195 مقاله
در این ویکی

لیان اسکات کندی


Movyn

Leon S. Kennedy

 

e603730c5cf6144c4314b71c89fe58fa.jpg

 

لیان در بازی Resident Evil 4

 

اطلاعات شخصی

تولد ۱۹۷۷
ملیت آمریکایی
فعالیت افسر R.P.D (۱۹۹۸)

مامور دولت آمریکا (۲۰۱۱-۱۹۹۸)

مامور D.S.O (تاکنون-۲۰۱۱)

وضعیت زنده

اطلاعات فیزیکی

جنسیت مرد
گروه خون A
قد ۱۷۸ س.م
وزن ۷۰.۲ ک.گ

اطلاعات در بازی

اولین حضور رزیدنت اویل ۲
آخرین حضور رزیدنت اویل ۶
صداگذارها پل حداد (RE2)

پل مرسر (RE4، RED، RE:DC)

کریستین لانز (RE:ORC)

متیو مرسر (RE6، RE:D)

لیان اسکات کندی (انگلیسی: Leon Scott Kennedy) یکی از شخصیت‌های اصلی سری بازی‌های رزیدنت اویل است. لیان اولین بار در بازی Resident Evil 2 به عنوان یک پلیس تازه کار وارد سری شد. او دارای شخصیتی مصمم و پرتلاش است و تا آخرین حد از توان خود به کمک به اطرافیانش می‌پردازد. او اینک یک مامور مخصوص است که مستقیما از رئیس جمهوری دستور می‌گیرد.

 



معرفی

لیان اسکات کندی در سال ۱۹۷۷ متولد شد. او در دانشکده افسری به تحصیل و آموزش مهارت‌های رزمی پرداخت تا اینکه در ۲۱ سالگی از طریف اداره پلیس شهر راکون دعوت به همکاری شد. لیان دارای شخصیتی سخت کوش و مصمم است؛ او همیشه و در سخت‌ترین شرایط نیز میل به کمک و محافظت از اطرافیانش را از دست نمی‌دهد. اولین روز کاری او به عنوان یک افسر پلیس در شهر راکون، مصادف شد با همه‌گیری ویروس T در شهر و تبدیل شهروندان به زامبی‌های خون‌آشام.

 


تنها یک روز ...

لیان اسکات کندی با ماشین پلیسی‌اش وارد شهر راکون می‌شود. جایی که قرار است اولین روز کاری‌اش را در اداره پلیس آغاز کند، اما اولین کسی که در شهر با او برخورد کرد، یک زامبی (خون‌آشام) بود که کف خیابان افتاده بود. لیان از ماشین پیاده شد و بالای سر جسد رفت تا آن را بررسی کند، اما به زودی در محاصره زامبی‌ها قرار می‌گیرد و حتا جسد روی زمین نیز زنده شده و به او حمله می‌کند. همین باعث شد تا او به مت یک کوچه باریک فرار کند که در همین حین او با کلر ردفیلد مواجه می‌شود. او نیز برای اولین بار بود که وارد شهر شده بود و یک دختر دانشجو بود که برای دیدن برادرش، کریس به شهر آمده بود. هر دو بدون آنکه دلیل تبدیل مردم شهر به خون‌آشام‌ها را بدانند تنها راه چاره را در فرار دیدند. پس سوار یک ماشین پلیس شدند و به سمت اداره پلیس شهر راکون رفتند. در میانه راه به دلیل اتفاقاتی، ماشین پلیس سرنگون و منفجر شد و کلر و لیان از یکدیگر جدا شدند. کلر و لیان هر دو مسیر خود را به سمت اداره پلیس شهر راکون طی کردند. در این مسیر آن‌ها مشاهده کردند که همه شهروندان خون‌آشام شده‌اند، حتا پس از رسیدن به اداره پلیس، ماموران پلیس نیز خون‌آشام شده بودند. لیان از مسیر پشتی وارد اداره پلیس شد و در همان اوایل ورودش به اداره پلیس متوجه عمق فاجعه شد.

