• اطلاعیه ها

    • Movyn

      مسابقه بازی‌پدیا   یکشنبه, 30 مهر 1396

      بازی‌پدیا برای تشویق کاربران و مخاطبان به مقاله‌نویسی، اقدام به برگزاری مسابقه ماهیانه مقاله‌نویسی می‌کند.   بازی‌پدیا برای تشویق کاربران و مخاطبان به مقاله‌نویسی، اقدام به برگزاری مسابقه ماهیانه مقاله‌نویسی می‌کند. در جریان این رقابت که از ابتدای هر ماه آغاز و تا انتهای ماه دنبال می‌شود، ۵ کاربری که در طول آن ماه، بیشترین مقاله را در تمامی ویکی‌ها ارسال کرده باشند معرفی خواهند شد. جوایز برنگان این مسابقه، به ترتیب زیر خواهد بود.   برای اطلاعات بیشتر به صفحه مسابقه مراجعه نمایید.
    • Movyn

      نتایج مسابقه مقاله‌نویسی بازی‌پدیا - دی 96   جمعه, 29 دی 1396

      برای مشاهده نتایج به این صفحه مراجعه کنید.  

جستجو در سایت

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'شخصیت‌های لست آو آس'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


شاخه‌ها

  • رزیدنت اویل
  • کلش آو کلنز
  • اساسینز کرید
  • شیطان درون
  • سگ‌های نگهبان
  • متال گیر
  • GTA ویکی
  • ویکی بایوشاک
  • تام کلنسی دیویژن
  • اسپلینتر سل
  • گوست ریکون
  • رینبو سیکس
  • توم رایدر
  • دارک سولز
  • سایلنت هیل
  • فار کرای
  • کوانتوم بریک
  • مکس پین
  • ندای وظیفه
  • ویچر
  • آرکام سیتی
  • لست آو آس
  • آنچارتد
  • هورایزن زیرو دان
  • هالف لایف
  • ویکی پورتال
  • گیرز آو وار
  • هیلو
  • دستینی
  • بتلفیلد
  • الدر اسکرولز
  • فال اوت
  • گاد آو وار
  • دویل می کرای
  • بتل‌فرانت
  • اورواچ
  • رچت و کلنک
  • زلدا
  • ماریو
  • Dota
  • مردگان متحرک
  • مورتال کامبت
  • دانگان‌رونپا
  • سرخ پوست مرده

شاخه‌ها

  • اخبار

شاخه‌ها

  • مقاله‌ها

انجمن‌ها

  • بازی‌پدیا
    • اطلاعیه‌ها و اخبار
    • انتقادات و پیشنهادات
    • کانون‌ها
  • انجمن ویکی
    • آموزش‌های مرتبط با ویکی‌نویسی
    • پیشنهاد یک ویکی
  • Gaming
    • بحث و تبادل نظر پیرامون بازی‌ها
    • PC Gaming
    • PlayStation
    • XBOX
    • Nintendo
  • Hardware
    • سخت افزار
  • Software
    • سیستم‌عامل‌ ها
    • نرم افزارهای کاربردی
    • نرم افزارهای موبایل
  • انجمن عمومی
    • گفتگوی آزاد
    • فیلم و سریال
    • پرسش و پاسخ عمومی
  • Fallout انجمن فال اوت
  • Devil May Cry انجمن دویل می کرای
  • God of War انجمن گاد آو وار
  • Clash of Clans انجمن کلش آو کلنز
  • Tomb Raider انجمن توم رایدر
  • The Last of Us انجمن لست آو آس
  • Silent Hill انجمن سایلنت هیل
  • Far Cry انجمن فار کرای
  • Watch Dogs انجمن واچ داگز
  • Resident Evil انجمن رزیدنت اویل
  • Call of Duty انجمن کال آو دیوتی
  • Destiny انجمن دستینی
  • The Evil Within انجمن اویل ویتین
  • Batman Arkham انجمن بتمن آرکام
  • Halo انجمن هیلو
  • Metal Gear انجمن متال گیر
  • Dota انجمن سری Dota
  • Ratchet & Clank انجمن رچت و کلنک
  • Tom Clancy's The Division انجمن تام کلنسی
  • Dark Souls انجمن دارک سولز
  • Uncharted انجمن آنچارتد
  • Quantum Break انجمن کوانتوم بریک
  • Grand Theft Auto انجمن جی تی ای
  • Bioshock انجمن بایوشاک
  • Assassin's Creed انجمن اساسینز کرید
  • Elder Scrolls انجمن الدر اسکرولز
  • Battlefield انجمن بتلفیلد
  • Gears of War انجمن گیرز آو وار
  • Portal the Game انجمن پورتال
  • Half-Life انجمن هالف لایف
  • Horizon Zero Dawn انجمن هورایزن زیرو دان
  • the Witcher انجمن ویچر
  • Max Payne انجمن مکس پین
  • Rainbow Six انجمن رینبو سیکس
  • Battlefront انجمن استاروارز بتل‌فرانت
  • Zelda انجمن افسانه زلدا
  • Ghost Recon انجمن گوست ریکون
  • Splinter Cell انجمن اسپلینتر سل
  • Mario انجمن ماریو
  • The Walking Dead انجمن سری بازی مردگان متحرک
  • Mortal Kombat انجمن مورتال کامبت
  • Danganronpa انجمن دانگان‌رونپا
  • Red Dead انجمن Red Dead

شاخه‌ها

  • Trainers
  • Patches
  • Cracks and Fixes
  • Saves and Unlockers
  • Mods and Programs
  • Help and Walkthrogh

تقویم ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد

چیزی برای نمایش وجود ندارد


گروه


نام اصلی :


محل سکونت :


AIM :


MSN :


توییتر :


یاهو مسنجر :


فیسبوک :


اینستاگرام :


Skype :


وب‌سایت :


درباره من


علاقمندی‌ها :


بازی‌های مورد علاقه :


شخصیت‌های مورد علاقه :


فیلم‌های مورد علاقه :


موبایل :


Graphic Card :


CPU :


RAM :


Hard Drive :


Motherboard :


Monitor :


Operating System :


PSN ID :


Xbox Live :


Xfire :


Steam ID :


Raptr ID :

10 نتیجه پیدا شد

  1. تامی

    Tommy تامی نام‌های دیگر تامی میلر (غیر رسمی) داداش کوچیکه (توسط جول) عمو تامی (توسط سارا) سن اوایل دهه ۴۰ وضعیت زنده وابستگی‌ها فایرفلایز (گذشته) ارتباطات مارا (همسر) جول (برادر) سارا (برادرزاده) محل سکونت آستین، تکزاس آمریکا جکسون کانتی، وایومینگ آمریکا گونه انسان جنسیت مرد دیده شده در لست آو آس صداگذار جفری پیرس تامی (انگلیسی: Tommy) یکی از شخصیت‌های فرعی و مکمل در بازی لست آو آس است. او به عنوان برادر کوچک‌تر جول، عموی سارا و شوهر ماریا از بازماندگان شیوع سراسری عفونت قارچی مغز است. او در گذشته عضو گروه فایرفلایز بود و برخلاف برادرش، امیدوار بود راهی برای مقابله با وضعیت وخیم ایجاد شده پس از همه‌گیری بیماری پیدا شود. ولی پس از چند وقت مشخص شد که این امید چیزی جز سراب نیست و فایرفلایز را ترک کرد. او که از قبل برادرش را هم ترک کرده بود، در نهایت به جکسون سیتی رفت. کار صداگذاری این شخصیت را جفری پیرس برعهده داشته است. محتویات پیش‌زمینه وقایع در لست آو آس منابع پیش‌زمینه تامی در دهه ۱۹۸۰ و در تکزاس متولد شد؛ جایی که برادری بزرگ‌تر به نام جول داشت و او درنهایت توسط جول هم بزرگ شد. در جریان یکی از تولدهای تامی، او و برادرش دو موتور هارلی اجاره کردند و دو نفره در کشور موتورسواری کردند. این دو ظاهرا، هر دویشان هم به فوتبال دانشگاهی علاقمند بودند. تایم احتمالا در آینده هم در کنار برادرش در یک نجاری کار می‌کرده، و مرتب به خانه برادرش و برادرزاده‌اش سارا هم سر می‌زده است. وقایع در لست آو آس تامی در ۲۵ سپتامبر ۲۰۱۳ با برادرش جول تلفنی صحبت کرد؛ جول درباره پیمانکار و شغلی که نیاز داشت با تامی صحبت می‌کرد. در بامداد ۲۶ سپتامبر، تامی به تلفن سارا زنگ زد و به او گفت که سریعا پدرش را روی خط بیاورد که ناگهان تماس قطع شد. او چندین پیام و تماس بدون نتیجه هم با تلفن جول داشت که سارا در ادامه فهمید پدرش خانه را ترک کرده است. با نگران شدن از شرایط که نوعی بیماری مسری از کنترل خارج شده بود، او سریعا خود را به خانه جول رساند و متوجه خون روی لباس جول شد. جول گفت که این خون خودش نیست و او مجبور بوده یکی از همسایه‌های مریض را بکشد. به هر شکل تامی جول و سارا را سوار ماشین کرد و این سه مسیر فرار از شهر را در پیش گرفتند. در این مسیر، افراد مبتلا که دیوانه‌وار درحال دویدن بودند، خانه‌های آتش گرفته و خانواده‌های پریشان دیده می‌شدند. تامی قصد سوار کردن یکی از خانواده‌ها را داشت که جول اجازه نداد. تامی سپس در جواب اینکه چطور این اتفاق افتاده گفت که آن‌ها (دولت) سرنخی ندارند و همه گیری این بیماری به سرعت در حال گسترش در کشور بوده و به سواحل شرقی و غربی می‌رسد. شمار کشته‌ها از آمار در رفته و وضعیت شدیدا بحرانی شده است. در مسیر خروجی به سمت یک پایگاه نظامی ترافیک سنگینی ایجاد شده بود و با حمله ور شدن گروهی از افراد مبتلا به ماشین‌ها، تامی مجبور شد مسیر دیگری را ادامه دهد. در میانه هرج و مرج و فرار مردم در خیابان‌ها، یک کامیون با ماشین آن‌ها تصادف کرد. تامی که بیرون آمده بود، شاهد زخمی شدن پای سارا بود و جول که دخترش را حمل می‌کرد، تفنگش را به تامی داد و گفت ازشان محافظت کند. این سه سپس در کنار دیگر مردم پریشان در خیابان‌ها دویده و از مبتلایان فرار می‌کردند. در یک نقطه، تامی مجبور شد عقب بماند تا گروهی از مبتلایان را متوقف کند. او در عوض از جول خواست سریع‌تر با سارا فرار کند و او هم به زودی ملحق خواهد شد. مدتی پس از رفتن جول و سارا، تامی هم از محل فرار کرد و خودش را به خیابان رساند. این درست زمانی بود که یک سرباز ارتش به سمت جول و سارا تیراندازی کرده بود. سرباز بالای سر جول رفت تا کارش را تمام کند که تامی او را کشت. او سپس به سارا اشاره کرد و این دو به زودی متوجه شدند که گلوله به سارا خورده و او در حال مرگ است. تامی در این زمان شاهد مرگ سارا در بغل جول بود و مثل برادرش در سوگ بود. جول و تامی در چنین شرایطی چاره‌ای جز بقا نداشتند و به کمپ نظامی رفتند. در حالی که بسیاری امیدوار بودند که خبر پیدا شدن روش درمان برای بیماری پیدا شود، ولی هرگز چنین اتفاقی نیافتاد و عفونت قارچی مغز به سرعت درحال پراکنده شدن و قربانی گرفتن بود. خیلی زود مشخص شد که مناطق قرنطینه با بحران کمبود آذوقه جیره بندی مواجه می‌شدند و جول و تامی تصمیم به خروج از تکزاس گرفتند. این دو مدتی شکارچی شدند و با کشتن ارفاد سالم یا مبتلا آذوقه تامین می‌کردند که از این دوران چیزی جز کابوس در ذهن تامی نمانده بود. سپس آن‌ها تصمیم به رفتن به منطقه قزنطینه بوستون گرفتند. تامی مدتی بعد در اینجا متوجه ایده‌آل‌های گروه فایرفلایز شد و قصد داشت به آن‌ها ملحق شود. علیرغم نظر جول علیه این تصمیم، تامی با گفتن اینکه دیگر نمی‌خواهد قیافه برادرش را ببیند، جول را ترک و به زودی به فایرفلایز ملحق شد. او توسط مارلین متقاعد شده بود که می‌توان دنیای بهتری از شرایطی که ارتش حاکم کرده ساخت و درنهایت درمانی برای بیماری پیدا کرد. او مدت زیادی مثل یک سرباز خوب در فایرفلایز بود و حتی به پایگاه اصلی آن‌ها در دانشگاه کلرادو شرقی هم رفته بود. به هر شکل، او درنهایت تصمیم به خروج از این گروه گرفت، چون فهمیده بود که چنین امیدهایی چیزی بیش از سراب نبود و غیر از کشته شدن شمار زیادی از افراد فایرفلایز در کل کشور، تمام تلاش‌ها برای پیدا کردن راه درمان هم بدون نتیجه بود. با موافقت مارلین، او از فایرفلایز جدا شد ولی به مارلین گفت که اگر نیازی به کمک داشت می‌تواند روی برادرش جول حساب کند. تامی در سفرش به غرب کشور درنهایت به جکسون کانتی رسید و به اهالی کمک کرد تا یک پناهگاه امن در محوطه سد روی رودخانه بسازند. او در اینجا با زنی به نام ماریا ازدواج کرد و این دو با کمک پدر ماریا، رهبری این گروه از بازماندگان را برعهده گرفتند. آن‌ها با کمک دیگر اهالی، ژنراتور و توربین تولید برق سد را هم راه‌اندازی کردند و وجود این منبع برق دائمی، باعث شده بود که شرایط خوبی در پناهگاهشان داشته باشند. با این وجود، این گروه مرتبا مورد حمله غارتگران و شکارچیان قرار داشت و آن‌ها با دیوار و حصارکشی از محوطه دفاع می‌کردند. تامی در این میان مدتی هم از محل خارج و به تکزاس رفت و متوجه شد که خانه‌هایشان به کلی به غارت رفته است. او از اینجا برخی اقلامی که مانده بود، از جمله عکس دو نفره‌ای از جول و سارا را همراه خودش به جکسون کانتی آورد. در پائیز ۲۰۳۳، تامی شاهد از راه رسیدن برادرش جول و دختری به نام الی به محوطه سکونت‌گاه گروهش بود. ماریا که جول را نمی‌شناخت ابتدا او را تهدید کرد ولی تامی گفت که او برادرش است. او به گرمی از برادرش استقبال کرد و ماریا را هم به عنوان همسرش به او معرفی کرد. او سپس جول و الی را به داخل سکونتگاه گروهش دعوت کرد و او را در جریان شرایط محل قرار داد. تامی گفت که آن‌ها جای خوبی برای زندگی برپا کردند و با تعمیر توربین سد هم برق دائمی برقرار کره‌اند. به گفته تامی، این محل به خانواده‌های زیادی شانس دوباره داده، هرچند هنوز هم مجبور به تحمل غم تبدیل شدن دوستانشان به مبتلا یا دفع حملات راهزنان و شکارچیان هستند. بعد از این درحالی که ماریا و الی گرم صحبت شدند، جول و تامی به محل دیگری رفتند تا صحبت کنند. تامی در این زمان گفت که مدتی پیش به تکزاس ببرگشته بود و از آنجا چیزی آورده که فکر می‌کرد جول بخواه نگه دارد. جول پس از یک نگاه به عکس قدیمی خودش و سارا، با اکراه آن را پس داد و تاکید کرد که آن را نمی خواهد. پس از این نیز این دو شاهد گروهی بودند که توربین را مجددا به کار می‌انداختند. در اتاق دیگر، جول از دلیل آمدنش گفت و اینکه دختری که با خودش آورده، به عفونت قارچی مغز مصون است و هرچند خودش هم ابتدا باور نداشت ولی این برایش کاملا به اثبات رسیده. او سپس از تامی خواست که دختر را به فایرفلایز برساند و یک وسیله در اختیار خودش بگذارد تا از آن محل برود. تامی بعد از شنیدن این صحبت، پیشنهاد را رد کرد و گفت که مدت هاست از فایرفلایز جدا شده و دیگر زندگی‌اش وقف خانواده‌ای است که تشکیل داده است. او گفت که اگر بخواهد وسیله دراختیارش می‌گذارد تا برود ولی دختر را پیش فایرفلایز نخواهد برد. جول که عصبانی شده بود، سعی کرد با خشونت و یادآوری اینکه آن همه سال مراقبش بوده او را مدیون کند تا خواستش را انجام دهد. پس از این بود که گروهی از راهزنان به محل حمله کردند. آن‌ها حتی به داخل سکونت‌گاه هم نفوذ کردند و در این شرایط جول و تامی به کمک بقیه رفتند. پس از کشتن چند گروه از راهزنان، مشخص شد که ماریا و الی در اتاقکی توسط راهزنام محاصره شدند. جول و تامی به همراه دیگر افراد گروه به زودی مسیر خود را به آن محل باز و در نهایت هم آن‌ها را نجات دادند. تامی از این خوشحال بود که ماریا نجات پیدا کرده ولی در ادامه و با دفع حمله راهزنان، به او گفت که می‌خواهد به خواست جول الی را به فایرفلایز برساند. ماریا اما شدیدا مخالف بود و گفت به هیچ وجه اجازه نمی‌دهد که تامی برود ولی این مجادله درنهایت به این ختم شد که تامی باید این کار را انجام می‌داد. ماریا که حرفی برای گفتن نداشت، پیش جول رفت و به او اخطار داد که اگر هر اتفاقی برای تامی بیافتد مسئولیتش با جول خواهد بود. اندکی بعد یکی از افراد به تامی خبر داد که الی با یک اسب به سرعت و به تنهایی سکونت‌گاه را ترک کرده است. با گفتن این خبر به جول، این دو هم به سرعت تعقیب الی را شروع کردند. پس از عبور از یک کمینگاه و درگیر شدن با راهزنان، تامی و جول به خانه‌ای رسیدند که اسب الی در بیرون حضور داشت. در حالی که جول به طبقه بالا رفته بود تا با الی صحبت کند، تامی اندکی بعد در پایین متوجه نزدیک شدن راهزنان شد. او به سرعت بالا رفت و جول را در جریان گذاشت. پس از این، تای و جول با این گروه از راهزنان هم مقابله کرده و سپس همراه با الی محل را ترک کردند. پس از این و درحالی که تامی و الی آماده رفتن بودند، جول گفت که نظرش عوض شده و خودش الی را پیش فایرفلایز خواهد برد. پس از این مشخصات و آدرس محل حضور فایرفلایز در دانشگاه کلرادو شرقی را به جول داد و گفت که هر وقت که بخواهد می‌تواند پیش و برگردد. پس از این تامی به سکونت‌گاهش برگشت و چند ماه بعد، شاهد برگشتن جول و الی بود. به گفته جول فایرفلایز خودشان چندین شخص دیگر با شرایط الی را آزمایش کرده بودند که به نتیجه نرسیده بودند و برای همین نیز منصرف شده بودند. به هر شکل تامی به حرفش عمل کرد و در سکونت‌گاهش به جول و الی اتاق داد. او همچنین جول را وارد گروه دفاعی بازماندگان گروهش کرد و سعی کرد او و زنی به نام «استر» را هم به هم علاقمند کند. منابع Tommyدر The Last of Us ویکیا
  2. هنری

    Henry هنری تولد ۲۰۰۸ سن ۲۵ وضعیت مرده دلیل مرگ خودکشی با تفنگ محل سکونت هارتفورد، کانتیکت پیتسبورگ، پنسیلوانیا ارتباطات سم (برادر) جنسیت مرد دیده شده در لست آو آس صداگذار و موشن کپچر برندون اسکات هنری (انگلیسی: Henry) یکی از شخصیت‌های فرعی و مکمل در بازی لست آو آس است. او و برادر کوچک‌ترش سم از بازماندگان شیوع سراسری عفونت قارچی مغز و اهل هارت‌فورد هستند. او شخصیتی بسیار حمایت‌گرانه و محافظانه از برادر کوچک‌ترش دارد و همه تلاش و هدفش زنده نگه داشتن سم در دنیایی وحشی و مملو از مبتلا و شکارچی است. کار صداگذاری این شخصیت را برندون اسکات برعهده داشته است. محتویات پیش‌زمینه وقایع در لست آو آس منابع پیش‌زمینه هنری تنها ۵ سال داشت که شیوع سراسری عفونت قارچی مغز شروع شد. وقتی ۱۲ سالش بود، برادرش سم متولد شد که خصوصا پس از مرگ والدین‌شان، اهمیت بسیار زیادی برای هنری پیدا کرده بود و هنری وظیفه بزرگ کردن و محافظت از او را برعهده گرفت. آن‌ها در منطقه قرنطینه شهر هارتفورد ساکن بودند که بالاخره همه آذوقه جیره‌بندی تمام شد و ارتش اقدام به ترک محل کرد. به پیشنهاد یکی از اعضای گروه‌شان، هنری و سم همراه با آن‌ها به پیتسبورگ رفتند تا آذوقه پیدا کنند ولی خیلی زود متوجه شدند که وارد چه دردسر بزرگی افتادند؛ چون ارتش از پیتسبورگ نیز خارج شده بود و کنترل شهر حالا در اختیار شکارچیان بود که در کمین توریست‌هایی مانند آن‌ها بودند تا آذوقه آن‌ها را به دست بیاورند. بیشتر اعضای گروه در حمله شکارچی‌ها کشته شدند ولی هنری قادر بود مخفیانه یکی از شکارچیان را کشته و کلید خانه امنی را به دست بیاورد. او و برادرش سپس به آن خانه رفتند و حرکات شکارچیان را از دور نظاره می‌کردند. هدف آن‌ها پیدا کردن راه فراری از شهر و رساندن خودشان به یک برج مخابراتی بود که قرار بود از اعضای گروه، هر کسی زنده مانده بود در آن محل یکدیگر را مجددا ملاقات کنند. وقایع در لست آو آس هنری و سم در آپارتمان شان مخفی شده بودند که ناگهان شاهد وارد شدن یک مرد به خانه از طریق پنجره بودند. با در نظر گرفتن اینکه شخص یک شکارچی است، هنری به او حمله‌ور شد ولی ناگهان دختر بچه دیگری هم از پنجره رسید و با چاقویش به هنری حمله کرد. هنری که با دیدن دختر بچه تعجب کرده بود حواسش کاملا پرت شد و مرد حالا به قصد کشتن شروع به زدن هنری کرد. در این زمان سم به سمت مرد اسلحه نشانه گرفت که دختربچه از «جول» خواست که زدن مرد را متوقف کند. جول هم با دیدن این پسربچه دست از زدن برداشت و هنری نیز به سم گفت که نگران نباشد چون این افراد «آدم بدها» نیستند. او سپس به جول گفت که شکارچی‌ها بچه اطرافشان نگه نمی‌دارند و برای همین از دیدن دختر کوچک تعجب کرده بود. هنری سپس خودش و سم را معرفی کرد و با دانستن اسم جول، دختر نیز خودش را الی معرفی کرد. او گفت که جول واقعا دست سنگینی دارد که جول نیز در پاسخ گفت قصدش این بود که او را بکشد. در اینجا هنری گفت که می‌توانند به همدیگر کمک کنند تا از شهر خارج شوند؛ ایده‌ای که ابتدا جول رد کرد ولی پس از صحبت الی آن را قبول کرد. این ۴ نف به زودی هم‌مسیر شده و از این آپارتمان به سمت خانه‌ای رفتند که هنری کلیدش را داشت. در بن راه، این تیم برای مخفی شدن از دید یک ماشین نظامی تحت کنترل شکارچیان وارد یک مغازه اسباب‌بازی شدند. در اینجا سم یک اسباب‌بازی را برداشت و درحال نگاه کردنش بود که هنری عصبانی شد. او سپس قانون‌شان را یادآوری کرد که «ما فقط چیزهایی را برمی‌داریم که باید برداریم» و حتی با وجود خالی بودن کوله، سم را از برداشتن چیزی که نیازی به آن نیست نهی کرد. این تیم در ادامه مسیرشان وارد دفتر شرکتی تجاری و مهندسی شدند تا کمی استراحت کنند. جول در اینجا پرسید که چرا هنری تا به حال از شهر فرار نکرده بود؟ که هنری گفت آن‌ها منتظر وقت مناسب برای این کار بودند و سپس به جول منظره بیرون پنجره را نشان داد. او گفت که از دروازه بزرگ منتهی به پل، گروهی از شکارچیان دائم درحال حفاظت هستند که در شب محافظان اصلی با یک گروه دیگر تغییر شیفت می‌دهند. او سپس گفت که بعد از رفتن از شهر قرار ملاقات با فایرفلایز در غرب را دارند. هنری بعد از شنیدن اینکه چرا او برادرش را در کل کشور می‌چرخاند تا فایرفلایز را پیدا کند کمی عصبانی شد. او گفت که جول بهتر است نگران الی باشد و نگرانی درباره سم به او ارتباطی ندارد. جول سپس او را به آرامش دعوت کرد و اینکه او و الی هم مقصدشان پیدا کردن فایرفلایز است. او سپس گفت که در بیرون از شهر و در نزدیکی یک برج رادیویی با گروهش ملاقات می‌کنند. شب‌هنگام شد که هنری، سم و جول و الی ساختمان را ترک کرده و به سمت دروازه بزرگ رفتند. آن‌ها با استفاده از تاریکی به نزدیکی دروازه رسیده، نگهبانان را از پیش رو برداشته و به سمت دیگر رفتند. در یک نقطه، ماشین نظامی هم به پشت دروازه رسید و این ۴ نفر با عجله قصد داشتند خودشان را بالای یک پلتفرم برسانند. جول کمک کرد که سم، هنری و الی بالا بروند ولی بعد از بالا رفتن الی نردبان کوچک شکست. با نزدیک شدن ماشین نظامی، و دیدن اینکه راه سریعی برای نجات جول نیست هنری تصمیم گرفت جول را رها کرده و همراه با سم فرار کنند. سم گرچه مخالف بود ولی این دو از محل رفتند و الی تصمیم گرفت پیش جول بماند. هنری و سم گرچه از آنجا فرار کردند ولی مدتی بعد شاهد تعقیب جول و الی توسط شکارچیان بودند. این دو در نهایت مجبور شدند از پل به رودخانه بپرند و اینجا بود که هنری و سم به کمک‌شان رفتند. هنری جول و الی را که در حال غرق شدن بودند نجات داده و به ساحل برد. الی زودتر به هوش آمد و این سه منتظر به هوش آمدن جول بودند. پس از مدتی، جول که به هوش آمده بود با دیدن هنری به سمت او حمله کرد و پرسی چرا آن‌ها را پشت سر تنها گذاشت. هنری توضیح داد که شکارچی‌ها درحال نزدیک شدن بودند و ماندن در آنجا باعث می‌شد جان برادرش سم به خطر بیافتد. با این حال او هم جول و هم الی را از رودخانه نجات داده بود و با تایید الی جول هم عقب‌نشینی کرد. این ۴ نفر به زودی دوباره تیم شده و ساحل را برای پیدا کردن اقلام جستجو کردند. در حین جستجو، آن‌ها کانال بزرگ تخلیه طوفان پیدا کرده و وارد آنجا شدند. در این کانال بزرگ فاضلاب، مسیر ادامه پیدا کرد تا اینکه مشخص شد در گذشته، گروهی از بازماندگان در همین کانال‌ها پناهگاه ایجاد کرده بودند. با این حال جستجو برای پیدا کردن بازمانده بی‌نتیجه بود و در عوض مشخص شد این بازماندگان نیز حالا به عفونت قارچی مبتلا شده‌اند. پس از مبارزه با چند گروه مبتلا، هنری و سم ناگهان از هم جدا می‌افتند. در این زمان دریچه بزرگی سهوا توسط جول بسته شد و سم اینک در کنار جول بود. هنری نیز اینک درکنار الی بود و در حالی که تلاش برای باز کردن مجدد دریچه بی‌نتیجه بود، گروهی از کلیکرها به هنری و الی حمله کردند که این دو مجبور به فرار شدند. پس از مدتی فرار، درگیر شدن با کلیکرها و باز هم فرار در این کانال‌ها، هنری و الی جول و سم را پیدا کردند و حالا هر ۴ نفر از کلیکرها فرار می‌کردند. این فرار درنهایت به درب خروج منتهی شد که بسته بود. هنری، سم و الی را از دریچه بالای در آن طرف فرستاد و خودش همراه جول با گروهی از کلیکرها و رانرها درگیر شدند. پس از مدتی، الی و سم در را باز کرده و جول و هنری نیز بیرون آمدند. تیم کاملا سالم و حالا از کانال‌های فاضلاب هم خارج شده بودند. هنری در اینجا برج رادیویی در چند کیلومتر دورتر را به جول نشان داد و این ۴ نفر در مسیر رسیدن‌شان به آن محل، از یک منطقه مسکونی خالی از سکنه عبور کردند. در جستجو برای پیدا کردن اقلام در این خانه‌ها، هنری اشاره کرد که یادش است که قبل از شیوع بیماری مردم و اهالی محل در حیاط پشتی خانه‌هایشان باربکیو می‌پختند و او بیش از هر چیز بوی آن‌ها را خاطرش است. او سپس با دیدن خانه‌ای که رویش نوشته شده بود «اگر دزدی کنید، شلیک خواهم کرد» از جول نظرش را پرسید. جول گفت که اوایل شیوع بیماری مردم درنهات مجبور شدند خودشان را در خانه‌هایشان ایزوله کنند ولی شیوع ادامه پیدا کرد و وقتی مردم آذوقه و مایحتاج‌شان تمام شود، آن وقت است که می‌فهمید چه کارهایی ازشان بر می‌آید. این تیم در نهایت به محله‌ای رسید که توسط گروهی از شکارچیان محافظت می‌شد. به پیشنهاد جول، هنری، سم و الی پناه گرفتند و جول به تنهایی به خانه‌ای نفوذ کرد که یک شکارچی با اسلحه اسنایپر آن‌ها را تهدید می‌کرد. پس از کشتن این شکارچی، بقیه شکارچیان به سمت هنری، سم و الی حمله کردند. در اینجا این تیم شروع به تیراندازی و حفاظت از خود کردند و جول نیز با اسنایپر آن‌ها را پشتیبانی می‌کرد. پس از کشته شدن گروه بزرگی از شکارچیان، ماشین نظامی که در تعقیب‌شان بود وارد منطقه شد و این سه به ماشین تیراندازی کردند. ماشین در نهایت توسط جول منهدم شد ولی حالا که آتش گرفته بود، با سرعت به یکی از خانه‌های مهر و موم شده برخورد کرد. در حالی که تیم فکر می‌کردند خطر رفع شده، سه کلیکر از همین خانه به آن‌ها حمله کردند که البته جول با اسنایپر، هر سه آن‌ها را کشت. تیم که حالا مورد حمله موج بزرگی از کلیکرها و رانرها قار گرفته بود، مجبور به فرار از محل شدند و به این ترتیب، هر ۴ نفر زنده از این منطقه فرار کردند. شب‌هنگام، آن‌ها در یک خانه پناه گرفتند و هنری و جول مشغول تعریف خاطراتشان بودند. جول در باره برادرش تامی گفت و اینکه زمانی موتورهای هارلی اجاره کرده بودند تا دور کشور بچرخند. هنری در این زمان گفت که حاضر است بمیرد ولی خوشحال می‌شود اگر با یک موتور در یک محله چرخ بزند. بعد از رفتن الی پیش سم که در اتاق دیگری بود، هنری به جول گفت که فکر نکند هیچ کدام از افراد گروهش زنده مانده باشند و سخت‌تر این است که این حقیقت را به سم بگوید. صبح روز بعد، هنری مشغول تهیه صبحانه بود و اجازه داده بود که برادرش بیشتر بخوابد. او سپس از الی که بیدار شده بود خواست سم را بیدار کند. با این حال چند لحظه بعد، الی فریاد کشید چون سم به او حمله کرده بود. سم در واقع از حمله آخر کلیکرها زخمی شده بود و گرچه این را پنهان کرد ولی حالا به یک مبتلا تبدیل شده بود. جول در اینجا قصد کشتن سم را داشت تا الی را نجات دهد، ولی هنری که هنوز باورش نمی‌شد جول را از این کار منع کرد. او سپس خودش به سمت برادرش نشانه‌گیری کرد در حالی که سم قصد گزیدن الی را داشت ناچار به کشتن برادرش شد. او که شدیدا شوک زده بود، سپس به سمت جول هدف‌گیری کرد و گفت همه این‌ها تقصی او بوده است. جول که حالت دفاعی گرفته بود، هنری را دعوت به آرامش کرد و گفت که این تقصیر هیچ کس نبوده و بهتر است اسلحه‌اش را پایین بیاورد. هنری اما پس از لحظه‌ای تردید، اسلحه را به سمت سرش گرفت و خودکشی کرد. پس از این ماجرا، جول و الی این دو برادر را در کنار یکدیگر دفن کردند. منابع Henry در The Last of Us ویکیا
  3. بیل

