• اطلاعیه ها

    • Movyn

      مسابقه بازی‌پدیا   یکشنبه, 30 مهر 1396

      بازی‌پدیا برای تشویق کاربران و مخاطبان به مقاله‌نویسی، اقدام به برگزاری مسابقه ماهیانه مقاله‌نویسی می‌کند.   بازی‌پدیا برای تشویق کاربران و مخاطبان به مقاله‌نویسی، اقدام به برگزاری مسابقه ماهیانه مقاله‌نویسی می‌کند. در جریان این رقابت که از ابتدای هر ماه آغاز و تا انتهای ماه دنبال می‌شود، ۵ کاربری که در طول آن ماه، بیشترین مقاله را در تمامی ویکی‌ها ارسال کرده باشند معرفی خواهند شد. جوایز برنگان این مسابقه، به ترتیب زیر خواهد بود.   برای اطلاعات بیشتر به صفحه مسابقه مراجعه نمایید.
179 مقاله
در این ویکی

کلر ردفیلد


Movyn

Claire Redfield

ba74473ff18b3d74bd6db88357aa4e6e.jpg

 

کلر ردفیلد در بازی Resident Evil: Revelations 2

اطلاعات شخصی

 

وضعیت زنده
تولد ۱۹۷۹
نوع فعالیت عضو تراسیو
جنسیت زن
گروه خونی O
قد ۱.۶۹ س.م
وزن ۵۲.۴ ک.گ

اطلاعات در بازی

اولین حضور رزیدنت اویل ۲
آخرین حضور رزیدنت اویل: مکاشفات ۲
صداگذار (ها) آلیسون کورت(RE2, CV, Deg, DC, Mercenaries 3D, ORC)

James Baker (Rev 2)

کلر ردفیلد یا کلیر ردفیلد (انگلیسی: Claire Redfield) یکی از شخصیت‌های سری بازی‌های رزیدنت اویل است. کلیر، برادر کریس ردفیلد عضو سابق گروه پلیسی S.T.A.R.S و کنونی سازمان BSAA است. کلر ردفیلد برای اولین بار در بازی Resident Evil 2 به عنوان یکی از دو شخصیت اصلی در کنار لیان اسکات کندی حضور داشت. او اکنون در یک سازمان حقوق بشری به نام TerraSave عضویت دارد.

 



معرفی

کلر ردفیلد (Claire Redfield) در سال ۱۹۷۹ متولد شد. او ۶ سال کوچک‌تر از برادر خود کریس ردفیلد است. برخلاف کریس که تحصیل را برای عضویت در ارتش رها کرد، کلر به تحصلات دانشگاهی ادامه داد اما با مهارت‌های رزمی و تیراندازی توسط برادرش آشنایی داشت. کلر در طول مدتی که کریس به عنوان عضو گروه پلیسی S.T.A.R.S با حوادث کوهستان آرکلی رو‌به‌رو شد در دانشگاه مشغول تحصیل بود و زمانی که به شهر راکون برگشت تا برادرش را ببیند او دیگر در شهر نبود. در حقیقت دیگر انسانی در این شهر وجود نداشت.

 


