377 مقاله
در این ویکی

هیثم کن‌وی


Movyn

Haytham Kenway

 

هیثم کن‌وی

 

اطلاعات شخصی

تولد ۴ دسامبر ۱۷۲۵
مرگ ۱۶ سپتامبر ۱۷۸۱

اطلاعات جانبی

وابستگی تمپلارها
شناخته شده برای استاد اعظم تمپلارهای کلونی‌نشین‌های آمریکا

اطلاعات در بازی

دیده شده در اساسینز کرید ۳

اساسینز کرید ۴: پرچم سیاه

اساسینز کرید: سرکش

صداگذارها Adrian Hough

هیثم کن‌وی (انگلیسی: Haytham Kenway) نخستین استاد اعظم محفل تمپلارها در مستعمره‌نشین‌های سیزده‌گاه بریتانیا در آمریکای شمالی از سال ۱۷۵۴ تا زمان مرگش در ۱۷۸۱ بود. هیثم فرزند اساسین ادوارد کن‌وی بود ولی در کودکی توسط رجینالد برچ و پس از مرگ پدرش در ۱۷۳۵ تبدیل به تمپلار شد.

هیثم پس از این در ماموریتی از طرف تمپلارهای بریتانیا به مستعمرات سیزده‌گانه فرستاده شد. او دو هدف را در قاره جدید دنبال می‌کرد. هدف اول پیدا کردن معبد متعلق به تمدن اولیه بود که با دراختیار داشتن یک طلسم به عنوان سرنخ ممکن می‌شد. هدف دوم تشکیل شاخه‌ای از محفل تمپلارها در مستعمره‌نشین‌ها با کمک فهرست اولیه‌ای که در اختیار گذاشته شده بود. تحت رهبری هیثم، شاخه محفل تمپلارها در این مستعمرات تشکیل شد و به چنان قدرتی رسید که محفل رقیب یعنی اساسین‌ها را در این مستعمرات نابود کرد و در ادامه در هر سطحی از دولت‌ها، مجالس و گروه‌های حاضر در مستعمرات به نفوذ دست یافت.

برای پیدا کردن معبد، او و تمپلارها اعتماد یک قبیله موهاک را به دست آوردند و در ادامه با کمک زنی از همین قبیله به نام کانیت‌زیو به ورودی معبد نیز رسیدند. متاسفانه اما برای هیثم، او موفق نشد وارد معبد شود. او همچنین با همین زن سرخ پوست رابطه کوتاه مدتی داشت که منجر به تولد پسری به نام روتون‌هن‌هاکه‌تون شد. این پسر در اداممه اساسین شد و محفل نابود شده اساسین‌ها را بازسازی کرد و درنهایت نیز هیثم را به عنوان رئیس محفل تمپلارها کشت.

 



معرفی


اوایل زندگی

هیثم کن‌وی (Haytham Kenway) در ۴ دسامبر ۱۷۲۵ در لندن به دنیا آمد. پدرش ادوارد کن‌وی و مادرش نیز تسا کن‌وی بودند که مانند نجیب‌زادگان ثروتمند زندگی می‌کردند. هیثم همچنین یک خواهر ناتنی به نام جنیفر کن‌وی داشت که حاصل ازدواج اول و نافرجام پدرش با کارولین اسکات بود. او همچنین از نوادگان الطائر و جد دزموند مایلز است و دزموند با کمک آنیموس به مشاهده سرگذشت وی می‌پردازد.

هرچند پدرش ادوارد چیزی در مورد اساسین بودن خود به پسرش نمی‌گفت ولی از همان کودکی به هیثم آموزش شمشیرزنی و مبارزه را یاد داد تا در زمان جوانی به محفل اساسین‌ها بپیوندد. ادوارد بدون درنظر گرفتن سختی کار از ۶ سالگی به او با شمشیر حقیقی آموزش شمشیرزنی می‌داد. او بیشتر دوران کودکی خود را در تنهایی گذراند و فقط با پیش‌خدمت خانه می‌توانست هم‌صحبت باشد. گرچه در ادامه به او اجازه داده شد تا با کودکانی که در نزدیکی درب خانه هستند نیز صحبت کند.

در روز تولد هشت سالگی هیثم، خانواده او در بازگشت از تئاتر رویال به خانه مورد حمله گروهی از اوباش قرار گرفتند که به تسا حمله کردند و گردنبند قیمتی وی را دزدیدند. گرچه ادوارد این حمله را دفع کرد اما در این زمان رجینالد برچ (که خواستگار خواهر ناتنی هیثم و همچنین مدیر املاک ادوارد بود) قصد درگیری با این گروه را داشت ولی توسط ادوارد منصرف شد.

ادوارد پس از جشن تولد از هیثم پرسید چه فکری می‌کند اگر دزدها آزاد باشند که هر کجا خواستند بروند؟ هیثم ابتدا گفت احساس انتقام‌جویی از دزدها می‌کند ولی در ادامه گفت فکر می‌کند بتواند آن‌ها را مورد عفو قرار دهد. پس از این ادوارد یک شمشیر فلزی کوچک به پسرش داد و گفت آن را در محفظه مخفی در اتاق بازی قرار می‌دهد و فقط با اجازه او می‌تواند از آن استفاده کند.

 


از دست دادن پدر

هیثم آموزش شمشیرزنی خود را همچنان زیرنظر پدرش ادامه می‌داد. رجینالد برچ در دوسال آینده به عنوان یک مدیر اموال و حسابدار مرتب در املاک کن‌وی در رفت و آمد بود و به عنوان یک گزینه مناسب برای جنیفر، دختر ادوارد مطرح شد؛ هرچند دختر از برچ خوشش نمی‌آمد. یک بار در همین سن ده سالگی، با هیثم در مورد آموزش شمشیرزنی‌اش هم‌صحبت شد و در میانه صحبت‌ها، هیثم از شمشیر فولادی پدرش سخن گفت که در یک محفظه مخفی در اتاق بازی قرار داشت.

مدت کوتاهی پس از این، هیثم شاهد جدال لفظی شدید میان برچ و پدرش ادوارد در دفترش بود. پس از این صحبت برچ با عصبانیت اتاق را ترک کرد و به هیثم گفت فقط قصد داشته به ادوارد هشدار بدهد. ادوارد پس از این دو سرباز انگلیسی استخدام کرد تا از خانه حفاظت کنند.

اندکی بعد در شب ۳ دسامبر ۱۷۳۵، ۵ مزدور به خانه ادوارد حمله کردند. ادوارد موفق شد یکی از آن‌ها را بکشد اما مهاجمان دیگر سر رسیده و درنهایت ادوارد را با فرو کردن خنجر در سینه‌اش کشتند. در طول این رویداد، هیثم پیش مادرش بود. پس از این مردوزان به آن‌ها حمله کردند و چشم مادرش را کور کردند. پس ازاینکه یکی از آن‌ها قصد کشتن هیثم را داشت، ناگهان برچ از راه رسید و آن مزدور را کشت. او گرچه هیثم را نجات داد ولی قادر نبود از آتش زدن خانه و ربوده شدن خواهر ناتنی هیثم یعنی جنیفر جلوگیری کند.

 


تبدیل شدن به یک تمپلار

هیثم ده ساله پس از این شاهد مراسم ترحیم‌های پی در پی تام، دایه، پیشخدمت‌ها و پدرش ادوارد بود. برچ در این زمان نزد هیثم رفت و شمشیر کوچکی که پدرش در تولد هدیه داده بود را به او داد و گفت آن را از زیر آوار خانه پیدا کرده است. او به هیثم گفت اینک وظیفه‌اش را به عنوان ملک‌دار خانوادگی و محافظ او ادامه می‌دهد و از او مراقبت خواهد کرد. او همچنین قول داد که برای پیدا کردن خواهرش جسیکا نیز سرتاسر اروپا را جستجو خواهد کرد و او را برخواهد گرداند. برچ در اینجا برای اولین بار بود که گفت جستجو را از طریق رابط‌هایش در محفل تمپلارها پیگیری خواهد کرد.

پس از این، هیثم شیفته کار با یک شوالیه شد ولی از طرفی دوست داشت کنار مادرش بماند. ولی هیثم مادرش را در مراسم ترحیم ندیده بود و فکر می‌کرد در حدی مجروح بود که در آن شرکت نداشت. پس از این برچ نیز به هیثم گفت پس از حمله او نیز دیگر مادرش را ندیده است؛ برچ در ادامه گفت حتما این حمله تاثیر روانی زیادی روی مادرش گذاشته و تنها چیزی که مادرش خواهد خواست گرفتن انتقام از آن افراد است. پس از این هیثم به دیدن مادرش رفت و رفتار سرد او را به حساب درست بودن تحلیل برچ گذاشت. هیثم پس از این ملاقات گفت که قصد دارد لندن را ترک کند و به اروپا برود.

یک شب قبل از سفر، هیثم از امیلی، پیش‌خدمت شنید که خواهرش وایولت که پیش‌خدمت خاندان برت‌ها بوده یک بار صدای جیغ کشیدن جنیفر را شنیده که در مورد یک خائن فریاد می‌زده است. روز بعد نیز یک مرد با لهجه مناطق غربی جنیفر را به سکوت تهدید کرده بود. امیلی در ادامه به هیثم گفت ممکن است خائن خود برچ باشد که هیثم بلافاصله رد کرد. هیثم خود پس از این ادامه داد که با این شواهد احتمال می‌دهد جک دیگ‌وید که خدمتکار خانه‌شان بود خیانتکار است چون در زمان حمله در عمارت حضور نداشت.

gallery_1_7_5661.jpg

هیثم و ادوارد برادوک

برچ پس از این هیثم را به ادوارد برادوک معرفی کرد که یک تمپلار و افسر ارتش بریتانیا بود. او و برچ قصد داشتند کار جستجوی جنیفر در اروپا را پیگیری کنند. پس از بیان سوء ظن هیثم به جک دیگ‌وید، برادوک و برچ در این زمینه تحقیق کردند ولی به نظر او نیز گم شده بود؛ هرچند برادوک قول داد که به زودی دیگ‌وید را پیدا خوهد کرد. برای ۵ سال بعد هیثم و برچ در اروپا جستجوی جنیفر را ادامه دادند تا اینکه در نهایت فهمیدند احتمالا او به یک تاجر برده ترک فروخته شده است. در تمام این دوره در اروپا، هیثم آموزش شمشیرزنی را با برادوک پیگیری می‌کرد.

وقوع جنگ جانشینی اتریش در سال ۱۷۴۰ باعث محدود شدن دایره تحقیق آن‌ها شد. پس از این برچ و برادوک یک قلعه در ترویس فرانسه خریدند تا برای مدتی در آن ساکن شوند. در اینجا برچ رسوم و باورهای تمپلارها را به هیثم آموزش داد. هیثم در این آموزش‌ها، آرامش در اخلاق را می‌دید، برخلاف باورهایی که از پدرش در ذهن داشت و او را با فلسفه پرسش‌گری آشنا کرده بود. هرچند هیثم در ادامه با ایده‌های مرتبط با تمدن اولیه که از برچ شنید موافق نبود و آن را خیالی می‌دانست. او سرانجام رسما در سال ۱۷۴۴ وارد محفل تمپلارها شد و اولین هدف او، کشتن یک تاجر حریص در لیورپول بود. پس از اینکه او یک هدف دیگر یعنی شاهزاده اتریش را کشت به عنوان یک قاتل حرفه‌ای در محفل تمپلارها شناخته شد.