    Bill بیل سن میانه ۳۰ وضعیت زنده (در طول وقایع بازی) محل سکونت لینکلن، ماساچوست شناخته شده برای قاچاقچی، تعمیرکار جنسیت مرد دیده شده در لست آو آس صداگذار و موشن کپچر ویلیام ارل براون بیل (انگلیسی: Bill) یکی از شخصیت‌های مکمل و فرعی در بازی لست آو آس است. او یکی از بازماندگان تنها است که با جول و تس آشنایی دارد. کار صداگذاری و موشن کپچر شخصیت بیل توسط ویلیام ارل براون انجام شده است. محتویات پیش‌زمینه وقایع در لست آو آس منابع پیش‌زمینه اطلاعات چندانی درباره گذشته بیل قبل از همه‌گیری سراسری عفونت قارچی مغز وجود ندارد. با این حال به نظر او می‌توانسته در دوره ای از زندگی‌اش یک مکانیک باشد، چون مهارت بالایی در تعمیر وسایل نقلیه و ساخت قطعات از ضایعات دارد. پس از عفونت قارچی مغز، او همراه با دوستش فرانک تنها بازماندگان باقی مانده در شهر لینکلن بودند؛ شهری که به شکلی غیر معمول مملو از افراد مبتلا به بیماری شده بود. او همراه با فرانک محل‌های مختلف شهر راه تله‌گذاری کرده بودند تا مبتلایان وارد محدوده آن‌ها نشوند. بیل همچنین استعداد بالایی در پیدا کردن آذوغه و مایحتاج در دنیایی را داشت که یا دیگر آذوغه‌ای نمانده بود و یا در مناطق قرنطینه مردم بازمانده به شکل جیره‌بندی آذوغه دریافت می‌کردند. آنچه اتفاق افتاد این بو که فرانک روزی بدون خبر تصمیم به رفتن گرفت و بیل به تنها بازمانده شهر تبدیل شد. او در ادامه به تعداد موانع و تله‌ها در اطراف محل اسکانش اضافه کرد تا مانع نزدیک شدن شکارچیان و مبتلایان شود. او بواسطه پیدا کردن محموله‌های آذوقه و قاچاق و مبادله آن در مناطق قرنطینه نیز به مایحتاجی که دراختیار نداشت دست پیدا می‌کرد. تس و جول دو قاچاقچی ساکن در منطقه قرنطینه بوستون بودند که بیل آن‌ها را می‌شناخت و ظاهرا طی وقایعی، بیل مدیون و بدهکار جول شده بود. وقایع در لست آو آس بیل در محل اسکانش در شهر بود که متوجه منفجر شدن تله‌هایش در شهر و از راه رسیدن چندین موج از افراد مبتلا شده بود. در واقع بدون اطلاع او، جول همراه با یک دختر وارد شهر شده بودند و برای عبور مجبور به غیرفعال کردن تله‌ها شدند. او به موقع خودش را رساند و این دو را که توسط مبتلایان محاصره شده بودند از دردسر نجات داد. سپس همراه با آن‌ها از چند موج دیگر مبتلایان فرار و در نهایت به محل امنی رسیدند. بیل در اینجا دست دختر را با دست‌بند به میله بست و جول را با اسلحه تهدید کرد. او قصد داشت مطمئن شود که این دو به عفونت مبتلا نشده‌اند. جول گفت که این طور نیست و در این حین دختر خودش را آزاد و به بیل حمله کرد. پس از متوقف شدن دختر توسط جول، این سه وارد جدال لفظی شدند چون جول برای گرفتن یک ماشین پیش بیل آمده بود اما بیل به خاطر از بین رفتن تله‌هایش و رسیدن مبتلایان به محدوده‌اش از دست جول عصبانی بود. به هر شکل جول بدهی مهم بیل را یادآوری کرد و گفت که بیل آن قدری مدیون هست که یک ماشین در اختیارش بگذارد. پس از این، بیل گفت که ماشینی ندارد ولی می‌توانند به سمت دیگر شهر رفته باطری یک ماشین نظامی را بردارند تا بیل بتواند یکی از ماشین‌ها را با آن راه بیاندازد. در حین مسیر رسیدن به کلیسا که بیل برای انبار آذوقه و سلاح استفاده می‌کرد، او خصوصا با الی مرتبا جدال لفظی داشت و جول سعی می‌کرد این دو را متوقف کند. بیل سپس از جول درباره تس پرسید که جول گفت او جای دیگری مشغول است. پس از کشتن چند گروه دیگر از مبتلایان، این سه درنهایت به کلیسا رسیدند و بیل در اینجا به جول چند سلاح از جمله شاتگان و بمب میخی داد و به الی شدیدا اخطار داد که به چیزی از وسایلش دست نزند. او اینجا هم درباره تس پرسید و اینکه چطور شده او به جول اجازه داده این ماموریت خطرناک را انجام دهد. وقتی جول گفت که ماموریت درواقع ایده خود تس بوده، بیل ناامید شد و گفت فکر می‌کرد تس باهوش‌تر از این حرف‌ها باشد. او سپس از رفیق خودش فرانک گفت و اینکه او هم کسی را داشته که مراقبش باشد ولی این قبیل چیزها در دنیای آن‌ها فقط یک معنی می‌داد، این که شخص را درنهایت به کشتن می‌داد. پس از این او باز هم درگیری لفظی با الی داشت و رو به جول گفت که این دختر درنهایت جول را به کشتن خواهد داد که جول نیز گفت این بحث ها را رها کرده و با موضوع کنار بیاید. آن‌ها سپس به سمت یک دبیرستان رفته تا ماشین نظامی را برای باطری بررسی کنند. او اشاره کرد که قبلا خودش شدیدا در این فکر بوده که برود و باطری ماشین را بردارد اما همیشه نظرش با در نظر گرفتن آن همه مبتلا که در مسیر بود عوض می‌شد... ولی حالا «به جهنم! جول ماشین می‌خواد!» پس از عبور از چند موج و فرار از یک موج دیگر از مبتلایان، آن‌ها در نهایت به دبیرستان رسیدند ولی بیل متوجه شد که باطری از قبل از ماشین خارج شده است. بدون داشتن هیچ گزینه دیگر، آن‌ها چاره‌ای جز برگشتن نداشتند ولی پس از فرار از مبتلایان و سپس کشتن یک بلوتر و تعداد دیگری مبتلا، آن‌ها مجبور شدند در یک خانه پناه بگیرند. جول در اینجا پرسید که حالا نقشه چیست که بیل با عصبانیت گفت نقشه دیگری در کار نیست و در این میان به تس توهین کرد. جول اینجا از اینکه بحث تس به میان آمده صحبت را با عصبانیت ادامه داد که بیل ناگهان با دیدن جسدی حلق‌آویز شده بحث را متوقف کرد. جول پرسید که چه شده و اینکه این شخص را می‌شناسد؟ بیل گفت که این شخص همان رفیقش یعنی فرانک است. جول سپس به آثار جراحت و نشانه‌های ابتلا به عفونت در بدن فرانک اشاره کرد و گفت ظاهرا او نمی‌خواسته به یک مبتلا تبدیل شود و برای همین خودش را حلق‌آویز کرده بود. بیل در اینجا شدیدا تلاش کرد غصه‌اش را پنهان کند وانمود کرد که اهمیتی نمی‌دهد که فرانک مرده است. جول سپس یادداشتی از فرانک پیدا کرد که برای بیل جا گذاشته بود. او اشاره کرده بود که از دل و جرأت بیل متنفر بوده و می‌خواسته به جای دیگری برود. بیل بعد از خواندن یادداشت آن را کنار انداخت و باز هم وانمود کرد که ناراحت نشده است. در حقیقت فرانک بوده که باطری ماشین نظامی را برداشته بود و در گاراژ آن خانه، روی ماشین دیگری نصب کرده بود. ماشین فرانک نیاز به هل دادن داشت تا روشن شود، و در حال که الی پشت فرمان بود بیل و جول ماشین را هل می‌دادند. در بیرون از گاراژ، آن‌ها باز هم مورد حمله چند گروه از افراد مبتلا قرار گرفتند و مجبور بودند هل دادن را متوقف و ابتدا مبتلایان را بکشند. پس از چند بار هل دادن و توقف ماشین در نهایت روشن شد، این دو نیز سوار شدند و الی آن‌ها را از محوطه خارج کرد. پس از این، آن‌ها به شهر بیل برگشته و بیل در مقابل کلیسا پیاده شد. جول نیز پیاده شد تا از او تشکر و خداحافظی کند. بیل هنوز معتقد بود در این ماموریت جول به زودی خواهد مرد و برای همین سعی می‌کرد ا را نیز از خودش براند. او یک شلنگ کوچک به جول داد تا بتواند از باک ماشین‌های کنار جاده‌ها سوخت بیشتر برای مسیری که در پیش داشتند به دست آورد. پس از اظهار تاسف دوباره جول به خاطر مرگ فرانک و خداحافظی، بیل گفت که او دیگر هیچ بدهی به جول ندارد پس بهتر است که «از شهر او گم شود!» جول و الی سپس شهر را ترک کردند و بیل پس از این دیگر دیده نشد. مشخص نیست که او زنده است یا مرده ولی با توجه به مهارت‌هایش در کار گذاشتن تله‌ها و پیدا کردن آذوقه، احتمالا او پس از این ماجرا نیز زنده باشد. منابع Bill در The Last of Us ویکیا
  4. دیوید

    David دیوید سن میانه ۴۰ وضعیت مرده مرگ زمستان ۲۰۳۳ سیلور لیک، کلرادو شناخته شده برای رهبر گروهی از بازماندگان معروف به کنیبال‌ها جنسیت مرد دیده شده در لست آو آس صداگذار و موشن کپچر نولان نورث دیوید (انگلیسی: David) یکی از مهم‌ترین ضدقهرمان‌های اصلی در بازی لست آو آس است. او رهبر گروهی از بازماندگان است که توسط جول و الی به عنوان کنیبال‌ها یا «آدم‌خواران» شناخته می‌شوند. کار صداگذاری و موشن کپچر شخصیت دیوید توسط نولان نورث انجام شده است. محتویات پیش‌زمینه وقایع در لست آو آس منابع پیش‌زمینه اطلاعات چندانی درباره گذشته دیوید قبل از همه‌گیری سراسری عفونت قارچی مغز وجود ندارد. با این حال تا ۲۰ سال بعد از این واقعه، او رهبر گروهی از زنده‌ماندگان این بیماری مرگبار است؛ گروهی که با گذشت چندین سال و اتمام آذوغه‌هایشان، اینک از طریق راهزنی، شکار و آدم‌خواری موفق به بقا شده‌اند. دیوید در این گروه، ظاهرا براساس رای افراد به عنوان رهبر انتخاب شده و به حمایت از افراد گروهش در برابر خطرات بی‌پایان دنیای مرگبار بیرون متعهد است. او به عنوان رهبر گروه، خودش هم در خطرات شریک است و برای مثال به جای اینکه دیگران را بفرستد، خودش هم برای شکار به جنگل می‌رود. وقایع در لست آو آس الی دیوید را اولین بار بعد از شکار یک گوزن دید که همراه دوستش جیمز بود. دیوید در اینجا گفت که او و دوستش عضو گروه بزرگ‌تری شامل زنان و بچه‌ها هستند که بسیار گرسنه هستند و پیشنهاد داد که در ازای گوشت گوزن، آذوغه در اختیار الی بگذارد. الی که به این دو اعتماد نداشت و با کمان این دو را نشانه گرفته بود، گفت که حاضر است گوزن را در ازای آنتی‌بیوتیک معاوضه کند. در اینجا جیمز گرچه مخالفتش را بروز داد ولی دیوید قبول کرد و به پیشنهاد الی، درحالی که جیمز به گروهش برمی‌گشت تا دارو بیاورد، دیوید تحت نظر الی می‌ماند تا آن‌ها کار اشتباهی انجام ندهند. دیوید که از زیرکی دختر تحت تاثیر قرار گرفته بود، پیشنهاد داد تا برگشتن جیمز می‌توانند به یک کابین رفته و از سرمای زمستان پناه بگیرند. این دو سپس همراه با گوزن به کلبه رفتند و در اینجا دیوید اسم دختر را پرسید که الی چون هنوز به او اعتماد نداشت از گفتن اسمش خودداری کرد. این دو سپس متوجه حمله افراد مبتلا شدند و همراه با هم موج حملاتشان را دفع کردند. در این بین، این دو جان یکدیگر را نیز نجات داده و با همکاری هم زنده ماندند. پس از فرار از کلبه، حملات مبتلایان نیز ادامه پیدا کرد و این دو شانه به شانه مبتلایان را از پیش رو برمی‌داشتند. همین همکاری و تلاش برای بقا، رفته رفته باعث شد تا نظر الی نسبت به دیوید تغییر کند و بیش از قبل به او اعتماد داشته باشد. پس از پاکسازی اکثر مبتلایان، این دو با یک بلوتر مواجه شدند، نوعی مبتلای عظیم‌الجثه که برخلاف دیوید، الی این قبیل مبتلایان را قبلا دیده بود و جان سالم از آن‌ها به در برده بود. به هر شکل پس از نابود شدن همه مبتلایان، دیوید و الی به کلبه اول که گوزن را در آن مخفی کرده بودند برگشتند. در اینجا، این دو کنار آتش نشسته و منتظر برگشتن جیمز بودند که دیوید گفت الی شجاعت بالایی از خود نشان داد و از فلسفه‌ای صحبت کرد که هر اتفاقی که می‌افتد حتما دلیلی پشت آن هست. الی اما مخالفتی نشان داد که دیوید در ادامه گفت که برای مثال او مدتی پیش گروهی را برای پیدا کردن آذوقه بیرون فرستاد که البته توسط یک مرد دیوانه «سلاخی» شدند... مرد دیوانه‌ای که با یک دختر کوچک سفر می‌کرد. دیوید در این زمان به الی اشاره کرد چون متوجه شده بود که این دختر همان دختر کوچک همراه با مرد دیوانه است. الی که متوجه شد دیوید عضو گروهی است که اخیرا در دانشگاه به او جول حمله کردند، به سرعت حالت تهاجمی گرفت. دیوید گفت که نگران نباشد، چون الی را درک می‌کند و آن ماجرا تقصیر الی نبوده است. بعد از ورود جیمز نیز دیوید به او اصرار کرد که دارو را به دختر بدهد و جیمز برخلاف خواستش این کار را کرد. پس از اینکه الی دارو را برداشت و قصد فرار از محل را داشت، دیوید به او گفت که اگر بماند می‌تواند از دختر مراقبت کند؛ پیشنهادی که الی آن را رد و سپس به سرعت از محل فرار کرد. دیوید گرچه به الی اجازه رفتن داد ولی افرادی را هم مامور تعقیبش کرد. او دستور اکید داده بود که به الی صدمه‌ای نزنند و او را زنده برگردانند. این افراد نیز گرچه در نهایت به الی رسیدند ولی او در حین فرار یکی از افراد را کش و گروه دیگر با رد دستورات دیوید شروع به تیراندازی به سمت الی کردند. الی با یک اسب از آن‌ها فرار کرد و پس از تیرخوردن اسبش هم به فرار ادامه داد. او همه تعقیب‌کنندگانش را کشت ولی در نهایت توسط خود دیوید غافلگیر و بی‌هوش شد. دیوید سپس الی را به محل دیگری برد و در یک سلول نگه داشت. او برخلاف نظر همه اعضای گروه که دیگر به چیزی جز کشتن دختر رضایت نمی‌دادند، همچنان امیدوار بود نظر دختر را تغییر داده و او را وارد گروهشان کند. الی مدتی بعد در سلولش به هوش آمد و شاهد قصابی شدن جسد یک انسان توسط جیمز بود. جیمز سپس محل را ترک کرد تا دیوید را صدا کند. الی که فهمید این گروه در واقع آدم‌خوار هستند، شاهد رسیدن دیوید با یک ظرف غذا بود ولی دختر خوردن از این نوع غذا را رد کرد. دیوید سپس قول داد که غذایی که آورده از گوشت گوزن است و الی شروع به خوردن از آن کرد. دیوید سپس گفت که زنده ماندن همه چیز است، درست مثل دختر و مرد دیوانه که کلی آدم کشتند تا زنده بمانند. الی گفت که آن‌ها عمدا کسی را نمی‌کشتند و مجبور به این کار می‌شدند که دیوید نیز گفت همین شرایط برای آن‌ها نیز صادق است؛ اینکه آن‌ها هم باید می‌کشتند تا زنده بمانند. او سپس پیشنهاد داد که [علی‌رغم کشتن بسیاری از افراد گروهش] دختر عضو گروه‌شان شود. او سپس با حالتی سوال برانگیز دست او را نوازش کرد؛ و الی فهمید که قصد واقعی دیوید چه بوده است. او خیلی سریع از پشت میله انگشت دیوید را شکست و سعی کرد کلیدهایش را بردارد که دیوید مانع از این کارش شد. دوید سپس چند بار دختر را به در کوبید و گفت مقاومت او باعث می‌شود که دیوید دیگر نتواند ضمانت جانش را در برابر افرادش کند. دختر سپس اسمش را الی معرفی کرد و توصیه کرد دیوید به افراش بگوید که الی همان دختر بچه‌ای است که انگشتش را شکسته است. با شنیدن این جمله، دیوید که شدیدا عصبانی شده بود گفت فردا بر می‌گردد تا الی را قصابی کنند. دیوید و جیمز روز بعد مجددا برگشته و این بار الی را روی میز گذاشتند. در حالی که دیوید آماده شروع قصابی الی بود، این دختر ناگهان فریاد زد که به بیماری قارچی مبتلا است و اینکه دیوید هم حالا مبتلاست چون در حین کشاندن الی روی میز، او دست دیوید را گاز گرفته بود. دیوید ابتدا جدی نگرفت ولی بعد از صحبت الی درباره اثبات ادعا، آستین الی را بالا زد و اثر عفونت قارچی را دید. در این زمان جیمز وحشت‌زده شد ولی دیوید گفت این محال است که واقعی باشد چون اگر می‌بود دختر باید زودتر از این‌ها تبدیل می‌شد. در حالی که این دو شوک‌زده بودند، الی از فرصت استفاده و با چاقوی قصابی جیمز را کشت. مرگ جیمز باعث عصبانیت شدید جیمز شد و به همین دلیل هم به سمت الی تیراندازی کرد. او همه تیرهایش خطا رفت و لی پس از مخفی شدن در یک اتاق و برداشتن چاقویش، از پنجره فرار کرد. او که از پنجره شاهد فرار الی بود، فریاد زد که آنجا شهر او است و به زودی او را شکار خواهند کرد. او سپس به سمت گروهی از افرادش رفت و به آن‌ها گفت که دختر به عفونت قارچی مبتلا شده و الآن در حال فرار است. او سپس افراد را همان‌جا گمارد تا الی را پیدا کنند و خودش به سمت شهر برگشت تا بقیه افرادش را هم مطلع کند. به هر شکل، الی قادر بود از دست افراد دیوید فرار کند ولی در سرمای شدید و هوای طوفانی ااین فصل، او به سختی قادر به دیدن و پیدا کردن مسیرش بود. او درنهایت سر از شهر در آورد و در یک رستوران توسط دیوید به دام افتاد. او به سمت الی اسلحه کشید و پرسید چطور توانسته موفق شود که زنده فرار کند. با آتش گرفتن ناگهانی ساختمان، حواس دیوید پرت شد و فرصتی فراهم کرد که الی بتواند پشت پیشخوان‌های رستوران مخفی شود. در حالی که شعله‌ها رفته رفته در حال سوزاندن کل ساختمان بود، دیوید گفت که اشکالی ندارد و آن‌ها می‌توانند به این بازی موش و گربه ادامه دهند. الی برای خروج از ساختمان، نیاز به کلیدهای دیوید داشت و برای همین از راه مخفی شدن و حمله از پشت قصد کشتن دیوید و برداشتن کلیدهایش را داشت. به هر شکل، گرچه دیوید نیز با مخفی‌کاری همچنان در رستوران دنبال دختر می‌گشت ولی پس از چند بار چاقو خوردن از پشت توسط الی، در نهایت با یک ضربه الی را بی‌هوش کرد اما خودش نیز به شدت مجروح بود و بی‌هوش شد. پس از مدتی، ابتدا دیوید و به فاصله کوتاهی الی هم به هوش آمد. الی درحال خزیدن به سمت دیگری از رستوران بود که دیوید بالای سرش رفت و گفت اشکالی ندارد که خودش را تسلیم کند. با دیدن این که الی به خزیدن اداه می‌دهد، او گفت که به نظر اعلام تسلیم شدن کلا شخصیتش نمی‌خورد. او سپس الی را برگرداند و به قصد خفه کردن گلوی الی را فشار داد. با این وجود، الی اندک اندک به خزیدن ادامه داد و خارج از تصور و توجه دیوید، الی دستش به چاقوی قصابی دیوید در زیر میز رسید و به سرعت آن را به دست دیوید کوبید. دیوید مجروح که به سمتی افتاده بود، ناگهان الی را بالای سرش دید و الی در اینجا، با وارد کردن چند باره و چند باره چاقوی قصابی به سر دیوید او را کشت. مرگ دیوید و نحوه مقابله الی با این خطر، اثری همیشگی را روی شخصیت این دختر به همراه داشت و برخلاف سابق، به دختری کم‌حرف و به دور از روحیات کودکانه قبل تبدیل شد. منابع David در The Last of Us ویکیا
  5. سارا

