لیدربورد

  1. Movyn

    Movyn

    مدیر کل سایت


    • امتیاز

      13

    • تعداد ارسال ها

      6,572


  2. Sir Sonic

    Sir Sonic

    کاربر فعال


    • امتیاز

      1

    • تعداد ارسال ها

      347


  3. Mehrshad_MB

    Mehrshad_MB

    کاربر سایت


    • امتیاز

      1

    • تعداد ارسال ها

      76



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان دوشنبه, 28 آبان 1397 در همه بخش ها

  1. 1 امتیاز
    Movyn

    الیز دلا سر

    Élise de la Serre اطلاعات شخصی تولد ۱۷۶۸ ورسای، پادشاهی فرانسه مرگ ۲۸ جولای ۱۷۹۴ پاریس، جمهوری فرانسه اطلاعات جانبی وابستگی تمپلار اطلاعات در بازی دیده شده در اساسینز کرید: وحدت اساسینز کرید: سرکش صداگذارها Catherine Bérubé الیز دلا سر (انگلیسی: Élise de la Serre) یکی از شخصیت‌های اصلی در بازی Assassins Creed Unity است. او یک اشراف‌زاده و دختر فرانسوا دلا سر، رهبر تمپلارهای فرانسه در قرن هفدهم و همچنین معشوفه آرنو دوریان است. محتویات معرفی در مسیر افشاگری‌ها منابع معرفی الیز د لا سر (Élise de la Serre) در سال ۱۷۶۸ در ورسای پادشاهی فرانسه متولد شد. او در خاندان اشراف زاده و اعیانی دلا سر متولد و بزرگ شد. مادر او جولی دلا سر و پدر او فرانسوا رهبر محفل تمپلارهای فرانسه بود. خاندان دلا سر یکی از خانواده‌های پرنفوذ در دربار پادشاهی فرانسه بودند و همین باعث می‌شد تا الیز در شرایطی ممتاز دوران کودکی، تربیت و تحصیل را بگذراند؛ با این حال او دارای طبیعتی ماجراجو بود و او را از بیکار ماندن بازمی‌داشت. الیز زمانی که ۸ سال داشت، در کاخ ورسای با آرنو دوریان آشنا شد. او از آرنو کوچک خواست تا یک سیب از میز سربازان برایش بیاورد. آرنو و پدرش با یکدیگر به کاخ ورسای آمده بودند. پدر آرنو از او خواسته بود تا مدتی صبر کند تا او برگردد ولی آرنو پس از مدت کوتاهی الیز را دید و از آنجا خارج شد. او یک سیب از روی میز سربازان دزدید و پس از فرار از یک سرباز آن را برای الیز برد. به فاصله کوتاهی صدای ازدحام افراد داخل کاخ بلند شد و الیز و آرنو به داخل کاخ برگشتند. آرنو متوجه شد که صدای ازدحام به خاطر پدر او است که توسط شخصی نامعلوم به قتل رسیده است. او که مادر خود را در گذشته از دست داده بود، با از دست دادن پدرش یتیم شده بود و در همین زمان پدر الیز، یعنی فرانسوا سرپرستی آرنو را پذیرفت. آرنو و الیز از این پس با یکدیگر بزرگ شدند. البته این زمان زیاد طول نکشید زیرا پس از مرگ مادرش در سال 1778، الیز بیشتر وقت خود را به سفر می‌پرداخت، از جمله چندین سال مطالعه در پاریس که باعث شد تا از آرنو دور شود. فرانسوا دلا سر، برخلاف پسرخوانده‌اش آرنو، به الیز شمشیرزنی و آرمان‌های تمپلارها را آموزش داد و او در قالب‌های مختلف با مسیر و روش این محفل آشنا شده بود. زمانی که الیز 21 ساله شده بود، به افتخار او یک جشن باشکوهی برپا شده بود. آرنو با اینکه به جشن دعوت نشده بود مخفیانه خود را به جشن رساند و با الیز دیدار کرد. در حین بازگشت، آرنو پدر الیز را دید که به شدت مجروح شده بود و اندکی بعد درگذشت. او که کاملا شوکه شده بود خود را بالای سر فرانسوا رساند و در همین زمان قاتلان حقیقی سربازان را خبر کردند و به این ترتیب آرنو به عنوان قاتل دستگیر شد. الیز نیز همچون دیگران آرنو را قاتل پدرش می‌دانست. در مسیر افشاگری‌ها حضور آرنو در زندان باستیل همزمان با اولین جرقه‌های انقلاب کبیر فرانسه بود، جایی که مردم پاریس به زندان حمله‌ور شدند و با تخریب زندان، زندانیان را آزاد کردند. آرنو در زندان با یک اساسین به نام پیر بلک آشنا شده بود و فهمیده بود که پدرش چارلز یک اساسین بوده است. وقایع تخریب زندان باستیل باعث فرار آرنو و بلک نیز شد. بلک از آرنو خواست همچون پدرش به محفل اساسین‌ها بپیوندد ولی در این زمان او هنوز تصمیم نگرفته بود. پس از فرار او به عمارت دلا سر رفت تا به الیز توضیح دهد که او قاتل پدرش نیست. الیز گفت که می‌داند پدرش یک تمپلار بوده و آرنو نیز یک اساسین شده است بنابراین تکذیب آرنو را قبول نمی‌کرد؛ هرچند آرنو با اصرار سعی داشت ثابت کند که او قاتل پدرخوانده‌اش نیست و افراد دیگری این کار را کرده بودند. به هرحال آرنو عمارت دلا سر را ترک کرد و پس از مدتی فکر تصمیم گرفت تا به محفل اساسین‌ها بپیوندد. مهم‌ترین نیت آرنو این بود تا قاتلان پدر و پدرخوانده‌اش را شناسایی کند. آرنو پس از حضور در میان اساسین‌ها نیز با الیز همکاری می‌کرد تا قاتل پدرش را پیدا کند. این موضوع مورد تایید اساسین‌ها نبود زیرا فرانسوا یک تمپلار بوده و دخترش نیز اکنون همین طور است. با این حال آرنو به کار خود ادامه داد و رفته رفته هر دو متوجه شدند که خود تمپلارها نقشه قتل رهبر خود را کشیده بودند. اساسین‌ها همچنان با همکاری آرنو با الیز مخالف بودند اما از آنجایی که آرنو برای پیدا کردن سرنخ‌های اصلی قتل فرانسوا، بایستی سران تمپلارها را می‌کشت رفته رفته کم‌تر به مخالفت پرداختند. با این حال پیر بلک به اعتراض خود ادامه داد تا اینکه تصمیم گرفت الیز را بکشد. آرنو در این زمان نیز به بلک این اجازه را نداد و در پایان یک نبرد او را کشت. پس از این آرنو از محفل اساسین‌ها اخراج شد و همراه با الیز به مسیر خود برای پیدا کردن قاتلان اصلی ادامه دادند. این یک جریان پیچیده درون محفلی میان تمپلارها بود. فرانسوا دلا سر شخصی صلح‌جو بود و قصد داشت تا با اساسین‌ها گفتگو کند اما بسیاری از تمپلارها مخالف بودند و در راس این مخالفت فرانسوا توماس ژرماین مخفیانه اعتراض‌ها را رهبری می‌کرد. ژرماین بود که نقشه قتل دلا سر را کشید و آن را با دیگر متحدان خود عملی کرد. الیز و آرنو که می‌دانستند مسؤول اصلی قتل پدر چه کسی است تمرکز خود را روی ژرماین قرار دادند. ژرماین همچنین از طریق ماکسیمیلیان روبسپیر آغازگر دوران ترور پس از اعدام لویی شانزدهم با گیوتین بود. ژرماین فردی بسیار زیرک بود و از انجایی که یک sage بود، از توانایی‌های تمدن اولیه نیز بهره‌مند بود. الیز و آرنو در جریان اعدام لویی شانزدهم نتوانستند ژرماین را بکشند، بنابراین او را تعقیب کردند تا اینکه سرانجام به معبد قرون وستایی پاریس رسیدند. این معبد که بازمانده آخرین رهبر ثبت شده تمپلارها، یعنی ژاک د مولای بود، بیشتر با نام قلعه قرون وستایی شناخته می‌شد.آرنو و الیز پس از پیدا کردن ژرماین در این محل با او مبارزه کردند. ژرماین به شمشیر عدن دست پیدا کرده بود. شمشیری که توسط ژاک دی مولای در قرون وستا کشف شده بود و در همان معبد پنهان شده بود، اینک در دست ژرماین بود. مبارزه با ژرماین بسیار سخت بود زیرا او مسلح به شمشیر عدن بود و با قدرتی که داشت حتی نزدیک شدن نیز به ژرماین سخت بود. در این زمان آرنو و الیز با کمک یکدیگر از راه دور با سلاح‌های پرتابی ژرماین را هدف قرار دادند اما این ژرمیان بود که با کمک شمشیر یکی از ستون‌ها را روی آرنو فرو ریخت. الیز هرچقدر تلاش کرد نتوانست آرنو را از زیر آوار خارج کند و تصمیم گرفت تا پیش از رفتن دوباره ژرماین، او را بکشد. آرنو هرچقدر خواهش کرد الیز قبول نکرد و درنهایت نیز به تنهایی با ژرماین مبارزه کرد. در پایان این مبارزه، الیز کشته شد و ژرماین نیز به شدت مجروح شده بود. آرنو که خودش را از اوار خارج کرده بود، ژرماین را کشت و جنازه الیز را از معبد خارج کرد تا در کنار آرامگاه پدرش دفن کند. پس از این کار، آرنو تا مدت‌ها در سوگ از دست دادن الیز بود. منابع اساسینز کرید: وحدت Élise de la Serre در وب‌گاه اساسینز کرید ویکیا
  2. 1 امتیاز
    Movyn