 


پیدا کردن قاتل پدر


یافتن دیگ‌وید

در سال ۱۷۴۷، هیثم یک خائن محفل تمپلارها به نام خوان ودومیر را در اسپانیا کشت و زورنال او را که مملو از تحقیقات روی میراث تمدن اولیه بود برای برچ آورد. او برای این کار به پراگ رفت، جایی که برچ جلسه‌ای با تمپلارها داشت. او همچنین در اینجا بود که خبر فوت شدن مادرش را شنید. او پس از این به لندن رفت و در مراسم مادرش شرکت کرد. او همچنین برخی از مستندات قدیمی خانوادگی را مطالعه کرد و فهمید که یکی از خدمتکاران عمارت یعنی بتی با دیگ‌وید در ارتباط بوده است. پس از این او بتی را پیدا و تعقیب کرد تا محل کار جدیدش را پیدا کند. او در ادامه از بتی بازجویی کرد و پرسید که دیگ‌وید کجا است. بتی در پاسخ گفت آخرین باری که او را دید، مردی با لهجه غربی او را تهدید می‌کرد، مردی که در ادامه بچه‌های او را نیز تهدید کرد. او گرچه وانمود کرد که از دیگ‌وید چیزی نمی‌داند ولی با تحقیق بیشتر هیثم روی نامه‌ها متوجه شد دیگ‌وید اکنون در جنوب غرب آلمان ساکن است.

gallery_1_7_6924.jpg

سرباز گوش‌تیز برای هیثم مشخصات رباینده را داشت

برچ و هیثم دو هفته بعد در محل مورد نظر بودند و در آنجا از یک مغازه‌دار در مورد دیگ‌وید سوال کردند. مغازه‌دار اما پس از اینکه در دادن اطلاعات دیگ‌وید اکراه نشان داد با تهدید هیثم مواجه شد. او گفت اگر فاش نکند بچه‌هایش را خواهد کشت. به این ترتیب او مجبور شد موقعیت دیگ‌وید را لو دهد و همچنی گفت دو سرباز انگلیسی نیز به دنبال دیگ‌وید بودند. پس از این برچ و هیثم به کابین ۱۵ در پانزده کیلومتری شمال محل اسب تاختند. در میانه راه آن‌ها یکی از سربازان را دیدند که در حال برگشتن بود. هیثم در ادامه راه بود که به خاطرش آمد گوش سرباز درحال برگشت شبیه مشخصاتی بود که از رباینده جنیفر یادداشت کرده بود. آن‌ها درنهایت دیگ‌وید را پیدا کردند که درحال شکنجه توسط سرباز دوم بود. هیثم سرباز را تا داخل جنگل دنبال کرد و درنهایت او را به دام انداخت. پس از این هیثم سرباز را روی زمین انداخت و با خنجر در کلیه‌اش فرو کرد. سرباز دراین لحظه به هیثم گفت که پدرش ادوارد یک اساسین بوده و برای چیزی که دراختیار داشت کشته شده بود. او پس از گفتن این حرف‌ها و قبل از اینکه چیز بیشتری را روشن کند مرد.

هیثم در ادامه از مدارک سرباز متوجه شد که او سرباز ادوارد برادوک است. او سپس به کابین بازگشت و این اطلاعات را به برچ داد. برچ نیز به هیثم گفت دیگ‌وید در اثر جراحاتی که برداشته بود اینک مرده است. با توجه به اینکه هیثم فهمیده بود سرباز در هنگ برادوک خدمت می‌کرده، به دنبال سرباز گوش تیز اول به سمت اردوگاه برادوک در جمهوری هلند رفت.

 


کار با برادوک

gallery_1_7_10603.jpg

هیثم و سرباز تحت تعقیب توسط انگلیسی‌ها دستگیر می‌شود

پس از یک روز سوارکاری، هیثم سرباز اول را پیدا و با او به مبارزه پرداخت تا اینکه سربازان انگلیسی وارد ماجرا شدند و هر دو را نقش بر زمین کردند. هیثم پس از این به هوش آمد و متوجه طناب دور گردنش شد. او همچنین سرباز دیگر را دید که به گردن او نیز طناب بود و در اینجا بود که متوجه شد این شخص، سرباز گوش تیزی نبوده که در پی اش بود و اشتباها با او وارد درگیری شده بود. هیثم پس از این خود را از طناب دار نجات داد ولی نتوانست همین کار را برای سرباز دیگر کند و او اعدام گردید.

برادوک پس از این به هیثم گفت نام سرباز تام اسمیت بوده و اطلاع نداشته که او یکی از آدم‌ربایان جنیفر بوده است. برادوک در ادامه به هیثم اجازه داد در مورد مسائلی که می‌خواهد در اردوگاه به تحقیق بپردازد ولی از همچنین درخواست کرد که تمپلارهای زیرنظرش را برای جنگ فرانسه در اختیار برادوک بگذارد. پس از این هیثم به انگلیسی‌ها در تسخیر آپ زوم کمک کرد. پس از این و در بازگشت از طریق کشتی، یک مرد به برادوک گفت اگر ممکن است اجازه دهند او و خانواده‌اش نیز روی کشتی سوار شوند و همراهشان بیایند. هیثم گفت اشکلی ندارد و می‌توانند از اتاق او استفاده کنند اما برادوک نپذیرفت. مرد پس از این برادوک را ترسو خطاب کرد که باعث عصبانیت شدید برادوک شد. او دستور داد تا جلادش سر مرد و خانواده‌اش و حتی نوزادش را قطع کند.

هیثم هرچه می‌گذشت بیشتر و بیشتر با وحشی‌گری‌ها و بی‌رحمی‌های برادوک آشنا می‌شد تا جایی که یک بار اشاره کرد به نظرش او محفل را ترک کرده است. در این میان هیثم با جیم هولدن دوست شد که با تام اسمیت رابطه برادری داشت و اطلاعاتی از او به هیثم داد. او به هیثم گفت اسمیت برای این اعدام شد که در جزء حلقه داخلی و مورد اعتماد برادوک بود و نگران سرنوشت هیثم نیز بود. او گفت برادوک یک دشمن است و برای روشن نشدن حقایق اسمیت را کشته است. هیثم پس از این به هولدن گفت از ارتش خارج شود و با عنوان "gentleman's gentleman" نقش راننده کالسکه او را بازی کند. به این ترتیب می‌توانستند بدون شناسایی و مورد شک واقع شدن با یکدیگر در مورد پرونده مفقود شدن جنیفر همکاری کنند.

 


جستجوی یک انبار


بازیابی یک کدشکن

در سال ۱۷۵۳، هیثم ماموریتی دریافت کرد که در آن باید یک شورشی به نام لوسیو آلبرتین را از جزیره کورسک می‌ربود. آلبرتین یک کدشکن بود و یک اساسین به نام میکو از وی حفاظت می‌کرد. در کورسک و درجستجوی آلبرتین، هیثم وارد اردوگاهی شد که میکو و کدشکن در آن حضور داشتند. این اردوگاه اما مورد حمله سربازان جنوا قرار گرفت. در اینزمان میکو در حالی که کنار دیگر شورشیان بود از لوسیو خواست خود را به سرعت در یکی از انبارها مخفی کند.

پس از مدتی نبرد هیثم کن‌وی به اردوگاه نفوذ کرد و لوسیو را ربود. درگیری نیز به نفع جنوایی‌ها به پایان رسید و میکو دستگیر شد. تمپلار ماموریت خود را با بی‌هوش کردن و انتقال لوسیو به انجام رساند و مدتی بعد نیز میکو پس از نجات از موضوع مطلع شد. او در ادامه هیثم را پیدا و با خنجر پنهان به او حمله کرد. هیثم در مبارزه اول با شمشیر شکست خورد و در حالی که میکو قصد کشتن او را داشت، هیثم از خنجر پنهان خود استفاده کرد. میکو از دیدن این حنجر پنهان در دست یک تمپلار تعجب کرد و در ادامه درگیری به سود تمپلار تمام شد. میکو از ارتفاع سقوط کرد ولی با گرفتن یک طناب خود را نجات داد. درحالی که او از طناب بالا می‌امد، هیثم متوجه شد و او را تهدید کرد که بهتر است فرار کند در غیر این صورت طناب را قطع خواهد کرد. اساسین پذیرفت ولی هیثم اطمینان داد که بار دیگر با هم ملاقات خواهند کرد و در آن زمان یکی کشته خواهد شد.

هیثم پس از این لوسیو را نزد برچ برد. برچ در ادامه از مادر لوسیو استفاده کرد و با تهدید جان او از لوسیو خواست اسنادی را برای وی رمزگشایی کند. پس از این هیثم به برچ در مورد شرایط نگه‌داری از لوسیو و مادرش مونیکا در قصر اعتراض کرد. برچ این دو را زنجیر شده درانبار نگه‌داری می‌کرد ولی به هیثم گفت به محض رمزگشایی آزاد خواهند شد.

 


دزدیدن طلسم معبد

gallery_1_7_41192.jpg

هیثم و رجینالد برچ در تئاتر رویال

یک سال بعد در سال ۱۷۵۴، هیثم قصد رفتن به تئاتر رویال در لندن را داشت تا نمایش The Beggar's Opera را تماشا کند. هدف اصلی او اما چیز دیگری بود و قصد به دست آوردن طلسم پیشرو را داشت که طبق اطلاعات در اختیار یک عضو محفل اساسین‌ها بود. هیثم ظن این را داشت که این حامی همان میکو باشد. هیثم پس از این با هولدن به ورودی تئاتر رفت ولی بدون او وارد ساختمان شد.

 

هیثم پس از ورود به سالن کنار رجینالد برچ نشست. برچ به هیثم گفت خوشحال است جان گی مجددا این اجرا را در تئاتر انجام می‌دهد. او سپس به هیثم گفت طلسم پیشرو را در میان جمعیت پیدا کند. هیثم با کمک دید عقابی خود، میکو را پیدا کرد که در طبقه بالایی سالن حضور داشت. او خود را به میکو رساند و پس از کشتن وی، حلقه را از گردنش برداشت و به سرعت از آنجا خارج شد. پس از این، هیثم به مقر تمپلارها بازگشت و حلقه اسرارآمیز را به برچ نشان داد. برچ به هیثم گفت که این حلقه کلیدی برای باز کردن معبد بزرگ است. او سپس هیثم را مامور کرد تا به قاره جدید و شهر بوستون برود و محل این معبد را پیدا کند و در ادامه، پایگاهی برای تمپلارها در کلونی‌نشین‌ها تاسیس کند.

به این ترتیب هیثم برای اجرای این ماموریت، سفر طولانی خود به قاره جدید را با کشتی پراویدنس آغاز کرد.

 


مسافر پراویدنس

gallery_1_7_30510.jpg

هیثم به مقصد قاره جدید روی عرشه کشتی پراودنس است

در روز دوم مسافرت به قاره جدید، هیثم پس از ایجاد مزاحمت توسط دو نفر به نام‌های هکتور گریوز و آقای کویل با آن‌ها درگیر شد. او به سادگی این دو را شکست داد و از ترفند چاقو نیز برعلیه خودشان استفاده کرد. به هرحال او دنبال دردسر نبود و پس از رسیدن کاپیتان کشتی، ساموئل اسمایت از رفتار این دو شکایت کرد. او سپس همراه با کاپتان به اتاقش رفت تا در رابطه با درگیری توضیح دهد. در اینجا کاپتان گفت به نظر می‌رسد برخی در کشتی قصد شورش دارند و درگیری پیش آمده باعث شد که فکر کند این لحظه فرا رسیده. او سپس از هیثم خواست در مورد شورشی‌ها تحقیق کند که با موافقت هیثم مواجه شد.