 

لیان و کلر یکدیگر را در اتاق گروه پلیسی استارز پیدا می‌کنند، جایی که کریس یک یادداشت برای کلر روی میزش نوشته بود ولی هیچ وقت فرصت پیدا نکرد تا آن را برای کلر بفرستد. کریس نوشته بود که از شهر راکون خارج شده و به پاریس، جایی که مقر مرکزی شرکت آمبرلا قرار دارد رفته است. او و جیل ولنتاین که از افسران استارز بودند، می‌دانستند که در پشت ماجرای ساخت ویروس T شرکت امبرلا قرار دارد ولی مدرکی علیه شرکت نداشتند. کلر و لیان نیز از منشا مشکلات آگاه شده بودند و از این پس تمام تلاش خود را به عبور از میان زامبی‌ها و فرار از شهر اختصاص دادند. لیان در میانه مسیر با زنی مرموز به نام ایدا وانگ مواجه شد، او به دنبال یک خبرنگار زندانی به نام بن بارتولوچی بود. رفتارهای ایدا تا حد زیادی عجیب بود، او سعی می‌کرد هویت واقعی خود را از لیان پنهان کند و در عین حال از حس انسان‌دوستی لیان، درجهت منافع خودش استفاده کند. با این حال ایدا نیز به لیان در هدفش که فرار از شهر بود کمک می‌کرد، یک بار لیان جان ایدا را نجات داد که در ادامه باعث ایجاد یک حس علاقه میان این دو شد. ایدا در حقیقت یک جاسوس بود که ماموریتش به دست آوردن نمونه ویروس G بود، اما او بسیار حرفه‌ای عمل کرد و تا پایان ماجرا لیان متوجه جاسوس بودن او نشد. درنهایت نیز او به لیان، طوری وانمود کرد که سقوط کرده و مرده است. لیان در نهایت و در زمان مبارزه با یک تایرانت به نام Mr.X حدس زد که که ایدا زنده است، چون یک زن ناشناس از تاریکی برای او یک پرتابگر راکت انداخت و با همان اسلحه نیز این تایرانت از پای درآمد. پس از این اتفاق، کلر، لیان و شری بیرکین دختربچه کوچکی که فرزند ویلیام بیرکین بود موفق شدند تا با قطار از شهر فرار کنند.

 

لیان پس از فرار از شهر راکون، در دولت آمریکا و به عنوان یک مامور مشغول به همکاری شد. او که از ماهیت شرکت آمبرلا آگاهی پیدا کرده بود، دوستش کارآگاه آرک تامپسون را به جزیره شینا فرستاد. این جزیره نیز همچون جزیره راکفورت و شهر راکون دچار همه‌گیری ویروس T شده بود.

 


ماموریتی در آمریکای لاتین

مدتی قبل از نابودی شعیه روسی شرکت آمبرلا در سال ۲۰۰۲، لیان به همراه ماموری دیگر به نام جک کراوزر به یک کشور کوچک در آمریکای لاتین می‌روند تا پیرامون حملات بیولوژیکی جدیدی تحقیق کنند. تحقیقاتی که گمان می‌رفت در پشت آن باز هم انتشار ویروس مرگ‌بار T قرار دارد. لیان و کراوزر مردم دهکده را مشاهده کردند که به ویروس T آلوده شده‌اند و در قامت خون‌آشام‌هایی وحشی به آن‌ها حمله می‌کنند. لیان و کراوزر مدتی پس از جستجو در دهکده برای پیداکردن بازماندگان سالم، با دختری روبه‌رو شدند که در ادامه به کلید حل مشکلات تبدیل شد. او مانوئلا هیدالگو دختر بانی انتشار ویروس در دهکده یعنی خاویر هیدالگو بود. مانوئلا خودش مانند آلکسیا آشفورد پس از مبتلا شدن به ویروس T-Veronica به مدت ۱۵ سال در محفظه منجمد قرار داشت و ویروس به خوبی در بدن او جذب شده بود. با این حال مانوئلا طبیعت انتقام جوی آلکسیا را نداشت و در نابود کردن خون‌آشام‌ها و دشمنان لیان و کراوزر به آن‌ها کمک کرد. در نهایت نیز به لیان و کراوزر برای نابودی پدرش که بانی همه این اتفاقات بود کمک کرد. پدرش خود با تزریق ویروس به یک هیولای بسیار بزرگ و قدرتمند تبدیل شده بود.

