• اطلاعیه ها

    • Movyn

      مسابقه بازی‌پدیا   یکشنبه, 30 مهر 1396

      بازی‌پدیا برای تشویق کاربران و مخاطبان به مقاله‌نویسی، اقدام به برگزاری مسابقه ماهیانه مقاله‌نویسی می‌کند.   بازی‌پدیا برای تشویق کاربران و مخاطبان به مقاله‌نویسی، اقدام به برگزاری مسابقه ماهیانه مقاله‌نویسی می‌کند. در جریان این رقابت که از ابتدای هر ماه آغاز و تا انتهای ماه دنبال می‌شود، ۵ کاربری که در طول آن ماه، بیشترین مقاله را در تمامی ویکی‌ها ارسال کرده باشند معرفی خواهند شد. جوایز برنگان این مسابقه، به ترتیب زیر خواهد بود.   برای اطلاعات بیشتر به صفحه مسابقه مراجعه نمایید.
    • Movyn

      نتایج مسابقه مقاله‌نویسی بازی‌پدیا - دی 96   جمعه, 29 دی 1396

      برای مشاهده نتایج به این صفحه مراجعه کنید.  

جستجو در سایت

در حال نمایش نتایج برای برچسب های 'اساسین‌ها'.



تنظیمات بیشتر جستجو

  • جستجو بر اساس برچسب

    برچسب ها را با , از یکدیگر جدا نمایید.
  • جستجو بر اساس نویسنده

نوع محتوا


شاخه‌ها

  • رزیدنت اویل
  • کلش آو کلنز
  • اساسینز کرید
  • شیطان درون
  • سگ‌های نگهبان
  • متال گیر
  • GTA ویکی
  • ویکی بایوشاک
  • تام کلنسی دیویژن
  • اسپلینتر سل
  • گوست ریکون
  • رینبو سیکس
  • توم رایدر
  • دارک سولز
  • سایلنت هیل
  • فار کرای
  • کوانتوم بریک
  • مکس پین
  • ندای وظیفه
  • ویچر
  • آرکام سیتی
  • لست آو آس
  • آنچارتد
  • هورایزن زیرو دان
  • هالف لایف
  • ویکی پورتال
  • گیرز آو وار
  • هیلو
  • دستینی
  • بتلفیلد
  • الدر اسکرولز
  • فال اوت
  • گاد آو وار
  • دویل می کرای
  • بتل‌فرانت
  • اورواچ
  • رچت و کلنک
  • زلدا
  • ماریو
  • Dota
  • مردگان متحرک
  • مورتال کامبت
  • دانگان‌رونپا
  • سرخ پوست مرده

شاخه‌ها

  • اخبار

شاخه‌ها

  • مقاله‌ها

انجمن‌ها

  • بازی‌پدیا
    • اطلاعیه‌ها و اخبار
    • انتقادات و پیشنهادات
    • کانون‌ها
  • انجمن ویکی
    • آموزش‌های مرتبط با ویکی‌نویسی
    • پیشنهاد یک ویکی
  • Gaming
    • بحث و تبادل نظر پیرامون بازی‌ها
    • PC Gaming
    • PlayStation
    • XBOX
    • Nintendo
  • Hardware
    • سخت افزار
  • Software
    • سیستم‌عامل‌ ها
    • نرم افزارهای کاربردی
    • نرم افزارهای موبایل
  • انجمن عمومی
    • گفتگوی آزاد
    • فیلم و سریال
    • پرسش و پاسخ عمومی
  • Fallout انجمن فال اوت
  • Devil May Cry انجمن دویل می کرای
  • God of War انجمن گاد آو وار
  • Clash of Clans انجمن کلش آو کلنز
  • Tomb Raider انجمن توم رایدر
  • The Last of Us انجمن لست آو آس
  • Silent Hill انجمن سایلنت هیل
  • Far Cry انجمن فار کرای
  • Watch Dogs انجمن واچ داگز
  • Resident Evil انجمن رزیدنت اویل
  • Call of Duty انجمن کال آو دیوتی
  • Destiny انجمن دستینی
  • The Evil Within انجمن اویل ویتین
  • Batman Arkham انجمن بتمن آرکام
  • Halo انجمن هیلو
  • Metal Gear انجمن متال گیر
  • Dota انجمن سری Dota
  • Ratchet & Clank انجمن رچت و کلنک
  • Tom Clancy's The Division انجمن تام کلنسی
  • Dark Souls انجمن دارک سولز
  • Uncharted انجمن آنچارتد
  • Quantum Break انجمن کوانتوم بریک
  • Grand Theft Auto انجمن جی تی ای
  • Bioshock انجمن بایوشاک
  • Assassin's Creed انجمن اساسینز کرید
  • Elder Scrolls انجمن الدر اسکرولز
  • Battlefield انجمن بتلفیلد
  • Gears of War انجمن گیرز آو وار
  • Portal the Game انجمن پورتال
  • Half-Life انجمن هالف لایف
  • Horizon Zero Dawn انجمن هورایزن زیرو دان
  • the Witcher انجمن ویچر
  • Max Payne انجمن مکس پین
  • Rainbow Six انجمن رینبو سیکس
  • Battlefront انجمن استاروارز بتل‌فرانت
  • Zelda انجمن افسانه زلدا
  • Ghost Recon انجمن گوست ریکون
  • Splinter Cell انجمن اسپلینتر سل
  • Mario انجمن ماریو
  • The Walking Dead انجمن سری بازی مردگان متحرک
  • Mortal Kombat انجمن مورتال کامبت
  • Danganronpa انجمن دانگان‌رونپا
  • Red Dead انجمن Red Dead

شاخه‌ها

  • Trainers
  • Patches
  • Cracks and Fixes
  • Saves and Unlockers
  • Mods and Programs
  • Help and Walkthrogh

تقویم ها

چیزی برای نمایش وجود ندارد

چیزی برای نمایش وجود ندارد


گروه


نام اصلی :


محل سکونت :


AIM :


MSN :


توییتر :


یاهو مسنجر :


فیسبوک :


اینستاگرام :


Skype :


وب‌سایت :


درباره من


علاقمندی‌ها :


بازی‌های مورد علاقه :


شخصیت‌های مورد علاقه :


فیلم‌های مورد علاقه :


موبایل :


Graphic Card :


CPU :


RAM :


Hard Drive :


Motherboard :


Monitor :


Operating System :


PSN ID :


Xbox Live :


Xfire :


Steam ID :


Raptr ID :

185 نتیجه پیدا شد

  1. آیا

    Aya آیا اطلاعات بیوگرافی تولد 79-78 قبل از میلاد اسکندریه، پادشاهی بطلمیوسی ارتباطات بایک (شوهر) سابو (پدر شوهر) هریت (خاله) خمو (پسر) اطلاعات سیاسی اتحادها ملکه کلئوپاترای هفتم محفل اساسین‌ها در مصر محفل اساسین‌ها در رم اطلاعات در بازی دیده شده در اساسینز کرید ۲ اساسینز کرید اوریجینز اساسینز کرید: سوگند بیابان اساسینز کرید: کالکشن رسمی صداگذار آلیکس ویلتون ریگان آیا از اسکندریه یا آیای اسکندریه (انگلیسی: Aya of Alexandria) یک عامل یونانی-مصری زیر نظر کلئوپاترای هفتم، آخرین فرعون مصر باستان و همسر بایک بود. بعد اینکه او به مخفی شدگان ملحق شد و یک شعبه جدید در رم دایر کرد هویت و اسم خودش را هم به اسم جدید آمونت (Amunet) تغییر داد. محتویات زندگی در سیوا جنگ محفل نکات منابع زندگی در سیوا آیا یک یونانی-مصری دورگه بود که در سال ۷۸ یا ۷۹ قبل از میلاد در اسکندریه متولد گشت ولی در اوایل کودکی با خاله اش هریت به سیوا کوچ کرد. والدین او که محقق بودند در پایتخت ماندند.در سیوا، آیا به پسر محافظ شهر که بایک نام داشت نزدیک شد و وقتی پانزده ساله بودند هم ازدواج کردند.پدر بایک یعنی سابو به رابطه و این وصلت راضی نبود چون رویای آیا این بود که دوباره به اسکندریه برگردد و از طرفی دورگه بودن دختر باعث شود بایک تعالیمی که دیده را فراموش کند و فاسد شود. بعد از اینکه بایک سیوا را ترک کرد، آیا هم او را دنبال کرد تا در ماموریت او برای رسیدن به جواب هایی همراهی کند. این دو معشوق بالاخره کشف کردند که پدر بایک درواقع یک مدجای افسانه ای بوده در تعقیب یک قاتل مرگبار بوده است. آنها بعد از این از قاتلی که محفل باستانیان فرستاده بود فرار کردند و هر سه در بیابانی پناه گرفتند.سابو در اینجا تعالیمی که در طول سالها داده بود را به بایک یاداوری کرد و گفت که حالا این دو نفر آخرین مدجای‌هایی هستند که در مصر باقی مانده است. در روز بعد هم سابو شروع میکند به آموزش دادن بایک و آیا و تکنیک ها و تعلیمات جدیدی هم بازگو میکند. دست آخر اما قاتل محفل باستانیان یعنی بیون رد اینها را زد و پیدایشان کرد. او سابو را کشت ولی این دو هم در آخر این قاتل را در سیوا کشتند. آیا بعدتر متوجه شد که باردار است و تصمیم گرفت رفتن به اسکندریه و محقق شدن را فراموش کند.از طرفی هم او راه های مدجای ها را که شوهرش حالا در پیش گرفته بود رد میکرد. او مدتی بعد پسری به نام خمو به دنیا آورد. جنگ محفل چند وقت بعد آیا به عامل ملکه کلئوپاترای هفتم تبدیل شد و بایک را هم متقاعد کرد که همین کار را کند.او خیلی به ملکه وفادار بود و همین هم باعث تنش با بایک شده بود. به هر شکل اتحاد آنها وسیله ای شد که منجر به تاسیس محفل اساسین ها شد.بعد از مرگ پسرشان، بایک شروع به شکا و کشتن افرادی کرد که مظنون در ماجرای مرگ او بود. آیا هم کمک کرد که اتحاد محکمی بین کلئوپاترا و ژولیوس سزار برقرار شود.او به بایک هم کمک کرد که ملکه را قاچاقی به اسکندریه منتقل کند. یک سال بعد پیدا شدن مقبره اسکندر مقدونی، آیا در جنگی که در شهر بود مشارکت کرد.او میتوانست بطلمیوس سیزدهم را هم بکشد ولی این کار را نکرد و در عوض گذاشت که کروکدیل های رودخانه او را بخورند. آیا به سزار چاقو میزند بعد کمک به کلئوپاترا در رسیدن به تاج و تخت مصر، آیا و بایک فهمیدند که فلاویوس و سپتیموس که مسئول مرگ پسرشان بودند هم عضو محفل باستانیان هستند. چون هر دو مرد تحت حفاظت کلئوپاترا و سزار بودند، آیا و بایک تصمیم گرفتند خودشان دست به کار شوند و انتقام بگیرند.بعد از اینکه بایک فلاویوس را کشت، او و آیا محفل مخفی شدگان را برپا کردند و سپس از هم جدا شدند.بایک در مصر ماند و آیا با دو عضو مخفی شدگان بروتوس و کاسیوس به رم سفر کرد. در مارچ ۲۵، ۴۴ قبل از میلاد آیا سپتیموس را کشت و در قتل سزار هم کمک کرد.او سپس به مقابله با کلئوپاترا در اتاقش رفت ولی به احترام گذشته ای که داشتند او را نکشت و پیشنهاد داد به مصر برگردد. در ۱۲ آگوست، ۳۰ قبل از میلاد هم که آیا حالا به اسم آمونت شناخته میشد، به قصر کلسوپاترا در اسکندریه نفوذ کرد و او را با مار سمی کشت. وقتی آیا مرد، مومیایی اش در همان مقبره بایک قرار گرفت که ر میان مصریان سنت رایجی بوده است.او ولی در زمانی نامعلوم جسد مومیایی اش در چاهی می افتد که قرن ها بعد توسط لیلا حسن پیدا شد. نکات در بازی اساسینز کرید 2 یکی از نشانه های اساسینی که اتزیو پیدا میکند، نشان اساسین آمونت یا اساسین مصری است که همان آیا است. منابع Aya در اساسینز کرید ویکیا الگو:اساسینز کرید اوریجینز
  2. اسیوسا

    اسیوسا یک اساسین اهل هائیتی بود و در زمان انقلاب هائیتی فعالیت میکرد. در طول زنگی اش با کانر کنوی در ارتباط بود. او نوه ی آدواله بود. محتویات منابع منابع Eseosa در اساسینز کرید ویکیا
  3. بایک

    Bayek of Siwa وابستگی مدجای اساسین حضور اساسینز کرید اوریجینز صداگذار ابوبکر سلیم بایِک (Bayek) یا بایک از سیوا (Bayek of Siwa) آخرین مدجای عصر مصر باستان و از موسسان محفل مخفی شدگان بوده که بعدها به حالت کنونی محفل اساسین ها در آمده است. این اساسین در عصر آخرین فرعون مصر باستان یعنی کلئوپاترا فعالیت داشته و شوهر آیا، یکی از عوامل کلئوپاترا در اسکندریه هم بوده است. بایک و همسرش نقش مهمی در جنگ داخلی بین ملکه کلئوپاترا و برادرش بطلمیوس سیزدهم داشتند و در این ماجرا متوجه فعالیت محفل باستانیان شدند. او و آیا کارهای پایه ای برای تاسیس محفل مخفی شدگان انجام دادند و شعبه هایی در ممفیس و رم هم تاسیس کردند.آن ها با این کارشان باعث نفوذ پیدا کردن بیشتر محفل در سراسر جمهوری رم شدند. محفلی که برای آزادی مردم در مقابل محفلی که قصدش کنترل مردم بود می جنگید. محتویات اوایل زندگی مرگ خمو جستجو برای انتقام برگشت به سیوا به اسکندریه گنادیوس و یودوروس نکات منابع اوایل زندگی بایک پسر یک مدجای مصری به نام سابو و همسرش آهموس و اهل سیوا بود. گرچه پدرش مخالف بود ولی او بعدا با دختری اهل اسکندریه که در سیوا ساکن بود به اسم آیا ازدواج کرد.این دو بعدها صاحب پسری به اسم خمو هم شدند. بایک در سیوا با شخصی به نام هپزفا هم دوستی نزدیکی داشت. مرگ خمو در سال ۴۹ قبل از میلاد، محفل باستانیان به سیوا سفر کردند و بایک و پسرش خمو را دزدیدند، آن‌ها را به ورودی یک نهانگاه متعلق به ایسو آوردند که در زیر معبد آمون بود. در اینجا به بایک شئ اسرارآمیزی نشان دادند و او را تهدید کردند که به عنوان مدجای با تجربه درب نهانگاه را باز کند.بایک گرچه مدجای سیوا بود ولی هیچ اطلاعی از نهانگاه نداشت و قبل از اینکه بیشتر شکنجه شود، فرعون مصر بطلمیوس سیزدهم به معبد وارد شد.خمو سپس یک چاقو بلند کرد و پدرش را آزاد کرد و سپس به سراغ بقیه رفتند.خمو سپس به یکی از آنها حمله کرد که شخص حمله را دفع کرد و باعث کشته شدن خمو شد.بایک قبل از اینکه عکس العمل نشان بدهد توسط شخصی نقابدار بی هوش شد. جستجو برای انتقام مرگ خمو اثر شدیدی روی بایک داشت و او هدفش را شکار اعضای محفل باستانیان تعیین کرد.آیا هم که نمیتوانست با مرگ پسرش کنار بیاید به اسکندریه جایی که پسرعمویش فانوس جوان زندگی میکرد برگشت.بایک ولی جستجو در کل مصر را شروع کرد تا اطلاعات بیشتری از باستانیان به دست بیاورد. در نبود بایک هم هپزفا وظایف مدجای را از بایک تحویل گرفت و از سیوا محافظت میکرد.بعد از حدود یک سال جستجو،بایک موفق شد یکی از افراد باستانیان به اسم رودجک را پیدا کند که با اسم مستعار "هرون" شناخته می شد. او رودجک را تا هرم بنت سنفرو تعقیب کرد و کشت.در اینجا هم او با هیپاتوس، محافظ رودجک مواجه شد که طی زد و خوردی در نهایت او را هم کشت. بایک که اولین عضو باستانیان را کشته بود از هرم بیرون رفت تا جستجویش را دوباره شروع کند. او در طول سفرش به خاطر جراحاتی که داشت بی هوش شد که توسط نفرتاری پیدا شد و او را شفا داد. نفرتاری بعد از این بایک را به شهر برد تا زخم هایش را ببندد.مدتی بعد که بایک قدرتش را به دست آورد تصمیم گرفت به سیوا برگردد.چندماه بعد، بایک با هیپاتوس در حومه یک شهر قدیمی مواجه شد که از ماجرای هرم جان سالم به در برده بود و حالا برای انتقام بایک را پیدا کرده بود.در اواسط جنگ هیپاتوس چند بار به زمین کوبید که باعث شد کف بشکافد و هردویشان به خرابه های زیرزمینی سقوط کنند. جنگ این دو اینجا هم دنبال گردید که بایک پیشنهاد صلح داد.ولی هیپاتوس به نام افتخار صلح را رد کرد که درنهایت منجر به مرگش به دست بایک شد. او داشت از مقبره خارج میشد که متوجه دوستش هپزفا شد که با گروهی از سرباان متصل به رودجک می‌جنگید. برگشت به سیوا بعد از رفع خطر سربازان رودجک، مدجای به هدف سیوا مسیرش را دنبال کرد. او فهمیده بود که وطنش با حضور مادونامون با قبل فرق کرده است. مادونامون عضو محفلی به اسم ایبیس بود که در معبد آمون پایگاهی درست کرده بودند. بایک و دوستش درادامه به خانه هپزفا رفته و سربازی که برای کشتنشان فرستاده بودند را کشتند. در اینجا هم دوست قدیمی بایک یا رابیا زخم‌های او را مداوا کرد. هپزفا قبل از اینکه بایک با مادونامون مواجه شود از بایک خواست که شرایط جسمی و سلاح هایش را اول ارتقا بدهد. برای این کار هم بایک اول به آهنگر شهر کمک کرد که وسایلش را به دست بیاورد که دست یک نظامی فاسد بود. بعد از کمک به یک سیوایی دیگر، بایک به مقابله مادونامون رفت که به خاطر مرگ خمو، به دست بایک تا حد مرگ کنک خورد و مرد. او که حالا با کشتن یکی از افراد باستانیان سیوا را آزاد کرده بود به خانه هپزفا رفت تا بپرسد کجا می تواند آیا را پیدا کند. او سپس به بایک گفت به کتابخانه اسکندریه برود جایی که آیا اطلاعاتی از خودش و اینکه او هم در تعقیب افراد محفل باستانیان است را به بایک بدهد. به اسکندریه بایک بعد از عبور از بیابان به اسکندریه وارد شد و برای پیدا کردن آیا به کتابخانه اسکندریه رفت. در آدرس داده شده کنار مجسمه سراپیس بایک فانوس جوان، پسرعموی آیا را پیدا کرد. او بایک را به یک باغ و ورودی مخفی به محلی برد که آیا آنجا را پایگاه عملیات هایش مقرر کرده بود. آیا که بعد از مدت ها بایک را می دید بسیار خوشحال و استقبال گرمی از او کرد. او گفت که تا به حال دو نفر از افراد باستانیان یعنی اکتیون و کتیسوس را کشته است. بعد از این آیا یک برگه سلطنتی با نشان مار به بایک نشان داد که ارتباط دادگاه بطلمیوسی با محفل را فاش می کرد. او این اطلاعات را از آپولودوروس سیسیلی گرفته بود که از طرف کلئوپاترا جاسوس های را برای ردیابی باستانیان گمارده بود.بایک به کلئوپاترا اعتمادی نداشت ولی به تصمیم آیا اعتماد داشت. او سپس خنجر مخفی داریوش را به دست چپ بایک بست تا او با کمک آن آخرین عضو شناسایی شدن محفل یعنی یودوروس را به قتل برساند. آیا معتقد بود یودوروس همان ماری بوده که خمو را کشته است. آیا خنجر دیگر را برای خودش و ماموریتی برای کلئوپاترا نگه داشت. با این حال قبل از اینکه آیا بخواهد کاری کند توسط گنادیوس تحت تعقیب بود چون می خواست او را به جرم قتل هایی که مرتکب شده اعدامش کند. گنادیوس و یودوروس بایک در پی پیدا کردن گنادیوس به زندان آکرا نفوذ کرد و هدفش را کشت ولی او هشدار داد که افرادش بایک را در کل مصر تعقیب می کنند و انتقام مرگش را می گیرند. بایک بعد از این برای کشتن یودوروس که عضو دادگاه بطلمیوسی بود به قصر سلطنتی نفوذ کرد و در اتاق ریاست صندوقچه قفل شده ای پیدا نمود. بعد از پیدا کردن کلید و باز کردن صندوقچه، او سند پیدا کرد که به مادونامون اشاره می کرد، جایی که گفته شد یودوروس دارد فرعون بطلمیوس سیزدهم را تحت کنترل می گیرد و گنادیوس هم از مردم می پرسد که آیا را در کجا پیدا کند. با مطمئن شدن اینکه مار نهانگاه سیوا همان یودوروس بوده بایک به حمامی رفت که آیا گفته بود یودوروس را آنجا پیدا میکند. او تنها حوله و خنجر مخفی اش را میتوانست وارد کند. بعد از پیدا کردن یودوروس بایک تا سقف محل بالا رفت و از آنجا روی یودوروس پرید. یودوروس که برای نمردن میجنگید مقاومتش نتیجه دا و دست بالا را گرفت و داشت بایک را خفه میکرد. در اینجا بود که بایک از خنجر مخفی اش استفاده کرد که باعث قطع شدن انگشتش شد و البته یودوروس هم مرد. آخرین حرف یودوروس این بود که مار هیچ وقت نخواهد مرد. بایک هم از حمام بیرون آمد و جای انگشت قطع شده اش را با آتش سوزاند. او سپس پیش آیا رفت و گفت که گنادیوس را به خاطر تلاشش برای کشتن آیا و یودوروس را برای کشتن پسرشان کشته است که در نهایت باعث شد این دو پس از سال ها به این حس برسند که ماجرا ختم شده است. نکات بایک در زبان هیروگلیف به معنای «شاهین» یا «کرکس» است. بایک همچون الطائر، اتزیو آئودیتوره و اولین دو گرندپری، یک زخم روی لب‌هایش دارد. بایک همچون الطائر، برای استفاده از خنجر مخفی، یکی از انگشتان دست چپ خود را قطع کرده است. منابع Bayek در وب‌گاه ویکیا الگو:اساسینز کرید اوریجینز
  4. جک قاتل