شهر راکون

کلر ردفیلد با یک موتورسیکلت وارد شهر راکون شد تا برادرش را ببیند، اما اولین کسی که در شهر با او برخورد کرد، یک زامبی (خون‌آشام) بود. این خون‌آشام هیچ واکنشی نسبت به صحبت‌های کلر نداشت و همین باعث شد تا او فرار کند. در حین فرار او با لیان اسکات کندی مواجه شد. او نیز برای اولین بار بود که وارد شهر شده بود و یک افسر پلیس تازه‌کار بود. هر دو بدون آنکه دلیل تبدیل مردم شهر به خون‌آشام‌ها را بدانند تنها راه چاره را در فرار دیدند. پس سوار یک ماشین پلیس شدند و به سمت اداره پلیس شهر راکون رفتند. در میانه راه به دلیل اتفاقاتی، ماشین پلیس سرنگون و منفجر شد و کلر و لیان از یکدیگر جدا شدند. کلر و لیان هر دو مسیر خود را به سمت اداره پلیس شهر راکون طی کردند. در این مسیر آن‌ها مشاهده کردند که همه شهروندان خون‌آشام شده‌اند، حتا پس از رسیدن به اداره پلیس، ماموران پلیس نیز خون‌آشام شده بودند. تنها شخصی که زنده بود یک مامور پلیس به نام ماروین براناف بود. او نیز به شدت زخمی و در حال مرگ بود. ماروین به کلر گفت که خون‌آشام‌ها به اداهر پلیس حمله کردند و هرکسی که مورد حمله قرار می‌گرفت، خودش به یک خون‌آشام جدید تبدیل می‌شد. او که می‌دانست خودش هم بزودی به خون‌آشام تبدیل می‌شود، کلر را از آن اتاق بیرون کرد و در را نیز از پشت بست.

 

کلر، لیان را در اتاق گروه پلیسی استارز پیدا کرد، جایی که کریس یک یادداشت برای کلر روی میزش نوشته بود ولی هیچ وقت فرصت پیدا نکرد تا آن را برای کلر بفرستد. کریس نوشته بود که از شهر راکون خارج شده و به پاریس، جایی که مقر مرکزی شرکت آمبرلا قرار دارد رفته است. او و جیل ولنتاین که از افسران استارز بودند، می‌دانستند که در پشت ماجرای ساخت ویروس T شرکت امبرلا قرار دارد ولی مدرکی علیه شرکت نداشتند. کلر و لیان نیز از منشا مشکلات آگاه شده بودند و از این پس تمام تلاش خود را به عبور از میان زامبی‌ها و فرار از شهر اختصاص دادند. کلر در میانه مسیر با دختر بچه‌ای کوچک به نام شری بیرکین مواجه شد، او دائم درحال فرار از دست زامبی‌ها بود. زنده ماندن این کودک باعث تعجب کلر شد و همین باعث شد تا به دنبال او رفته و شری را نیز با خود از شهر خارج کند. کلر پس از مدتی موفق شد تا شری را پیدا کند. او فرزند ویلیام بیرکین و آنت بیرکین، دانشمندان شرکت آمبرلا بود. کلر به زودی متوجه شد که عامل پخش ویروس T در شهر راکون، پدر همین دختربچه، یعنی ویلیام بیرکین بوده است.

 

ویلیام بیرکین معتقد بود که صورت خنثی شده ویروس مادر را می‌توان از ژنوم لیسا تریور استخراج کرد. بنابراین تمام تحقیقاتش را روی این موضوع متمرکز کرد و سرانجام نیز موفق به استخراج ویروس از ژنوم لیسا شد. این ویروس، به دلیل استخراج از ژنوم (Genome) لیسا، ویروس G نام‌گذاری شد. بیرکین با پیش‌زمینه جاه‌طلبی اسپنسر مدیر کل شرکت آمبرلا نسبت به قتل دکتر مارکوس و همچنین اهداف شخصی خودش، قصد داشت تا نمونه ویروسش را به ارتش آمریکا بفروشد. اسپنسر که از این قصد آگاه شده بود پیش از هراقدامی، یک تیم از افراد Hunk را به آزمایشگاه فرستاد و پس از به قتل رساندن ویلیام بیرکین، ویروس‌های G و T را با خود آوردند. بیرکین پیش از آن‌که بمیرد و در آخرین لحظه‌ها، یکی از نمونه‌های ویروس G را به خود تزریق کرد. این ویروس فوق‌العاده قدرتمند تر از ویروس T بود. بیرکین بلافاصله به یک هیولا تبدیل شد و به تعقیب Hunk و تیمش پرداخت. او تمام افراد تیم را به جز خود Hunk از بین برد ولی اتفاق مهم‌تر، شکسته شدن سرنگ‌های ویروس T روی زمین بود. این ویروس بلافاصله توسط موش‌ها خورده شد و آن‌ها را به صورت خون‌آشام در آورد. پس از این اتفاق، موش‌ها ویروس را به ماموران فاضلاب شهر راکون انتقال دادند. مامورین خود به خون‌آشام تبدیل شدند و رفته رفته و با هر گزشی از طرف این خون‌آشام‌ها، ویروس T به دیگران منتقل می‌شد. به زودی تمام شهر مملو از زامبی شد.