 


لوس ایلامینادوس

درسال ۲۰۰۴ ماموریت بعدی لیان در دولت به عنوان مامور مخصوص رئیس جمهور، فرستاده شدن به اسپانیا بود. دختر رئیس جمهور گراهام، یعنی اشلی گراهام مدتی قبل ربوده شده بود و طبق اطلاعات به دست آمده توسط اینگرید هانیگان رابط اطلاعاتی او در دولت، موقعیت فعلی اشلی در جایی نزدیک یک دهکده اسپانیای بود. او به همراه دو مامور محلی پلیس وارد دهکده شد و در ابتدای ورود، مورد استقبال گرمی از طرف روستاییان واقع نشد! او در حقیقت تحت حمله روستاییان قرار گرفت.لیان در ادامه به جستجوی دهکده پرداخت و مشاهده کرد که مامور پلیسی که همراه او بود توسط روستاییان به آتش کشیده شده است، رفتار روستاییان بسیار عجیب بود و گویی اختیاری از خود نداشتند، با این حال آن‌ها زامبی و خون‌آشام نبودند. لیان با جستجو در محوطه دهکده متوجه شد که روستاییان از قبل می‌دانستند که او قرار است وارد دهکده شود و خود را برای کشتن او آماده کرده بودند. لیان با این وجود از میان آن‌ها گذشت و به تحقیق در مورد دلایل رفتار روستاییان و همچنین محل نگه‌داری اشلی گراهام، دختر رئیس جمهور پرداخت.

 

لیان اس. کندی، متوجه شد که محل نگه‌داری اشلی در کلیسای دهکده است. مسیر رسیدن به او به هیچ وجه ساده نبود و او لیان مجبور شد با چند هیولای بزرگ جثه مبارزه کند. در هر صورت لیان موفق شد تا وارد کلیسا شود و اشلی را پیدا کند. اشلی در ابتدا باور می‌ترسید ولی لیان خود را به او معرفی کرد که از طرف پدرش برای نجات او فرستاده شده است. او و اشلی در حال خروج از کلیسا بودند که، اوسموند سادلر خود را به آنها معرفی کرد. سادلر رهبر کلیسای لوس ایلامینادوس و درحقیقت مردم دهکده بود. او توضیح داد که فرقه او از طریق شایع کردن یک انگل فراگیر شده است! این انگل که لاس پلاگاس نام داشت، وقتی در بدن فرد مبتلا بالغ می‌شد، کنترل مغز مبتلا را دراختیار می‌گرفت که خود انگل نیز از یک دارنده کنترل‌کننده پلاگا فرمان می‌گرفت. به نوعی مبتلا به لاس پلاگاس، تحت کنترل سادلر و معتمدان او در می‌آمد. اوسموند سادلر یک انگل را به بدن اشلی و در ادامه به بدن لیان وارد کرد و منتظر ماند تا انگل در بدن این دو بالغ شود. لیان و اشلی هر دو از آن کلیسا فرار کردند و راه خروج از دهکده را پیش گرفتند.

 

پس از خروج از دهکده آن‌ها وارد یک قلعه شدند. این قلعه توسط شخصی به نام رامون سالازار کنترل می‌شد. او نیز همچون سادلر یک کنترل کننده لاس پلاگاس بود. لیان در قلعه یک بار با بی‌اعتمادی اشلی روبه‌رو شد، چون اشلی در سرفه‌هایش خون بالا می‌آورد. به گفته لوئیس سرا، مرد مرموزی که چند بار با لیان در فرار از دهکده همکاری کرد، وقتی انگل از تخم خارج شود سرفه‌ها همراه با خون خواهد بود. اشلی پس از فرار از لیان در دام افتاد و لیان مراحل دشواری را برای آزاد کردن او گذراند و درنهایت موفق شد تا دوباره او را آزاد کند. اما آزادی او دائمی نبود و یک بار دیگر نیز توسط هیولاهای تحت کنترل سالازار ربوده شد. لیان در این قلعه با ایدا وانگ نیز مواجه شد. ایدا همچون وقایع شهر راکون، هویت و ماموریت خود را از لیان پنهان می‌کرد و درعین حال به او در انجام ماموریتش کمک می‌کرد، لیان نیز درعوض چند بار به ایدا کمک کرد. پس از نابودی سالازار و قلعه، لیان به همراه ایدا به سمت یک جزیره که محل حضور سادلر و اشلی بود رفتند.