هیثم پس از این، زمان خود را به مطالعه کپی از نسخه ترجمه شده ژورنال ودومیر گذراند و رفته رفته نظرش در مورد خیالی بودن میراث تمدن اولیه تغییر کرد و مانند برچ مشتاق این موضوعات شد. در روز ۲۸ سفر، او با کاپتان که همچنان نگران شورشی بود مواجه شد. او سپس پس از صحبت با آشپز و دکتر در مورد شخصی که رفتار عجیبی داشته باشد به نام جیمز فایرودر رسید. او سپس جیمز را بالای عرشه پیدا کرد که خیلی آرام و عادی بود و فقط گفت کمی حالش بد است. هیثم در همین لحظه صدای افتادن چیزی در آب را شنید. او سپس به طبقه زیر عرشه رفت و بشکه رنگ شده‌ای را دید که به آب انداخته بودند.

پنج روز بعد هیثم با کاپتان در مورد انداخته شدن روزانه بشکه‌های رنگ شده به آب صحبت کرد و اینکه نتوانسته شخص را پیدا کند. او گفت حتما این نشانه برای کشتی است که در پی آن‌ها است. تنها چند ثانیه بعد کشتی مورد حمله قرار گرفت و کاپتان با جدیت تمام به هیثم گفت به طبقه پایین عرشه برود. او پس از این در را از بالا قفل کرد و خدمه با کشتی دشمن به نبرد پرداختند. هیثم در اینجا بود که با لوئیس میلز مواجه شد.

میلز وفاداری خود به محفل رقیب را فاش کرد و اینکه محفل پس از کشته شدن میکو او را مامور تعقیب هیثم کرده‌اند. او سپس از هیثم خواست خودش را با افتخار تسلیم کند تا از جانش بگذرد. با این حال هیثم گفت اگر بحث افتخار است یک شمشیر به او بدهد تا مبارزه منصفانه‌ای انجام دهند. میلز به این خواسته احترام گذاشت و شمشیری در اختیار هیثم گذاشت. این دو در ادامه دوئل کردند که در این مبارزه، هیثم با تجربه بالای خود به راحتی میلز را شکست داد و او را کشت.

gallery_1_7_93150.jpg

هیثم از روی عرشه، خشکی قاره جدید را تماشا می‌کند

پس از پایان جنگ دریایی، هیثم روی عرشه رفت و از کاپتان خواست به او اجازه دهد در این طوفان به خدمه کمک کند. او پس از این گره طناب‌های عرشه و دکل‌ها را محکم کرد و مانع از تاثیر بیشتر طوفان روی کشتی شد، او همچنین یکی از افراد خدمه را که روی دکل گیر کرده بود را نجات داد.

 

در روز هفتاد و دوم سفر، پراویدنس به نزدیکی بندر بوستون رسید و کاپتان به هیثم گفت می‌تواند روی دکل برود و منظره را تماشا کند. اندکی بعد پراویدنس در بندر بوستون پهلو گرفت و هیثم پس از پیاده شدن از کشتی بلافاصله با چارلز لی مواجه گردید. لی با محفل در بریتانیا در ارتباط بود و انتظار ورود هیثم را می‌کشید. پس از این لی هیثم را در یک تور کوتاه با بوستون آشنا کرد. در جریان این تور، هیثم با بنجامین فرانکلین مواجه شد. فرانکلین در مورد ربوده شدن آلماناک جلد اول با هیثم صحبت کرد و گفت اگر در پیدا کردن آن کمک کند پاداشش را به او خواهد داد. هیثم پذیرفت و گفت اگر درتوانش بود در این زمینه کمک خواهد کرد. فرانکلین پس از این گفت هیثم حتما یک تازه‌وارد به شهر بوستون است که حاضر شده به او کمک کند چون در این روزها اصولا کم‌تر کسی حاضر به انجام هرگونه کمکی می‌شود. هیثم و لی پس از این به مسافرخانه گرین دراگون رفتند و با ویلیام جانسون ملاقات کردند.

 


جمع‌آوری تمپلارهای مستعمره‌نشین

gallery_1_7_89618.jpg

هیثم و چارلز لی در حال صحبت با ویلیام جانسون در مسافرخانه گرین دراگون

از این پس هیثم به عنوان استاد اعظم به برپا کردن هسته اولیه محفل در قاره جدید می‌پردازد. ویلیام جانسون نخستین کسی بود که در گرین دراگون حضور داشت. او از نفوذ بالایی در میان بومیان سرخ‌پوست برخوردار بود و چنین نفوذی برای پیدا کردن معبد ضروری بود. با این حال جانسون پس از صحبت گفت تعدادی از صفحات تحقیقش پیرامون بومیان به سرقت رفته و ابتدا بایستی آن‌ها را برگرداند. به توصیه جانسون، لی و هیثم با توماس هیکی صحبت کرده و به اتفاق هم به دنبال این اسناد رفتند. این سه نیز در ادامه به مخفیگاه راهزنان نفوذ و تحقیقات را به دست آوردند و به مسافرخانه گرین دراگون؛ محل اجتماع تمپلارها برگشتند.

 

در گرین دراگون، ویلیام جانسون پس از دریافت تحقیقاتش متوجه شد که همچنان بن‌بست وجود دارد و برای مشخص شدن موقعیت معبد بایستی اعتماد قبیله سرخ‌پوست Kanien'kehá:ka جلب شود. هیکی پیشنهاد داد که سیلاس تاچر باید از میان برداشته شود؛ تاچر یک برده‌دار بود که سرخ‌پوستان آن قبیله را به بردگی می‌گرفت و یا بی‌رحمانه آن‌ها را می‌کشت. هیثم پس از این همراه با لی به ملاقات بنجامین چرچ رفتند که در فهرست نفراتی بود که باید در محفل گردهم می‌آمدند. هیثم و چارلز لی پس از این به خانه وی رفتند اما کسی پاسخگو نبود. درخالی که هیثم به فکر فرو رفته بود، لی درب خانه را شکست و با زور وارد شد. هیثم که از این واکنش لی متعجب شده اول قصد داشت چیزی بگوید ولی بعد پشیمان شد. این دو خانه را به هم ریخته دیدند و متوجه ربوده شدن چرچ شدند. هیثم پس از این گفت باید به جستجو پرداخت و بعد عکس چرچ را از روی دیوار برداشت و به لی داد تا به سطح شهر برود و از مردم در باره او سوال کند. هیثم خودش نیز از طریق استراق سمع نگهبانان در جستجو به لی کمک کرد. پس از مدتی جستجو آن‌ها درنهایت انباری را که در نزدیکی اسکله بود را به عنوان محل نگهداری از چرچ پیدا و به آرامی به آن نفوذ کردند.

 

در این محل سیلاس تاچر و دستیارش مشغول شکنجه چرچ بودند و از او طلب پول می‌کردند. به هرحال پس از اینکه چرچ در وضع شکنجه نیز درخواست تاچر را رد کرد، تاچر به دستیار شخصی‌اش "کاتر" دستور داد وی را بیشتر شکنجه دهد. در حالی که کاتر بینی چرچ را با چاقو می‌برید، تاچر از صحنه منزجر شد و آنجا را ترک کرد. بلافاصله پس از این، هیثم و چارلز لی خود را وارد ماجرا کرده و با کشتن کاتر و دیگر نگهبانان، چرچ را آزاد کردند. به این ترتیب تمپلارها با آزاد کردن چرچ، او را به مسافرخانه گرین دراگون که محل ملاقاتشان بود بردند. در این مسافرخانه، چرچ از هیثم و دیگر تمپلارها تشکر کرد و اطلاعات سیلاس تاچر را به عنوان تاجر بردگان سرخ‌پوست به آن‌ها داد.

 

gallery_1_7_163179.jpg

هیثم برای آزاد کردن جان پیتکرن با برادوک صحبت می‌کند

هیثم برای وارد کردن نفر بعدی فهرست، همراه با چارلز لی به کاپزهیل بتری در نزدیکی اسکله بوستون رفت. در اینجا جان پیتکرن وارد شهر شده بود تا به سایر تمپلارها ملحق شود ولی توسط یک دوست قدیمی، یعنی ادوارد برادوک متوقف شده بود. برادوک به عنوان یک تمپلار پیتکرن را می‌شناخت ولی با این حال او را به خاطر حضور غیرمجاز در مستعمرات به جرم خیانت دستگیر کرده بود. در این زمان هیثم و چارلز خود را به محل رساندند و از برداوک خواستند تا پیتکرن را آزاد کند. برادوک گفت به سختی راضی شده تا لی به هیثم ملحق شود و این بار اجازه نمی‌دهد پیتکرن نیز به همین شکل از اردوگاه خارج شود. هیثم و لی پس از این آنجا را ترک کردند ولی مجبور به کشیدن نقشه دیگری شدند. چارلز لی پس از عصبانی کردن برادوک با پرتاب سنگ، او را به دنبال خود به کوچه پشتی کشاند و در این محل، هیثم و لی پس از درگیری کوتاه با سربازان و برادوک، درنهیت پیتکرن را از دست برادوک آزاد کردند. پس از این هیثم، لی و پیتکرن به مسافرخانه گرین دراگون رفتند.

 

همه تمپلارهای نام برده شده در فهرست، اینک در گرین دراگون جمع شده بودند و آماده اجرای نخستین نقشه، یعنی آزاد کردن بردگان سرخ‌پوست از اردوگاه سیلاس تاچر بودند. با نقشه هیثم، تمپلارها پس از این موقعیت یک کالسکه برده‌ها را پیدا و در کمین آن منتظر ماندند. در موقعیتی مناسب، هیثم دستور حمله داد و تمپلارها پس از کشتن سربازان و پوشیدن لباس آن‌ها، خودشان کالسکه را هدایت کردند. هیثم در اینجا به یک زن بومی برده که جلوی کالسکه نشسته بود گفت که قصد کمک دارند. زن در پاسخ گفت پس چزا آزادشان نمی‌کند که هیثم در پاسخ گفت باید تا زمان رد شدن از دروازه اصلی شهر همچنان در قفس باقی بمانند. در ادامه مسیر، تمپلارها از کالسکه دفاع کردند تا اینکه به نزدیکی دروازه شهر رسیدند؛ جایی که تاچر و سربازانش بردگان را در اردوگاهی نگه‌داری می‌کردند. هدف هیثم نجات بردگان و به دست آوردن اعتماد سرخ‌پوستان بود. هیثم پس از این با توجه به داشتن یونیفرم کت‌قرمزها به راحتی وارد ردوگاه شد و بردگان را نجات داد. در ادامه تاچر متوجه فرار تمپلارها شد و به سربازانش دستور داد تا جستجو را شروع کنند. در این زمان، درگیری تمپلارها با افراد تاچر شروع شد. هیثم پس از این خودش با تاچر روبه‌رو شد و وی را شکست داد اما از کشتن وی صرف‌نظر کرد، اما به بنجامین چرچ فرصت کشتن تاچر را داد که چرچ نیز بدون درنگ با یک تپانچه تاچر را کشت.

 

با مرگ تاچر، سرخ‌پوستان آزاد شدند و زن بومی و دیگر سرخ‌پوستان از اردوگاه به سمت قبایل خود رفتند. در این زمان آن زن از دور هیثم را دید و در قدردانی از هیثم برای این کارش به او لبخند زد. هیثم که اینک می‌دانست این کار در خاطر بومیان خواهد ماند از دیگر تمپلارها خواست تا زمان مناسب صبر کنند.