    Jack the Ripper اطلاعات شخصی تولد نامشخص وایت‌چپل، لندن، بریتانیا مرگ ۱۸۸۸ وایت‌چپل، لندن، بریتانیا اطلاعات جانبی وابستگی اساسین‌ها روکس اطلاعات در بازی دیده شده در اساسینز کرید: سندیکا - جک قاتل (DLC) صداگذار الک نیومن جک قاتل (یا جک درنده) (انگلیسی: Jack the Ripper) که در اوایل جوانی بیشتر با نام جک جوان (Jack the Lad) شناخته می‌شد، یکی از اعضای محفل اساسین‌ها در لندن قرن ۱۹ بود که لقب خود یعنی درنده را به خاطر قتل‌های سریالی فجیعی دریافت کرده بود که منجر به شروع یک دوره وحشت عمومی در منطقه وایت‌چپل شده بود. بدنامی جک به خاطر قتل زن‌های جوانی بود که تا سال ۱۸۸۸ انجام داده بود. در اصل این زن‌ها، اساسین‌هایی بودند که به دستور جیکوب فرای و با لباس مبدل در پی جک بودند تا او را به خاطر روش‌های تند و افراطی که در محفل اساسین‌ها در پیش گرفته بود متوقف کنند. کشته شدن فجیع آن‌ها علاوه بر شروع دوران ترور و وحشت در وایت‌چپل لندن، باعث به خطر افتادن موقعیت و نفوذ محفل اساسین‌ها به عنوان حامی طبقه محروم جامعه نیز شده بود. محتویات معرفی بازگشت به لندن پاییز ترور مرگ پس از مرگ منابع معرفی جک در تاریخی نامشخص در منطقه وایت‌چپل شهر لندن متولد شد، جایی که در کنار مادرش زندگی می‌کرد تا اینکه توسط تمپلارهای کرافورد استاریک کشته شد. شوک شدیدی که به کودک در اثر مرگ مادرش وارد شده بود باعث شد تا درنهایت به تیمارستان لمبث فرستاده شود تا از وی نگهداری شود. با این حال روش‌های درمانی ضعیف و سهل‌انگارانه این تیمارستان سطح پایین باعث بی‌ثباتی روحی بیشتر جک شد. پس از کشته شدن استاریک در سال ۱۸۶۸، او از تیمارستان آزاد شد و جیکوب فرای به عنوان رهبر گروه روکس که ماهیت اساسین‌ها را داشت جذب شد تا به عنوان یک اساسین در محفل آموزش ببیند. حدود سال ۱۸۷۳، جک همراه با جیکوب و تعدادی اساسین کارآموز دیگر به هندوستان رفت تا از جدیدترین تاکتیک‌های وحشت‌آفرینی اساسین‌های هندی بیشتر بیاموزد. خواهر دوقلوی جیکوب یعنی ایوی فرای از مدتی قبل به محفل اساسین‌های هندی پیوسته بود. بازگشت به لندن مدتی پس از بازگشت دوباره به لندن، جک به جیکوب خیانت کرد و توسط او مجروح شد. جک که دیدگاه بسیار افراطی نسبت به عقیده اساسین‌ها داشت شروع به ترویج این عقاید کرد. جیکوب نیز درنهایت کنترل گروه روکس را از دست داد و قدرت در گروه توسط جک غصب شد. در یک اقدام تلافی‌جویانه، جیکوب چند نفر از کارآموزان زن وفادار به خودش را با لباس مبدل دنبال جک فرستاد. با این وجود این یک تلاش بیهوده بود و جک همه زن‌های فرستاده شده را به شکل فجیعی به قتل رساند؛ رویدادی که باعث شروع دوره‌ای از وحشت در تاریخ لندن شد که به "پاییز ترور" مشهور است. در این دوره، وایت‌چپل به خاطر فعالیت‌های جک و طرفدارانش به منجلابی از جرم‌ها و قتل‌ها تبدیل شد. او قربانیان خود را بی‌رحمانه تکه تکه می‌کرد و از همین رو به "جک درنده" (Jack the Ripper) مشهور گردید. پاییز ترور در طول دورانی که به پاییز ترور مشهور شده بود، جک اساسین‌های تازه‌کاری چون ماری آن نیکولز، آنی چپ‌من، الیزابت استراید و کاترین ایدوز را که مخفیانه توسط جیکوب فرستاده شده بودند کشت. با انجام این قتل‌ها، جک لقب درنده را در میان مردم کسب کرد و از همین رو تلاش کرد با جلب توجه رسانه‌ها توجه حتی بیشتری کسب کند. به طور خاص، توجه او به آرتورز ویورزبروک روزنامه‌نگار جلب شد که پشتیبان محفل اساسین‌ها بود. او از طریق ربودن پسر آرتور، او را تحت فشار قرار داد تا نامه‌های خطاب به عمومش را در نشریه چاپ کند. از همین طریق، جیکوب که در پی جک پیش از این ناکامی سنگینی را تجربه کرده بود این بار تلاش کرد تا با ویورزبروک در این باره صحبت کند. با این حال این ملاقات با پیش‌بینی جک صورت گرفت. به این ترتیب جک که در کمین جیکوب بود پس از یک تعقیب و گریز موفق شد منتور سابق خود را در یک مبارزه شکست داده و او را در سلولی در زیرزمین تیمارستان لمبث زندانی کند. پیش از ربوده شدن، جیکوب اما نامه‌ای به خواهرش ایوی فرستاده بود تا با توجه به شرایط او را ترغیب به بازگشت به لندن کند. مدتی پس از بازگشت ایوی، او شروع به ردگیری سرنخ‌های مرتبط با جیکوب و جک کرد که با پیشبرد کار، جک از اختلال‌های پیش آمده در برنامه‌هایش آگاه شد. با این حال او تا زمان کشته شدن یکی از مهم‌ترین متحدانش یعنی اولوین اورز به دست ایوی در سایه نقشه‌هایش را پیش می‌برد. با مرگ اورز، جک تمام ساکنان عمارت او را قتل عام کرد. با این حال ایوی از این واقعه جان سالم به در برده بود. به عنوان یکی از برنامه‌هایش، جک تعداد زیادی گروگان را در یک کشتی بزرگ از کار افتاده زندانی کرد و آن‌ها را مجبور کرد که به خانواده‌هایشان نامه بنویسند. در این نامه‌ها، گروگان‌ها شرایط ملاقات مجدد را کشته شدن یکی از عزیزانشان به دست خانواده‌ها ذکر می‌کردند. با این حال این برنامه نیز با مداخله ایوی فرای ناکام ماند؛ زمانی که او با پیگیری سرنخ‌ها کشتی را پیدا، به آن نفوذ و پس از کشتن رئیس زندان‌بان‌ها پلیس را در جریان ماجرا قرار داد. با آگاهی از شرایط، چک باز هم راه حل را در یک قتل عام دیگر دید، جایی که تمامی شاهدان و ارتباطات که او را به محفل اساسین‌ها متصل می‌کرد را از بین برد تا از محفل و عقیده جدید افراطی خود حفاظت کرده باشد. مرگ جک که از پیشرفت ماموریت ایوی آگاه بود، چند قدم جلوتر و در تیمارستان لمبث طرح بعدی خود را اجرا کرد؛ جایی که می‌دانست ایوی برای نجات برادر دوقلویش به آن نفوذ خواهد کرد. او سرنخ‌هایی از مادر خودش، نحوه کشته شدنش و محل نگه‌داری‌اش در تیمارستان را برای ایوی باقی گذاشت تا توسط او کشف شود. او همچنین کارکنان برجسته تیمارستان را نیز به روش خود به قتل رساند؛ از جمله پرستار سوءاستفاده‌گر دوران کودکی‌اش، یکی از دکترها و مدیر بیمارستان تا توسط ایوی کشف شود. او در ادامه همه سوابقی که به اقامت دوران کودکی‌اش مربوط می‌شد را نیز نابود کرد. علاوه بر این، جک برای کم کردن سرعت پیشروی ایوی همه بیماران ساکن در آنجا را آزاد کرده بود. با این حال ایوی در کار خود مصمم بود و درنهایت با جک روبرو شد. در مبارزه بین این دو، جک از قدرت بالا و مهارت‌های غیرقابل پیش‌بینی‌اش به خوبی استفاده کرد ولی این درنهایت ایوی بود که موفق شد با خنجر خود جک او را از پای دربیاورد. جک پیش از مرگ به ایوی گفت که مشخص شد فرقی بین او و ایوی وجود ندارد. پس از مرگ جک و طرفدارانش، دوران وحشت عمومی در وایت‌چپل به پایان رسید. پس از مرگ پس از مرگ جک، هویت واقعی او و حتی اینکه درواقع او کشته شده است توسط پلیس لندن هرگز فاش نشد. این به خاطر درخواست ایوی از فردریک آبرلین رئیس پلیس لندن بود که با محفل اساسین‌ها متحد بود. هدف ایوی از پنهان ماندن هویت جک درواقع به خطر نیافتادن موقعیت محفل اساسین‌ها بود. منابع جک قاتل (DLC) در اساسینز کرید: سندیکا Jack the Ripper در وب‌گاه اساسینز کرید ویکیا
  5. آن بونی (انگلیسی: Anne Bonny) یک دزد دریایی ایرلندی بود که در اوایل قرن ۱۸ در آب‌های کارائیب فعالیت می‌کرد. بونی در دوره‌ای از زندگی خود با دزد دریایی ادوارد کن‌وی همراه شد و او را به عنوان دستیار کشتی همراهی کرد. او ابتدا به عنوان یک گارسون جوان در میخانه ناسائو کار می‌کرد که با دزدان دریایی مشهوری چون ادوارد تیچ (ریش سیاه)، جک راکهام، ماری رید و ... آشنا شد. او دزدی دریایی را زمانی که با راکهام و جیمز کید (در اصل ماری رید) همراه شد شروع کرد و به عنوان خدمه در کشتی کوچک راکهام حضور داشت. هدف او نیز همچون دیگر دزدان دریایی سرقت‌های متوالی کشتی‌های تجاری و ذخیره طلا برای روزهای بازنشستگی و ادامه زندگی بود. با این وجود کشتی راکهام توسط نیروی دریایی سلطنتی بریتانیا محاصره شد و گرچه بونی، ماری رید و یک خدمه دیگر مقاومت کردند ولی بقیه خدمه به دلیل مستی زیاد بدون هیچ مقاومتی دستگیر شدند. به این ترتیب پس از تسخیر کشتی، بونی نیز همراه با بقیه درنهایت دستگیر شد. او و ماری رید در یک جلسه دادگاه در کینگستون حضور داشتد و درحالی که قاضی درنهایت حکم اعدام آن دو را صادر کرد، این دو ادعا کردند که باردار هستند و دادگاه نمی‌تواند زن را با بچه اعدام کند. همین ادعا باعث شد که اجرای حکم به تاخیر بیافتد. این دقیقا زمانی بود که ادوارد کن‌وی نیز برای دادرسی به همین دادگاه آورده شده بود. پس از این درحالی که آه تابای و کن‌وی به زندان نفوذ کردند، آن‌ها موفق شدند بونی را نجات دهند ولی ماری به خاطر وضعیت سلامتی‌اش درگذشت. بونی پس از این به خاطر مرگ بچه تازه به دنیا آمده‌اش و همچنین از دست دادن بسیاری از دوستان خود دچار افسردگی شد. در این زمان کن‌وی با اوصحبت کرد و او را متقاعد به پیوستن به او در کشتی جک‌داو کرد. در سال ۱۷۲۲ و زمانی که ادوارد قصد برگشتن به انگلستان را داشت، بونی از ترک آنجا خودداری کرد و ترجیح داد در کارائیب باقی بماند. برای مشاهده ی مقاله اینجا را کلیک کنید
  6. آن بونی