 

لیان در این جزیره نیز مسیر سختی را برای رسیدن به اشلی پیمود. گانادوها (کشانی که مبتلا به انگل لاس پلاگاس هستند) در همه جا حضور داشتند. این افراد از هوش بسیار بالاتری نسبت به زامبی‌ها برخوردار بودند و از اسلحه‌های سرد و گرم نیز استفاده می‌کردند. لیان، اشلی را در یک اتاق زندانی پیدا کرد و او را آزاد کرد. او در ادامه متوجه شد که اشلی را، همکار و دوست قدیمی‌اش در دولت، یعنی جک کراوزر از آمریکا ربوده و برای سادلر آورده است. کراوزر که در ماموریت آمریکای لاتین با لیان همراه بود و برعلیه B.O.W ها مبارزه می‌کرد، اینک خودش در گسترش این موجودات با سادلر همراهی می‌کرد. به هرحال او نیز نتوانست مانعی در سد راه لیان باشد. لیان با کشتن او و سادلر مسیر فرارش از این جزیره را هموار کرد. غیرمنتظره‌ترین رویداد برای لیان، این بود که ایدا وانگ بر روی او اسلحه می‌کشد و نمونه انگل را از لیان طلب می‌کند. ایدا پس از گرفتن نمونه انگل سوار هلی‌کوپتر می‌شود و قبل از فرار، کلید یک جت‌اسکی را که در رودخانه قرار دارد به لیان می‌دهد. لیان و اشلی نیز با همین جت‌اسکی از جزیره خارج می‌شوند و به سمت کشور بازمی‌گردند.

 


بازگشت T

ماموریت بعدی لیان در سال ۲۰۰۵ در فرودگاه هارواردویل بود. جایی که علائم شیوع ویروس مرگ‌بار T دوباره دیده شده بود. ماموریت لیان کمک به بازماندگان و همچنین نیروهای S.R.T برای مقابله با زامبی‌ها بود. او همچنین ماموریت داشت تا ریشه و دلیل این حملات را کشف کند. او در این مسیر با کلر ردفیلد نیز همراه شد. کلر نیز در همان فرودگاه حضور داشت و به اندازه لیان کنجکاو بود تا به سرنخ‌های این حملات پی ببرد. لیان و کلر متوجه شدند که حملات توسط یک شرکت داروسازی به نام ویل‌فارما و رئیس آن یعنی فردریک دونینگ انجام شده. با دستگیر شدن فردریک، این کابوس نیز به پایان رسید.

 


جمهوری اسلاو شرقی

لیان در سال ۲۰۱۱ به جمهوری اسلاو شرقی فرستاده شد تا پیرامون حملات بیولوژیکی که درجریان شورش‌ها ایجاد شده بود تحقیق کند. دولت و شورشیان یکدیگر را متهم به استفاده از سلاح‌های بیولوژیکی می‌کردند. زمانی که وضعیت پیچیده د و شورشیان و دولت در وضعیت قدرتی برابری قرار گرفتند، دولت تصمیم گرفت تا ماموران خود، از جمله لیان را از آن کشور خارج کند. لیان اما از این دستور تمرد کرد و تصمیم گرفت تا به تحقیق در مورد این حملات ادامه دهد. او توسط شورشیان دستگیر شد و در همانجا فهمید که این حملات بیولوژیکی کار شورشیان بوده است. یکی از آن‌ها که بسیار پیر و فرتوت بود توانایی کنترل ذهن دیگر شورشیان را داشت اما از حالت انسانی تقریبا خارج شده بود. او در ادامه با شورشیان همراه شد و از دست آن‌ها فرار کرد. ایدا وانگ نیز به کاخ ریاست جمهوری این کشور رفت و خود را فرستاده سازمان ملل معرفی کرد. او توضیح داد که این حملات چقدر می‌تواند خطرناک باشد، اما هدف اصلی او هچون گذشته جاسوسی بود. رئیس جمهور اسلاو شرقی که این موضوع را متوجه شده بود ایدا را زندانی کرد ولی ایدا خود را از زندان نجات داد. او و لیان در زیرزمین کاخ ریاست جمهوری مجددا با همدیگر مواجه شدند. در اینجا بود که لیان متوجه شد در این حملات، دولت نیز نقش داشته است. در نهایت و با گسترش حملات بیولوژیکی از جانب هر دو طرف، آتش‌بس میان شورشیان و دولت زمانی برقرار شد که نیروهای روسیه و آمریکا مشترکا وارد این کشور شدند.