اتحاد با کانیت‌زیو

gallery_1_7_64889.jpg

هیثم با کانیت‌زیو در مورد طلسم معبد صحبت می‌کند

شش ماه پس از رویداد آزاد شدن بردگان بومی، هیثم با این سرنخ، زنی بومی که می‌تواند انگلیسی صحبت کند از تمپلارها خواست تا او را پیدا کنند. چارلز لی در این زمان مسوولیت پیدا کردن زن را برعهده داشت و سرانجام نیز به هیثم گفت که این زن به تازگی در نزدیکی لکزینگستون دیده شده است. هیثم و لی پس از این به محل رفتند و به جستجوی نزدیک‌تری پرداختند تا اینکه زن را در نزدیکی یک کمپ کوچک جنگلی پیدا کردند. زن بومی در این زمان با مهارتی اعجاب انگیز از روی درختان و شاخه‌ها فرار کرد و هیثم از پایین مسیر برفی و سختی را برای تعقیبش گذراند. پس از یک تعقیب و گریز پرماجرا و مواجهه هیثم با گرگ‌ها، زن درنهایت از فرار دست کشید و با هیثم رو در رو شد. هیثم در این زمان گفت که باید او را بشناسد و باید بداند که او دشمنش محسوب نمی‌شود. او سپس خود را معرفی کرد و زن نیز خود را کانیت‌زیو معرفی کرد. زن گرچه گفت چهره‌اش آشنا است ولی نمی‌خواهد با او ضحبت کند، تا اینکه هیثم طلسم معبد را به زن نشان داد و گفت برای این به دیدنش آمده است. زیو پس از این پرسید که این طلسم را چگونه به دست آورده است و اینکه علامت‌هایش را قبلا دیده است.

 

هیثم برای جلب اعتماد زیو پیشنهاد داد که می‌تواند در کشتن برادوک به او و قبیله‌اش کمک کند. زیو گرچه پیشنهاد را پذیرفت ولی همچنان نسبت به او اعتماد لازم را نداشت. این دو سپس به مسافرخانه‌ای در کنکورد رفتند؛ جایی که هیثم برای به دست آوردن اطلاعات از برادوک مخفیانه صحبت چند سرباز را استراق سمع کرد. هیثم پس از اینکه متوجه شد برای پیدا کردن برادوک باید به فورت سنت-متیو برود تصمیم گرفت مسافرخانه را ترک کند. در حالی که این دو درحال خروج بودند توسط سربازان متوقف شدند. هیثم پس از درگیری کوتاه با سربازان و شکست دادن آن‌ها از مسافرخانه بیرون رفت و با زیو صحبت کرد. در این زمان زیو با یک پارچه و الکل به زخم روی صورت هیثم رسیدگی کرد. هیثم پس از این به زیو گفت لازم به این کار نیست ولی در هر صورت ممنون است. زیو پس از این آنجا را ترک کرد و گفت در نزدیکی اردوگاه او را خواهد دید.

 

gallery_1_7_34333.jpg

هیثم و زیو در مورد نقشه حرکت نیروهای برادوک صحبت می‌کنند

پس از این رویداد هیثم زیو را در خارج از فورت سنت-متیو دبد. هیثم در ادامه به قلعه نفوذ کرد و موفق شد نقشه حرکت نیروهای برادوک را پیدا کند. در این محل، هیثم همچنین صحبت‌های جورج واشنگتن و جان فریسر را استراغ سمع کرد که در آن از بی‌کفایتی شدید برادوک در فرماندهی انگلیسی‌ها در جنگ فرانسه و سرخ‌پوستان صحبت می‌کردند. هیثم به هرحال از دژ خارج شد و موضوع را به زیو اطلاع داد. اینک که آن‌ها می‌دانستند در چه تاریخی و از چه مسیری برادوک و نیروهایش راهپیمایی می‌کنند به جمع‌آوری نیرو و تعیین محل حمله پرداختند.


راهپیمایی برادوک

در جولای ۱۷۵۵، هیثم با لباس سربازان بریتانیایی با زیو به همراه متحدان بومی که جلب کرده بود ملاقات کرد. پس از این هیثم با توجه به داشتن لباس سربازان به آرامی نزدیک برادوک شد و با نشانه‌گیری تپانچه‌ای به او، وانمود کرد که قصد کشتن وی را دارد. در همین حالت، برادوک و هیثم در کنار یکدیگر حرکت کردند تا اینکه تمپلارهای متحد هیثم و همچنین سرخ‌پوستان پس از این با سربازان انگلیسی درگیر شدند که باعث فرار برادوک شد. هیثم نیز پس از این به تعقیب برادوک پرداخت ولی درست سر بزنگاه توسط جورج واشنگتن متوقف شد. به فاصله کوتاهی زیو واشینگتون را خلع سلاح کرد و فرصتی به هیثم داد تا به تعقیب برادوک ادامه دهد. به این ترتیب پس از یک تعقیب و گریز دیگر، راهی برای فرار برای برادوک باقی نماند و هیثم او را با خنجر پنهان کشت. هیثم پس از این حلقه تمپلار را از انگشت برادوک خارج کرد. در آخرین صحبت‌ها، هیثم گفت باید بداند که کشته شدنش به دلایل شخصی نبوده ولی بلافاصله گفت که شاید کمی هم این کار به دلایل شخصی بوده است.

 

gallery_1_7_53913.jpg

هیثم از کلید معبد برای ورود به آن استفاده می‌کند ولی موفق نیست

اینک که هیثم به قول خود وفا کرده بود، نوبت زیو بود که معبد مقدس بومیان را به هیثم نشان دهد. هیثم پس از رسیدن به ورودی معبد از طلسم خود برای باز کردن درب آن استفاده کرد ولی متاسفانه برای او، این درب توسط این طلسم باز نمی‌شد. او که اینک به بن‌بست خورده بود دچار حالت ناامیدی شد. زیو پس از این در مورد نقاشی‌های روی دیوار توضیح داد و سعی کرد هیثم را خوشحال کند. پس این روز، این دو که به یکدیگر علاقمند شده بودند باز هم همدیگر را ملاقات کردند. هیثم پس از این به مسافرخانه گرین دراگون برگشت و پس از وارد کردن رسمی چارلز لی به محفل، به او، چرچ و سایر تمپلارها گفت که ماموریت ورود به معبد تمدن اولیه شکست خورد و اکنون تمپلارها هدف جدید را دنبال می‌کنند. ایجاد یک پایگاه دائمی و قوی برای محفل در مستعمرات سیزده‌گانه.

 

مدتی بعد، زیو فهمید که برادوک در جریان حمله هیثم کشته نشده بلکه صرفا هیثم او را مجروح کرده بود. یک ماه پس از حمله لی به هیثم اطلاع داد که برادوک براثر همین جراحت کشته شده و جسدش نیز توسط واشینگتن به خاک سپرده شده است. با این حال زیو با این تحلیل که هیثم او را بازی داده است از او شدیدا خشمگین شد و به او گفت که ترکش کند و هیچ وقت نیز به دیدنش نیاید. زیو البته چند ماه بعد پسری به دنیا آورد که حاصل ارتباط کوتاهش با هیثم در این دوره بود.

 


پیدا کردن جنیفر


به سوی امپراتوری عثمانی

در سال ۱۷۵۷ درحالی که هیثم در مستعمرات سیزده‌گانه در حال گسترش محفل تمپلارها بود، جیم هولدن موفق شده بود در ردیابی خواهر مفقود شده هیثم،جنی به قصر اعظم در دمشق برسد. او متوجه شده بود جنی در گذشته به عنوان صیغه سلطان عثمانی در کاخ توپ‌قاپی استانبول بوده و اینک که سنش بالا رفته بود او را برای خدمت به کاخ اعظم دمشق فرستاده بودند.

پس از این هولدن نامه‌ای به هیثم فرستاد و همین باعث بازگشت هیثم به لندن شد. در لندن هیثم با برچ ملاقات کرد و از آنجایی که دیگر اعتمادی به او نداشت گفت کار گسترش محفل به خوبی پیش می‌رود و همچنان درحال جستجو برای پیدا کردن معبد هستند. او در ادامه گفت در تحقیقات به نشانه‌های یک معبد جدید در منطقه خاورمیانه پی برده‌اند که باید حتما خودش برای ادامه کار به آنجا برود. هیثم و هولدن در ادامه و برای دو سال بعد ابتدا به کاخ توپ‌قاپی استانبول و پس از آگاهی از حقیقت به دمشق رفتند. این دو برای نفوذ به کاخ تصمیم گرفتند تحت پوشش "خواجه" وارد قصر شده و جنی را پیدا کنند؛ هیثم و هولدن موفق بودند با این حال اندکی بعد نگهبانان آن‌ها را پیدا کردند. به عنوان نتیجه هولدن تصممیم گرفت خود را قربانی کند تا هیثم و جنی بتوانند فرار کنند. گرچه این دو فرار کردند ولی نگهبانان جیم را نکشتند. آن‌ها جیم را به صومعه ابوقبره در مصر فرستادند و او را خواجه کردند. کوتاه مدتی پس از این و در سپتامبر همین سال، هیثم موفق شد هولدن را در صومعه پیدا کند؛ درحالی که خواجه شده بود و آسیب جدی دیده بود، او را تا گردن در خاک داغ مدفون کرده بودند. پس از یک درگیری هیثم جیم را از خاک بیرون کشید و پس از آتش زدن صومعه و همه افراد آن، جیمز را به کلبه امنی برد. در این کلبه هیثم و جنی برای چند هفته بعد از هولدن مراقبت کردند تا جراحاتش التیام پیدا کند.

 


انتقام به نام پدر

در طول دوره درمان جیم، جنیفر همه حقایق را در مورد مرگ پدرشان ادوارد روشن کرد. او گفت کسی که پدرشان ادوارد را کشت، دستور آتش زدن خانه را داد و خودش را نیز رای بردگی به ترک‌ها فروخته بود رجینالد برچ بوده است. او گفت چرچ برای به دست آوردن ژورنال پدرشان به خانواده نزدیک شده بود و درنهایت با این توطئه به هدفش نیز رسید. هیثم دراینجا بود که متوجه شد ژورنالی که پس از ربوده شدن بازپس گرفت و برایش مجبور به آدم کشی شد و کدشکن ژورنال که برای پیدا کردنش مجبور به آدم‌کشی شد همان ژورنالی پدرش بوده است. او که شدیدا عصبانی بود و از اینکه این همه سال توسط برچ به بازی گرفته شده خشمگین بود به تنها چیزی که فکر می‌کرد انتقام از او بود. چنین حسی به همین نسبت در جنیفر و همچنین جیم هولدن نیز وجود داشت.

این سه اینک تصمیم گرفتند برای انتقام به فرانسه بروند. جایی که برچ در قلعه شخصی خود اقامت داشت. هیثم پس از این به تمپلارهای تحت فرمان خود دستور حمله به قصر برچ را داد و خود، خواهرش و جیم نیز در این درگیری حضور داشتند. برچ پس از مواجهه با هیثم و خواهرش، تلاش کرد اقدامات خود را توجیه کند. او گفت که همه کارهایی که انجام شده برای هدفی والاتر بوده است. هیثم برچ را به دلیل تبدیل کردن او به یک تمپلار از طریق دروغ و فریب‌کاری مواخذه کرد. در این زمان جنیفر به برچ حمله کرد و در نهایت با هل دادن او به یک در باعث مرگ وی شد، زیرا هیثم یک شمشیر در این در گذاشته بود تا در اثر برخورد باعث مرگ برچ شود.