 

کلر و شری مسیر خود را برای خروج از شهر طی می‌کردند و از طرفی دیگر لیان نیز همین راه را می‌پیمود. این دو در فواصلی از داستان با یکدیگر هم مسیر می‌شدند و یا از هم جدا می‌شدند. ویلیام بیرکین که به یک هیولا تبدیل شده بود در یکی از حملاتش، دخترش شری را نیز زخمی کرد. این باعث انتقال ویروس به شری شد. آنت بیرکین، مادر شری و همسر ویلیام روش ساخت واکسن را به کلر گفت و کلر نیز توانست این واکسن را در آزمایشگاه تهیه کند. کلر، لیان و شری سوار یک قطار شدند تا از شهر فرار کنند اما آخرین مانع آن‌ها ویلیام بیرکین بود. به هر ترتیب بیرکین از سر راه برداشته شد و کلر، لیان و شری موفق شدند تا از شهر فرار کنند.

 


بحران بی‌پایان

کلر ردفیلد پس از فرار از شهر راکون نیز به دنبال برادرش رفت. او پس از رسیدن به مقر مرکزی آمبرلا در پاریس، مورد حمله واقع شد و درنهایت دستگیر شد. آمبرلا او را به جزیره راکفورت فرستاد، جایی که مجرمین شرکت آمبرلا در آن زندانی می‌شوند. مدتی بعد از زندانی شدن کلر در این جزیره، به جزیره و تاسیسات آزمایشگاهی آن حمله هوایی می‌شود. این حملا باعث شیوع ویروس T در میان ساکنان جزیره شد و کابوس تبدیل همه موجودات زنده و حتی مرده به خون‌آشام تکرار شد. زندانبان، کلر را از زندان آزاد کرد و به او گفت که کار این جزیره به پایان رسیده است. کلر در همان اویل تلاشش برای فرار از جزیره، با استیو برنساید مواجه شد. استیو یک نوجوان زندانی بود که از حمله زامبی‌ها در امان مانده بود. استیو از کلر جدا شد و خودش مستقل مسیر فرار را در پیش گرفت، با این حال این دو یک بار دیگر در ملک خاندان آشفورد در این جزیره با هم ملاقات کردند، جایی که استیو در دام افتاده بود و کلر او را نجات داد. آلفرد آشفورد، مالک این عمارت و همچنین رئیس کل این جزیره تصور می‌کرد عامل مشکلات پیش آمده در جزیره این دو هتند بنابراین به مانعی جدید برای فرار کلر و استیو تبدیل شد.

 