    Sarah اطلاعات شخصی سن ۱۲ وضعیت مرده تاریخ مرگ ۲۷ سپتامبر ۲۰۱۳ وابستگی‌ها دانش‌آموز، بازیکن فوتبال محل سکونت آستین، تکزاس ارتباطات جول، تامی اطلاعات بیولوژیکی گونه انسان جنسیت زن نژاد سفید رنگ مو بلوند رنگ چشم آبی اطلاعات در بازی دیده شده در لست آو آس صداگذار هانا هایس بازیگر و موشن‌کپچر هانا هایس سارا (انگلیسی: Sarah) یکی از شخصیت‌های مکمل و برای مدت کوتاهی قابل کنترل در بازی لست آو آس است. او دختر ۱۲ ساله جول بود که در روز طغیان و همه‌گیری عفونت قارچی مغز کشته شد. مرگ سارا تاثیر همیشگی بر زندگی پدرش جول گذاشت. محتویات معرفی روز طغیان نکات منابع معرفی سارا در سال ۲۰۰۱ متولد شد. او در آستین تکزاس و همراه با پدرش زندگی می‌کرد. مشخص نست سرنوشت مادر او چه بوده ولی او برای مدتی با جول ازدواج کرده بود. سارا به عنوان یک دانش‌آموز زندگی معمولی داشت و یک بار در مسابقه فوتبال هم برنده جایزه شده بود. او همچنین از پیاده‌روی همراه با پدرش، موسیقی و اسکیت نیز لذت می‌برد. روز طغیان ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۳ و روز تولد جول بود. جول در بیشتر اوقات خارج از خانه و مشغول کار بود. با این حال سارا تا دیروقت منتظر پدرش ماند تا هدیه تولدی به او بدهد. او یک ساعت مچی به پدرش هدیه داد تا جایگزین ساعت شکسته‌اش کند. او به شوخی گفت که ساعت را با پول حاصل از فروش «داروهای سنگین» خریده است! جول که کمی سورپرایز شده بود، در ادامه سر به سر سارا گذاشت و گفت که ساعتی که خریده اصلا کار نمی‌‌کند! او سپس در حین تماشای تلویزیون خوابش برد و جول او را به اتاقش برد. نیمه شب روز بعد بود که ناگهان با شنیدن صدای تلفن از خواب بلند شد. عمویش تامی بود که به سارا گفت کار واجبی با پدرش دارد و ... با این حال ارتباط ناگهان قطع شد و سارا شروع به جستجوی پدرش کرد. او اتاق‌ها و راهروها را دنبال جول گشت ولی خبری از او نبود. جول حتی در اتاق خودش هم نبود، جایی که الی شاهد خبر تلویزیونی بود که درباره نشت گاز و سپس انفجار بود. سارا خبر را زنده می‌دید و می‌توانست از پنجره شاهد انفجار باشد. او که به شدت مضطرب شده بود، به طبقه پایین رفت ولی باز هم پدرش را پیدا نکرد. سپس ماشین‌های پلیس که از مقابل خانه با سرعت به سمت مرکز انفجار حرکت می‌کردند. سارا در ادامه گوشی همراه پدرش را در آشپزخانه پیدا کرد. چند پیام خوانده نشده از طرف تامی نیز قابل مشاهده بود. او همچنین یادداشتی از پدرش را دید که نوشته بود بیرون رفته و اگر خواست می‌تواند سفارش غذا بدهد. کمی جلوتر، سارا ناگهان پدرش را دید که با اضطراب و خونین وارد خانه شد. او به سارا گفت که همسایه‌شان جیمی «مریض» شده است. به فاصله کوتاهی جیمی به زور وارد خانه شد. او رفتار انسان عادی نداشت و دیوانه‌وار به سمت جول و سارا حمله کرد. جول نیز پس از چند اخطار با شلیک گلوله جمی را کشت. این اتفاق درست جلوی چشم سارا رخ داد. جول تلاش کرد سارا را آرام کند و در ادامه با آمدن تامی، او و سارا سوار ماشین تامی شدند. به زودی این سه با ماشین مسیر خروج از شهر را در پی گرفتند. همه ساکنن نیز به نظر همین تصمیم را گرفته بودند و دامنه هرج و مرج هر لحظه بیشتر می‌شد. با دیده شدن چند شخص مبتلا و حمله به ماشین‌ها که در ترافیک بزرگی به دام افتاده بودند، تامی مسیر دیگری را برای رانندگی انتخاب کرد. سارا در اینجا شاهد حمله دیوانه‌وار چند مبتلا به ماشین نیز بود. با ادامه مسیر، حرکت از بین مردم پریشان و درحال فرار، یک کامیون با آن‌ها تصادف کرد. در اثر این تصادف پای سارا آسیب دید و جول او را حمل کرد. این دو همراه با تامی در کنار توده زیادی از مردم به سمت محلی امن فرار کردند. با رسیدن یک گروه از افراد مبتلا، تامی عقب باقی ماند تا آن‌ها را محرف کند؛ به این ترتیب جول همراه با سارا فرصت فرار پیدا کردند. پس از ده‌ها متر دویدن و فرار از گروهی از افراد مبتلا، جول و سارا به نزدیکی یک ایست بازرسی رسیدند، جایی که یک سرباز ارتش مبتلایان پشت سر آن‌ها را به رگبار بست. جول تلاش کرد سرباز را متقاعد کند که آن‌ها حالشان خوب است و دخترش فقط از ناحیه پا صدمه دیده. با این حال سرباز در صحبت رادیویی با مافوقش، دستور کشتن آن دو را گرفت. جول که شدیدا مضطرب بود ناگهان شاهد تیراندازی سرباز بود. او به سرعت چرخید تا آسیبی به سارا نرسد. در حالی که هر دو روی زمین افتاده و سرباز برای تمام کردن کار بالای سر جول آمد، تامی ناگهان از راه رسید و سرباز را کشت. گرچه جول نجات پیدا کرد، ولی او و تامی متوجه شدند که سارا تیر خورده است. جول، این شانس را داشت تا دخترش را پیش از مرگ در آغوش بگیرد؛ با این حال مرگ سارا در آغوش او، حادثه غم‌انگیزی بود که جول را تا آخر عمر متاثر کرد. نکات سارا اولین شخصیت قابل کنترل در بازی لست آو آس است. با این حال مدت زمان قابل بازی با سارا کوتاه است و او می‌تواند حداکثر تا ۵ آیتم را بررسی کند. مرگ سارا اثر زیادی روی جول گذاشت. جول حتی بیست سال پس از مرگ سارا، نمی‌توانست با این اتفاق کنار بیاید و تقریبا با هیچ کس در این مورد صحبت نمی‌کرد. ساعتی که سارا به جول داده بود، در ادامه شکست و از کار افتاد، با این حال جول تا بیست سال آینده نیز این ساعت را به مچش بسته بود. سارا یک کارت تبریک روز تولد نیز برای پدرش نوشته بود. با این حال او فراموش کرد تا آن را به پدرش بدهد. او در کارت نوشته بود که گرچه پدرش بیشتر اوقات نیست، از چیزهایی که او خوشش می‌آید خوشش نمی‌آید، ولی جول موفق شده باز هم «پدر سال» شود. در راهنمای بازی در نسخه ژاپنی، نام خانوادگی سارا «میلر» ذکر شده است. با این حال این موضوع در هیچ جایی از خود بازی ذکر نشده است. نیل دراکمن، نویسنده و کارگردان بازی لست آو آس، در مصاحبه‌ای گفته بود که آن‌ها از قصد شروع بازی را با نمای بسته از صورت سارا آغاز و پایان بازی را با نمای بسته از صورت الی پایان بردند. به این دلیل که قصد داشتند پیوندی میان این دو دختر ایجاد کنند. منابع لست آو آس Sarah در لست آو آس ویکیا
  6. تس

    Tess اطلاعات شخصی سن اواخر ۳۰ وضعیت مرده تاریخ مرگ بهار ۲۰۳۳ وابستگی‌ها قاچاقچی محل سکونت بوستون ارتباطات قاچاقچی‌ها، جول، بیل، مارلین، الی اطلاعات بیولوژیکی گونه انسان جنسیت زن نژاد سفید رنگ مو قهوه‌ای رنگ چشم قهوه‌ای اطلاعات در بازی دیده شده در لست آو آس صداگذار آنی ورشینگ بازیگر و موشن‌کپچر آنی ورشینگ تس (انگلیسی: Tess) یکی شخصیت‌های کمکی و همراه در بازی لست آو آس است. او مدت‌ها، شریک جول بوده و این دو به عنوان قاچاقچی در دنیای پساآخرالزمانی بعد از شیوع عفونت قارچی مغز زندگی می‌کردند. محتویات معرفی مواجهه با رابرت قاچاق الی پیدا کردن فایرفلایز و مرگ منابع معرفی تس برای اولین بار در دهه ۳۰ عمرش و در سال ۲۰۳۳ در بازی لست آو آس دیده شد. اطلاعات زیادی درباره او، تا پیش از شیوع عفونت قارچی وجود ندارد و احتمالا او قبل از شیوع یک دانش‌آموز یا دانشجو بوده است. در دوره‌ای از عمرش پس از شیوع انگل، او به یک قاچاقچی در منطقه قرنطینه بوستون تبدیل شد؛ در حالی که بازماندگان شیوع بیماری همه‌گیر در شرایط سخت معیشتی و جیره‌بندی همیشگی زندگی می‌کردند. او همچنین در دوره‌ای از عمرش با جول، یک قاچاقچی دیگر در بوستون آشنا شد و این دو در ادامه همیشه گروهی عمل می‌کردند؛ گروه قاچاقچی که جول نقش تهاجمی و تس نقش فکری را در آن بازی می‌کرد. در دنیای بی‌رحم پساآخرالزمانی، این دو گروه کارآمدی تشکیل داده و به یکدیگر وابستگی زیادی پیدا کرده بودند. با این حال مشخص نیست که این دو از نظر عشقی نیز به یکدیگر علاقه داشتند یا خیر. تس ارتباطات و رابط‌های زیادی برای به دست آوردن جیره و ماحیتاج مختلفی مثل سلاح داشت. او و جول به طور کلی به بی‌رحم بودن خود نیز در میان قاچاقچیان دیگر مشهور شده بودند. یکی از رابط‌های تس که جول نیز با او آشنا بود، بیل بود که در لینکولن به تنهایی زندگی می‌کرد. مواجهه با رابرت در سال ۲۰۳۳ و ۲۰ سال پس از شیوع بیماری همه‌گیر و مرگبار عفونت قارچی مغز، همچنان هیچ راه درمانی برای بیماری پیدا نشده بود و جوامع با شرایط بی‌رحم پساآخرالزمانی خو گرفته بودند. تس به عنوان یکی از ساکنین منطقه قرنطینه شهر بوستون، یک قاچاقچی مایحتاج و آذوقه نیز بود. یک بار درحالی که جول به او گفته بود که مدتی تنهایش بگذارد، او شخصا به ناحیه غربی منطقه قرنطینه رفت تا با قرص (دارویی) کارت‌های جیره‌بندی مبادله کند. ساکنین تنها با داشتن کارت جیره قادر به دریافت جیره خود از ارتش بودند. او موفق شد تا به اندازه چند ماه کارت جیره جمع کند. با این حال در ادامه او مورد حمله افراد یک قاچاقچی دیگر به نام رابرت قرار گرفت. تس گرچه آن‌ها را کشت ولی خودش نیز کمی مجروح شد. تس در ادامه به خانه جول رفت و وقایع را شرح داد. او توضیح داد که رابرت افرادی را برای کشتنش فرستاده چون محموله سلاح آن‌ها را تصاحب کرده است. پس از گفتن اینکه می‌داند رابرت الآن کجا مخفی شده، او درنهایت جول را راضی کرد تا بتوانند محموله‌شان را از رابرت پس بگیرند. به این ترتیب جول و تس همراه شده و برای پیدا کردن رابرت به انباری قدیمی ناحیه 5 رفتند. در حین حرکت به سمت ایست بازرسی ارتش، مشخص شد که انبار آذوقه و جیره ارتش با کمبود شدید مواجه است و مردم چند روزی است که جیره کم‌تر دریافت می‌کنند. همچنن مشخص شد که به خاطر همین وضعیت، مردم بیشتری مخفیانه برای خروج از منطقه قرنطینه تلاش می‌کنند. یکی از این گروه‌ها، در حالی برگشت که دو نفر از آن‌ها به بیماری مبتلا شده بود. ارتش افراد مبتلا را بدون بحث و در لحظه مشخص شدن شرایط سلامتی می‌کشت. در نزدیکی ایست بازرسی و درحالی که تس و جول مجوز عبور به ناحیه دیگر منطقه قرنطینه را گرفته بودند، ناگهان نیروهای ارتش با حمله فایرفلایز مواجه شدند. انفجار در مقابل ایست بازرسی باعث مجروح شدن جول شد و تس و جول مجبور شدند مسیر را برگردند. تس در ادامه وسایل کمک‌های اولیه به جول داد تا جراحتش را مداوا کند. او سپس از طریق رابط‌هایی که داشت، مسیر جایگزین دیگری برای رفتن به ناحیه 5 پیدا کرد. در حین حرکت به سمت مسیرهای زیرزمینی، مشخص شد که غیر از خودشان، مارلین، رهبر گروه فایرفلایز هم به دنبال پیدا کردن رابرت است. پس از برداشتن کوله و اسلحه، ان دو مسیر مخفی را دنبال کردند. در حین عبور از مسیرهای زیرزمینی، مشخص شد که بخش از تونل هوای آلوده و غشته به هاگ‌های قارچی دارد. این دو برای عبور از این محوطه ماسک گاز به صورت زدند و اندکی بعد مشخص شد که ریشه هوای آلوده چیست. دلیل این هوا، مرگ یک فرد آلوده به عفونت قارچی بود؛ پس از مرگ مبتلا، قارچ به رشد ادامه داده و رفته رفته تمام بدن شخص را در بر می‌گیرد. به این ترتیب توده‌ای قارچی ایجاد و از این طریق هاگ‌های زیادی از این نوع قارچ در هوا پراکنده می‌شود. تس و جول در ادامه مسیر چند رانر (اولین نوع از افراد مبتلا) را از پیش رو برداشته و از تونل و مسیر زیرزمینی خارج شدند. در ناحیه ۵، مردم شرایط بدتر و سخت تری را تجربه می‌کردند. تس در این منطقه نیز رابط داشت و درنهایت تایید شد که رابرت در انبار قدیمی ناحیه است. پس از نفوذ این دو به داخل محوطه انبار قدیمی، مشخص شد که افراد رابرت پیش‌بینی درگیری با تس را می‌کنند. آن‌ها نگران بودند که یا تس، یا بدتر از آن جول به رابرت خواهند رسید. جول و تس پس از عبور از چند بازرسی متعلق به افراد رابرت، درنهایت به خودش نیز رسیدند. رابرت ابتدا تیراندازی و با تمام شدن فشنگ‌هایش پا به فرار گذاشت. آن‌ها در حین فرار، رابرت را به دام انداختند و با شکنجه و شکستن دست او اطلاعات لازم را کسب کردند. رابرت دراصل این اسلحه‌ها را به فایرفلایز فروخته بود و گرچه پیشنهاد همکاری مجدد برای پس گرفتن آن‌ها را داد، اما تس بدون تعلل او را به شلیک گلوله به قتل رساند. تس حالا به جول گفت که باید فایرفلایز را پیدا و هرطور شده آن‌ها را متقاعد کنند. قاچاق الی در حین صحبت درباره پیدا کردن افراد فایرفلایز، «مارلین»، رهبر این گروه از راه رسید. او قصد داشت با رابرت معامله کند. تس به مارلین گفت که محموله سلاحی که رابرت به فایرفلایز فروخته، برای خودش نبوده و متعلق به او و جول است. مارلین اما پس دادن محموله را رد کرد و گفت که برای گرفتن محموله هزینه داده و اگر تس و جول می‌]واهند آن‌ها را پس بگیرند، باید با او معامله کنند. او در ادامه پیشنهاد قاچاق چیزی به خارج از ناحیه قرنطینه را داد تا در ازی این کار، دوبرابر سلاح‌های محموله رابرت را برگرداند. تس و جول با قبول این شرایط، گفتند که ابتدا باید محموله‌شان را ببینند. مارلین گرچه زخمی شده بود ولی این سه به سرعت مسیر خود را به سمت لوکیشن مد نظر مارلین دنبال کردند. در این مسیر، آن‌ها تعدادی سرباز ارتش را نیز کشتند و سرانجام به محل رسیدند. در اینجا، دختر نوجوانی به نام الی، ابتدا تلاش کرد به سمت جول ها حمله کند ولی توسط تس متوقف شد. مارلین به آن‌ها گفت که باید همین دختر را به ساختمان کاپیتول منتقل کنند؛ جایی که تعدادی از اعضای فایرفلایز منتظر هستند. پس از مجادله درباره اینکه جول نمی‌تواند یک دختر بچه را قاچاق کند، آن دو درنهایت متقاعد شدند تا با مارلین معامله کنند. به این ترتیب تس همراه با مارلین رفت تا اسلحه‌ها را از نزدیک ببیند و جول نیز همراه با الی، به آپارتمانی در بیرون از دیوار رفتند تا منتظر برگشت تس باشند. به این ترتیب تس و مارلین به کمپ فایرفلایز رفته و تس از وعده مارلین مطمئن شد؛ او وعده گرفتن بیش از سلاح‌های محموله خودشان را گرفت و به محل اختفای جول و الی برگشت. با اطمینان از معامله، تس و جول همراه با الی مسیر خروج از منطقه و رسیدن به ساختمان کاپیتول را دنبال کردند. تس در اینجا گفت که این دختر حتما خیلی برای فایرفلایز مهم است و احتمالا دختر شخص مهمی بوده. تس همچنین به جول گفت که مارلین قصد نداشته برای این ماموریت به آن‌ها مراجعه کند و برای این کار، آن‌ها انتخاب اول و دوم مارلین نبودند. این سه به زودی توسط یک گروه از سربازان دستگیر شدند. درحالی که سرباز، با استفاده از یک دستگاه مشغول بررسی شرایط سلامت این سه نفر بود، الی به سرباز حمله کرد و با دخالت تس و جول، این گروه سربازان کشته شدند. در اینجا جول از طریق دستگاه تشخیص سلامتی، متوجه شد که الی به بیماری مبتلا شده است. او ابتدا تصور کرد که کل ماجرای انتقال دختربچه به خارج از منطقه قرنطینه، توطئه مارلین بوده و در حالی که قصد داشت الی را بکشد، متوجه جراحت انگلی الی شد. الی به جول و تس گفت که او در اثر گزش، سه هفته پیش به انگل مبتلا شده اما هنوز به یکی از «آن‌ها» مبتلا نشده است؛به این ترتیب فایرفلایز قصد دارد با آزمایش روی او به یک راه درمانی دست پیدا کند. با توجه به این‌که یک شخص مبتلا، حداکثر تا چند روز تغییر پیدا می‌کند، جول نمی‌توانست این حرف را باور کند. با این حال تس به این وضعیت و شرایط الی امیدوار بود و سعی کرد جول را مجدد متقاعد کند. این سه قبل از اینکه کار دیگری انجام دهند، با ورود یک گروه دیگر از سربازان به محل مجبور به فرار شدند. آن‌ها به هر ترتیب از چند ایست بازرسی ارتش نیز عبور کردند و در ادامه که شرایط امن‌تر شد، جول تلاش کرد تس را متقاعد کند که مأمویت را رها کنند. با این حال تس به نوعی به الی و ادعایش باور داشت و جول نیز به ناچار آن‌ها را همراهی کرد. پیدا کردن فایرفلایز و مرگ با ادامه مسیر مشخص شد که جاده‌های اصلی منتهی به ساختمان کاپتول مسدود شده و آن‌ها باید راه‌های دیگری مثل تونل زیرزمینی مترو را دنبال کنند. این محل، مملو از موجوداتی به نام کلیکر بود که سطح پیشرفته‌تری به افراد تازه «مبتلا» شده داشتند. با عبور از این مانع، جول، تس و الی ادامه مسیر را از طریق مبارزه و فرار کردن از نوع دیگری از مبتلایان یعنی رانرها پیگیری کردند. پس از عبور موفق از چند منطقه خطرناک دیگر، الی به نوعی از جول ستایش کرد ولی جول در پاسخ گفت که آن‌ها تنها شانس آورده‌اند و عنصر شانس نیز دیر یا زود به اتمام می‌رسد. در یکی از ساختمان‌ها، به دلیل ریزش آوار جول از تس و الی جدا شد. تس و الی در حال مبارزه با افراد مبتلا بودند که جول نیز از راه رسید. با این حال اندکی قبل از رسیدن جول، تس از ناحیه گردن مورد گزش یک مبتلا قرار گرفت. این سه همه این مبتلایان را کشتند و مسیر را ادامه دادند؛ در حالی که تس موضوع گزیده شدن را پنهان کرد. او امیدوار بود که ماموریت درنهایت با موفقیت به پایان برسد تا فایرفلایز درنهایت به یک روش درمانی دست پیدا کند. به هر شکل این سه، درنهایت موفق شدند به محل مورد نظر در ساختمان کاپیتول برسند. برخلاف آنچه س امیدوار بود و همان‌طور که جول پیش‌بینی می‌کرد، تیم فایرفلایز همگی از قبل کشته شده بودند. با نزدیک شدن یک گروه گشتی ارتش به ساختمان، جول به تس گفت که دیگر همه چیز تمام شده و باید ماموریت و دختر را رها کرده و به خانه برگردند چون «آن چیز دیگر یکی از آن‌ها نیست». در این زمان، تس فاش کرد که در یکی از همین درگیری‌های منجر به رسیدن به کاپیتول، او هم دچار گزش توسط مبتلایان به ویروس شده است. او ملتمسانه به جول گفت که «درک می‌کند» که چرا نمی‌خواهد دختر را همراهی کند اما به خاطر بشریت هم که شده، باید الی را به فایرفلایز تحویل دهد. او جراحت خودش با الی را مقایسه کرد و گفت در همین فاصله کوتاه، تغییر را در خودش حس می‌کند و اینکه الی به بیماری مصون است یک حقیقت است و ارزش تلاش را دارد. به این ترتیب، تس تصمیم گرفت به جای تبدیل شدن به یک «مبتلا» در محل باقی بماند، با سربازان درگیر شود تا فرصتی برای فرار و دور شدن جول و الی پیدا کند. با رفتن جول و الی به طبقه دوم کاپیتول، تس نیز به زودی توسط سربازان کشته شد و این گروه به جستجوی ساختمان مشغول شدند. منابع لست آو آس Tess در لست آو آس ویکیا
  7. مارلین