پس از مرگ برچ، جیم چند زندانی از جمله لوسیو و مونیکا آلبرتین را از زندان آزاد کرد. هیثم از این افراد به خاطر زندانی شدنشان توسط استاد اعظم معذرت خواهی کرد و گفت که برچ اینک مرده و آن‌ها آزاد هستند. در این زمان لوسیو که قبلا توسط هیثم ربوده شده بود ناگهان با یک چاقو به سینه هیثم زد و همراه با مادرش از آنجا فرار کرد. جیم و جنیفر برای چند ماه بعد از هیثم پرستاری کردند تا سلامتی خود را بازیابد. اندکی پس از این، جیم در ۲۸ ژانویه بدون اطلاع قبلی دست به خودکشی زد. او در نامه‌ای جراحات و اتفاقاتی که در صومعه ابوقبره برایش اتفاق افتاد را دلیل خودکشی نوشته بود. پس از دفن هولدن، جنیفر برای ادامه زندگی به زادگاهش لندن رفت و هیثم نیز به مستعمرات بارگشت. این دو پس از این با نامه با یکدیگر ارتباط داشتند.

 


جستجو برای معابد دیگر

gallery_1_20_18108.jpg

هیثم رسما شی پاتریک کورماک را وارد محفل تمپلارها می‌کند

هیثم در سال ۱۷۵۸ به مستعمرات رسید و یک قطعه زمین در ویرجینیا خریداری کرد. او این محل را برای تشکیل پایگاه محفل درنظر گرفته بود. پس از این او به نیویورک رفت و مراسم ورود شی پاتریک کورماک را به محفل تمپلارها انجام داد. ورود شی اندکی پس از مرگ یکی از تمپلارهای بانفوذ یعنی جورج مونرو بود. درحقیقت سفارش مونرو پیش از مرگش به هیثم بود که در وارد کردن شی به محفل ترغیب ایجاد کرد. مونرو گفته بود او می‌تواند به یک دارایی باارزش در محفل تبدیل شود.

شی کورماک به هیثم گفت که او معتقد است اساسین‌ها قصد ندارند از تکه‌های پیشدادی به عنوان سلاح استفاده کنند اما اعتقاد افراطی آن‌ها به رهبری آکیلیز داون‌پورت در جمع‌آوری این اشیا، فقط به منظور دور نگه داشتن از دست تمپلارها باعث ایجاد فجایعی بزرگ‌تر مانند زلزله شده است. او به هیثم گفت که تصمیم دارد محفل اساسین‌ها، یعنی هم‌پیمانان سابق خود را نابود کند. این صحبت‌ها باعث متقاعد شدن هیثم برای کار با شی کورماک شد. اینک با وجود شی، هیثم به نابود شدن محفل اساسین‌ها و همچنین پیدا کردن دیگر معابد و آثار بازمانده از تمدن اولیه، از جمله دست‌نوشته‌های ووینیچ و جعبه پیشرو امیدوار بود.

 


نبرد لوئیزبورگ

gallery_1_7_144530.jpg

هیثم به همراه شی کورماک با ناخدا جیمز کوک صحبت می‌کنند

در ژوئن ۱۷۵۸، هیثم از ناخدای نیروی دریایی بریتانیا یعنی جیمز کوک خواست تا در نبرد لوئیزبورگ به شی کورماک در نبرد دریایی علیه فرانسوی‌ها کمک کند. این از این جهت مهم بود که فرانسوی‌ها حامی اساسین‌ها بودند و پیروزی در جنگ می‌توانست یک نقطه عطف باشد.

در جریان این نبرد دریایی هیثم شی کورماک را همراهی می‌کرد؛ در حالی که دستیار اول شی روی عرشه کریستوفر گیست بود و پشتیبانی جیمز کوک با کشتی HMS Pembroke را نیز داشتند. در طول جنگ، ادواله که یک اساسین بود با کشتی بریگ خود به فرانسوی‌ها کمک می‌کرد. ادواله در جوانی دسیتار اول پدر هیثم روی کشتی جک‌داو بود. در ادامه تعداد کشتی‌های فرانسوی بیشتر بود و مدام درحال ریختن آتش و توپ روی کشتی‌های انگلیسی بودند. به توصیه گیست، شی در این زمان تمرکز خود را روی کشتی‌های آتشین گذاشت تا اینکه پس از ورود کشتی‌های پشتیبان انگلیسی، فرانسوی‌ها محل را ترک کردند.

 


کشتن ادواله

gallery_1_7_1621.jpg

هیثم و شی پاتریک کورماک

ظاهر شدن ادواله در جنگ با توجه به اینکه اسطوره اساسین‌ها شناخته می‌شد باعث شد تا به یک هدف مهم برای تمپلارها تبدیل شود. هیثم، لی و سایر تمپلارها با کمکی از جانب ناخدا کوک محل کنونی ادواله را در یک قلعه فرانسوی به دست آوردند. پس از رسیدن به محل، ادواله با کشتی فرار کرد ولی بی‌مهابا توسط شی و کشتی‌اش موریگان تعقیب شد. درنهایت ادواله به موریگان حمله کرد اما قادر به شکست شی نشد و در بندر Vieille Carrière پهلو گرفت؛ جایی که آماده آخرین مقاومتش در برابر تمپلارها شد.

پس از این موریگان نیز در آنجا پهلو گرفت و هیثم شخصا با شی در پیدا کردن ادواله همراه شد. او پیشنهاد داد که باید ادواله را گمراه کرد تا به وی نزدیک شد. پس از این هیثم با ادواله از دور مواجه شد. ادواله به هیثم گفت پدرش حتما از خودش شرم خواهد کرد وقتی ببیند پسرش در راه تمپلارها حرکت می‌کند. هیثم در پاسخ به شوخی گفت نمی‌دانسته که پدرش ممکن است احساس شرمی داشته باشد زمانی که پسرش خود راهش را اتخاب کرده است.

این صحبت‌ها باعث شد تا همان طور که هیثم انتظار داشت، فرصتی ایده‌آل برای شی کورماک باشد. شی از این حواس پرتی ادواله استفاده کرد و به او نزدیک شد و در ادامه پس از درگیری او را شدیدا زخمی کرد. مبارزه شی و ادواله درنهایت به مرگ ادواله منتهی شد. او قبل از مرگ به شی گفت مرگ او تلاش اساسین‌ها برای پیدا کردن سایت‌های بیشتر تمدن اولیه را متوقف نمی‌کند.

 


نابود کردن اساسین‌های مستعمره‌نشین

یک سال بعد، شی برای دیدن هیثم به نیویورک رفت و به او اطلاع داد که اساسین‌ها آماده شدند تا برای پیدا کردن یک معبد دیگر عازم سفر شوند. به پیشنهاد جک ویکس* هدف بعدی تمپلارها و شی کورماک از میان برداشتن هوپ جنسن بود که قصد استفاده از دست‌نوشته ووینیچ و فعال کردن جعبه پیشرو را داشت. پس از این درحالی که شی و ویکس به پایگاه‌های خلافکاران وابسته به هوپ جنسن در سطح نیویورک حمله می‌کردند، هیثم یکی از افراد جنسن را دستگیر و از او بازجویی کرد و محل جنسن را به دست آورد. پس از این شی به آنجا رفت و پس از یک تعقیب و گریز هوپ را کشت. شی همچنین در پس از قتل هوپ جنسن، شوالیه دلا وراندری را نیز در سال ۱۷۶۰ کشت.

شی و هیثم پس از این به تعقیب دو اساسین ارشد باقیمانده از محفل اساسین‌های کلونی نشین پرداختند. اینک تنها آکیلیز و لیام اوبرایان زنده مانده بودند. در این زمان، این دو اساسین بازمانده موفق شده بودند یکی دیگر از معابد تمدن اولیه را این بار در قطب شمال پیدا کنند و با نفرات خود به این محل بروند. نادانسته توسط آن‌ها، شی کورماک و استاد اعظم محفل تمپلارها یعنی هیثم کن‌وی نیز در تعقیب آن‌ها بودند و خود را به قطب شمال رساندند.

gallery_1_7_72090.jpg

هیثم آکیلیز داون‌پورت را با شلیک گلوله فلج می‌کند

آکیلیز پس از رسیدن به مرکز معبد، متوجه شد که در آنجا یک سیب عدن آن طور که فکر می‌کرد وجود نداشت. آکیلیز پس از این متوجه حضور کورماک در پشت سرش شد. کورماک به آکیلیز گفت می‌توانست از همه این وقایع جلوگیری کند اگر به حرفش در همان زمان گوش می‌داد. آکیلیز که به نظر متوجه اشتباهش شده بود، زمانی که لیام قصد داشت به کورماک تیراندازی کند سعی کرد جلوی وی را بگیرد. با این حال در درگیری که میان این دو رخ داد معبد ناپایدار و یخ زده شروع به لرزش کرد. همه افراد در این زمان برای فرار از معبد تلاش کردند. لیام گرچه موفق شد از معبد خارج شود ولی در ادامه توسط شی کورماک کشته شد. آکیلیز نیز موفق شد زنده بماند اما توسط هیثم به دام افتاده بود. شی در این زمان به هیثم گفت او را نکشد چون دیگر چیزی از اساسین‌ها باقی نمانده است. هیثم پذیرفت ولی برای آنکه بار دیگر نتواند یک اساسین باقی بماند به پای راستش شلیک کرد و او را برای همیشه فلج نمود. پس از ترک تمپلارها، آکیلیز نیز با همان شرایط از محل خارج شد و در بازگشت به هاومستد تا سال ۱۷۶۳ رهبر باقیمانده اساسین‌ها ماند. در این سال تمپلارها نیروهایی را برای پاکسازی کامل اساسین‌ها فرستادند. در پایان این ماموریت موفق، تمپلارها آکیلیز را نکشتند و به او تحت یک شرایط اجازه زندگی دادند و آن هم زندگی به عنوان یک تبعیدی در عمارتش در هاومستد بود.

 

به این ترتیب تمپلارها، موفق شدند محفل رقیب را به کلی نابود و تنها بازمانده آن را تحت کنترل داشته باشند.

 


انقلاب آمریکا

با توجه به جنگ هفت ساله و بدهی‌ها و کسری بودجه‌های بالای بریتانیا به دلیل شرکت در این جنگ، به دستور شاه جرج سوم مالیات‌های بسیار زیادی به مستعمره‌های بریتانیا در آمریکای شمالی بسته شد. این اقدام باعث دشمنی هرچه بیشتر مستعمره‌نشینان با تاج و تخت انگلیس شد. مستعمره‌نشینان مدعی بودند چرا باید بیشترین مالیات را بپردازند درحالی که نماینده‌ای در پارلمان بریتانیا ندارند. بیشترین اعتراضات در ایالت ماساچوست و شهر بوستون بود. در این دوره، هیثم نیز درتلاش بود تا با استفاده از نفوذ خود و محفل در مستعمرات، در بیرون کردن انگلیسی‌ها به انقلابیون کمک کند و در ادامه کشوری مستقل ایجاد کند که در آن ایده‌آل‌های تمپلارها به شکل قانون پیاده شود.

 


قتل عام بوستون

gallery_1_7_50451.jpg

هیثم اساسین را به عنوان شروع کننده ماجرا معرفی می‌کند

در سال ۱۷۷۰، هیثم همراه با یک مامور در بوستون و در میدان این شهر حضور داشت. در این محل آن‌ها به شکل افرادی غیرنظامی مشغول تماشای اعتراضات مستعمره‌نشینان در مقابل فرمانداری بوستون بودند و به دلیل مالیات‌ها و همچنین حضور انگلیسی‌ها اعتراض داشتند. هیثم در این زمان منتظر لحظه مناسب بود و پس از مدتی که شعله خشم مردم بیشتر شد، او مامورش را به پشت بام فرستاد تا با شلیک به میان مردم، باعث تحریک سربازان و در نتیجه تیراندازی آن‌ها به میان مردم معترض شود. این واقعه که در تاریخ با نام قتل عام بوستون شناخته می‌شود، با این هدف به توطئه هیثم رخ داد که او قصد داشت مستعمره‌نشین‌ها را بیش از پیش برای جدایی از بریتانیا تحریک کند.