آلفرد آشفورد، برادر ساده لوح آلکسیا آشفورد بود. کلر و استیو مسیر خود را برای فرار از دست آلفرد با موفقیت طی می‌کردند تا این‌که کلر با آلبرت وسکر مواجه شد. درحقیقت این وسکر بود که به جزیره حمله کرده بود. به هر ترتیب وسکر کلر را رها می‌کند و کلر مسیر خود را ادامه می‌دهد. او واستیو موفق می‌شوند تا یک هواپیما را به کار بیاندازند و از جزیره فرار کنند اما در میانه مسیر پرواز دچار مشکل می‌شوند و هواپیما در قطب جنوب سقوط می‌کند. آلفرد آشفورد پس از شکست‌های متوالی تصمیم گرفت تا به قطب جنوب رفته و خواهرش آلکسیا را از محفظه انجماد، پس از ۱۵ سال خارج کند. خروج آلکسیا، به عنوان یک هیولای جهش یافته نبود و او کنترل کاملی روی حرکات جدید خود داشت. او به خاطر ویروس T-Veronica بسیار قدرتمند بود ولی با این حال توسط کریس ردفیلد کشته شد. کریس برای نجات خواهرش ابتدا خود را به جزیره راکفورت رسانده بود اما از طریق زندانبان متوجه شد که کلر از جزیره فرار کرده است، بنابراین او نیز به قطب جنوب آمده بود. در مدتی که کریس به دنبال خواهرش در جزیره راکفورت بود، کلر ردفیلد و استیو برنساید در قطب جنوب توسط آلکسیا به دام انداخته شده بودند و تنها این استیو بود که توسط آلکسیا به ویروس T-Veronica مبتلا شد. آلبرت وسکر که در پشت همه این اتفاقات بود، در انتها خود را به کریس نشان داد و پیش از نابودی تاسیسات، بدن استیو را که حامل ویروس T-Veronica بود از آنجا خارج کرد. کریس و کلر نیز از پیش از انفجار کامل تاسیسات با یک جت، از آنجا فرار کردند.

 


مسیری جداگانه

پس از نجات پیداکردن از قطب جنوب، کریس و کلر مسیر جداگانه‌ای را در پیش گرفتند. کریس به عضویت BSAA که یک سازمان نظامی مبارزه برعلیه حملات بیولوژکی بود پیوست. کلر نیز به آمریکا برگشت تا درجریان تحقیقات دولت روی شری بیرکین قرار بگیرد. او در ادامه به عضویت یک سازمان حقوق بشری به نام TerraSave در آمد. هفت سال بعد از اتفاقات جزیره راکفورت، کلر ردفیلد به فرودگاه هارواردویل آمد تا با دوستش ملاقات کند. اما به زودی علائمی قدیمی در فرودگاه مشاهده می‌شود؛ خون‌آشام‌هایی تشنه خون در پی طعمه‌هایی زنده. کلر به همراه یک سناتور و دختر بچه‌ای به نام رانی از فرودگاه فرار کرد و فرودگاه به حالت قرنطینه درآمد. لیان اسکات کندی نیز که اینک یک مامور دولتی بود وارد ماجرا شد و با کلر در پیداکردن سرنخ‌های این اتفاق همراه شد. کلر و لیان متوجه شدند که حملات توسط یک شرکت داروسازی به نام ویل‌فارما و رئیس آن یعنی فردریک دونینگ انجام شده. با دستگیر شدن فردریک، این کابوس نیز به پایان رسید.

 


حمله به TerraSave

در سال ۲۰۱۱، مویرا بارتون به دعوت کلر، به سازمانی حقوق بشری به نام تراسیو پیوست. تراسیو سازمانی حقوق بشری بود که برعلیه حملات بیوتروریستی فعالیت می‌کند و در زمان رخ دادن چنین حملاتی، پشتیبانی دارویی و سیاسی را از قربانیان حملات برعهده دارد. اندک زمانی پس از پیوستن مویرا به این سازمان، زمانی که او وکلر هر دو در دفتر مرکزی تراسیو بودند، این مقر مورد حمله افراد مسلح نقاب‌دار قرار گرفت که در این حمله، بسیاری از کارکنان تراسیو از جمله مویرا و کلر ربوده شدند و به جزیره‌ای متروکه و ناشناخته منتقل شدند. مویرا پس از این حوادث خود را در یک سلول تاریک پیدا می‌کند که یک مچ‌بند عجیب نیز به او متصل شده است. این مچ بند برای اندازه گیری سطح ترس است. خوشبختانه برای مویرا، کلر ردفیلد به زودی او را پیدا می‌کند و این دو برای پی بردن به ریشه‌های این حوادث یک تیم تشکیل می‌دهند. مویرا به دلیل خاطره خود از گذشته، از سلاح گرم استفاده نمی‌کند، در عوض مویرا از یک اهرم فلزی و چراغ قوه برای دفاع از خود استفاده می‌کند.