    بیگ باس

    Big Boss اطلاعات شخصی نام اصلی جان نام‌های مستعار جک مار برهنه یا نیکد اسنیک (Naked Snake) ویک باس (Vic Boss) ایسمائیل سرباز افسانه‌ای مزدور افسانه‌ای سالادین مردی که دنیا را فروخت ملیت آمریکا تولد ۱۹۳۵ مرگ ۲۰۱۴ (۷۹ سال) اطلاعات فیزیکی رنگ چسم آبی رنگ مو قهوه‌ای قد ۱۸۰ س.م وزن ۸۹ ک.گ اطلاعات جانبی وابستگی ارتش ایالات متحده CIA (گروه فاکس) میهن‌پرستان سربازان بدون مرز بهشت بیرونی سرزمین زانزیبار شناخته شده برای سرباز، جاسوس، مزدور، افسر و سیاستمدار ارتباطات باس (استاد) ایوا (معشوقه) سالید اسنیک (پسر ژنتیکی) لیکوئید اسنیک (پسر ژنتیکی) سالیدوس اسنیک (پسر ژنتیکی) ونوم اسنیک (بدن شبیه‌سازی شده) اطلاعات در بازی دیده شده در متال گیر متال گیر ۲: سالید اسنیک متال گیر سالید ۳: اسنیک ایتر متال گیر سالید: پورتابل آپس متال گیر سالید ۴: سلاح‌های میهن‌پرستان متال گیر سالید: رهرو صلح متال گیر سالید ۵: گراند زیروز متال گیر سالید ۵: فانتوم پین صداگذارها دیوید هیتر (MGS3, MPO, PW) ریچارد دویل (MGS4) کیفر ساترلند (MGSV) بیگ باس یا رئیس بزرگ (انگلیسی: Big Boss) که با نام‌های اصلی جان و جک شناخته می‌شود، یکی از اعضای مشهور نیروهای ویژه و همچنین یک فرمانده نیروهای مزدور بوده است. شخصیت بیگ باس همچنین با نام‌های مستعار مار برهنه یا نیکد اسنیک (Naked Snake)، ویک باس (Vic Boss)، ایسمائیل (Ishmael) یا به شکل ساده‌تر با نام اسنیک یا مار (Snake) نیز شناخته می‌شود. او همچنین موسس واحد فاکس‌هاند در بخش نیروهای ویژه ارتش آمریکا، سازمان سربازان بدون مرز و همچنین یکی از اعضای موسس میهن‌پرستان بوده است. بیگ باس در ادامه به عنوان پایگاهی برای سازمان‌های خود، محدوده‌های نظامی بهشت بیرونی و همچنین سرزمین زنگبار را تاسیس کرد تا به رویاها و اهداف جاه‌طلبانه خود در تاسیس یک کشور برای سربازان جامه عمل بپوشاند. رئیس بزرگ توسط برخی با عنوان "بزرگ‌ترین جنگجو و مبارز قرن بیستم"، "سرباز افسانه‌ای" و همچنین "مزدور افسانه‌ای" نیز شناخته می‌شود. در طول جنگ سرد،بیگ باس شاگرد و کارآموز باس (رئیس) بود؛ شخصی که از او با عنوان "مادر نیروهای ویژه" یاد می‌شد. پس از این، او به عنوان یک نیروی عملیاتی در گروه فاکس و زیر نظر سرگرد زیرو فعالیت نمود. به خاطر کدهای ژنتیکی بیگ باس که در پروژه دولتی کودکان وحشتناک مورد استفاده قرار گرفت، او در حقیقت پدر ژنتیکی سالید اسنیک (کسی که ابتدا تابع و در آینده به قاتلش تبدیل شد)، لیکوئید اسنیک و همچنین سالیدوس اسنیک است. او همچنین مدل و قالب ذهنی و جسمی برای یکی از همرزمان خود شد که در آینده با اسم رمز ونوم اسنیک شناخته می‌شد؛ شخصیتی که به همزاد او تبدیل شد و لقب بیگ باس را با او به اشتراک گذاشت. محتویات معرفی عملیات مار خوار (Snake Eater) پس از ماموریت اسنیک ایتر رویداد سن هیرونیمو میهن‌پرستان و پروژه کودکان وحشتناک ملاقات با کازوهیرا میلر رویداد رهرو صلح کمپ اومگا عملیات‌های جانبی رویداد گراند زیروز ۹ سال در کما بیداری رویداد فانتوم پین سوابق بعدی طغیان بهشت بیرونی آشفتگی در سرزمین زنگبار پس از مرگ رویدادهای سلاح‌های میهن‌پرستان منابع معرفی جک در سال ۱۹۳۵ در ایالات متحده متولد شد. آغاز فعالیت او در ارتش به سال ۱۹۵۰ بازمی‌گردد؛ جایی که او به عنوان شاگرد و کارآموز زیر نظر The Boss آموزش دید و در جنگ کره شرکت کرد. در سال ۱۹۵۴، جک در جریان آزمایش آب‌سنگ بیکینی حضور داشت؛ زمانی که نخستین بمب هیدروژنی به وسیله هواپیما مورد آزمایش قرار گرفت. برخلاف بسیاری از دوستان و سربازان دیگر حاضر در محدوده، جک دچار هیچ گونه علائم سرطان خون، سرطان تیروئید و حتی مسمومیت ناشی از پرتوها نگردید. هرچند در ادامه فرایند استریل را گذراند. در طول این دوران، او به عنوان شاگرد باس (مادر نیروهای ویژه ارتش ایالات متحده)، به شکلی گسترده و دقیق دوره‌های مبارزه و دفاع شخصی، کار با انواع سلاح، زندگی در شرایط مرگ، جاسوسی، تخریب، روانشناسی و همچنین زبان‌های خارجی مثل روسی را فرا گرفت. جک و باس در ادامه ابداع‌کننده روش مبارزه منحصربه‌فردی با نام CQC نیز بودند. جک و باس اما از ۱۲ ژوئن ۱۹۵۹ به بعد مسیرشان از یکدیگر جدا گردید و به واحدهای دیگری در ارتش رفتند. در سال ۱۹۶۱، پیش از آغاز جنگ ویتنام، جک همراه با پایتون در یک عملیات مخفی در این کشور شرکت کرد. پس از این، بیگ باس اظهار کرد که پایتون یکی از معدود همرزمانش بوده که می‌توانست به صورت کامل درنبرد به او تکیه کند. این دو همچنین ماموریت دیگری نیز در کنار هم داشتند که در جریان آن پایتون هدف شلیک گلوله قرار گرفت و احتمالا کشته شد. جک پس از این تا سال ۱۹۶۴ در واحد کلاه سبزها در نیروهای ویژه حضور داشت؛ در پایان این سال او به یک تک‌تیرانداز حرفه‌ای در محیط‌های شهری و دریایی تبدیل شده بود. در همین دوره بود که او در طول دوره تمرینی زندگی در شرایط مرگ، مجبور می‌شد برای بقا مارهای سمی را شکار کرده و بخورد. شاهکاری که اثبات شد در ماموریت‌های آینده مفید خواهد بود. او همچنین مدال‌های زیادی را دریافت کرد؛ مدال دستاورد ارتش، مدال رفتار خوب، مدال دفاع از خدمات برجسته، مدال خدمت در کره، خدمت در ویتنام و مدال صلیب خدمت برجسته از آن جمله هستند. عملیات مار خوار (Snake Eater) مقاله اصلی: عملیات اسنیک ایتر در بازی متال گیر سالید ۳: اسنیک ایتر در ۲۴ آگوست ۱۹۶۴، جک به عنوان یکی از اعضای گروه فاکس سازمان CIA، توسط سرگرد زیرو به ماموریت بافضیلت (Virtuous Mission) اعظام شد. ماموریت جک این بود تا با نام مستعار "مار برهنه (Naked Snake)" یک دانشمند فراری شوروی یعنی نیکولای استپانویچ سوکولوف را نجات دهد. پس از رسیدن هواپیمای جاسوسی حامل جک، او با یک پرش هیلو درنهایت به سطح زمین در یکی از مناطق کشور شوروی به نام زلینویرسک رسید. پس از این، او اطلاعات بیشتر از ماموریت خود را از سرگرد زیرو دریافت کرد؛ اینکه جک با نام مستعار "نیکد اسنیک (مار برهنه)" باید چگونه و درکجا دانشمند شوروی یعنی سوکولوف را نجات دهد. او همچنین متوجه حضور استاد سابقش یعنی باس در همین سرزمین شد. پس از این اسنیک با مهارت و بدون جلب توجه از میان سربازان KGB گذشت و درنهایت خود را به سوکولوف رساند. در ادامه اسنیک باید سوکولوف را برای فراری دادن از شوروی همراهی می‌کرد. با این حال او خیلی زود مجبور شد تا با سرگرد آسلات از GRU مبارزه کند؛ مبارزه‌ای کوتاه که با کمک ایوا با برتری او به پایان رسید. ماموریت بافضیلت اما در ادامه به خاطر پناهندگی تعجب‌آور باس به نیروهای شوروی به شکست منتهی شد. باس در یک درگیری کوتاه اسنیک را شکست داد و او را به پایینپل در رودخانه انداخت. او در ادامه سوکولوف را به عنوان هدیه، به فرمانده نیروهای GRU یعنی سرهنگ یوگنی بوریسویچ وولگین تحویل داد. ولگین نیز در ادامه پس از به دست آوردن متال گیر شوگوهاد یکی از موشک‌های اتمی نوع دیوی کراکت را که به عنوان هدیه از باس گرفته بود به اداره طراحی سوکولوف شلیک کرد. اسنیک که از حادثه پل جان سالم به در برده بود، پس از خوددرمانی و رفع مصدومیت‌ها با سرگرد زیرو تماس گرفت و اعلام کرد که ماموریت شکست خورده است. پس از این گروه فاکس او را نجات داد و در واحد مراقبت‌های ویژه بستری کرد. با به دست آوردن بهبودی نسبی، اسنیک مورد بازجویی در مورد علت پناهنده شدن باس قرار گرفت. یک هفته بعد، نیکیتا خروشچف رهبر شوروی با رئیس‌جمهور آمریکا یعنی لیندون ب. جانسون تماس گرفت و به او اطلاع داد که اداره طراحی سوکولوف هدف حمله اتمی قرار گرفته است در حالی که شوروی موفق شده بود تا یک هواپیمای نظامی آمریکایی را در محوطه ردیابی کند. رئیس جمهور آمریکا در پاسخ هرگونه دخالت دولت آمریکا در این واقعه را رد کرد و گفت آن‌ها دشمن مشترکی دارند که بانی اصلی این فاجعه بوده است. او در ادامه گفت این شخص کسی نیست جز "باس" که به تازگی از آمریکا فرار کرده، به نیروهای GRU شوروی پناهنده شده و موشک‌ها را به کلنل ولگین داده است. تحت چنین شرایط بحرانی بود که گروه فاکس یک بار دیگر اسنیک را به منطقه زلینویرسک فرستاد تا تحت عملیات مار خوار، علاوه بر نجات دوباره سوکولوف این بار باس را نیز به قتل برساند. او با یک هواپیمای D-21 مخفیانه بار دیگر وارد خاک شوروی شد تا ماموریت خود را به سرانجام برساند. اسنیک این بار بدون آنکه خود بداند توسط فرمانده گروه XOF یعنی اسکال فیس تعقیب می‌شد. اسکال فیس قرار بود تا اسنیک را دنبال کند، به او در صورت نیاز کمک کند وخرابکاری‌های احتمالی اسنیک را تا زمان ملاقاتش با آدام، به عنوان یک رابط در KGB پاکسازی کند. اسنیک اما پس از این به جای ملاقات با آدام با ایوا ملاقات و اطلاعاتی در مورد محل نگهداری سوکولوف دریافت کرد. در طول این ماموریت بود که اسنیک با نمونه‌های اولیه متال گیرهای الکساندر لئونویچ گرانین برخورد کرد. اسنیک ماموریت دشوار خود در زلینویرسک را درحالی پیش می‌برد که مجبور بود با نفرات واحد کبرا که یک واحد تحت فرماندهی باس بود مبارزه کند. از جمله او، اعضای ارشد این واحد یعنی رنج، ترس، پایان و درنهایت خشم را شکست داد. پس از این اسنیک خود را مبدل به یکی از اعضای GRU کرد تا بتواند به گروزنیج گراد نفوذ کند؛ اینجا محلی بود که سوکولف مجبور شده بود تا برای کلنل ولگین متال گیر بسازد. او در نهایت موفق شد با سوکولوف ملاقات کند را نجات دهد و راهی برای تخریب شاگوهاد پیدا کند. متاسفانه برای او در همین زمان، اسنیک توسط کلنل ولگین شناسایی و دستگیر شد. مدتی بعد، اسنیک با صدای فریاد مرگ ظاهری سوکولوف به هوش آمد، درحالی که خود را در اتاق بازجویی می‌دید. او پس از این توسط ولگین مورد شکنجه قرار گرفت تا اینکه باس نیز وارد اتاق شد. باس به ولگین گفت که او تحت شکنجه چیزی را فاش نمی‌کند چون توسط خودش تعلیم دیده است. با این حال ولگین به شکنجه ادامه داد چون تصور می‌کرد اسنیک به دنبال میراث فلاسفه است، تا اینکه براثر این شوک‌های برقی یک فرستنده از بدن اسنیک روی زمین افتاد. با شروع شکاکی‌های ولگین، باس گفت خودش این فرستنده را در بدن اسنیک قرار داده تا بتوانند او را ردیابی کنند. ولگین اما تردید کرد و گفت برای اثبات وفاداری، باس باید چشم‌های اسنیک را کور کند. باس پس از این مجبور شد تا چاقوی خود را خارج کرده و به سمت اسنیک برود. او به آرامی و با کم‌ترین رغبت نزدیک اسنیک رفت تا اینکه تاتیانا (همان ایوا که اینک در تشکیلات ولگین نفوذ کرده بود) مانع از کار باس شد. این اقدام باعث تعجب آسلات شد و او گفت مشخص شد که تاتیانا جاسوس است. درحالی که او بازی شانس را با اسلحه‌های Revolver خود روی تاتیانا انجام می‌داد، آخرین شلیک او که منجر به شلیک گلوله می‌شد توسط اسنیک تشخیص داده شد و همین باعث شد تا اسنیک مانع شلیک مستقیم او شود. در عوض گلوله آسلات به چشم راست اسنیک برخورد کرد. پس از این ولگین و آسلات اتاق را ترک کردند و در ادامه باس خودش به پای اسنیک شلیک کرد و به آرامی به او گفت تا فرار کند. ایوا نیز پس از این و تا قبل از رسیدن سربازان ولگین اطلاعات لازم در مورد چگونگی فرار را به اسنیک داد. پس از این اسنیک در سلولی در همان محل زندانی شد اما درنهایت موفق شد از سلول فرار کرده و پس از مبارزه در سخت‌ترین شرایط با نیروهای ولگین از گرونیج گراد فرار کند. او پس از این به سمت محلی که ایوا گفته بود رفت اما در این مسیر توسط نیروهای آسلات مورد تعقیب قرار گرفت تا اینکه بار دیگر به دام افتاد. او می‌توانست شاهد یک بازی شانس دیگر توسط Revolverهای آسلات باشد یا اینکه از کانال آب ۶۰ متری پایین بپرد. اسنیک دومی را انتخاب و پس از سقوط در آب بی‌هوش شد. در بی‌هوشی او وضعیت شبه مرگ را با درگیر شدن با یکی از اعضای کشته شده واحد کبرا یعنی سارو تجربه کرد. او در ادامه هوشیاری خود را به دست آورد و از آب خارج شد تا تلاش برای پیوستن به ایوا را از سر بگیرد. پس از مدتی اسنیک با ایوا ملاقات کرد و تجهیزات خود را به دست آورد. با بازیابی آیتم‌ها و سلامتی، اسنیک بار دیگر به گروزنیج گراد برگشت و ماموریت دشوار نابود کردن آشیانه شاگوهاد را به سرانجام رساند. این اما پایان ماجرا نبود چون ولگین هنوززنده بود و کنترل شاگوهاد را در اختیار گرفته بود. اینک اسنیک باید با یک متال گیر مبارزه می‌کرد. در یک جنگ نفس‌گیر اسنیک درنهایت موفق شد با کمک ایوا ولگین را شکست داده و شاگوهاد را نابود کند. او و ایوا پس از این از محل فرار کردند و پس از گذراندن مسیری طولانی و مبارزه با چند دسته از نیروهای بازمانده ولگین، درنهایت موفق شدند خود را به هواپیمای برسانند. با این حال ماموریت هنوز برای اسنیک تمام نشده بود. او باید آخرین هدف خود،یعنی استاد سابقش باس را از بین می‌برد. اسنیک و باس در روکووج برگ و یک محوطه مملو از گل‌های رز سفید با یکدیگر مواجه شدند. باس به اسنیک گفت از زمانی که اسنیک متولد شد تا زمانی که آموزش او را در ارتش برعهده گرفت منتظر رسیدن چنین روزی و چنین نبردی بوده است. اسنیک در ادامه از او پرسید چرا این کار را با او و کشورش انجام داد؟ باس در پاسخ گفت او این کار را کرد تا جهان بار دیگر یکی شود و جنگ سرد و دو پاره شدن دنیا متوقف شود. او در ادامه توضیح داد پس از پایان جنگ جهانی دوم، گروه فلاسفه بر سر مالکیت میراث جمع‌آوری شده با خودشان درگیر شدند؛ دوستان دیروز به دشمنان امروز تبدیل شده و دنیا را تکه‌تکه کردند. اکنون نیز جنگ سرد در جریان است و معلوم نیست تا چه زمانی خصومت آمریکا با شوروی به پایان می‌رسد. او در ادامه گفت در جریان گذر زمان، دشمنان و دوستان یک ملت تغییر می‌کند و ما سربازان هستیم که مجبوریم تا در این بازی شرکت کنیم. باس پس از این به اسنیک گفت او را به خاطر این آموزش نداده تا با دوستانش مبارزه کند چون مهارت یک سرباز نباید علیه هم‌رزمش به کار رود؛ بلکه باید علیه دشمنش به کار رود... حال دشمن کیست؟ آیا چیزی به نام دشمنی ابدی وجود دارد؟ چنین چیزی هرگز نبود و نخواهد بود، چون دشمنان ما نیز مثل خود ما انسان هستند. آن‌ها فقط می‌توانند دشمنان مقطعی باشند و برای همین نیز باید دنیا یک بار دیگر با هم متحد شوند. برای همین نیز باید گروه فلاسفه یک بار دیگر با هم متحد شوند و برای تحقق چنین هدفی او تمام توانایی‌اش را به کار گرفته است و اینک با دراختیار داشتن میراث فلاسفه، می‌تواند به این هدف واقعیت ببخشد. باس پس از این گفت در سال ۱۹۵۱ در جریان تست یک موشک اتمی در نوادا حضور داشته و جان سالم به در برده است؛ همان‌طور که اسنیک ۳ سال بعد در جریان آزمایش آب‌سنگ بیکینی قرار گرفته بود و به این ترتیب آن‌ها از این نظر نیز شبیه به هم هستند. آن‌ها سربازانی هستند که نمی‌توانند به مرگی در آرامش و در کهنسالی فکر کنند چون باید همیشه تاوان کردار دیگران را بپردازند. در سال ۱۹۶۰، سه سال پس از آزمایش موفقیت‌آمیز فضاپیمای حامل انسان اسپاتنیک توسط شوروی، ایالات متحده که در مسابقه فضایی شدیدا عقب‌تر از شوروی بود و داشت راکت‌های حامل شامپانزه آزمایش می‌کرد در وضعیت سختی قرار داشت. آن‌ها نیاز داشتند تا یک انسان را به فضا بفرستند و درنهایت نیز او را برای این آزمایش استفاده کردند. چون ایالات متحده در آن زمان فناوری مقابله با پرتوهای کیهانی را نداشت و هرکسی که فرستاده می‌شد قطعا با پرتوهای شدید رادیواکتیو برخورد می‌کرد. از آنجایی که باس قبلا درمعرض رادیواکتیو قرار گرفته بود و زنده مانده بود، به تنها گزینه آن‌ها برای این کار تبدیل شد؛ او بدون اطلاع عمومی و مخفیانه به این ماموریت فرستاده شد و برای همین نیز هیچ کس نمی‌تواند ماجرا را در کتاب‌های تاریخ ببیند. باس ادامه داد که او در فضا یک کره آبی بزرگ را درحال گردش دید که هیچ مرزی در آن مشخص نبود؛ در اینجا بود که به این نتیجه رسید مسابقه فضایی نیز چیزی جز یک جنگ قدرت نیست. جنگ قدرتی که در اقتصاد، سیاست و نیروهای نظامی در جریان است تا به رقابتی بی‌معنی دامن بزند. طنز جنگ سرد در این است که ایالات متحده و شوروی بیلیون‌ها دلار برای برنامه‌های فضایی و موشکی خود خرج می‌کنند تا به نتیجه یکسانی برسند. در قرن ۲۱، همه مردم دنیا خواهند فهمید که همه آن‌ها ساکنان یک کره معلق در فضا به نام زمین هستند. دنیایی بدون کومونیزم یا کاپیتالیسم، این دنیایی است که من می‌خواهم آن را ببینم؛ اما آنچه رخ می‌دهد، ادامه خیانت "حقایق" به من است. در سال ۱۹۶۱، سیا من را برای عملیات بازگرداندن تبعیدی‌ها به کوبا فرستاد اما درنهایت دولت آمریکا به آن‌ها خیانت کرد. رئیس جمهور بی‌اراده ما از پشتیبانی هوایی جلوگیری کرد و تبعیدی‌های بدون دفاع توسط ارتش کوبا نابود شدند؛ درحالی که تمام کاری که می‌توانستم انجام دهم این بود که در سکوت و خفا این واقعه را تماشا کنم. گرچه نجات پیدا کردم اما آنجا من در تله کشوری به دام افتاده بودم که بارها خود را قربانی آن کرده بودم. تا اینکه دو سال قبل مجبور شدم با دوست قدیمی خود سارو مبارزه کنم. او دوست قدیمی من بود، هیچ دشمنی میان ما وجود نداشت اما یکی از ما باید کشته می‌شدیم. او درنهایت برای نجات من خود را قربانی کرد. کسانی که چنین ماموریتی را به من دادند گروه فلاسفه بودند. گروه فلاسفه، گروهی از ثروتمندترین و بانفوذترین افراد سه کشور ایالات متحده، چین و روسیه است که در اوایل قرن بیستم تشکیل شد. آن‌ها جلسه مخفیانه‌ای برگزار کردند که به کمیته متفکران مشهور شد. پیمان مخفیانه‌ای که آن‌ها بستند نقطه آغاز تشکیل گروه فلاسفه است. با این حال پس از فوت آخرین عضو بازمانده از اعضای بنیانگذار در دهه ۱۹۳۰، گروه فلاسفه از کنترل خارج شد. دیگر از اتحاد اعضای این گروه چیزی جز یک حفظ ظاهر باقی نمانده بود. اعضای کنونی فلاسقه هیچ حسی نسبت به خوبی یا شر ندارند و درحال گسترش نفوذ خود در کشورها و سازمان‌ها هستند. آن‌ها اکنون خود جنگ هستند. درحالی که در طول تاریخ، جنگ‌ها باعث تغییر تعادل قدرت‌ها می‌شد؛ جنگ‌های به راه افتاده توسط این‌ها باعث پیدایش پی در پی جنگ‌های جدید شده است. رقابت بی‌پایان در عرصه فضا، نظامیگری و جاسوسی. آیا متوجه شدی اسنیک؟ با مصرف کردن سربازانی مثل من یا تو، فلاسفه قصد دارند به این چرخه بی‌پایان ادامه دهند. آیا می‌دانید که این‌ها را چه کسی به او گفته بود؟ این اطلاعات را در گذشته پدرش به او داد؛ شخصی که خودش عضوی از گروه فلاسفه بود. به این ترتیب اینک منآخرین بازمانده از اعضای موسس گروه فلاسفه هستم. پس از فاش کردن این اطلاعات، فلاسفه پدرم را کشتند و این تنها چیزی نبود که آن‌ها از من گرفتند. در سال ۱۹۴۴ و در جریان نبرد نرماندی، من و تیم کبرا به این جنگ اعظام شدیم. ماموریت فوق سری ما، پیدا کردن و منهدم کردن سکوهای موشکی V2 نازی‌ها بود. در آن زمان من باردار بودم و پدر بچه سارو بود. من بچه را در میدان نبرد به دنیا آوردم؛ پسری زیبا که توسط فلاسفه از من گرفته شد. من جانم و فرزندم را به کشورم تسلیم کردم و اینک چیزی در من باقی نمانده است؛ نه تنفری و نه حتی هیچ‌گونه پشیمانی. با این حال گاهی اوقات هنوز حس می‌کنم زخم‌های روی بدنم درحال زنده شدن هستند و مانند مار در بدنم حرکت می‌کنند. از شما ممنون هستم که به حرف‌های من گوش دادید. تو کسی هستی که من بزرگت کردم، دوستت داشتم و به تو آموزش دادم؛ حال چیزی ندارم که به تو بدهم. حال تنها چیزی که برای تو باقی مانده این است که جان من را نیز بگیری. یکی باید زنده بماند و دیگری باید بمیرد؛ بدون پیروزی و بدون شکست. بازمانده، چرخه جنگ را ادامه می‌دهد و این سرنوشت ما است. پیروز چنین نبردی لقب "باس" را دریافت و در نبردی بی‌پایان قرار خواهد گرفت. من به شما ۱۰ دقیقه فرصت مبارزه می‌دهم. پس از این میگ‌ها به اینجا خواهند امد و محل را به جهنم تبدیل خواهند کرد. اگر شما قبل از این ۱۰ دقیقه من را بکشید، قادر هستید به موقع از محل فرار کنید. حال مبارزه را شروع کنیم و این ۱۰ دقیقه را به ارزشمندترین ۱۰ دقیقه عمرمان تبدیل کنیم. پس از این اسنیک رغبتی به آغاز مبارزه نشان نمی‌دهد. در واکنش، باس به او می‌گوید شما یک سرباز هستید و باید ماموریت خود را تکمیل و وفاداری خود را اثبات کنید. پس از این اسنیک مبارزه با باس را شروع کرد و درنهایت نیز او را شکست داد. باس پیش از مرگ، میکروفیلم حاوی میراث فلاسفه را به اسنیک داد و از او خواست آن را در جای امنی نگهداری کند چون تنها امید آن‌ها برای تحقق رویای جهان بدون جنگ سرد است. او در ادامه از اسنیک خواست تا زودتر او را بکشد؛ درخواستی که در عین بی‌رغبتی، با پذیرش اسنیک به پایان رسید. پس از مرگ باس، رزهای سفید درنظر اسنیک به رنگ سرخ در آمدند. اسنیک محل را به موقع ترک کرد و خود را به هواپیمای ایوا رساند. در جریان فرار اسنیک و ایوا با هواپیما، آسلات به آن‌ها حمله کرد و موفق به نفوذ به کابین شد. اسنیک با او درحالی مبارزه کرد که بهترین تکنیکی که به ذهنش رسید، به خاطر آوردن صدای باس و یادآوری تکنیک‌های فن مبارزه CQC بود. او با همین روش در نبرد تن به تن به پیروزی رسید. پس از این، اسنیک و آسلات با هم دوئل کردند که این نبرد نیز با پیروزی اسنیک به پایان رسید؛ گرچه تیر شلیک شده متعلق به آسلات بود و خالی بود. پس از این آسلات گفت امیدوار است بار دیگر با هم ملاقات کنند و در ادامه از هواپیما به دریاچه پرید. اسنیک و ایوا درنهایت با موفقیت ماموریت را به پایان برده و به شکوربرگشتند. اسنیک پس از این با رئیس جمهور، لیندون ب. جانسون ملاقات کرد و از او مدال صلیب خدمت برجسته را دریافت کرد. او همچنین به خاطر کشتن باس لقب "بیگ باس (‌Big Boss)" یا رئیس بزرگ را دریافت نمود. پس از این اما بیگ باس شدیدا تحت تاثیر رویدادها و تجربیات خود در جریان این ماموریت قرار گرفت. اینکه مجبور شد استاد خودش را بکشد بعد متوجه شود که کل این عملیات (از جمله پناهنده شدن ظاهری باس) یک نیرنگ از سوی دولت ایالات متحده بود تا از آغاز یک نبرد اتمی جلوگیری شود. او باس را در نظر گرفت که همهآنچه داشته را برای کشورخود فدا کرده و درنهایت مجبور شد تا برای نجات کشورش به آن‌ها خیانت کند. اینک باس به‌عنوان یک خائن به آمریکا و جنگ‌افروز در شوروی کشته شد، درحالی که هرچه داشت برای کشورش داد و هدفش نیز پایان این جنگ‌افروزی‌ها بود. بیگ باس پس از مرور این خاطرات، دیدگاهش در مورد اینکه برای چه و که می‌جنگد و همچنین حس میهن‌پرستی برای کشورش تغییر کرد. تمام آنچه باقی مانده بود، سرزنش خودش برای این بود که اجازه داد این ماجرا اتفاق بافتد. او پس از این از گروه فاکس بازنشسته شد و زندگی را با دلسردی و تنهایی ادامه داد. در این زمان او نه تنها قهرمانی در آمریکا بود، بلکه به خاطر شکست کلنل ولگین به قهرمانی برای مردم شوروی نیز تبدیل شده بود. پس از ماموریت اسنیک ایتر دوره بازنشستگی اسنیک کوتاه بود و تلاشش برای تبدیل شدن به یک مربی یا راهنمای شکار نیز شکست خورده بود. در سال ۱۹۶۶ و درجریان جنگ استقلال موزامبیک،بیگ باس با نوجوان یتیمی به نام فرانک ییگر درگیر شد. پس از شکست دادن و پرستاری از او، درنهایت فرانک سلامتی خود را بار دیگر به دست آورد. بیگ باس پس از این فرانک را به یک مرکز توان‌بخشی برد تا بقیه مراحل درمان را آنجا بگذراند. پس از این اما، این مرکز ییگر را تحویل سازمان CIA داد تا از او در پروژه سرباز برتر استفاده شود. بیگ باس همچنین در این دوره تلاش کرد تا ایوا را پیدا کند اما تا چند سال آینده موفق به این کار نشد. رویداد سن هیرونیمو مقاله اصلی: رویداد سن هیرونیمو در بازی متال گیر سالید: پورتابل آپس اگرچه جک لقب "بیگ باس" را گرفته بود و به یک سرباز افسانه‌ای و شناخته شده در میان تمام نیروهای ویژه جهان تبدیل شده بود؛ با این حال او همچنان مایل بود تا از اسم رمز Naked Snake استفاده کند، چون خود را شایسته لقب "باس" نمی‌دید. در نوامبر ۱۹۷۰، واحد فاکس تبدیل به یک سازمان سرکش شد و پس از یک شورش سازمان‌یافته از CIA جدا گشت. آن‌ها در ادامه به یک پایگاه نظامی شوروی در آمریکای جنوبی واقع در شبه‌جزیره سن هیرونیمو حمله کرده و آنجا را به اشغال در آوردند. واحد فاکس همچنین بیگ باس را نیز دستگیر کردند و او را به زندانی در همین پایگاه انتقال داده و از او بازجویی کردند. با این وجود اما وزارت دفاع به اشتباه بیگ باس را به خیانت متهم کرد که از قرار معلوم خودش رهبری شورش واحد فاکس را برعهده داشته است. مامور اصلی که عامل شورش بود، در اصل کسی بود که حتما تخصص بالایی در ماموریت‌های انفرادی داشت و همه مامورانی که می‌توانستند علیه او اقدام کنند را کشته بود. در این زمان آن‌ها فقط اسنیک را دارای چنین مهارتی می‌دانستند. بیگ باس در زندان با روی کمپبل هم‌سلولی بود. او پس از این موفق شد اطلاعات بیشتری از بهیار آنجا به دست بیاورد. پزشک گفت که هم او و هم سرگرد زیرو توسط پنتاگون به خیانت متهم شدند و از نظر وزارت دفاع، مسوولیت شورش واحد فاکس با او و سرگرد زیرو است. پس از این، بیگ باس و کمپبل درنهایت موفق شدند از زندان فرار کنند، سربازان سرخورده واحد فاکس و همچنین سربازان سابق ارتش سرخ که به آن‌ها پیوسته بودند را با خود متحد ساختند تا به این ترتیب بتوانند این شورش را خنثی کنند. بهیار و همچنین سایجنت نیز در این کار به بیگ باس کمک کردند تا نام خود را نیز از فهرست شورشیان پاک کنند. پس از این، تلاش برای پایان دادن به این سرکشی از درون واحد فاکس آغاز شد. در طول این زمان، بیگ باس با فرانک ییگر مواجه شد؛ شخصی که در نوجوانی نجاتش داده بود اما در ادامه برای پروژه سرباز برتر دراختیار CIA قرار گرفت و اینک در میان شورشیان واحد فاکس بود. این دو چند بار با یکدیگر مبارزه کردند اما درنهایت این اسنیک بود که موفق شد براو غلبه کند. بیگ باس همچنین با پایتون نیز مواجه گردید و متوجه شد که او در جریان جنگ ویتنام کشته نشده و CIA او را زنده نگه داشته بود و به او برای تبدیل شن به یک "ضد اسنیک" آموزش داده بود. گرچه پایتون مهارت بالایی داشت اما باز هم بیگ باس بود که در مبارزه‌ای دیگر پیروز شد. اسنیک در ادامه متوجه شد ماموریت اصلی یکی از ماموران فاکس یعنی کانینگ‌هام از جانب وزارت دفاع است. ماموریت اصلی کانینگ‌هام مجبور کردن ژن، یعنی رهبر شورشیان، به پرتاب یک متال گیر است تا از این طریق وجهه CIA را مخدوش کند. بیگ باس درنهایت موفق شد کانینگ‌هام را بکشد و پس از این برای کشتن ژن حرکت کرد. پس از این بیگ باس متوجه حقیقت دیگری شد و اینکه برخلاف آنچه تاکنون به او گفته شده بود، مرگ استادش باس از همان ابتدا توسط یک استراتژیست حیله‌گر در CIA برنامه ریزی شده بود. بیگ باس پس از این با کمک سربازان سابق ارتش سرخ که باخود همراه کرده بود، موفق شد تا متال گیر بالستیک قاره‌پیما را نابود کند. پس از این درنهایت اسنیک موفق شد ژن را نیز از میان بردارد. آنچه از ژن و این پایگاه بزرگ باقی‌مانده بود، یک انبار بسیار بزرگ از سلاح، تجهیزات و پول بود. پس از این اسنیک رسما سازمان فاکس‌هاند را تشکیل داد تا راه و مسیر سابق واحد فاکس را دنبال کند. میهن‌پرستان و پروژه کودکان وحشتناک پس از آنکه سرگرد زیرو کنترل میراث فلاسفه را در دست گرفت، از بیگ باس دعوت کرد تا به سازمان جدید او بپیوندد. سازمان جدید متشکل از سایجنت، بهیار رویداد سن هیرونیمو، آسلات و خودش بود که میهن‌پرستان نام داشت. هدف این سازمان، رسیدن به وحدت فکری و نظری در جهان و متحد کردن دوباره آن بود تا به آخرین خواسته سرباز افسانه‌ای یعنی باس، استاد بیگ باس جامه عمل بپوشانند. زیرو قصد داشت تا بیگ باس به عنوان سمبل این سازمان شناخته شود، هرچند می‌دانست برای چنین هدفی خود "باس" بهترین گزینه بود. در این زمان و در سال ۱۹۷۱، بیگ باس در ماموریتی در هانوی حضور داشت تا ایوا را نجات دهد؛ کسی که بعدها خودش نیز به سازمان زیرو می‌پیوندد. داستان ماموریت‌های بیگ باس، توسط کلنل زیرو بسیار بااغراق و نادرست در میان توده‌های مردم منتشر می‌شد و زیرو از بیگ باس یک بت ساخته بود تا بتواند مردم را کنترل کند. با ادامه شرایط، عطش کسب قدرت در کلنل زیرو زیادتر شد و بیگ باس نیز به زودی دریافت که نقش او در این ماجرا فقط یک عروسک خیمه‌شب‌بازی است. ترس از دست دادن بیگ باس باعث شد تا زیرو به فکر اجرای یک پروژه به نام پروژه کودکان وحشتناک (Les Enfants Terribles) بیافتد. زیرو قصد داشت در جریان این پروژه فوق سری، از DNA بیگ باس برای ایجاد سربازان آزمایشگاهی استفاده کند. قصد او ساخت کولون و همزاد نبود و می‌خواست آن‌ها را به شکل جنین ایجاد کند تا رشدی طبیعی داشته باشند. به این ترتیب هشت سلول تخم حاوی DNA بیگ باس به عنوان رویان ایجاد و آن‌ها در رحم ایوا قرار گرفت. ۹ ماه پس از این، ۶ جنین سقط شدند و درنهایت فقط دو جنین زنده به دنیا آمدند. این دوقلو به ترتیب با اسم رمز سالید اسنیک (نام اصلی دیوید) و لیکوئید اسنیک (نام اصلی ایلای) شناسایی می‌شدند. از آنجایی که هیچ کدام از این دو از نظر ژنتیکی همسان بیگ باس نشدند، سازمان میهن‌پرستان ساخت یک رویان دیگر با DNA بیگ باس را این بار به روشی دیگر آغاز کرد که کودک متولد شده با اسم رمز سالیدوس اسنیک شناخته می‌شد. ۱۰ها رویان و جنین به غیر از ۶ نوزاد سقط شده در رحم ایوا از بین رفتند و درنهایت این سه نوزاد بودند که لقب "پسران بیگ باس" را دراختیار داشتند. بیگ باس مدتی پس از این متوجه چنین آزمایش‌های سری و مخفیانه‌ای می‌شود. با توجه به تغییر دیدگاه‌هایش نسبت به کلنل زیرو، آگاهی از این آزمایش‌ها درنهایت باعث شد تا او برای مقابله با برنامه‌های کلنل زیرو و سازمان میهنپرستان مصمم شود و این سازمان را ترک کند. بیگ باس ایالات متحده و سازمان خودش یعنی فاکس‌هاند را ترک کرد و به سان یک سرباز بی‌ارتش و تنها از کشوری به کشور دیگر می‌رفت. او درنهایت به ویتنام برگشت و به نیروهای عملیات گشت دوربرد این کشور پیوست. او پس از این درکنار ویتنامی‌های شمالی (کمونیست‌ها)، جنوبی (لیبرال‌ها) و حتی آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها در بیش از ۷۰ ماموریت شرکت کرد و جنگید. ملاقات با کازوهیرا میلر بیگ باس پس از این و در اواخر سال ۱۹۷۲ توسط دولت کلمبیا استخدام شد تا با ارتش این کشور همکاری کند. در یکی از ماموریت‌ها، نیروهای واحد بیگ باس برای نیروهای یک رهبر چریکی به نام کازوهیرا میلر کمین کردند. پس از این نیز همه چریکی‌ها به غیر از میلر کشته شدند. پس از این رویداد، بیگ باس تصمیم گرفت یک گروه مزدوران (سربازی که در قبال دستمزد بجنگد) به فرماندهی خودش را تاسیس و از میلر به عنوان معاون اول خود استفاده کند. نام این گروه سربازان بدون مرز یا Militaires Sans Frontières نام داشت که به اختصار MSF نامیده شد. رویداد رهرو صلح مقاله اصلی: رویداد رهرو صلح در بازی متال گیر سالید: رهرو صلح در ۴ نوامبر ۱۹۷۴، بیگ باس سازمان جدید MSF را در سواحل Barranquilla کلمبیا تاسیس کرد؛ جایی که او به زودی با رامون گالوز منا و پاز اورتگا آندراده که از کشور بدون ارتش کاستاریکا آمده بودند ملاقات کرد. از آنجایی که بحران موشکی کوبا باعث شده بود تا آمریکای لاتین به کلید تغییر یا حفظ تعادل شرق و غرب در جنگ سرد تبدیل شود، کاستاریکا در وضعیت خطرناکی قرار گرفته بود. در این کشور، یک گروه شبه‌نظامی ناشناس قدرت گرفته بود و درحال پخش کردن نیروهای خود در مناطق مختلف این کشور بود. آن‌ها خود را یک گروه بین‌المللی با نام نگهبان صلح معرفی می‌کردند که توسط آژانس توسعه کاستاریکا (CODESA) استخدام شده بودند. با این حال گالوز در باره حقیقت ماجرا شک داشت و معتقد بود آن‌ها در حقیقت توسط CIA استخدام شده‌اند. این دو به این ترتیب از بیگ باس و MSF درخواست کمک کردند. بیگ باس ابتدا این خواسته را رد کرد چون قصد نداشت نیروهای سازمان او به "سگ‌های جنگی" تبدیل شوند. با این حال زمانی که گالوز یک نوار صوتی از دوست گمشده خود را برای بیگ باس پخش کرد، او قادر بود تا صدای "باس" را نیز بشنود.پس از این بود که بیگ باس درنهایت خواسته آن‌ها را برای کمک پذیرفت. به عنوان هدیه، گالوز یک پایگاه دریایی در کارائیب را در اختیار بیگ باس قرار داد تا او بتواند از یک پایگاه مادر جدید برای سازمان MSF یا سربازان بدون مرز استفاده کند. ۶ روز بعد برای حفظ صلح منطقه، MSF وارد عمل شد. بیگ باس و میلر پس از این به سرعت متوجه شدند که سازمان CIA در حال انتقال سلاح‌های هسته‌ای به کاستاریکا است. در راه رسیدن به نیکاراگوئه، بیگ باس برای کسب اطلاعات بیشتر، از حمایت و کمک نیروهای جبه آزادی‌بخش ملی ساندینیستا به رهبری آماندا والنسیانو لیبر برخوردار شد. او در این زمان در پوشش یک پرنده‌شناس کلمبیایی فعالیت می‌کرد ولی در ادامه مجبور شد آماندا را به پایگاه مادر ببرد. آماندا زمانی که تلاش می‌کرد تا برادرش چیکو را نجات دهد دچار جراحت سنگین شده بود. بیگ باس پس از این خودش برای نجات چیکو رفت وپس از موفقیت به سمت کوهستان ایرازو حرکت کرد؛ جایی که سلاح‌های هسته‌ای در آن نگه‌داری می‌شد. در این محل، بیگ باس پس از شنود بحث میان هوی امریش و هات کولدمن با یک متال گیر دیگر به نام پوپا مواجه می‌شود. پس از این مبارزه، بیگ باس اطلاعاتی در مورد "پروژه رهرو صلح" و همچنین یک مرکز تحقیقاتی واقع در یک هرم مایایی به دست می‌آورد. او در ادامه موفق می‌شود امریش را در MSF جذب کند. پس از این بیگ باس موفق شد دوست گم‌شده پاز اورتگا یعنی سسیله کوزیما کامینادس را پیدا کرده و به او کمک کند. پس از این بود که بیگ باس فهمید صدایی که در نوار از باس شنیده بود، صدایی بوده که توسط یک هوش مصنوعی به نام Mammal Pod ایجاد شده بود. بیگ باس در ادامه با استرنج‌لاو برخورد خواهد کرد که یک سازنده متال گیرهای مبتنی بر هوش مصنوعی بوده و از بیگ باس به خاطر کشتن باس متنفر است. دو متال گیر مبتنی بر هوش مصنوعی یعنی کریسلیس و شفیره هماوردان بعدی بیگ باس هستند. پس از پایان این ماجرا، بیگ باس تلاش می‌کند تا از رسیدن یک متال گیر دیگر یعنی رهرو صلح به نیکاراگوئه جلوگیری کند اما درنهایت شکست خواهد خورد. او در ادامه پاز را که توسط کولدمن دستگیر شده تعقیب می‌کند و درنهایت متال گیر رهرو صلح را پیدا می‌کند. در اینجا است که بیگ باس بار دیگر متوجه می‌شود بازیچه فلاسفه شده است. گالوز (که در اصل نامش ولادیمیر زادورنوف) است به بیگ باس نشان می‌دهد که این ماجرا از ابتدا برنامه‌ریزی شده بود تا شوروی با این کمک بیگ باس بتواند بدون دردسر بزرگی کنترل آمریکای لاتین را دراختیار بگیرد. پس از این بیگ باس مجبور شد تا هرچه سریع‌تر رهرو صلح را متوقف کند، چون سازوکار راه‌اندازی این متال گیر توسط کولدمن فعال شده بود. پس از موفقیت در این ماموریت، اسنیک تصمیم می‌گیرد خود را رسما "بیگ باس" بنامد. او به کاز گفت ۹ سال پیش، باس به من خیانت کرد چون تصمیم گرفت سلاحش را پایین بیاورد؛ همان‌طور که هوش مصنوعی مبتنی بر او نیز تصمیم گرفت خود را به آب بیاندازد تا خطری برای کشورش محسوب نشود. در پاسخ کاز از او پرسید آیا شما نام این کار را خیانت می‌گذارید؟ بیگ باس گفت من چنین آینده‌ای را نمی‌خواهم. از این پس ما سربازان بدون مرز هستیم؛ سربازانی بدون پرچم که برای منافع خودشان می‌جنگند. او پس از این پیشانی‌بند باس را از سرش جدا کرد. پس از این بیگ باس با پیشنهاد استرنج‌لاو و کمک میلر و امریش دستور تولید متال گیر زکه را برپایه سلاح‌های هوش مصنوعی باقی مانده می‌دهد. در همین دوره، بیگ باس با پیشنهاد کاز میلر برای نصب یک سونا در پایگاه مادر موافقت کرد ولی درنهایت از این کار منصرف شد. دلیل این کار نیز اتفاقی بود که برای یکی از اعضای MSF یعنی آرمادیلو افتاده بود. او پس از این تحقیقاتی در این زمینه انجام داد که درنهایت مشخص شد بی دقتی خود کاز میلر بوده که به آن اتفاق منجر شده بود. به عنوان نتیجه، بیگ باس میلر را به یک سال نظافت و پاکسازی اجباری در پایگاه مادر محکوم کرد. این واقعه توسط پاز در دفتر خاطراتش ثبت شد. پس از این و زمانی که متال گیر زکه در مراحل پایانی تولید خود بود، بیگ باس به این باور رسید که ر میان نیروهایش یک نفوذی و جاسوس وجود دارد. زمانی که زکه تکمیل شد، زادورنوف چندبار موفق به فرار شد تا اینکه توسط بیگ باس به دام افتاد و در ادامه بیگ باس نیز برای دفاع از خود مجبور به شلیک و کشتنش شد. پس از این اما زادورنوف گفت قصد داشته تا رباینده را دستگیر کند چون دیگر این متال گیر دزدیده شده است. در شوک این خبر، MSF متوجه شد که رباینده پاز بوده است؛ کسی که در اصل و از همان ابتدا عامل سایفر بوده است. ماموریت اولیه پاز از جانب سایفر، ترغیب بیگ باس برای پیوستن به سایفر بود ولی زمانی که مطمئن شد این کار شدنی نیست، MSF را تهدید به شلیک بمب هسته‌ای به سواحل شرقی آمریکا کرد. بیگ باس پس از این مجبور به متوقف کردن متال گیر زکه شد و در پایان این ماموریت را نیز با موفقیت به پایان رساند. در انتها، پاز به ظاهر کشته شد اما او در اصل زنده بود و موفق به فرار گردید. پس از این، کاز میلر نیز اعتراف کرد که او نیز مدتی با سایفر ارتباط تجاری داشته است؛ هرچند بیگ باس او را بخشید. در این زمان، بیگ باس و میلر به عنوان موسسان بهشت بیرونی شناخته شدند. اسنیک و میلر پس از این درنهایت دفتر خاطرات و نوار صوتی پاز را که در پایگاه مادر به جا مانده بود پیدا کردند. آن‌ها متوجه شدند که تعهد پاز به سایفر با تردید همراه بود اما آنچه مشخص بود، وقایع اخیر و درنهایت ناپدید شدن او، مسیری که انتخاب کرد را روشن می‌ساخت. در همین دوره بیگ باس از کاز میلر خواست تا به عنوان نمونه D به تیم R&D برود چون دیگر داوطلبی برای آن بخش وجود ندارد. کمپ اومگا عملیات‌های جانبی نکته: این بخش شامل عملیات‌های جانبی در بازی متال گیر سالید ۵: گراند زیروز است. پس از این بیگ باس و گروه سربازان بدون مرز یا MSF بردایره ماموریت‌ها و عملیات‌های خود افرودند. آن‌ها در این زمان چندین ماموریت در یک پایگاه نیروی دریایی ایالات متحده در کوبا انجام دادند. در ۳ دسامبر، یکی از رابط‌های میلر در KGB از MSF خواست تا ماموریتی را برای آن‌ها به انجام برسانند. بیگ باس پس از این به این پایگاه آمریکایی در کوبا نفوذ کرد تا دو تک‌تیرانداز بدنام از دوران جنگ داخلی لائوس، یعنی گلاز و پالیتز را پیدا کرده و به قتل برساند. بیگ باس در جریان ماموریتی دشوار وبا این ویژگی که باید بدون شناسایی شدن خود را به اهداف برساند، درنهایت موفق شد هر دو هدف را خلع سلاح کرده و آن‌ها را به پایگاه مادر انتقال دهد. پس از این آن‌ها بیش از پیش نسبت به فعالیت‌های پایگاه آن‌ها در کوبا مشکوک شدند. در ۷ دسامبر، بیگ باس به ماموریتی دیگر رفت تا در طی آن یکی از ماموران تیم اینتل یعنی هیدئو را نجات دهد. او برای این کار به زندانی در کوبا نفوذ کرد ودرنهایت با موفقیت او را نجات داد. در ماموریتی دیگر در ۲۱ دسامبر، MSF توسط ستاد مشترک ارتش ایالات متحده برای انجام یک ماموریت در مورد به دست آوردن اطلاعاتی طبقه‌بندی شده استخدام شده بود. ماموریت بیگ باس نفوذ به پایگاه و پیدا کردن هامل نفوذی ستاد مشترک بود تا با کمک او این اطلاعات را به دست بیاورد. بیگ باس پس از این با مخفی شدن در پشت یک کامیون درنهایت به پایگاه نفوذ و مامور را پیدا کرد. پس از بازجویی از این مامور و آگاهی از محل نوار و اطلاعات، بیگ باس درنهایت موفق شد این اطلاعات را به دست آورده و از پایگاه فرار کند. با کمک این اطلاعات، MSF از وجود مردی به نام اسکال فیس مطلع شد. از طرفی دیگر آن‌ها قادر بودند بدگمانی ستاد مشترک نسبت به آن پایگاه را نیز تایید کنند. در ۹ ژانویه ۱۹۷۵، بیگ باس بار دیگر به پایگاه نفوذ کرد و این بار همه مواضع ضدهوایی آنجا را با بمب‌های C4 منهدم کرد تا نیروهای MAGTF ستاد مشترک بتوانند به پایگاه حمله کنند. با این حال تا قبل از رسیدن نیروهای ستاد مشترک، نیروهای دفاعی پایگاه از نفوذ مطلع شده و در وضعیت آماده باش قرار گرفتند. بیگ باس در شرایط آماده باش کامل ماموریت خود در مورد نابود کردن ضدهوایی‌ها و همچنین نجات اسیران را به انجام رساند. از جمله یکی از اسیران از اعضای MSF و تیم اینتل بود. پس از این میلر خبر از دیده شدن دو هواپیمای ناشناس در رادار را به اسنیک داد و از او خواست هرچه سریع‌تر عقب‌نشینی کند. بیگ‌باس که دیگر اهداف خود در ماموریت را به پایان رسانده بود همراه با اسیران آزاد شده با هلی‌کوپتر به موقع از محل فرار کرد. در حین رفتن او شاهد بمباران هواپیماها بود و همین موضوع باعث شد تا MSF به دست داشتن سایفر در این ماجرا شک کند. رویداد گراند زیروز مقاله اصلی: رویداد گراند زیروز در بازی متال گیر سالید ۵: گراند زیروز در فوریه ۱۹۷۵، آژانس بین‌المللی انرژی هسته‌ای (IAEA) از MSF درخواست کرد تا پایگاه مادر را بازرسی کنند. گرچه آن‌ها دلیل این کار را به خاطر خرید سوخت هسته‌ای از ازبکستان اعلام کرده بودند، اما بیگ باس میلر هر دو می‌دانستند که آژانس تحت نفوذ "سایفر" و احتمالا به قصد انتقام از وقایع اخیر چنین درخواستی را مطرح کرده است. به همین منظور، بیگ باس نامه‌ای به آژانس فرستاد و در آن این درخواست را رد کرد چون MSF یک سازمان خصوصی است؛ نه یک کشور امضاکننده پیمان NPT. در این زمان هوی امریش تنها عضو MSF بود که موافق بازرسی‌ها بود و برای همین نامه دیگری برای آژانس فرستاد که در آن ذکر شده بود MSF نظرش را تغییر داده است. این کار باعث شد تا بیگ باس درعمل انجام شده قرار گیرد و اجازه دهد بازرسی انجام شود چون رد دوباره باعث بیشتر شدن سوءظن‌ها می‌شد. پس از این و برای آماده‌سازی، AFVهای مورد استفاده برای ساخت متال گیر زکه به ساحل منتقل شد و برخی از اعضای دردسرساز MSF نیز به اجبار به بخش R&R منتقل شدند. آن‌ها همچنین غیرنظامیان شاغل را نیز به خانه‌هایشان فرستادند. بیگ باس همچنین پس از این متوجه شد که استرنج‌لاو نیز از سازمان سربازان بدونمرز استعفا اده و پایگاه را ترک کرده است. ده روز بعد، سوءظن اسنیک درباره زنده بودن پاز تایید شد. او در حقیقت متوجه شد که پاز درحالی که در اقیانوس بی‌انتها به دام افتاده بود توسط ماهیگیران بلیزی نجات پیدا کرده است. با این حال سایفر به پاز به عنوان یک مامور دوجانبه مشکوک شده بود و از او بازجویی به عمل آورده بود. به این ترتیب بیگ باس از موقعیت کنونی پاز به عنوان یکزندانی در کمپ اومگا مطلع گردید. اسنیک معتقد بود باید پاز را کشت ولی ملر معتقد بود پاز تنها پیوند آن‌ها با سایفر است و باید زنده دستگیر شود. در حالی که تصمیم بر نفوذ دوباره به پایگاه امگا و نجات پاز شد، خبر بد دیگری نیز به گوش MSF رسید و آن هم دستگیر شدن چیکو در هاوانا بود. مجموعه این رخدادهای پیش‌بینی نشده باعث شد تا بیگ باس و کاز در تصمیم و اولویت‌های خود تجدیدنظر کنند. با توجه به اینکه چیکو موقعیت خود را از طریق فرستنده به پایگاه اعلام کرده بود، بیگ باس شخصا داوطلب شد تا عملیات نجات را انجام دهد. در ۱۶ مارس یعنی ۴۰ ساعت پس از آخرین تماس چیکو، بیگ باس به محل رسید و به آن نفوذ کرد. در همین زمان در پایگاه مادر ماموران بازرسی سازمان ملل در حال ترک پایگاه مادر بودند. درنهایت زمانی که بیگباس به نزدیکی سلول چیکو رسید، میلر با او تماس گرفت و گفت آن‌ها در مورد آماندا نیز اطلاعات جدیدی یافتند از جمله یک پیغام عجیب که به خاطر برادرش "آماده برای بدترین است". بیگ باس پس از این سرانجام چیکو را پیدا کرد، هرچند مجبور شد او را در حالت بی‌هوشی به خارج از زندان منتقل کند و تمام مسیر را با حمل کردن او به عقب و به سمت هلی‌کوپتر نجات برگردد. پس از این بیگ باس از چیکو در مورد وضعیت پاز پرسید. چیکو نوار کاستی در این باره به او داد که شامل اثبات شکنجه شدید پاز بود و چیکو نیز معتقد بود تاکنون دیگر پاز مرده است. با بررسی نوار، بیگ باس استنباط کرد که به نظرش پاز همچنان زنده است. او با اطلاعات نوار به موقعیت پاز رفت و عملیات نجات او را نیز با موفقیت به پایان رساند. همان‌طور که حدس میزد، پاز همچنان زنده اما بی‌هوش بود. در زمان بازگشت با هلی‌کوپتر، تیم پزشکی متوجه کارگذاشته شدن یک بمب در شکم پاز شد؛ آن‌ها به سرعت بمب را از شکم او خارج کرده و بیگ باس نیز بلافاصله آن را به بیرون انداخت. بیگ باس اینک زمانی به پناهگاه مادر رسید که ناباورانه شاهد یک حمله همه‌جانبه از گروه XOF بود. نیروهای XOF در طول مدتی که بیگ باس خارج از پایگاه مادر بود حملات خود را آغاز کرده بود و از شرایط غالب برخوردار بود. گرچه وضعیت بسیار دشوار بود اما بیگ باس موفق شد تا میلر را نجات دهد. او و کاز پس از این با هلی‌کوپتر تا آخرین توان خود برای نیروهای MSF پشتیبانی هوایی ایجاد کردند و تلاش کردند تا جای ممکن نیروهای خودشان را از روی سکوها تخلیه کنند. پس از اینکه بیگ باس گفت ماجرای بازرسی از همان ابتدا نیز یک دسیسه بوده، میلر در ادامه از پاز بازجویی کرد. اینک خبر بد بعدی در راه بود، پاز در ادامه گفت که بمبی در بدن او کار گذاشته شده است و باید سریعا او را بیرون بیاندازند. بیگ باس گفت جای نگرانی نیست چون بمب قبلا از شکمش خارج شده است. اما پاز گفت بمب دومی نیز در کار هست و بمب اول فقط برای گمراه کردن کار گذاشته شده بود. در نهایت تعجب بیگ باس و میلر، پاز به سرعت خود را از هلیکوپتر بیرون انداخت؛ او درنهایت براثر انفجار سریع بمب کشته شد و همین انفجار باعث برخورد ناگهانی یک هلی‌کوپتر MSF به هلی کوپتر بیگ باس و میلر گردید. مدتی بعد، بیگ باس، میلر و پزشک MSF که از این حادثه جان سالم به در برده بودند، خود را در اتاق بیمارستان و درحال مداوا خواهند یافت. گرچه تیم پزشکی موفق شد بیگ باس را زنده نگه دارد اما او و پزشک تیم به خاطر جراحات وارده به کما رفتند. ۹ سال در کما پزشکان و جراحان پس از این براساس قالب بدنی و ذهنی بیگ باس، پزشک MSF را که همچون بیگ باس در کما بود به فرم او درآوردند. هنگامی که "هر دو اسنیک" به اندازه کافی به شرایط پایدار رسیدند، سرگرد زیرو از سایفر، ایوا را به آنجا فرستاد تا بیگ باس و ونوم اسنیک را به بیمارستان امن‌تری در قبرس منتقل کند. این انتقال موفق در حالی انجام شد که زیرو اطلاعات را به شکلی کنترل کرد تا اسکال فیس و XOF متوجه موضوع نشوند. به این ترتیب بقیه مراحل درمان این دو اسنیک در کما، در محل امن‌تری انجام می‌گرفت. پس از این زیرو و آسلات به بیمارستان رفتند و با مسول امنیتی آنجا صحبت کردند. در طول مکالمه، زیرو به آسلات گفت او یک اسنیک دیگر ایجاد کرده است. آسلات که شدیدا عصبانی شده بود، گفت پس باید باز هم شاهد یک محصول از پروژه "کودکان وحشتناک" باشیم. در پاسخ زیروگفت اینطور نیست و پزشکان این بار یک کپی فیزیکی و روانی کامل براساس بیگ باس ایجاد کرده‌اند. آسلات که این طرح را برای نجات بیگ باس حقیقی می‌دید درنهایت با آن موافقت کرد. میلر پس از بهبودی از جراحاتش به هوش آمد و درحالی که بیگ باس را نمی‌توانست پیدا کند با زیرو تماس گرفت. زیرو به او گفت که بیگ باس به محل امنی منتقل شده و برای تامین امنیت او هم که شده باید خود را تا مدتی، یعنی تا زمان به هوش آمدن اسنیک دوم از وی دور کند. زیرو پس از این به میلر گفت اسم رمز بیگ باس پس از به هوش آمدن "V" است که اشاره به اسم رمز "Venom Snake" است. درحقیقت نقشه این بود تا درحالی که بیگ باس را از دید عموم پنهان می‌کنند، اسنیک دوم از این پس به عنوان بیگ باس فعالیتش را ادامه دهد. در سال ۱۹۷۶، اسکال فیس یک سنجاق سینه برای سرگرد زیرو فرستاد که اشاره کرده بود متعلق به "باس" است و او خودش در همان زمان آن را در زلینویرسک بازیابی کرده بود. سنجاق سینه اما در اصل بدون اطلاع زیرو حاوی نوعی انگل تارهای صوتی بود که به محض تماس با انگشت وارد بدن زیرو شد. اسکال فیس این هدف بزرگ را درحالی به سرانجام رساند که به جای کشتن زیرو، او را تا پایان عمر در یک فرایند رویشی قرار می‌داد. در سال ۱۹۷۷، زیرو بار دیگر به آن بیمارستان رفت تا دو اسنیک را ملاقات کند. او این بار در مورد ونوم اسنیک سوال داشت و اینکه او در چه شرایطی است. در پاسخ دکتر گفت نوار مغزی هر دو اسنیک باثبات شده است. با این حال آن‌ها هیچ حرکتی انجام نمی‌دهند و پزشکان هر ۴ ساعت عضلاتشان را تکان می‌دهند تا به محض به هوش‌آمدن بتوانند حرکت کنند. پس از این زیرو گفت بنابراین انتقال آن‌ها در این شرایط خطرناک است و بهتر است بقیه دوره کما را نیز همینجا بمانند چون جایشان نیز امن است. زیرو پس ز این با بیگ باس حقیقی صحبت کردند و خاطرات "ماموریت بافضیلت" را زنده کرد. اوپس از این بیمارستان را ترک کرد تا با توجه به وضعیتش برای همیشه خود را پنهان کند. بیداری در اوایل سال ۱۹۸۴، بیگ باس سرانجام از حالت کما خارج و به هوش آمد؛ درحالی که با این حال ونوم اسنیک همچنان در کما به سر می‌برد. پس از این بیگ باس با آسلات صحبت کرد. آسلات گفت آن‌ها متوجه به هوش آمدن او و همچنین مرد در آتش شدند و به زودی مجبور هستند تا ونوم اسنیک را نیز به هوش بیاورند. هنگامی که بیگ باس گفت به نظر اسنیک به هوش آمده، آسلات گفت او هنوز در وضعیت هوشیاری نیست. بیگ باس در ادامه گفت اسنیک جدید قبلا یک پزشک بود ولی آسلات گفت آن شخص دیگر وجود خارجی ندارد چون گذشته شما درحال حاضر گذشته ونوم اسنیک نیز هست. به این ترتیب ونوم اسنیک در نقش شبح (یا فانتوم) بیگ باس قرار می‌گیرد و به عنوان بیگ باس جدید فعالیت خواهد کرد. او ادامه داد که این کار فقط به خاطر سایفر نیست و قصد دارند تا زمان مناسب ونوم اسنیک همچنان به عنوان بیگ باس فعالیت کند. آسلات همچنین گفت ونوم اسنیک از نظر فیزیکی کاملا مشابه او است و از نظر روانی نیز از طریق روش‌های توهم پیشاخواب، به او اجازه می‌دهد تا فکر کند که دقیقا بیگ باس است. هنگامی که بیگ باس از بی‌میلی خود نسبت به این نقشه و قرار دادن یک اسنیک دیگر به جای او صحبت کرد، آسلات گفت در جریان انفجار هلی‌کوپتر، آن پزشک جان خود را برای نجات بیگ باس میان گذاشت و "مرد"؛ اینک در تولد مجدد نیز از شما محافظت خواهد کرد و مثل قبل همین را خواهد خواست. بیگ باس گفت به نظر شما آیا این یک دروغ بزرگ نیست؟ آسلات گفت تا زمانی که ونم اسنیک حقیقت را نداند دروغی نیز درکار نیست چون او با روش‌ها هیپنوتیزم که خودش سال‌ها در زمان پزشک بودن استفاده می‌کرده، پس از به هوش آمدن خود را دقیقا بیگ باس می‌داند و مانند شما نیز عمل خواهد کرد. آسلات پس از این موضوع "پروژه کودکان وحشتناک" را پیش کشید و اینکه هیچ‌وقت به چنین پروژه‌ای علاقه نداشته است. او گفت پروژه و نتایجش هرچه بود در سال ۱۹۷۶ کنار متوقف شد ولی پس از این او نگران بیگ باس و پسران او بود. بیگ باس گفت آن‌ها پسران او نیستند و به او نیز تعلق ندارند؛ بلکه یک سری کلون مریض هستند که در محیط آزمایشگاه شکل گرفته‌اند. آسلات گفت هر دو پسر در شرایط طبیعی رشد کردند؛ گرچه دیوید تاکنون آمریکا را ترک نکرده اما ایلای پس از خروج از انگلستان در آفریقا ناپدید شد. در ادامه آسلات گفت اگر سر راه خود ایلای را ببینید چه کار خواهید کرد؟ بیگ باس گفت چیزی برای گفتن به ایلای ندارد اما به نظر او، ایلای باید مثل یک انسان‌زاده تحت درمان قرار گیرد. آسلات در ادامه گفت کسب و کار جنگی که در دهه ۷۰ بیگ باس و میلر شروع کردند باعث شد تا تاثیر نامطلوبی روی سایفر (یا همان میهن‌پرستان) بگذارد. او گفت این کار باعث شد تا مردم در کشورهای مختلف ذهنیت بدی نسبت به آن‌ها پیدا کنند چون جنگ برای پول یا جنگ‌های یک روزه تنها باعث می‌شد تا مردم فکر کنند این افراد برای پاداش‌های اقتصادی می‌جنگند. درمورد محل سرگرد زیرو، آسلات گفت هیچ خبری از او ندارند و حتی نمی‌دانند او زنده است یا مرده ولی سازمانی که او تاسیس کرده همچنان با قوانین نوشته شده توسط او زنده است. او سپس بیگ باس را با سرگرد زیرو مقایسه کرد و اینکه گرچه بیگ باس یک سرباز مبارز و برادر بزرگ میدان نبرد است اما زیرو یک ملت تحت کنترل ایجاد کرده و از راه کنترل اطلاعاتی مشغول گسترش ظلم در جهان است. همین موضوع نیز یک روز باعث خواهد شد تا بیگ باس و آسلات با این ظلم و ستم ساخته شده توسط سرگرد زیرو مبارزه کنند. زیرو مورد حمله قرار گرفته بود، اما آسلات گفت جزییات روشن نیست و ظاهرا یک نوع سلاح بیولوژیکی علیه زیرو مورد استفاده قرار گرفته است. او درهمان زمان تحت مداوا قرار گرفت ولی پس از مدتی هیچ پیشرفتی در فرایند درمان دیده نشد. با این وجود از زمان حمله، قدرت صحبت کردن و حرکت کردن زیرو سست شده بود و محل جدیدی که او اکنون در آن حضور دارد نیز نامعلوم است. او گفت اما پیش از انتقال، برق شهر نیویورک را قطع کردند و شهر در خاموشی مطلق قرار گرفت تا تحت این پوشش بتوانند او را جابجا کنند. حال که زیرو بیش از حد بیمار شده است، آسلات گفت دونالد اندرسون فرماندهی سایفر را دراختیار گرفته است. او گفت با توجه به حوادث رهرو صلح، سایفر با استخدام استرنجلاو از هوش مصنوعی الهام گرفته ولی در مجموع تفاوت‌هایی وجود دارد و آن‌هم محدود کردن اهداف هوش مصنوعی است که توسط رهبر سایفر تعیین می‌شود. رویداد فانتوم پین مقاله اصلی: فرار از بیمارستان و رویداد فانتوم پین در بازی متال گیر سالید ۵: فانتوم پین ونوم اسنیک نیز در نهایت در ۲۶ فوریه ۱۹۸۴ از وضعیت کما خارج گردید. در ۱۱ مارس، اینک نوبت بیگ باس بود تا نقش خود را ایفا کند. او صورت خود را بانداژ کرد و با قرار دادن لنز در چشمش، خود را به ونوم ایسمائیل معرفی کرد. او در ادامه موفق شد یک اساسین ناشناس را که برای کشتن ونوم آمده بود متوقف کرده و با انداختن مشعل آتش روی او، مجبورش کند تا از پنجره بیرون بپرد. این کمک در حقیقت نجات جان ونوم بود چون چیزی تا موفق شدن قاتل در ماموریتش باقی نمانده بود. هنگامی که ونوم پرسید شما دقیقا چه کسی هستید؟ او گفت صحبت در این موضوع سخت است و او دارد با خودش حرف می‌زند. بیگ باس در ادامه گفت کسی است که در این مدت ۹ سال اینجا بوده و از او مراقبت می‌کرده است. او سپس به ونو گفت خبر خوب این است که شما از کما خارج شدید ولی خبر بد این است که همه دنیا می‌خواهد شما بمیرید. پس از این ایسمائیل آمپول دیگوکسین را به ونوم اسنیک یا بیگ باس جدید داد تا با تزریق آن بتواند حرکت کند. اینک که ونوم به سختی قادر به جابجایی خود بود، فرار این دو از بیمارستان تحت محاصره آغاز گردید. ونوم بسیار سخت و کند می‌توانست خود را تکان دهد و تاثیرگذاری دیگوکسین بسیار طولانی شده بود. به همین خاطر آن‌ها تصمیم گرفتند از آسانسور استفاده کنند. متاسفانه اما برای آن‌ها، در داخل آسانسور Tretij Rebenok و مردی در آتش حضور داشتند و به همین خاطر باید راه خود را تغییر می‌دادند. در این زمان اما ونوم اسنیک کنترل خود را به خاطر دست مصدومش از دست داد و با کمک ایسمائیل بار دیگر در مسیر قرار گرفت. ایسمائیل پس از این گفت دفعه بعد باید خودش این کار را انجام دهد و بتر است زمانی که از مهاجمان مخفی می‌شوند خودش را مداوا کند. بیمارستان پس از این هدف حمله همه جانبه نیروهای XOF درآمد. آن‌ها با هدف کشتن بیگ باس، شروع به کشتن همه بیماران، پرستاران و پزشکان ساختمان کردند. در این زمان ایسمائیل بار دیگر به ونوم اسنیک برای بقا کمک کرد و با گذراندن سریع مسیرها و مخفی شدن در زیر تخت‌ها یا میان بیماران کشته شده، سربازان XOF را از سر می‌گذراند. با این حال آن‌ها ناگهان خود را در وضعیت مرگ دیدند. درحالی که این دو در میان بیماران کشته شده مخفی شده بودند، نیروهای XOF راهرو را گشت‌زنی می‌کردند و به اجساد تیر خلاصی می‌زدند. در حالی که این افراد لحظه به لحظه به این دو نزدیک‌تر می‌شدند، ناگهان مرد در آتش از پشت وارد راهرو شد و این نیروها را کشت. پس از این مرد در آتش اسنیک را به دام انداخت اما یک بار دیگر ایسمائیل، این بار با تیراندازی به مرد درآتش باعث نجات ونوم شد. او سپس یک اسلحه نیز به ونوم داد و اینک این دو مسیر خود را برای فرار از بیمارستان به صورت مسلحانه دنبال کردند. در سالن ورودی، این دو از هم جدا شدند تا مهاجمان را منحرف کنند. پس از خروج از بیمارستان، ایسمائیل یک بار دیگر و این بار با یک خودرو آمبولانس ونوم را از مرگ قطعی نجات داد؛ زمانی که ونوم توسط مرد در آتش به دام افتاده بود و در این زمان بیگ باس حقیقی با خودرو به او کوبید. پس از این ونوم سوار آمبولانس شد و این دو با عبور از میان نیروهای XOF خود را از بیمارستان دور کردند. در همین زمان اما خودرو مورد تیراندازی هلی‌کوپتر قرار گرفت و در جریان یک شلیک ایسمائیل بی‌هوش گردید. در این زمان ونوم اسنیک کنترل خودرو را به دست گرفت تا اینکه ماشین به رودخانه سقوط کرد. پس از این، آسلات ایسمائیل را از امبولانس خارج کرد و به او گفت حالا زمان پنهان شدن او فرا رسیده است. او سپس با ایسمائیل که بانداژ خود را باز کرده بود صحبت کرد و یک موتور برای رفتن او آماده کرد. پس از دریافت مدارک هویتی و پاسپورت جدید، آسلات پیش از رفتن به بیگ باس پیشنهاد کرد تا چهره خودش را نیز تغییر دهد. آسلات ادامه داد که نگران دومی نباشد چون ونوم اسنیک از این پس بیگ باس است و می‌توان از عهده‌اش بربیاید. پس از روشن کردن یک سیگار برگ برای بیگ باس و حرکت او با موتور، آسلات نیز با یک اسب محل را ترک کرد. کل برنامه فرار دو اسنیک از بیمارستان و سرنوشت این دو پس از فرار توسط آسلات برنامه‌ریزی شده بود. بیگ باس پس از این به امریکا بازگشت تا دور از چشم همگان به فاکس‌هاند بازگردد و در ادامه بتواند بهشت بیرونی حقیقی را برای سربازان در آفریقای جنوبی تاسیس کند. مدتی بعد و پس از آنکه ونوم اسنیک در نهایت موفق شد تا اسکال فیس را به قتل برساند؛ او حافظه خودش را به دست آورد و حقایق را فهمید. در این زمان، نوار کاستی از طرف بیگ باس به دست ونوم رسید که برچسب آن چنین بود: "از طرف مردی که دنیا را فروخت" حال به خاطر آوردید که واقعا چه کسی هستید و برای چه هدفی مبارزه کردید؟ با تشکر از شما، من مرگ را فریب دادم. به لطف شما من هویت خود را تغییر دادم؛ درست مثل خود شما. شما خودتان تاریخ خود را نوشتید و سرنوشت‌تان را رقم زدید. شما مرد خودتان هستید. من بیگ باس هستم، درست مثل شما ولی نه ... بیگ باس هر دوی ما بود. ما با همدیگر موقعیتی که امروز در آن هستیم را ساختیم. این داستان -این "افسانه"- متعلق به ما است. با آن می‌توانیم دنیا و آینده را تغییر دهیم. من شما هستم و شما نیز من هستید. تا هرجا که بروید من با شما هستم. ممنون از شما دوست من. بیگ باس شما. ―بیگ باس درنهایت این ونوم اسنیک بود که کنترل سازمان بهشت بیرونی را در آفریقای جنوبی در دست گرفت؛ درحالی که بیگ باس حقیقی فرمانده فاکس‌هاند شده بود. همچنین پس از آگاهی از حقیقت، میلر نیز تصمیم گرفت آنجا را ترک کرده و به بیگ باس در فاکس‌هاند بپیوندد. سوابق بعدی بیگ باس پس از این در درگیری‌های سرزمینی و قومی بسیاری در نقاط مختلف جهان حضور داشت. از جمله آن‌ها، جنگ داخلی موزامبیک در سال ۱۹۷۷ بوده است. او در این جنگ یک بار دیگر با فرانک ییگر متحد شد و در ادامه او را از زندان و شکنجه نجات داد. او پس از این ییگر و خواهرش نائومی هانتر را به آمریکا برد تا بتوانند زندگی جدیدی را شروع کنند. بااین حال او و ییگر درنهایت بار دیگر به آفریقا برگشتند تا مبارزات‌شان را ادامه دهند؛ در این زمان نائومی در آمریکا باقی مانده بود. دستاوردها، سوابق و تاریخچه بی‌بدیل بیگ باس در امور نظامی از او یک قهرمان بی‌همتا ساخته بود که او را در بسیاری از کشورها به شخصیتی مجبوب تبدیل کرده بود. پس از این بیگ باس به یک مربی آموزشی برای کودکان و نوجوانان مبارزان تبدیل شد که قصد داشتند به زندگی عادی برگردند. یکی از این جوانان، اسنایپر ولف نام داشت که او را از یک تربیت سخت نجات داد و به عنوان یک سرباز مطرح کرد. در دوره‌ای از جنگ خلیج، از ژن بیگ باس برای تقویت برخی سربازان استفاده گردید. با این حال بسیاری از این سربازان در ادامه از اختلالات ایجاد شده رنج می‌بردند یا فرزندانشان دچار ناهنجاری‌های فیزیکی می‌شدند. در دهه ۹۰، بیگ باس به آمریکا بازگشت تا فعالیتش در کنار فاکس‌هاند را ادامه دهد. درحالی که اوعنوان فرماندهی فاکس‌هاند را دراختیار داشت، مخفیانه یک شرکت نظامی جدید به نام بهشت بیرونی تاسیس کرد که در راس آن ونوم اسنیک یا بیگ باس دوم قرار داشت. در طول این زمان فعالیت رسمی او به عنوان فرمانده و استراتژیست ماموریت‌های نیروهای فاکس‌هاند بود. در سال ۱۹۹۵، یکی از پسران کلونی بیگ باس یعنی دیوید که از جنگ خلیج برگشته بود به فاکس‌هاند پیوست. در این زمان او خود را یک سرباز عادی با زندگی طبیعی می‌دانست و از اینکه بیگ باس پدر ژنتیکی او است اطلاع نداشت. با این حال بیگ باس این موضوع را می‌دانست و برای او اسم رمز سالید اسنیک را در نظر گرفت. او در ادامه روش‌های مبارزه CQC و همچنین زندگی در شرایط مرگ را به سالید آموزش داد. در زمان نامعلومی در همین دوره، بیگ باس به دیوید گفت که پدر ژنتیکی او است. طغیان بهشت بیرونی مقاله اصلی: طغیان بهشت بیرونی در بازی متال گیر در سال ۱۹۹۵، دولت آمریکا متوجه این موضوع شد که در شرکت خصوصی و نظامی بهشت بیرونی در آفریقای جنوبی "متال گیر" تولید می‌شود. پس از این بیگ باس دستور نابودسازی همه این اسلحه‌ها را صادر کرد تا از این طریق برای ونوم اسنیک، زمان کافی را برای ساخت متال گیر TX-55 بخرد. بیگ باس ابتدا قصد داشت Gray Fox (فرانک ییگر) را بفرستد ولی پس از دستگیر شدن او، بیگ باس ناچار شد از سالید اسنیک استفاده کند. به این ترتیب بیگ باس سالید را به ماموریت موسوم به عملیات مزاحم N313 فرستاد تا ابتدا گری فاکس را نجات داده و در ادامه متال گیرها را نابود کند. همچنین ماموریت دیگر سالید، اطلاع‌رسانی به ونوم اسنیک بود. در ادامه ماجرا اما سالید اسنیک مهارت و توانایی بسیار بیشتر از آنچه بیگ باس یا ونوم انتظار داشتند را نشان داد و باعث شد تا بیگ باس در این زمینه تجدید نظر کند. او در ادامه تصمیم گرفت اطلاعات غلط در اختیار سالید بگذارد. او درنهایت مجبور شد تا به سالید دستور بدهد عملیات را لغو کند تا از این طریق از موفقیت ماموریت او جلوگیری کند. با وجود این، سالید از این دستور سرپیچی کرد و پس از نفوذ به بهشت بیرونی درنهایت متل گیر TX-55 را از بین برد. پس از این بود که ونوم اسنیک شخصا به مقابله با سالید اسنیک پرداخت؛ درحالی که خودش را بیگ باس معرفی کرد. در جریان این درگیری، شمارش معکوس نابودسازی خودکار پایگاه مادر شروع به فعالیت کرد. پس از این نیز ونوم اسنیک و سالید اسنیک با یکدیگر مبارزه کردند تا اینکه درنهایت ونوم اسنیک کشته شد. پس از این رویداد، بیگ باس حقیقی برای آنکه سالید همچنان فکر کند که بیگ باس حقیقی را کشته، برای همیشه فاکس‌هاند را ترک کرد. با مرگ ونوم، از دست رفتن بهترین مردانش و همچنین از بین رفتن پایگاه مادر و بهشت بیرونی واقع در آفریقای جنوبی، بیگ باس همه آنچه که ساخته بود را ویران شده می‌دید. با این حال او از خبر مرگ ونوم اسنیک به سود خود استفاده کرد تا درحالی که همگان فکر می‌کردند او کشته شده، بار دیگر روی ساخت یک ملت و کشور برای سربازان برنامه‌ریزی کند. پس از آنکه ناتو منطقه را بمباران کرد، بیگ باس تا حد ممکن بازماندگان را نجات داد که در میان آن‌ها کودکان یتیم و پناهنگان نیز حضور داشتند. با این حال بیگ باس این کار را کرد چون قصد داشت از آن‌ها به عنوان سرباز و مبارز در سازمان جدید استفاده کند. او در ادامه همراه با این بازماندگان به آسیای میانه فرار کرد. آشفتگی در سرزمین زنگبار مقاله اصلی: آشفتگی در سرزمین زنگبار در بازی متال گیر ۲: سالید اسنیک در سال ۱۹۹۷، بیگ باس و طرفدارانش پس از به راه انداختن جنگ مزدوران یک ملت جدید در مرز شوروی سابق، پاکستان، چین و افغانستان تشکیل داده و اعلام استقلال و موجودیت کردند. استان زنگبار که در گذشته یک منطقه خودمختار اتحاد جماهیر شوروی بود، به سرزمین زنگبار تبدیل و بیگ باس نیز به عنوان رئیس‌جمهور آن اعلام شد. او از این پس یتیم‌های جنگی را از سراسر جهان به خصوص از کشورهای جهان سوم به عنوان سرباز استخدام کرد. امیدواری بیگ باس این بود که سرزمین جدید را با کمک سربازان و برای آن‌ها تاسیس کند تا این افراد خودشان کنترل سرنوشت‌شان را در اختیار گیرند، به جای آنکه جان آن‌ها بازیچه دست سیاستمداران باشد. کودکان متولد شده در سرزمین زنگبار به بیگ باس به چشم پدر معنوی خود نگاه می‌کردند. او پس از این گری فاکس (فرانک ییگر) را برای اطمینان از موفقیت سرزمین زنگبار استخدام کرد. در ادامه او دستور ساخت یک متال گیر جدید یعنی متال گیر D را نیز صادر نمود؛ در این زمان دکتر مادنار مسوول توسعه سلاح‌های متال گیر و روباتیک در کشور تازه تاسیس بود. مادنار گرچه روس بود اما در آمریکا اقامت داشت؛ با این حال او در آن کشور نیز به عنوان یک دانشمند دیوانه شناخته می‌شد و همین نیز باعث شد تا به زنگبار و نزد بیگ باس برود. همچنین شایعاتی وجود داشت که دکتر مادنار اعضای بدن در غالب روبات‌های فلزی ساخته تا بیگ باس به خاطر جراحت‌های دوره بهشت بیرونی از آن استفاده کند. در دسامبر ۱۹۹۹، بیگ باس مجبور شد تا با سرباز سابق فاکس‌هاند و پسر ژنتیکی خود یعنی سالید اسنیک مقابله کند. برای مقابله با سالید اسنیک، بیگ باس برترین سربازان خود را فرستاد اما تک تک آن‌ها توسط سالید اسنیک از میان برداشته شدند. پس از مشاهده مهارت بسیار بالای سالید اسنیک، یکی از نینجاهای سیاه که درحال مرگ بود تصمیم گرفت اطلاعاتی را درباره محل دکتر کیو دراختیارش بگذارد. او گفت رهبر سرزمین زنگبار نیز به دنبال این شخص است. در ادامه پس از آنکه هالی وایت که یک مامور CIA بود توسط نیروهای زنگبار دستگیر شد، بیگ باس پیش‌بینی کرد که به احتمال زیاد سالید اسنیک برای نجات او اقدام خواهد کرد. با وجود همه تلاش‌های بیگ باس، متال گیر D توسط سالید اسنیک منهدم شد و مورداعتمادترین معاونش یعنی گری فاکس نیز توسط اسنیک و در درگیری با او شکست خورده بود. بیگ باس پس از این شخصا با سالید اسنیک در پایگاه زیرزمینی مواجه شد. در اینجا اسنیک امیدوار بود تا به بیگ باس بقبولاند که جهان از جنگ‌های دائمی که تلاش‌های او باعث اتفاق افتادن آن شده در رنج است. بیگ باس اما پس از آنکه همه عمر خود را در میدان‌های جنگ گذرانده بود، نمی‌توانست جهان بدون جنگ را تصورکند. او در ادامه گفت بهترین سربازان او یا در میدان جنگ کشته می‌شدند یا پس از جنگ به افرادی بی‌استفاده تبدیل می‌شدند. پس از اینکه اسنیک مقاومت او را می‌دید، بیگ باس صحبتش را با بیان آخرین جملات استاد خود تکمیل کرد. "هرکس که پیروز شود، جنگ ما به پایان نخواهد رسید. بازنده از میدان نبرد آزاد خواهد شد اما برنده، باید در این میدان آن‌قدر حضور داشته باشد تا او نیز در انتها کشته شود." پس از این بیگ باس سالید اسنیک را مجبور کرد تا سلاحش را بیاندازد. در حالی که بیگ باس حریف خود را شکست خورده می‌دید، ناگهان اسنیک از سلاح شعله افکن خود استفاده کرد. بیگ باس پس از این در حالی که در آتش می‌سوخت، نام اسنیک را فریاد می‌زد. او آن‌قدر سوخت تا اینکه درنهایت بی‌هوش و در حال سوختن روی زمین افتاد. پس از این، سالید اسنیک که از مرگ بیگ باس مطمئن شده بود، او را در همان حالت درحال سوختن ترک کرد. پس از مرگ مدتی پس از این شکست، بدن بیگ باس توسط "میهن‌پرستان" بازیابی شد. گرچه او به شکل وحشتناک و سختی سوخته بود اما هنوز زنده مانده بود. میهن پرستان پس از این برای القا مصنوعی کما، به او نوعی نانوماشین تزریق کردند. آن‌ها پس از این از ژن بیگ باس برای یک پروژه دیگر استفاده کردند که در ادامه به "ژن سرباز" مشهور شد. هدف آن‌ها ژن درمانی نسل بعدی سربازان نیروهای ویژه با استفاده از این ژن بود. پس از این نیز بدن بیگ باس برای بقا در محفظه منجمد قرار گرفت. در سال ۲۰۰۵، بدن بیگ باس یکی از خواسته‌های یکی از واحدهای سرکش فاکس‌هاند بود که موفق شده بودند "جزیره سایه موسی" را به رهبری لیکوئید اسنیک تصرف کنند. هدف لیکوئید اسنیک از این درخواست، استفاده از ژنوم بیگ باس برای درمان جهش‌های ژنتیکی برخی سربازان و همچنین ایجاد کردن دوباره رویاهای بیگ باس در ساخت یک ملت مخصوص سربازان، مشابه بهشت بیرونی بود. او برای رسیدن به این هدف، پس از سرقت یک متال گیر هسته‌ای به نام متال گیر رکس تهدید یک حمله هسته‌ای کرده بود. لیکوئید اسنیک همچنین به خاطر نفرت عمیقی که از پدر ژنتیکی‌اش داشت نیز شدیدا مصمم بود تا موفقیتی بیشتر از او به دست بیاورد. در ادامه اما این سالید اسنیک بود که به ماموریت مقابله با برادرش لیکوئید فرستاده شد. مرگ فرضی بیگ باس همچنین باعث شد تا نائومی هانتر، از اعضای فاکس‌هاند تصمیم بگیرد تا بدون آگاهی قبلی ویروسی با نام فاکس‌دای را به او تزریق کند. درادامه این ویروس به لیکوئید اسنیک نیز تزریق شد. ویروس تزریق شده گرچه درنهایت باعث مرگ لیکوئید شد اما سالید اسنیک را نکشت. دلیل این اتفاق آن بود که ویروس، تنها ژنوم لیکوئید را به عنوان سلاح بیولوژیکی تشخیص داد. تا قبل از سال ۲۰۱۴، از DNA و بیومتریک بیگ باس، در سیستم تشخیص سطح اعضای میهن‌پرستان برای شناسایی به کار گرفته می‌شد. آن‌ها در ادامه اطلاعات مربوط به بیگ باس را در ده۱۹۶۰ از حالت طبقه‌بندی شده خارج کردند. این اقدام علاوه براینکه باعث محبوبیت دوباره بیگ باس گردید، سبب شد تا یک بار دیگر سربازان روش‌های CQC را آموزش ببینند. اطلاعات محل اختفای بدن بی‌هوش بیگ‌باس در هوش مصنوعی سازمان میهنپرستان قرار داشت. با این حال این اطلاعات در ادامه توسط رایدن استخراج می‌شود. رایدن سرباز ارتش گمشده بهشت به رهبری ایوا بود که اینک با نام بیگ ماما شناخته می‌شد. آن‌ها با داشتن این اطلاعات، موفق شدند بدن بیگ باس را به دست بیاورند و در ادامه با استفاده از بازمانده‌های بدن لیکوئید و سالیدوس اسنیک، بار دیگر حیات را در بدن بیگ باس جاری کنند. پس از این گرچه بیگ باس جان تازه‌ای به دست آورد اما همچنان به خاطر نانوماشین کار گذاشته شده توسط میهن‌پرستان درکما بود. رویدادهای سلاح‌های میهن‌پرستان مقاله اصلی: رویدادهای سلاح‌های میهن‌پرستان در بازی متال گیر سالید ۴: سلاح‌های میهن‌پرستان در سال ۲۰۱۴، سنگ قبری به نشانه گرامیداشت خاطره بیگ باس در آرامستان ملی آرلینگتون نصب شد. این سنگ قبر، در کنار سنگ قبر یادبود "باس" قرار داشت وروی آن نوشته شده بود: قهرمانی جاودان، وفادار به شعله‌های جنگ و آرامیده در "بهشت بیرونی" 193X - 1999. باتوجه به ژنوم یکسان با بیگ باس، از باقی‌مانده‌های سالیدوس اسنیک به عنوان طعمه استفاده شد تا میهن‌پرستان و همچنین لیکوئید آسلات فریب بخورند. باتوجه به تخریب هوش مصنوعی GW توسط لیکوسید آسلات و دسترسی او به هسته این هوش مصنوعی، او موفق شده بود تا از موقعیت کنونی و محل اختفای سرگرد زیرو مطلع شود. از طرفی وارد کردن ویروس فاکس‌آلایو به این هوش مصنوعی، باعث شد تا سازوکار کنترلی فاکس‌هاند بر نانوماشین درونبیگ باس نیز از کار بیافتد. اکنون که بیگ باس از حالت کما خارج شده بود، تصمیم گرفت تا زیرو را پیدا کند. بیگ باس پس از این، دوست قدیمی و فرمانده سابقش را روی یک صندلی چرخدار و زنده در شرایط نباتی دید. پس از این بیگ باس، زیرو را به آرامگاه ملی آرلینگتون و بالای قبر خودش برد. در اینجا، بیگ باس شاهد پسرش سالید اسنیک بود که قصد داشت خودکشی کند. او در ادامه خود را به سالید نشان داد و در حالی که با روش CQC قصد خلع‌سلاح او را داشت، سالید با آگاهی از زنده بودن پدرش و در حالت تعجب و حیرت سلاحش را زمین انداخت. او سپس همچون پدر، سالید را در آغوش گرفت و گفت هیچ حس نفرتی میان‌شان وجود ندارد. او سپس درمورد چگونگی زنده ماندنش و همچنین حقایق پشت پرده لیکوئید آسلات با سالید صحبت کرد. بیگ باس پس از این درمورد تاریخچه میهن‌پرستان و دلایل درگیری خودش با زیرو صحبت کرد. او اضافه کرد که گرچه مدت زیادی میانشان رابطه بدی حاکم بود اما همه حسی که اکنون دارد "یک حس عمیق از اشتیاق و ترحم" است. بیگ باس در ادامه در مورد اینکه زیرو درباره او چه فکری می‌کند اندیشید و در ادامه دستگاه تنفسی را از وی جدا و باعث مرگ او و پایان دادن به این درگیری شد. بیگ باس پس از این می‌توانست ویروس فاکس‌دای را که در بدن اسنیک همچنان وجود داشت حس کند. در حالی که درد می‌کشید، از سالید خواست تا او را بالای سر سنگ قبر "باس" ببرد. پس از این و بالای یادبود باس، بیگ باس گفت "از همان زمانی که باس را کشتم، خودم هم دیگر مرده بودم". در حالی که پس از ۵۰ سال او اینک می‌توانست حقیقت اراده باس را درک کند، به او احترام نظامی داد. بیگ باس پس از این آخرین سیگار خودرا دود کرد از پسرش خواست تا زندگی خود را در صلح ادامه داده و آن را با جنگ هدر ندهد. لحظاتی بعد، بیگ باس بالای یادبود زنی درگذشت که زندگی و مرگ او شخصیت او را ساخته بود. منابع Big Boss در وب‌گاه متل گیر ویکیا
  3. 1 امتیاز
    Mehrshad_MB