    Anne Bonny اطلاعات شخصی تولد ۸ مارس ۱۷۰۲ کین‌سیل، پادشاهی ایرلند مرگ ۱۷۴۳ اطلاعات جانبی وابستگی دزدان دریایی اساسین‌ها اطلاعات در بازی دیده شده در اساسینز کرید ۴: پرچم سیاه اساسینز کرید: پرچم سیاه اساسینز کرید: خاطرات صداگذار سارا گرین آن بونی (انگلیسی: Anne Bonny) یک دزد دریایی ایرلندی بود که در اوایل قرن ۱۸ در آب‌های کارائیب فعالیت می‌کرد. بونی در دوره‌ای از زندگی خود با دزد دریایی ادوارد کن‌وی همراه شد و او را به عنوان دستیار کشتی همراهی کرد. او ابتدا به عنوان یک گارسون جوان در میخانه ناسائو کار می‌کرد که با دزدان دریایی مشهوری چون ادوارد تیچ (ریش سیاه)، جک راکهام، ماری رید و ... آشنا شد. او دزدی دریایی را زمانی که با راکهام و جیمز کید (در اصل ماری رید) همراه شد شروع کرد و به عنوان خدمه در کشتی کوچک راکهام حضور داشت. هدف او نیز همچون دیگر دزدان دریایی سرقت‌های متوالی کشتی‌های تجاری و ذخیره طلا برای روزهای بازنشستگی و ادامه زندگی بود. با این وجود کشتی راکهام توسط نیروی دریایی سلطنتی بریتانیا محاصره شد و گرچه بونی، ماری رید و یک خدمه دیگر مقاومت کردند ولی بقیه خدمه به دلیل مستی زیاد بدون هیچ مقاومتی دستگیر شدند. به این ترتیب پس از تسخیر کشتی، بونی نیز همراه با بقیه درنهایت دستگیر شد. او و ماری رید در یک جلسه دادگاه در کینگستون حضور داشتد و درحالی که قاضی درنهایت حکم اعدام آن دو را صادر کرد، این دو ادعا کردند که باردار هستند و دادگاه نمی‌تواند زن را با بچه اعدام کند. همین ادعا باعث شد که اجرای حکم به تاخیر بیافتد. این دقیقا زمانی بود که ادوارد کن‌وی نیز برای دادرسی به همین دادگاه آورده شده بود. پس از این درحالی که آه تابای و کن‌وی به زندان نفوذ کردند، آن‌ها موفق شدند بونی را نجات دهند ولی ماری به خاطر وضعیت سلامتی‌اش درگذشت. بونی پس از این به خاطر مرگ بچه تازه به دنیا آمده‌اش و همچنین از دست دادن بسیاری از دوستان خود دچار افسردگی شد. در این زمان کن‌وی با اوصحبت کرد و او را متقاعد به پیوستن به او در کشتی جک‌داو کرد. در سال ۱۷۲۲ و زمانی که ادوارد قصد برگشتن به انگلستان را داشت، بونی از ترک آنجا خودداری کرد و ترجیح داد در کارائیب باقی بماند. محتویات معرفی دزدی دریایی دستیار ادوارد در عرشه جک‌داو جزیره ایناگوآ منابع معرفی آن بونی (Anne Bonny) در ۲ مارس ۱۷۰۲ از یک وکیل ایرلندی و مستخدمش در کین‌سیل ایرلند جنوبی متولد شد. آن بونی زندگی سختی درجوانی داشت زمانی که خانواده‌اش به کارولینای جنوبی مهاجرت کردند. او نیز مدتی بعد با یک ملوان از طبقه فرودست جامعه به نام جیمز بونی ازدواج کرد و از آن پس به یک زندگی ماجراجویانه در آب‌های کارائیب ترغیب شد. این دو درنهایت در سال ۱۷۱۶ به ناسائو رسیند، جایی که هیچ کدام ایده روشنی برای گذران زندگی نداشتند. جیمز مدتی بعد یک کار در مزرعه شکر پیدا کرد درحالی که آن بیشتر وقت خود را به رویاپردازی می‌پرداخت. به دلیل زیبایی که داشت، توجه بسیاری از مردم را جلب می‌کرد و همین هم باعث شد که رفته رفته رابطه‌اش با جیمز تیره شود و پس از یک سال به فروپاشی انجامید. پس از رفتن جیمز، آن نام خانوادگی خود یعنی بونی را نگه داشت و با افزایش روحیه و حس اجتماع‌پذیری موفق شد یک کار به عنوان متصدی میخانه‌ای قدیمی در ناسائو پیدا کند. او به تدریج در این محل با دزدان دریایی مشهوری مواجه شد که در ادامه زندگی او را تغییر داد. ادوارد ریش‌سیاه، چارلز وین، ادوارد کن‌وی، بنجامین هورنیگولد، جیمز کید، جک راکهام و دیگر دزدان دریایی مشهور از جمله کاپیتان‌های مشهوری بودند که بونی آن‌ها را ملاقات کرد و البته آخری یعنی راکهام بود که به او ابراز علاقه کرد. بونی در این زمان پیشنهاد راکهام را جدی نگرفت ولی در جولای ۱۷۱۸، زمانی که راجرز به ناسائو رسید راکهام با دادن یک تپانچه سرپر قدیمی به عنوان هدیه از او خواستگاری کرد. در نهایت نیز بونی مجذوب راکهام شد و با او ازدواج کرد. گرچه او به زودی یک دوستی نزدیک با جیمز کید هم شروع کرده بود که با عصبانیت راکهام مواجه شد. راکهام در این زمان قصد درگیری با کید را داشت ولی کید از آنجایی که قصد نداشت خود را وارد یک دعوای بی‌معنی کند، هویت واقعی خود به عنوان یک زن را برای همه فاش و خودش را ماری رید معرفی کرد که مدت‌ها با مهارت با اسم و لباس مردانه در کارائیب فعالیت می‌کرده است. مدتی بعد شوهر قبلی او جیمز همراه با وودز راجرز به جزیره برگشت و متوجه رابطه آن با راکهام شد. او که از این کار بونی عصبانی شده بود تلاش کرد او را بازداشت و شلاق بزند. در عوض بونی پیشنهاد طلاق رسمی داد. درحالی که راکهام حاضر بود برای این کار پول بپردازد اما جیمز از پذیرفتن این پیشنهاد خودداری کرد. دزدی دریایی با توجه به عدم توافق، در ۲۲ آگوست ۱۷۲۰ بونی و راکهام تصمیم گرفتند همراه با ماری رید از جزیره فرار کنند. آن‌ها برای این کار تعدادی خدمه جذب و با ربودن یک کشتی کوچک به نام ویلیام از ناسائو فرار کرده و زندگی دزدی دریایی را در پیش گرفتند. این سه برنامه داشتند ظرف مدت کوتاهی با چند دزدی خوب از کشتی‌های تجاری به طلای کافی دست یافته و زندگی جدیدی شروع کنند اما کشتی آن‌ها به زودی مورد حمله قایق جنگی قرار گرفت که فرماندار جامائیکا نیز در آن حضور داشت. با توجه به اینکه در کشتی راکهام بیشتر خدمه مست بودند مقاومت کمی هم از خود بروز دادند ولی با این وجود تنها سه خدمه یعنی ماری، آن بونی و یک مرد ناشناس با همه توان به دفاع از کشتی پرداختند. با این وجود اما خدمه زنده کشتی از جمله ماری رید، آن بونی و راکهام دستگیر و در پورت رویال زندانی شدند. راکهام در ۱۸ نوامبر پس از رای دادگاه به جرم دزدی دریایی اعدام شد. ده روز بعد، در دادگاه بعدی درحالی که قاضی به همان جرایم حکم اعدام برای ماری و آن صادر کرده بود، این دو ادعا کردند که باردار هستند و دادگاه نمی‌تواند زن را با بچه اعدام کند. همین ادعا باعث شد که اجرای حکم به تاخیر بیافتد. این دقیقا زمانی بود که ادوارد کن‌وی نیز برای دادرسی به همین دادگاه آورده شده بود. تقریبا ۴ ماه بعد بچه ماری به دنیا آمد ولی از و گرفته شد ولی آن بونی هنوز مدت بیشتری تا به دنیا آوردن بچه‌اش زمان دراختیار داشت. در حالی که دوران زندان این دو همچنان ادامه داشت و به خاطر شرایط وخیم سلامتی که برای ماری پیش آمده بود، بونی از زندان‌بان خواست تا به وضعیت دوستش رسیدگی کنند. در این زمان بود که ادوارد کن‌وی و منتور محفل اساسین‌ها به زندان نفوذ کرده و پس از کشتن نگهبانان این دو را آزاد کردند. گرچه بونی با وجود بارداری شرایط بهتری داشت و توسط تابای به بیرون از زندان برده شد ولی ماری شرایطش وخیم‌تر بود و ادوراد درنهایت موفق نشد او را زنده به خارج از زندان بیاورد. پس از این خبر، تابای با کن‌وی خداحافظی کرد و بونی را که در دوره نزدیک زایمان بود با خود به مقر محفل اساسین‌ها در جزیره تولوم برد. در تولوم، بونی بچه پسر خود را به دنیا آورد ولی او نیز پس از چند روز درگذشت و آن بونی را وارد یک دوره سخت افسردگی و تنهایی کرد. مدتی بعد و پس از ملاقات دوباره با کن‌وی در تولوم، او شرایط غم‌انگیز مشابهی را در ادوارد دید که بیشتر دوستان و نزدیکانش کشته شدند. دستیار ادوارد در عرشه جک‌داو پس از جدایی ادواله و پیوستنش به محفل اساسین‌ها، ادوارد کن‌وی از آن بونی خواست تا به عنوان دستیار کاپیتان روی کشتی جک‌داو حضور داشته باشد. به این ترتیب لونی با قبول این مسئولیت ادورد را در پیدا کردن بارتولومئو روبرتز و یک رصدخانه افسانه‌ای حمایت کرد. در حالی که این دو با قایق به سمت کینگستون می‌رفتند، ادوارد از خاطراتش در زمان همراهی ماری و راکهام شنید. هدف آن‌ها از ورود به کیتگستون پیدا کردن و کشتن وودز راجرز بود و برای این کار ادوارد و آن به دفتر اساسین‌های این شهر رفتند. آنتو رئیس دفتر اساسین‌های کینگستون به این دو گفت که راجرز قصد برگشتن به لندن را دارد ولی پیش از این کار یک مهمانی برگزار خواهد کرد. پس از اینکه آنتو گفت راجرز در لندن با پادشاه ملاقات خواهد کرد بونی اضافه کرد که پادشاه احتمالا از ان ناراضی هست که چرا تمپلارها موفق نشده‌اند دزدان دریایی کارائیب را به کلی پاکسازی کنند. پس از این بونی در دفتر اساسین‌ها باقی ماند تا ادوارد از طریق تعقیب یک دیپلمات ایتالیایی وارد جشن شده و رابرتز را به قتل برساند. پس از مشخص شدن موقعیت بارتولومئو روبرتز، کاپیتان کن‌وی سرنخ جدید خود یعنی رفتن به پرینسیپه آفریقا را پیگیری کرد و بونی نیز به عنوان دستیار او در کشتی جک‌داو حضور داشت. پس از این آن‌ها رانجام رویال فورچون را پیدا کرده و آن را تعقیب کردند. در اینجا بونی گرچه پیشنهاد داد بهتر نیست کشتی آن‌ها را همراه با روبرتز برای همیشه غرق کنند؟ در پاسخ کن‌وی گفت که روبرتز شئ باارزشی دراختیار دارد که حتما باید آن را پس بگیرد. در یک نبرد دریایی، جک‌داو رویال فورچون را متوقف کرد و در ادامه با ورود ادوارد به کشتی، او روبرتز را کشت و آن شئ باستانی یعنی جمجمه شیشه‌ای را به دست آورد. پس از پایان این ماموریت، این دو همراه خدمه با جک‌داو به ناسائو برگشتند تا تورس آیالا را پیدا کنند. در اینجا نیز این دو به دفتر اساسین‌های شهر رفتند و پس از صحبت درحالی که ادوارد برای پیدا کردن تورس به قلعه فرماندار نفوذ کرده بود، بونی در دفتر اساسین‌ها باقی مانده بود. پس از بازگشت کن‌وی، او اطلاع داد که تورس پیش از این به سمت رصدخانه رفته و به این ترتیب این دو نیز به همانجا رفتند. پس از رسیدن، بونی پرسید که چرا جمجمه بلورین را با خود آورده درحالی که ممکن است دقیقا نقشه تورس برای به دست آوردن این شئ نیز همین باشد. ادوارد در پاسخ گفت شئ را آورده تا استاد اعظم تمپلارها را بیش از این دست بیاندازد! در مسیر جنگلی و پر خطر رسیدن به رصدخانه، بونی نیز ادوراد را همراهی کرد ولی کاپیتان کن‌وی در فواصلی از آن می‌خواست عقب بماند تا مسیر را پاکسازی و برای عبور امن کند. این دو درنهایت به ورودی رصدخانه متعلق به تمدن اولیه رسیدند و درحالی که کن‌وی خودش وارد محل شد از بونی خواست بیرون مانده و از جمجمه بلورین محافظت کند. پ از این زمانی که ادوارد در داخل رصدخانه موفق شد استاد اعظم را به قتل برساند، بونی همراه با تابای و ادواله وارد رصدخانه شدند. در اینجا تابای جمجمه را مجددا درجایی که باید برای همیشه باقی بماند قرار داد. جزیره ایناگوآ مدتی بعد، ادوارد و بونی به جزیره ایناگوآی بزرگ برگشتند. کاپیتان کن‌وی با توجه به نامه‌ای که گرفته بود منتظر ورود دختر کوچکش جنیفر اسکات بود. ادوارد که قصد داشت پس از این به انگلستان برگردد، آن بونی را هم دعوت کرد تا همراه او کارائیب را ترک کند. با این حال بونی گفت که انگلستان بدترین جا برای یک ایرلندی است و از طرف دیگر مدت‌هاست که کارائیب خانه اصلی او شده است. او همچنین از بونی پرسید که آیا قصد پیوستن به اساسین‌ها را دارد؟ آن در پاسخ گفت که گرچه با عقیده آن‌ها احساس نزدیکی می‌کند ولی اعتقاد لازم را برای ملحق شدن به محفل اساسین‌ها ندارد. بونی پس از این ادوارد را یک مرد خوب توصیف کرد که به همین دلیل می‌تواند پدر خوبی هم برای دخترش باشد. با ورود کشتی حامل جنیفر اسکات، ادوارد درحالی به استقبال دخترش رفت که آن بونی ترانه "دوری شیشه‌ای" را می‌خواند. منابع Anne Bonny در وب‌گاه اساسینز کرید ویکیا
  7. ماری رید

    Mary Read اطلاعات شخصی تولد ژانویه ۱۶۸۵ انگلستان مرگ آوریل ۱۷۲۱ زندان پورت رویال، جامائیکا اطلاعات جانبی وابستگی ارتش بریتانیا اساسین‌ها دزدان دریایی اطلاعات در بازی دیده شده در اساسینز کرید ۴: پرچم سیاه صداگذارها اولیویا مورگان ماری رید (انگلیسی: Mary Read) یک دزد دریایی انگلیسی در قرن هفده میلادی و همچنین یکی از اعضای محفل اساسین‌ها بود. او در این محفل توسط منتور آه تابای جذب و آموزش دید. ماری همچنین یکی از بنیانگذاران "جمهوری دزدان دریایی ناسائو" نیز بوده است. به منظور تسهیل کارهایش به عنوان یک دزد دریایی، او با هویت جعلی جیمز کید، پسر دزد دریایی مشهور یعنی ویلیام کید در آب‌های کارائیب دریانوردی می‌کرد. محتویات معرفی زندگی دزدی دریایی تولوم و سیج در تعقیب لورنس پرینس دوره بی‌ثباتی دستگیری و محاکمه منابع معرفی ماری رید (Mary Read) در حدود سال ۱۶۸۵ در انگلستان متولد شد. طبق نظر چارلز جانسون نویسنده کتاب تاریخ عمومی دزدان دریایی، مادر ماری او را از سنین کودکی با لباس‌های پسرانه می‌پوشانده تا او را به عنوان پسر شخص دیگری جا بزند ولی طبق بیشتر نوشته‌های آن کتاب، مشروعیت همین نظریه نیز اثبات نشده است. در سال‌های نوجوانی به عنوان یک ملوان همچون بسیاری از انگلیسی‌های دیگر آن دوران زندگی دریایی را انتخاب و به زودی موقعیتی برای خود در نیروی دریایی سلطنتی پیدا کرد. اودر اینجا با اولین شوهر خود که یک فلاندرزی بود آشنا شد ولی ندکی پس از ازدواج کشته شد. با توجه به اینکه دیگر دلبستگی در او در اروپا باقی نمانده بود، به سمت سرزمین‌های بر جدید حرکت کرد و در آنجا تصمیم گرفت لباس پوشیدن و عمل کردن مثل یک مرد را تمرین کند. او در اینجا بود که نام جیمز کید (James Kidd)، پسر نامشروع دزد دریایی مشهور یعنی ویلیام کید را برای خود انتخاب کرد. مدت کوتاهی پیش از آنکه دزدان دریایی، جزیره ناسائو را به عنوان جمهوری دزدان دریایی ناسائو نام‌گذاری کنند، ماری در جامائیکا با آه تابای، منتور محفل اساسین‌ها ملاقات کرد. پس از این او باورهای تابای و محفل را حکمت‌آمیز دید و به عنوان یک اساسین به محفل اساسین‌های کارائیب پیوست. زندگی دزدی دریایی در سال ۱۷۱۵، ماری با اسم مستعار و لباس‌های مردانه جیمز کید با کاپیتان ادوارد کن‌وی، ادوارد تاچ و بنجامین هورنیگولد در ناسائو ملاقات کرد. او متوجه لباس متفاوت ادوارد کن‌وی که یک لباس فرم در محفل اساسین‌ها بود شد و از او پرسید که چطور این لباس را پوشیده است. کن‌وی در پاسخ گفت که لباس را از یک جسد برداشته. با این حال واقعیت این بود که لباس متعلق به یک اساسین به نام دانکن والپول بوده و ادوارد پس از کشتن او لباس را دزدیده بود. والپول گرچه در زمان مرگ درحال خیانت به اساسین‌ها و کمک به تمپلارها بود ولی کن‌وی به کل از ماجراهای اساسین-تمپلار بی اطلاع بود و تنها به عنوان یک دزد دریایی، شخصی را کشته و لباسش را دزدیده بود. پس از آگاهی کاپیتان کن‌وی در مورد محل مرموزی به نام رصدخانه و صحبت در این زمینه، کید به او گففت که این محل مثل چشمه آب حیات یا ال دورادو یک افسانه است. مدتی بعد کن‌وی به دعوت کید به جزایر آندریاس رفت تا همراه با او به یک مزرعه پرسود حمله کنند. از اینجا به بعد یک دوستی نزدیک میان این دو دزد دریایی ایجاد شد. پس از این و زمانی که نیروهای دزدان دریایی ناسائو را به تسخیر خود درآوردند، کن‌وی، تاچ، هورنیگولد و کید بار دیگر در این جزیره ملاقات کردند تا درباره چگونگی حفاظت از جمهوری دزدان دریایی ناسائو از خطر بازپس‌گیری مجدد توسط بریتانیایی‌ها مشورت کنند. پیشنهاد تاچ گرفتن یک کشتی جنگی از نوع گالیون از اسپانیایی‌ها بود که در این زمینه کن‌وی با کشتن ژولین دو کاس به او کمک کرد. پس از اینکه کن‌وی جزیره ایناگوآی بزرگ را به عنوان مرکز فعالیت‌هایش تصاحب کرد، کید نیز به آنجا رفت تا یک سری آثار و بقایای تمدن مایاها را در این جزیره به او نشان بدهد. او در ادامه یکی از استوانه‌های تمدن مایا را به کن‌وی نشان داد که بیشتر شبیه یک پازل بود. با این حال ن‌وی به خاطر داشتن حس عقابی قادر بود پازل را حل کند که توجه ماری را جلب کرد چون این خصیصه یک نوع ویژگی منحصر به فرد در میان اساسین‌ها محسوب می‌شد. کید نیز این ویژگی را داشت و از آن با عنوان روشنایی زندگی نام می‌برد هرچند کن‌وی ترجیح می‌داد نام آن را حس ششم یا استفاده همزمان از تمم حواس پنج‌گانه بگذارد. پس از این جیمز کید چند لوکیشن از محل‌های نگهداری آیتم‌های جایزاه‌ای را به ادوارد نشان داد. زمانی که در عمارت دو کاس نقشه‌های مرتبط با اساسین‌ها و تمپلارها مشاهده شد، ادوارد اعتراف کرد که یک نقشه محفل اساسین‌ها را به تمپلارها فروخته است و ماری نیز به او گفت باید خودش به اساسین‌های که هدف قرار خواهند گرفت در این زمینه هشدار بدهد. زمانی که کید درحال ترک ایناگوآ بود، ادوارد گفت می‌داند که او هم از وجود محلی به نام رصدخانه مطلع است. در پاسخ کید از ادوارد خواست در چند هفته آینده به تولوم بیاید. تولوم و سیج چند هفته بعد، کید با ادوارد در نزدیکی یک پایگاه اساسین‌ها در تولوم ملاقات کرد. در اینجا ادوارد شدیدا از کید عصبانی بود که او را وادار کرده مخفیانه و بدون دیده شدن از میان نگهبانان اساسین بگذرد و خود را به او برساند. در ادامه منتور محفل یعنی آه تابای به این ملاقات پیوست و هرچند از اینکه نقشه محل فعالیت‌ها را به تمپلارها فروخته عصبانی بود ولی از استعداد بالای ادوارد شگفت زده بود. ماری در این زمان به تابای گفت که کاپیتان کن‌وی "حس مخصوص" را دارد و از او خواست اجازه دهدکن‌وی را به معبد مهم و مخفی مایایی‌ها در تولوم ببرد. پس از اشاره به سیج ادوارد ادعا کرد که اگر بارتولومئو روبرتز را از نزدیک ببیند هویت او را خواهد شناخت. پس از این ماری و ادوارد به سمت معابد مخفی مایایی رفتند و در طول مسیر، او از عقیده و ایده‌آل‌های محفل اساسین‌ها با ادوارد صحبت کرد. ادوارد از "هیچ چیز درست نیست، هر چیزی امکان‌پذیر است" بخش دوم را پسندید که کید در پاسخ به او گفت پس درواقع کاملا هم متوجه مفهوم آن نشده است. او همچنین به ادوارد گفت اساسین‌ها پس از وقایع هاوانا قصد کشتن کن‌وی را داشتند که فقط به خاطر درخواست او این ماموریت در محفل لغو شده است. در داخل معبد، کید و ادوارد درنهایت موفق می‌شوند مسیر ورودی را که توسط یک مجسمه از یک سیج (که دقیقا شبیه روبرتز است) مسدود شده باز کنند. در بازگشت از معبد مایا، کید و کن‌وی مطلع شدند که سربازان بریتانیایی به جزیره حمله و اساسین‌ها را کشته یا اسیر کرده‌اند. این دو به این ترتیب به سایر اساسین‌ها کمک کرده و با بریتانیایی‌ها جنگیدند. پس از پایان این ماجرا و نجات اسرای بازمانده، کید یک تاجر برده مشهور و از اهداف اساسین‌ها یعنی لورنس پرینس را شناسایی کرد که جزیره را با کشتی خود ترک کرده بود. پیش از اینکه ادوارد تولوم را ترک کند، کید در معبد مایا با او درباره تاریخچه نبرد طولانی میان اساسین‌ها و تمپلارها نیز صحبت کرد و اینکه خودش چطور به محفل اساسین‌ها ملحق شده است. در حالی که او یک درب در داخل این معبد را به او نشان داد که نیاز به لوح‌های مایایی برای باز شدن داشتند، کید ادوارد را تشویق به پیدا کردن لوح‌های سنگی کرد. در تعقیب لورنس پرینس یک سال بعد، درحالی که ماری تعقیب پرینس را تا رسیدن به کینگستون ادامه داده بود، متوجه حضور کاپیتان کن‌وی در این جزیره شد که دقیقا با همین هدف در پی تاجر برده مشهور بود. در این زمان ادوارد از تورس آیالا به عنوان طعمه رسیدن به پرینس استفاده کرده بود و درحالی که آن دو به سمت عمارت پرینس درحال حرکت بودند، کید و کن‌وی نیز آن‌ها را تعقیب کردند. هدف کید کشتن پرینس بود ولی ادوارد درنهایت او را متقاعد کرد که بهتر است تا مشخص شدن موقعیت سیج که ظاهرا به عنوان برده دراختیار لورنس است از این کار منصرف شود. به هر شکل در ورودی عمارت، پرینس موفق شد کید و کن‌وی را به عنوان دو تعقیب‌کننده تورس شناسایی کند. گرچه همین اتفاق کافی بود تا معامله او و تورس به هم بخورد ولی به زودی محافظان پرینس به کید و ادوارد حمله کردند. پس از این ماجرا، ماری باز هم اصرار داشت که باید از فرصت کنونی استفاده کرده و پرینس را بکشد که درنهایت به خاطر ادوارد مجبور شد دست نگه دارد. کید شدیدا عصبانی بود ولی درنهایت قبول کرد که در قبال کمکش به ادوارد در عمارت پرینس، کن‌وی نیز باید در کشتن پرینس به او کمک کند. در همان شب، کید و کن‌وی روی یک آسیاب بادی ملاقات و درمورد نفوذ به عمارت پرینس صحبت کردند. اینکه او می‌تواند سربازان را گمراه کرده تا فرصت برای نفوذ ادوارد فراهم شود. روی همین آسیاب بادی و پیش از پرش ایمان، کید پیشانی‌بند خود را برداشت و با خون خود لب‌هایش را سرخ کرد. به این ترتیب هویت خود به عنوان یک زن مشخص و باعث تعجب شدید ادوارد گردید. در ادامه نقشه نفوذ، ماری در نزدیکی نگهبانان ورودی عمارت تظاهر به جراحت کرد که باعث جلب توجه نگهبانان شد. پس از نزدیک شدن نگهبان‌ها اما او آن‌ها را کشت و به ادوارد علامت داد. پس از این درحالی که هر دو با ترفندهای مخفی‌کاری به نفوذشان ادامه می‌دادند، کید موفق به پیدا کردن روبرتز و ادوارد موفق به پیدا کردن پرینس شدند. با این حال گرچه کن‌وی موفق شد پرینس را بکشد ولی روبرتز موفق شد کید را دستگیر کند. در این زمان که روبترتز اشاره کرد به خواست خودش برای پرینس کار می‌کرده و نیازی به نجات دادن ندارد، کید از دست او فرار کرد ولی در ادامه با شلیک روبرتز به آونگ خطر نگهبانان را از نفوذ این دو مطلع کرد. به این ترتیب کید و کن‌وی با هجوم سربازان چاره‌ای جز فرار و پشت سر گذاشتن روبرتز نداشتند. پس از نجات از دست سربازان و رسیدن به یک محل امن، کید به درخواست کن‌وی نام واقعی‌اش یعنی ماری رید را فاش کرد ولی به او هشدار داد که اگر این موضوع را به هر کسی بگوید، خودش ادوارد را "نامرد" خواهد کرد! دوره بی‌ثباتی در سال ۱۷۱۸، ماری وارد ایناگوآی بزرگ شد، درحالی که ادوارد را در یک خواب عمیق می‌دید. پس از بیدار شدن، اومتوجه شد که کاپیتان کن‌وی همچنان نسبت به پیدا کردن هدف بزرگ‌تر بی‌تفاوت است. این دو دیگر یکدیگر را ملاقات نکردند تا اینکه ادوارد موفق شد از جزیره پرویدنسیا فرار کند. او در آن زمان همراه با چارلز وین توسط جک راکهام در جزیره تنها گذاشته شده بود تا بمیرد. زمانی که ادوارد به ایناگوآ برگشت دید که راکهام به سختی چند ماه به عنوان کاپیتان دوام آورده و درحال حاضر توسط ادواله و ماری از قدرت برکنار شده است. با این حال ادوارد پس از این نیز به جستجوی خود برای پیدا کردن روبرتز و رصدخانه ادامه داد. ماری اینجا هرچقدر اصرار کرد که طلا و رصدخانه را فراموش کرده و به محفل اساسین‌ها ملحق شود اما ادوارد نمی‌پذیرفت. در طول این دوره و زمانی که ادوارد به جستجوهای خود ادامه می‌داد، ماری در ناسائو به گارسون یک بار به نام آن بونی دوست شد. در این زمان معشوق بونی یعنی راکهام قصد درگیری با ماری را داشت و از آنجایی که قصد نداشت خود را وارد یک دعوای بی‌معنی کند، هویت واقعی خود به عنوان یک زن را برای همه فاش کرد. با توجه به سوابق قبلی و فاش‌سازی جدید، هویت او به عنوان ماری رید خیلی زود در سرتاسر آب‌های کارائیب مشهور شد. دستگیری و محاکمه در اکتبر ۱۷۲۰، درحالی که ماری به عنوان یکی از خدمه در کشتی جک راکهام حضور داشت، کشتی آن‌ها مورد حمله قایق جنگی قرار گرفت که فرماندار جامائیکا نیز در آن حضور داشت. با توجه به اینکه در کشتی راکهام بیشتر خدمه مست بودند مقاومت کمی هم از خود بروز دادند ولی با این وجود تنها سه خدمه یعنی ماری، آن بونی و یک مرد ناشناس با همه توان به دفاع از کشتی پرداختند. درنهایت نیز خدمه زنده کشتی از جمله ماری رید، آن بونی و راکهام دستگیر و زندانی شدند. در دادگاه درحالی که قاضی حکم اعدام برای ماری و آن صادر کرده بود، این دو ادعا کردند که باردار هستند و دادگاه نمی‌تواند زن را با بچه اعدام کند. همین ادعا باعث شد که اجرای حکم به تاخیر بیافتد. این دقیقا زمانی بود که ادوارد کن‌وی نیز برای دادرسی به همین دادگاه آورده شده بود. ماری پس از این به زندان کینگستون منتقل و ۴ ماه بعد یک دختر به دنیا آورد. با توجه به درخواست عفو، بچه از او گرفته شد و خودش هم به خاطر شرایط بد بهداشتی زندان رفته رفته مریض شد. به زودی او و آن بونی در زندان با کاپیتان کن‌وی و آه تابای مواجه شدند که برای نجات آن‌ها به این محل نفوذ کرده بودند. گرچه بونی با وجود بارداری شرایط بهتری داشت و توسط تابای به بیرون از زندان برده شد ولی ماری شرایطش وخیم‌تر بود و حتی با اصرار شدید ادوارد نیز فهمیده بود برای حرکت کردن هم به شدت ناتوان است. او در راهروهای همین زندان درحال کشیدن آخرین نفس‌هایش بود و از ادوارد خواست به خاطر او هم که شده مسیر رهایی را پیدا کرده و به اساسین‌ها ملحق شود. به این ترتیب می‌توانست همیشه با او باشد. پس از مرگ، ادوارد از اینکه جسدش را پشت سر رها کند امتناع کرد و بدنش را به خارج از زندان و نزد منتور آه تابای برگرداند. به این ترتیب بدن او برای خاکسپاری به تولوم منتقل شد. منابع Mary Read در وب‌گاه اساسینز کرید ویکیا
  8. ماری رید (انگلیسی: Mary Read) یک دزد دریایی انگلیسی در قرن هفده میلادی و همچنین یکی از اعضای محفل اساسین‌ها بود. او در این محفل توسط منتور آه تابای جذب و آموزش دید. ماری همچنین یکی از بنیانگذاران "جمهوری دزدان دریایی ناسائو" نیز بوده است. به منظور تسهیل کارهایش به عنوان یک دزد دریایی، او با هویت جعلی جیمز کید، پسر دزد دریایی مشهور یعنی ویلیام کید در آب‌های کارائیب دریانوردی می‌کرد. برای مشاهده ی مقاله اینجا را کلیک کنید
  9. ژرالد بلان