    Marlene اطلاعات شخصی نام‌های مستعار پروانه ملکه (Queen Firefly) سن اواخر ۳۰ وضعیت مرده تاریخ مرگ ۲۸ آوریل ۲۰۳۴ وابستگی‌ها فایرفلایز محل سکونت بوستون (درگذشته) سالت لیک سیتی اطلاعات بیولوژیکی گونه انسان جنسیت زن نژاد آفریقایی-آمریکایی قد ۱٫۷۰ متر رنگ مو مشکی رنگ چشم قهوه‌ای اطلاعات در بازی دیده شده در لست آو آس پشت سر گذاشتن صداگذار مارل دندریج بازیگر و موشن‌کپچر مارل دندریج مارلین (انگلیسی: Marlene) رهبر گروه فایرفلایز و ضدقهرمان نهایی در بازی لست آو آس است. او از دوستان آنا، مادر الی بود که پیش از مرگ او قول داد تا از الی مراقبت کند. با این حال رهبری گروه فایرفلایز در دنیای پساآخرالزمانی شیوع عفونت قارچی مغز، او را بیش از همیشه مشغول کرد و چاره‌ای نداشت جز اینکه برای مدتی از دور و با گماردن افرادی در نزدیکی الی، از او مراقبت کند. چندین سال بعد و در شهر بوستون و زمانی که مشخص شد الی نسبت به بیماری مصون است، مارلین به الی گفت که فایرفلایز می‌تواند با آزمایش روی او به روش درمانی علیه بیماری دست پیدا کند. او ابتدا قصد داشت تا الی را همراه خودشان به آزمایشگاه‌های فایرفلایز منتقل کند، ولی این گروه توسط نیروهای ارتش و فدرا شناسایی و تلفات و خسارات زیادی دید. مارلین در ادامه از دو قاچاقچی، تس و جول خواست تا الی را نزد افراد فایرفلایز در سمت دیگر شهر ببرند تا در ازای کارشان، محموله بزرگی از سلاح تحویل بگیرند. حدود یک سال پس از این، مارلین و بازماندگان فایرفلایز شاهد رسیدن جول و الی به مقرشان بودند. با این حال آزمایش‌ها نشان داد که تنها راه ساخت واکسن علیه بیماری، روشی است که درنهایت به مرگ الی منجر می‌شد. علیرغم سختی این تصمیم، مارلین تصمیم گرفت تا این روش را عملی کرده و با قربانی کردن الی، سرنوشت بشریت را نجات دهد. با این حال جول که سفر بلند و سختی را همراه با الی تا آنجا طی کرده بود، نمی‌توانست شاهد مرگ او باشد. محتویات پیش‌زمینه وقایع The Last of Us: American Dreams وقایع Left Behind وقایع The Last of Us منابع پیش‌زمینه مارلین به عنوان رهبر و عضوی از گروه شبه‌نظامی فایرفلایز، علیه روش استبدادی کنترل مناطق قرنطینه مبارزه می‌کرد. ۲۰ سال پس از شیوع «عفونت قارچی مغز»، بیماری مرگبار و همه‌گیری که ۶۰ درصد از کل جمعیت زمین را به نابودی کشانده بود، همچنان راه درمانی نداشت و جوامع در طول سال‌ها با نظم جدید خو گرفته بودند. نهادهای دولتی به کلی از بین رفته و مردم در جای جای زمین در قالب گروه‌های کوچک به زندگی سخت ادامه می‌دادند. در سال‌های اولیه، دولت و ارتش با دایر کردن مناطق قرنطینه، سعی کردند تا بازماندگان و افراد سالم را در محلی امن و دور از افراد آلوده حفظ کنند. با این حال گذر سال‌ها و نابودی همه زیرساخت‌ها، مناطق قرنطینه با مشکلات کمبود آذوقه مواجه بودند. این روند رفته رفته باعث فرار مردم از مناطق قرنطینه، افزایش فضار ارتش بر ساکنان این مناطق و وقوع چند شورش در اثر این وقایع بود. در همین شرایط بود که گروه‌های مقاومت مردمی شکل گرفت که در مرکز توجهات، گروه فایرفلاز قرار داشت. مارلین با رهبری این گروه، در رویای پایان دادن به استبداد، برگرداندن دولت مرکزی به قدرت و ساخت واکسن و روش درمان علیه بیماری همه‌گیر بود. این گروه چندین حمله در مناطق قرنطینه مختلف انجام که در مواردی موفق به ساقط کردن حکومت نظامی در این مناطق نیز شدند. گرچه این تلاش‌ها در بسیاری مواقع با موفقیت همراه بود، ولی نتایج نیز آن طور که پیش بینی می‌شد نبود. مارلین از دوستان پرستاری به نام آنا بود؛ زنی که به زودی دختری به نام الی به دنیا آورد. او در شرایط مرگ بود و از مارلین خواست تا پس از مرگش مراقب الی باشد. مارلین همچنین برای مدتی، شاهد حضور تامی در گروه فایرفلایز بود، شخصی که گرچه در نهایت از فایرفلایز جدا شد ولی از دید مارلین یک «مرد خوب» بوده است. تامی، برادری به نام جول داشت که به مارلین گفته بود می‌تواند روی او حساب کند. وقایع The Last of Us: American Dreams مارلین و فایرفلایز مبارزه مسلحانه شکست‌خورده‌ای را علیه نیروهای ارتش در منطقه قرنطینه بوستون پشت سر گذاشته بودند. در طی عقب نشینی، این گروه به موقع موفق به نجات دو دختر بچه سالم در برابر حمله افراد آلوده شدند. برای مارلین، یکی از این دو شناخته شده بود، او «الی» بود که همراه دوستش رایلی در یک بازار متروکه در دام مبتلایان قرار گرفته بودند. مارلین در ادامه دستور داد تا آن‌ها را آزاد کنند. رایلی در ادامه به سرعت از مارلین خواست تا او را به عنوان عضوی از فایرفلایز بپذیرند که با مخالفت مارلین مواجه شد. از دید مارلین، فایرفلایز محلی بود که تا همان موقع هم بسیاری از افراد به خاطرش کشته شده بودند و این محل مناسب نوجوانی مثل رایلی نبود. این گفتگو با وقوع تیراندازی ناتمام ماند؛ تیم در واقع مورد حمله گروهی از قاچاقچیان قرار گرفته بود. پس از نابود کردن قاچاقچیان، رایلی مجددا اصرار به پیوستن کرد و اینکه حاضر است تا جانش را در راه گروه بدهد. مارلین که عصبانی شده بود، به نشانه تهدید به سمتش هدف‌گیری کرد. الی که فکر می‌کرد موضوع جدی است، به سرعت اسلحه ترور را ربود و به سمت مارلین نشانه‌گیری کرد؛ اینکه اگر اسلحه را پایین نیاورد مارلین را خواهد کشت. مارلین اسلحه را پایین اورد ولی گفت که قصدش کشتن رایلی نبوده است. او در ادامه به الی گفت که مادرش آنا را می‌شناخته و دوستش بوده است. او سپس سوئیچ‌بلید و نامه آنا را به عنوان یادگاری‌های باقی مانده از او به الی داد. علیرغم همه اصرارها، مارلین درنهایت نیز دو دختربچه را به مدرسه نظامی منطقه قرنطینه که بچه‌ها در آن ساکن بودند برگرداند. وقایع Left Behind مدتی بعد، مارلین باز هم متوجه تلاش رایلی برای پیوستن به آن‌ها شد و تیمی او را مخفیانه به مقر آن‌ها آورد. تیم در واقع رایلی را در یک کوچه، جایی که رایلی در حال تعقیب ترور بود به دام انداخت و او را نزد مارلین بردند. مارلین در اینجا به رایلی گفت که «چی باعث شد این‌قدر طول بدی؟» و فاش کرد که قصدش این بوده تا وفاداری او را آزمایش کند. او که رسما رایلی را در گروه پذیرفته بود، به عنوان شروع از رایلی خواست تا خودش شخصا یک فرد مبتلا را بکشد. پس از این، رایلی از مارلین پرسید که الی هم می‌تواند به گروه ملحق شود؟ مارلین اما مخالف بود و گفت او می‌خواهد که الی در مدرسه نظامی منطقه قرنطینه، چون جای امنی برای او است باقی بماند؛ او همچنین رایلی را از دیدن دوباره الی منع کرد. شش هفته بعد، رایلی که مجددا به دیدن الی رفته بود و هر دو مجددا به همان فروشگاه متروکه رفته بودند؛ این بار توسط افراد مبتلا مورد گزش واقع شدند. در حالی که رایلی مثل افراد دیگر مبتلا، تسلیم عفونت قارچی شده بود، بدن الی همچنان مقاومت نشان می‌داد. مارلین در چنین شرایطی الی را پیدا کرد و نزدیک بود که او را به خاطر گزیده شدن توسط مبتلا بکشد، با این حال به زودی برای مارلین مشخص شد که الی نسبت به بیماری مصون است. این یک واقعه مهم برای فایرفلایز بود؛ گروهی که کورسوی امید برای پیدا کردن روش درمان را زنده نگه داشته بود. وقایع The Last of Us فایرفلایز خسارات انسانی و مادی زیادی در را در مواجهه با ارتش در منطقه قرنطینه بوستون متحمل شده بود. آن‌ها نیاز به تجدید قوا و برگشتن به غرب همراه با الی داشتند. مارلین برای این کار محموله قابل توجهی سلاح از یک قاچاقچی به نام رابرت خریده بود. در مواجهه بعدی با ارتش، فایرفلایز باز هم متحمل خسارات شدید شد و مارلین نیز در این جریان شدیدا مجروح شد. او گروهی از افراد را در سمت دیگر شهر و بیرون از منطقه قرنطینه گمارد تا منتظر الی بمانند. خودش نیز شخصا نزد رابرت برگشت تا از او بخواهد تا الی را قاچاقی از منطقه خارج و نزد گروه ببرد. با این حال زمانی که مارلین به محل کار رابرت رسیده بود، او متوجه شد که رابرت توسط دو قاچاقچی دیگر، تس و جول کشته شده است. تس و جول ادعا کردند که رابرت محموله سلاح آن‌ها را به فایرفلایز فروخته و مارلین باید آن‌ها را پس دهد. مارلین که شرایط را متفاوت می‌دید گفت که برای سلاح‌ها پول پرداخته، و در قبال قاچاق «چیزی» توسط تس و جول، حاضر است سلاح‌ها را به آن دو برگداند. این سه در ادامه با دور زدن چند گشتی از ارتش به محل اختفای الی رسیدند. در اینجا بود که تس و جول متوجه شدند که باید یک دختر بچه را به خارج از منطقه قرنطینه قاچاق کنند. او وعده بازگرداندن دوبرابر محموله‌ای که از رابرت خریده بود را در قبال این کار پیشنهاد کرد. پس از مخالفت الیه، درنهایت قرار شد تا جول الی را به محل اختفای موقتی منتقل کرده و منتظر تس بماند. تس نیز برای مطمئن شدن از وعده مارلین، همراه او رفت تا محموله را ببیند. به این ترتیب تس و مالین به کمپ فایرفلایز رفته و تس از وعده مارلین مطمئن شد. او به سمت جول و الی برگشت، در حالی که مارلین جراحاتش تحت مداوا قرار گرفت. فایرفلایز درنهایت با تلفات بیشتری در شهر مواجه شد و با توجه به کشته شدن تیم مستقر برای برگرداندن الی، آن‌ها به ناچار بوستون را ترک و به سمت سالت لیک سیتی رفتند. مارلین و بازماندگان فایرفلایز، در مسیر رسیدن به سالت لیک سیتی چندبار مورد تهاجم مبتلایان قرار گرفتند. دو نفر دیگر نیز در همین وقایع کشته شدند. این تیم درنهایت خود را به سالت لیک سیتی رساند و موفق شد در بیمارستان شهر وارد شوند. با وجود تلفات شدید، از دست دادن الی و سفر سخت پشت سر گذاشته شده، آن‌ها خوشحال بودند که مجددا با تیم مستقر در بیمارستان تجدید دیدار کردند. مارلین با شکست‌هایی که متحمل شده بود، رفته رفته به خود و توانایی‌اش به عنوان یک رهبر شک کرد. در ۲۵ آوریل، یعنی یک ماه بعد او در خاطراتش ثبت کرد که حتی به ایدئولوژی فایرفلایز هم به شک افتاده و حس می‌کند حتی باید از تیمش نیز جدا شود. در ۲۸ آوریل بود که گروهی از گشتی‌های فایرفلایز، گزارش دیدن یک مرد مسن همراه با دختر نجوانی را به مارلین دادند. این دو بی‌هوش به بیمارستان منتقل شدند و مارلین متوجه شد که آن‌ها «جول» و «الی» هستند. در حالی که زنده و سالم، سفری ناممکن را از شرق تا غرب کشور پش سر گذاشته بودند. الی که بی‌هوش در اثر غرق شدگی در آب مستقیم به اتاق جراجی منتقل شده بود، مورد آزمایش قرار گرفت. پزشکان در این زمان به مارلین گفتند که جهش منحصر به فردی که روی عفونت در مغز الی رخ داده، دلیل مبتلا نشدن این دختر بوده است. به گفته آن‌ها، این احتمال وجود داشت که از طریق مهندسی معکوس، واکسنی برای مقابله با عفونت در بدن افراد مبتلا ساخته شود. این موضوع نیز مشخص شد که جراحان قادر نیستند روی مغز الی کار کنند، در حالی که او در نهایت خواهد مرد. به این ترتیب آن‌ها برای شروع جراحی از مارلین اجازه خواستند. این تصمیم ساده‌ای برای مارلین نبود؛ او الی را از زمان متولد شدنش می‌شناخت و هنوز تحت قولی بود که به مادرش آنا داده بود. با این حال او تصمیم گرفت این اجازه را به پزشکان بدهد. سپس مارلین دو نوار صوتی ضبط کرد که در آن از آنا به خاطر این تصمیم عذرخواهی کرد؛ اینکه الی نیز به زودی پیش لو خواهد فت و مارلین چاره‌ای جز این کار ندارد. او سپس به اتاق جول رفت که هنوز بی‌هوش بود. پس از به هوش آمدن، مارلین از او پرسید که چطور موفق شدند تا به سالت لیک سیتی برسند؟ جول در پاسخ گفت که همه این‌ها به خاطر الی بوده است. به گفته مارلین، الی از ماجرای غرق شدگی زنده ماند و پزشکان برای پیدا کردن روش درمان مشغول آزمایش روی او هستند. جول در اینجا متوجه شد که ساخت واکسن، تنها از طریق مهندسی معکوس و خارج کردن عفونت قارچی در مغز الی ممکن است؛ آزمایشی که درنهایت به مرگ قطعی خود الی منتهی خواهد شد. با شنیدن این موضوع، جول شروع به اعتراض کرد ولی مارلین تصمیم خود را گرفته بود. او به جول گفت که با توجه به قولی که به مادر الی داده بود، مرگ الی برای او نیز آسان نیست ولی این قربانی می‌تواند جان میلیون‌ها نفر را نجات دهد. مارلین پس از این از جول خواست تا «این موهبت را تلف نکند». جول که همچنان نمی‌توانست این تصمیم را قبول کند، باز هم مخالفت کرد. مارلین، در ادامه از ایتن خواست تا جول را به بیرون هدایت کرده و اگر خطایی از او سر زد به او شلیک کند. پس از رفتن مارلین، جول ایتن را کشت و پس از کشتن دیگر اعضای فایرفلایز، خود را به طبقه بالا و اتاق جراحی رساند. او جراحان را نیز کشت و الی که هنوز زنده اما بی‌هوش بود را با خود از محل خارج کرد. در پارکینگ، مارلین با تهدید اسلحه جلوی جول را گرفت و تلاش کرد جول را از کارش منصرف کند. مارلین به جول گفت که این کار بیهوده است چون الی نیز درنهایت خواهد مرد و ساخت واکسن از طریق او، انتخابی بود که خود الی انجام داده است. جول با اندکی مکس و آگاهی از اینکه این انتخاب خود الی بوده، ابتدا به این پیشنهاد فکر کرد ولی در نهایت تصمیمش را گرفت. او به مارلین شلیک و الی را سوار یک ماشین کرد. سپس برگشت و درحالی که مارلین به او التماس کرد تا او را نکشد، جول با این توجیه که مارلین برای برگرداندن الی برخواهد کشت، در نهایت مارلین را کشت. منابع لست آو آس Marlene در لست آو آس ویکیا الگو:شخصیت‌های لست آو آس
  8. مارلین