    جی‌اس‌جی 9

    گروه حفاظت از محدوده 9 پلیس فدرال (به آلمانی: Grenzschutzgruppe der Bundespolizei 9) و معمولا به اختصار GSG9، واحد مبارزه با تروریسم و عملیات ویژه آلمان است. این گروه در نتیجه کشت و کشتار مونیخ بوجود آمد که در آن، اجرای قوانین آلمان به علت ناکامی آنها در نجات گروگان ها و متوقف کردن تروریست ها و همچنین رابطه تاریخی این کشور با یهودیان و اسرائیل شدیدا به خطر افتاده بود. گروه حفاظت از محدوده 9 پلیس فدرال (GSG 9) سلاح‌ها و تاکتیک‌های ویژه اطلاعات سازمانی اعضا Blitz IQ Jäger Bandit دیده شده در رینبو سیکس سیج محتویات تاریخچه سازمان اوپراتور ها اسلحه منابع تاریخچه سازمان این واحد به طور رسمی در تاریخ 17 آوریل 1973 پس از کشتار مونیخ در سال 1972 تاسیس شد. GSG 9 برای مبارزه با تهدید رو به رشد تروریسم شکل گرفت. با توجه به اینکه در قانون اساسی آلمان استفاده از نیروهای نظامی علیه غیرنظامیان ممنوع است، واحد از نیروی پلیس نیرو می گیرد و از آن استفاده می کند. GSG9 متخصص در کاهش وضعیت های بحرانی، مانند گروگانگیری، آدم ربایی، تروریسم و اخاذی است. اوپراتور ها Blitz اوپراتور هجومی IQ اوپراتور هجومی از چپ به راست: آی‌کیو - بلیتز - بندیت - یگر Jäger اوپراتور دفاعی Bandit اوپراتور دفاعی اسلحه G52-Tactical Light Shield AUG A2 552 Commando G8A1 M870 416-C Carbine MP7 P12 منابع GSG-9 در وب‌گاه ویکیا
  4. 1 امتیاز
    Movyn

    پیر بلک

    Pierre Bellec اطلاعات شخصی تولد 1740 فرانسه نو مرگ 2 آوریل 1791 پاریس، پادشاهی فرانسه اطلاعات جانبی وابستگی ارتش فرانسه اساسین‌ها شناخته شده برای استاد آرنو دوریان قاتل میربو اطلاعات در بازی دیده شده در اساسینز کرید: وحدت صداگذار Anthony Lemke پیر بلک (انگلیسی: Pierre Bellec) یکی از شخصیت‌های کمکی در بازی Assassins Creed Unity است. بلک یک اساسین فرانسوی در دوران انقلاب کبیر فرانسه و دوست چارلز دوریان بود. محتویات معرفی ملاقات با آرنو قتل میربو معرفی پیر بلک در سال 1741 در فرانسه نو متولد شد. در دوران جنگ هفت ساله او یکی از شرکت‌کنندگان در ارتش پادشاهی فرانسه بود اما پس از پی بردن به پیشینه اساسین بودن اجدادش از ارتش خارج شد و وارد محفل اساسین‌ها گشت. او درست زمانی از بر جدید به فرانسه برگشت که در این سرزمین‌ها اساسین‌ها شناسایی و کشته می‌شدند. او در محفل اساسین‌های فرانسه، افراد زیادی را آموزش داد و در گسترش آن همکاری کرد. از جمله این افراد چارلز دوریان و در ادامه پسرش آرنو دوریان بودند که توسط او آموزش‌های مختلف یک اساسین‌ها فرا گرفتند. بلک نمونه یک اساسین وفادار به محفل خود بود و دیدگاهش نسبت به فلسفه آن ساده نبود. او مخالف هرگونه سازشی میان اساسین‌ها و تمپلارها بود، سازشی که در دستور کار رهبر پیشین تمپلارها یعنی فرانسوا دلا سر قرار گرفته بود. ملاقات با آرنو در سال 1789 بلک به زندان باستیل نفوذ کرد تا علائم و حروف مرموزی که مشاهده شده بود را بررسی کند. در این زمان، زندانی جوانی به نام آرنو به همان بند آورده شد. این زندانی عجیب همچون بلک قادر به دیدن این حروف بود زیرا از قابلیت دید عقابی برخوردار بود. آرنو در زمان استراحت، ساعت جیبی شکسته خود را نگاه کرد و سپس به خواب رفت؛ پس از بیدار شدن متوجه شد که بلک ساعت او را دزدیده است. بنابراین ابتدا از بلک خواست تا ساعت را پس دهد و در ادامه مجبور به درگیری شد. این ساعت متعلق به پدر مرحوم آرنو بود و برایش بسیار باارزش بود. پس از مدتی مبارزه بلک آرنو را به سلول خودش برد و به آرنو گفت که آن حروف و علائم را می‌بیند؟ آرنو پاسخ مثبت داد و درادامه به بلک گفت که پسر چارلز است. بلک پس از این ساعت را به آرنو پس داد و آموزش شمشیرزنی را به او شروع کرد. در جولای 1789 زندان باستیل مورد هجوم مردمی قرار گرفت و اولین جرقه‌های انقلاب نمایان شد. در جریان این حمله مردمی زندان تخریب و زندانیان از جمله بلک و آرنو از آنجا فرار کردند. بلک یک نشان مخصوص اساسین‌های فرانسه را به آرنو داد و او را به محفل دعوت کرد. پس از مدتی آرنو بلک را پیدا کرد و وارد محفل شد. انگیزه او برای ورود به محفل اساسین‌ها، پیدا کردن قاتلان پدرخوانده‌اش فرانسوا دلا سر بود. فرانسوا همچنین پدر معشوقه‌اش الیز دلا سر بود و آرنو اشتباها خودش برای قتل او مجرم شناخته و زندانی شده بود. ردگیری قاتلان رهبر تمپلارها برای اساسین‌ها موضوع قابل پذیرشی نبود زیرا فرانسوا دشمن اساسین‌ها بود. اما از طرفی مشخص شده بود که توطئه قتل آقای دلا سر از جانب خود تمپلارها کشیده شده است. بنابراین آرنو سران تمپلارها را برای دست داشتن در این نقشه می‌کشت. محفل اساسین‌ها تا زمانی که آرنو تمپلارها را می‌کشت مشکلی با نیات آرنو نداشت اما بلک این موضوع را نمی‌پذیرفت. قتل میربو بلک معتقد بود که آرنو هدف اساسین‌ها را نشناخته است و با اینکه در ابتدا حامی وی بود اما در ادامه به مخالفش تبدیل شد. از طرفی آرنو به رابطه‌اش با الیز برای پیدا کردن قاتلان آقای دلا سر ادامه داد و بلک کاملا از همراهی آرنو با دختر رهبر تمپلارها عصبانی بود. او ابتدا میربو استاد بزرگ محفل اساسین‌ها را بدون برجای گذاشتن ردی مسموم کرد؛ از نظر بلک، میربو یک استاد اعظم ضعیف برای محفل بود و هم‌نوا با آرنو و درگذشته با فرانسوا دلا سر مشی مدارا با تمپلارها را در پیش گرفته بود. بنابراین درنهایت خودش بر سر راه آرنو ایستاد تا الیز را بکشد اما با مخالفت آرنو مواجه شد. این دو درنهایت مجبور به مبارزه شدند، مبارزه ‌ای که در پایان باعث کشته شدن بلک شد.
  5. 1 امتیاز
    Movyn