    Gérald Blanc اطلاعات شخصی تولد ۱۷۴۵ آکادی، آمریکای بریتانی وضعیت مرده مرگ تاریخ نامشخص اطلاعات جانبی وابستگی اساسین اطلاعات در بازی حضور در اساسینز کرید ۳: آزادسازی صداگذار اولیویه لامارش ژرالد بلان (فرانسوی: Gérald Blanc) حسابدار مجموعه تجاری فیلیپ دو گرندپری و همچنین عضوی از محفل اساسین‌ها در لوئیزیانای نیمه دوم قرن ۱۸ بود. ژرالد ماموریت‌ها و اطلاعات لازم در خصوص آن‌ها را در انبار تجاری گرندپری‌ها ساماندهی می‌کرد. با توجه به اینکه دختر صاحب‌کارش یعنی اولین نیز یک اساسین بود، این دو با همکاری یکدیگر درخصوص ماموریت‌ها و همچنین مقابله با رقبای تجاری‌شان تصمیم می‌گرفتند. در سال ۲۰۱۲، شرکت سرگرمی‌های آبسترگو از حافظه ژنتیک وی برای برنامه شبیه‌سازی نرم‌افزاری مورد استفاده در ورژن کنسولی آنیموس با عنوان "جنتلمن" استفاده کرد. محتویات معرفی نشانه‌های مشکلات شورش لوئیزیانا جستجوی مرد شرکت منابع معرفی ژرالد بلان (Gérald Blanc) در سال ۱۷۴۵ در آکادی متولد شد. خانواده ژرلد یکی از بسیاری خانواده‌های دیگر آکادیایی بود که در زمان اشغال بریتانیایی‌ها به شدت دست به شورش زده بودند. در ادامه آکادیایی‌هایی که سوگند وفاداری به بریتانیا را رد کردند مجبور به تبعید شدند و در همینجا بود که ژرالد نیز به عنوان یک تبعیدی از والدینش جدا گردید. او در ۱۰ سالگی به نیواورلئان در جنوب آمریکای شمالی رسید و موفق شد به عنوان شاگرد برای فیلیپ دو گرندپری کار پیدا کند. ژرالد همچنین از همین طریق به یک دوست نزدیک برای دختر فیلیپ یعنی اولین دو گرندپری تبدیل شد. همین طور که بزرگ‌تر می‌شد، با اثبات توانایی خود به تدریج به یک کارمند و در ادامه حسابدار کسب و کار تجاری گرندپری‌ها تبدیل شد و به فیلیپ در حفظ و گسترش شرکت‌های تجاری‌اش کمک می‌کرد. در سال ۱۷۵۹، ژرالد همراه با اولین در محفل اساسین‌ها جذب شده و زیر نظر منتور آگاته تعلیم دیدند. پس از مدتی ژرالد به عنوان یک نیروی اطلاعاتی به شکل رسمی به محفل ملحق شد. نشانه‌های مشکلات در سال ۱۷۶۵، شبکه جاسوسی ژرالد در سطح نیواورلئان اطلاعاتی از مزرعه‌ای به دست آورد که در آن بردگانش به شکل غیرمنتظره‌ای مفقود شده‌اند. گرچه صاحبان مزرعه گزارش فرار آن‌ها را داده بودند ولی ژرالد هیچ کدام از آن‌ها را در خانه‌های امن قبلی نمی‌یافت و برای همین نیز موضوع را با اولین در میان گذاشت. با اطلاعات و تجهیزات فراهم شده توسط ژرالد، اولین قادر بود به سهولت به مزرعه مورد نظر نفوذ و اطلاعات لازم را کسب کند. او در آن مزرعه یکی از بردگان اخیرا مفقود شده به نام ترز را پیدا و در ادامه نیز موفق شد شخصی که در پشت پرده مفقود شدن بردگان قرار داشت را به قتل برساند. در همین سال، ژرالد پس ازمفقود شدن چند محموله کالا، به دیدن ژیلبرت ماکسنت، رقیب تجاری آقای گرندپری رفت. در این زمان که بدون آگاهی او، اولین نیز درحال شنود مکالمه‌شان بود، ژرالد متوجه شد که کمکی از ماکسنت برنمی‌آید و باید در این زمینه با ناخدای کشتی که مسئول حمل و نقل کالاها بوده صحبت کند. پس از صحبت بی‌نتیجه ژرالد با نگهبانان کشتی، او به سمت انبار برگشت ولی در ادامه اولین به کشتی نفوذ کرد و پس از منحرف کردن حواس ناخدا به سندی دست پیدا کرد که مشخص شد مقصد کالاهای مفقود شده کجا بوده. پس از بازیابی محصولات نیز اولین موضوع را به ژرالد اطلاع و به او گفت در این خصوص به پدرش اطمینان بدهد. از همین سند به دست آمده، ژرالد به نام یک تمپلار شناخته شده یعنی رافائل خواکین دفرر برخورد کرد که در همین نیواورلئان فعالیت داشت. با آگاه شدن از ملاقات دفرر با فرماندار شهر در عمارت فرمانداری، ژرالد مقداری پول و تجهیزات دراختیار اولین قرار داد تا او بتواند به عمارت نفوذ کرده و محتوای ملاقات این تمپلار با فرماندار شهر را شنود کند. اولین نیز هرچند موفق به نفوذ و شنود مکالمه شد اما تنها موفق به کشتن فرماندار گردید و دفرر پیش از آن از عمارت خارج شده بود. شورش لوئیزیانا در سال ۱۷۶۸، ژرالد طبقه بالایی انبار کالای گرندپری را به عنوان دفتر و مقر جدید محفل اساسین‌ها در نیواورلئان قرار داد و برای این کار تغییراتی در اتاق‌ها و محل‌های نگهداری وسایل موردنیاز انجام داد. در یکی از ملاقات‌های او با اولین در مقر جدید، زرالد یک چتر زنانه مجهز به سلاح به او داد و همچنین درباره تاجری به نام بوشه صحبت کرد که نیاز به رسیدگی اولین دارد چون اخیرا به کسب و کار گرندپری‌ها تهمت زده و اعتبار آن را زیر سوال برده است. پس از ترساندن تاجر ورشکسته از عواقب کارهایش، اولین یکی از مغازه‌های او را خرید و به ژرالد داد تا او برای استفاده‌های بعدی خبرچینانش از محل استفاده کند. پس از این یک بار دیگر موضوع مفقود شدن بردگان پیش آمد و ژرالد پیشنهاد داد اولین بهتر است این بار تحقیقاتش را در سن دینج شروع کند. او شخصا برای سرعت بخشیدن به سفر او سرویس حمل و نقل به بایو را فراهم کرد. اواخر همان سال اولین به نیواورأسان برگشت ولی از اینکه نتوانسته بود سرنخ مهمی از بردگان مفقودی پیدا کند شدیدا ناراحت بود. ژرالد در پاسخ فرض را بر این گذاشت که فرماندار اسپانیایی از مقصد بردگان مطلع است و به اولین پیشنهاد داد می‌تواند در بیرون کردن فرماندار از بلیز، محلی که از زمان ورود به لوئیزیانا در آن مخفی شده بود او را بیرون بکشد. دو اساسین پس از این به باغ آرمز رفتند، جایی که اولین با پوشش و لباس بردگان و استفاده از جمعیت معترض به نفوذ خود ادامه داد و جمعیت را بیش از پیش دراعتراض به فرماندار تحریک کرد. درحالی که شهروندان فرانسوی علیه سربازان اسپانیایی شوریده بودند، اولین و ژرالد قصد داشتند برای ایجاد شرایط ملتهب‌کننده بیشتر یک کالسکه باروت را بدزدند. به آرامی و با از میان برداشتن نگهبانان پیش رو درنهایت موفق به این کار شده و کنترل گاری را به دست گرفتند. با این وجود آن‌ها درنهایت شناسایی و گاری نیز هدف شلیک قرار گرفت. مقصد آن‌ها رسیدن به اسکله بود ولی به هر ترتیب با توجه به شلیک سربازان باروت‌ها درحال آتش گرفتن بود. حرکت آن‌ها با کالسکه آتشین در خیابان‌ها گرچه باعث التهاب بیشتر شد ولی درپایان خودشان نیز مجبور شدند از کالسکه بیرون بپرند. ژرالد و اولین درحالی گاری را ترک کردند که شاهد ادامه حرکت آن، ورود به یک انبار شراب و درنهایت انفجاری مهیب بودند. با توجه به اینکه شهروندان در دام سربازان اسپانیایی بودند، اولین وارد انبار درحال آتش شد و پس از مبارزه و شکست سربازان موفق به نجات غیرنظامیان شد. پس از پایان این ماجرا اولین و ژرالد به مقر اساسین‌ها در انبار گرندپری برگشتند. فردای آن روز، ژرالد به اولین گفت که باید یک کشتی اسپانیایی را که برای فرماندار حیاتی است منهدم کند. پس از انجاماین کار و تدارک یک تله برای متوقف کردن کالسکه فرماندار، اولین درنهایت موفق شد او را به دام بیاندازد. با این حال او از کشتن فرماندار اسپانیایی صرف نظر کرد و این خبر درآینده از طریق آگاته به ژرالد رسید. در سال ۱۷۶۹ و پیش از ترک نیواورلئان به مقصد مکزیک، اولین با ژرالد ملاقات کرد. در اینجا ژرالد به او گفت نگران اولین است و اینکه چقدر برای او مهم است. با این حال او می‌دانست که نمی‌تواند اولین را از رفتن منصرف کند. اولین نیز از او به خاطر توجه و کمک‌هایش تشکر کرد و پس از تحویل سلاح‌هایش با لباس بردگان و همراه با گروهی از بردگان با کشتی به مقصد مکزیک و منطقه چیچن ایتزا رفت. جستجوی مرد شرکت درغیاب اولین، ژرال برای دو سال بعد کسب و کار فیلیپ گرندپری را به تنهایی اداره کرد. در این دوره همچنین به خاطر سیاست آزادسازی بردگان توسط اسپانیایی‌ها، فرمانداران جدید مورد استقبال ژرالد و محفل اساسین‌ها قرار گرفتند. با اینحال پس از بازگشت اولین در سال ۱۷۷۱، ژرالد گزارش‌هایی از منطقه بایو دریافت کرد که نشان می‌داد برخی نیروهای سرکش اسپانیایی در آن منطقه فعالیت‌های مخربی را شروع کرده‌اند. پس از بازگرداندن سلاح‌ها، ژرالد از ولین خواست تا به بایو رفته و درمورد مشکل گزارش شده تحقیق کند و اینکه آیا این نیروها ارتباطی با "مرد شرکت" دارند یا خیر. در حالی که تحقیقات اولین تا پنج سال بعد به شناسایی تمپلاری به نام دیه‌گو وازکز ختم شد، در نیواورلئان مشکلات زیادی برای خبرچینان ژرالد پیش آمده بود. در سال ۱۷۷۶ و پس از بازگشت اولین، او متوجه شد که به دلیل مسمومیت خبرچینان از نظر اطلاعاتی با مشکل مواجه هستند. پس از صحبت بیشتر نیز این دو تصمیم گرفتند برای پیدا کردن احتمالی سرنخی از وازکز، به یک مهمانی مجلل که در یک باغ لوکس برگزار می‌شد بروند. در اینجا اولین با استفاده از لباس دوشیزه مشکلی برای حرکت آزادانه نداشت ودرنهایت با کمک دید عقابی نیز موفق شد وازکز را پیدا و در ادامه او را به قتل برساند. در هنگام ترک مهمانی، نامادری اولین یعنی مادلین او را متوقف و پس از سرزنش به خاطر غیبتش به او طلاع داد که پدرش درغیاب او درگذشته است. پس از این، اولین همراه با مادلین و ژرالد به مزار فیلیپ در گورستان سنت پیتر رفت. اگرچه او مطلع بود که ارثی نمی‌برد ولی ژرالد به اولین اطمینان داد که کسب و کار پدری او که به نام خودش است درواقع متعلق به اولین است. در سال ۱۷۷۷، شبکه اطلاعاتی ژرالد بار دیگر بازسازی و گسترش پیدا کرد و با توجه به برقرار شدن ارتباط با محفل اساسین‌ها در مستعمرات سیزده‌گانه بریتانیا در شمال، ژرالد ماموریتی برای اولین به دست آورد. آن‌ها به نام یک افسر وفادار لویالیست (حامی بقای ایالات شمالی در بریتانیا) به نام دیویدسون رسیدند؛ شخصی که با "مرد شرکت" ارتباطاتی داشت. به این ترتیب اولین برای بررسی این سرنخ به شمال رفت و طبق گفته ژرالد با اساسین کانر کن‌وی ملاقات کرد تا با کمک یکدیگر به این ماموریت رسیدگی کنند. پس از بازگشت اولین در همان سال، او متوجه شده بود که در تمام این سال‌ها، مرد شرکت در واقع نامادری‌اش مادلین بوده است. پس از تقابل اولیه با مادلین و در ادامه تظاهر اولین برای پیوستن به تمپلارها، آگاته در ملاقات بعدی با او دست به خودکشی زد. در بازگشت به نیواورلئان، اولین از فرصت مرگ آگاته استفاده کرد تا وارد محفل تمپلارها شود. با این حال این نیرنگی از جانب او برای نزدیک شدن به سران تمپلارها و نامادری‌اش بود و ژرالد نیز از نقشه مطلع بود. با پیشبرد خوب نقشه، اولین موفق شد همه تمپلارهای حاضر در مراسم ورود خود به محفل از جمله مادلین را به قتل رسانده و ماموریت خود را تکمیل کند. منابع اساسینز کرید ۳: آزادسازی Gérald Blanc در وب‌گاه اساسینز کرید ویکیا
  10. اولین دو گرندپری