    مارلین در لست آو آس
  9. الی

    Ellie اطلاعات شخصی نام‌های مستعار الی ویلیامز Kiddo (توسط جول) Baby girl (توسط جول) New Kid (توسط رایلی) تولد ۲۰۱۸ سن ۱۴ وضعیت زنده وابستگی‌ها ارتش (مدرسه نظامی) فایرفلایز (غیررسمی) ارتباطات آنا (مادر) محل سکونت بوستون، ماساچوست جکسون کانتی، وایومینگ اسلحه‌ها سوئیچ‌بلید، اسلحه شکاری، پیستول الی، تیر و کمان اطلاعات بیولوژیکی گونه انسان جنسیت زن ملیت آمریکا قد ۱۶۰ سانتی‌متر رنگ مو قرمز-قهوه‌ای رنگ چشم سبز اطلاعات در بازی دیده شده در لست آو آس پشت سر گذاشتن لست آو آس: قسمت ۲ صداگذار اشلی جانسون بازیگر و موشن‌کپچر اشلی جانسون الی (انگلیسی: Ellie)، یکی از شخصیت‌های اصلی و دومین شخصیت محوری در بازی آخرین بازمانده از ما است. او یکی از بازماندگان شیوع عفونت قارچی مغز است که بیش از «۶۰ درصد» از کل جمعیت بشر در جهان را از بین برده است. او درواقع سال‌ها پس از شیوع جهانی بیماری و در دنیایی پساآخرالزمانی متولد شد و تا سال‌ها در منطقه قرنطینه شهر بوستون زندگی می‌کرد. بهترین دوست او رایلی بود که خیلی زود و در ابتدای نوجوانی، او را هم مانند مادرش از دست داد. الی خودش نیز در اثر گزش یکی از مبتلایان به بیماری عفونت قارچی، دراصل باید به یک مبتلا تبدیل یا درنهایت کشته می‌شد، اما اعتقاد او به بقا و زنده ماندن، مانع از آن شد تا خودکشی کند. خیلی زود نیز مشخص شد که الی از جمله معدود افرادی است که نسبت به بیماری مصون است و به این ترتیب قادر بود با وجود گزش یک مبتلا، به زندگی عادی خود ادامه دهد. الی پس از مشخص شدن این موضوع، تلاش مرگبار و احساسی را با یک قاچاقچی رنج‌دیده به نام جول شروع کرد تا درنهایت خودشان را به نیروهای فایرفلایز رسانده و از طریق او، نوعی واکسن درمان برای این بیماری ساخته شود؛ تلاشی که درنهایت نیز بی‌سرانجام ماند. محتویات معرفی مدرسه شبانه‌روزی سرگردانی درکنار رایلی فایرفلایز بازیگوشی در پساآخرالزمان میل به بقا آخرین بازمانده‌های ما ساختمان کاپیتول یک همسفر عبوس پیتسبورگ پاییز دانشگاه کلرادو شرقی پشت سر گذاشتن زمستان بهار نکات منابع معرفی الی در سال (۲۰۱۸ یا ۲۰۱۹) یعنی بیش از ۶ سال پس از شیوع سراسری بیماری عفونت قارچی مغز متولد شد. مادر او آنا، در روزی که الی را به دنیا آورد درگذشت اما این فرصت را داشت تا نامه‌ای برای الی نوشته و از دوستش مارلین بخواهد تا از دخترش محافظت کند. مارلین رهبر گروه شبه‌نظامی فایرفلایز بود و با وجود این مسئولیت، تا مدتی از الی نگه‌داری و به زودی او را ترک کرد. الی درنهایت، در اوایل ۱۳ سالگی به منطقه قرنطینه شهر بوستون منتقل شد تا در مدرسه شبانه‌روزی تحت نظارت ارتش زندگی کند. مدرسه شبانه‌روزی در ابتدای ورود به ایست بازرسی نظامی، الی شاهد استفاده سربازان از دستگاه مخصوصی بود که وجود علائم بیماری در بدن شخص را نشان می‌داد. این لحظه فراموش‌نشدنی برای الی بود چون دستگاه، یکی از افراد را به عنوان مبتلا نمایش داد که سربازان بلافاصله او را در مقابل چشم الی و دیگران کشتند. پس از استقرار، یکی از سربازان که او را می‌شناخت به الی گفت که دیگر نمی‌تواند روی حفاظت او حساب کند و او باید حالا خانواده خودش را در اولویت قرار دهد. صرف نظر از اینکه الی در پاسخ، گفت که نیازی به دیگران ندارد و خودش قادر است از خود محافظت کند، او به زودی با چند پسر درگیر شد که قصد داشتند وسایل او را بدزدند. او در این درگیری توسط یک دختر نوجوان نجات پیدا کرد. زمانی که آن دختر تلاش می‌کرد قواعد زندگی در یک منطقه قرنطینه را توضیح دهد، الی او را با عصبانیت بیرون کرد که باعث شد دختر نوجوان، الی را یک «بچه جدید» که «مشکل اعتماد کردن» دارد خطاب کرد. او سپس بعد از گفتن اینکه الی باید فرار کند، به سرعت اتاقش را ترک کرد. الی در تلاش برای همین کار توسط مسئولان به دام افتاد و در حضور مدیر مدرسه نیز به گستاخی ادامه داد. مدیر در ادامه و به عنوان تنبیه، وظیفه نظافت مدرسه را به او سپرد. الی پس از این، و زمانی که مشغول تمیز کردن یک «جیپ خونین» بود، قصد برداشتن «واکمن» خود را داشت که متوجه شد در کیفش نیست. او فهمید که همان دختر نوجوان، بدون اینکه حتی متوجه شود از کیفش بلند کرده است. الی پس از این به دیدن دختر رفت و از او خواست تا واکمن او را برگرداند. دختر ابتدا داشتن این واکمن را تکذیب می‌کند ولی با اصرار الی، او درنهایت واکمن را با این جمله پس داد که «سلیقه او در موسیقی ضعیف است»! شب هنگام، الی با شنیدن صدای قدم‌های دختر بچه بیرون رفت و مخفیانه او را تعقیب کرد. پس از مدتی و زمانی که دختر از حضور ال آگاه شد، از او خواست تا به اتاقش برگردد ولی الی قبول نکرد. الی می‌خواست بداند که چطور می‌شود از مدرسه خارج شود و اینکه دوست ندارد او را «بچه جدید» خطاب کند. پس از یک مکس، دختر نوجوان از الی خواست تا پا به پای او بیاید که الی قبول کرد. دختر نیز درنهایت الی را با اسم خودش خطاب کرد و به او گفت که او را از آوردنش پشیمان نکند. این دو بدون اینکه کسی متوجه شود، از ساختمان خارج و از حیاط عبور کردند. روی فنس‌ها، الی از دختر پرسید که او اصلا از کجا اسم او را می‌داند. دختر نوجوان در پاسخ گفت که او «راه‌های خودش» را دارد و سپس خودش را رایلی معرفی کرد. او در ادامه به رایلی گفت که آیا آماده مرحله بعد است که الی پاسخ مثبت داد. سرگردانی درکنار رایلی در حال دویدن روی سقف‌ها، الی تلاش می‌کرد پا به پای رایلی بدود و در یک توقف، درحالی که از نفس افتاده بود از رایلی پرسید که آیا این همه چالش‌هایی است که رایلی گفته بود؟ رایلی در پاسخ از الی پرسید که تا به حال به آینده خودش فکر کرده است. الی این را به عنوان یک شوخی و بذله‌گویی درنظر گرفت که آینده یک داستان علمی تخیلی است. رایلی اما سوال خود را تکرار کرد و پرسید که الی قصد دارد چه کاری در زندگی انجام دهد. الی گفت که آینده‌ای را برای خودش نمی‌بیند و رایلی در پاسخ گفت که این دقیقا همان طرز فکری است که نظامی‌ها و مسئولان کنترل‌کننده مناطق قرنطینه، می‌خواهند که ساکنان این مناطق داشته باشند. الی که گیج شده بود، از رایلی پرسید که خودش می‌خواهد در آینده چه کار کند؟ رایلی گفت که تا سه ماه دیگر، او شانزده ساله می‌شود و قصد دارد از این مدت برای فکر کردن درباره آینده استفاده کند. الی سپس پرسید که زندگی چه چیز دیگری دارد که آن‌ها می‌توانند منتظرش باشند؟ رایلی سوال را نادیده گرفت و از الی پرسید که آیا می‌تواند اسب سواری کند که الی پاسخ منفی داد. آن‌ها سپس مسیر خود را دنبال کردند تا اینکه در یک ساختمان خالی، الی محو تماشا و مسخره کردن چند «مانکن پلاستیکی» شد که در پشت شیشه قرار داشتند. الی و رایلی پس از این یک دستگاه بازی آرکید دیدند. رایلی یک بازی تحت عنوان «Triple Phoenix» را اجرا کرد که به محض نمایان شدن صفحه اول بازی، الی سرشار از شور و شوق شده بود. با این حال رایلی بازی را قطع کرد و گفت که این بازی برای کودکان است و آن‌ها باید بازی «Angel Knives» را انجام دهند. پس از اینکه الی به خوشبختی بچه‌ها، در زمان قبل از شیوع بیماری اشاره کرد، ریلی تصمیم گرفت دستگاه را ترک کند چون این بازی‌ها «اتلاف وقت» بودند. الی به دنبال رایلی درنهایت به یک اردوگاه رسیدند، جایی که دوست رایلی یعنی وینستون حضور داشت. وینستون که یک سرباز ارتش بود، رایلی را به خاطر آوردن «یکی دیگر از دوستانش» به بازار متروکه سرزنش کرد و اینکه این فقط باعث دردسر خواهد شد. رایلی اما اطمینان داد که الی بچه خوبی است و این دو را رسما به هم معرفی کرد. در ازای آوردن یک نوشیدنی، رایلی از وینستون خواست تا نحوه اسب سواری را به الی یاد دهد. پس از این، آن‌ها به اصطبل رفتند و او نحوه مواجهه، آرام کردن و سوار شدن روی اسب را توضیح داد. رایلی پس از این به الی گفت که دوست ندارد در میان جمعیت اصلی زندگی کند، جایی که مردم موظف به انجام شغل‌های سخت و دریافت جیره‌های ناچیز برای زنده ماندن می‌شوند. هنگامی که اسب آماده شد، وینستون به الی کمک کرد تا روی آن بنشیند. الی سپس از وینستون در باره کودکی‌اش پرسید. مرد جوان پس از این از خاطراتش قبل از شیوع بیماری، دوران کودکی و روزهای بازی در مدرسه تعریف کرد؛ خاطراتی که هنوز برای او تازگی داشت و شیفته‌اش بود. پس از یک سوای کوتاه در بازار متروکه، الی و وینستون به اردوگاه برگشتند. در حالی که رایلی مشغول خواندن یک مجله بود، ناگهان صدای انفجار مهیبی در خارج از آنجا به گوش رسید. وینستون پس از این به بچه‌ها گفت که سریعا به مدرسه برگردند و خودش نیز برای پیدا کردن افرادش آنجا را ترک کرد. الی که به خاطر انفجار به خود می‌لرزید، با وینستون موافق بود ولی رایلی قصد برگشتن به مدرسه را نداشت. الی متوجه شد که رایلی از او برای گمراه کردن وینستون استفاده کرده تا با افراد فایرفلایز ملاقات کند. الی که شدیدا عصبانی شده بود، از رایلی پرسید که آیا عقلش را از دست داده است؟ رایلی بدون بحث، الی را ترک کرد و الی نیز پس از مدتی مکس و شوک به دنبال رایلی رفت. این دو پس از این به محلی «مشرف» رسیدند که قادر بودند درگیری نیروهای فایرفلایز را با نظامیان ارتش ببینند. با توجه به اینکه فایلایز درحال شکست بودند، رایلی قصد داشت کاری کند تا افراد فایرفلایز بتوانند فرار کنند. الی سپس در نهایت تعجب، متوجه شد که رایلی بدون متوجه شدن وینستون، یک بمب دودزا بلند کرده بود. این دو سپس بمب‌ها را در میان نیروهای ارتش انداختند و بهترین فرصت را برای فایرفلایز فراهم کردند. گرچه فایرفلایز موفق به عقب‌نشینی شدند، اما ارتش الی و رایلی را دیده و به سمت این دو آتش گشودند. این دو با عجله و وحشت فرار کرده و پس از عبور از خیابان‌ها و بازار متروکه در پشت زباله‌ها مخفی شدند. گرچه رایلی اطمینان داد که جایشان امن است ولی به زودی یک «رانر» (نوعی مبتلا به بیماری قارچی) به سمت الی حمله‌ور شد. در این زمان، رایلی با پرتاب سنگ توجه رانر را جلب کرد. زمانی که رانر، رایلی را زمین انداخت و حتی او را گزید، الی درنهایت با یک آجر آن موجود را کشت. با بررسی الی، مشخص شد که گزش رانر تنها باعث پاره شدن لباس رایلی شده و بدن او جراحتی برنداشته است. رایلی پس از این ژست کوتاه قهرمانانه‌ای گرفت اما خیلی زود، بغضش ترکید و در آغوش الی شروع به گریستن کرد. نیروهای فایرفلایز که از محل درگیری عقب‌نشینی کرده بودند، در ادامه این دو را پیدا کردند که در اینجا رایلی توضیح داد که آن دو بودند که بمب‌های دودزا پرتاب کردند. با این حال او توسط یکی از افراد بی‌هوش شد و الی هم که شدیدا عصبانی از رفتار آن‌ها بود به زودی چشم‌بند دور سرش گذاشتند. فایرفلایز الی در حالی بیدار شد که یک پاکت روی سرش قرار داشت و افراد فایرفلایز نیز با یکدیگر سر اینکه باید از دستورات سرپیچی کنند یا نه بحث می‌کردند. الی به آهستگی، کمی پاکت را چرخاند و به سختی می‌توانست سه نفر را درحال بحث تشخیص دهد. او سپس تلاش کرد طناب را از دست باز کرده و زمانی که می‌خواست یک جسم شیشه‌ای را از پشت صندلی بردارد، یک زن وارد اتاق شد. یکی از اعضای فایرفلایز از زن پرسید که آیا «کری» زنده می‌ماند که زن گفت پزشکان گفته‌اند که او شانس بقا دارد. زن سپس طناب دور پای الی را باز کرد که در این لحظه الی از زن خواست تا دوستش رایلی را به او نشان دهد. این زن که به نظر الی را می‌شناخت، یک پاکت به الی داد و گفت زمانی که به مدرسه برگشت آن را باز کند. پس از این، او رایلی را درکنار همان زن دید که در حل صحبت بودند. پس از این، سه نفر به آنجا رسیده و با زن به خاطر پرداخت بهای تلفات بحث کردند. خیلی زود این بحث به تیراندازی ختم شد و الی موفق شد رایلی را که مات و مبهوت در وسط درگیری مانده بود از محل خارج کند. او سپس به او پیشنهاد برگشتن داد که او قبول نکرد. رایلی در عوض به سرعت خود را به اسلحه یکی از کشته شدگان رساند اما مشخص شد که مرد هنوز نمرده است. او رایلی را کنار زد ولی قبل از اینکه بخواهد کاری انجام دهد، الی با یک آجر او را زد. این بار زمانی که مرد به سمت الی برگشته بود، رایلی اسلحه را برداشت و به او تیراندازی کرد. مرد درنهایت توسط همان زن کشته شد. پس از این ماجرا، بحث آن زن با رایلی شروع شد و اینکه قصد ندارد با عضویت رایلی در فایرفلایز موافقت کند. پس از گفتن اینکه اگر اصرار کند، خودش رایلی را خواهد کشت، الی ناگهان دست زن را گاز گرفت و پس از گرفتن تفنگ به سمت زن نشانه‌گیری کرد. زن در ادامه با آرامش گفت که منظورش این نبوده که واقعا قصد کشتن رایلی را داشته است. الی پس از این، یک تیر هشدار شلیک کرد که در اینجا هویت زن مشخص شد. او الی را با نام خودش صدا کرد و زمانی که الی در این باره پرسید، زن خود را مارلین معرفی کرد. مارلین گفت که او مادر الی را قبل از مرگش می‌شناخته و پاکت نامه‌ای هم که به الی داده بود، نامه‌ای است که توسط مادرش برای او نوشته شده بود. او گفت که از زمانی که مادرش قول داد تا از الی محافظت کند، همیشه افرادی را از دور مأمور کرده بود تا مراقب او باشند. او سپس از رایلی مشورت خواست و رایلی در اینجا از الی خواست تا اسلحه را پایین بیاورد. پس از اینکه الی اسلحه را به زن پس داد، مارلین به او گفت که نام مادرش «آنا» بوده و او در یک زمان مناسب همه چیز را درباره مادرش به او خواهد گفت. او سپس یک نردبان را به آن دو نشان داد و گفت آن مسیر به حیات پشتی مدرسه ختم خواهد شد. او سپس یک چاقو ضامن‌دار به الی داد و گفت که این خنجر متعلق به مادرش آنا بوده است. پس از این، رایلی و الی خود را به حیات مدرسه رساندند، درحالی که رایلی همچنان از وقت گذراندن در آن محوطه ناراحت و الی نیز به خاطر این موضوع عصبانی بود. رایلی و الی روز بعد یکدیگر را در مدرسه دیدند ولی مدتی بعد، این دو مجددا با هم بحث و جدل کردند. پس از آن، رایلی مخفیانه از مدرسه فرار و الی را ترک کرد. الی پس از این مطلع شد که دوستش رایلی در خارج از مدرسه کشته شده است. الی نیز مدتی بعد به ارتش منتقل و با برخی دوستان رایلی همراه می‌شود. او همچنین یک بار به اردوگاه وینستون رفت و وقت خود را با اسب او گذراند. بازیگوشی در پساآخرالزمان الی و رایلی شش هفته بعد از ناپدید شدن رایلی، و زمانی که الی شب‌هنگام به بستر رفته بود، رایلی ناگهان وارد اتاق الی شد و مثل یک «مبتلا» گردن الی را گاز گرفت! الی که شدیدا وحشت‌زده بود از جا پرید و با چاقو ضامن‌دار به سمت رایلی رفت که دراینجا بود که هویت مهاجم را شناخت! الی که شدیدا به خاطر ناپدید شدن ناگهانی و بدون خداحافظی رایلی عصبانی بود در ادامه از او پرسید که دوستانش چه شدند که رایلی فاش کرد به فایرفلایز ملحق شده و به الی قول داد که اگر همراه با او از مدرسه خارج شود همه چیز را خواهد گفت. الی با وجود بی‌میلی، لباس پوشید و همراه با رایلی از مدرسه خارج شدند. در بیرون از مدرسه، این دو برای اجتناب از مواجهه با یک گروه گشتی به داخل یک ساختمان متروکه رفتند. آن‌ها در حال جستجو در این محل درباره اینکه رایلی چطور به فایرفلایز ملحق شده صحبت کردند. او گفت که بار دیگر همان شخصی که الی دستش را گاز گرفت و سلاحش را گرفت، یعنی «ترِوِر» را دنبال کرد اما دستگیر شد و مستقیما پیش مارلین برده شد که در اینجا، مارلین درنهایت به او اجازه داد تا به فایرفلایز ملحق شود. الی که هنوز از رایلی ناراحت بود گفت از وقتی که رایلی رفته دوست خاصی پیدا نکرده و با دیگران زیاد صحبت نمی‌کند. پس از این رایلی درباره فایرفلایز صحبت کرد و زمانی که یکی از بلندگوهای ارتش مشغول پخش اعلامیه بود، او ارتش را به دروغ‌گویی درباره تعداد مبتلایان متهم کرد. پس از مدتی حرکت روی سقف‌ها، این دو مجددا از یک گشتی اجتناب کرده و این بار به یک مرکز خرید متروکه رفتند. اینجا جایی بود که قبل‌تر هم با هم آمده بودند و الی پرسید چرا او را به اینجا برگردانده است. این دو در ادامه به اردوگاه وینستون رفتند. الی در اینجا فاش کرد که وینستون به خاطر حمله قلبی مرده که نحوه مرگ کمیابی در میان بازماندگان است. او سپس یک عکس از زمان جوانی وینستون پیدا کرد. این دو همچنین در ادامه زین اسب وینستون را نیز پیدا کردند که به گفته الی، احتمالا یک غریبه اسب را با خودش برده است. این دو سپس تلاش کردند که به سمت دیگر مرکز خرید بروند ولی با فروریختن اوار، مسیر ناگهان بسته شد. الی در ادامه یک پنجره باز را پیدا و به رایلی کمک کرد از آن عبور کند. او سپس درب را باز کرد تا الی نیز وارد شود اما به محض ورود الی، او که یک ماسک ترسناک به چهره زده بود سعی کرد الی را به وحشت بیاندازد! پس از این او یک ماسک گرگینه به الی داد و از او خواست تا صدای غرش در بیاورد! این دو در ادامه در این فروشگاه هالووین به گردش پرداختند و با یکدیگر ماسک‌بازی کردند. پس از خروج از این فروشگاه، رایلی دو ماشین طبقه پایین را به الی نشان داد و پیشنهاد مسابقه «شکستن شیشه‌ها» را داد! او گفت که هر یک زودتر شیشه‌های ماشین خود را بشکند، می‌تواند از دیگری سوال بپرسد. الی موفق شد زودتر همه شیشه‌ها را بشکند و در ادامه از رایلی پرسید که چرا مدرسه را ترک کرد؟ رایلی در پاسخ گفت که «در محیط عجیب و غریبی» بود و نمی‌خواست «به هیچ‌کسی» درباره خروجش بگوید. الی در ادامه گفت که آیا او هم برای رایلی «مثل هیچ‌کس دیگر» است؟ رایلی که می‌دید الی هنوز از او ناراحت است موضوع را عوض کرد و گفت بهتر است حرکت کنند چون به مقصد نزدیک شده‌اند. پس از رسیدن به یک فروشگاه دیگر، رایلی گفت که ارتش درباره کمبود برق دروغ می‌گوید و همین ساختمان متروکه نیز برق دارد. او سپس از الی خواست تا کلید برق را روشن کند و الی نیز با نهایت تردید متوجه شد که در آن محل هنوز برق جریان دارد. پس از این رایلی از الی به خاطر حرف‌هایی که قبل از رفتنش زده بود معذرت‌خواهی کرد اما الی سعی کرد آن را نشنیده بگیرد. پس از این، الی روی یکی از اسب‌های چرخ و فلکی نشست و با آن حرکت کرد. رایلی نیز زمانی سوار یکی از اسب‌ها شد که اندکی بعد برق چرخ و فلک قطع شد و هردو پیاده شدند. رایلی در ادامه یک «کتابچه جوک» به الی داد و الی نیز شروع به خواندن جوک‌ها کرد. پس از مدتی خواندن جوک و خنده در این محیط متروک و مرده، این دو گردش در مرکز خرید را ادامه داده و وارد یک غرفه عکس‌برداری شدند. این دو به این ترتیب پشت دوربین نشسته و با ژست‌های مختلف عکس گرفتند. پس از پایان عکس‌برداری، آن‌ها از کارکرد دکمه «اشتراک‌گذاری با فیس‌بوک» گیج شده بودند و نمی‌دانستند معنی «نام کاربری» و «رمز عبور» چیست. دستگاه حتی پرینت تصاویر را نیز نمی‌داد و آن‌ها نمی‌دانستند «ارور نرم‌افزاری» چیست. در زمان حرکت، زمانی که الی صدای «سوت زدن» رایلی را شنید تلاش کرد تقلید کند اما موفق نشد. رایلی در اینجا گفت که سوت زدن نیاز به تمرین دارد. این دو پس از این یک دستگاه بازی آرکید پیدا کردند و الی از اینکه دستگاه روشن نمی‌شود ناامید بود. رایلی اما گفت روش دیگری برای بازی بلد است و الی باید چشمانش را ببندد و دکمه‌ها را فشار دهد! پس از این کار، رایلی داستان یکی از مبارزه‌های بازی «Angel Knives» را گفت و از الی خواست تا به سرعت مجموعه‌ای از دکمه‌ها را فشار دهد. با همراهی الی، این داستان درنهایت با پیروزی الی به پایان رسید. پس از این، الی گفت که باید به مدرسه برگردد و دیگر قصد ندارد مخفیانه از آنجا خارج شده و به مرکز خرید بیاید. در اینجا، رایلی اعتراف کرد که او به زودی با فایرفلایز به محل دیگری منتقل خواهد شد. الی با جدیت وانمود کرد که از رفتن رایلی ناراحت نیست و او می‌تواند برود. اما زمانی که رایلی سعی کرد جدیت این موضوع را نشان دهد، الی پرسید که اصلا چرا او را به اینجا آورده است؟ رایلی گرچه گفت که دوست داشت تا خوشحالی الی را ببیند اما دراینجا متوقف شد. زمانی که الی با خشم به رایلی گفت که «برود»، رایلی از آنجا رفت تا یک موسیقی پیدا کند. الی نیز با وجود خشم به دنبال او رفت تا او را در یک فروشگاه دیگر پیدا کرد. الی با عصبانیت پرسید که همه این‌ها به خاطر «احساس گناهی» است که بعد از دعوا و قبل از ناپدید شدنش داشته است؟ رایلی احساس گناه را رد کرد و گفت فقط سعی دارد دوباره دوستی‌شان برگردد. این دو سپس با تفنگ آب‌پاش با یکدیگر بازی کردند و در ادامه الی گفت که باید به مدرسه برگردد. رایلی پیشنهاد داد کهاو را تا خانه‌اش همراهی کند ولی در این مسیر، الی باز هم گفت که بهتر است رایلی برود و شاید یک روز دوباره همدیگر را ببینند. رایلی پس از این واکمن الی را برداشت و روی سکو رفت. الی نیز روی سکو رفت و با پخش یک موسقی، هر دو شروع به رقصیدن کردند. پس از چند دقیقه شادی، الی ناگهان متوقف شد و با ناراحتی به رایلی گفت که او را ترک نکند. رایلی در پاسخ گردن‌بند فایرفلایز را از گردن خارج و روی زمین انداخت و بلافاصله الی او را بوسید. او سپس از رایلی عذرخواهی کرد و رایلی نیز گفت که چیزی برای معذرت‌خواهی وجود ندارد. میل به بقا دست الی توسط یک رانر گزیده می‌شود در حالی که این دو مشغول فکر کردن درباره فایرفلایز بودند، صدای موسیقی تعداد زیادی از مبتلایان و «رانرها» را به مرکز خرید کشاند. این دو با رسیدن سیل مبتلایان سراسیمه پا به فرار گذاشتند. آن‌ها در فروشگاه بعدی درب را مسدود کردند ولی مبتلایان از راه‌های دیگر، خودشان را به هر شکلی که بود می‌رساندند. فرار ادامه داشت و رایلی تلاش کرد مبتلایان را به دنبال خودش بکشاند. در ادامه الی نیز خود را به رایلی رساند. او در ادامه زمین افتاد و تلاش کرد از خود دفاع کند که رایلی از راه رسید و با اسلحه خود مبتلایان را کشت. در این زمان یک مبتلای دیگر به سمت رایلی رفت و در اینجا الی به سرعت به پشت او پرید و با چاقوی مادرش مبتلا را کشت. اینک که خطر برطرف شده بود و فرض را برای گذاشت که بدتر از این نخواهد شد؛ اما هر دو متوجه شدند که توسط مبتلایان «مورد گزش» واقع شده‌اند. با آگاهی از اینکه گزش به معنای «مرگ قطعی» است، الی با خشم به چند گلدان تیراندازی کرد. پس از این، رایلی سعی کرد تا الی را آرام کند؛ او گفت که دو راه دارند، اینکه خودکشی کرده و یا در آخرین زمان‌های باقی‌مانده تا تبدیل شدن به یکی از مبتلایان «برای زندگی» بجنگند. او سپس اسلحه را به الی نشان داد و گفت انتخاب خودش گزینه دوم است. اینکه تا قبل از آن روز میلیون‌ها اتفاق ممکن بود به مرگ‌شان منجر شود و یا تا قبل از پاین روز نیز میلیون‌ها اتفاق ممکن بود به کشته شدن آن‌ها منتهی شود. به هر شکل او زنده است و دوست دارد برای تک تک ثانیه‌های زنده بودنش بجنگد. شاعرانه‌اش این است که هر دو «زندگی را ادامه دهند و در نهایت با یکدیگر عقل‌شان را از دست بدهند!» زمانی که الی پرسید آیا گزینه سومی هم هست؟ رایلی پاسخ داد که «متأسف است» و این دو در ادامه مرکز خرید را ترک کردند. گرچه هر دو گزینه دوم را انتخاب کردند، اما مدتی بعد، ابتدا نوبت رایلی بود که به یک مبتلا تبدیل شده و بمیرد. با این حال حتی با گذشت مدت زمانی بیشتر، الی به یک مبتلا تبدیل نشد. با مشخص شدن «مصونیت» الی در برابر بیماری عفونت قارچی مغز، مارلین این موضوع را یک معجزه می‌بیند و به الی خواهد گفت که از طریق او، امکان ساخت واکسن درمان برای بیماری وجود دارد. در اینجا الی که از مرگ رایلی و زنده ماندن خودش «احساس گناه» می‌کرد پیشنهاد مارلین را پذیرفت. الی در این زمان محل دقیق آزمایشگاه فایرفلایز را نمی‌دانست و به او گفته شده بود در غرب قرار دارد. آخرین بازمانده‌های ما الی و مارلین مارلین برای انتقال الی به غرب، به دنبال یک قاچاقچی به نام رابرت رفته بود؛ با این حال او در این مسیر و در جریان درگیری با نیروهای ارتش زخمی شد و زمانی هم که به رابرت رسید، متوجه شد که او توسط دو شخص دیگر کشته شده است. مارلین این دو را به خوبی می‌شناخت. تس و جول که برادر یکی از اعضای سابق خود فایرفلایز بود. این دو قاچاقچی به خاطر معامله خارج از برنامه رابرت او را کشته بودند. در این زمان که تس از مارلین خواست تا سلاح‌های گرفته شده از رابرت را به آن‌ها برگرداند، مارلین پیشنهاد داد تا در ازای قاچاق «چیزی» به بیرون از شهر، دوبرابر سلاح‌ها را به آن‌ها برمی‌گرداند. در ادامه مارلین همراه با تس و جول خود را به الی رساندند و او در اینجا توضیح داد که آن دو باید الی را به «ساختمان کاپیتول» در خارج از منطقه قرنطینه منتقل کنند. پس از مجادله درباره اینکه الی نمی‌خواهد با او برود و جول نیز نمی‌تواند یک دختر بچه را قاچاق کند، آن دو درنهایت متقاعد شدند تا با مارلین معامله کنند. به این ترتیب تس همراه با مارلین رفت تا اسلحه‌ها را از نزدیک ببیند و جول نیز همراه با الی، به آپارتمانی در بیرون از دیوار رفتند تا منتظر برگشت تس باشند. جول از الی در مسیر رسیدن به آپارتمان پرسید که چرا او برای فایرفلایز این قدر مهم است؟ الی در پاسخ، موضوع مصون بودن خود را پنهان کرد و گفت که مارلین از دوستان مادرش بوده و پس از مرگ والدینش، از الی محافظت می‌کند و اینکه ۱۴ سالش است. پس از رسیدن به آپارتمان، جول روی مبل به خواب رفت و تا برگشتن تس، به الی گفت که باید منتظر باشد. الی در اینجا به «ساعت شکسته» جول اشاره کرد که با بی‌اعتنایی جول همراه بود. مدتی بعد جول از خواب بیدار شد و الی گفت که او در خواب زمزمه می‌کرده است. درادامه و با رسیدن تس، او تأیید کرد که میزان بسیار زیادی آذوقه به آن‌ها خواهد رسید و به این ترتیب، علیرغم بی‌میلی جول، آن دو مأموریت قاچاق الی به سمت ساختمان کاپیتول را شروع کردند. تس از الی خواست تا در تمام این مدت نزدیک آن‌ها باشد و به حرف‌شان گوش کند. ساختمان کاپیتول تس جول، تس و الی مسیر خود را برای رسیدن به ساختمان کاپیتول شروع می‌کنند. در اینجا جول از طریق تس متوجه شد که آن‌ها انتخاب اول و دوم مارلین هم برای انتقال الی نبودند و مارلین چاره‌ای جز اعتماد به آن‌ها نداشت. این سه به زودی توسط یک گروه از سربازان دستگیر شدند. درحالی که سرباز، با استفاده از یک دستگاه مشغول بررسی شرایط سلامت این سه نفر بود، الی که خاطره اولین روز ورود به بوستون را در ذهن داشت، پیش از فاش شدن ابتلایش به بیماری به سرباز حمله کرد و با دخالت تس و جول، این گروه سربازان کشته شدند. در اینجا جول از طریق دستگاه تشخیص سلامتی، متوجه شد که الی به بیماری مبتلا شده است. او ابتدا تصور کرد که کل ماجرای انتقال دختربچه به خارج از منطقه قرنطینه، توطئه مارلین بوده و در حالی که قصد داشت الی را بکشد، متوجه جراحت انگلی الی شد. الی به جول گفت که او در اثر زخم، سه هفته پیش به انگل مبتلا شده اما هنوز به یکی از «آن‌ها» مبتلا نشده است. با توجه به این‌که یک شخص مبتلا، حداکثر تا چند روز تغییر پیدا می‌کند، جول نمی‌توانست این حرف را باور کند. با این حال قبل از اینکه کار دیگری انجام دهد، یک گروه دیگر از سربازان به محل نزدیک و این سه مجبور به فرار شدند. این سه به هر ترتیب از چند ایست بازرسی ارتش عبور کردند و در ادامه که شرایط امن‌تر شد، الی گفت که فایرفلایز در غرب یک آزمایشگاه دارند که با تمسخر جول مواجه شد. الی شدیدا از او عصبانی بود ولی جول با بی‌اعتنایی از تس پرسید که حالا چه کار کنند؟ به هر شکل تس به نوعی به الی و ادعایش باور داشت و این سه درنهایت مسیر خود را دنبال کردند. با ادامه مسیر مشخص شد که جاده‌های اصلی منتهی به ساختمان کاپتول مسدود شده و آن‌ها باید راه‌های دیگری مثل تونل زیرزمینی مترو را دنبال کنند. این محل، مملو از موجوداتی به نام کلیکر بود که سطح پیشرفته‌تری به افراد تازه «مبتلا» شده داشتند. با عبور از این مانع، جول، تس و الی ادامه مسیر را از طریق مبارزه و فرار کردن از نوع دیگری از مبتلایان یعنی رانرها پیگیری کردند. پس از عبور موفق از چند منطقه خطرناک دیگر، الی به نوعی از جول ستایش کرد ولی جول در پاسخ گفت که آن‌ها تنها شانس آورده‌اند و شانس نیز دیر یا زود به اتمام می‌رسد. سوال‌ها و حیرت‌های کودکانه الی به نوعی برای جول سنگین و غیر قابل هضم بود. این سه، درنهایت موفق شدند به محل مورد نظر در ساختمان کاپیتول برسند. همان‌طور که جول پیش‌بینی می‌کرد، تیم فایرفلایز همگی از قبل کشته شده بودند. با نزدیک شدن یک گروه گشتی ارتش به ساختمان، جول به تس گفت که دیگر همه چیز تمام شده و باید ماموریت و دختر را رها کرده و به خانه برگردند چون «آن چیز دیگر یکی از آن‌ها نیست». در این زمان، تس فاش کرد که در یکی از همین درگیری‌های منجر به رسیدن به کاپیتول، او هم دچار گزش توسط مبتلایان به ویروس شده است. او ملتمسانه به جول گفت که به هرشکلی که شده باید الی را به فایرفلایز تحویل دهد. او جراحت خودش با الی را مقایسه کرد و گفت در همین فاصله کوتاه، تغییر را در خودش حس می‌کند و اینکه الی به بیماری مصون است یک حقیقت است و ارزش تلاش را دارد. به این ترتیب، تس تصمیم گرفت به جای تبدیل شدن به یک «مبتلا» در محل باقی بماند، با سربازان درگیر شود تا فرصتی برای فرار و دور شدن جول و الی فراهم کند. با رفتن جول و الی به طبقه دوم کاپیتول، تس نیز به زودی توسط سربازان کشته شد و این گروه مشغول جستجوی ساختمان شدند. جول از طریق مخفی‌کاری و درگیر شدن با سربازان، موفق شد مسیر را برای خود و الی هموار کرده و درنهایت از ساختمان خارج شود. در حالی که الی از مرگ تس احساس گناه می‌کرد، جول با جدیت از او خواست تا دیگر هرگز موضوع تس را به میان نیاورد و با هیچ کس درباره مصون بودن خودش صحبت نکند چون ممکن است فکر کنند او دیوانه است و بخواهند او را بکشند. با اصرار جول، الی به نشانه قبول کردن شرایط دو شرط جول را تکرار کرد. هدف جول، همان‌طور که تس گفت پیدا کردن برادرش تامی و فایرفلایز بود. یک همسفر عبوس پس از خروج از ساختمان، این دو با ورود یک گشتی دیگر ارتش مجبور به فرار از طریق یک تونل مترو دیگر شدند. در این محل گرچه قارچ‌ها و جریان غلیظ هاگ‌های آن‌ها در هوا وجود داشت و جول مجبور بود از ماسک مخصوص برای تنفس استفاده کند، با این حال الی به راحتی قادر به تنفس در این هوا بود و در اینجا جول مطمئن شد که الی به بیماری مصون است. پس از عبور از تونل تاریک و مقابله با چند سرباز، جول و الی به سمت یک شهر رفتند؛ جایی که جول امیدوار بود «بیل» را ببیند. در تمام مسیری که جول همراه با الی بود، رفتارهای کودکانه و خوی بازیگوش الی، درد و فقدان کهنه‌ای را در جول زنده می‌کرد و از همین رو جول تلاش می‌کرد این بازیگوشی الی را سرکوب کرده یا نادیده بگیرد. الی از زمان تولد تا آن سن همواره در منطقه قرنطینه بود و برای اولین بار می‌توانست وارد محوطه بیرون، شهرهای متروکه و جنگل‌ها شود و این مسائل او را به وجد آورده بود. پس از گذر از جنگل و ورود به یک شهرک متروکه دیگر، جول و الی از چند گروه دیگر از رانرها، مبتلایان و کلیکرها عبور کردند؛ محوطه‌ای که مملو از تله‌ها و دام‌های انفجاری بود. جول می‌دانست که این تله‌ها توسط «بیل» ساخته شده است. جول به الی گفت که بیل به شدت به غریبه‌ها بی‌اعتماد است و بهتر است صحبت کردن را به او بسپارد. آن دو درنهایت بیل را پیدا کرده و با او از میان مبتلایان فرار کردند. پس از رسیدن به محلی امن، بیل الی را با دست‌بند بست که با عصبانیت شدید او همراه بود. در حالی که او و جول درحال صحبت بودند، الی خودش را آزاد و به سمت بیل حمله‌ور شد. جول الی را جدا و بدهی و دین قدیمی بیل را یادآور شد و او را متقاعد کرد که یک ماشین در اختیار آن‌ها بگذارد. پس از یک جدال لفظی میان آن‌ها، بیل درنهایت گفت که نیاز به یک باتری برای راه‌اندازی ماشین دارد و جول باید به او کمک کند. نقشه او برداشتن باتری یک خودرو نظامی بود. این سه پس از این وارد کلیسای متروکه، جایی که بیل از آن برای ذخیره آذوقه و اسلحه استفاده می‌کرد شدند. در اینجا بیل به جول گفت که این مأموریت را رها کند اما جول گفت که هرچند مایل به انجام آن نیست ولی باید کار را دنبال کند. بیل در ادامه اسلحه شاتگان و نوعی بمب میخی در اختیار جول گذاشت. هر حرکت کنجکاوانه و سوال الی با پرخاشگری بیل مواجه می‌شد و الی گرچه عصبانی بود اما جول سعی می‌کرد او را کنترل کند. او در ادامه به جول گفت که از اینکه گفته بود بیل به دیگران بی‌اعتماد است شوخی نمی‌کرد. جول و بیل پس از دنبال کردن مسیر برای رسیدن به محل باتری، با وجود پشت سرگذاشتن تعداد زیادی از مبتلایان، کلیکرها، رانرها و حتی یک بلوتر، به نظر همه این تلاش‌ها بیهوده به نظر می‌رسید؛ آن‌ها متوجه شدند که باتری مورد نظر در آنجا وجود ندارد و شخص دیگری آن را قبلا برداشته بوده است. جول در اینجا از بیل درخصوص برنامه بعدی پرسید که بیل شدیدا عصبانی شد. در جریان مجادله، بیل به تس توهین کرد که با عصبانیت شدید جول همراه شد. جول و بیل با اسلحه یکدیگر را تهدید می‌کردند که ناگهان چشم آن‌ها به جسد شخصی افتاد که خودش را در خانه حلق‌آویز کرده بود. بیل جنازه را شناخت؛ آن شخص همکار و دوست قدیمی بیل یعنی فرانک بود. در حالی که بیل با اندوهی پنهان قصد نادیده گرفتن اتفاقی که برای فرانک افتاده را داشت، جول سعی کرد او را آرام کند. اندکی بعد در گاراژ خانه، مشخص شد که فرانک بود که باتری را برداشته و در خودرو خودش جاگذاری کرده است. به این ترتیب در حالی که الی پشت فرمان نشسته بود، جول و بیل ماشین را هل می‌دادند. پس از چند بار هل دادن و استارت و درحالی که چند رانر و کلیکر نیز به سمت آن‌ها حمله‌ور شده بودند، خودرو درنهایت روشن شد و آن‌ها به سمت اسلحه‌خانه بیل برگشتند. در اینجا جول از بیل خداحافظی کرد و باز هم تلاش کرد به خاطر مرگ فرانک به او تسلیت بگوید. در حالی که دیگر بیل هیچ دینی به جول نداشت، جول سوار ماشین شد و همراه با الی به سمت پیتسبورگ رفت. پیتسبورگ درحالی که الی روی صندلی عقب بود و جول تصور می‌کرد به خواب رفته، او در تمام طول سفر درحال رانندگی بود. با این حال برخلاف تصور جول، الی بیدار بود و مشغول تماشا و مطالعه یک «کامیک‌بوک» ابرقهرمانی بود. او این کامیک بوک را همراه با یک نوار کاست از وسایل بیل برداشته بود و در ادامه کاست را به جول داد. الی البته یک مجله مخصوص بزرگسالان هم برداشته بود که بعد از صحبت جول مبنی بر اینکه محتوای آن برای سن الی نیست، پس از کمی سر به سر گذاشتن با جول آن را از ماشین بیرون انداخت. الی پس از این خود را به صندلی جلو رساند و با اینکه جول توصیه کرد برگردد و کمی استراحت کند، الی گفت که خسته نیست. با این وجود، الی خیلی زود به خواب رفت و جول نیز رانندگی را تا رسیدن به پیتسبورگ ادامه داد. صبح روز بعد، آن‌ها به ورودی مسدود شده پیتسبورگ رسیدند و از مسیر فرعی وارد شهر شدند. در این زمان و در وسط خیابان، مردی به آرامی به سمت ماشین آمد و گرچه از جول کمک می‌خواست اما او نادیده گرفت. الی برخلاف جول پیشنهاد کرد که باید به مرد کمک کنند ولی جول که در گذشته از چنین تاکتیک‌هایی برای گرفتن آذوقه از دیگران استفاده کرده بود، دیوانه‌وار مسیر را ادامه داد. پس از این، افراد همان مرد به سمت ماشین تیراندازی کرده و گرچه جول در فرار از این شرایط موفق بود ولی به زودی یک اتوبوس خود را به آن‌ها کوبید و ماشین را متوقف کرد. الی و جول در یک کتابخانه با مهاجمین درگیر شده و آن‌ها را از پیش رو برداشتند. جول و الی، درحالی مسیر خود در شهر را دنبال می‌کردند که با تعداد زیادی از شکارچی‌ها (بازماندگانی که با بی‌رحمی از محدوده خود حفاظت می‌کنند) درگیر شدند. آن‌ها در یک نقطه، شاهد حمله تعدادی از این افراد با یک خودرو زرهی به چند «توریست» غریبه بودند. در طول این زمان، سنگینی و یخ ارتباط جول با الی آهسته آهسته از بین می‌رفت و جول به تعدادی از سوال‌های الی درباره زندگی انسان‌ها، قبل از شیوع بیماری همه‌گیر جواب داد. با این حال او نهایت تلاش خود را کرد که موضوع اصلی و دلیل ناراحتی سنگین خودش را به میان نیاورد. این دو در ادامه وارد یک ساختمان دیگر شدند که در اوایل راه، جول از الی جدا شد چون آسانسور سقوط کرد و درحالی که الی در طبقه بالا حضور داشت، جول اما پایین افتاده بود. پس از مدتی انتظار، الی درحالی جول را پیدا کرد که یک شکارچی درحال کشتن او بود. به این ترتیب او یک اسلحه برداشت و شکارچی را کشت. با وجود اینکه الی این ریسک بزرگ را کرد و برای اولین بار جان شخص دیگری را گرفت تا جول را نجات دهد، جول اما بدون اینکه تشکر کند، شروع به اعتراض به الی کرد؛ اینکه نباید از اسلحه استفاده می‌کرد. این رفتار باعث عصبانیت الی شد و او تا مدتی به حالت قهر، با جول صحبت نمی‌کرد. پس از خروج از ساختمان و رسیدن به محوطه باز، جول با دیدن تعداد زیادی از شکارچی‌ها تصمیم گرفت به الی اعتماد کرده و یک اسلحه اسنایپر در اختیار او بگذارد. او نحوه استفاده از اسلحه را یاد داد و از الی خواست روی تک تک خشاب‌ها حساب باز کند. با کمک الی و پشتیبانی او، جول قادر بود محوطه را از وجود مهاجمین پاکسازی کرده و همراه با الی مسیر را دنبال کند. او در ادامه یک اسلحه کمری به الی داد و هشدار داد که فقط در مواقع اضطراری حق استفاده از آن را خواهد داشت. جول و الی در ادامه مسیر خود با خودرو زرهی شکارچی‌ها مواجه و از آن فرار کردند. آن‌ها درنهایت از طریق سقف‌ها و بالکون ساختمان‌ها این خودرو را گم کرده و وارد ساختمان دیگر شدند. در اینجا، جول تحت حمله شخص دیگری قرار گرفت و درحالی که جول بر اوضاع مسلط شده و قادر بود مرد را بکشد، الی از جول خواست تا دست نگه دارد. مرد غریبه، یک برادر کوچک‌تر (هم سن الی) داشت که به سمت جول هدف‌گیری کرده بود. مرد غریبه خود را هنری و برادر کوچگ‌ترش را سم معرفی کرد و اینکه آن‌ها نیز در شهر به دام افتادند و قصد دارند از آنجا فرار کنند. به گفته هنری، پل اصلی خروج از شهر در هوای روشن صبح به شدت تحت حفاظت شکارچی‌ها است اما در تاریکی شب، این شانس وجود دارد که از آن محل عبور کنند. در حالی که جول و هنری با یکدیگر صحبت می‌کردند، الی و سم نیز در پشت تصویر با هم بازی می‌کردند؛ موضوعی که به گفته سم، مدت‌ها بود که خندیدن برادر کوچک‌ترش را ندیده بود. سم و هنری نقشه هنری پیوستن به فایرفلایز بود و با شنیدن اینکه جول نیز قصد دارد خود را به آن گروه برساند، به او گفت که قصد دارد خود را به یک ایشتگاه رادیویی برساند. این ۴ نفر پس از یک استراحت کوتاه، در تاریکی شب مسیر خود را به سمت پل دنبال کردند. پس از عبور از چند ایست بازرسی تحت کنترل شکارچی‌ها و نابود کردن آن‌ها، با وخیم شدن شرایط هنری و سم آن دو را پشت سر گذاشته و خودشان از محل فرار کردند. جول و الی گچه از این وضعیت نیز زنده خارج شده و در نهایت از پل پایین پرسیدند، اما این هنری بود که جان جول و الی را که در حال غرق شدن بودند نجات داد. همین مسئله، باعث شد تا عصبانیت جول از هنری فروکش کرده و این چهار نفر مجددا همسفر شوند. پس از عبور از یک تونل فاضلاب و مقابله با تعداد زیادی از کلیکرها و رانرها، این تیم به یک شهرک متروکه تحت کنترل شکارچی‌ها رسیدند. جول قادر بود تا با مخفی‌کاری از میان شکارچی‌ها گذشته و تک‌تیرانداز آن‌ها را نابود کند. پس از این، او خودش پشت اسنایپر رفت و در حین فرار سه نفر دیگر، آن‌ها را مورد پشتیبانی قرار داد. در همین حین، گرچه خودرو زرهی نیز توسط جول نابود شد، اما یک حمله پیش‌بینی نشده از طرف چند کلیکر باعث گرفتاری هنری، سم و الی شد. پس از نابود کردن کلیکرها توسط جول، آن سه نیز به جول پیوستند تا مدتی استراحت کنند. پس از این، الی و سم به صحبت پرداختند اما پس از مدتی استراحت، مشخص شد که برادر کوچک هنری یعنی سم، در جریان حمله کلیکرها مورد گزش و به بیماری مبتلا شده و در حالی که به سمت الی حمله کرده بود، هنری شخصا مجبور به کشتن برادرش شد. او که به شدت در شوک قرار داشت، درنهایت نیز تصمیم به خودکشی گرفت. پاییز تامی پس از مرگ غم‌انگیز هنری و سم، جول و الی مسیر خود را برای پیدا کردن تامی ادامه دادند. جول باور داشت که برادرش در جکسون کانتی، در ایالت وایومینگ حضور دارد. تا شروع فصل پاییز، این دو به جکسون کانتی رسیده بودند. جول و الی پس از رسیدن به یک سد، سعی کردند از دور آن عبور کنند. با یک کار تیمی دیگر، این دو موفق شدند از پل شکسته نزدیک سد عبور کنند. جول و الی پس از رسیدن به دروازه ورودی محوطه با اخطار یک زن که در برج مراقبت حضور داشت متوقف شدند. در حالی که جول به آن‌ها گفت که فقط قصد دارد از آنجا عبور کند، برادرش تامی دروازه را باز کرد و جول را در آغوش گرفت. این دو که پس از مدت‌ها یکدیگر را می‌دیدند، تامی به او گفت که چقدر پیر شده است؛ او همچنین جول را با همسرش ماریا آشنا کرد و در ادامه این سه همراه با الی وارد محوطه شدند. جول و الی از تشکیل چنین منطقه‌ای سورپرایز شده بودند، محوطه‌ای که به آب، برق، آذوقه و اسب هم دسترسی داشت. در اینجا الی از دیدن چند اسب به وجد آمده بود، و درحالی که جول و تامی برای صحبت با هم آنجا را ترک کردند، الی در محوطه باز و نزدیک اسب‌ها بود. ماریا، همسر تامی در این زمان حقایق و سرگذشت زندگی جول را تعریف کرد و اینکه او در همان اولین روز شیوع بیماری، دختر ۱۳ ساله‌اش را در بغلش از دست داده است. مدتی بعد، تعدادی از راهزن‌ها به محوطه سد حمله کردند که با کمک جول، ساکنین موفق شدند این حمله را خنثی کنند. پس از این، مشخص شد که جول از تامی خواسته تا الی را به نیروهای فایرفلایز برساند، درخواستی که تامی با نهایت اکراه پذیرفته بود. این تصمیم با عصبانیت شدید ماریا و مجادله او با تامی منتهی شد. الی نیز که درباره مجادله کنجکاو شده بود، از جول پرسید که آیا این دعوا به خاطر او است؟ که جول به تندی جواب او را داد. ماریا پس از این به سمت جول رفت و او را درصورت مرگ تامی تهدید کرد. در این فاصله الی که از رفتار جول عصبانی بود به سرعت یکی از اسب‌ها را برداشت و به تاخت مسیر جنگل را در پیش گرفت. او درنهایت به یک خانه متروکه رفت و مشغول خواندن یک دفترچه خاطرات بود که جول و تامی او را پیدا کردند. جول از الی خواست همراه آن‌ها بیاید ولی او قبول نمی‌کرد. درحالی که جول او را به خاطر فرار کردنش سرزنش می‌کرد، الی موضوع «سارا» را پیش کشید و گفت که درک می‌کند که از دست دادن دخترش در آن شرایط چقدر سنگین است اما او دختر جول نیست. جول که شدیدا برآشفته بود به او اخطار داد و درنهایت گفت که او حق دارد و الی دخترش نیست. الی گفت که جول تنها کسی نیست که عزیزانش را از دست داده و او هم همین‌طور بوده است؛ او همچنین به جول گفت که او پدرش نیست اما او تنها کسی است که تابه‌حال او را رها نکرده است. در مسیر رسیدن به محل فایرفلایز، جول از تامی پرسید و او نیز گفت که آن‌ها در دانشگاه کلرادو شرقی هستند. جول که در این مدت، به سفر طولانی خود با الی فکر می‌کرد، تصمیم خود را تغییر داد و از الی خواست همراه با او برود. تامی از جول خواست مأموریت را رها کرده و به شهر برگردد اما جول نمی‌توانست قولی که به تس داده را فراموش کند. به هر شکل، تامی به او قول داد که اگر برگردند خانه‌ای در اختیار آن‌ها خواهد گذاشت. دانشگاه کلرادو شرقی جول و الی سوار کالوس پس از چند هفته اسب‌سواری، الی و جول به محوطه دانشگاه کلرادو شرقی رسیدند و جستجو برای پیدا کردن ساختمان بزرگ شیشه‌ای را شروع کردند. الی اسم اسب را «کالوس» گذاشته بود که جول چندان موافق نبود. در این محوطه، آثار حضور اعضای فایرفلایز وجود داشت و این دو امیدوار بودند تا درنهایت به این گروه برسند. در ادامه مسیر، جول در این محوطه نیز با چندین کلیکر و افراد مبتلا به عفونت قارچی مواجه و درنهایت با کشتن آن‌ها، مسیر را برای خود و الی هموار کرد. پس از رسیدن به ساختمان شیشه‌ای، آن دو باز هم به در بسته خوردند چون فایرفلایز از این محوطه نیز خارج شده بودند. این دو البته سرنخی نیز به دست آوردند که مشخص می‌کرد اعضای این گروه اکنون در سالت لیک سیتی بوده و درتلاش برای ساخت روش درمان هستند. با وجود در پیش بودن یک مسیر طولانی دیگر، این دو مصمم به رفتن به سالت لیک سیتی بودند. پیش از این اما جول و الی با حمله تعداد زیادی از راهزن‌ها مواجه شدند. پس از کشتن همه این راهزن‌ها، و درحالی که خودشان را به طبقه پایین رسانده بودند، ناگهان یکی از راهزن‌ها در مقابل جول ظاهر و با او درگیر شد. این درگیری درنهایت به سقوط هر دو آن‌ها به محوطه حیات ساختمان منتهی شد. این حادثه، گرچه باعث کشته شدن راهزن شد، اما جول نیز به شدت مجروح شد. فرو رفتن یک میلگرد ضخیم در شکم او، رفته رفته شرایط را برای جول سخت می‌کرد. با همراهی الی، جول خود را به نزدیکی خروجی ساختمان رساند. در اینجا الی یک بار دیگر جان جول را نجات داد و به او کمک کرد تا سوار اسب شود. پس از این، این دو محوطه دانشگاه را ترک کرده و به سمت سالت لیک سیتی رفتند. پشت سر گذاشتن جول به خاطر جراحت شدید خود توان راه رفتن نداشت و بی‌هوش شده بود. به این ترتیب الی همراه با اسب، خود را به یک خانه متروکه رساند و جول را روی زمین خواباند. او زخم جول را پانسمان و روی جول را پوشاند تا در برابر سرما گرم بماند. پس از این، الی خانه را ترک کرد تا مقداری دارو و لوازم کمک‌های اولیه پیدا کند. الی در ادامه محوطه مرکز خرید را جستجو و راهی برای ورود به یک داروخانه پیدا کرد. این محوطه نیز مملو از رانرها و مبتلایان به عفونت بود و الی با شجاعت این موجودات را کشت. پس از این و ورود به داروخانه، مشخص شد که هیچ دارویی باقی نمانده است. او اما ناامید نشد و یک هلی‌کوپتر سقوط کرده امداد را در سمت دیگر مرکز خرید پیدا کرد. پس از تلاشی سخت برای رسیدن به هلی‌کوپتر و درنهایت بن‌بستی دیگر، الی سقوط کرد و در اینجا بسته کمک‌های اولیه را در نزدیکی خلبان هلی‌کوپتر پیدا کرد. در بازگشت، الی متوجه حضور تعداد زیادی از شکارچیان شد و این افراد را نیز از بین برد. او پس از این و همراه با داروها برگشت و آن‌ها را روی جول استفاده کرد. زمستان الی در حال شکار گوزن مدتی بعد، الی جول را سوار اسب کرده و مسیر خود را تا نزدیکی دریاچه وایت‌فیش دنبال می‌کند. در این محل، الی جول را به یک خانه متروکه دیگر منتقل و او را می‌پوشاند. اینک زمستان از راه رسیده و محوطه جنگلی اطراف دریاچه را برف پوشانده است. در طول چند هفته بعدی، الی نهایت تلاش خود را به کار بست تا جول را زنده نگه داشته تا درنهایت بهبود پیدا کند. او از طریق شکار حیواناتی مثل خرگوش غذا تهیه می‌کرد. در یکی از این روزها، الی پس از شکار یک خرگوش متوجه یک گوزن شد و او را تعقیب کرد. او با تیر و کمان و پس از پرتاب چند تیر، درنهایت گوزن را شکار کرد اما همراه با فرار گوزن، او حالا در محوطه یک شهرک متروکه حضور داشت. او در این زمان شاهد نزدیک شدن دو مرد بود که الی به سرعت به سمت‌شان هدف‌گیری کرد. او گفت که خودش گوزن را شکار کرده و متعلق به او است. با این حال مرد که خودش را دیوید و دوستش را جیمز معرفی کرده بود، گفت که آن‌ها نیز افراد و دوستانی دارند که به این غذا نیاز دارد. الی گرچه به هیچ وجه اعتمادی به آن‌ها نداشت ولی گفت حاضر است در قبال دارو، گوزن را به آن‌ها بدهد. او گفت که جیمز می‌تواند برای برداشتن دارو به شهرک برود و دیوید نیز در این مدت همانجا بماند. پس از رفتن جیمز، الی دیوید را تهدید کرد که اسلحه شکاری خودش را تحول دهد. مرد همین کار را انجام داد و این دو در ادامه به یک کلبه رفتند تا در برابر سرما پناه بگیرند. با وجود کمک دیوید در موضوع دارو و تلاشش برای جلب اعتماد، الی از گفتن اسمش به دیوید خودداری کرد. به زودی اما کلبه تحت حمله مبتلایان و کلیکرها قرار گرفت که دیوید و الی با همکاری هم این موجودات را کشتند. آن‌ها در ادامه از کلبه فرار کردند که باز هم حملات مبتلایان ادامه داشت. دیوید پس از پاکسازی کامل محوطه از مبتلایان، دیوید و الی به کلبه اول برگشتند. در اینجا دیوید گفت که به فلسفه‌ای اعتقاد دارد و آن هم این است که «هر اتفاقی به خاطر یک دلیل مشخص رخ می‌دهد». الی این موضوع را قبول نداشت ولیدیوید سعی کرد آن را اثبات کند. در ان زمان، مشخص شد که شکارچی‌هایی که در دانشگاه با جول و الی مواجه شده بودند از افراد دیوید بوده‌اند. او دراصل متوجه شده بود که دختری که اسمش را نمی‌گوید، همان دختری است که همراه با «یک مرد دیوانه» در دانشگاه بسیاری از افرادش را کشته بود. الی در این زمان به حالت حمله به سمت دیوید هدف‌گیری کرد ولی دیوید گفت که همان‌طور که می‌بیند، هر اتفاقی به خاطر یک دلیل مشخص رخ می‌دهد. او گفت که درک می‌کند که آن دو باید برای بقا می‌جنگیدند و او و افرادش نیز همین کار را انجام می‌دهند. با ورود جیمز، دیوید از او خواست تا داروها را به الی تحویل دهد. الی پس از برداشتن دارو از آنجا خارج شد و پیشنهاد دیوید برای پیوستن به آن‌ها را رد کرد. او در ادامه به سرعت خود را به اسب رساند و پس از برگشتن پیش جول آن‌ها را روی او استفاده کرد. پس از یک مدتی استراحت، الی متوجه شد که افراد دیوید رد او را تا محوطه محل استقرار آن‌ها زده‌اند. او برای جلوگیری از پیدا کردن خانه، به آرامی همراه با اسب از آنجا خارج مسیر را ادامه داد. او خیلی زود توسط یکی از شکاچی‌ها شناسایی شد که الی مجبور به کشتنش شد. پس از این، بقیه نیروهای دیوید، علیرغم درخواست او برای زنده گرفتن الی به سمت او و اسب شلیک کردند. پس از مدتی حرکت، اسب درنهایت هدف قرار گرفت و کشته شد. الی در ادامه به شکل پیاده از دست شکارچیان فرار کرد و درنهایت مجبور به مقابله با آن‌ها شد. او بسیاری از شکارچی‌ها را کشت و درنهایت در داخل شهرک توسط خود دیوید به دام افتاد. الی با کشتن دیوید، در درون خودش نیز چیزی را کشته بود الی پس از این درحالی به هوش آمد که خود را در یک قفس حبس شده می‌دید. در این لحظه، او شاهد این بود که «جیمز» در حال قصابی جسد یک انسان است. او که وحشت‌زده بود، جیمز درادامه به دیوید خبر داد که دختر به هوش آمده است. پس از ورود دیوید، او تلاش کرد اعتماد الی را جلب کرده و او را متقاعد به پیوستن به گروه‌شان کند. او همچنین سعی کرد ثابت کند که گروه آن‌ها برای بقا مجبور به خوردن انسان‌ها شده‌اند. بی‌اعتنا به این صحبت‌ها، الی حتی از گفتن نام خودش نیز همچنان خودداری می‌کرد و با سرسختی مقداری از غذای دیوید را خورد. او در ادامه و زمانی که دیوید دست الی را لمس کرد، متوجه نیت او شد و دست دیوید را به میله کوباند و انگشتش را شکست؛ با این وجود، او اما موفق نشد کلیدها را بردارد. با دیدن عصبانیت شدید دیوید، الی درنهایت اسم خود را گفت و اینکه بهتر است به بقیه بگوید که «الی، دختر ۱۴ ساله انگشت او را شکسته است». مدتی بعد، دیوید و جیمز ناگهان وارد اتاق شده و الی را روی تخت بستند. آن‌ها قصد داشتند الی را زنده زنده برای غذا قصابی کنند. در این لحظه الی فریاد زد که او به عفونت مبتلا شده است. پس از این و با دیدن جراحت، آن‌ها مطمئن شدند که الی توسط یک مبتلا گزیده شده است. با استفاده از فرصت، الی چاقوی قصابی را به سرعت برداشت و جیمز را کشت. او سپس از پنجره درحالی فرار کرد که دیوید به خاطر کشته شدن جیمز به سمت الی تیراندازی می‌کرد. پس از مدتی فرار، الی درنهایت در یک بار توسط دیوید پیدا و خلع سلاح شد. الی که به سرعت خود را در پشت میزها مخفی کرده بود، موقعیت خود را مخفی نگه داشت و در لحظه مناسب، با چاقو ضامن‌دار به دیوید حمله کرد. پس از چند حمله، دیوید و الی هر دو بی‌هوش روی زمین افتادند. مدتی بعد، هر دو به هوش آمدند و در این لحظه الی تلاش کرد خود را به یک چاقوی قصابی برساند. گرچه دیوید مانع او شد اما او به هر شکل ممکن به چاقو رسید و آن را به سر دیوید کوبید. با وجود مرگ دیوید، الی دیوانه‌وار همچنان به صورت دیوید ضربه می‌زد تا اینکه جول وارد بار شد. و تلاش کرد الی را آرام کند و برای اولین بار از زمان مرگ دخترش، از «دختر کوچولو»، همان عبارت توصیفی که برای سارا به کار می‌برد استفاده کرد. پس از مدتی که الی خودش را پیدا کرد، این دو مسیر خود را به سمت سالت لیک سیتی دنبال کردند. بهار جول و الی تا رسیدن فصل بهار، به ورودی شهر سالت لیک سیتی رسیده بودند. گرچه پس از مدت‌ها، دوباره حس پدرانه در جول به خاطر الی زنده شده بود اما الی نیز پس از ماجرای کشته شدن «دیوید»، آن دختر بازیگوش نبود؛ او در بیشتر مدت این سفر سکوت عمیقی را پیشه کرده بود و تلاش جول نیز برای گرم گرفتن با او بی نتیجه به نظر می‌رسید. این دو با دیدن بیمارستان شهر، قصد رفتن به آنجا را داشتند؛ با این حال الی در میانه راه و روی یک ساختمان، منظره حرکت دسته جمعی «ظرافه‌ها» توجه‌اش را جلب کرد. این منظره دوباره حس کودکانه را به الی برگرداند ولی این نیز به سرعت به یک سکوت دیگر ختم شد. جول پس از دیدن شرایط، به الی پیشنهاد داد که شاید بهتر است مآموریت را رها کرده و پیش تامی برگردند. با این حال الی گفت که «پس از پشت سر گذاشتن همه این وقایع و همه کارهایی که انجام دادم، نمی‌تواند برای هیچ باشد». الی در ادامه، عکس جوانی جول همراه با دخترش سارا را به او داد که جول پس از یک مکس، آن را از الی گرفت و پس از تشکر گفت که مهم نیست چقدر سخت، ولی نمی‌توان از گذشته فرار کرد. در داخل شهر، این دو به شکل معجزه‌آسایی از تقابل با تعداد زیادی از مبتلایان، کلیکرها و رانرها زنده خارج شدند، از خیابانی مملو از آب عبور کردند و پس از کشتن دو «بلوتر»، درنهایت از طریق سقف ماشین‌های دیگر وارد محوطه بعدی شدند. در ادامه اما طی یک حادثه، جول به درون آب افتاد و درحالی که نزدیک بود غرق شود، الی با وجود اینکه شنا بلد نبود به کمک او آمد. این اتفاق درنهایت باعث غرق شدن کوتاه الی شد اما جول به سرعت خود را رساند و او را از آب خارج کرد. در ادامه، زمانی که جول سعی داشت الی را به هوش بیاورد، تعدادی از نیروهای «فایرفلایز» به آن‌ها نزدیک و پس از بی‌هوش کردن جول آن‌ها را دستگیر کردند. الی در ادامه و درحالی که بی‌هوش شده بود، توسط مارلین و فایرفلایز به اتاق جراحی فرستاده شد. با این حال در میانه کار پزشکان، جول وارد اتاق شد و الی را از آن محل و ساختمان خارج کرد. مدتی بعد و در حال سفر با یک ماشین، جول و الی درحالی به سمت محل اقامت تامی برمی‌گشتند که الی درنهایت به هوش آمد. او که چیزی به خاطر نمی‌آورد و در تمام این مدت بی‌هوش بود از جول پرسید. جول در اینجا، به الی گفت که آن‌ها فایرفلایز را پیدا کردند و مشخص شد که آن‌ها ده‌ها نفر دیگر مثل الی را پیدا و روی آن‌ها آزمایش ناموفق انجام داده، و درنهایت از پیدا کردن راه درمان منصرف شده بودند. الی پس از شنیدن این موضوع، شدیدا متأسف شد و مجددا ساکت شد. پس از رسیدن به سد تامی، این دو از طریق جنگل‌ها مسیر خودشان را برای ورود به محوطه دنبال کردند. اندکی بعد، الی که هنوز در فکر پوچ بودن تمام مسیری که طی کرده بودند بود، به او گفت که در روزی که مورد گزش قرار گرفت، دوستش نیز گزیده شد. آن دو به هم قول دادند تا آخرین لحظه صبر کنند و از زمان مرگ دوستش، او هنوز منتظر لحظه‌ای است که نوبتش شود و به دوستش ملحق شود. او سپس از جول خواست تا «سوگند بخورد» که همه آنچه او درباره فایرفلایز [و بی‌نتیجه بودن روش درمان] گفته حقیقت داشته است. جول پس از یک مکس کوتاه، و درست درحالی که در چشم الی نگاه می‌کرد «قسم خورد» و الی که گرچه حرف جول را پذیرفته بود را با تردیدهایش به خود تنها گذاشت. این دو پس از این به سمت خانه تامی حرکت کردند. نکات الی تنها شخص شناخته شده‌ای است که نسبت به بیماری عفونت قارچی مغز مصون است. در بسته الحاقی Left Behind، الی در قسمت مرکز خرید و زمانی که با رایلی عکس می‌گرفت، نام خانوادگی خود را نیز وارد کرد که «هشت حرفی» بود. در راهنمای ژاپنی بازی نیز نام خانوادگی الی «ویلیامز» ذکر شده که هشت حرفی است. با این حال ناتی داگ درنهایت هیچ اشاره‌ای به نام خانوادگی الی نکرده و تأیید نشده است. آخرین صحنه بازی، یک نمای بسته از چهره الی است که مکمل و مشابه اولین صحنه بازی، یعنی یک نمای بسته از چهره سارا بود. الی در کیف پشتی‌اش به عنوان Artifacts، آیتم‌هایی مانند نامه آنا، پلاک رایلی و چند آیتم دیگر از جمله چاقو ضامن‌دار است که یادگاری مادرش است. طراحی اولیه چهره الی، از مدل صورت بازیگر کانادایی یعنی «الن پیج» بوده است. با این حال با توجه به حضور این بازیگر در یک بازی دیگر انحصاری پلی‌استیشن، یعنی بازی «» و همچنین تصمیم ناتی داگ مبنی بر سن و سال نوجوان الی، این استودیو درنهایت مدل چهره الن پیج را به مدل دیگری تغییر داد. این تغییر مدل، البته چدان مورد رضایت الن پیج نیز واقع نشد. منابع Ellie در The Last of Us ویکیا الگو:شخصیت‌های لست آو آس
  10. جول