    هیثم کن‌وی

    Haytham Kenway اطلاعات شخصی تولد ۴ دسامبر ۱۷۲۵ مرگ ۱۶ سپتامبر ۱۷۸۱ اطلاعات جانبی وابستگی تمپلارها شناخته شده برای استاد اعظم تمپلارهای کلونی‌نشین‌های آمریکا اطلاعات در بازی دیده شده در اساسینز کرید ۳ اساسینز کرید ۴: پرچم سیاه اساسینز کرید: سرکش صداگذارها Adrian Hough هیثم کن‌وی (انگلیسی: Haytham Kenway) نخستین استاد اعظم محفل تمپلارها در مستعمره‌نشین‌های سیزده‌گاه بریتانیا در آمریکای شمالی از سال ۱۷۵۴ تا زمان مرگش در ۱۷۸۱ بود. هیثم فرزند اساسین ادوارد کن‌وی بود ولی در کودکی توسط رجینالد برچ و پس از مرگ پدرش در ۱۷۳۵ تبدیل به تمپلار شد. هیثم پس از این در ماموریتی از طرف تمپلارهای بریتانیا به مستعمرات سیزده‌گانه فرستاده شد. او دو هدف را در قاره جدید دنبال می‌کرد. هدف اول پیدا کردن معبد متعلق به تمدن اولیه بود که با دراختیار داشتن یک طلسم به عنوان سرنخ ممکن می‌شد. هدف دوم تشکیل شاخه‌ای از محفل تمپلارها در مستعمره‌نشین‌ها با کمک فهرست اولیه‌ای که در اختیار گذاشته شده بود. تحت رهبری هیثم، شاخه محفل تمپلارها در این مستعمرات تشکیل شد و به چنان قدرتی رسید که محفل رقیب یعنی اساسین‌ها را در این مستعمرات نابود کرد و در ادامه در هر سطحی از دولت‌ها، مجالس و گروه‌های حاضر در مستعمرات به نفوذ دست یافت. برای پیدا کردن معبد، او و تمپلارها اعتماد یک قبیله موهاک را به دست آوردند و در ادامه با کمک زنی از همین قبیله به نام کانیت‌زیو به ورودی معبد نیز رسیدند. متاسفانه اما برای هیثم، او موفق نشد وارد معبد شود. او همچنین با همین زن سرخ پوست رابطه کوتاه مدتی داشت که منجر به تولد پسری به نام روتون‌هن‌هاکه‌تون شد. این پسر در اداممه اساسین شد و محفل نابود شده اساسین‌ها را بازسازی کرد و درنهایت نیز هیثم را به عنوان رئیس محفل تمپلارها کشت. محتویات معرفی اوایل زندگی از دست دادن پدر تبدیل شدن به یک تمپلار پیدا کردن قاتل پدر یافتن دیگ‌وید کار با برادوک جستجوی یک انبار بازیابی یک کدشکن دزدیدن طلسم معبد مسافر پراویدنس جمع‌آوری تمپلارهای مستعمره‌نشین اتحاد با کانیت‌زیو راهپیمایی برادوک پیدا کردن جنیفر به سوی امپراتوری عثمانی انتقام به نام پدر جستجو برای معابد دیگر نبرد لوئیزبورگ کشتن ادواله نابود کردن اساسین‌های مستعمره‌نشین انقلاب آمریکا قتل عام بوستون تلاش برای ترور واشنگتن اتحاد با کانر تعقیب بنجامین چرچ آخرین همکاری با کانر مرگ نکات منابع معرفی اوایل زندگی هیثم کن‌وی (Haytham Kenway) در ۴ دسامبر ۱۷۲۵ در لندن به دنیا آمد. پدرش ادوارد کن‌وی و مادرش نیز تسا کن‌وی بودند که مانند نجیب‌زادگان ثروتمند زندگی می‌کردند. هیثم همچنین یک خواهر ناتنی به نام جنیفر کن‌وی داشت که حاصل ازدواج اول و نافرجام پدرش با کارولین اسکات بود. او همچنین از نوادگان الطائر و جد دزموند مایلز است و دزموند با کمک آنیموس به مشاهده سرگذشت وی می‌پردازد. هرچند پدرش ادوارد چیزی در مورد اساسین بودن خود به پسرش نمی‌گفت ولی از همان کودکی به هیثم آموزش شمشیرزنی و مبارزه را یاد داد تا در زمان جوانی به محفل اساسین‌ها بپیوندد. ادوارد بدون درنظر گرفتن سختی کار از ۶ سالگی به او با شمشیر حقیقی آموزش شمشیرزنی می‌داد. او بیشتر دوران کودکی خود را در تنهایی گذراند و فقط با پیش‌خدمت خانه می‌توانست هم‌صحبت باشد. گرچه در ادامه به او اجازه داده شد تا با کودکانی که در نزدیکی درب خانه هستند نیز صحبت کند. در روز تولد هشت سالگی هیثم، خانواده او در بازگشت از تئاتر رویال به خانه مورد حمله گروهی از اوباش قرار گرفتند که به تسا حمله کردند و گردنبند قیمتی وی را دزدیدند. گرچه ادوارد این حمله را دفع کرد اما در این زمان رجینالد برچ (که خواستگار خواهر ناتنی هیثم و همچنین مدیر املاک ادوارد بود) قصد درگیری با این گروه را داشت ولی توسط ادوارد منصرف شد. ادوارد پس از جشن تولد از هیثم پرسید چه فکری می‌کند اگر دزدها آزاد باشند که هر کجا خواستند بروند؟ هیثم ابتدا گفت احساس انتقام‌جویی از دزدها می‌کند ولی در ادامه گفت فکر می‌کند بتواند آن‌ها را مورد عفو قرار دهد. پس از این ادوارد یک شمشیر فلزی کوچک به پسرش داد و گفت آن را در محفظه مخفی در اتاق بازی قرار می‌دهد و فقط با اجازه او می‌تواند از آن استفاده کند. از دست دادن پدر هیثم آموزش شمشیرزنی خود را همچنان زیرنظر پدرش ادامه می‌داد. رجینالد برچ در دوسال آینده به عنوان یک مدیر اموال و حسابدار مرتب در املاک کن‌وی در رفت و آمد بود و به عنوان یک گزینه مناسب برای جنیفر، دختر ادوارد مطرح شد؛ هرچند دختر از برچ خوشش نمی‌آمد. یک بار در همین سن ده سالگی، با هیثم در مورد آموزش شمشیرزنی‌اش هم‌صحبت شد و در میانه صحبت‌ها، هیثم از شمشیر فولادی پدرش سخن گفت که در یک محفظه مخفی در اتاق بازی قرار داشت. مدت کوتاهی پس از این، هیثم شاهد جدال لفظی شدید میان برچ و پدرش ادوارد در دفترش بود. پس از این صحبت برچ با عصبانیت اتاق را ترک کرد و به هیثم گفت فقط قصد داشته به ادوارد هشدار بدهد. ادوارد پس از این دو سرباز انگلیسی استخدام کرد تا از خانه حفاظت کنند. اندکی بعد در شب ۳ دسامبر ۱۷۳۵، ۵ مزدور به خانه ادوارد حمله کردند. ادوارد موفق شد یکی از آن‌ها را بکشد اما مهاجمان دیگر سر رسیده و درنهایت ادوارد را با فرو کردن خنجر در سینه‌اش کشتند. در طول این رویداد، هیثم پیش مادرش بود. پس از این مردوزان به آن‌ها حمله کردند و چشم مادرش را کور کردند. پس ازاینکه یکی از آن‌ها قصد کشتن هیثم را داشت، ناگهان برچ از راه رسید و آن مزدور را کشت. او گرچه هیثم را نجات داد ولی قادر نبود از آتش زدن خانه و ربوده شدن خواهر ناتنی هیثم یعنی جنیفر جلوگیری کند. تبدیل شدن به یک تمپلار هیثم ده ساله پس از این شاهد مراسم ترحیم‌های پی در پی تام، دایه، پیشخدمت‌ها و پدرش ادوارد بود. برچ در این زمان نزد هیثم رفت و شمشیر کوچکی که پدرش در تولد هدیه داده بود را به او داد و گفت آن را از زیر آوار خانه پیدا کرده است. او به هیثم گفت اینک وظیفه‌اش را به عنوان ملک‌دار خانوادگی و محافظ او ادامه می‌دهد و از او مراقبت خواهد کرد. او همچنین قول داد که برای پیدا کردن خواهرش جسیکا نیز سرتاسر اروپا را جستجو خواهد کرد و او را برخواهد گرداند. برچ در اینجا برای اولین بار بود که گفت جستجو را از طریق رابط‌هایش در محفل تمپلارها پیگیری خواهد کرد. پس از این، هیثم شیفته کار با یک شوالیه شد ولی از طرفی دوست داشت کنار مادرش بماند. ولی هیثم مادرش را در مراسم ترحیم ندیده بود و فکر می‌کرد در حدی مجروح بود که در آن شرکت نداشت. پس از این برچ نیز به هیثم گفت پس از حمله او نیز دیگر مادرش را ندیده است؛ برچ در ادامه گفت حتما این حمله تاثیر روانی زیادی روی مادرش گذاشته و تنها چیزی که مادرش خواهد خواست گرفتن انتقام از آن افراد است. پس از این هیثم به دیدن مادرش رفت و رفتار سرد او را به حساب درست بودن تحلیل برچ گذاشت. هیثم پس از این ملاقات گفت که قصد دارد لندن را ترک کند و به اروپا برود. یک شب قبل از سفر، هیثم از امیلی، پیش‌خدمت شنید که خواهرش وایولت که پیش‌خدمت خاندان برت‌ها بوده یک بار صدای جیغ کشیدن جنیفر را شنیده که در مورد یک خائن فریاد می‌زده است. روز بعد نیز یک مرد با لهجه مناطق غربی جنیفر را به سکوت تهدید کرده بود. امیلی در ادامه به هیثم گفت ممکن است خائن خود برچ باشد که هیثم بلافاصله رد کرد. هیثم خود پس از این ادامه داد که با این شواهد احتمال می‌دهد جک دیگ‌وید که خدمتکار خانه‌شان بود خیانتکار است چون در زمان حمله در عمارت حضور نداشت. برچ پس از این هیثم را به ادوارد برادوک معرفی کرد که یک تمپلار و افسر ارتش بریتانیا بود. او و برچ قصد داشتند کار جستجوی جنیفر در اروپا را پیگیری کنند. پس از بیان سوء ظن هیثم به جک دیگ‌وید، برادوک و برچ در این زمینه تحقیق کردند ولی به نظر او نیز گم شده بود؛ هرچند برادوک قول داد که به زودی دیگ‌وید را پیدا خوهد کرد. برای ۵ سال بعد هیثم و برچ در اروپا جستجوی جنیفر را ادامه دادند تا اینکه در نهایت فهمیدند احتمالا او به یک تاجر برده ترک فروخته شده است. در تمام این دوره در اروپا، هیثم آموزش شمشیرزنی را با برادوک پیگیری می‌کرد. وقوع جنگ جانشینی اتریش در سال ۱۷۴۰ باعث محدود شدن دایره تحقیق آن‌ها شد. پس از این برچ و برادوک یک قلعه در ترویس فرانسه خریدند تا برای مدتی در آن ساکن شوند. در اینجا برچ رسوم و باورهای تمپلارها را به هیثم آموزش داد. هیثم در این آموزش‌ها، آرامش در اخلاق را می‌دید، برخلاف باورهایی که از پدرش در ذهن داشت و او را با فلسفه پرسش‌گری آشنا کرده بود. هرچند هیثم در ادامه با ایده‌های مرتبط با تمدن اولیه که از برچ شنید موافق نبود و آن را خیالی می‌دانست. او سرانجام رسما در سال ۱۷۴۴ وارد محفل تمپلارها شد و اولین هدف او، کشتن یک تاجر حریص در لیورپول بود. پس از اینکه او یک هدف دیگر یعنی شاهزاده اتریش را کشت به عنوان یک قاتل حرفه‌ای در محفل تمپلارها شناخته شد. پیدا کردن قاتل پدر یافتن دیگ‌وید در سال ۱۷۴۷، هیثم یک خائن محفل تمپلارها به نام خوان ودومیر را در اسپانیا کشت و زورنال او را که مملو از تحقیقات روی میراث تمدن اولیه بود برای برچ آورد. او برای این کار به پراگ رفت، جایی که برچ جلسه‌ای با تمپلارها داشت. او همچنین در اینجا بود که خبر فوت شدن مادرش را شنید. او پس از این به لندن رفت و در مراسم مادرش شرکت کرد. او همچنین برخی از مستندات قدیمی خانوادگی را مطالعه کرد و فهمید که یکی از خدمتکاران عمارت یعنی بتی با دیگ‌وید در ارتباط بوده است. پس از این او بتی را پیدا و تعقیب کرد تا محل کار جدیدش را پیدا کند. او در ادامه از بتی بازجویی کرد و پرسید که دیگ‌وید کجا است. بتی در پاسخ گفت آخرین باری که او را دید، مردی با لهجه غربی او را تهدید می‌کرد، مردی که در ادامه بچه‌های او را نیز تهدید کرد. او گرچه وانمود کرد که از دیگ‌وید چیزی نمی‌داند ولی با تحقیق بیشتر هیثم روی نامه‌ها متوجه شد دیگ‌وید اکنون در جنوب غرب آلمان ساکن است. برچ و هیثم دو هفته بعد در محل مورد نظر بودند و در آنجا از یک مغازه‌دار در مورد دیگ‌وید سوال کردند. مغازه‌دار اما پس از اینکه در دادن اطلاعات دیگ‌وید اکراه نشان داد با تهدید هیثم مواجه شد. او گفت اگر فاش نکند بچه‌هایش را خواهد کشت. به این ترتیب او مجبور شد موقعیت دیگ‌وید را لو دهد و همچنی گفت دو سرباز انگلیسی نیز به دنبال دیگ‌وید بودند. پس از این برچ و هیثم به کابین ۱۵ در پانزده کیلومتری شمال محل اسب تاختند. در میانه راه آن‌ها یکی از سربازان را دیدند که در حال برگشتن بود. هیثم در ادامه راه بود که به خاطرش آمد گوش سرباز درحال برگشت شبیه مشخصاتی بود که از رباینده جنیفر یادداشت کرده بود. آن‌ها درنهایت دیگ‌وید را پیدا کردند که درحال شکنجه توسط سرباز دوم بود. هیثم سرباز را تا داخل جنگل دنبال کرد و درنهایت او را به دام انداخت. پس از این هیثم سرباز را روی زمین انداخت و با خنجر در کلیه‌اش فرو کرد. سرباز دراین لحظه به هیثم گفت که پدرش ادوارد یک اساسین بوده و برای چیزی که دراختیار داشت کشته شده بود. او پس از گفتن این حرف‌ها و قبل از اینکه چیز بیشتری را روشن کند مرد. هیثم در ادامه از مدارک سرباز متوجه شد که او سرباز ادوارد برادوک است. او سپس به کابین بازگشت و این اطلاعات را به برچ داد. برچ نیز به هیثم گفت دیگ‌وید در اثر جراحاتی که برداشته بود اینک مرده است. با توجه به اینکه هیثم فهمیده بود سرباز در هنگ برادوک خدمت می‌کرده، به دنبال سرباز گوش تیز اول به سمت اردوگاه برادوک در جمهوری هلند رفت. کار با برادوک پس از یک روز سوارکاری، هیثم سرباز اول را پیدا و با او به مبارزه پرداخت تا اینکه سربازان انگلیسی وارد ماجرا شدند و هر دو را نقش بر زمین کردند. هیثم پس از این به هوش آمد و متوجه طناب دور گردنش شد. او همچنین سرباز دیگر را دید که به گردن او نیز طناب بود و در اینجا بود که متوجه شد این شخص، سرباز گوش تیزی نبوده که در پی اش بود و اشتباها با او وارد درگیری شده بود. هیثم پس از این خود را از طناب دار نجات داد ولی نتوانست همین کار را برای سرباز دیگر کند و او اعدام گردید. برادوک پس از این به هیثم گفت نام سرباز تام اسمیت بوده و اطلاع نداشته که او یکی از آدم‌ربایان جنیفر بوده است. برادوک در ادامه به هیثم اجازه داد در مورد مسائلی که می‌خواهد در اردوگاه به تحقیق بپردازد ولی از همچنین درخواست کرد که تمپلارهای زیرنظرش را برای جنگ فرانسه در اختیار برادوک بگذارد. پس از این هیثم به انگلیسی‌ها در تسخیر آپ زوم کمک کرد. پس از این و در بازگشت از طریق کشتی، یک مرد به برادوک گفت اگر ممکن است اجازه دهند او و خانواده‌اش نیز روی کشتی سوار شوند و همراهشان بیایند. هیثم گفت اشکلی ندارد و می‌توانند از اتاق او استفاده کنند اما برادوک نپذیرفت. مرد پس از این برادوک را ترسو خطاب کرد که باعث عصبانیت شدید برادوک شد. او دستور داد تا جلادش سر مرد و خانواده‌اش و حتی نوزادش را قطع کند. هیثم هرچه می‌گذشت بیشتر و بیشتر با وحشی‌گری‌ها و بی‌رحمی‌های برادوک آشنا می‌شد تا جایی که یک بار اشاره کرد به نظرش او محفل را ترک کرده است. در این میان هیثم با جیم هولدن دوست شد که با تام اسمیت رابطه برادری داشت و اطلاعاتی از او به هیثم داد. او به هیثم گفت اسمیت برای این اعدام شد که در جزء حلقه داخلی و مورد اعتماد برادوک بود و نگران سرنوشت هیثم نیز بود. او گفت برادوک یک دشمن است و برای روشن نشدن حقایق اسمیت را کشته است. هیثم پس از این به هولدن گفت از ارتش خارج شود و با عنوان "gentleman's gentleman" نقش راننده کالسکه او را بازی کند. به این ترتیب می‌توانستند بدون شناسایی و مورد شک واقع شدن با یکدیگر در مورد پرونده مفقود شدن جنیفر همکاری کنند. جستجوی یک انبار بازیابی یک کدشکن در سال ۱۷۵۳، هیثم ماموریتی دریافت کرد که در آن باید یک شورشی به نام لوسیو آلبرتین را از جزیره کورسک می‌ربود. آلبرتین یک کدشکن بود و یک اساسین به نام میکو از وی حفاظت می‌کرد. در کورسک و درجستجوی آلبرتین، هیثم وارد اردوگاهی شد که میکو و کدشکن در آن حضور داشتند. این اردوگاه اما مورد حمله سربازان جنوا قرار گرفت. در اینزمان میکو در حالی که کنار دیگر شورشیان بود از لوسیو خواست خود را به سرعت در یکی از انبارها مخفی کند. پس از مدتی نبرد هیثم کن‌وی به اردوگاه نفوذ کرد و لوسیو را ربود. درگیری نیز به نفع جنوایی‌ها به پایان رسید و میکو دستگیر شد. تمپلار ماموریت خود را با بی‌هوش کردن و انتقال لوسیو به انجام رساند و مدتی بعد نیز میکو پس از نجات از موضوع مطلع شد. او در ادامه هیثم را پیدا و با خنجر پنهان به او حمله کرد. هیثم در مبارزه اول با شمشیر شکست خورد و در حالی که میکو قصد کشتن او را داشت، هیثم از خنجر پنهان خود استفاده کرد. میکو از دیدن این حنجر پنهان در دست یک تمپلار تعجب کرد و در ادامه درگیری به سود تمپلار تمام شد. میکو از ارتفاع سقوط کرد ولی با گرفتن یک طناب خود را نجات داد. درحالی که او از طناب بالا می‌امد، هیثم متوجه شد و او را تهدید کرد که بهتر است فرار کند در غیر این صورت طناب را قطع خواهد کرد. اساسین پذیرفت ولی هیثم اطمینان داد که بار دیگر با هم ملاقات خواهند کرد و در آن زمان یکی کشته خواهد شد. هیثم پس از این لوسیو را نزد برچ برد. برچ در ادامه از مادر لوسیو استفاده کرد و با تهدید جان او از لوسیو خواست اسنادی را برای وی رمزگشایی کند. پس از این هیثم به برچ در مورد شرایط نگه‌داری از لوسیو و مادرش مونیکا در قصر اعتراض کرد. برچ این دو را زنجیر شده درانبار نگه‌داری می‌کرد ولی به هیثم گفت به محض رمزگشایی آزاد خواهند شد. دزدیدن طلسم معبد یک سال بعد در سال ۱۷۵۴، هیثم قصد رفتن به تئاتر رویال در لندن را داشت تا نمایش The Beggar's Opera را تماشا کند. هدف اصلی او اما چیز دیگری بود و قصد به دست آوردن طلسم پیشرو را داشت که طبق اطلاعات در اختیار یک عضو محفل اساسین‌ها بود. هیثم ظن این را داشت که این حامی همان میکو باشد. هیثم پس از این با هولدن به ورودی تئاتر رفت ولی بدون او وارد ساختمان شد. هیثم پس از ورود به سالن کنار رجینالد برچ نشست. برچ به هیثم گفت خوشحال است جان گی مجددا این اجرا را در تئاتر انجام می‌دهد. او سپس به هیثم گفت طلسم پیشرو را در میان جمعیت پیدا کند. هیثم با کمک دید عقابی خود، میکو را پیدا کرد که در طبقه بالایی سالن حضور داشت. او خود را به میکو رساند و پس از کشتن وی، حلقه را از گردنش برداشت و به سرعت از آنجا خارج شد. پس از این، هیثم به مقر تمپلارها بازگشت و حلقه اسرارآمیز را به برچ نشان داد. برچ به هیثم گفت که این حلقه کلیدی برای باز کردن معبد بزرگ است. او سپس هیثم را مامور کرد تا به قاره جدید و شهر بوستون برود و محل این معبد را پیدا کند و در ادامه، پایگاهی برای تمپلارها در کلونی‌نشین‌ها تاسیس کند. به این ترتیب هیثم برای اجرای این ماموریت، سفر طولانی خود به قاره جدید را با کشتی پراویدنس آغاز کرد. مسافر پراویدنس در روز دوم مسافرت به قاره جدید، هیثم پس از ایجاد مزاحمت توسط دو نفر به نام‌های هکتور گریوز و آقای کویل با آن‌ها درگیر شد. او به سادگی این دو را شکست داد و از ترفند چاقو نیز برعلیه خودشان استفاده کرد. به هرحال او دنبال دردسر نبود و پس از رسیدن کاپیتان کشتی، ساموئل اسمایت از رفتار این دو شکایت کرد. او سپس همراه با کاپتان به اتاقش رفت تا در رابطه با درگیری توضیح دهد. در اینجا کاپتان گفت به نظر می‌رسد برخی در کشتی قصد شورش دارند و درگیری پیش آمده باعث شد که فکر کند این لحظه فرا رسیده. او سپس از هیثم خواست در مورد شورشی‌ها تحقیق کند که با موافقت هیثم مواجه شد. هیثم پس از این، زمان خود را به مطالعه کپی از نسخه ترجمه شده ژورنال ودومیر گذراند و رفته رفته نظرش در مورد خیالی بودن میراث تمدن اولیه تغییر کرد و مانند برچ مشتاق این موضوعات شد. در روز ۲۸ سفر، او با کاپتان که همچنان نگران شورشی بود مواجه شد. او سپس پس از صحبت با آشپز و دکتر در مورد شخصی که رفتار عجیبی داشته باشد به نام جیمز فایرودر رسید. او سپس جیمز را بالای عرشه پیدا کرد که خیلی آرام و عادی بود و فقط گفت کمی حالش بد است. هیثم در همین لحظه صدای افتادن چیزی در آب را شنید. او سپس به طبقه زیر عرشه رفت و بشکه رنگ شده‌ای را دید که به آب انداخته بودند. پنج روز بعد هیثم با کاپتان در مورد انداخته شدن روزانه بشکه‌های رنگ شده به آب صحبت کرد و اینکه نتوانسته شخص را پیدا کند. او گفت حتما این نشانه برای کشتی است که در پی آن‌ها است. تنها چند ثانیه بعد کشتی مورد حمله قرار گرفت و کاپتان با جدیت تمام به هیثم گفت به طبقه پایین عرشه برود. او پس از این در را از بالا قفل کرد و خدمه با کشتی دشمن به نبرد پرداختند. هیثم در اینجا بود که با لوئیس میلز مواجه شد. میلز وفاداری خود به محفل رقیب را فاش کرد و اینکه محفل پس از کشته شدن میکو او را مامور تعقیب هیثم کرده‌اند. او سپس از هیثم خواست خودش را با افتخار تسلیم کند تا از جانش بگذرد. با این حال هیثم گفت اگر بحث افتخار است یک شمشیر به او بدهد تا مبارزه منصفانه‌ای انجام دهند. میلز به این خواسته احترام گذاشت و شمشیری در اختیار هیثم گذاشت. این دو در ادامه دوئل کردند که در این مبارزه، هیثم با تجربه بالای خود به راحتی میلز را شکست داد و او را کشت. پس از پایان جنگ دریایی، هیثم روی عرشه رفت و از کاپتان خواست به او اجازه دهد در این طوفان به خدمه کمک کند. او پس از این گره طناب‌های عرشه و دکل‌ها را محکم کرد و مانع از تاثیر بیشتر طوفان روی کشتی شد، او همچنین یکی از افراد خدمه را که روی دکل گیر کرده بود را نجات داد. در روز هفتاد و دوم سفر، پراویدنس به نزدیکی بندر بوستون رسید و کاپتان به هیثم گفت می‌تواند روی دکل برود و منظره را تماشا کند. اندکی بعد پراویدنس در بندر بوستون پهلو گرفت و هیثم پس از پیاده شدن از کشتی بلافاصله با چارلز لی مواجه گردید. لی با محفل در بریتانیا در ارتباط بود و انتظار ورود هیثم را می‌کشید. پس از این لی هیثم را در یک تور کوتاه با بوستون آشنا کرد. در جریان این تور، هیثم با بنجامین فرانکلین مواجه شد. فرانکلین در مورد ربوده شدن آلماناک جلد اول با هیثم صحبت کرد و گفت اگر در پیدا کردن آن کمک کند پاداشش را به او خواهد داد. هیثم پذیرفت و گفت اگر درتوانش بود در این زمینه کمک خواهد کرد. فرانکلین پس از این گفت هیثم حتما یک تازه‌وارد به شهر بوستون است که حاضر شده به او کمک کند چون در این روزها اصولا کم‌تر کسی حاضر به انجام هرگونه کمکی می‌شود. هیثم و لی پس از این به مسافرخانه گرین دراگون رفتند و با ویلیام جانسون ملاقات کردند. جمع‌آوری تمپلارهای مستعمره‌نشین از این پس هیثم به عنوان استاد اعظم به برپا کردن هسته اولیه محفل در قاره جدید می‌پردازد. ویلیام جانسون نخستین کسی بود که در گرین دراگون حضور داشت. او از نفوذ بالایی در میان بومیان سرخ‌پوست برخوردار بود و چنین نفوذی برای پیدا کردن معبد ضروری بود. با این حال جانسون پس از صحبت گفت تعدادی از صفحات تحقیقش پیرامون بومیان به سرقت رفته و ابتدا بایستی آن‌ها را برگرداند. به توصیه جانسون، لی و هیثم با توماس هیکی صحبت کرده و به اتفاق هم به دنبال این اسناد رفتند. این سه نیز در ادامه به مخفیگاه راهزنان نفوذ و تحقیقات را به دست آوردند و به مسافرخانه گرین دراگون؛ محل اجتماع تمپلارها برگشتند. در گرین دراگون، ویلیام جانسون پس از دریافت تحقیقاتش متوجه شد که همچنان بن‌بست وجود دارد و برای مشخص شدن موقعیت معبد بایستی اعتماد قبیله سرخ‌پوست Kanien'kehá:ka جلب شود. هیکی پیشنهاد داد که سیلاس تاچر باید از میان برداشته شود؛ تاچر یک برده‌دار بود که سرخ‌پوستان آن قبیله را به بردگی می‌گرفت و یا بی‌رحمانه آن‌ها را می‌کشت. هیثم پس از این همراه با لی به ملاقات بنجامین چرچ رفتند که در فهرست نفراتی بود که باید در محفل گردهم می‌آمدند. هیثم و چارلز لی پس از این به خانه وی رفتند اما کسی پاسخگو نبود. درخالی که هیثم به فکر فرو رفته بود، لی درب خانه را شکست و با زور وارد شد. هیثم که از این واکنش لی متعجب شده اول قصد داشت چیزی بگوید ولی بعد پشیمان شد. این دو خانه را به هم ریخته دیدند و متوجه ربوده شدن چرچ شدند. هیثم پس از این گفت باید به جستجو پرداخت و بعد عکس چرچ را از روی دیوار برداشت و به لی داد تا به سطح شهر برود و از مردم در باره او سوال کند. هیثم خودش نیز از طریق استراق سمع نگهبانان در جستجو به لی کمک کرد. پس از مدتی جستجو آن‌ها درنهایت انباری را که در نزدیکی اسکله بود را به عنوان محل نگهداری از چرچ پیدا و به آرامی به آن نفوذ کردند. در این محل سیلاس تاچر و دستیارش مشغول شکنجه چرچ بودند و از او طلب پول می‌کردند. به هرحال پس از اینکه چرچ در وضع شکنجه نیز درخواست تاچر را رد کرد، تاچر به دستیار شخصی‌اش "کاتر" دستور داد وی را بیشتر شکنجه دهد. در حالی که کاتر بینی چرچ را با چاقو می‌برید، تاچر از صحنه منزجر شد و آنجا را ترک کرد. بلافاصله پس از این، هیثم و چارلز لی خود را وارد ماجرا کرده و با کشتن کاتر و دیگر نگهبانان، چرچ را آزاد کردند. به این ترتیب تمپلارها با آزاد کردن چرچ، او را به مسافرخانه گرین دراگون که محل ملاقاتشان بود بردند. در این مسافرخانه، چرچ از هیثم و دیگر تمپلارها تشکر کرد و اطلاعات سیلاس تاچر را به عنوان تاجر بردگان سرخ‌پوست به آن‌ها داد. هیثم برای وارد کردن نفر بعدی فهرست، همراه با چارلز لی به کاپزهیل بتری در نزدیکی اسکله بوستون رفت. در اینجا جان پیتکرن وارد شهر شده بود تا به سایر تمپلارها ملحق شود ولی توسط یک دوست قدیمی، یعنی ادوارد برادوک متوقف شده بود. برادوک به عنوان یک تمپلار پیتکرن را می‌شناخت ولی با این حال او را به خاطر حضور غیرمجاز در مستعمرات به جرم خیانت دستگیر کرده بود. در این زمان هیثم و چارلز خود را به محل رساندند و از برداوک خواستند تا پیتکرن را آزاد کند. برادوک گفت به سختی راضی شده تا لی به هیثم ملحق شود و این بار اجازه نمی‌دهد پیتکرن نیز به همین شکل از اردوگاه خارج شود. هیثم و لی پس از این آنجا را ترک کردند ولی مجبور به کشیدن نقشه دیگری شدند. چارلز لی پس از عصبانی کردن برادوک با پرتاب سنگ، او را به دنبال خود به کوچه پشتی کشاند و در این محل، هیثم و لی پس از درگیری کوتاه با سربازان و برادوک، درنهیت پیتکرن را از دست برادوک آزاد کردند. پس از این هیثم، لی و پیتکرن به مسافرخانه گرین دراگون رفتند. همه تمپلارهای نام برده شده در فهرست، اینک در گرین دراگون جمع شده بودند و آماده اجرای نخستین نقشه، یعنی آزاد کردن بردگان سرخ‌پوست از اردوگاه سیلاس تاچر بودند. با نقشه هیثم، تمپلارها پس از این موقعیت یک کالسکه برده‌ها را پیدا و در کمین آن منتظر ماندند. در موقعیتی مناسب، هیثم دستور حمله داد و تمپلارها پس از کشتن سربازان و پوشیدن لباس آن‌ها، خودشان کالسکه را هدایت کردند. هیثم در اینجا به یک زن بومی برده که جلوی کالسکه نشسته بود گفت که قصد کمک دارند. زن در پاسخ گفت پس چزا آزادشان نمی‌کند که هیثم در پاسخ گفت باید تا زمان رد شدن از دروازه اصلی شهر همچنان در قفس باقی بمانند. در ادامه مسیر، تمپلارها از کالسکه دفاع کردند تا اینکه به نزدیکی دروازه شهر رسیدند؛ جایی که تاچر و سربازانش بردگان را در اردوگاهی نگه‌داری می‌کردند. هدف هیثم نجات بردگان و به دست آوردن اعتماد سرخ‌پوستان بود. هیثم پس از این با توجه به داشتن یونیفرم کت‌قرمزها به راحتی وارد ردوگاه شد و بردگان را نجات داد. در ادامه تاچر متوجه فرار تمپلارها شد و به سربازانش دستور داد تا جستجو را شروع کنند. در این زمان، درگیری تمپلارها با افراد تاچر شروع شد. هیثم پس از این خودش با تاچر روبه‌رو شد و وی را شکست داد اما از کشتن وی صرف‌نظر کرد، اما به بنجامین چرچ فرصت کشتن تاچر را داد که چرچ نیز بدون درنگ با یک تپانچه تاچر را کشت. با مرگ تاچر، سرخ‌پوستان آزاد شدند و زن بومی و دیگر سرخ‌پوستان از اردوگاه به سمت قبایل خود رفتند. در این زمان آن زن از دور هیثم را دید و در قدردانی از هیثم برای این کارش به او لبخند زد. هیثم که اینک می‌دانست این کار در خاطر بومیان خواهد ماند از دیگر تمپلارها خواست تا زمان مناسب صبر کنند. اتحاد با کانیت‌زیو شش ماه پس از رویداد آزاد شدن بردگان بومی، هیثم با این سرنخ، زنی بومی که می‌تواند انگلیسی صحبت کند از تمپلارها خواست تا او را پیدا کنند. چارلز لی در این زمان مسوولیت پیدا کردن زن را برعهده داشت و سرانجام نیز به هیثم گفت که این زن به تازگی در نزدیکی لکزینگستون دیده شده است. هیثم و لی پس از این به محل رفتند و به جستجوی نزدیک‌تری پرداختند تا اینکه زن را در نزدیکی یک کمپ کوچک جنگلی پیدا کردند. زن بومی در این زمان با مهارتی اعجاب انگیز از روی درختان و شاخه‌ها فرار کرد و هیثم از پایین مسیر برفی و سختی را برای تعقیبش گذراند. پس از یک تعقیب و گریز پرماجرا و مواجهه هیثم با گرگ‌ها، زن درنهایت از فرار دست کشید و با هیثم رو در رو شد. هیثم در این زمان گفت که باید او را بشناسد و باید بداند که او دشمنش محسوب نمی‌شود. او سپس خود را معرفی کرد و زن نیز خود را کانیت‌زیو معرفی کرد. زن گرچه گفت چهره‌اش آشنا است ولی نمی‌خواهد با او ضحبت کند، تا اینکه هیثم طلسم معبد را به زن نشان داد و گفت برای این به دیدنش آمده است. زیو پس از این پرسید که این طلسم را چگونه به دست آورده است و اینکه علامت‌هایش را قبلا دیده است. هیثم برای جلب اعتماد زیو پیشنهاد داد که می‌تواند در کشتن برادوک به او و قبیله‌اش کمک کند. زیو گرچه پیشنهاد را