 

ساکنان پیشین زندان محل حضور این دو به دلیل ابتلا به یک ویروس جدید به موجوداتی وحشی و مرگبار به نام Afflicted تبدیل شده‌اند. این موجودات مهم‌ترین دشمنان مویرا و کلر در جریان فرار از زندان هستند. نخستین قربانی این موجودات که توسط مویرا و کلر دیده می‌شود، کارمند تراسیو، جینا فولی بود که درست در مقابل چشمان آن دو به شکل فجیعی کشته شد. این دو تلاش برای فرار را ادامه داده و از میان این موجودات گذشتند و در نزدیکی درب خروجی زندان، توسط مچ‌بند خود صدای یک زن ناشناس را شنیدند که صحبت خود را با جمله‌ای از فرانتس کافکا شروع کرد. او به مویرا و کلر وعده ترس داد.

 

مویرا و کلر سرانجام از زندان فرار کردند و پس از این بازهم توسط مچ‌بند خود، صدای آن زن مرموز را شنیدند. این زن خود را Overseer یا دیده‌بان معرفی کرد. او به این دو گفت که راه فرار خود را در محلی به نام Wossek پی بگیرند. "جایی که همه چیز از همانجا شروع شد" کلر و مویرا موفق شدند خود را به دکل رادیویی برسانند ولی متوجه شدند که سیستم از کار افتاده است. کلر تصمیم گرفت از دکل بالا برود و سیستم را بازیابی کند. در این زمان مویرا نیز از پنل کنترل پیغام کمک فرستاد ولی کلر از بالای دکل، تازه متوجه شد که در چه وضعیتی به دام افتاده‌اند. ان‌ها در یک جزیره ناشناخته حضور دارند که هیچ خشکی در نزدیکی آن وجود ندارد.

 

کلر و مویرا در جریان جستجوی خود به دهکده ماهیگیری و Wossek می‌رسند و با دیگر بازماندگان سالم تراسیو که به دام افتاده‌اند ملاقات می‌کنند. گابریل چاوز و پدرو فرناندز از جمله بازماندگان تراسیو هستند که در Wossek حضور دارند. Wossek یک بار کوچک در داخل دهکده ماهیگیری است. گابریل به مویرا و کلر می‌گوید که یک هلی‌کوپتر در نزدیکی پیدا کرده اما از کار افتاده است و نیاز به تجهیزاتی چون باتری دارد. مویرا و کلر پس از این دهکده را برای پیدا کردن تجهیزات جستجو می‌کنند. آن‌ها از پدرو نیز که یک دریل بزرگ دارد کمک می‌گیرند تا برخی ورودی‌های بسته را باز کند. پس از جمع‌اوری تجهیزات و قرار دادن آن‌ها در هلی‌کوپتر، صدای آژیر خطر از Wossek به گوش می‌رسد و کلر و مویرا به آنجا می‌روند. در واقع Afflicted شروع به حمله کرده‌اند و کلر و مویرا در داخل بار به دام افتاده‌اند. این دو در زمان مبارزه با این موجودات ناگهان با پدرو مواجه می‌شوند که او نیز خود به Afflicted تبدیل شده است. پدرو با دریل برقی خود حمله می‌کند و هیچ راهی برای این دو جز فرار باقی نمی‌گذارد. این دو مشغول فرار بودند که نیل فیشر از بالای بام یکی از خانه‌ها، آن‌ها را صدا زد و نردبان را برای آن‌ها پایین انداخت. کلر و مویرا با کمک نردبان و عبور از سقف‌ها از محوطه دهکده خارج شدند.