    Aveline de Grandpré اطلاعات شخصی تولد ۲۰ ژوئن ۱۷۴۷ نیواورلئان، لوئیزیانای فرانسه، فرانسه نو وضعیت مرده مرگ تاریخ نامشخص اطلاعات جانبی وابستگی اساسین اطلاعات در بازی حضور در اساسینز کرید ۳: آزادسازی اساسینز کرید ۴: پرچم سیاه صداگذار آمبر گلدفارب اولین دو گرندپری (انگلیسی: Aveline de Grandpré) یک اساسین فرانسوی-آفریقایی بود که در میانه قرن ۱۸ در منطقه نیو اورلئان آمریکای شمالی زندگی می‌کرد. اولین، از اجداد نمونه ۱ ماشین آنیموس محسوب می‌شود. پدر او، بازرگان ثروتمند فرانسوی یعنی فیلیپ دو گرندپری و مادرش یک برده آفریقایی به نام ژین بود. گرچه مادرش در سال ۱۷۵۷ ناپدید شد ولی اولین همچنان به عنوان دختر این تاجر فرانسوی در محیطی مجلل و در خانواده‌ای ممتاز به زندگی ادامه داد. پس از ناپدیدی مادرش، نامادری او یعنی مادلین دولیل که از پنج سال پیش از آن با پدرش ازدواج کرده بود او را بزرگ کرد. با توجه به طبیعت و رنگ پوست خود، اولین خیلی زود متوجه تضادی که در جامعه او وجود داشت شده بود و در سن ۱۲ سالگی تصمیم گرفت در برابر این ناعدالتی‌ها بایستد. پس از تلاش او برای نجات یک مرد رنگین‌پوست از بردگی، او با یک اساسین به نام آگاته برخورد کرد که در ادامه به خاطر پایبندی اولین به آرمان‌های آزادی انسان‌ها باعث شد تحت تاثیر قرار بگیرد. به این ترتیب آگاته اولین را زیر بال و پر خود قرار داد و تمرین‌ها و آموزش‌های او را تا تبدیل شدنش به یک عضو رسمی محفل اساسین‌ها ادامه داد. پس از آن، اولین به عنوان یک اساسین نقش خود را برای دفاع از بردگان ستمدیده شهر نیواورلئان شروع کرد. در سن ۱۸ سالگی، او طی یک تحقیق و بررسی دامنه‌دار متوجه شد که یک شرکت تجارت برده بزرگ به رهبری یک تمپلار در نیواورلئان وجود دارد. پس از ردگیری و کشتن چند نفر از زیردستان "مرد شرکت"، اولین درنهایت فهمید که تمپلارها در چیچن ایتزا اردوگاه کار برای بردگان خود قرار داده‌اند. پس از اینکه او موفق شد در چیچن ایتزا بردگان اردوگاه را از مالکیت تمپلارها آزاد کند، به یک میراث باارزش از دوران تمدن اولیه دست پیدا کرد. پس از این، او به نیواورلئان بازگشت تا ماموریت خود را با کشتن رهبر تمپلارهای شرکت تجارت برده تکمیل کند. چند سال بعد، اولین برای پی بردن بیشتر به هویت و ارزش‌های تمپلارها به نیویورک رفت تا سرنخ‌های خود را دنبال کند. او در اینجا از حمایت اساسین کانر کن‌وی استفاده کرد. با کمک کانر، اولین متوجه شد که "مرد شرکت" در تمام این مدت نامادری خودش بوده است. در نیواورلئان و پس از یک مواجهه کوتاه با نامادری‌اش در عمارت گرندپری، اولین به بایو لوئیزیانا رفت تا به آگاته بگوید که رهبر محفل تمپلارها درواقع نامادری او بوده است. با این حال در آن محل، از آنجایی که آگاته تصور داشت که اولین به اساسین‌ها خیانت کرده به سمت او حمله کرد. شاگردان او گرچه تلاش خود را کردند ولی در ادامه آگاته تصمیم گرفت خود را از طرق پرش ایمان بکشد. اولین پس از این به نیواورلئان و نزد نامادری‌اش برگشت و تظاهر کرد که به عنوان تمپلار با آن‌ها متحد شده است. او اما در ادامه همه تمپلارهای حاضر در محل از جمله نامادری‌اش را به قتل رساند و به این ترتیب نیواورلئان را از نفوذ محفل تمپلارها آزاد کرد. در سال ۲۰۱۲ با کمک حافظه ژنتیکی اولین، شرکت‌های سرگرمی‌های آبسترگو و یوبی‌سافت اقدام به انتشار یک بازی مبتنی بر آنیموس به نام آزادسازی کردند. محتویات معرفی اخلال در ماموریت‌های دفرر تحقیق درباره بردگان مفقود شده قتل فرماندار دابادی درگیری در بایو لوئیزیانا شورش لوئیزیانا سفر به چیچن ایتزا در جستجوی مرد کمپانی ردگیری وازکز بازگشت به چیچن ایتزا کمک به جورج سفر به نیویورک قطع ارتباط با آگاته تقابل با مادلین جذب پیشنس گیبس منابع معرفی اولین دو گرندپری (Aveline de Grandpré) در ۲۰ ژوئن ۱۷۴۷ در نیواورلئان متولد شد. پدر او فیلیپ دو گرندپری و مادرش یک برده آفریقایی به نام ژین بود که در هنگام تولد اولین به هر دو آزادی داد. او دوره کودکی خود را در یک خانه و خاندان ثروتمند و پرنفوذ گذراند و به عنوان دختر خانواده گرندپری تحت ماقبت و تربیت قرار گرفت. پدرش فیلیپ با این حال پس از اینکه کسب و کارش با رکود مواجه شد در سال ۱۷۵۲ با دختر یکی از سرمایه‌گذارانش یعنی مادلین دولیل ازدواج کرد. با اینکه این کار باعث تحت تاثیر قرار گرفتن روابط جین و فیلیپ می‌شد، با این حال او به اولین و مادرش اجازه داد تا به زندگی خود در عمارت او ادامه دهند. فیلیپ همچنین مادلین را مسئول آموزش اولین قرار داد. در سال ۱۷۵۵، اولین یک دوست به نام ژرالد بلانک پیدا کرد؛ پسربچه‌ای یتیم که توسط پدرش به عنوان شاگرد پذیرفته شده بود. زندگی بی‌دغدغه اولین دو سال بعد با مفقود شدن ناگهانی مادرش جین به پایان رسید و خلا بزرگی در زندگی او پیدا شد. با وجود اینکه بلافاصله پس از این ماجرا مادلین نقش نامادری او را برعهده گرفته بود، اولین تا سال‌های بعد نیز این خلا را حس و در مورد آن کابوس می‌دید. همزمان با این دغدغه‌ها، اولین بیش از پیش تضادهای حاکم بر رفتار اطرافیانش و شهروندان را احساس می‌کرد که با ادامه این روند او تصمیم به مقابله با این شرایط گرفت. در سال ۱۷۵۹، اولین اقدام به آزاد کردن یک برده سیاه‌پوست کرد که در جریان این ماجرا خودش دستگیر شد. با این حال او و برده با مداخله یک اساسین سیاه‌پوست به نام آگاته نجات پیدا کرده و بدون آسیبی از آنجا فرار کردند. آگاته به عنوان یک اساسین پس از این ماجرا که تحت تاثیر اهداف آزادی‌خواهانه اولین قرار گرفته بود، تصمیم گرفت به عنوان یک منتور او را تحت آموزش اساسین‌ها قرار دهد. آگاته همچنین ژرالد را نیز به همین شکل تحت آموزش قرار داد. پس از چند ماه آموزش، اولین رسما در محفل اساسین‌ها پذیرفته شد و به عنوان نماینده آگاته به زادگاهش نیواورلئان برگشت تا در خدمت مردم ستمدیده این شهر در برابر تمپلارها باشد. اخلال در ماموریت‌های دفرر تحقیق درباره بردگان مفقود شده در سال ۱۷۶۵، اولین پس از دیدن یک کابوس از خواب بیدار شد و پس از این به سمت قفس کبوترهای باغ رفت. او در اینجا نامه‌ای از طرف ژرالد داشت که اینک به عنوان یک نیروی اطلاعاتی برای محفل اساسین‌ها فعالیت می‌کرد. ژرالد در نامه در خصوص یک مزرعه که برخی بردگانش از آنجا فرار کرده بودند به اولین هشدار داد که این موضوع باعث شروع تحقیقات اولین درباره موقعیت کنونی و امنیت بردگان مفقود شده بود. پس از صعود به کلیسای جامع سنت لوئیس و مشاهده وضعیت شهر درنهایت موفق به نفوذ به املاک مورد نظر از طریق مخفی شدن در یک گاری شد. او در اینجا برای رفت و آمد کم‌خطرتر لباس بردگان را پوشید و پس از بررسی متوجه شد که بردگان توسط شخصی گرفته شدند و درواقع فرار نکرده‌اند. پس از این موضوع اولین به بلندترین نقطه املاک صعود کرد تا سرنخ‌های بهتری پیدا کند. او سرانجام موفق شد یکی از ردگان مفقود شده یعنی "ترز" را پیدا و برای نجات او به یک انبار در نزدیکی آنجا نفوذ کند. با این حال پس از نفوذ، او و ترز با پسر صاحب املاک و نگهبانانش مواجه شد. پس از غلبه بر آن‌ها، اولین برده نجات یافته را به عمارت خانوادگی خود برد و از نامادری‌اش خواست برای کمک به برده با او همکاری کند. مادلین درنهایت متقاعد شد و درادامه اولین را برای خرید لباس سفر فرستاد. پس از خرید لباس جدید توسط اولین، ترز برده نجات یافته نیز با اقدامات مادلین تحت امنیت قرار گرفت. مادلین همچنین به اولین قول داد اگر در آینده نیز شرایط مشابهی پیش آمد به او کمک خواهد کرد. قتل فرماندار دابادی در همان سال، اولین در انبار کالای پدرش صحبت او و ژرالد را گوش داد و متوجه مفقود شدن یکی از محموله‌ها طبق گزارش ژرالد شد. او در ادامه ژرالد را تعقیب و درنهایت شاهد صحبت او با ژیلبرت-آنتوان دو سنت ماکسنت، شریک تجاری پدرش بود. باتوجه به بی‌ثمر بودن اطلاعات به دست آمده، ولین تصمیم گرفت وارد کشتی او شده و در ادامه از طریق رشوه دادن به ناخدای کشتی کارلوس دومینگز درمورد محموله‌های مفقود شده اطلاعات کسب کند. اولین با لباس یک دوشیزه وارد کشتی و صحبت با دومینگز شد و این ترفند او به سادگی درباره این ناخدا جواب داد. در این زمان درحالی که دومینگز حواسش کاملا پرت شده بود، اولین از فرصت استفاده و پس از برداشتن اسناد موجود روی عرشه از کشتی نیز خارج شد. این اسناد جزییات موقعیت کنونی کالاهای مفقود شده را نشان می‌داد. پس از بازیابی محموله، اولین موضوع را به ماکسنت اطلاع داد و با توجه به تامین امنیت وی موفق شد موقعیت پرش در قبال این شریک تجاری را حفظ کند. چند روز بعد او با ژرالد درباره اسناد به دست آمده صحبت کرد و اینکه در میان آن به نام یک تمپلار شنخته شده یعنی رافائل خواکین دفرر اشاره شده است. جدای از اینکه مشخص شد تمپلارها در پشت ماجرای ربوده شدن محموله دست داشته‌اند، اطلاعات اضافی نشان می‌داد که دفرر نیز اکنون در لوئیزیانا بوده و با فرماندار فرانسوی ژان-ژاک بلز دابادی ملاقات می‌کند. اولین پس از این برای نفوذ به عمارت فرماندار و رسیدن به ملاقات این دو، ابتدا کلید یکی از خدمتکاران را دزدید و درادامه موفق شد از طریق آشپزخانه به عمارت نفوذ کند. پس از رسیدن به ورودی اتاق فرماندار، اولین موفق به شنود مخفیانه صحبت‌های فرماندار و دفرر شد. آن دو مشغول صحبت درباره برنامه‌های شخصی مرموز به نام "مرد شرکت" بودند. پس از این دفرر و دابادی یک معامله میان خود پذیرفتند به ای ترتیب که دابادی موقعیت خود در فرمانداری را حفظ خواهد کرد، تا زمانی که او از برنامه‌های تمپلارها حمایت کند. با این وجود پس از خروج دفرر، اولین وارد اتاق شد و درنهایت فرماندار را به قتل رساند. فرماندار پیش از مرگ به اولین گفت این تصمیم را گرفت چون تمپلارها اجازه می‌دادند ایالت تحت نفوذ و تملک فرانسوی‌ها باقی بماند. با این حال اولین این پیش‌فرض را رد کرد و از او پرسید دفرر به چه دلیل به کارگران بیشتری نیاز داشته است. به هرترتیب با توجه به جراحت شدید فرماندار نتوانست پاسخی به اولین بدهد و با مرگ او، اولین مجبور به فرار از عمارت شد. با توجه به شرایط و آماده باش نگهبانان شهری، اولین به هر شکل ممکن خود را به دروازه خروجی شهر رساند و تصمیم به مخفی شدن در زمین‌های "بایو" تا زمان فروکش کردن اغتشاشات گرفت. درگیری در بایو لوئیزیانا یک سال بعد، اولین نامه‌ای از آگاته دریافت و درادامه به مخفیگاه او در بایو رفت. در آن محل، آگاته به او گفت شخصی با جعل هویت فرانسوا ماکاندال که پیش‌تر منتور خودش بوده با جمع‌آوری تیمی مشغول انجام عملیات‌های قاچاق و ایجاد رعب و وحشت در سطح بایو است. پس از طی یک سری آموزش‌های اضافی، اولین یک بلوپایپ نیز دریافت و تحقیق پیرامون قاچاقچیان را شروع کرد. به توصیه آگاته، اولین تحقیقات خود را از مزرعه روسیلون و الیز لافلر شروع کرد؛ درحالی که به محض ورود متوجه حمله پیروان ماکاندال جعلی به آنجا بود. گرچه اولین در این ماجرا به آن‌ها کمک و الیز و لوزیلون را نجات داد ولی درعوض، الیز با اکراه قبول کرد تا برای جستجوی بیشتر افراد ماکاندال به او کمک کند. به هر ترتیب جستجوی آن‌ها به "ایو سنت جان" ختم شد؛ محلی ناشناخته که افراد مشغول به جا آوردن نوعی مراسم مقدس بودند. پس از مشورت با روسیلون، اولین به هانجان سن دینج رفت؛ حلبی‌آبادی که بردگان فراری در آنجا جمع می‌شدند و اوین می‌توانست از آن‌ها درخواست کمک کند. پس از ورود اولین با الیز و یک دکتر جادوگر ملاقات کرد که طرفدار محفل اساسین‌ها بود. درادامه و با توجه به خطر تهدید سم‌های ماکاندال، هانجان برای احتیاط مقداری پادزهر به اولین داد. اولین و الیز پس از این به سمت دریاچه پانچارترین رفتند؛ جایی که به عنوان محل احتمالی اجرای مراسم مقدس شناخته می‌شد. این دو سرانجام شاهد ماکاندال و افرادش را پیدا کرده و متوجه شدند این شخص جاعل درواقع باپتیست نام دارد. باپتیست درگذشته یک اساسین بود ولی با توجه به همکاری‌اش با دفرر اینک به تمپلارها پیوسته بود. درحالی که اولین و الیز مخفی و مشغول شنود مکالمات بودند، باپتیست پرده از نقشه خود برداشت. او قصد داشت همه اشراف‌زادگان نیواورلئان را مسموم و انتقام بردگان را بگیرد. با این وجود هدف اصلی باپتیست خارج کردن آگاته از مخفیگاهش بود تا بتواند او را دست بسته به دفرر تحویل دهد و از این طریق طبق وعده دفرر رسما وارد محفل تمپلارها شود. اولین با کمک الیز که تعدادی از افراد باپتیست را مشغول کرده بود، مخفیانه به مراسم نزدیک شد. او از طریق همگون‌سازی خود با پیروان به باپتیست نزدیک شد و درحالی که قصد داشت با دارت سمی او را هدف قرار دهد توسط یکی از پیروان شناسایی شد. در این اتفاق اولین خودش مورد اصابت دارت سمی قرار گرفت؛ با این حال باتوجه به پادزهر دانجان، سم روی اولین تاثیری نداشت و او قادر به فرار بود. گرچه باپتیست پیروانش را به دنیال اولین فرستاد ولی مشخص شد که آن افراد توانایی دستگیر کردن یک اساسین را نداشتند. درنهایت این باپتیست بود که شخصا دربرابر اولین قرار گرفت ولی در نبرد رو در رو از اولین شکست خورد. با مرگ باپتیست، دسیسه‌های او و نقشه‌های دفرر برای بایو رنگ می‌باخت. پیش از مرگ، باپتیست به اولین گفت که او از نزدیک مادر او یعنی ژین و منتور او یعنی آگاته را می‌شناخته است. اولین پس از پایان ماجرا نزد آگاته برگشت ولی درمورد آنچه در این ماموریت متوجه شده بود اشاره‌ای نکرد و از آنجایی که چندان به منتور خود اعتماد نداشت تصمیم گرفت اطلاعات را نزد خودش نگه دارد. شورش لوئیزیانا در همان سال، فرماندار اسپانیایی همراه با مشاور تمپلارش آنتونیو د اولوآ وارد نیواورلئان شدند. در سال ۱۷۶۸، فرماندار جدید قوانین تجاری سختگیرانه و محدودیت‌های مختلفی را به منظور سود رساندن به محفل تمپلارها وضع کرد. در پاسخ به شرایط جدید، فرنچ کریول اقدام به پایه‌گذاری یک شورش علیه فرماندار کرد و آشکارا اقتدار او را به چالش کشید و به نارضایتی‌ها در نیواورلئان دامن زد. درحالی که ناآرامی در خیابان‌های شهر بیشتر می‌شد، اولین فرصت را برای پیدا کردن و بازجویی کردن از کارلوس دوینگز، ناخدای کشتی که با دفرر همکاری داشت مناسب دید. اولین موفق شد درنهایت دومینگز را در شرایط مستی پیدا و مورد بازجویی قرار دهد ولی او اطلاعات چندانی جز نقل و انتقال کالا برای دفرر نداشت. پس از بازگشت به خانه، پدر اولین صفحه‌ای از دفترچه خاطرات مادر او را به اولین هدیه داد. پس از این به درخواست ژرالد، اولین به انبار کالای پدرش رفت ولی در مسیر رسیدن و در خیابان، شاهد درگیری شورشی‌ها و سربازان اسپانیایی بود. اولین در اینجا وارد درگیری شد و درنهایت شورشی‌ها را نجات داد و پس از صحبت با یکی از آن‌ها متوجه شد که از زمان ورود اسپانیایی‌ها، باز هم تعدادی ازبردگان و آوارگان مفقود شده‌اند. پس از ورود اولین به انبار، متوجه شد که ژرالد این فضا را به مقر جدید محفل اساسین‌ها تبدیل کرده است. او همچنین اتاق‌هایی برای نگه‌داری سلاح و سایر وسایل مورد استفاده اساسین‌ها ساخته بود. پس از دریافت سلاح شلیک دارت جدید، اولین متوجه شد که کسب و کار گرندپری‌ها توسط رقیب تجاری پدرش یعنی آقای بوشه با تهمت و کاهش اعتبار مواجه شده است. با اگاهی از افت شدید فروش کالاها، اولین به سرعت برای رسیدگی به موضوع و مقابله با کمپین دروغ‌پردازی بوشه وارد عمل شد. در ادامه تهدید اولین به تسلیم بوشه منجر شد و او که فرصت ورشکستگی بوشه را غنیمت می‌دید تصمیم گرفت برده‌های او را تحت تملک گرفته و از آن‌ها برای کار شرافتمندانه در یکی از فروشگاه‌ها، همراه با پرداخت دستمزد استفاده کند. در بازگشت به مقر جدید اساسین‌ها در انبار کالای پدرش، او درمورد موضوع مفقود شدن مجدد بردگان که از شورشی‌ها شنیده بود با ژرالد صحبت کرد و تصمیم گرفت برای تحقیقات به سن دینج برود. پس از رسیدن به آن محل، اولین با هانجان مشورت کرد و به توصیه او برای کسب اطلاعات بیشتر و جذب متحد جدید بار دیگر نزد الیز رفت. پس از انجام این کار، اولین از خارج شدن یک کاروان بردگان از فورت سنت-ژان که توسط اسپانیایی‌ها اشغال شده بود مطلع شد. با کمک الیز، اساسین تلاش کرد تا از مقصد کاروان اطلاع پیدا کند. آن‌ها با کمک کاروان موفق به نفوذ به قلعه شدند ولی باوجود تلاش سخت‌شان، اطلاعات چندانی به دست نیاوردند، جز اینکه متوجه شدند بردگانی که آزاد شده‌اند، به شکل عجیبی از اینکه نمی‌توانند همراه بقیه برای کار به مقصد مورد نظر بروند ناراحت بودند. در بازگشت به نیواورلئان و صحبت با ژرالد، اولین از اینکه نتوانسته بود مقصد بردگان را کشف کند ناراحت بود. ژرالد در پاسخ فرض را بر این گذاشت که فرماندار اسپانیایی از مقصد مطلع است و به اولین پیشنهاد داد می‌تواند در بیرون کردن فرماندار از بلیز، محلی که از زمان ورود به لوئیزیانا در آن مخفی شده بود او را بیرون بکشد. دو اساسین پس از این به باغ آرمز رفتند، جایی که اولین با پوشش و لباس بردگان و استفاده از جمعیت معترض به نفوذ خود ادامه داد و جمعیت را بیش از پیش دراعتراض به فرماندار تحریک کرد. درحالی که شهروندان فرانسوی علیه سربازان اسپانیایی شوریده بودند، اولین و ژرالد قصد داشتند برای ایجاد شرایط ملتهب‌کننده بیشتر یک کالسکه باروت را بدزدند. به آرامی و با از میان برداشتن نگهبانان پیش رو درنهایت موفق به این کار شده و کنترل گاری را به دست گرفتند. با این وجود آن‌ها درنهایت شناسایی و گاری نیز هدف شلیک قرار گرفت. مقصد آن‌ها رسیدن به اسکله بود ولی به هر ترتیب با توجه به شلیک سربازان باروت‌ها درحال آتش گرفتن بود. حرکت آن‌ها با کالسکه آتشین در خیابان‌ها گرچه باعث التهاب بیشتر شد ولی درپایان خودشان نیز مجبور شدند از کالسکه بیرون بپرند. ژرالد و اولین درحالی گاری را ترک کردند که شاهد ادامه حرکت آن، ورود به یک انبار شراب و درنهایت انفجاری مهیب بودند. با توجه به اینکه شهروندان در دام سربازان اسپانیایی بودند، اولین وارد انبار درحال آتش شد و پس از مبارزه و شکست سربازان موفق به نجات غیرنظامیان شد. پس از پایان این ماجرا اولین و ژرالد به مقر اساسین‌ها در انبار گرندپری برگشتند. محفل پس از این به سرعت طرح نقشه جدیدی را پیاده کرد که در جریان آن، آن‌ها دو کشتی اسپانیایی که در بندر لنگر انداخته بودند را هدف قرار می‌دادند. اولین ابتدا نگهبان پیش رو را به آرامی از پیش رو برداشت و پس از ورود به کشتی ماده منفجره را کار گذاشت. با این حال پیش از اینکه بخواهد آن را فعال کند توسط کارلوس دومینگز شناسایی شد. دومینگز این بار به قدر کافی هوشیار بود که اولین را به عنوان اساسین شناسایی کند و در ادامه به نگهبانانش دستور حمله داد. در این چالش کوچک اولین پیروز شد و در ادامه به دومینگز درباره انفجار بمب هشدار و به او گفت بهتر است الآن فقط به فکر نجات خودش باشد. پس از فعال کردن بمب، اولین به سرعت از کشتی خارج و در اسکله شاهد منهدم شدن کشتی بود. درحالی که فرماندار اسپانیایی بالاخره قصد فرار و ترک مخفیگاه خود را داشت، آگاته اولین را به گورستان سنت پیتر فراخواند و در آنجا به او گفت برای اثبات وفاداری‌اش به محفل باید دو اولوآ را بکشد. اولین پس از این با طرح یک تله و بستن برخی راه‌ها، کالسکه فرماندار را مجبور به حرکت در مسیری از پیش تعیین شده کرد و درنهایت نیز او را در یک میدان مسدود شده به دام انداخت. پس از منفجر کردن باروت‌ها، اولین بیشتر سربازان فرماندار را از بین برد و با کشته شدن بقیه آن‌ها، فرماندار سرانجام از کالسکه خود خارج شد. در اینجا اولین از طریق بازجویی درنهایت متوجه شد که مقصد بردگان مفقود شده به یک اردوگاه کار در مکزیک بوده است. اولین درادامه اما برخلاف دستور منتور خود تصمیم گرفت از جان فرماندار بگذرد و اجازه دهد او و همسر باردارش از شهر فرار کنند. در عوض اولین عدسی مخصوص رمزگشایی برخی اسناد تمپلارها، نقشه اردوگاه کار بردگان در چیچن ایتزا و همچنین قول از فرماندار که او باید بقیه عمرش را در تبعید بگذراند به عنوان شرایط زنده ماندن فرماندار پیشنهاد داد. این اتفاق باعث شد که رابطه ناپایدار او و متورش آگاته بدتر شود؛ حتی بدتر زمانی که آگاته دستور داد اولین نباید به ماموریت چیچن ایتزا برود ولی اولین از این دستور نیز سرپیچی کرد و گفت قصد دارد این ماموریت را انجام دهد. آگاته که شدیدا عصبانی بود به اولین هشدار داد که او بقیه عمرش را به خاطر نافرمانی‌هایش پشیمان خواهد شد. پیش از ترک نیواورلئان به مقصد مکزیک، اولین با ژرالد ملاقات کرد. در اینجا ژرالد به او گفت نگران اولین است و اینکه چقدر برای او مهم است. با این حال او می‌دانست که نمی‌تواند اولین را از رفتن منصرف کند. اولین نیز از او به خاطر توجه و کمک‌هایش تشکر کرد و پساز تحویل سلاح‌هایش با لباس بردگان و همراه با گروهی از بردگان با کشتی به مکزیک رفت. سفر به چیچن ایتزا پس از رسیدن به شهر باستانی مایاها، چیچن ایتزا در سال ۱۷۶۹، اولین شاهد صحبت‌های دفرر برای بردگان در نزدیکی یک محل حفاری بود. پس از این او که با لباس بردگان در محل نفوذ کرده بود قادر بود با همین برتری آزادانه در محوطه تحقیق کند. پس از مدتی او ترز، برده‌ای که چندسال پیش نجاتش داده بود را در آنجا پیدا کرد که به نظر از کار در این محل خوشحال هم به نظر می‌رسید. اولین در ادامه با جمع‌آوری مواد و ابزارهای لازم موفق شد در آهنگری دو خنجر مخفی برای خود درست کند. حالا که مسلح شده بود، به تعقیب دفرر پرداخت و شاهد صحبت او با کارفرمای بردگان بود. در اینجا او شنید که اکثر بردگان از کار در اینجا خوشحال هستند و فقط تعداد کمی از آن‌ها برای فرار تلاش کرده‌اند. با تعقیب آن‌ها اولین شاهد یکی از بردگان بود که درحال "آموزش" برای اشتباهاتش بود. پس از رفتن دفرر از محل، کارفرما و نگهبانانش به اسیر حمله کردند اما در این زمن اولین وارد عمل شد و آن‌ها را کشت. در صحبت اولین با آن برده فراری، او متوجه شد که به احتمال خیلی زیاد مادرش در جایی در همین کمپ حضور دارد. پس از جستجوی محوطه برای پیدا کردن سرنخ، او مطمئن شد که مادرش ژین قطعا در آنجا حضور داشته است. با توجه به صفحات دفترچه خاطرات مادرش، اولین نقشه‌ای از جزئیات محل نوعی شئ باستانی در اعماق سنوتی در همان نزدیکی را پیدا کرد. به این ترتیب اولین به سمت ورودی سنوت رفت و پس از ورود به غار زیرزمینی آن درنهایت موفق به کشف مخروبه‌های متعلق به تمدن اولیه شد. او در اینجا برای غیرفعال کردن مکانیزم دفاعی پازلی را حل کرد و درنهایت دیسک پیش‌گویی آشکار شد. پس از این، دفرر نیز از طریق منفجر کردن یک صخره وارد همین محل شد و در اینجا با اولین رو در رو شد. درتلاش برای برداشتن دیسک، دفرر نگهبانانش را به سراغ اولین فرستاد ولی اساسین در از میان برداشتن آن‌ها دردسر بزرگی نداشت. پس از این دفرر نیز به اعماق غار افتاد و اولین نیز با توجه به ناپایدار بودن شرایط غار به سرعت پا به فرار گذاشت. پس از خروج از غار، اولین درنهایت با مادرش ژین مواجه شد. در اینجا ژین فهمید که دخترش به یک اساسین تبدیل شده و با تصور اینکه آگاته او را برای کشتن خودش فرستاده از دادن اطلاعات بیشتر خودداری کرد. ژین پس از این به سمت یکی از معادن فرار کرد و اولین را با تردیدهای بیشتری درمورد منتور خود باقی گذاشت. در جستجوی مرد کمپانی ردگیری وازکز پس از فرار از چیچن ایتزا، اولین در سال ۱۷۷۱ به نیواورلئان برگشت جستجو برای پیدا کردن "مرد شرکت" را ادامه داد. در انبار تجاری گرندپری، اولین با ژرالد ملاقات کرد و متوجه شد که در غیبت او، اسپانیایی‌ها قوانین جدیدی وضع کردند که به محفل برای کمک به بردگان سهولت ایجاد کرده است. با این حال ژرالد گفت گروهی از نیروهای سرکش اسپانیایی فعالیت‌های ویرانگرانه‌ای در ناحیه بایو به اجرا گذاشته‌اند. پس از تحویل گرفتن سلاح‌ها، اولین برای بررسی وضعیت و اینکه چه کسی این سربازان را رهبری می‌کند انبار را ترک کرد. پس از پیدا کردن استخدام‌کننده سربازان، اولین او را تعقیب کرد و درنهایت به شنود صحبت‌های او با دو سرباز دیگر پرداخت. در اینجا اولین وارد عمل شد ولی با شناسایی اساسین، استخدام کننده پا به فرار گذاشت. باوجود تلاش اولین در دستگیری او، استخدام‌کننده درنهایت موفق شد خود را به دژ برساند و در آن مخفی شود. این کار چاره‌ای جز نفوذ به استحکامات دژ برای اولین باقی نگذاشت. پس از نفوذ، اولین با کمک قابلیت دید عقابی موفق شد شخص را پیدا کند. او به آرامی و تا زمان رسیدن به محلی ساکت تعقیبش کرد و درنهایت استخدام‌کننده را به قتل رساند. با بررسی جسد، اولین نامه‌ای از کارفرمای این شخص پیدا و از دژ فرار کرد. با خواندن نامه اولین متوجه شد شخصی به نام دیه‌گو وازکز از طریق رشوه دادن به سربازان اسپانیایی از آن‌ها برای تسخیر منطقه بایو استفاده می‌کند. الین بیش از هر چیز از لو رفتن مخفیگاه آگاته واهمه داشت و برای همین به سرعت نزد منتور خود رفت تا در باره وازکز به او هشدار بدهد. با این حال پس از رسیدن او متوجه شد که کسی در مخفیگاه باقی نمانده است. پس از جستجو و پیدا کردن آگاته، اولین فهمید که منتور او دیگر تمایلی برای ملاقات با او ندارد. پس از نشان دادن تکه‌ای از دیسک پیش‌گویی متعلق به تمدن اولیه، مجادله این دو بیشتر شدت گرفت. پس از این بو که اولین درنهایت پذیرفت شئ را پنهان کند؛ او همچنین درباره خطر وازکز نیز به آگاته هشدار داد. منتور اما گفت که از خطر وازکز از قبل آگاه بوده ولی درنهایت با میلی پذیرفت که اولین در این زمینه به اساسین‌ها کمک کند. پس از شنیدن نقشه آگاته، اولین در اینکه برای توقف وازکز کارساز باشد تردید داشت ولی با این وجود تصمیم گرفت آن را انجام دهد. پس از عملیان مسموم‌کننده آگاته، اولین وارد عمل شد و به بازماندگان باوراند که آن‌ها مورد نوعی نفرین قرار گرفتند و همین نیز سبب فرار سربازان مسموم شده گردید. پس از پایان این ماجرا، اولین به سمت مقر متحدان قاچاقچی خود رفت. در انجا اولین پس از مدت‌ها با الیز و روسیلون ملاقات کرد و این دو نیز تایید کردند که آن‌ها نیز متوجه بیشتر شدن شمار سربازان اسپانیایی در منطقه بایو شده‌اند. پس از اشاره به وازکز، روسیلون گفت که او یک تمپلار است و درتلاش برای منحرف کردن یک کشتی آذوغه برای خود و اهدافش است. برای جلوگیری، اولین به برج فانوس دریایی رفت و با خاموش کردن آن۷ باعث به گل نشتن کشتی در جزیره نزدیک به خود شد. اولین و قاچاقچیان درادامه به سراغ کشتی به گل نشسته رفتند تا آذوغه‌های آن را غارت کنند. در اینجا اولین از متحدان خود در برابر نیروهای وازکز دفاع کرد. اساسین گرچه در این کار موفق بود ولی از اینکه وازکزخودش در میان نیروها حضور نداشت سرخورده شد. در میان اغلام ربوده شده۷ روسیلون سندی پیدا کرد که در آن به قصد تمپلارها برای بازپس گرفتن محیط کار بردگان در چیچن ایتزا اشاره می‌کرد؛ سندی که باعث شد اولین به سرعت به مکزیک برگردد. بازگشت به چیچن ایتزا اولین در سال ۱۷۷۲ بار دیگر وارد چیچن ایتزا شد و با توجه به اطلاعات به دست آمده، نگران امنیت مادرش بود. همچنین هدف دیگر او پیدا کردن نیمه دیگر دیسک پیش‌گویی بود. مادرش این بار اما استقبال گرمی از اولین کرد و قدرت عشق به دخترش بیشتر از قدرت ترس از او بود. او در اینجا به دخترش گفت که بهتر است نیمه دیگر دیسک را نیز پیدا کند تا از این طریق، درنهایت خودش نیز بتواند از دست تمپلارها آزاد شود. با استفاده از نقشه‌ای که مادرش داده بود، اولین با استفاده از یک قایق خود را به مقصد رساند و وارد غار مخفی دیگری شد. کاوش و پیشروی بیشتر درنهایت باعث رسیدن او به یک محوطه باستانی دیگر و به جای مانده از دوران تمدن اولیه شد. با حل پازل پیش رو و غیرفعال شدن سیستم دفاعی تعبیه شد، تکه باقی‌مانده دیسک پیش‌گویی نیز آشکار گردید. پس از خروج از غار و ملاقات دوباره با مادرش، اولین از قصد خود برای بازگرداندن او به نیواورلئان گفت. با این حال مادرش پیشنهاد را نپذیرفت و گفت با توجه به اینکه بردگان درنهایت آزادی خود را به دست آورده‌اند، تصمیم دارد در همانجا و درکنار بقیه آزادشدگان باقی بماند. با پذیرش این موضوع و قول اینکه تماس آن‌ها ادامه خواهد داشت، اولین مکزیک را به مقصد نیواورلئان ترک کرد. کمک به جورج در بازگشت به نیواورلئان، اولین متوجه شد که پدرش دچار بیماری سختی شده و نمی‌تواند از بستر خارج شود. پس از ملاقات با او در عمارت گرندپری و باوجود نگرانی درباره سلامتی‌اش، اولین تصمیم گرفت تحقیق پیرامون هویت واقعی "مرد شرکت" را ادامه دهد، در سازمان تجارت برده نفوذ کند و با کمک ژرالد، شبکه ارتباطاتی محفل در نیواورلئان را گسترش دهد. در جریان یکی از ملاقات‌های اولین و پدرش، مادلین از او برای پیدا کردن یکی از بردگان فراری از نیواورلئان به نام جورج درخواست کمک کرد. با پذیرش این درخواست، اولین درجستجوی جورج موفق وپ از نجات او از حمله چند نگهبان، او را تا خارج از شهر همراهی کرد. پس از این نیز با متحدان قاچاقچی خود در بایو تماس گرفت و از آن‌ها خواست مطمئن شوند جورج به سلامت از این ناحیه باتلاقی خارج می‌شود. با این حال گرچه الیز و روسیلون مخالف این درخواست نبودند اما آن‌ها در این زمان فعالیت دیگری یعنی رساندن آذوغه و سلاح از اسپانیایی‌ها به میهن‌پرستان شمالی در ایالات سیزده‌گانه را برعهده گرفته بودند. همین موضوع نیز باعث می‌شد سربازان سرکش اسپانیایی مستقر در منطقه بایو بار دیگر برای اولین دردسر ساز شوند. اولین باتوجه به شرایط تصمیم گرفت در کار رساندن آذوغه به الیز و روسیلون کمک کند تا از این طریق، از میهن‌پرستان بخواهد جورج را نیز همراه با خود به شمال ببرند. حضور موثر اولین در این زمان باعث دفع شدن چندین حمله نیروهای اسپانیایی به قاچاقچیان شد. به عنوان نتیجه نیز الیز، موسیلون و افرادشان درنهایت به سلامت به مقصد خود رفته و با هوپتون و سایر میهن‌پرستان شمالی ملاقات کردند. پس از انتقال کالاها، اولین با آن‌ها درمورد حمله اسپانیایی‌ها صحبت کرد و باعث شد هوپتون به وازکز اشاره کند؛ به گفته او وازکز چندان مشتاق مناسبات میان انقلابیون شمالی با اسپانیایی‌ها نیست. اولین که در این زمان به وازکز و اینکه احتمالا او همان "مرد شرکت" است مشکوک شد تصمیم گرفت ماجراجویی خود برای شکار تمپلارها را ادامه دهد. پیش از ترک محل به مقصد نیواورلسان، اولین از میهن‌پرستان خواست تا جرج را نیز همراه خود به شمال ببرند. میهن‌پرستان نیز با این شرط که جرج باید در کنار آن‌ها برای انقلاب بجنگد با پیشنهاد موافقت کردند. در بازگشت به نیواورلئان، اولین به امید پیدا کردن سرنخ جدید با ژرالد درباره احتمال اینکه وازکز همان مرد شرکت مورد تعقیب است صحبت کرد. بل این حال ژرالد گفت که چندین نفر از خبرچینان او به تازگی توسط تمپلارها مسموم شده‌اند و از نظر اطلاعات شرایط خوبی ندارند. پس از صحبت بیشتر نیز این دو تصمیم گرفتند برای پیدا کردن احتمالی سرنخی از وازکز، به یک مهمانی مجلل که در یک باغ لوکس برگزار می‌شد بروند. در اینجا اولین با استفاده از لباس دوشیزه مشکلی برای حرکت آزادانه نداشت ودرنهایت با کمک دید عقابی نیز موفق شد وازکز را پیدا کند. پس از نزدیک شدن به وازکز و درخواست رقص مشترک، او به سادگی توجه تمپلار را جلب کرد و همراه با خود به محلی خلوت در بالکون برد و سپس او را به قتل رساند. پیش از مرگ، وازکز در آخرین جملاتش گفت که اساسین اشتباه کرده و او مرد شرکت نیست بلکه درواقع، مرد شرکت یک زن است. او که از حقیقت آخرین صحبت‌های وازکز مطمئن نبود، تصمیم گرفت مهمانی را ترک کند ولی در ادامه و در نزدیکی دروازه باغ نامادری‌اش مادلین را دید. مادلین در اینجا او را سرزنش کرد که چرا در نیواورلئان نبوده و اینکه پدرش نیز در همین دوره غیبت فوت کرده است. اولین که از این خبر به شدت شوکه و ناراحت شد در ادامه همراه با مادلین و ژرالد به مزار فیلیپ در گورستان سنت پیتر رفت. اگرچه او مطلع بود که ارثی نمی‌برد ولی ژرالد به اولین اطمینان داد که کسب و کار پدری او که به نام خودش است درواقع متعلق به اولین است. سفر به نیویورک اولین از اینکه باوجود همه تلاش‌هایش درنهایت نتوانسته بود "مرد شرکت" حقیقی را پیدا کند دلسرد شده بود و از طرف دیگر باتوجه به روابطش با آگاته هیچ سرنخ جدیدی برای پیدا کردن تمپلارها نداشت. با تشکر از ژرالد به خاطر حفظ ارتباطش با محفل اساسین‌های ایالات سیزده‌گانه شمالی، آن‌ها به نام یک افسر وفادار لویالیست (حامی بقای ایالات شمالی در بریتانیا) به نام دیویدسون رسیدند؛ شخصی که با مرد شرکت ارتباطاتی داشت. به این ترتیب اولین برای بررسی این سرنخ به شمال رفت. در زمستان ۱۷۷۷، اولین به مرز نیویورک رسید؛ جایی که متحد شمالی او یعنی کانر کن‌وی از قبل منتظر رسیدن او شده بود. دو اساسین در ادامه و پس از دستگیری و بازجویی از یکی از نگهبانان متوجه شدند که افسر دیویدسون در دژی در نزدیکی همان محل حضور دارد. آن‌ها سپس راه خود را به سمت دژ ادامه داده و در بین مسیر نیز با تعدادی از لویالیست‌ها درگیر شدند. پس از این نیز دو اساسین با طرح نقشه‌ای به منظور ورود به دژ از یکدیگر جدا شدند. درحالی که کانر مشغول منحرف کردن حواس نگهبانان بود، فرصت برای اولین و نفوذ او در دژ مهیان شد. در آنجا او درنهایت با تمپلار مواجه شد ولی در کمال تعجب، مشخص شد که هدف مورد نظر جورج، برده‌ای بود که در فرارش به شمال به او کمک کرده بود. جورج از اولین در مورد دلیل آمدنش به نیویورک سوال و در ادامه همراه با نگهبانان خود به او حمله کرد. در اینجا گرچه اولین موفق شد نگهبانان را از بین ببرد ولی در زمان رویارویی اصلی با جورج، انفجار اتفاقی که توسط کانر ترتیب داده شده بود فرصتی مناسب برای فرار جورج ایجاد کرد. در تعقیب تمپلار، اولین از طریق سقف از دژ بیرون پرید و درنهایت نیز با منفجر کردن واگن او باعث مجروح شدن جورج شد. او از جورج پرسید هویت واقعی "مرد شرکت" چه کسی است. در پاسخ جورج گفت پاسخ این سوال در تمام این مدت در عمارت خانواده اولین بوده است. پس از مرگ جورج براثر جراحت شدید قبلی، اولین با کانر درمورد درستی یا نادرستی اقدامات اساسین‌ها صحبت کرد و به دلیل حوادث اخیر در این مسیر دچار تردید شده بود. قطع ارتباط با آگاته اولین با آگاهی از اینکه مرد شرکت ورهبر تمپلارها در واقع نامادری‌اش مادلی است، به نیواورلئان و عمارت خانوادگی خود برگشت تا با او روبرو شود. پس از شنیدن اتهامات وارد شده، مادلین درجواب آن‌ها را رد نکرد و درعوض گفت او اما درتمام این مدت می‌دانسته که اولین یک اساسین است. او که به شدت عصبانی شده بود پیشنهاد پیوستن به محفل تمپلارها را رد و درعوض به سرعت از عمارت و نگهبانان فرار کرد؛ گرچه درنهایت دستگیر گردید. پس از این مالین بار دیگر تلاش کرد تا او را متقاعد کند و به وی گفت که اگر قصد داشت او را تاکنون کشته بود ولی واقعا او را دوست دارد. مادلین ادامه داد که به او نیاز دارد تا عناصر نادرستی مثل دفرر را از محفل تمپلارها حذف کند. او همچنین گفت از آنجایی که رابطه او با منتورش آگاته خوب نیست، مشخص است که اینک خود و اولین دارای اهداف مشترکی هستند. اولین درادامه به بایو و به ملاقات آگاته رفت تا با او مشورت کرده و میزان وفاداری خودش به اساسین‌ها را بسنجد. با این وجود، آگاته دیگر تحمل اولین را نداشت و او را به خاطر شکست در ماموریت حفاظت از شاگردانش و همچنین نافرمانی‌ها مواخذه کرد. او درواقع معتقد بود که اولین به محفل خیانت کرده و به تمپلارها پیوسته است. آگاته با پرتاب یک بمب سمی به اولین حمله کرد، اتفاقی که باعث شروع توهمات ناخواسته او شد. پس ازمدتی اولین درنهایت موفق شد متوجه افکار توهمی خود شده و تاحدودی برخود مشلط شود. او درادامه از درخت بزرگ بالا و سپس به سمت آگاته رفت. در اینجا آگاته گفت دیگر قصد ندارد به هیچ کدام از دلایلی که اولین می‌آورد گوش کند و از اینکه نتواسنته بود از ژین محافظت کند تاسف خورد. در این زمان که اولین نیز عصبانی شده بود به آگاته گفت لوئیزیانا و بایو را برای همیشه ترک کرده و دیگر هرگز به اینجا برنگردد. ناتوان از ادامه زندگی با تحقیرهای بیشتر، آگاته خود را از درخت پایین انداخت و کشته شد. تقابل با مادلین در بازگشت به نیواورلئان، اولین گردنبند آگاته را به عنوان نشان کشته شدن منتور اساسین‌ها باخود به کلیسای سنت لوئیس برد و آن را به مادلین داد. مادلین نیز از او خواست اینک دو دیسک پیش‌گویی را قبل از وارد شدن به محفل تمپلارها تحویل دهد. با این حال زمانی که دو دیسک برای مادلین کار نکرد و او شدیدا عصبانی و سرخورده شده بود، فرصتی برای اولین و حمله او ایجاد کرد. او درواقع پیوستن به محفل تمپلارها را نیرنگی برای وارد شدن به این جمع و کشتن آن‌ها قرار داده بود. اساسین همه تمپلارها را کشت و مادلین را با جراحتی شدید رها کرد. در اینجا مادلین او را دختر خود خطاب کرد و از وی پرسید چرا به او خیانت کرده. درپاسخ اولین با سردی گفت او تنها یک پدر و مادر داشته که دوستشان داشته و مادلین هیچ یک از آن‌ها نبوده است. در ادامه اولین او را به خاطر کشته شدن پدرش، برده شدن مادرش و اینکه از خودش نیز قصد داشته به عنوان یک برده برای محفل تمپلارها استفاده کند مقصر دانست. به عنوان دفاع مادلین اصرار داشت که هرکاری که انجام داده برای اهداف خوب بزرگ‌تری بوده است. درپاسخ اولین پس از گفتن اینکه هرگز کسی او را مجبور به خدمت به دیگری نکرده مادلین را به قتل رساند. پس از این اولین دیسک پیش‌گویی را برداشت و موفق شد وارد نهان‌گاه شود. در اینجا او تصاویر کوتاهی از افراد تمدن اولیه را دید؛ زمانی که انسان‌ها حوا را به عنوان رهبر خود در جریان شورش علیه خالقانشان انتخاب کردند. جذب پیشنس گیبس در سال ۱۷۸۴، اساسین کانر کن‌وی با اولین تماس گرفت و از او خواست یکی از بردگان فراری به نام پیشنس گیبس را در محفل جذب کند. با توجه به شهرت اولین در کار با بردگان و نجات آن‌ها، کانر اولین را گزینه مناسبی برای این ماموریت می‌دید. پس از پذیرش ماموریت، اپلین به رود آیلند رفت تا جستجوی خود را شروع کند. در ادامه او به برده‌ای برخورد که توسط نگهبان‌ها تحت بازجویی قرار داشت. پس از نجات، اولین از طریق کارگر متوجه شد که کمپ پیشنس برای اربابان سابقش لو رفته و او اکنون در خطر است. پس از نفوذ مخفیانه به کمپ، درگیری با نگهبانان و آزادسازی بردگان، اولین به دنبال اطلاعاتی درخصوص محل نگهداری پیشنس گشت. به توصیه یی از کارگران، اولین به تعقیب افسر میهن‌دوستان پرداخت که البته او نیز به محض شناسایی اساسین پا به فرار گذاشت. پس از یک تعقیب و گریز طولانی، اولین درنهایت او را به دام انداخت و در طی بازجویی از محل نگهداری پیشنس پرسید. پس از این بود که افسسر فاش کرد پیشنس برای بازجویی توسط یک پزشک تمپلار به نام ادموند جاج به دژ نزدیک آنجا فرستاده شده است. پس از رسیدن به قلعه، اولین شاهد انتقال پیشنس به زندان بود چون نپذیرفته بود شئ مرموزی که از مادرش گرفتهبود را تسلیم آن‌ها کند. اولین درادامه از طریق عبور از دالان‌ها و تونل‌های طولانی دژ به سلول پیشنس رسید و سرانجام وی را آزاد کرد. با این وجود، پیشنس پیشنهاد کمک اولین را رد و از آنجا فرار کرد؛ اقدامی که به سرعت باعث دستگیری مجددش توسط جاج شد. او این بار پیشنس را مجبور به واگذاری شئ کرد و درادامه از محل خارج شد. درحالی که افراد جاج برای کشتن پیشنس باقی مانده بودند، با این حال بار دیگر اولین بود که جان او را نجات داد. یک بار دیگر اما پیشنس تصمیم به فرار گرفت ولی این بار توسط اولین در نزدیکی جاج که او نیز درحال خروج بود متوقف شد. در اینجا پیشنس پذیرفت که در قبال کمک اولبن برای باز پس گیری شئ او نیز به محفل اساسین‌ها بپیوندد. با ادامه تونل‌ها، این دو مسیر خود به برج نیوپورت را هموار و در همین راه دریافتند که از طریق همکاری با یکدیگر می‌توانند موانع را بهتر پشت سر بگذارند. این دو گرچه موفق شدند جاج را پیدا کنند ولی دخالت نگهبانانش در میانه کار فرصت را برای فرار او مهیا کرد. پس از شکست این افراد و رسیدن به برج نیوپورت، اولین و پیشنس قادر به شنیدن صدای سرودی بودند که تمپلارها برای باز کردن دریچه نهانگاه می‌خواندند. پس از ورود و منحرف شدن جاج توسط پیشنس، فرصت برای اولین فراهم شد تا او را بکشد. پس از این پیشنس شئ خود را از جسد جاج برداشت و اولین نیز متوجه شد پیشنس زرنگ‌تر از جاج بوده چون یک بخش از شئ را دراختیار خود داشت و شئ چون کامل نبود برای جاج کار نکرد. پس از نشان نحوه کار طلسم؛ نشان دادن درون هر چیزی، پیشنس پذیرفت به محفل اساسین‌ها ملحق شده و به داونپورت هاومستد برود. منابع Aveline de Grandpré در وب‌گاه اساسینز کرید ویکیا اساسینز کرید ۳: آزادسازی اساسینز کرید ۴: پرچم سیاه
  11. ایثن فرای