 


تال اواک

در ۲۹ ژوئن سال ۲۰۱۳، یعنی ۱۵ سال پس از بمباران هسته‌ای شهر راکون، رئیس جمهور آدام بنفورد تصمیم گرفت تا حقایقی را پیرامون این اتفاق در دانشگاه Ivy شهر تال اواک بیان کند. او از لیان به عنوان یکی از معدود بازماندگان شهر راکون که تحت امر او بود تقاضای پشتیبانی کرد. اما پیش از شروع مراسم، تراژدی قدیمی شروع شد، این بار نیز حملات بیولوژیکی به وقوع پیوست که در جریان آن، خود رئیس جمهور آمریکا به یک زامبی تبدیل شد. هلنا هارپر دیگر مامور مخصوص دولتی که در انجا بود تحت خطر قرار گرفت و لیان مجبور به کشتن رئیس جمهور شد. هلنا خود را مقصر می‌دانست ولی این لیان بود که برای نجات او، رئیس جمهور را که به زامبی تبدیل شده بود کشت. گزارش این واقعه به اینگرید هانیگان رسید، هانیگان که در ابتدا از حمله بیولوژیکی متعجب شده بود، این تعجب با شنیدن خبر مرگ رئیس جمهور که به زامبی تبدیل شده بود، کامل‌تر شد. هلنا که خود را هنوز مقصر می‌دانست، درحقیقت داشت موضوعی را از لیان مخفی می‌کرد و تنها از او می‌خواست که به دنبال او برود. این دو به زودی یکی از بازماندگان در دانشگاه را می‌یابند. او یک مرد میانسال است که به دنبال دختر خود می‌گردد. دخترش دانشجوی همان دانشگاه بوده و به گفته او هنوز زنده است. جستجوها برای پیداکردن او به نتیجه می‌رسد اما این دختر به ویروس مبتلا شده بود و در نهایت نیز باعث مرگ پدرش و حمله به لیان و هلنا شد. پس از کشتن این زامبی، لیان و هلنا از دانشگاه فرار کردند، آن‌ها قصد خروج از شهر را داشتند اما زامبی‌های زیادی در آن محوطه وجود داشتند. این زامبی‌ها بسیار هوشمند بودند. برخلاف زامبی‌های شهر راکون که با ویروس T آلوده شده بودند، توانایی پرش، دویدن، ضربه زدن و ... داشتند.

 

 

هانیگان مجددا روی خط آمد و از لیان و هلنا خواست تا به صحبت‌های درک سی. سیمنز مشاور امنیت ملی آمریکا گوش دهند. سیمنز هلنا و لیان را در ماجرای قتل رئیس جمهور مقصر دانست ولی هلنا او را دروغگو خطاب کرد. هلنا همچنان خود را مقصر می‌دانست و از طرفی قصد داشت تا موضوع مهمی را به لیان بگوید. بنابراین لیان و هلنا به سمت مقصدی که تنها هلنا اطلاع داشت حرکت کردند. صومعه‌ای که یک راه مخفی و زیرزمینی داشت. هلنا دنبال دختری به نام "دبرا" می‌گشت که در ادامه مشخص می‌شود خواهر او بوده است. هلنا به لیان تعریف می‌کند که مدتی پیش خودش و خواهرش توسط سیمنز، مشاور امنیت ملی آمریکا تهدید شدند. سیمنز از هلنا خواست تا در زمان وقوع حملات پست خود را برای محافظت از رئیس جمهور ترک کند، درغیر این صورت خواهرش کشته خواهد شد. هلنا از این جهت خود را مقصر می‌دانست و تنها فکری که در ذهن داشت نجات خواهرش بود. در داخل این صومعه، پس از جستجوی فراوان لیان و هلنا، دبرا را پیدا کردند. دبرا که درمانده به نظر می‌رسید پیش از این که دستش را به سمت خواهرش دراز کند، ناگهان در پیله‌ای محبوس شد، این پیله پس از مدت کوتاهی ترک برداشت و خواهرش که اینک به شکل یک هیولا شده بود به آن‌ها حمله کرد. "ایدا وانگ" نیز که ظاهرا همچون گذشته ماموریتش در تداخل با ماموریت لیان قرار گرفته بود، این دو را در نابود کردن دبرا همراهی کرد و پس از نابودی این هیولا، این دو را ترک کرد.