 

کلر و مویرا در ادامه وارد یک شهر شدند و اتفاقی به یک دختر بچه برخورد کردند. این دختر که کاملا مضطرب به نظر می‌رسید از این دو فرار می‌کرد. پس از مدتی جستجو، مویرا و کلر این دختر را پیدا کردند. کلر علت فرار ناتالیا را از او پرسید و همچنین اینکه او در این جزیره چه کار می‌کند اما ناتالیا از آنجا که وحشت‌زده بود پاسخی نداد. در این زمان مویرا با آرامش با او برخورد کرد. او می‌دانست که این دختر ترسیده است و باید ابتدا اعتماد وی را جلب کند. او درنهایت متوجه شد که پیشینه ناتالیا به جزیره ترگریژیا می‌رسد و در آن زمان توسط تراسیو نجات پیدا کرد. او عروسکی از طرف نیل را همیشه باخود همراه داشت زیرا این عروسک را تنها دوست و همدم باقیمانده خود می‌دانست. او نیز در جریان حمله به مقر تراسیو، همچون کلر و مویرا به جزیره منتقل شده بود. پس از آنکه مویرا اعتماد ناتایلا را جلب نمود، او نیز همراه کلر و مویرا شد و این سه با یکدیگر مسیر فرار از جزیره را پی گرفتند. زمانی که این سه به ورودی برج جزیره رسیدند، ناتالیا توسط یک "مرد خوب" ربوده می‌شود؛ درست زمانی که کلر و مویرا سرگرم تماشای موفقیت گابریل در بلند کردن هلی‌کوپتر بودند. خوشحالی گابریل دوام زیادی نداشت زیرا او توسط دیده‌بان دچار جهش شد و هلی‌کوپتر وی سقوط کرد. پس از پایان این ماجرا، کلر و مویرا متوجه شدند که ناتالیا دیگر همراه آن‌ها نیست.

 

در مقابل ورودی برج جزیره، کلر و مویرا یادداشتی را پیدا می‌کنند. این یاداشت از طرف نیل است و در آن به کلر و مویرا می‌گوید که به کارخانه‌ای که در همان اطراف است وارد شوند. مویرا اعتماد چندانی به نیل نداشت ولی کلر این گونه نبود و تصمیم گرفت به جی پیدا کردن ناتالیا، مسیر مشخص شده نیل را دنبال کند. بنابراین این دو وارد کارخانه شدند. در کارخانه نیز دیده‌بان با کلر و مویرا از طریق مچ‌بند ارتباط برقرار کرد و دوباره به آن‌ها پیام‌های هشدارآمیز فرستاد. کلر و مویرا برای باز کردن مسیر خود در کارخانه، چند پازل و معما را حل کردند اما در انتها ساختمان در حال انفجار بود و کلر و مویرا به زحمت موفق شدند خود را از ساختمان به بیرون بیاندازند و خود را نجات دهند.

 

مویرا و کلر پس از عبور از داخل کانال‌ها و مسیرهای مختلف، سرانجام به داخل برج می‌رسند ولی همچنان اثری از نیل مشاهده نمی‌کنند. تا اینکه در یکی از اتاق‌ها، کلر دست‌نوشته‌ای را پیدا می‌کند که نام همه اعضای تراسیو از جمله خودش و مویرا روی آن نوشته شده است. پس از این یک فیلم ضبط شده از مکالمه نیل و دیده‌بان نمایش داده می‌شود. نیل درحقیقت با دیده‌بان همکاری کرده بود زیرا قصد داشت FBC را مجددا احیا و مورگان لنس‌دیل را آزاد کند. او به همین منظور قصد نابود کردن تراسیو و اعضای ان را داشت ولی خودش نیز توسط دیده‌بان مورد خیانت واقع شد. آن زن به نیل ویروس اوروبوروس را تزریق کرد و خودش از آنجا رفت. کلر و مویرا که اینکه به نقش خیانت نیل پی برده بودند از اتاق خارج شده و به سمت آسانسور حرکت کردند. این دو ناگهان نیل را دیدند که از آسانسور خارج می‌شود. کلر به او گفت که راه اشتباهی را انتخاب کرده بود اما برای نیل دیر شده بود. زیرا او خودش پس از ابتلا به اوروبوروس درحال جهش بود. او به زودی به یک هیولا تبدیل می‌شود و به مویرا و کلر حمله می‌کند. همچون دیگر مخلوقات اوروبوروس، نقطه ضعف این هیولا نیز آتش بود. پس از نبردی سخت و نفس‌گیر، درست در بدترین شرایط هیولا کلر را به دام می‌اندازد. در اینجا کلر نمی‌تواند به سادگی به اسلحه خود برسد و با هیولا مبارزه کند، بنابراین مویرا که خودش نیز به شدت زخمی بود، با زحمت خود را به اسلحه می‌رساند، وحشت خود از استفاده مجدد از اسلحه را کنار می‌گذارد و به سمت هیولا تیراندازی می‌کند. این کار باعث مرگ هیولا و نجات کلر می‌شود. مویرا زمان استفاده از اسلحه، خاطره ناگوار دوران کودکی‌اش، زمانی که به صورت اتفاقی با اسلحه خواهرش را مجروح کرد افتاد ولی این بار او بزرگ‌تر و باتجربه‌تر شد و استفاده او از اسلحه منجر به نجات دوستش کلر شد. پس از مرگ نیل، این دو وارد آسانسور شده و به بالای برج رفتند.