    ایثن فرای (انگلیسی: Ethan Frye) یک اساسین بریتانیایی در دوران انقلاب صنعتی، شوهر سیسیلی فرای و پدر دوقلوهای جیکوب و ایوی فرای بود محتویات معرفی منابع معرفی ایثن فرای (Ethan Frye) در سال ۱۸۲۵ متولد شد. او در ادامه در سال ۱۸۴۱ به عنوان یک اساسین به هند رفت تا به محفل اساسین‌های هند و دوستش ارباز میر در مبارزه با ویلیام اسلیمن کمک کند. اسلیمن یک تمپلار بود و موفق شده بود به یکی از تکه‌های عدن یعنی الماس کوه نور دست پیدا کند و اساسین‌ها مشغول طرح‌ریزی نقشه‌ای برای خارج کرده این الماس از اختیار تمپلارها بودند. این ماموریت باعث دوستی نزدیکی میان ایثن و ارباز شد. او در سال ۱۸۴۷، زمانی که شنید همسرش در حین زایمان دوقلوها از دنیا رفته، سراسیمه به بریتانیا برگشت؛ درحالی که پسر ارباز یعنی جی‌دیپ میر را نیز به درخواست خودش برای آموزش به لندن برد. تا سال ۱۸۵۳ ایثن با مشکلات زیادی مواجه بود. او همسرش را از دست داده بود و دوقلوهایش یعنی جیکوب و ایوی فرای را سرزنش می‌کرد. به این ترتیب درحالی که دوقلوها نزد مادربزرگشان بزرگ می‌شدند، ایثن می‌توانست به ماموریت‌های اساسین‌ها و همچنین آموزش جی‌دیپ بپردازد. از سال ۱۸۵۳ به بعد، زمنی که دوقلوها ۶ ساله شدند، او تصمیم گرفت از آن پس آموزش آن‌ها را برای پیوستن به اساسین‌ها شروع کند. در این دوره، جیکوب آموزش‌های پدرش را نادیده می‌گرفت و ترجیح می‌داد به کارخانه‌ها برود ویا با دوستانش شب‌ها را قمارخانه بگذراند. برخلاف او، ایوی همواره علاقمند بود تا پا در جای پای پدرش بگذارد. در سال ۱۸۶۸، ایثن در اثر مرگ طبیعی درگذشت. در این زمان دوقلوها به اساسین‌های کاملی تبدیل شده بودند و چند هفته بعد نیز به لندن رفتند تا با تمپلارها به رهبری کرافورد استاریک مبارزه کنند. منابع اساسینز کرید: سندیکا Ethan Frye در وب‌گاه اساسینز کرید ویکیا
  12. هنری گرین