 

لیان و هلنا پس از مخاطرات فراوان و عبور از موانعی مانند زامبی‌ها و هیولاها، سرانجام خود را به محوطه‌ای امن تر رساندند. آن‌ها از دور شاهد حمله هوایی به شهر ویروسی شده تال اواک بودند که در این زمان، باز هم هانیگان روی خط آمد و به اطلاع آن‌ها رساند که "درک سی. سیمنز" اندکی پس از صحبت با لیان و هلنا به چین رفته است. بنابراین لیان و هلنا تصمیم گرفتند تا به چین بروند.

 


لانشیانگ چین

پرواز به سمت چین برای هلنا و لیان تا زمانی ساده و راحت بود که وارد چین شدند. در آسمان شهر لانشیانگ، یک هیولای وحشی که در هواپیما ظاهر شده بود، با ترشح سمی بنفش رنگ، قربانیان خود را بلافاصله به زامبی تبدیل می‌کرد. این هیولا پس از یک مبارزه نفس‌گیر از قسمت بارگیری هواپیما بیرون انداخته شد اما بازگشت لیان و هلنا به داخل کابین ساده نبود. خلبان‌ها و مسافران اینک به دلیل سم متصاعد شده هیولا به زامبی تبدیل شده بودند. لیان و هلنا با زحمت فراوان هواپیمای مسافربری را روی ساختمان‌های شهر فرود آوردند و پیش از انفجار از آن فرار کردند.

 

جستجوی آن‌ها برای پیداکردن سیمنز، با کمک هانیگان همراه بود. او مختصات و اطلاعات لازم را برای این دو می‌فرستاد. ولی آن‌چه باعث شد تا این دو متوجه شوند که سیمنز در کجا قرار دارد، شری بیرکین بود. شری پس از وقایع شهر راکون به استخدام دولت درآمده بود و به عنوان مامور، ماموریت داشت تا جیک مولر را به سلامت به دولت تحویل دهد. شری، مافوق خود را سیمنز معرفی کرد. او در ابتدا مطلع نبود که مافوقش یک خائن است و از جیک برای مقاصد شخصی‌اش قصد استفاده دارد. جیک درواقع پسر آلبرت وسکر بود و خون او، برای تهیه واکسن علیه ویروس C مناسب تشخیص داده شده بود. لیان از شری خواست تا محل دقیق سیمنز را به آن‌ها بگوید، شری نیز در نهایت این کار را کرد. لیان و شری پس از این، به سمت ساختمان گفته شده حرکت کردند. اما لیان در این بین مجددا با "ایدا" برخورد کرد و او را تعقیب کرد. لیان و هلنا به دنبال ایدا می‌رفتند، او برخلاف انتظار از آن‌ها فرار می‌کرد و همین کنجکاوی لیان را بیشتر کرد. در جریان تعقیب و گریز، ایدا نهایتا به دام افتاد. او تحت محاصره لیان و هلنا از یک طرف و کریس و پیرس نیوانس از طرف دیگر قرار گرفت. کریس که قصد کشتن ایدا را داشت، مورد حمله لیان قرار گرفت و پس از اندکی درگیری، این دو یکدیگر را شناختند. لیان از کریس خواست تا او را نکشد چون او نقش یک شاهد را دارد. اما کریس از این توجیه متعجب شد و گفت او یک شاهد نیست بلکه تمام این حملات بیولوژیکی و ماجراهای بعد از آن توسط همین شاهد انجام شده، او به لیان گفت که به خاطر او تمام سربازانش را به شکلی تراژیک از دست داده است. با این وجود لیان به کریس گفت که عامل اصلی همه این مشکلات ایدا نیست بلکه سیمنز است، او عامل این حملا و کشته شدن شهروندان شهر تال اواک و همچنین خود رئیس جمهوری است و ... در میانه این صحبت‌ها ایدا با یک فلش بمب از مهلکه گریخت. کریس به دنبال ایدا رفت و لیان نیز از او خواست تا او را نکشد؛ خودش و هلنا نیز به سمت ساختمان محل سیمنز حرکت کردند.