 

کلر و مویرا در بالای ساختمان برج با زن مرموز مواجه شدند. این زن که در پشت شیشه‌ها بود و امکان دسترسی به ان وجود نداشت، خود را آلکس وسکر معرفی کرد. بنابراین او نیز همچون آلبرت وسکر یکی از افرادی بود که در کودکی هدف آزمایش در پروژه W قرار گرفته بودند. در واقع آلبرت و آلکس تنها بازماندگان این پروژه نیز بودند. آلکس به کلر و مویرا گفت که می‌خواهد همچون "برادرش" از مرگ بگریزد. پس از این آلکس به سر خود شلیک و خودکشی کرد و بلافاصله سیستم نابودسازی خودکار برج فعال شد. با فعال‌سازی این سیستم وضعیت ساختمان به کلی ناپایدار شد و کلر و مویرا مجبور شدند تا به سرعت از ساختمان خارج شوند.

 

در میانه راه فرار، سقف بخشی از ساختمان فرو ریخت و درحالی که نزدیک بود کلر در زیر آن دفن شود، مویرا او را از پشت هل داد و او را از خطر دور کرد؛ در عوض این خودش بود که در زیر آوار به دام افتاد. فرصت چندانی تا پایان نابودی کامل برج نمانده بود و مویرا در زیر آوار از کلر خواست تا وقت را هدر ندهد و بدون اینکه پشتش را نگاه کند خود را نجات دهد. کلر نیز پس از اینکه متوجه شد هیچ کاری از دست وی ساخته نیست، به حرف مویرا گوش داد و خود را نجات داد. او خود را به پایین برج و داخل دریا انداخت.

 

کلر پس از این اتفاق، زمانی به هوش می‌آید که روی تخت بیمارستان است و بری و پزشکان در حال انتقال او هستند. بری از کلر در مورد مویرا پرسید و کلر نیز به سختی به او گفت که متاسفم و نتوانستم او را نجات دهم.

 

پس از ۶ ماه، کلر موهای بلند خود را کوتاه کرد و با هلی‌کوپتر به سمت جزیره بازگشت. زمانی که او به جزیره رسید، بری، مویرا و ناتالیا درحال مبارزه با آلکس وسکر بودند. کلر به خوبی آن‌ها را پشتیبانی کرد و با آلکس جنگید. درنهایت نیز خودش با RPG-7 به سمت آلکس راکت پرتاب کرد و او را نابود کرد. پس از نابودی کامل آلکس، مویرا، بری و ناتالیا از جزیره خارج شدند.

 


منابع

 


ویرایش شده در توسط Movyn (نمایش تاریخچه)



بازخورد کاربر

Recommended Comments

تاکنون دیدگاهی ارسال نشده است




لطفا از بخش نظرات، تنها برای اظهار نظر درباره مقالات استفاده کنید

مطالب شما نیاز است به تایید مدیران برسد

مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال دیدگاه

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.

در حال بارگذاری