    Jayadeep Mir Henry Green اطلاعات شخصی تولد ۷ دسامبر ۱۸۴۳ امپراتوری سیک مرگ نامشخص اطلاعات جانبی وابستگی اساسین محفل بند جوراب اطلاعات در بازی دیده شده در اساسینز کرید: سندیکا صداگذار Jaz Deol هنری گرین (انگلیسی: Henry Green) با نام اصلی جی‌دیپ میر (Jayadeep Mir) یک مهاجر هندی در لندن در طول دهه ۱۸۶۰ بود. هنری رهبر اساسین‌ها در این شهر و در ادامه از دوستان نزدیک دوقلوهای جیکوب و ایوی فرای شد. در سال ۱۸۶۸، او به دوقلوها در تاسیس سندیکای روکس برای مبارزه با سندیکای بلایترزها، پیدا کردن کفن عدن و کشتن استاد اعظم محفل تمپلارها یعنی کرافورد استاریک کمک کرد. محتویات معرفی جستجوی سیب عدن ملاقات با دوقلوهای فرای جستجو برای کفن عدن منابع معرفی هنری گرین (Henry Green) با نام اصلی جی‌دیپ میر (Jayadeep Mir) در ۷ دسامبر ۱۸۴۳ در امپراتوری سیک در شبه جزیره هند متولد شد. پدرش یک اساسین به نام ارباز میر و مادرش شاهزاده پیارا کائور دختر ماهاراجه خاراک سینگ بوده است. از ۴ سالگی، جی‌دیپ آموزش‌های خود را برای تبدیل شدن به یک اساسین نزد پدرش آغاز کرد و در این مسیر پتانسیل بالایی از خود نشان داد. با این حال پدرش برای آموزش او، به دلیل روابطش با خاندان ماهاراجه به مشکل خورد و از آنجایی که نمی‌خواست استعداد پسرش از بین برود، از دوستش ایثن فرای خواست تا آموزش او را ادامه دهد. به این ترتیب جی‌دیپ در سال ۱۸۵۳ به بریتانیا رفت و آموزش تحت نظر ایثن فرای را آغاز نمود. ایثن در ادامه او را یک کارآموز خوب می‌دید ولی به پدرش پیغام فرستاد که گرچه در آموزش‌ها سخت‌کوش است، اما جی‌دیپ نمی‌تواند یک جنگجوی واقعی یا یک قاتل باشد چون چنین اراده و خواستی را ندارد. محفل اساسین‌های هند برای اینکه بختی به او برای ثابت کردن توانایی‌هایش بدهد، ماموریتی را در سال ۱۸۶۰ به جی‌دیپ واگذار کرد. در این ماموریت، او نه تنها شکست خورد، بلکه محفل را در یک خطر بزرگ قرار داد. به عنوان نتیجه، محفل او را شخص بی‌کفایتی معرفی کرد اما با توجه به ورود ایثن برای دفاع از شاگرد پیشینش، پیشنهاد کرد تا جی‌دیپ به بریتانیا و نزد او فرستاده شود تا از استعدادهایش به شکل دیگری در محفل استفاده شود. جی‌دیپ در ادامه و میان اساسین‌های بریتانیا به "شبح" مشهور شد. جستجوی سیب عدن در لندن، ایثن به جی‌دیپ ماموریت داد تا با نام مستعار بهارات سینگ در نخستین راه‌آهن زیرزمینی جهان که در آینده هسته اولیه مترو لندن می‌شد کار کند. در سال ۱۸۶۲ و درجریان حفاری‌ها برای ریل، جسدی از زیر خاک پیدا شد که باعث وقوع یک درگیری دیگر میان دو محفل اساسین و تمپلار گردید. چند سال بعد، با مشورت مادرش که مدام این اسمرا تکرار می‌کرد، نام هنری گرین را برای خود برگزید. تا سال ۱۸۶۸ و با اوج‌گیری انقلاب صنعتی، تمپلارها به عنوان سرمایه‌داران و کارخانه‌داران جدید به سرعت کنترل اکثر مناطق لندن را در دست گرفتند و به این ترتیب از نفوذ اساسین‌ها در شهر به شدت کاسته شد. از طرف دیگر، ایثن فرای نیز در اثر مرگ طبیعی درگذشته بود و در این زمان هنری از معدود اساسین‌های باقی مانده در شهر بود. او به این ترتیب رهبر اساسین‌ها در لندن شد و با نوشتن نامه‌ای برای دوستش جورج وست‌هاوس از دوقلوهای ایثن فرای یعنی جیکوب و ایوی فرای دعوت کرد تا از کراولی به لندن بیایند و در آزادسازی این شهر از نفوذ تمپلارها همکاری کنند. ملاقات با دوقلوهای فرای در ادامه سال ۱۸۶۸، هنری دوقلوهای فرای را شناسایی و برای ورودشان به لندن از آن‌ها تشکر کرد. او سپس دوقلوها را با وضعیت شهر و میزان نفوذ چشمگیر تمپلارها تحت رهبری کرافورد استاریک آشنا کرد. او گفت هدف تمپلارها همچون گذشته به دست آوردن قدرت کنترل مردم است و آن‌ها درحال جستجوی تکه‌های عدن هستند. از طرف دیگر، نفوذ آن‌ها در مناطق ازطریق رعب و وحشت با کمک سندیکای جنایی بلایترز است. پس از این، جیکوب گفت برای خنثی کردن نفوذ بلایترزها نیاز به تاسیس یک سندیکای رقیب است. او پیشنهاد تاسیس سندیکای روکس را داد درحالی که خواهرش مخالف چنین کاری بود و معتقد بود نباید مثل تمپلارها یک دار و دسته جدید خلق کنند. او درعوض گفت به عنوان اساسین باید توطئه‌های تمپلارها در پیدا کردن تکه‌های عدن را خنثی کنند و پیش از آن‌ها به این اشیاء دست یابند و از دسترس‌شان خارج کنند. پس از این، سه اساسین به شکل اتفاقی به چارلز دیکنز برخورد کردند. پس از صحبت، درحالی که جیکوب به راحتی این رمان‌نویس را نادیده گرفته بود، هنری به او توصیه کرد که برای مقابله با تمپلارها نیاز به تشکیل یک شبکه قوی از متحدان هست. او گفت دیکنز یک چهره شناخته شده در لندن است و مانند آن‌ها با ظلم‌های طبقه سرمایه‌دار علیه کارگران و طبقه فقیر جامعه مخالف است. پس از این یک گروه از بلایترزها به آن‌ها حمله کردند که گرین مجبور شد از دوقلوها جدا شود. او پس از این به سرعت از بلایترزها فرار کرد و خود را به دفتر کارش رساند. مدتی بعد نیز دوقلوها به این محل آمدند تا اطلاعات بیشتری در مورد افرادی که می‌توان روی کمک‌شان حساب کرد از گرین دریافت کنند. هنری نیز پس از صحبت با آن‌ها یک جفت تپانچه به دوقلوها داد. دوقلوها پس از این با دو متحد به نام‌های فردریک آبرلین از پلیس شهر و همچنین کلارا اودی از میان کودکان کار آشنا شدند و بار دیگر به دفتر گرین بازگشتند. پس از صحبت دوقلوها در مورد متحدان جدید، گرین اطلاعاتی در مورد رکسفورد کایلاک، رهبر بلایترزها در منطقه وایت‌چپل لندن به آن‌ها داد. جیکوب و ایوی در ادامه با تشکیل هسته اولیه سندیکای روکس با بلایترزها درگیر شدند و مراکز قدرتشان را از بین بردند. پس از این، گرین به دوقلوها گفت رهبر بلایترزها در منطقه درخواست یک مبارزه خیابانی با روکس را داده تا اختلافاتشان را از این طریق حل کنند. جیکوب با خوشحالی این ایده را پذیرفت و با افرادش به محل رفت. در پایان این درگیری نیز کایلاک کشته شد و با اعلام رسمی تاسیس نسدیکای روکس، جیکوب و ایوی از بازماندگان بلایترزها خواستند تا از این پس برای روکس‌ها فعالیت کنند. در پایان این درگیری، جیکوب اسلحه پرتابگر طناب کایلاک را به دست آورد ولی سلاح خراب بود. گرین با دیدن پرتابگر گفت که می‌داند چه کسی می‌تواند آن را تعمیر کند. او در ادامه دوقلوها را به کارگاه الکساندر گراهام بل برد تا این مخترع پرتابگر طناب را تعمیر کند. بل نیز پرتابگر را به شکلی تعمیر کرد تا دوقلوها بتوانند آن را روی خنجر پنهان خود نصب کنند. جستجو برای کفن عدن پس از آنکه جیکوب و ایوی کنترل یک قطار را از بلایترزها در اختیار گرفتند، آن‌ها این قطار را مخفیگاه خود قرار دادند. گرین پس از این وارد واگن شد و از این ایده استقبال کرد. درحالی که دوقلوها بار دیگر بر سر هدف بعدی به مجادله می‌پراختند، گرین این دو را دعوت به آرامش کرد. او به جیکوب در مورد حلقه اصلی و اطرافی استاریک اطلاعات اولیه را داد و پیشنهاد کرد روی دیواره واگن تصاویرشان نصب شود. پس از این نیز به ایوی در مورد اطلاعات جدید کسب شده در مورد کفن عدن مشاوره داد و گفت بنابراین هرکدام می‌توانند هدف مرتبط با علاقه‌شان را پیگیری کنند. ایوی و جیکوب یک زورنال دارای نماد اساسین‌ها را از کالسکه لوسی ثورن پیدا کرده بودند. ثورن این اسناد را برای پیدا کردن کفن عدن جمع‌آوری کرده بود و با دیدن ژورنال ربوده شده، اطلاعات چندانی از دست‌نوشته به دست نمی‌آمد تا اینکه ایوی از توانایی دید عقابی خود استفاده کرد و متوجه شد که سرنخ‌های اصلی را باید در عمارت ادوارد کن‌وی پیدا کند. کن‌وی بیش از یک قرن پیش کشته شده بود ولی با این وجود عمارت او در لندن همچنان وجود داشت. پس از این ایوی و هنری به عمارت کن‌وی رفتند ولی محل را تحت تصرف بلایترزها یافتند. عمارت کن‌وی توسط بلایترزها به رهبری لوسی ثورن اشغال شده بود و آن‌ها نیز مشغول جستجوی اتاق‌ها بودند. با این شرایط، این دو مجبور شدند مخفیانه به عمارت نفوذ کنند. در هنگام جستجو در یکی از اتاق‌ها، ایوی با توانایی دید عقابی نوشته‌ای را روی دیوار دید که شامل نوت‌های موسیقی بود. او این نوت ها را روی پیانو آن اتاق استفاده کرد که با عث باز شدن یک راه مخفی زیرزمینی گردید. هنگامی که این دو وارد این اتاق مخفی شدند، لوسی ثورن و افرادش نیز با شنیدن صدای پیانو وارد اتاق شدند. با این حال ایوی اهرم داخل اتاق را فعال کرد و دریچه از داخل بسته شد؛ به این ترتیب تمپلارها دیگر نمی‌توانستند به اتاق دسترسی داشته باشند. دو اساسین پس از پیدا کردن اسناد جدید در این اتاق از راه تونل پیش رو از آن خارج شدند. مدتی بعد و پس از آنکه ایوی کلید پیدا شده برای باز کردن پنهانگاه کفن عدن را در یک درگیری با لوسی ثورن از دست داد؛ او گردن‌بند متصل به کلید را به هنری گرین نشان داد تا به عنوان سرنخ از آن برای پیدا کردن مجدد استفاده شود. گرین پس از دیدن گردن‌بند گفت طرح آن مشابه یک تابوت متعلق به ملکه ویکتوریا است که در برج لندن نگه‌داری می‌شود. با این اطلاعات، ایوی به قلعه برج لندن رفت و درنهایت پس از کشتن لوسی ثورن، کلید را بازیابی کرد. پس از این، ایوی جستجو برای کفن عدن را ادامه داد و بار دیگر به دیدن هنری گرین رفت. این دو پس از این به دیدن عموی هنری، یعنی ماهاراجه دولیپ سینگ رفتند که می‌توانست آن‌ها را وارد کاخ باکینگهام کند. در حالی که ایوی و هنری دولیپ را اسکورت می‌کردند او به ایوی گفت استاریک شخص سرسختی است و نقشه‌های آن‌ها را خراب خواهد کرد، با این حال او ادامه داد که در این کار کمک و آن‌ها را وارد محل می‌کند. پس این هنری با ایجاد یک درگیری نمایشی با بلایترزها، به ایوی فرصت نفوذ و ربودن اسناد دیگری را از تمپلارها داد. ایوی پیش از اینکه ماموریت خود را انجام دهد درادامه فهمید که هنری توسط بلایترزها دستگیر شده است. او سراسیمه خود را به محل رساند و پس از درگیری و کشتن چند عضو بلایترز درنهایت هنری را نجات داد. او و هنری پس از این از محل فرار کردند و ایوی در ادامه به او گفت که بهتر است از این پس کارهای عملیاتی را خودش انجام دهد و هنری به مخفیگاه برگردد و پشتیبان تیم‌ها باشد. او در ادامه از اعضای روکس خواست هنری را نزد پرستار نایتینجل ببرند تا جراحاتش را مداوا کند. هنری پس از این بار دیگر به قطار برگشت، جایی که دوقلوها بازهم با یکدیگر درحال مجادله بودند. ایوی به جیکوب گفت درحال حاضر تنها خطری که از جانب تمپلارها آن‌ها را تهدید می‌کند، تصاحب کفن عدن است و جیکوب باید برای پیدا کردنش به ایوی کمک کند. جیکوب اما گفت علاقه‌ای به این کار ندارد. ایوی پس از این به جیکوب گفت رفتارهای خشن او بارها باعث آزار و وحشت مردم شده و اینکه خودش بارها مجبور شده این کارهای او را جبران کند. در حالی که ایوی بار دیگر او را به یاد پدرشان انداخت، جیکوب باعصبانیت گفت پدرشان مرده است. پس از این هنری گرین این دو را دعوت به آرامش کرد. او گفت اینک باید روی استاریک تمرکز کنند که قصد وارد شدن به باکینگهام را دارد و می‌خواهد پس از به دست آوردن کفن عدن سران دولت و کلیسای بریتانیا را از سر راه بردارد. با شنیدن این حرف‌ها، دوقلوها بار دگر متقاعد شدند تا مجادله را کنار بگذارند و با هم همکاری کنند. در جریان مراسم برگزار شده در باکینگهام و صدای انفجاری که از حیاط به گوش رسید، گرین که از ماجرا آگاه بود به محل نفوذ کرد و وارد پنهانگاه کفن عدن شد. زمانی که او از راه رسید، استاریک کفن عدن را برتن داشت و درآستانه کشتن همزمان دوقلوها بود. با دیدن صحنه، گرین یک چاقو از پشت به سمت استاریک پرتاب کرد. این باعث جلب توجه استاریک شد و همین وقفه کوتاه کگافی بود تا دوقلوها از خطر حتمی مرگ نجات پیدا کنند. با این حال استاریک او را به کناری انداخت و باعث بی‌هوش شدنش شد. در زمان بی‌هوشی گرین، دوقلوها کفن عدن را از تن استاریک خارج کرده و درنهایت او را به قتل رساندند. پس از این گرین نیز به هوش امد و گفت اگر باعث خراب کردن ماموریت‌شان شده معذرت می‌خواهد. با این حال ایوی از او تشکر کرد و گفت کار او باعث شد تا آن‌ها از مرگ حتمی نجات پیدا کنند. جیکوب پس از این کفن عدن را جایگاه سابقش قرار داد و هر سه از محل خارج شدند و ورودی را نیز مسدود کردند. مدت کوتاهی پس از این، هنری گرین، ایوی و جیکوب فرای با ملکه ویکتوریا دیدار کردند. ملکه از اینکه با کارهایشان خدمات بزرگی به کشور انجام دادند تشکر کرد و در ادامه آن‌ها را به عضویت محفل بند جوراب در آورد. به این ترتیب هنری گرین و جیکوب لقب Sir و ایوی لقب Dame را به دست آوردند. زمانی که ملکه از خدمات این سه برای گسترش عظمت امپراتوری تشکر کرد، ایوی گفت فلسفه‌ای که آن‌ها به آن معتقد هستند با گسترده شدن مرزها و سرزمین‌ها همخوان نیست چون معتقدند همه مردم باید آزاد باشند. ملکه پس از گفتن اینکه فلسفه شما قابل احترام است سوار کالسکه شد و آنجا را ترک کرد. ایوی و جیکوب پس از این تا رسیدن به ایستگاه قطار با یکدیگر مسابقه دادند درحالی که گرین فقط می‌توانست با تعجب و حیرت دویدن این دو و تنها گذاشتنش را تماشا کند. منابع اساسینز کرید: سندیکا Henry Green در وب‌گاه اساسینز کرید ویکیا
  13. سم کراودر