 

رسیدن لیان و هلنا به این ساختمان همزمان شد با رسیدن شری بیرکین و جیک مولر. شری از سیمنز در مورد این خیانت پرسید و سیمنز در جواب گفت ما برای قتل رئیس جمهور، مجرم را در اختیار داریم که همان هلنا است. سپس به افرادش دستور داد تا به آن‌ها شلیک کنند. این ۴ نفر به سرعت پناه گرفتند، شری که به خیانت سیمنز پی برده بود، مدارک و اسناد (در یک حافظه) مرتبط با جیک مولر را که قرار بود به سیمنز بدهد، به لیان داد.پس از یک بحث کوتاه قرار شد تا لیان و هلنا به مهاجمین تیراندازی کنند تا شری و جیک بتوانند فرار کنند، همین کار هم انجام شد ولی جیک و شری در حال فرار دستگیر شدند. در این بین افراد ناشناس دیگری به سیمنز حمله کردند و یک واکسن حاوی نوع خاصی از ویروس C را به او تزریق کردند. لیان و هلنا او را تا روی یک قطار تعقیب کردند و مجبور به مبارزه با او شدند. سیمنز که به یک هیولای بسیار پرقدرت تبدیل شده بود مانع بزرگی دربرابر لیان و هلنا بود اما با هر زحمت که بود، او را شکست دادند و خود از روی قطار به داخل یک رودخانه پریدند. درحالی که تصور می‌شد همه مشکلا حل شده است، شیوع ویروس در شهر تحت کنترل درآمده و سیمنز نیز کشته شده است، لیان و هلنا تازه وارد عمق مشکلات شدند! زمانی که لیان با کریس در مورد نجات جیک صحبت کرد، کریس نیز به لیان گفت که ایدا وانگ کشته شده است، او از آن‌دو خواست تا آن شهر را به سرعت ترک کنند. به زودی یک موشک حاوی ویروس C به شهر رسید و با انفجار بزرگی، این ویروس را در تمام این شهر پخش کرد. مردم هر چقدر هم فرار می‌کردند باز تحت تاثیر گاز قرار می‌گرفتند چون میزان غلظت گاز در اثر انفجار بالا بود.

 

لیان و هلنا سوار یک خودروی زرهی شدند تا از تاثیر گاز مصون بمانند. ادامه مسیر برای فرار باعث شد تا این دو متوجه شوند که سیمنز هنوز زنده است. او این توانایی را داشت که جهش فیزیکی خود را کنترل کند. بنابراین در چند مرحله و در اشکال مختلفی مانند دایناسور، عقرب، مگس غول پیکر و ... به هیولا تبدیل می‌شد. لیان و هلنا در نهایت با کمکی از طرف ایدا وانگ موفق شدند تا سرانجام این هیولا را نابود کنند. لیان که از زنده بودن ایدا خوشحال بود، به سراغ او نرفت و هلنا را همراهی کرد. آن دو سوار برهلی کوپتری شدند که ایدا برای آن‌ها گذاشته بود، با مدارکی که در هواپیما بود، ان دو می‌توانستند بی‌گناهی خود را ثابت کنند.

 

 


ویرایش شده در توسط Movyn (نمایش تاریخچه)



بازخورد کاربر

پست‌های توصیه شده

تاکنون دیدگاهی ارسال نشده است




لطفا از بخش نظرات، تنها برای اظهار نظر درباره مقالات استفاده کنید

مطالب شما نیاز است به تایید مدیران برسد

مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال دیدگاه

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.

در حال بارگذاری