مامور هیثم پس از این به آرامی از پشت ساختمان خود را به پشت بام رساند ولی از این موضوع اطلاع نداشت که توسط یک اساسین تازه کار به نام روتون‌هن‌هاکه‌تون در حال تعقیب شدن است. اساسین، پسر زیو و هیثم بود و قبل از اینکه مامور بخواهد تیراندازی کند توسط او کشته شد. با این حال این پایان ماجرا نبود چون تلاش اساسین بی‌ثمر شد. از سمت دیگر میدان و از روی پشت‌بام، چارلز لی بود که ماموریت را تکمیل کرد و با تیراندازی هوای و تحریک سربازان، باعث گشوده شدن آتش آن‌ها به روی مردم شد. پس از این قتل عام توسط انگلیسی‌ها، هیثم توجه ماموران را به اساسین که روی پشت بام بود جلب کرد. از آن پس اساسین تحت تعقیب گرفت بدون آنکه هیثم بداند او در واقع پسر خودش است.

در آغاز سال ۱۷۷۴، هیثم بار دیگر جلسه‌ای عمومی میان اعضای ارشد محفل ترتیب داد تا در مورد انقلاب آمریکا صحبت کنند. تمپلارها در این زمان در تلاش برای نفوذ به میان سران انقلابیون و به دست گرفتن رهبری انقلاب بودند. لی در این جلسه گفت که کانیت‌زیو چهارده سال پیش در جریان حمله جورج واشنگتون به قبیله‌شان کشته شده است. او گفت در تمام این مدت این موضوع را می‌دانسته چون در همان روز و پیش از حمله به فرانتیر رفتند و پس از صحبت با یک پسر بومی چهار ساله که انگلیسی بلد بود با اعضای قبیله صحبت کردند ولی بدون نتیجه از آنجا خارج شدند. چورچ نیز گفت زمانی که در تاکستان مارتا بود پسری با این مشخصات را دیده بود که از او در مورد محل سکونت چارلز لی می‌پرسید. در ادامه ویلیام جانسون نیز گفت پسر بومی را در جریان مهمانی چای بوستون دید که شخصا با لباس اساسین‌ها بسته‌های چای را در آب می‌ریخت. هیثم پس از این بود که یقین پیدا کردن پسرش به اساسین‌ها پیوسته و درجریان انقلاب آمریکا با رهبران اصلی انقلاب متحد شده است.

 


تلاش برای ترور واشنگتن

gallery_1_7_95647.jpg

هیثم طرح ترور واشنگتن و به قدرت رساندن چارلز لی در ارتش قاره‌ای را پیش می‌برد

چارلز لی به عنوان یک تمپلار عالی‌رتبه، از مدت‌ها قبل در ارتش بریتانیا همچون جورج واشنگتن حضور داشت و با وقوع انقلاب در جهت سیاست‌های تمپلارها به انقلابیون پیوسته بود. تمپلارها بسیاری افراد دیگر خود را نیز در صفوف انقلابیون می‌دیدند اما چارلز لی به عنوان یک زنرال امید بالایی برای دراختیار گرفتن فرماندهی کل ارتش داشت. با این حال پس از تشکیل کنگره قاره‌ای و رای این مجلس به تشکیل ارتش قاره‌ای، آن‌ها جورج واشنگتن را به فرماندهی کل برگزیدند. لی و تمپلارها شدیدا از این موضوع عصبانی بودند اما نمی‌توانستند چیزی بروز دهند و به همکاری با انقلابیون و واشنگتن ادامه دادند.

از طرفی برخی تمپلارها مانند چرچ و پیتکرن به بریتانیا وفادار بودند. پسر هیثم که اینک با نام کانر شناخته می‌شد، دو نفر از تمپلارهای ارشد یعنی ویلیام جانسون را در جریان معامله زمین‌های سرخ‌پوستان و جان پیتکرن را در جریان نبرد بنکر هیل کشته بود. کانر پس از کشتن پیتکرن متوجه نقشه اصلی تمپلارها یعنی توطئه قتل جورج واشنگتن شد. هیثم در این زمان قصد داشت با محوریت توماس هیکی، واشنگتن را از میان برداشته و زمینه جانشینی لی در ارتش قاره‌ای را فراهم کند تا تمپلارها درنهایت به خواسته خود برسند.

با این حال نقشه هیکی نیز که وارد گارد محافظان واشنگتن شده بود توسط اساسین ناکام ماند. کانر با کمک متحدانش در میان انقلابیون به نیویورک رفت و هیکی را در یک ساختمان در حال انجام کارهای خلاف پیدا کرد. او سپس هیکی را تعقیب و پس از مدتی هر دو توسط سربازان دستگیر و به زندان تادیب‌گاه فرستاده شدند. پس از مطلع شدن هیثم و چارلز از سحل‌انگاری هیکی، به زندان برایدول رفتند تا وی را ملاقات کنند. آن‌ها هیکی را شدیدا سرزنش کردند و به او گفتند تا زمانی که بنجامین تال‌مج مشغول تحقیقات در این زمینه است امکان عفو او نیز وجود ندارد. درحالی که کانر نیز در سلولی در همان نزدیکی ماجرا را متوجه شد، چارلز لی نقشه جدیدی برای نجات هیکی کشید. آن‌ها همچنین گفتند می‌توانند کاری کنند که هیکی به سلول راحت‌تری منتقل شود.

پس از این، لی و هیکی با طرح یک نقشه کانر را به عنوان قاتل یک نگهبان زندان جلوه دادند و درنهایت موفق شدند قاضی را مجاب به گناهکار شمردن وی کنند. با این حال در روز اعدام، زمانی که اساسین‌ها تلاش ناموفقی برای نجات کانر کردند، در آخرین لحظه هیثم نظرش تغییر کرد و از میان جمعیت با پرتاب چاقویی باعث پاره شدن طناب و نجات پسرش شد. این واقعه باعث شد تا کانر بلافاصله هیکی را بکشد و توطئه تمپلارها برای قتل واشنگتن را خنثی کند.

 


اتحاد با کانر

gallery_1_7_25018.jpg

هیثم برای اتحاد هدفی مشترک را به کانر نشان می‌دهد

هیثم پس از این قصد داشت از روشی دیگر برای رسیدن به اهداف تمپلارها استفاده کند. هدف کنونی او اتحاد با کانر و درهم شکستن چهره واشنگتن در ذهن پسرش بود. در آغاز سال ۱۷۷۸، هیثم به جستجوی بنجامین چرچ پرداخت که پس از مشخص شدن خیانتش به محفل تمپلاها بایستی زندانی می‌شد اما ناگهان ناپدید شده بود. در نزدیکی ولی فورج هیثم مسیر خیانتکار را به سمت یک کلیسای کوچک ردیابی کرد و به آنجا رفت. پس از بررسی محل، هیثم متوجه شد که دیر رسیده و بنجامین محل را ترک کرده است. با این حال او در همانجا منتظر ماند تا ببیند شخصی مرتبط با چرچ از راه خواهد رسید تا برایش دامی پهن کند؟

پس از مدتی انتظار او به نتیجه رسید ولی شخصی که به جای افراد چرچ به محل رسید کانر بود. در این زمان هیثم پسرش را غافلگیر کرد و درحالی که می‌توانست او را بکشد از این کار منصرف شد. هیثم و پسرش کانر پس از این مدتی با هم جدال لفظی داشتند ولی در ادامه هیثم گفت درحال حاضر هر دو یک هدف مشترک دارند و آن بنجامین چرچ است. کانر قصد دارد او را به عنوان یک تمپلار که آذوغه و مهمات ارتش قاره‌ای را ربوده پیدا کند و خودش نیز می‌خواهد به خاطر خیانت چرچ به محفل، شخصا او را مجازات کند. به این ترتیب منافع این دو در این ماموریت مشترک بود. کانر پس از این صحبت با پیشنهاد پدرش موافقت کرد و در ادامه هر دو آنجا را ترک کردند.

مدت کوتاهی پس از این، کانر از طریق ردپاهای به جا مانده در برف، به تعقیب مزدوران چرچ می‌پردازد و در این زمان هیثم نیز او را دنبال می‌کند. در اینجا آن‌ها با یک محموله شکسته از آذوغه مواجه می‌شوند که مرد حاضر در آنجا بلافاصله پس از دیدن این دو پا به فرار می‌گذارد. او اما توسط کانر دستگیر و توسط هردو بازجویی می‌شود. پس از یک بازجویی سریع، هیثم بلافاصله مرد را با شلیک تیر می‌کشد. این کار بیشتر برای ترساندن پسرش بود. هیثم پس از این به پسرش گفت به اردوگاه ذکر شده برود و خودش نیز از یک مسیر دیگر خود را به آنجا خواهد رساند. هیثم پس از این از مسیری دیگر نسبت به کانر وارد اردوگاه شد ولی توسط نگهبانان دستگیر شد. در این زمان کانر نیز وارد اردوگاه شد و با دیدن دستگیر شدن پدرش به کمک او رفت. در این مبارزه هیثم آزاد شد ولی به کانر گفت باید سریع‌تر به نیویورک برود. به این ترتیب زمانی که کانر مشغول درگیری با مزدوران چرچ بود هیثم محل را ترک کرد.

gallery_1_7_63495.jpg

― کانر: چه چیزی باعث شد که در اولین ملاقتشان او را نکشد، درحالی که می‌توانست این کار را کند.

― هیثم: کنجکاوی، سوال بعدی‌ات را بپرس.

― کانر: تمپلارها دقیقا دنبال چه چیزی هستند؟

― هیثم: نظم، هدف و جهت و نه چیزی بیشتر. این خیلی بهتر از حرف‌های گیج‌کننده انقلابیون در باره ایده بیهوده آزادی است. این هدف ناکام البته در گذشته توسط استادان اساسین با نام صلح ترویج می‌شد.

― کانر: آزادی یعنی صلح.

― هیثم: این اشتباه است. آزادی یعنی هرج و مرج. فقط به همین دوستان خودت که انقلاب را به راه انداختند توجه کنید. من پیش از کنگره قاره‌ای فریادهای آن‌ها را درمورد آزادی می‌شنیدم. اما آن‌ها فقط فریاد و سروصدا بود.

― کانر: پس برای همین است که از لی طرفداری می‌کنید؟

― هیثم: لی بهتر از کسانی که ادعای نمایندگی از مردم را می‌کنند آنچه برای این ملت بهتر است را می‌داند.

― کانر: پس ظاهرا این به مذاق شما خوش نیامده است. چون مردم انتخابشان را کرده‌اند و آن هم جورج واشنگتن است.

― هیثم: مردم هیچ چیزی را انتخاب نمی‌کنند. آن‌ها تحت تاثیر یک گروه مرفه و ترسو قرار گرفته‌اند که به چیزی بیشتر از منافع خودشان فکر نمی‌کنند. این گروه در جلسات خصوصی نقشه منافع خود را می‌کشند و در جلسات عمومی آن‌ها فقط با فریاد صحبت از آزادی می‌کنند و مردم هم به دنبال صداهای بلندتر هستند. تنها تفاوتی که بین آن گروه که حامی‌اش هستید وجود دارد با خودش این است که من چیزی را وانمود نمی‌کنم.