    سم کراودر (انگلیسی: Sam Crowder) یکی از اعضای محفل اساسین‌ها در بریتانیا و در دوران جنگ جهانی اول بود. سم کراودر (Sam Crowder) به عنوان یک اساسین در زمانی نامشخص و پیش از آغاز جنگ جهانی اول با لیدیا فرای، نوه جیکوب فرای ازدواج کرده بود. با این حال او پس از شروع جنگ جهانی، تصمیم گرفت مانند بسیاری از اساسین‌های انگلیسی دیگر به ارتش بریتانیا بپیوندد. در این زمان همسرش لیدیا در لندن ماند تا با جاسوسان آلمانی مقابله کند. منابع اساسینز کرید: سندیکا Sam Crowder در وب‌گاه اساسینز کرید ویکیا
  14. لیدیا فرای

    Lydia Frye اطلاعات شخصی تولد ۱۹ مارس ۱۸۹۳ پادشاهی متحده مرگ نامشخص اطلاعات جانبی وابستگی اساسین اطلاعات در بازی دیده شده در اساسینز کرید: سندیکا صداگذار Lisa Norton لیدیا فرای (انگلیسی: Lydia Frye) یک از اعضای محفل اساسین‌ها در بریتانیا و در دوران جنگ جهانی اول بود. لیدیا همسر سم کراودر و نوه جیکوب فرای است. در طول جنگ جهانی اول، لیدیا در لندن حضور داشت و به درخواست وینستون چرچیل، دسیسه‌های تمپلارها و همچنین یک گروه از جاسوسان آلمانی به رهبری یک سیج را خنثی می‌کرد. محتویات معرفی منابع معرفی لیدیا فرای (Lydia Frye) در ۱۹ مارس ۱۸۹۳ در بریتانیا متولد شد. او در یک خانواده عضو اساسین‌ها متولد شد و از همان ابتدا نیز علاقمند بود مانند سایر اعضای خانواده‌اش به آن‌ها بپیوندد. با این حال او در ادامه بیشتر روی مطالعه متمرکز شد و از همین طریق بود که متوجه میزان نفوذ تمپلارها در سراسر جهان شده بود. او همچنین دریافت که در جنگ اساسین-تمپلار چقدر از دوستان و خانواده‌ها کشته شده‌اند. به این ترتیب لیدیا با آگاهی و مطالعه درنهایت تصمیم گرفت رسما وارد محفل اساسین‌ها شود. در طول این مدت، پدر و مادرش در بیشتر زمان‌ها به خاطر انجام ماموریت‌شان درخارج از جزیره بودند و مسئولیت آموزش و بزرگ کردن لیدیا برعهده جیکوب و ایوی فرای بود. پس از پیوستن به محفل، لیدیا با پیاده کرده استراتژی‌های اساسین‌ها نیز آشنا گردید. تا پیش از شروع جنگ جهانی اول لیدیا با یکی از اساسین‌های همکارش به نام سم کراودر ازدواج کرد. با شروع جنگ، درحالی که سم مانند بسیاری از اساسین‌های دیگر تصمیم گرفت به ارتش بپیوندد، لیدیا در قامت یک اساسین در لندن باقی ماند تا دسیسه‌های جاسوسان آلمانی و همچنین تمپلارها را خنثی کند. در سال ۱۹۱۶، لیدیا به دستور وینستون چرچیل مامور شد تا یک تیم از تمپلارهای جاسوس آلمانی را که در تاور بریج مخفی شده بودند شناسایی و از بین ببرد. لیدیا پس از انجام موفقیت آمیز این ماموریت، بار دیگر نزد چرچیل رفت تا در مورد بقیه مراکز جاسوسی اطلاعات بیشتری کسب کند. لیدیا در ادامه همه این مراکز جاسوسی را پیدا کرد و آن‌ها را از بین برد. او درنهایت با رهبر جاسوسان که یک سیج بود نیز مواجه گردید که درنهایت او نیز توسط اساسین کشته شد. چرچیل در این زمان قول داده بود که در برابر این خدمات، پس از جنگ و زمنی که به پارلمان رفت همه تلاش خود را برای کسب حق رای زنان انجام دهد. منابع اساسینز کرید: سندیکا Lydia Frye در وب‌گاه اساسینز کرید ویکیا
  15. توماس دو کارنیلون

    توماس دو کارنیلون (فرانسوی: Thomas de Carneillon) یک بانک‌دار و منتور محفل اساسین‌ها در فرانسه اواخر قرون وسطی بود. محتویات معرفی منابع معرفی توماس دو کارنیلون (Thomas de Carneillon) در سال ۱۲۷۶ در جمهوری متز فرانسه متولد شد. در دوران زندگی او، هر دو محفل اساسین و تمپلار فعالیت رسمی و آشکار داشتند و در این شرایط او تصمیم گرفت به محفل اساسین‌ها ملحق شود. محفل در این زمان قصد داشت یک بار برای همیشه تمپلارها را نابود کند. در این زمان که او و سایر اساسین‌های فرانسوی در تدارک جمع‌آوری نیرو بودند، مربی اساسین‌ها، گیوم دو نوگارت با پاشداه فرانسه فیلیپ چهارم در مورد از بین بردن تمپلارها صحبت کرد. او در متقاعد کردن شاه فیلیپ موفق بود چون در این زمان دستگاه پاپ به رهبری پاپ کلمنت پنجم نیز موافق نابودسازی تممپلارها بود. پس از این پاپ تمپلارها و محفل‌شان را مرتد و کافر به دین مسیح اعلام کرد و پادشاه فرمان حمله به معبد پاریس، مقر تمپلارها را صادر کرد. در میان ارتش فرانسوی‌ها در این حمله، اساسین‌ها از جمله توماس دو کارنیلون نیز حضور داشتند. در این زمان کارنیلون معتقد بود حمله و نابودی ممکن اس کارساز نباشد و محفل تمپلارها را از حالت رسمی و آشکار به محفلی زیرزمینی و مخفی تبدیل کند. او به موضوع حمله مغول‌ها به مصیاف برای نابودی اساسین‌ها استناد می‌کرد. در آن حمله، مغول‌ها اساسین‌‌ها را کاملا نابود کردند ولی با این حال تفکر محفل نابود نشد و از آن پس محفل اساسین‌ها تنها فعالیت رسمی را کنار گذاشت. با این حال در زمان حمله به معبد تممپلارها در پاریس در سال ۱۳۰۷، کارنیلون در میان سربازان و اساسین‌ها حضور داشت. در طول این حمله، کارنیلون قصد داشت تا منبع قدرت تمپلارها، یعنی تکه‌های عدن را از آن‌ها بگیرد. او پس از این شمشیر عدن و کدکس پیتر اینتلکتوس را پیدا کرد ولی اندکی بعد با تلاش مشاور ژاک دو موله این میراث از او پس گرفته شد. کارنیلون پس از این تلاش کرد تا آن‌ها را پس بگیرد ولی در دوئلی که بین او و مشاور انجام شد، مشاور از قدرت شمشیر عدن استفاده کرد و توماس را شکست داد. پس از این مشاور به داخل معبد رفت و میراث را درنهانگاه پنهان کرد. وقتی که مشاور از ساختمان خارج شد، او شاهد دستگیری استاد اعظم، ژاک دوموله بود و خودش نیز بلافاصله توسط کارنیلون با خنجر پنهان کشته شد. کارنیلون پس از این به اخل معبد رفت ولی هرگز نتوانست دو میراث تمپلارها را پیدا کند. بدون درنظر گرفتن شکست کارنیلون در خارج کردن دو میراث تمپلارها، تلاش مشترک پادشاه فرانسه، دستگاه پاپ و اساسین‌ها باعث نابودی کامل محفل تمپلارها شد به شکلی که دیگر هر گز نمی‌توانستند فعالیت رسمی داشته باشند. با این حال پیش‌بینی او در این مورد درست بود چون تمپلارها پس از نابودی سازمانی به فعالیت مخفی روی آوردند. او تا پایان عمر با کمک دیگر اساسین‌ها به جستجوی تمپلارها و از بین بردن‌شان پرداخت تا اینکه در سال ۱۳۲۳ به خاطر بیماری در ونیز درگذشت. منابع اساسینز کرید: وحدت Thomas de Carneillon در وب‌گاه اساسینز کرید ویکیا