    Joel اطلاعات شخصی نام‌های مستعار جول میلر تکزاس (توسط تس) قدیمی (توسط هنری) مرد دیوانه (توسط دیوید و کنیبال‌ها) تولد ۲۶ سپتامبر ۱۹۸۶ آستین، تکزاس وضعیت زنده پیشه نجار (سابق) قاچاقچی وابستگی‌ها شکارچی‌ها قاچاقچی‌ها ارتباطات تامی (برادر) سارا (دختر) ماریا (زن برادر) محل سکونت آستین، تکزاس (سابق) بوستون، ماساچوست (سابق) جکسون کانتی، وایومینگ اسلحه‌ها پیستول ۹ میلی‌متری، ریولور، شاتگان، اسلحه شکاری اطلاعات بیولوژیکی گونه انسان جنسیت مرد ملیت آمریکا قد ۱۷۸-۱۸۰ سانتی‌متر رنگ مو مشکی، جوگندمی رنگ چشم قهوه‌ای اطلاعات در بازی دیده شده در لست آو آس پشت سر گذاشتن لست آو آس: قسمت ۲ صداگذار تروی بیکر بازیگر و موشن‌کپچر تروی بیکر جول (انگلیسی: Joel) و با نام اصلی جوئل میلر (Joel Miller)، شخصیت اصلی و محوری بازی آخرین بازمانده از ما است. او یکی از بازماندگان شیوع عفونت قارچی مغز است که بیش از «۶۰ درصد» از کل جمعیت بشر در جهان را از بین برده است. او که در جریان شیوع بیماری، دختر کوچکش سارا را از دست داد، پس از آن به یک قاچاقچی بی‌رحم و بدبین تبدیل شد. او در ادامه مسئولیت قاچاق، انتقال و حفاظت از دختر نوجوانی به نام الی را برعهده گرفت؛ نوجوانی که به زودی مشخص شد کلیدی برای علاج بیماری همه‌گیر مغزی است. او در ابتدا به خاطر سرنوشت غم‌انگیز دختر کوچکش، با اکراه مسئولیت انتقال الی را پذیرفته بود، اما به تدریج و در جریان سفر طولانی خود با الی، در او نوعی حس ارتباط پدرانه به این نوجوان شکل گرفت. محتویات معرفی روز طغیان زندگی در دنیایی تباه شده معامله با فایرفلایز ساختمان کاپیتول یک دختر مصون پیتسبورگ پاییز دانشگاه کلرادو شرقی پشت سر گذاشتن زمستان بهار منابع معرفی جول در ۲۶ سپتامبر (۱۹۸۴ یا ۱۹۸۵) در شهر آستین، تگزاس در کشور آمریکا متولد شد. او همراه با برادر کوچک‌ترش تامی در تگزاس بزرگ شد و مسئولیت این برادر نیز با او بود. این دوره البته دوران سختی برای هر دو برادر بود. جوئل در جوانی، آرزوی تبدیل شدن به یک خواننده را داشت. به هر شکل اما او خیلی زود ازدواج کرد و از دوران کوتاه زندگی با همسرش، صاحب دختری به نام سارا شد. به این ترتیب جويل به خاطر گرفتن مسئولیت‌های مختلف هیچ وقت نتوانست برای تحصیل، به کالج و دانشگاه برود. مشخص نیست ازدواج او با مادر سارا دقیقا به چه سرنوشتی دچار شد اما جول حتی یادآوری آن را نیز بسیار دردناک توصیف می‌کند. او به عنوان پدر و تنها والد دختربچه، سارا را در بیشتر عمر کوتاهی که داشت بزرگ کرد. این دو در یک خانه دو نفره، در همان شهر آستین تگزاس زندگی می‌کردند. جول از طریق شغل «نجاری» در یک کارگاه ساخت و ساز مخارج زندگی را تأمین می‌کرد. او البته در این فکر نیز بود که راهی برای خودکفایی، و تأسیس کارگاه اختصاصی ساخت خودش پیدا کند. به هر شکل، او به خوبی در شغل فعلی خود، قادر بود از پس هزینه‌های زندگی خود و سارا و تأمین یک زندگی خوب و متوسط بر بیاید. او در همین دوره، رابطه نزدیک با برادرش تامی را حفظ کرده بود. جول با وجود همه سختی‌هایی که از دوران کودکی با آن رشد کرده بود، همه تلاش خود را برای تأمین یک زندگی مرفه برای دخترش به کار گرفت و رابطه‌ای بسیار صمیمانه و گرم میان این پدر و دختر وجود داشت. با این حال زمانی که سارا ۱۲ سال داشت و در روز تولد پدرش، یک «ساعت مچی» را به عنوان هدیه تولد به جول داد، حوادثی به وقوع پیوست که به زودی سرنوشت بشر در سرتاسر جهان را تغییر داد. روز طغیان جول در ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۳، از سارا به عنوان هدیه روز تولدش یک ساعت مچی گرفت تا جایگزین ساعتی شود که حدود یک ماه قبل‌تر خراب شده بود. این دو همراه با هم مشغول تماشای تلویزیون شدند تا اینکه سارا به خواب رفت. جول پس از این از خانه خارج شد. این همزمان با ساعات اولیه روز ۲۷ سپتامبر ۲۰۱۳ بود که بیماری عفونت قارچی مغز به سرعت در آستین فراگیر می‌شد. جول درحالی سراسیمه به خانه برگشت که سارا نیز از خواب بیدار شده بود و مضطرب به نظر می‌رسید. پس از این همسایه آن‌ها که مبتلا به بیماری شده بود، وحشیانه واد خانه آن‌ها شد و جول پس از چند بار هشدار، مجبور بود در دفاع از جان خود و دخترش «جیمی» را بکشد. پس از رسیدن تامی، جول و سارا سوار ماشین او شدند تا به سرعت شهر را ترک کنند. پس از این مشخص شد که جمعیت بزرگی از ساکنان شهر نیز دقیقا همین کار، یعنی فرار از شهر را انتخاب کرده بودند. جاده اصلی کاملا به خاطر ترافیک سنگین مسدود بود و با دیده شدن چند مبتلا در خیابان، تامی به سرعت مسیر فرعی را در پیش گرفت. در این حین یک تصادف به وقوع پیوست و ماشین واژگون شد. در جریان این تصادف، پای سارا دچار شکستگی شد و به این ترتیب جول، سارا را بغل کرد و همراه با تامی، روی زمین و با دویدن راه فرار را در پیش گرفتند. آن‌ها در کنار جمعیت زیادی از دیگر بازماندگاه در حال فرار از شهر بودند. در نقطه‌ای از فرار، زمانی که چندین مبتلا به بازماندگان حمله کردند، تامی باقی ماند و مشغول تیراندازی به مبتلایان شد. جول نیز همراه با دخترش مسیر را ادامه داد تا اینکه توسط یک سرباز ارتش متوقف شد. پس از شنیدن اینکه سارا مجروح است، سرباز از مافوق خود دستور گرفت تا هر دو را بکشد. او پس از دیدن چهره ملتمسانه جول و با اکراه به سمت آن‌ها تیراندازی کرد. جول گرچه به سرعت تلاش کرد تا دخترش را نجات دهد؛ تامی نیز خود را رساند و سرباز را کشت اما یکی از تیرها ضربه کاری را به سارا وارد کرد. به این ترتیب دختربچه در بغل پدرش جان خود را از دست داد و دنیای جول را برای همیشه تکه تکه کرد. زندگی در دنیایی تباه شده جول پس از مرگ دخترش، به سرعت خود را در یک کلینیک دید که مشخص شد مبتلا به بیماری نشده است. او اما با این وجود، شاهد از هم پاشیدن خانواده‌اش و تباهی سریع دنیا بود و دلیلی برای زندگی نمی‌دید. به این ترتیب او ابتدا تصمیم به خودکشی داشت اما درنهایت منصرف شد. با توجه به تلاش ناکام دانشمندان و پیدا نشدن هیچ نوع درمانی برای بیماری همه‌گیر، در طول سال‌های آینده، عفونت قارچی مغز حدود ۶۰ درصد از کل ساکنان بشر روی زمین را به خودش مبتلا و آن‌ها را به موجوداتی درنده، خونخوار و بی مغز و ادراک تبدیل کرد. بازماندگان در هر نقطه از جهان، دیگر در دنیایی با قوانین مشخص زندگی نمی‌کردند؛ آن‌ها در عوض در دنیایی حضور داشتند که برای بقا و زنده ماندن، باید دست به شکار و دزدی می‌زدند و هر لحظه در این ترس زندگی می‌کردند که ممکن است یک «غریبه و غیر بومی مبتلا به بیماری» به شهر آن‌ها خواهد رسید. در نتیجه، جوامعی کوچک در هر نقطه شکل گرفت که کشتن غریبه‌ها یا حمله بردن به سکونت‌گاه‌های آن‌ها را کاملا مجاز می‌دیدند. جول و تامی نیز در طول این سال‌ها، با همین شیوه‌های سیاه موفق به بقا شده بودند. آن‌ها بی‌گناهان را کشتند، از آن‌ها دزدی کردند تا فقط بتوانند خودشان را زنده نگه دارند. شهرهای بزرگ تقریبا دست نخورده و متروکه شدند و تلاش ارتش نیز برای ایجاد مناطق قرنطینه برای بازماندگان، راه‌حلی موقت و ناپایدار بود. ارتش همچنین با توجه از میان رفتن دولت، به شکلی پادگانی و مستبد مناطق قرنطینه را کنترل می‌کرد. جول و تامی مدتی بعد به هر شکل ممکن، خود را به بوستون رساندند؛ جایی که تامی تصمیم گرفت از جول و روش‌های بی‌رحمانه‌اش برای بقا فاصله بگیرد و به گروهی شبه‌نظامی به نام فایرفلایز ملحق شود. تامی توسط رهبر این گروه یعنی مارلین متقاعد به عضویت در آن شده بود. جول و تامی بر سر این تصمیم مجادله لفظی سنگینی داشتند تا اینکه تامی به برادرش گفت «دیگر هر گز نمی‌خواهد آن صورت لعنتی جول را ببیند». در حالی که تامی به فایرفلایز ملحق شد؛ جول چند مدت بعد را تنها گذراند تا اینکه با زنی به نام تس آشنا شد. تس نیز یک بازمانده در شهر بوستون بود و مثل جول، با روش‌های بی‌رحمانه برای بقا و زنده ماندن مشکلی نداشت. این دو به تدریج به یکدیگر نزدیک شدند و در مناطق قرنطینه، آذوقه قاچاق می‌کردند. این دو در طول این مدت با برخی دیگر از بازماندگان مثل رابرت (که به تدریج نسبت به او به شدت بی‌اعتماد شدند)، بیل (که به جول بدهکار بود) و داناوان نیز همکاری داشتند. تامی نیز مدتی بعد از فایرفلایز جدا و شهر را ترک کرد. معامله با فایرفلایز تا سال ۲۰۳۳، یعنی ۲۰ سال پس از شروع طغیان بیماری همه‌گیر، همچنان یک راه درمان برای آن پیدا نشده بود و میلیون‌ها بازمانده در جهان، با نظم جدید خو گرفته بودند. نسل‌های جدید، یا در مناطق قرنطینه تحت کنترل ارتش و در «حکومت نظامی» متولد می‌شدند، یا در خرده جوامع ریز و درشتی که در هر نقطه، تحت نام شکارچی، با وحشیگری، دزدی و قتل برای زنده ماندن تقلا می‌کردند. در چنین شرایطی، جول و تس در قرنطینه بوستون، قصد رفتن و ملاقات با رابرت را داشتند که سلاح‌های قاچاق شده توسط آن‌ها را در اختیار داشت. با این حال، مشخص شد که رابرت به آن‌ها خیانت کرده و چند نفر از افرادش را برای کشتن تس مامور کرده بود. با این حال، تس و جول با کمک یکدیگر، درنهایت موفق شدند از میان نیروهای رابرت عبور و خود را به او برسانند. آن‌ها در حین فرار، رابرت را به دام انداختند و با شکنجه و شکستن دست او اطلاعات لازم را کسب کردند. رابرت دراصل این اسلحه‌ها را به فایرفلایز فروخته بود و گرچه پیشنهاد همکاری مجدد برای پس گرفتن آن‌ها را داد، اما تس بدون تعلل او را به شلیک گلوله به قتل رساند. در همین زمان، مارلین، رهبر فایرفلایز که قصد ملاقات با رابرت را داشت از راه رسید و در پاسخ به تس و جول، در مورد اینکه اسلحه‌های فروخته شده به فایرفلایز متعلق به آن‌ها است، گفت که حاضر است برای برگرداندن آذوقه‌ها با آن‌ها معامله کند. او گفت که فایرفلایز برای اسلحه‌ها هزینه پرداخت کرده و جول و تس نمی‌توانند این آذوقه‌ها را به رایگان پس بگیرند. مارلین پیشنهاد معامله‌ای را داد که در قبال قاچاق «چیزی» از منطقه قرنطینه، به ساختمان کاپیتول در منطقه متروکه شهر توسط جول و تس، دو برابر اسلحه‌های گرفته شده توسط رابرت را آن‌ها بر می‌گرداند. جول و تس گرچه بی میل به انجام این قاچاق خطرناک و خارج از منطقه قرنطینه بودند اما به هر شکل به دنبال مارلین رفتند. مارلین گرچه زخمی شده بود ولی این سه به سرعت مسیر خود را به سمت لوکیشن مد نظر مارلین دنبال کردند. در این مسیر، آن‌ها تعدادی سرباز ارتش را نیز کشتند و سرانجام به محل رسیدند. در اینجا، دختر نوجوانی به نام الی، ابتدا تلاش کرد به سمت جول ها حمله کند ولی توسط تس متوقف شد. مارلین به آن‌ها گفت که باید همین دختر را به ساختمان کاپیتول منتقل کنند؛ جایی که تعدادی از اعضای فایرفلایز منتظر هستند. پس از مجادله درباره اینکه جول نمی‌تواند یک دختر بچه را قاچاق کند، آن دو درنهایت متقاعد شدند تا با مارلین معامله کنند. به این ترتیب تس همراه با مارلین رفت تا اسلحه‌ها را از نزدیک ببیند و جول نیز همراه با الی، به آپارتمانی در بیرون از دیوار رفتند تا منتظر برگشت تس باشند. جول از الی در مسیر رسیدن به آپارتمان پرسید که چرا او برای فایرفلایز این قدر مهم است؟ الی در پاسخ گفت که مارلین از دوستان مادرش بوده و پس از مرگ والدینش، از الی محافظت می‌کند. پس از رسیدن به آپارتمان، جول روی مبل به خواب رفت و تا برگشتن تس، به الی گفت که باید منتظر باشد. مدتی بعد و با رسیدن تس، او تأیید کرد که میزان بسیار زیادی آذوقه به آن‌ها خواهد رسید و به این ترتیب، علیرغم بی‌میلی جول، آن دو مأموریت قاچاق الی به سمت ساختمان کاپیتول را شروع کردند. ساختمان کاپیتول جول، تس و الی مسیر خود را برای رسیدن به ساختمان کاپیتول شروع می‌کنند. در اینجا جول از طریق تس متوجه شد که آن‌ها انتخاب اول و دوم مارلین هم برای انتقال الی نبودند و مارلین چاره‌ای جز اعتماد به آن‌ها نداشت. این سه به زودی توسط یک گروه از سربازان دستگیر شدند. درحالی که سرباز، با استفاده از یک دستگاه مشغول بررسی شرایط سلامت این سه نفر بود، الی به سرباز حمله کرد و با دخالت تس و جول، این گروه سربازان کشته شدند. در اینجا جول از طریق دستگاه تشخیص سلامتی، متوجه شد که الی به بیماری مبتلا شده است. او ابتدا تصور کرد که کل ماجرای انتقال دختربچه به خارج از منطقه قرنطینه، توطئه مارلین بوده و در حالی که قصد داشت الی را بکشد، متوجه جراحت انگلی الی شد. الی به جول گفت که او در اثر زخم، سه هفته پیش به انگل مبتلا شده اما هنوز به یکی از «آن‌ها» مبتلا نشده است. با توجه به این‌که یک شخص مبتلا، حداکثر تا چند روز تغییر پیدا می‌کند، جول نمی‌توانست این حرف را باور کند. با این حال قبل از اینکه کار دیگری انجام دهد، یک گروه دیگر از سربازان به محل نزدیک و این سه مجبور به فرار شدند. این سه به هر ترتیب از چند ایست بازرسی ارتش عبور کردند و در ادامه که شرایط امن‌تر شد، جول تلاش کرد تس را متقاعد کند که مأمویت را رها کنند. با این حال تس به نوعی به الی و ادعایش باور داشت و جول نیز به ناچار آن‌ها را همراهی کرد. با ادامه مسیر مشخص شد که جاده‌های اصلی منتهی به ساختمان کاپتول مسدود شده و آن‌ها باید راه‌های دیگری مثل تونل زیرزمینی مترو را دنبال کنند. این محل، مملو از موجوداتی به نام کلیکر بود که سطح پیشرفته‌تری به افراد تازه «مبتلا» شده داشتند. با عبور از این مانع، جول، تس و الی ادامه مسیر را از طریق مبارزه و فرار کردن از نوع دیگری از مبتلایان یعنی رانرها پیگیری کردند. پس از عبور موفق از چند منطقه خطرناک دیگر، الی به نوعی از جول ستایش کرد ولی جول در پاسخ گفت که آن‌ها تنها شانس آورده‌اند و شانس نیز دیر یا زود به اتمام می‌رسد. این سه، درنهایت موفق شدند به محل مورد نظر در ساختمان کاپیتول برسند. همان‌طور که جول پیش‌بینی می‌کرد، تیم فایرفلایز همگی از قبل کشته شده بودند. با نزدیک شدن یک گروه گشتی ارتش به ساختمان، جول به تس گفت که دیگر همه چیز تمام شده و باید ماموریت و دختر را رها کرده و به خانه برگردند چون «آن چیز دیگر یکی از آن‌ها نیست». در این زمان، تس فاش کرد که در یکی از همین درگیری‌های منجر به رسیدن به کاپیتول، او هم دچار گزش توسط مبتلایان به ویروس شده است. او ملتمسانه به جول گفت که «درک می‌کند» که چرا نمی‌خواهد دختر را همراهی کند اما به خاطر بشریت هم که شده، باید الی را به فایرفلایز تحویل دهد. او جراحت خودش با الی را مقایسه کرد و گفت در همین فاصله کوتاه، تغییر را در خودش حس می‌کند و اینکه الی به بیماری مصون است یک حقیقت است و ارزش تلاش را دارد. به این ترتیب، تس تصمیم گرفت به جای تبدیل شدن به یک «مبتلا» در محل باقی بماند، با سربازان درگیر شود تا فرصتی برای فرار و دور شدن جول و الی پیدا کند. با رفتن جول و الی به طبقه دوم کاپیتول، تس نیز به زودی توسط سربازان کشته شد و این گروه به جستجوی ساختمان مشغول شدند. جول از طریق مخفی‌کاری و درگیر شدن با سربازان، موفق شد مسیر را برای خود و الی هموار کرده و درنهایت از ساختمان خارج شود. در حالی که الی از مرگ تس احساس گناه می‌کرد، جول با جدیت از او خواست تا دیگر هرگز موضوع تس را به میان نیاورد. هدف جول، همان‌طور که تس گفت پیدا کردن برادرش تامی و فایرفلایز بود. جول اما برای این کار نیاز به یک خودرو داشت و از همین رو قصد داشت تا با «بیل»، یکی از همکاران سابقش که به او مدیون بود ملاقات کند. یک دختر مصون پس از خروج از ساختمان، این دو با ورود یک گشتی دیگر ارتش مجبور به فرار از طریق یک تونل مترو دیگر شدند. در این محل گرچه قارچ‌ها و جریان غلیظ هاگ‌های آن‌ها در هوا وجود داشت و جول مجبور بود از ماسک مخصوص برای تنفس استفاده کند، با این حال الی به راحتی قادر به تنفس در این هوا بود و در اینجا جول مطمئن شد که الی به بیماری مصون است. پس از عبور از تونل تاریک و مقابله با چند سرباز، جول و الی به سمت یک شهر رفتند؛ جایی که جول امیدوار بود «بیل» را ببیند. در تمام مسیری که جول همراه با الی بود، رفتارهای کودکانه و خوی بازیگوش الی، درد و فقدان کهنه‌ای را در جول زنده می‌کرد و از همین رو جول تلاش می‌کرد این بازیگوشی الی را سرکوب کرده یا نادیده بگیرد. الی از زمان تولد تا آن سن همواره در منطقه قرنطینه بود و برای اولین بار می‌توانست وارد محوطه بیرون، شهرهای متروکه و جنگل‌ها شود و این مسائل او را به وجود آورده بود؛ اتفاقی که هر لحظه، خاطره مرگ سارا را در ذهن جول تداعی می‌کرد. پس از گذر از جنگل و ورود به یک شهرک متروکه دیگر، جول و الی از چند گروه دیگر از رانرها، مبتلایان و کلیکرها عبور کردند؛ محوطه‌ای که مملو از تله‌ها و دام‌های انفجاری بود. جول می‌دانست که این تله‌ها توسط «بیل» ساخته شده است. آن دو درنهایت بیل را پیدا کرده و با او از میان مبتلایان فار کردند. پس از رسیدن به محلی امن، بیل الی را با دست‌بند بست و جول را تهدید کرد که به چه دلیل به شهر او آمده و همه تله‌های او را از بین برده است؟ درحالی که الی خود را آزاد کرد و به خاطر عصبانیت به بیل حمله کرد، جول او را متوقف و بدهی و دین قدیمی بیل را یادآور شد و او را متقاعد کرد که یک ماشین در اختیار آن‌ها بگذارد. بیل گفت که نیاز به یک باتری برای راه‌اندازی ماشین دارد و جول باید به او کمک کند. نقشه او برداشتن باتری یک خودرو نظامی بود. این سه پس از این وارد کلیسای متروکه، جایی که بیل از آن برای ذخیره آذوقه و اسلحه استفاده می‌کرد شدند. در اینجا بیل به او گفت که این مأموریت را رها کند اما جول گفت که هرچند مایل به انجام آن نیست ولی باید کار را دنبال کند. بیل در ادامه اسلحه شاتگان و نوعی بمب میخی در اختیار جول گذاشت. پس از دنبال کردن مسیر برای رسیدن به محل باتری، با وجود پشت سرگذاشتن تعداد زیادی از مبتلایان، کلیکرها، رانرها و حتی یک بلوتر، به نظر همه این تلاش‌ها بیهوده به نظر می‌رسید؛ آن‌ها متوجه شدند که باتری مورد نظر در آنجا وجود ندارد و شخص دیگری آن را قبلا برداشته بوده است. جول در اینجا از بیل درخصوص برنامه بعدی پرسید که بیل شدیدا عصبانی شد. در جریان مجادله، بیل به تس توهین کرد که با عصبانیت شدید جول همراه شد. جول و بیل با اسلحه یکدیگر را تهدید می‌کردند که ناگهان چشم آن‌ها به جسد شخصی افتاد که خودش را در خانه حلق‌آویز کرده بود. بیل جنازه را شناخت؛ آن شخص همکار و دوست قدیمی بیل یعنی فرانک بود. در حالی که بیل با اندوهی پنهان قصد نادیده گرفتن اتفاقی که برای فرانک افتاده را داشت، جول سعی کرد او را آرام کند. اندکی بعد در گاراژ خانه، مشخص شد که فرانک بود که باتری را برداشته و در خودرو خودش جاگذاری کرده است. به این ترتیب در حالی که الی پشت فرمان نشسته بود، جول و بیل ماشین را هل می‌دادند. پس از چند بار هل دادن و استارت و درحالی که چند مبتلا و کلیکر نیز به سمت آن‌ها حمله‌ور شده بودند، خودرو درنهایت روشن شد و آن‌ها به سمت اسلحه‌خانه بیل برگشتند. در اینجا جول از بیل خداحافظی کرد و باز هم تلاش کرد به خاطر مرگ فرانک به او تسلیت بگوید. در حالی که دیگر بیل هیچ دینی به جول نداشت، جول سوار ماشین شد و همراه با الی به سمت پیتسبورگ رفت. پیتسبورگ درحالی که الی روی صندلی عقب بود و جول تصور می‌کرد به خواب رفته، او در تمام طول سفر درحال رانندگی بود. با این حال برخلاف تصور جول، الی بیدار بود و مشغول تماشا و مطالعه یک کامیک بوک ابرقهرمانی بود. او این کامیک بوک را همراه با یک نوار کاست از وسایل بیل برداشته بود و در ادامه کاست را به جول داد. الی البته یک مجله مخصوص بزرگسالان هم برداشته بود که بعد از صحبت جول مبنی بر اینکه محتوای آن برای سن الی نیست، آن را از ماشین بیرون انداخت. الی پس از این خود را به صندلی جلو رساند و با اینکه جول توصیه کرد برگردد و کمی استراحت کند، الی گفت که خسته نیست. با این وجود، الی خیلی زود به خواب رفت و جول نیز رانندگی را تا رسیدن به پیتسبورگ ادامه داد. صبح روز بعد، آن‌ها به ورودی مسدود شده پیتسبورگ رسیدند و از مسیر فرعی وارد شهر شدند. در این زمان و در وسط خیابان، مردی به آرامی به سمت ماشین آمد و گرچه از جول کمک می‌خواست اما او نادیده گرفت. الی برخلاف جول پیشنهاد کرد که باید به مرد کمک کنند ولی جول که در گذشته از چنین تاکتیک‌هایی برای گرفتن آذوقه از دیگران استفاده کرده بود، دیوانه‌وار مسیر را ادامه داد. پس از این، افراد همان مرد به سمت ماشین آتش گشودند و گرچه جول در فرار از این شرایط موفق بود ولی به زودی یک اتوبوس خود را به آن‌ها کوبید و ماشین را متوقف کرد. الی و جول در یک کتابخانه با مهاجمین درگیر شده و آن‌ها را از پیش رو برداشتند. جول و الی، درحالی مسیر خود در شهر را دنبال می‌کردند که با تعداد زیادی از شکارچی‌ها (بازماندگانی که با بی‌رحمی از محدوده خود حفاظت می‌کنند) درگیر شدند. آن‌ها در یک نقطه، شاهد حمله تعدادی از این افراد با یک خودرو زرهی به چند «توریست» غریبه بودند. در طول این زمان، سنگینی و یخ ارتباط جول با الی آهسته آهسته از بین می‌رفت و جول به تعدادی از سوال‌های الی درباره زندگی انسان‌ها، قبل از شیوع بیماری همه‌گیر جواب داد. با این حال او نهایت تلاش خود را کرد که موضوع دخترش سارا و نحوه از دست دادنش را به میان نیاورد. این دو در ادامه وارد یک ساختمان دیگر شدند که در اوایل راه، جول از الی جدا شد چون آسانسور سقوط کرد و درحالی که الی در طبقه بالا حضور داشت، جول اما پایین افتاده بود. جول در مسیر بازگشت و رسیدن به جول، با تعداد زیادی از کلیکرها، رانرها و یک بلوتر درگیر شد و درنهایت از این شرایط مرگبار نیز زنده خارج شد. با این حال او پس از کشتن تعدادی شکارچی و درست در زمانی که یکی از شکارچی‌ها می‌توانست او را به قتل برساند، الی خود را به محل رساند و شکارچی را کشت. با وجود اینکه الی این ریسک بزرگ را کرد و برای اولین بار جان شخص دیگری را گرفت تا جول را نجات دهد، جول اما بدون اینکه تشکر کند، شروع به اعتراض به الی کرد؛ اینکه نباید از اسلحه استفاده می‌کرد. این رفتار باعث عصبانیت الی شد و او تا مدتی به حالت قهر، با جول صحبت نمی‌کرد. پس از خروج از ساختمان و رسیدن به محوطه باز، جول با دیدن تعداد زیادی از شکارچی‌ها تصمیم گرفت به الی اعتماد کرده و یک اسلحه اسنایپر در اختیار او بگذارد. او نحوه استفاده از اسلحه را یاد داد و از لی خواست روی تک تک خشاب‌ها حساب باز کند. با کمک الی و پشتیبانی او، جول قادر بود محوطه را از وجود مهاجمین پاکسازی کرده و همراه با الی مسیر را دنبال کند. او در ادامه یک اسلحه کمری به الی دادو هشدار داد که فقط در مواقع اضطراری حق استفاده از آن را خواهد داشت. جول و الی در ادامه مسیر خود با خودرو زرهی شکارچی‌ها مواجه و از آن فرار کردند. آن‌ها درنهایت از طریق سقف‌ها و بالکون ساختمان‌ها این خودرو را گم کرده و وارد ساختمان دیگر شدند. در اینجا، جول تحت حمله شخص دیگری قرار گرفت و درحالی که جول بر اوضاع مسلط شده و قادر بود مرد را بکشد، الی از جول خواست تا دست نگه دارد. مرد غریبه، یک برادر کوچک‌تر (هم سن الی) داشت که به سمت جول هدف‌گیری کرده بود. مرد غریبه خود را هنری و برادر کوچگ‌ترش را سم معرفی کرد و اینکه آن‌ها نیز در شهر به دام افتادند و قصد دارند از آنجا فرار کنند. به گفته هنری، پل اصلی خروج از شهر در هوای روشن صبح به شدت تحت حفاظت شکارچی‌ها است اما در تاریکی شب، این شانس وجود دارد که از آن محل عبور کنند. در حالی که جول و هنری با یکدیگر صحبت می‌کردند، الی و سم نیز در پشت تصویر با هم بازی می‌کردند؛ موضوعی که به گفته سم، مدت‌ها بود که خندیدن برادر کوچک‌ترش را ندیده بود. نقشه هنری پیوستن به فایرفلایز بود و با شنیدن اینکه جول نیز قصد دارد خود را به آن گروه برساند، به او گفت که قصد دارد خود را به یک ایشتگاه رادیویی برساند. این ۴ نفر پس از یک استراحت کوتاه، در تاریکی شب مسیر خود را به سمت پل دنبال کردند. پس از عبور از چند ایست بازرسی تحت کنترل شکارچی‌ها و نابود کردن آن‌ها، با وخیم شدن شرایط هنری و سم آن دو را پشت سر گذاشته و خودشان از محل فرار کردند. جول و الی گچه از این وضعیت نیز زنده خارج شده و در نهایت از پل پایین پرسیدند، اما این هنری بود که جان جول و الی را که در حال غرق شدن بودند نجات داد. همین مسئله، باعث شد تا عصبانیت جول از هنری فروکش کرده و این چهار نفر مجددا همسفر شوند. پس از عبور از یک تونل فاضلاب و مقابله با تعداد زیادی از کلیکرها و رانرها، این تیم به یک شهرک متروکه تحت کنترل شکارچی‌ها رسیدند. جول قادر بود تا با مخفی‌کاری از میان شکارچی‌ها گذشته و تک‌تیرانداز آن‌ها را نابود کند. پس از این، او خودش پشت اسنایپر رفت و در حین فرار سه نفر دیگر، آن‌ها را مورد پشتیبانی قرار داد. در همین حین، گرچه خودرو زرهی نیز توسط جول نابود شد، اما ک حمله پیش‌بینی نشده از طرف چند کلیکر باعث گرفتاری هنری، سم و الی شد. پس از نابود کردن کلیکرها، آن سه نیز به جول پیوستند تا مدتی استراحت کنند. پس از این، مشخص شد که برادر کوچک هنری یعنی سم، در جریان حمله کلیکرها به بیماری مبتلا شده و در حالی که به سمت الی حمله کرده بود، هنری شخصا مجبور به کشتن برادرش شد. او که به شدت در شوک قرار داشت، درنهایت نیز تصمیم به خودکشی گرفت. پاییز پس از مرگ غم‌انگیز هنری و سم، جول و الی مسیر خود را برای پیدا کردن تامی ادامه دادند. جول باور داشت که برادرش در جکسون کانتی، در ایالت وایومینگ حضور دارد. تا شروع فصل پاییز، این دو به جکسون کانتی رسیده بودند. جول و الی پس از رسیدن به یک سد، سعی کردند از دور آن عبور کنند. جول و الی پس از رسیدن به دروازه ورودی محوطه با اخطار یک زن که در برج مراقبت حضور داشت متوقف شدند. در حالی که جول به آن‌ها گفت که فقط قصد دارد از آنجا عور کند، برادرش تامی دروازه را باز کرد و جول را در آغوش گرفت. این دو که پس از مدت‌ها یکدیگر را می‌دیدند، تامی به او گفت که چقدر پیر شده است؛ او همچنین جول را با همسرش ماریا آشنا کرد و در ادامه این سه همراه با الی وارد محوطه شدند. جول و الی از تشکیل چنین منطقه‌ای سورپرایز شده بودند، محوطه‌ای که به آب، برق، آذوقه و اسب هم دسترسی داشت. در حالی که الی از دیدن اسب به وجد آمده بود، جول از تامی خواست تا با هم صحبت کنند. در این حین او شاهد تلاش ساکنان برای برقرار کردن مجدد برق با استفاده از توربین بود و در ادامه تامی عکسی از جول و دخترش سارا را به جول داد. جول پس از یک مکس طولانی، تصمیم گرفت عکس را به برادرش برگرداند چون دیدن مجدد آن عکس، برای او بسیار دردناک بود. جول پس از این به تامی گفت که هدفش از این سفر، رساندن الی به نیروهای فایرفلایز است و اینکه این دختر، کاملا به عفونت قارچی مصون است. گرچه تامی نیز نمی‌توانست باور کند ولی جول تلاش خود را کرد. او به تامی گفت که باید دختر را به نیروهای فایرفلایز برساند اما تامی این کار را رد کرد و در عوض گفت می‌تواند وسیله در اختیار آن‌ها بگذارد. در حالی که مجادله این دو درحال شدیدتر شدن بود، ناگهان خبر رسید که تعدادی از راهزن‌ها به محوطه سد حمله کردند. جول به تامی و ساکنان در دفع این حمله کمک و الی و ماریا را نجات دادند. پس از این، تامی با نهایت اکراه پذیرفت که الی را به فایرفلایز برساند؛ اتفاقی که باعث عصبانیت همسرش ماریا و مجادله او با تامی شد. الی نیز که درباره مجادله کنجکاو شده بود، از جول پرسید ولی جول به تندی جواب او را داد. ماریا پس از این به سمت جول رفت و او را درصورت مرگ تامی تهدید کرد. پس از این مشخص شد که الی یکی از اسب‌ها را دزدیده و به سمت جنگل رفته است. جول و تامی، همراه با اسب به تعقیب الی رفتند و پس از عبور از میان چند گروه از راهزنان، درنهایت الی را در یک خانه متروکه پیدا کردند. جول از الی خواست همراه آن‌ها بیاید ولی او قبول نمی‌کرد. درحالی که جول او را به خاطر فرار کردنش سرزنش می‌کرد، الی موضوع «سارا» را پیش کشید که ماجرای مرگ او را از ماریا شنیده بود. جول که شدیدا برآشفته بود به او اخطار داد. الی گفت که جول تنها کسی نیست که عزیزانش را از دست داده و او هم همین‌طور بوده است؛ او همچنین به جول گفت که او پدرش نیست اما او تنها کسی است که او را رها نکرده است. در مسیر رسیدن به محل فایرفلایز، جول از تامی پرسید و او نیز گفت که آن‌ها در دانشگاه کلرادو شرقی هستند. جول که در این مدت به سفر طولانی خود با الی فکر می‌کرد، تصمیم خود را تغییر داد و از الی خواست همراه با او برود. تامی از جول خواست مأموریت را رها کرده و به شهر برگردد اما جول نمی‌توانست قولی که به تس داده را فراموش کند. به هر شکل، تامی به او قول داد که اگر برگردند خانه در اختیار آن‌ها خواهد گذاشت. دانشگاه کلرادو شرقی پس از چند هفته اسب‌سواری، الی و جول به محوطه دانشگاه کلرادو شرقی رسیدند و جستجو برای پیدا کردن ساختمان بزرگ شیشه‌ای را شروع کردند. الی اسم اسب را «کالوس» گذاشته بود که جول چندان موافق نبود. در این محوطه، آثار حضور اعضای فایرفلایز وجود داشت و این دو امیدوار بودند تا درنهایت به این گروه برسند. در ادامه مسیر، جول در این محوطه نیز با چندین کلیکر و افراد مبتلا به عفونت قارچی مواجه و درنهایت با کشتن آن‌ها، مسیر را برای خود و الی هموار کرد. پس از رسیدن به ساختمان شیشه‌ای، آن دو باز هم به در بسته خوردند چون فایرفلایز از این محوطه نیز خارج شده بودند. این دو البته سرنخی نیز به دست آوردند که مشخص می‌کرد اعضای این گروه اکنون در سالت لیک سیتی بوده و درتلاش برای ساخت روش درمان هستند. با وجود در پیش بودن یک مسیر طولانی دیگر، این دو مصمم به رفتن به سالت لیک سیتی بودند. پیش از این اما جول و الی با حمله تعداد زیادی از راهزن‌ها مواجه شدند. پس از کشتن همه این راهزن‌ها، و درحالی که خودشان را به طبقه پایین رسانده بودند، ناگهان یکی از راهزن‌ها در مقابل جول ظاهر و با او درگیر شد. این درگیری درنهایت به سقوط هر دو آن‌ها به محوطه حیات ساختمان منتهی شد. این حادثه، گرچه باعث کشته شدن راهزن شد، اما جول نیز به شدت مجروح شد. فرو رفتن یک میلگرد ضخیم در شکم او، رفته رفته شرایط را برای جول سخت می‌کرد. با همراهی الی، جول خود را به نزدیکی خروجی ساختمان رساند. در اینجا الی یک بار دیگر جان جول را نجات داد و به او کمک کرد تا سوار اسب شود. پس از این، این دو محوطه دانشگاه را ترک کرده و به سمت سالت لیک سیتی رفتند. پشت سر گذاشتن جول به خاطر جراحت شدید خود توان راه رفتن نداشت و بی‌هوش شده بود. به این ترتیب الی همراه با اسب خود را به یک خانه متروکه رساند و جول را روی زمین خواباند. او زخم جول را پانسمان و روی جول را پوشاند تا در برابر سرما گرم بماند. پس از این، الی خانه را ترک کرد تا مقداری دارو و لوازم کمک‌های اولیه پیدا کند. او پس از مدتی با این آیتم‌ها برگشت و آن‌ها را روی جول استفاده کرد. زمستان مدتی بعد، الی جول را سوار اسب کرده و مسیر خود را تا نزدیکی دریاچه وایت‌فیش دنبال می‌کند. در این محل، الی جول را به یک خانه متروکه دیگر منتقل و او را می‌پوشاند. اینک زمستان از راه رسیده و محوطه جنگلی اطراف دریاچه را برف پوشانده است. در طول چند هفته بعدی، الی نهایت تلاش خود را به کار بست تا جول را زنده نگه داشته تا درنهایت بهبود پیدا کند. او از طریق شکار حیواناتی مثل خرگوش غذا تهیه می‌کرد. در یکی از این روزها، الی با داروهای کافی مانند پنی‌سیلین برگشت و آن‌ها را روی جول استفاده کرد. فردای آن روز، جول درحالی به هوش آمد که نه خبری از الی و نه خبری از اسب بود. او درحالی جستجوی خود را شروع کرد که هوا به شدت برفی بود. به زودی، تعداد زیادی از بازماندگان و شکارچی‌ها در برابر جول قرار گرفتند. پس از کشتن بسیاری از آن‌ها، جول از طریق بازجویی متوجه شد که الی اینک در دست یکی از بازماندگان بومی به نام «دیوید» اسیر است. با شنیدن این خبر، جول شخصی را که بازجویی می‌کرد کشت و به سمت دهکده رفت و درنهایت کیف پشتی الی را پیدا کرد. پس از کشتن بسیاری از مهاجمین، او درنهایت به خانه بزرگی که در آتش می‌سوخت رسید. با ورود به این خانه، او الی را دید که دیوید را کشته بود و درحال سلاخی کردن جسدش بود. الی که شدیدا در شوک بود، جول تلاش کرد او را آرام کند و برای اولین بار از زمان مرگ دخترش، از «دختر کوچولو»، همان عبارت توصیفی که برای سارا به کار می‌برد استفاده کرد. پس از مدتی که الی خودش را پیدا کرد، این دو مسیر خود را به سمت سالت لیک سیتی دنبال کردند. بهار جول و الی تا رسیدن فصل بهار، به ورودی شهر سالت لیک سیتی رسیده بودند. گرچه پس از مدت‌ها، دوباره حس پدرانه در جول به خاطر الی زنده شده بود اما الی نیز پس از ماجرای کشته شدن «دیوید»، آن دختر بازیگوش نبود؛ او در بیشتر مدت این سفر سکوت عمیقی را پیشه کرده بود و تلاش جول نیز برای گرم گرفتن با او بی نتیجه به نظر می‌رسید. این دو با دیدن بیمارستان شهر، قصد رفتن به آنجا را داشتند؛ با این حال الی در میانه راه و روی یک ساختمان، منظره حرکت دسته جمعی «ظرافه‌ها» توجه‌اش را جلب کرد. این منظره دوباره حس کودکانه را به الی برگرداند ولی این نیز به سرعت به یک سکوت دیگر ختم شد. جول پس از دیدن شرایط، به الی پیشنهاد داد که شاید بهتر است مآموریت را رها کرده و پیش تامی برگردند. با این حال الی گفت که «پس از پشت سر گذاشتن همه این وقایع و همه کارهایی که انجام دادم، نمی‌تواند برای هیچ باشد». الی در ادامه، عکس جوانی جول همراه با دخترش سارا را به جول داد که او پس از یک مکس و تشکر، عکس را از الی گرفت و گفت که مهم نیست چقدر سخت، ولی نمی‌توان از گذشته فرار کرد. در داخل شهر، این دو به شکل معجزه‌آسایی از تقابل با تعداد زیادی از مبتلایان، کلیکرها و رانرها زنده خارج شدند، از خیابانی مملو از آب عبور کردند و پس از کشتن دو «بلوتر»، درنهایت از طریق سقف ماشین‌های دیگر وارد محوطه بعدی شدند. در ادامه اما طی یک حادثه، جول به درون آب افتاد و درحالی که نزدیک بود غرق شود، الی با وجود اینکه شنا بلد نبود به کمک او آمد. این اتفاق درنهایت باعث غرق شدن کوتاه الی شد اما جول به سرعت خود را رساند و او را از آب خارج کرد. در ادامه، زمانی که جول سعی داشت الی را به هوش بیاورد، تعدادی از نیروهای «فایرفلایز» به آن‌ها نزدیک و پس از بی‌هوش کردن جول آن‌ها را دستگیر کردند. زمانی که جول به هوش آمد، او «مارلین» را در مقابل خود دید که هر آنچه از نیروهای فایرفلایز بوستون باقی مانده بود را رهبری می‌کرد. این افراد در بیمارستان سالت لیک سیتی در تلاش برای پیدا کردن روش درمان بودند. مارلین در اینجا، با حیرت از جول پرسید که چطور موفق شده‌اند که از این سفر طولانی زنده به مقصد برسند؟ جول در پاسخ گفت که همه این‌ها به خاطر الی بوده است. به گفته مارلین، الی از ماجرای غرق شدگی زنده ماند و پزشکان برای پیدا کردن روش درمان مشغول آزمایش روی او هستند. جول در اینجا متوجه شد که ساخت واکسن، تنها از طریق مهندسی معکوس و خارج کردن عفونت قارچی در مغز الی ممکن است؛ آزمایشی که درنهایت به مرگ قطعی خود الی منتهی خواهد شد. با شنیدن این موضوع، جول شروع به اعتراض کرد ولی مارلین تصمیم خود را گرفته بود. او به جول گفت که با توجه به قولی که به مادر الی داده بود، مرگ الی برای او نیز آسان نیست ولی این قربانی می‌تواند جان میلیون‌ها نفر را نجات دهد. مارلین پس از این از جول خواست تا «این موهبت را تلف نکند» و سپس از آنجا رفت. در حالی که یک سرباز جول را به اقامتگاهی هدایت می‌کرد، جول که نمی‌توانست مرگ «دختر جدیدش» را برای یک بار دیگر بپذیرد، تصمیم گرفت الی را نجات دهد. او سرباز را مغلوب و از طریق شکنجه موقعیت فعلی الی را متوجه شد. پس از این، جول آن سرباز را کشت، سربازان مستقر در طبقات ببیمارستان را نیز از پای در آورد و درنهایت خود را به اتاق جراحی الی رساند. او در اینجا نیز پزشکان را کشت و الی را با خود خارج کرد. در مسیر خروج، او از میان سربازان فرار کرد و با آسانسور به طبقه پایین آمد، جایی که مارلین او را متوقف کرد. مارلین به جول گفت که این کار بیهوده است چون الی نیز درنهایت خواهد مرد و ساخت واکسن از طریق او، انتخابی بود که خود الی انجام داده است. جول با اندکی مکس و آگاهی از اینکه این انتخاب خود الی بوده، ابتدا به این پیشنهاد فکر کرد. با این حال او نظرش تغییر کرد، مارلین را کشت و با سوار کردن الی در یک ماشین، از بیمارستان و شهر خارج شد. جول و الی درحالی به سمت «خانه»، یعنی محل اقامت تامی برمی‌گشتند که الی درنهایت به هوش آمد. او که چیزی به خاطر نمی‌آورد و در تمام این مدت بی‌هوش بود از جول پرسید. جول در اینجا، نیمی از حقیقت را به الی گفت؛ اینکه آن‌ها فایرفلایز را پیدا کردند و درحالی که آن‌ها ده‌ها نفر دیگر مثل الی را پیدا و آزمایش ناموفق روی آن‌ها داشتند (حقیقت)، درنهایت از پیدا کردن راه درمان منصرف شده بودند (دروغ). الی پس از شنیدن این موضوع، شدیدا متأسف شد و مجددا ساکت شد. پس از رسیدن به سد تامی، این دو از طریق جنگل‌ها مسیر خودشان را برای ورود به محوطه دنبال کردند. اندکی بعد، الی که هنوز در فکر پوچ بودن تمام مسیری که طی کرده بودند بود، به او گفت که در روزی که مورد گزش قرار گرفت، دوستش نیز گزیده شد. آن دو به هم قول دادند تا آخرین لحظه صبر کنند و از زمان مرگ دوستش، او هنوز منتظر لحظه‌ای است که نوبتش شود و به دوستش ملحق شود. او سپس از جول خواست تا «سوگند بخورد» که همه آنچه او درباره فایرفلایز [و بی‌نتیجه بودن روش درمان] گفته حقیقت داشته است. جول پس از یک مکس کوتاه، و درست درحالی که در چشم الی نگاه می‌کرد «قسم خورد» و الی که گرچه حرف جول را پذیرفته بود را با تردیدهایش به خود تنها گذاشت. این دو پس از این به سمت خانه تامی حرکت کردند. منابع Joel در The Last of Us ویکیا