یک ماه بعد، کانر و هیثم برای پیدا کردن موقعیت چرچ در نیویورک و روی پشت بام بار دیگر همدیگر را ملاقات کردند. هیثم در اینجا به کانر گفت طبق اطلاعات چرچ درحال حاضر در یک کارگاه متروکه حضور دارد. این دو سپس تا رسیدن به پشت بام بعدی دویدند و در آنجا نیز مجادله کوتاهی در مورد هدف تمپلارها و هدف استقلال‌طلبان کردند. پس از این، هیثم و کانر به نزدیکی دروازه کارگاه رسیدند و هیثم از پسرش خواست لباس مبدلی برای خود پیدا کند. این دو در ادامه به سمت دروازه کارگاه رفتند. هیثم به نگهبان گفت می‌خواهد وارد شود و همراهش را نیز پسرش خطاب کرد. هیثم پس از این با کانر در مورد مادرش صحبت کرد و وانمود کرد که از مرگ کانیت‌زیو چیزی نمی‌داند. کانر باور نکرد و گفت مادرش به خاطر آتش زدن قبیله به دستور چارلز لی کشته شده است. هیثم ادامه داد که این حقیقت ندارد و هرگز چنین دستوری را به لی نداده بود. با این حال کانر قانع نشد و مسیر را تا رسیدن به چرچ ادامه داد.

پس از رسیدن به محل ملاقات با چرچ، این دو فهمیدند که موضوع کارگاه یک تله است و بنجامین چرچ در آنجا نیست. در عوض یک شخص دیگر با هویت چرچ در محل حاضر بود. هیثم و کانر پس از این مورد حمله مزدوران قرار گرفتند و مشغول مبارزه شدند. پس از شکست نگهبانان، کانر از این شخص قلابی بازجویی کرد و گفت قول می‌هد اگر حقیقت را بگوید از جانش خواهد گذشت. پس از این فهمیدند که چرچ اصلی اینک روی عرشه کشتی مارتینیک است و آذوغه‌ها را نیز همراهش برده. در این زمان هیثم یک بار دیگر شخصی را بلافاصله پس از بازجویی با شلیک تیر کشت. این اقدام باعث عصبانیت شدید کانر شد ولی در ادامه آن‌ها در کمین دوم قرار گرفتند. مزدوران اینک از راه رسیده و کارگاه را به آتش کشیدند. به این ترتیب این دو باید آماده سفر دریایی می‌شدند اما قبل از هرچیز، باید از کارگاه فرار می‌کردند. کانر و هیثم درادامه مسیر خود را تا رسیدن به بالکون ادامه دادند تا اینکه هیثم از آنجا سقوط کرد. او البته لبه پرتگاه را گرفته بود و با کمک کانر خود را بالا کشید اما در ادامه کانر از پدرش برای شکافتن در قفل شده کارگاه استفاده کرد و همراه با او بیرون پرید. کانر و هیثم پس از این در آب فرود آمدند.

 

از اینجا به بعد، هیثم با کانر که یک کشتی به نام آکویلا داشت همراه شد و اتحاد خود را برای پیدا کردن چرچ، از طریق پیدا کردن کشتی مارتینیک ادامه دادند.



تعقیب بنجامین چرچ

gallery_1_7_21805.jpg

هیثم تا سرحد مرگ چرچ را به خاطر خیانت می‌زند

مدتی بعد کانر با کشتی آکویلا در بندر نیویورک لنگر انداخت و هیثم نیز پا به عرشه این کشتی گذاشت. در سال ۱۷۷۸، آکویلا و خدمه‌اش برای پیدا کردن چرچ به کارائیب رفتند. هیثم در اینجا گفت به خاطر انتخاب مسیرهای اشتباه احتمالا چند روز از چرچ عقب هستند. پس از مدتی کشتی‌رانی و عبور از یک تنگه، آن‌ها کشتی متروکه‌ای را دیدند. با یک بررسی سریع آن‌ها مطمئن شدند که این کشتی جزئی از ناوگان تدارکاتی چرچ است و در ادامه آن‌ها یک قایق کوچکی را در دوردست دیدند. با تصور اینکه قایق متعلق به چرچ است مسیر خود را تا رسیدن به آن ادامه دادند.

درتعقیب قایق، آکویلا به یک گذرگاه دو طرفه رسید و اینجا بود که هیثم یک بار دیگر تجربه‌های دریانوردی کانر را زیر سوال برد و گفت اگر کمی بهتر می‌توانست جهت‌گیری کند و سریع‌تر حرکت کند سفرشان چنین طولانی نمی‌شد. در طرف دیگر گذرگاه، یک ناوگان انگلیسی تشکیل شده از یک کشتی من او وار و چندین کشتی کوچک درانتظار ورود آکویلا بودند. کانر ابتدا کشتی‌های کوچک را نابود کرد و برای من ا وار از توپ‌های زنجیردار استفاده کرد. به این ترتیب موفق شد کشتی بزرگ دشمن را از حرکت متوقف کند.

پس از این هیثم عرشه را چرخاند تا دو کشتی به یکدیگر بچسبند و بتواند به آن نفوذ کند. پس از این کانر نیز به دنبال پدرش وارد کشتی چرچ شد. بدون درنظر گرفتن درگیری‌های روی عرشه، هیثم مستقیما به اتاق کاپیتان رفت و چرچ را به دام انداخت. هیثم در این زمان بدون هیچ ترحمی چرچ را ضرب و شتم کرد تا اینکه بنجامین دیگر توان بلند شدن نیز نداشت. در این زمان کانر به پدرش گفت کنار برود تا شاید او بتواند از چرچ اعتراف بگیرد. با این حال چرچ باز هم اعتراف نکرد و کانر نیز مجبور شد با خنجر پنهان او را بکشد. چرچ گرچه در ادامه و قبل از مرگ محل اختفای محموله‌های دزدیده شده را به کانر گفت.

 


آخرین همکاری با کانر

پس از مدتی همکاری هیثم با پسرش کانر، مرگ چرچ باعث شد این اتحاد رفته رفته از هم بپاشد. او پس از این با پسرش به استقلال‌طلبان کمک کرد تا استقلال مستعمره‌نشین‌ها از بریتانیا به دست بیاید. در کنار این موضوع، هیثم همچنان در تلاش بود تا به پسرش بفهماند که دلیل گرایش تمپلارها برای حضور در این درگیری‌ها چیست.

هیثم و کانر پس از این در بولینگ گرین نیویورک همدیگر را ملاقات کردند و با یکدیگر به تعقیب افسران وفادار به بریتانیا در نیویورک پرداختند. آن‌ها برای این کار به ناحیه سوخته نیویورک رفتند و پس از رساندن خود به بالای پشت بام به دنبال افسران درجه دار کت‌قرمز گشتند. هیثم پس از این به پایین پرید و با سربازان درگیر شد که در ادامه کانر نیز به پایین پرید تا به پدرش کمک کند. پس از مدتی درگیری، آن‌ها چند افسر را خلع‌سلاح کرده و برای بازجویی نزدیک دیوار بردند. در این زمان یکی از افسرها فرار کرد و هیثم از کانر خواست به دنبالش برود. پس از مدتی کانر همراه با افسر فراری برگشت. در طول این مدت هیثم دیگر افسران را به فورت جورج برده بود و پس از بازجویی نیز آن‌ها را کشته بود.

gallery_1_7_76631.jpg

هیثم نامه محرمانه واشنگتن را برای کانر می‌خواند

کانر افسر را به فورت جورج آورد ولی پس از بازجویی، هیثم بار دیگر شخصی را در چنین وضعیتی کشت. هیثم پس از این کارش را با این جمله که از اول هم قرار بوده که با قوانین او کار کنند ولی ظاهرا هنوز پسرش این قوانین را نمی‌فهمد توجیه کرد. پس از صحبت‌های این دو، هیثم به اردوگاه ارتش قاره‌ای در ولی فورج رفت. کانر نیز پس از این به سمت همین اردوگاه رفت و پدرش را در نزدیکی محل اقامت جورج واشنگتن دید. پس از مدتی صحبت، به پیشنهاد کانر این دو به ملاقات واشنگتن رفتند. در حالی که کانر با واشینگتون در مورد نقشه انگلیسی‌ها صحبت می‌کرد، هیثم به پشت واشنگتن رفت و نامه روی میز را برداشت. او سپس آن را با صدای بلند خواند که باعث عصبانیت واشینگتون و شوک کانر شد. در نامه فرمان جدید واشنگتن به نیروهای قاره‌ای نوشته شده بود که در آن، از بین بردن قبایل بومی حامی انگلیسی‌ها دستور داده شده بود. هیثم پس از این درحضور واشنگتن به کانر ثابت کرد که سوزاندن قبیله خودش در کودکی به فرمان واشینگتون بوده است نه چارلز لی. در این زمان مجادله هیثم و واشینگتون بالا گرفت و واشنگتن گفت دستوراتی که صادر کرده بر مبنای گزارش‌هایی بوده که دریافت می‌کرده است. از جمله اتحاد قبایل بومی با دشمن و حمله آن‌ها به نیروهای تحت فرمانش. با این حال مجادلات بیشتر شد تا اینکه کانر صحبت آن‌ها راقطع کرد و با دادن هشداری به هردوی آن‌ها گفت که اگر هر یک از آن‌ها بخواهد او را متوقف کند خودش او را خواهد کشت. او همچنین به پدرش گفت ظاهرا در تمام این مدت این موضوع را می‌دانسته و منتظر رسیدن زمان مناسب بوده تا آن را بازگو کند. کانر پس از این اردوگاه را ترک کرد و به تعقیب و کشتن پیک‌های واشینگتون پرداخت که در صدد رساندن فرمان او برای از بین بردن قبایل بودند.

 


مرگ

gallery_1_7_169610.jpg

کانر مجبور می‌شود پدرش هیثم را بکشد

پس از اینکه کانر در نبرد چسابیک به فرانسوی‌ها کمک کرد، او کاپتان پال دو گراس را متقاعد کرده بود تا در حمله به فورت جورج با او همکاری کند. پس از این درحالی که فرانسوی‌ها فورت جورج را از بندر نیویورک بمباران می‌کردند، کانر از راه تونل‌های زیرزمینی نیویورک به فورت جورج نفوذ کرد تا درنهایت چارلز لی را به دام انداخته و وی را بکشد. ولی آنچه انتظار کانر را می‌کشید، پدرش هیثم بود که در فورت جورج مانده بود. دراصل هیثم و لی درآنجا روی نقشه جدیدشان کار می‌کردند ولی پیش از شروع حملات لی از آنجا خارج شده بود.

هیثم پس از این به کانر حمله کرد و او را نقش زمین کرد. او در این زمان در درگیری مسلط بود تا اینکه کانر با خنجر به بازوی هیثم زد. در نهایت نیز شلیک یک توپ به وسط ماجرا باعث پرت شدن هر دو شد. درگری اما تمام نشده بود و هیثم با استفاده از فرصت بالای سر پسرش رفت و با انداختن دو دستش روی گردن قصد خفه کردنش را داشت. در این زمان کانر با استفاده از خنجر پنهان مجبور به کشتن پدرش شد.

هیثم در آخرین صحبتش پیش از مرگ گفت حتی فکر آن را هم نکند که دستش را به حالت نوازش روی گونه‌های او می‌گذارد و می‌گوید که اشتباه کرده است. من اشک نمی‌ریزم و تعجبی هم نمی‌کنم از این که چه پیش آمده است و مطمئن هست که او نیز این موضوع را درک می‌کند. او اما ادامه داد که به نظر از یک راه دیگر می‌تواند به پسرش افتخار کند. اینکه کانر به راهی که انتخاب کرده اعتقادی راسخ دارد، محکم و با شجاعت آن را ادامه می‌دهد. این‌ها همه از نشانه‌های یک مرد نجیب است. او پس از گفتن اینکه با این حال باید مدت‌ها پیش او را می‌کشت درگذشت.

 


نکات

  • نام هیثم در ارتباط با عقاب است. این نام در عربی به معنای "عقاب جوان" است. اشاره به ارتباط زنجیروار عقاب‌های مشهور اساسین‌ها، آکویلوس، الطائر، اتزیو آئودیتوره و نیکولای اورلوف
  • کلمه کن‌وی در ارتباط با انگلیسی باستان به مفهوم "جنگ سلطنتی" است.
  • هیثم کن‌وی تنها شخصیت اصلی است که در هر سه بازی خط کن‌وی حضور دارد.
  • در سمت چپ کت هیثم نماد یک عقاب شکسته وجود دارد. همچنین روی ردای او نیز نشانه‌هایی از علامت اساسین‌ها و تمپلارها وجود دارد که به میراث دوگانه او مرتبط است.
  • هیثم نخستین تمپلار قابل بازی در سری اساسینز کرید است.
  • هیثم اولین تمپلاری بود که در سری می‌توانست از دید عقابی یک اساسین بهره‌مند باشد.
  • صداگذار هیثم کن‌وی، آدریان هیو به خاطر ایفای نقش این شخصیت در بازی اساسینز کرید ۳ نامزد دریافت جایزه BAFTA شد.

 


منابع

 

مخفی کننده

الگو:اساسینز کرید ۳

اساسینز کرید ۳

شخصیت‌ها  
اساسین‌ها ربکا کرینشان هاستینگدزموند مایلزویلیام مایلز | دبرا کارتراستفن چافیاجیمی کالیآکیلیز داون‌پورتروبرت فالکنردانکن لیتلمیکولوئیس میلزکانر کن‌ویکلیپر ویلکینسونجیکوب زینگر | جان دلا تور
 
تمپلارها دنیل کراسوارن ویدیچ | نیکولاس بیدلرجینالد برچادوارد برادوکبنجامین چرچجان هریسونتوماس هیکیویلیام جانسونهیثم کن‌ویچارلز لیجان پیتکرن
 
ساکنان Homestead کاترینکوریندیاناالنگادفریلنس اودانللیل وایتمیریامنوریساولیورپرودنستریتیموتیدیوید والستونوارن
 
دیگران جونوژوپیترمینروا | ساموئل آدامزبندیکت آرنولدآماندا بایلیدیوید کلاترباکریچارد کلاترباکبنجامین فرانکلینفرانسوا-ژوزف پال د گراسجیم هولدنکانیتزیوکاننتویکونلافایتاویایینرایزریل پتنامپل ریویربنجامین تال‌مجسیلاس تاچرمیسون ویمزجورج واشینگتون
طرف‌ها اساسین‌هاارودیتوتمپلارها (صنایع آبسترگو) | ارتش بریتانیا (وفادارماندگان)اساسین‌های مستعمره‌نشینتشریفات مستعمره‌نشینانارتش قاره‌ای (میهن‌دوستان)مردم موهاکپسران آزادی
مکان‌ها شهر نیویورک (برج آزادی) | رم (آزمایشگاه آبسترگو)سائو پائولوتورین، نیویورک (معبد بزرگ) | بوستوندریای کارائیب (کروس جزیره مرد مرده جامائیکا مارتینیک)چارلزتاونهومستد داون‌پورتفورت والکاتفرانتیر (کنکورد جانز تاون کاناتاه‌سه‌تون لکزینگزتون مون‌موث دره فورج)لندن (تساتر سلطنتی)مارتاز وینیردوست‌پوینتگذرگاه شمال‌غربیجزیره اوآکفیلادلفیا
رویدادها خروج جرم از تاج خورشیدی (۲۰۱۲) | جنگ فرانسوی‌ها و سرخ‌پوستان (اعزامیان برادوک)کشتار بوستونمهمانی چای بوستونجنگ انقلاب آمریکا (نبردهای لکزینگتون و کنکورد نبرد بانکر هیل نبرد مون‌موث نبرد وست‌پوینت نبرد چساپیک حمله به فورت جورج)
قوانین و گیم‌پلی داستان آبسترگودستاوردهاصفحه‌های آلماناکآنیموسآکوییلاهمراه شدنتوپ جنگیچالش‌های کلابقراردادهاCraftingکارکرد دوگانهدید عقابیاستراق سمعسیستم اقتصادیشکارحافظه ژنتیکمراحللباس‌هاتکه‌های عدن (سیب عدنکلید معبد بزرگ)پرش با ایمانمخفی‌کاریصندوقچه‌های گنجشنانقاط دید
سلاح‌ها سلاح گرمتیر و کمانتوپ جنگیطناب دارتخنجر پنهانشمشیرتاماهاکس
DLC بندیکت آرنولدبسته اسرار پنهاناستبداد شاه واشینگتون

 

مخفی کننده

الگو:اساسینز کرید ۴: پرچم سیاه

شخصیت‌ها  
اساسین‌ها ربکا کرینشان هاستینگ | پیشنس گیبزاولاین د گرندپریادوالهآه تابایآنتواوپیا آپیتورونا دینسمورادوارد کن‌ویماری رید | آپتون تراورسونس تراورسدانکن والپول | باهلام
 
تمپلارها لتیشا انگلند | ادموند جاج | کنث آبراهامجوسایا بورجسژولین دو کاسجان کاک‌رامهیلاری فلینتبنجامین هورنیگولدجینگ لانگلوسیا مارکزوودز روجرزلائوریانو تورس آیالا
 
دیگران آنالیزور آبسترگواولیویه گارنوجونوملنی لامیجان استندیش | استد بونتآن بونیپتر چمبرلینهیثم کن‌ویلارنس پرینسجک راکهامبارتولومئو روبرتزجنیفر اسکاتکرولاین اسکات-کن‌ویادوارد ریش‌سیاهال تیبورونچارلز وینمیلو ون در گراف | پتر بکفوردتوماس کاواناف، جونیور
کشتی‌ها بنجامینال آرکا دل ماستروال ایمپولوتوهرکولز (بریگ)هرکولز (فری‌گیت) | اچ‌ام‌اس کارجاچ‌ام‌اس دفاینساچ‌ام‌اس فیرلساچ‌ام‌اس اینتریگاچ‌ام‌اس پرنسهالندرجک‌داوجاکوبایتلا داما نگرارینجررونجرویال فورچونرویال فونیکس | رویال ساورینسن ایگناسیوسن لورنزوپرنسسانتقام کویین آن
طرف‌ها اساسین‌هاتمپلارها (صنایع آبسترگوسرگرمی‌های آبسترگو)ارتش بریتانیاشکارچیان دزدان دریاییدزدان دریایینیروی دریایی پرتغالنیروی دریایی سلطنتیارتش اسپانیانیروی دریایی اسپانیا
مکان‌ها مونترال | آفریقا (پرینسیپه)باهاماس (جزیره آباکو جزیره آندریاس جزیره کت جزیره کروکد جزیره ماریجوانا ایناگوآی بزرگ ناسائو) جزیره سیاهدریای کارائیبکوروزالجزایر کایمن (کایمن ساوندگرند کایمن)جزیره کایوکوبا (آرویس کاپه بوناویستا خلیج کامبرلند هاوانا ماتانزاس جزیره پینوس)فلوریدافورت‌ها (کابو د کروز کاستیلو د خاقوآ شارلوت چینچورو کانتیور درای تورتوگا الاترا گیبارا ناواسا پونتا گاریکو سرانیلا)هائیتی (تورتوگاایلا واش)جزیره پرویدنسیاجامائیکا (خلیج لانگ بیکینگستون رصدخانه پورت رویال)میستریوساجزیره میسترینیو بونکارولینای شمالی (چارلزتون)اوکراسوکجزیره ساکرفایسسالت کی بانکسالت لاگونسانتالیناسکشتی‌شکسته‌ها (آنتوچای شکسته درازگودال سیاه حفره آبی غارهای چشم شیطان خرابه‌های کاباه لا کانسپسیون شکسته سن ایگناسیو شکسته)مخفیگاه‌های قاچاقچیان (آمبرگریس کی خلیج آنوتو جیگوئی غارهای پتیت سن خوآن)تولوم
رویدادها نبرد اوکراسوکدوران طلایی دزدی دریاییتسخیر چارلزتونناوگان جواهرات اسپانیایی
قوانین و گیم‌پلی اطلاعات آبسترگو • پروژه نمونه 17اچیومنت‌هابرنامه‌های همراهویال خوندید عقابیاستراق سمعحافظه ژنتیکمراحللباس‌هاتکه‌های عدن (جمجمه کریستالی)کشتی (قایق توپ‌دار اسکونر بریگ فری‌گیت من اُ وار)مخفی‌کاریصندوقچه‌های گنجشنانقاط دید
سلاح‌ها سلاح گرملوله بادیتوپ جنگیطناب دارتخنجر پنهانشمشیر
DLC اولاینخشم ریش‌سیاهبسته صلیبی‌ها و فلورانسی‌هافریاد آزادی
مخفی کننده

 

شخصیت‌ها  
اساسین‌ها چارلز دوریان | ادوالهآکیلیز داون‌پورتهوپ جنسنKesegowaaseفرانسوا ماکانداللیام اوبرایانوندردیلویی-ژوزف گوتیه، شوالیه دو لا وراندرای
 
تمپلارها یوهانی اوتسو برگوایولت دا کوستاملانی لامی | شی پاتریک کورماککریستوفر گیستویلیام جانسونهیثم کن‌ویچارلز لیجورج مونروساموئل اسمیتجیمز واردروپلارنس واشینگتونجک ویکس | جیمز گان
 
دیگران محقق آنالیزور هلیکسالینا برگ | آرنو دوریانالیز د لا سر | جیمز کوکلوشاسربری فینیگانکاسیدی فینیگانبنجامین فرانکلیناوناتاجورج واشینگتون
طرف‌ها اساسین‌هاتمپلارها (صنایع آبسترگوسرگرمی‌های آبسترگو)ارتش بریتانیاارتش فرانسه
مکان‌ها مونترال | فرانسه (پاریسکاخ ورسای)داون‌پورت هاومستدلیسبوننیویورکاطلس شمالیریور ولی
رویدادها جنگ هفت سالهزلزله ۱۷۵۵ لیسبون
قوانین و گیم‌پلی دستاوردهاسفارشی سازیدید عقابیاستراق سمغحافظه ژنتیکهلیکسبازکردن قفلمراحللباس‌هاتکه‌های عدن (Precursorنسخه خطی ووینیچ)مخفی‌کارینقاط دید
سلاح‌ها سلاح گرمسلاح‌های سنگینخنجر پنهانبمب اندازشمشیر
DLC جستجوی زره سر گانتسخیر قلعه دی سیبل


ویرایش شده در توسط Movyn (نمایش تاریخچه)



بازخورد کاربر

پست‌های توصیه شده

تاکنون دیدگاهی ارسال نشده است




لطفا از بخش نظرات، تنها برای اظهار نظر درباره مقالات استفاده کنید

مطالب شما نیاز است به تایید مدیران برسد

مهمان
شما به عنوان کاربر مهمان در حال حاضر دیدگاه ارسال می کنید. اگر دارای حساب کاربری در سایت هستید لطفا وارد حساب کاربری خود شوید.
ارسال دیدگاه

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   بازگردانی قالب بندی

  حداکثر استفاده از ۷۵ شکلک مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به عنوان یک لینک به جای

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   You cannot paste images directly. Upload or insert images from URL.

در حال بارگذاری