پذیرفت ولی همچنان نسبت به او اعتماد لازم را نداشت. این دو سپس به مسافرخانه‌ای در کنکورد رفتند؛ جایی که هیثم برای به دست آوردن اطلاعات از برادوک مخفیانه صحبت چند سرباز را استراق سمع کرد. هیثم پس از اینکه متوجه شد برای پیدا کردن برادوک باید به فورت سنت-متیو برود تصمیم گرفت مسافرخانه را ترک کند. در حالی که این دو درحال خروج بودند توسط سربازان متوقف شدند. هیثم پس از درگیری کوتاه با سربازان و شکست دادن آن‌ها از مسافرخانه بیرون رفت و با زیو صحبت کرد. در این زمان زیو با یک پارچه و الکل به زخم روی صورت هیثم رسیدگی کرد. هیثم پس از این به زیو گفت لازم به این کار نیست ولی در هر صورت ممنون است. زیو پس از این آنجا را ترک کرد و گفت در نزدیکی اردوگاه او را خواهد دید. پس از این رویداد هیثم زیو را در خارج از فورت سنت-متیو دبد. هیثم در ادامه به قلعه نفوذ کرد و موفق شد نقشه حرکت نیروهای برادوک را پیدا کند. در این محل، هیثم همچنین صحبت‌های جورج واشنگتن و جان فریسر را استراغ سمع کرد که در آن از بی‌کفایتی شدید برادوک در فرماندهی انگلیسی‌ها در جنگ فرانسه و سرخ‌پوستان صحبت می‌کردند. هیثم به هرحال از دژ خارج شد و موضوع را به زیو اطلاع داد. اینک که آن‌ها می‌دانستند در چه تاریخی و از چه مسیری برادوک و نیروهایش راهپیمایی می‌کنند به جمع‌آوری نیرو و تعیین محل حمله پرداختند. راهپیمایی برادوک در جولای ۱۷۵۵، هیثم با لباس سربازان بریتانیایی با زیو به همراه متحدان بومی که جلب کرده بود ملاقات کرد. پس از این هیثم با توجه به داشتن لباس سربازان به آرامی نزدیک برادوک شد و با نشانه‌گیری تپانچه‌ای به او، وانمود کرد که قصد کشتن وی را دارد. در همین حالت، برادوک و هیثم در کنار یکدیگر حرکت کردند تا اینکه تمپلارهای متحد هیثم و همچنین سرخ‌پوستان پس از این با سربازان انگلیسی درگیر شدند که باعث فرار برادوک شد. هیثم نیز پس از این به تعقیب برادوک پرداخت ولی درست سر بزنگاه توسط جورج واشنگتن متوقف شد. به فاصله کوتاهی زیو واشینگتون را خلع سلاح کرد و فرصتی به هیثم داد تا به تعقیب برادوک ادامه دهد. به این ترتیب پس از یک تعقیب و گریز دیگر، راهی برای فرار برای برادوک باقی نماند و هیثم او را با خنجر پنهان کشت. هیثم پس از این حلقه تمپلار را از انگشت برادوک خارج کرد. در آخرین صحبت‌ها، هیثم گفت باید بداند که کشته شدنش به دلایل شخصی نبوده ولی بلافاصله گفت که شاید کمی هم این کار به دلایل شخصی بوده است. اینک که هیثم به قول خود وفا کرده بود، نوبت زیو بود که معبد مقدس بومیان را به هیثم نشان دهد. هیثم پس از رسیدن به ورودی معبد از طلسم خود برای باز کردن درب آن استفاده کرد ولی متاسفانه برای او، این درب توسط این طلسم باز نمی‌شد. او که اینک به بن‌بست خورده بود دچار حالت ناامیدی شد. زیو پس از این در مورد نقاشی‌های روی دیوار توضیح داد و سعی کرد هیثم را خوشحال کند. پس این روز، این دو که به یکدیگر علاقمند شده بودند باز هم همدیگر را ملاقات کردند. هیثم پس از این به مسافرخانه گرین دراگون برگشت و پس از وارد کردن رسمی چارلز لی به محفل، به او، چرچ و سایر تمپلارها گفت که ماموریت ورود به معبد تمدن اولیه شکست خورد و اکنون تمپلارها هدف جدید را دنبال می‌کنند. ایجاد یک پایگاه دائمی و قوی برای محفل در مستعمرات سیزده‌گانه. مدتی بعد، زیو فهمید که برادوک در جریان حمله هیثم کشته نشده بلکه صرفا هیثم او را مجروح کرده بود. یک ماه پس از حمله لی به هیثم اطلاع داد که برادوک براثر همین جراحت کشته شده و جسدش نیز توسط واشینگتن به خاک سپرده شده است. با این حال زیو با این تحلیل که هیثم او را بازی داده است از او شدیدا خشمگین شد و به او گفت که ترکش کند و هیچ وقت نیز به دیدنش نیاید. زیو البته چند ماه بعد پسری به دنیا آورد که حاصل ارتباط کوتاهش با هیثم در این دوره بود. پیدا کردن جنیفر به سوی امپراتوری عثمانی در سال ۱۷۵۷ درحالی که هیثم در مستعمرات سیزده‌گانه در حال گسترش محفل تمپلارها بود، جیم هولدن موفق شده بود در ردیابی خواهر مفقود شده هیثم،جنی به قصر اعظم در دمشق برسد. او متوجه شده بود جنی در گذشته به عنوان صیغه سلطان عثمانی در کاخ توپ‌قاپی استانبول بوده و اینک که سنش بالا رفته بود او را برای خدمت به کاخ اعظم دمشق فرستاده بودند. پس از این هولدن نامه‌ای به هیثم فرستاد و همین باعث بازگشت هیثم به لندن شد. در لندن هیثم با برچ ملاقات کرد و از آنجایی که دیگر اعتمادی به او نداشت گفت کار گسترش محفل به خوبی پیش می‌رود و همچنان درحال جستجو برای پیدا کردن معبد هستند. او در ادامه گفت در تحقیقات به نشانه‌های یک معبد جدید در منطقه خاورمیانه پی برده‌اند که باید حتما خودش برای ادامه کار به آنجا برود. هیثم و هولدن در ادامه و برای دو سال بعد ابتدا به کاخ توپ‌قاپی استانبول و پس از آگاهی از حقیقت به دمشق رفتند. این دو برای نفوذ به کاخ تصمیم گرفتند تحت پوشش "خواجه" وارد قصر شده و جنی را پیدا کنند؛ هیثم و هولدن موفق بودند با این حال اندکی بعد نگهبانان آن‌ها را پیدا کردند. به عنوان نتیجه هولدن تصممیم گرفت خود را قربانی کند تا هیثم و جنی بتوانند فرار کنند. گرچه این دو فرار کردند ولی نگهبانان جیم را نکشتند. آن‌ها جیم را به صومعه ابوقبره در مصر فرستادند و او را خواجه کردند. کوتاه مدتی پس از این و در سپتامبر همین سال، هیثم موفق شد هولدن را در صومعه پیدا کند؛ درحالی که خواجه شده بود و آسیب جدی دیده بود، او را تا گردن در خاک داغ مدفون کرده بودند. پس از یک درگیری هیثم جیم را از خاک بیرون کشید و پس از آتش زدن صومعه و همه افراد آن، جیمز را به کلبه امنی برد. در این کلبه هیثم و جنی برای چند هفته بعد از هولدن مراقبت کردند تا جراحاتش التیام پیدا کند. انتقام به نام پدر در طول دوره درمان جیم، جنیفر همه حقایق را در مورد مرگ پدرشان ادوارد روشن کرد. او گفت کسی که پدرشان ادوارد را کشت، دستور آتش زدن خانه را داد و خودش را نیز رای بردگی به ترک‌ها فروخته بود رجینالد برچ بوده است. او گفت چرچ برای به دست آوردن ژورنال پدرشان به خانواده نزدیک شده بود و درنهایت با این توطئه به هدفش نیز رسید. هیثم دراینجا بود که متوجه شد ژورنالی که پس از ربوده شدن بازپس گرفت و برایش مجبور به آدم کشی شد و کدشکن ژورنال که برای پیدا کردنش مجبور به آدم‌کشی شد همان ژورنالی پدرش بوده است. او که شدیدا عصبانی بود و از اینکه این همه سال توسط برچ به بازی گرفته شده خشمگین بود به تنها چیزی که فکر می‌کرد انتقام از او بود. چنین حسی به همین نسبت در جنیفر و همچنین جیم هولدن نیز وجود داشت. این سه اینک تصمیم گرفتند برای انتقام به فرانسه بروند. جایی که برچ در قلعه شخصی خود اقامت داشت. هیثم پس از این به تمپلارهای تحت فرمان خود دستور حمله به قصر برچ را داد و خود، خواهرش و جیم نیز در این درگیری حضور داشتند. برچ پس از مواجهه با هیثم و خواهرش، تلاش کرد اقدامات خود را توجیه کند. او گفت که همه کارهایی که انجام شده برای هدفی والاتر بوده است. هیثم برچ را به دلیل تبدیل کردن او به یک تمپلار از طریق دروغ و فریب‌کاری مواخذه کرد. در این زمان جنیفر به برچ حمله کرد و در نهایت با هل دادن او به یک در باعث مرگ وی شد، زیرا هیثم یک شمشیر در این در گذاشته بود تا در اثر برخورد باعث مرگ برچ شود. پس از مرگ برچ، جیم چند زندانی از جمله لوسیو و مونیکا آلبرتین را از زندان آزاد کرد. هیثم از این افراد به خاطر زندانی شدنشان توسط استاد اعظم معذرت خواهی کرد و گفت که برچ اینک مرده و آن‌ها آزاد هستند. در این زمان لوسیو که قبلا توسط هیثم ربوده شده بود ناگهان با یک چاقو به سینه هیثم زد و همراه با مادرش از آنجا فرار کرد. جیم و جنیفر برای چند ماه بعد از هیثم پرستاری کردند تا سلامتی خود را بازیابد. اندکی پس از این، جیم در ۲۸ ژانویه بدون اطلاع قبلی دست به خودکشی زد. او در نامه‌ای جراحات و اتفاقاتی که در صومعه ابوقبره برایش اتفاق افتاد را دلیل خودکشی نوشته بود. پس از دفن هولدن، جنیفر برای ادامه زندگی به زادگاهش لندن رفت و هیثم نیز به مستعمرات بارگشت. این دو پس از این با نامه با یکدیگر ارتباط داشتند. جستجو برای معابد دیگر هیثم در سال ۱۷۵۸ به مستعمرات رسید و یک قطعه زمین در ویرجینیا خریداری کرد. او این محل را برای تشکیل پایگاه محفل درنظر گرفته بود. پس از این او به نیویورک رفت و مراسم ورود شی پاتریک کورماک را به محفل تمپلارها انجام داد. ورود شی اندکی پس از مرگ یکی از تمپلارهای بانفوذ یعنی جورج مونرو بود. درحقیقت سفارش مونرو پیش از مرگش به هیثم بود که در وارد کردن شی به محفل ترغیب ایجاد کرد. مونرو گفته بود او می‌تواند به یک دارایی باارزش در محفل تبدیل شود. شی کورماک به هیثم گفت که او معتقد است اساسین‌ها قصد ندارند از تکه‌های پیشدادی به عنوان سلاح استفاده کنند اما اعتقاد افراطی آن‌ها به رهبری آکیلیز داون‌پورت در جمع‌آوری این اشیا، فقط به منظور دور نگه داشتن از دست تمپلارها باعث ایجاد فجایعی بزرگ‌تر مانند زلزله شده است. او به هیثم گفت که تصمیم دارد محفل اساسین‌ها، یعنی هم‌پیمانان سابق خود را نابود کند. این صحبت‌ها باعث متقاعد شدن هیثم برای کار با شی کورماک شد. اینک با وجود شی، هیثم به نابود شدن محفل اساسین‌ها و همچنین پیدا کردن دیگر معابد و آثار بازمانده از تمدن اولیه، از جمله دست‌نوشته‌های ووینیچ و جعبه پیشرو امیدوار بود. نبرد لوئیزبورگ در ژوئن ۱۷۵۸، هیثم از ناخدای نیروی دریایی بریتانیا یعنی جیمز کوک خواست تا در نبرد لوئیزبورگ به شی کورماک در نبرد دریایی علیه فرانسوی‌ها کمک کند. این از این جهت مهم بود که فرانسوی‌ها حامی اساسین‌ها بودند و پیروزی در جنگ می‌توانست یک نقطه عطف باشد. در جریان این نبرد دریایی هیثم شی کورماک را همراهی می‌کرد؛ در حالی که دستیار اول شی روی عرشه کریستوفر گیست بود و پشتیبانی جیمز کوک با کشتی HMS Pembroke را نیز داشتند. در طول جنگ، ادواله که یک اساسین بود با کشتی بریگ خود به فرانسوی‌ها کمک می‌کرد. ادواله در جوانی دسیتار اول پدر هیثم روی کشتی جک‌داو بود. در ادامه تعداد کشتی‌های فرانسوی بیشتر بود و مدام درحال ریختن آتش و توپ روی کشتی‌های انگلیسی بودند. به توصیه گیست، شی در این زمان تمرکز خود را روی کشتی‌های آتشین گذاشت تا اینکه پس از ورود کشتی‌های پشتیبان انگلیسی، فرانسوی‌ها محل را ترک کردند. کشتن ادواله ظاهر شدن ادواله در جنگ با توجه به اینکه اسطوره اساسین‌ها شناخته می‌شد باعث شد تا به یک هدف مهم برای تمپلارها تبدیل شود. هیثم، لی و سایر تمپلارها با کمکی از جانب ناخدا کوک محل کنونی ادواله را در یک قلعه فرانسوی به دست آوردند. پس از رسیدن به محل، ادواله با کشتی فرار کرد ولی بی‌مهابا توسط شی و کشتی‌اش موریگان تعقیب شد. درنهایت ادواله به موریگان حمله کرد اما قادر به شکست شی نشد و در بندر Vieille Carrière پهلو گرفت؛ جایی که آماده آخرین مقاومتش در برابر تمپلارها شد. پس از این موریگان نیز در آنجا پهلو گرفت و هیثم شخصا با شی در پیدا کردن ادواله همراه شد. او پیشنهاد داد که باید ادواله را گمراه کرد تا به وی نزدیک شد. پس از این هیثم با ادواله از دور مواجه شد. ادواله به هیثم گفت پدرش حتما از خودش شرم خواهد کرد وقتی ببیند پسرش در راه تمپلارها حرکت می‌کند. هیثم در پاسخ به شوخی گفت نمی‌دانسته که پدرش ممکن است احساس شرمی داشته باشد زمانی که پسرش خود راهش را اتخاب کرده است. این صحبت‌ها باعث شد تا همان طور که هیثم انتظار داشت، فرصتی ایده‌آل برای شی کورماک باشد. شی از این حواس پرتی ادواله استفاده کرد و به او نزدیک شد و در ادامه پس از درگیری او را شدیدا زخمی کرد. مبارزه شی و ادواله درنهایت به مرگ ادواله منتهی شد. او قبل از مرگ به شی گفت مرگ او تلاش اساسین‌ها برای پیدا کردن سایت‌های بیشتر تمدن اولیه را متوقف نمی‌کند. نابود کردن اساسین‌های مستعمره‌نشین یک سال بعد، شی برای دیدن هیثم به نیویورک رفت و به او اطلاع داد که اساسین‌ها آماده شدند تا برای پیدا کردن یک معبد دیگر عازم سفر شوند. به پیشنهاد جک ویکس* هدف بعدی تمپلارها و شی کورماک از میان برداشتن هوپ جنسن بود که قصد استفاده از دست‌نوشته ووینیچ و فعال کردن جعبه پیشرو را داشت. پس از این درحالی که شی و ویکس به پایگاه‌های خلافکاران وابسته به هوپ جنسن در سطح نیویورک حمله می‌کردند، هیثم یکی از افراد جنسن را دستگیر و از او بازجویی کرد و محل جنسن را به دست آورد. پس از این شی به آنجا رفت و پس از یک تعقیب و گریز هوپ را کشت. شی همچنین در پس از قتل هوپ جنسن، شوالیه دلا وراندری را نیز در سال ۱۷۶۰ کشت. شی و هیثم پس از این به تعقیب دو اساسین ارشد باقیمانده از محفل اساسین‌های کلونی نشین پرداختند. اینک تنها آکیلیز و لیام اوبرایان زنده مانده بودند. در این زمان، این دو اساسین بازمانده موفق شده بودند یکی دیگر از معابد تمدن اولیه را این بار در قطب شمال پیدا کنند و با نفرات خود به این محل بروند. نادانسته توسط آن‌ها، شی کورماک و استاد اعظم محفل تمپلارها یعنی هیثم کن‌وی نیز در تعقیب آن‌ها بودند و خود را به قطب شمال رساندند. آکیلیز پس از رسیدن به مرکز معبد، متوجه شد که در آنجا یک سیب عدن آن طور که فکر می‌کرد وجود نداشت. آکیلیز پس از این متوجه حضور کورماک در پشت سرش شد. کورماک به آکیلیز گفت می‌توانست از همه این وقایع جلوگیری کند اگر به حرفش در همان زمان گوش می‌داد. آکیلیز که به نظر متوجه اشتباهش شده بود، زمانی که لیام قصد داشت به کورماک تیراندازی کند سعی کرد جلوی وی را بگیرد. با این حال در درگیری که میان این دو رخ داد معبد ناپایدار و یخ زده شروع به لرزش کرد. همه افراد در این زمان برای فرار از معبد تلاش کردند. لیام گرچه موفق شد از معبد خارج شود ولی در ادامه توسط شی کورماک کشته شد. آکیلیز نیز موفق شد زنده بماند اما توسط هیثم به دام افتاده بود. شی در این زمان به هیثم گفت او را نکشد چون دیگر چیزی از اساسین‌ها باقی نمانده است. هیثم پذیرفت ولی برای آنکه بار دیگر نتواند یک اساسین باقی بماند به پای راستش شلیک کرد و او را برای همیشه فلج نمود. پس از ترک تمپلارها، آکیلیز نیز با همان شرایط از محل خارج شد و در بازگشت به هاومستد تا سال ۱۷۶۳ رهبر باقیمانده اساسین‌ها ماند. در این سال تمپلارها نیروهایی را برای پاکسازی کامل اساسین‌ها فرستادند. در پایان این ماموریت موفق، تمپلارها آکیلیز را نکشتند و به او تحت یک شرایط اجازه زندگی دادند و آن هم زندگی به عنوان یک تبعیدی در عمارتش در هاومستد بود. به این ترتیب تمپلارها، موفق شدند محفل رقیب را به کلی نابود و تنها بازمانده آن را تحت کنترل داشته باشند. انقلاب آمریکا با توجه به جنگ هفت ساله و بدهی‌ها و کسری بودجه‌های بالای بریتانیا به دلیل شرکت در این جنگ، به دستور شاه جرج سوم مالیات‌های بسیار زیادی به مستعمره‌های بریتانیا در آمریکای شمالی بسته شد. این اقدام باعث دشمنی هرچه بیشتر مستعمره‌نشینان با تاج و تخت انگلیس شد. مستعمره‌نشینان مدعی بودند چرا باید بیشترین مالیات را بپردازند درحالی که نماینده‌ای در پارلمان بریتانیا ندارند. بیشترین اعتراضات در ایالت ماساچوست و شهر بوستون بود. در این دوره، هیثم نیز درتلاش بود تا با استفاده از نفوذ خود و محفل در مستعمرات، در بیرون کردن انگلیسی‌ها به انقلابیون کمک کند و در ادامه کشوری مستقل ایجاد کند که در آن ایده‌آل‌های تمپلارها به شکل قانون پیاده شود. قتل عام بوستون در سال ۱۷۷۰، هیثم همراه با یک مامور در بوستون و در میدان این شهر حضور داشت. در این محل آن‌ها به شکل افرادی غیرنظامی مشغول تماشای اعتراضات مستعمره‌نشینان در مقابل فرمانداری بوستون بودند و به دلیل مالیات‌ها و همچنین حضور انگلیسی‌ها اعتراض داشتند. هیثم در این زمان منتظر لحظه مناسب بود و پس از مدتی که شعله خشم مردم بیشتر شد، او مامورش را به پشت بام فرستاد تا با شلیک به میان مردم، باعث تحریک سربازان و در نتیجه تیراندازی آن‌ها به میان مردم معترض شود. این واقعه که در تاریخ با نام قتل عام بوستون شناخته می‌شود، با این هدف به توطئه هیثم رخ داد که او قصد داشت مستعمره‌نشین‌ها را بیش از پیش برای جدایی از بریتانیا تحریک کند. مامور هیثم پس از این به آرامی از پشت ساختمان خود را به پشت بام رساند ولی از این موضوع اطلاع نداشت که توسط یک اساسین تازه کار به نام روتون‌هن‌هاکه‌تون در حال تعقیب شدن است. اساسین، پسر زیو و هیثم بود و قبل از اینکه مامور بخواهد تیراندازی کند توسط او کشته شد. با این حال این پایان ماجرا نبود چون تلاش اساسین بی‌ثمر شد. از سمت دیگر میدان و از روی پشت‌بام، چارلز لی بود که ماموریت را تکمیل کرد و با تیراندازی هوای و تحریک سربازان، باعث گشوده شدن آتش آن‌ها به روی مردم شد. پس از این قتل عام توسط انگلیسی‌ها، هیثم توجه ماموران را به اساسین که روی پشت بام بود جلب کرد. از آن پس اساسین تحت تعقیب گرفت بدون آنکه هیثم بداند او در واقع پسر خودش است. در آغاز سال ۱۷۷۴، هیثم بار دیگر جلسه‌ای عمومی میان اعضای ارشد محفل ترتیب داد تا در مورد انقلاب آمریکا صحبت کنند. تمپلارها در این زمان در تلاش برای نفوذ به میان سران انقلابیون و به دست گرفتن رهبری انقلاب بودند. لی در این جلسه گفت که کانیت‌زیو چهارده سال پیش در جریان حمله جورج واشنگتون به قبیله‌شان کشته شده است. او گفت در تمام این مدت این موضوع را می‌دانسته چون در همان روز و پیش از حمله به فرانتیر رفتند و پس از صحبت با یک پسر بومی چهار ساله که انگلیسی بلد بود با اعضای قبیله صحبت کردند ولی بدون نتیجه از آنجا خارج شدند. چورچ نیز گفت زمانی که در تاکستان مارتا بود پسری با این مشخصات را دیده بود که از او در مورد محل سکونت چارلز لی می‌پرسید. در ادامه ویلیام جانسون نیز گفت پسر بومی را در جریان مهمانی چای بوستون دید که شخصا با لباس اساسین‌ها بسته‌های چای را در آب می‌ریخت. هیثم پس از این بود که یقین پیدا کردن پسرش به اساسین‌ها پیوسته و درجریان انقلاب آمریکا با رهبران اصلی انقلاب متحد شده است. تلاش برای ترور واشنگتن چارلز لی به عنوان یک تمپلار عالی‌رتبه، از مدت‌ها قبل در ارتش بریتانیا همچون جورج واشنگتن حضور داشت و با وقوع انقلاب در جهت سیاست‌های تمپلارها به انقلابیون پیوسته بود. تمپلارها بسیاری افراد دیگر خود را نیز در صفوف انقلابیون می‌دیدند اما چارلز لی به عنوان یک زنرال امید بالایی برای دراختیار گرفتن فرماندهی کل ارتش داشت. با این حال پس از تشکیل کنگره قاره‌ای و رای این مجلس به تشکیل ارتش قاره‌ای، آن‌ها جورج واشنگتن را به فرماندهی کل برگزیدند. لی و تمپلارها شدیدا از این موضوع عصبانی بودند اما نمی‌توانستند چیزی بروز دهند و به همکاری با انقلابیون و واشنگتن ادامه دادند. از طرفی برخی تمپلارها مانند چرچ و پیتکرن به بریتانیا وفادار بودند. پسر هیثم که اینک با نام کانر شناخته می‌شد، دو نفر از تمپلارهای ارشد یعنی ویلیام جانسون را در جریان معامله زمین‌های سرخ‌پوستان و جان پیتکرن را در جریان نبرد بنکر هیل کشته بود. کانر پس از کشتن پیتکرن متوجه نقشه اصلی تمپلارها یعنی توطئه قتل جورج واشنگتن شد. هیثم در این زمان قصد داشت با محوریت توماس هیکی، واشنگتن را از میان برداشته و زمینه جانشینی لی در ارتش قاره‌ای را فراهم کند تا تمپلارها درنهایت به خواسته خود برسند. با این حال نقشه هیکی نیز که وارد گارد محافظان واشنگتن شده بود توسط اساسین ناکام ماند. کانر با کمک متحدانش در میان انقلابیون به نیویورک رفت و هیکی را در یک ساختمان در حال انجام کارهای خلاف پیدا کرد. او سپس هیکی را تعقیب و پس از مدتی هر دو توسط سربازان دستگیر و به زندان تادیب‌گاه فرستاده شدند. پس از مطلع شدن هیثم و چارلز از سحل‌انگاری هیکی، به زندان برایدول رفتند تا وی را ملاقات کنند. آن‌ها هیکی را شدیدا سرزنش کردند و به او گفتند تا زمانی که بنجامین تال‌مج مشغول تحقیقات در این زمینه است امکان عفو او نیز وجود ندارد. درحالی که کانر نیز در سلولی در همان نزدیکی ماجرا را متوجه شد، چارلز لی نقشه جدیدی برای نجات هیکی کشید. آن‌ها همچنین گفتند می‌توانند کاری کنند که هیکی به سلول راحت‌تری منتقل شود. پس از این، لی و هیکی با طرح یک نقشه کانر را به عنوان قاتل یک نگهبان زندان جلوه دادند و درنهایت موفق شدند قاضی را مجاب به گناهکار شمردن وی کنند. با این حال در روز اعدام، زمانی که اساسین‌ها تلاش ناموفقی برای نجات کانر کردند، در آخرین لحظه هیثم نظرش تغییر کرد و از میان جمعیت با پرتاب چاقویی باعث پاره شدن طناب و نجات پسرش شد. این واقعه باعث شد تا کانر بلافاصله هیکی را بکشد و توطئه تمپلارها برای قتل واشنگتن را خنثی کند. اتحاد با کانر هیثم پس از این قصد داشت از روشی دیگر برای رسیدن به اهداف تمپلارها استفاده کند. هدف کنونی او اتحاد با کانر و درهم شکستن چهره واشنگتن در ذهن پسرش بود. در آغاز سال ۱۷۷۸، هیثم به جستجوی بنجامین چرچ پرداخت که پس از مشخص شدن خیانتش به محفل تمپلاها بایستی زندانی می‌شد اما ناگهان ناپدید شده بود. در نزدیکی ولی فورج هیثم مسیر خیانتکار را به سمت یک کلیسای کوچک ردیابی کرد و به آنجا رفت. پس از بررسی محل، هیثم متوجه شد که دیر رسیده و بنجامین محل را ترک کرده است. با این حال او در همانجا منتظر ماند تا ببیند شخصی مرتبط با چرچ از راه خواهد رسید تا برایش دامی پهن کند؟ پس از مدتی انتظار او به نتیجه رسید ولی شخصی که به جای افراد چرچ به محل رسید کانر بود. در این زمان هیثم پسرش را غافلگیر کرد و درحالی که می‌توانست او را بکشد از این کار منصرف شد. هیثم و پسرش کانر پس از این مدتی با هم جدال لفظی داشتند ولی در ادامه هیثم گفت درحال حاضر هر دو یک هدف مشترک دارند و آن بنجامین چرچ است. کانر قصد دارد او را به عنوان یک تمپلار که آذوغه و مهمات ارتش قاره‌ای را ربوده پیدا کند و خودش نیز می‌خواهد به خاطر خیانت چرچ به محفل، شخصا او را مجازات کند. به این ترتیب منافع این دو در این ماموریت مشترک بود. کانر پس از این صحبت با پیشنهاد پدرش موافقت کرد و در ادامه هر دو آنجا را ترک کردند. مدت کوتاهی پس از این، کانر از طریق ردپاهای به جا مانده در برف، به تعقیب مزدوران چرچ می‌پردازد و در این زمان هیثم نیز او را دنبال می‌کند. در اینجا آن‌ها با یک محموله شکسته از آذوغه مواجه می‌شوند که مرد حاضر در آنجا بلافاصله پس از دیدن این دو پا به فرار می‌گذارد. او اما توسط کانر دستگیر و توسط هردو بازجویی می‌شود. پس از یک بازجویی سریع، هیثم بلافاصله مرد را با شلیک تیر می‌کشد. این کار بیشتر برای ترساندن پسرش بود. هیثم پس از این به پسرش گفت به اردوگاه ذکر شده برود و خودش نیز از یک مسیر دیگر خود را به آنجا خواهد رساند. هیثم پس از این از مسیری دیگر نسبت به کانر وارد اردوگاه شد ولی توسط نگهبانان دستگیر شد. در این زمان کانر نیز وارد اردوگاه شد و با دیدن دستگیر شدن پدرش به کمک او رفت. در این مبارزه هیثم آزاد شد ولی به کانر گفت باید سریع‌تر به نیویورک برود. به این ترتیب زمانی که کانر مشغول درگیری با مزدوران چرچ بود هیثم محل را ترک کرد. یک ماه بعد، کانر و هیثم برای پیدا کردن موقعیت چرچ در نیویورک و روی پشت بام بار دیگر همدیگر را ملاقات کردند. هیثم در اینجا به کانر گفت طبق اطلاعات چرچ درحال حاضر در یک کارگاه متروکه حضور دارد. این دو سپس تا رسیدن به پشت بام بعدی دویدند و در آنجا نیز مجادله کوتاهی در مورد هدف تمپلارها و هدف استقلال‌طلبان کردند. پس از این، هیثم و کانر به نزدیکی دروازه کارگاه رسیدند و هیثم از پسرش خواست لباس مبدلی برای خود پیدا کند. این دو در ادامه به سمت دروازه کارگاه رفتند. هیثم به نگهبان گفت می‌خواهد وارد شود و همراهش را نیز پسرش خطاب کرد. هیثم پس از این با کانر در مورد مادرش صحبت کرد و وانمود کرد که از مرگ کانیت‌زیو چیزی نمی‌داند. کانر باور نکرد و گفت مادرش به خاطر آتش زدن قبیله به دستور چارلز لی کشته شده است. هیثم ادامه داد که این حقیقت ندارد و هرگز چنین دستوری را به لی نداده بود. با این حال کانر قانع نشد و مسیر را تا رسیدن به چرچ ادامه داد. پس از رسیدن به محل ملاقات با چرچ، این دو فهمیدند که موضوع کارگاه یک تله است و بنجامین چرچ در آنجا نیست. در عوض یک شخص دیگر با هویت چرچ در محل حاضر بود. هیثم و کانر پس از این مورد حمله مزدوران قرار گرفتند و مشغول مبارزه شدند. پس از شکست نگهبانان، کانر از این شخص قلابی بازجویی کرد و گفت قول می‌هد اگر حقیقت را بگوید از جانش خواهد گذشت. پس از این فهمیدند که چرچ اصلی اینک روی عرشه کشتی مارتینیک است و آذوغه‌ها را نیز همراهش برده. در این زمان هیثم یک بار دیگر شخصی را بلافاصله پس از بازجویی با شلیک تیر کشت. این اقدام باعث عصبانیت شدید کانر شد ولی در ادامه آن‌ها در کمین دوم قرار گرفتند. مزدوران اینک از راه رسیده و کارگاه را به آتش کشیدند. به این ترتیب این دو باید آماده سفر دریایی می‌شدند اما قبل از هرچیز، باید از کارگاه فرار می‌کردند. کانر و هیثم درادامه مسیر خود را تا رسیدن به بالکون ادامه دادند تا اینکه هیثم از آنجا سقوط کرد. او البته لبه پرتگاه را گرفته بود و با کمک کانر خود را بالا کشید اما در ادامه کانر از پدرش برای شکافتن در قفل شده کارگاه استفاده کرد و همراه با او بیرون پرید. کانر و هیثم پس از این در آب فرود آمدند. از اینجا به بعد، هیثم با کانر که یک کشتی به نام آکویلا داشت همراه شد و اتحاد خود را برای پیدا کردن چرچ، از طریق پیدا کردن کشتی مارتینیک ادامه دادند. تعقیب بنجامین چرچ مدتی بعد کانر با کشتی آکویلا در بندر نیویورک لنگر انداخت و هیثم نیز پا به عرشه این کشتی گذاشت. در سال ۱۷۷۸، آکویلا و خدمه‌اش برای پیدا کردن چرچ به کارائیب رفتند. هیثم در اینجا گفت به خاطر انتخاب مسیرهای اشتباه احتمالا چند روز از چرچ عقب هستند. پس از مدتی کشتی‌رانی و عبور از یک تنگه، آن‌ها کشتی متروکه‌ای را دیدند. با یک بررسی سریع آن‌ها مطمئن شدند که این کشتی جزئی از ناوگان تدارکاتی چرچ است و در ادامه آن‌ها یک قایق کوچکی را در دوردست دیدند. با تصور اینکه قایق متعلق به چرچ است مسیر خود را تا رسیدن به آن ادامه دادند. درتعقیب قایق، آکویلا به یک گذرگاه دو طرفه رسید و اینجا بود که هیثم یک بار دیگر تجربه‌های دریانوردی کانر را زیر سوال برد و گفت اگر کمی بهتر می‌توانست جهت‌گیری کند و سریع‌تر حرکت کند سفرشان چنین طولانی نمی‌شد. در طرف دیگر گذرگاه، یک ناوگان انگلیسی تشکیل شده از یک کشتی من او وار و چندین کشتی کوچک درانتظار ورود آکویلا بودند. کانر ابتدا کشتی‌های کوچک را نابود کرد و برای من ا وار از توپ‌های زنجیردار استفاده کرد. به این ترتیب موفق شد کشتی بزرگ دشمن را از حرکت متوقف کند. پس از این هیثم عرشه را چرخاند تا دو کشتی به یکدیگر بچسبند و بتواند به آن نفوذ کند. پس از این کانر نیز به دنبال پدرش وارد کشتی چرچ شد. بدون درنظر گرفتن درگیری‌های روی عرشه، هیثم مستقیما به اتاق کاپیتان رفت و چرچ را به دام انداخت. هیثم در این زمان بدون هیچ ترحمی چرچ را ضرب و شتم کرد تا اینکه بنجامین دیگر توان بلند شدن نیز نداشت. در این زمان کانر به پدرش گفت کنار برود تا شاید او بتواند از چرچ اعتراف بگیرد. با این حال چرچ باز هم اعتراف نکرد و کانر نیز مجبور شد با خنجر پنهان او را بکشد. چرچ گرچه در ادامه و قبل از مرگ محل اختفای محموله‌های دزدیده شده را به کانر گفت. آخرین همکاری با کانر پس از مدتی همکاری هیثم با پسرش کانر، مرگ چرچ باعث شد این اتحاد رفته رفته از هم بپاشد. او پس از این با پسرش به استقلال‌طلبان کمک کرد تا استقلال مستعمره‌نشین‌ها از بریتانیا به دست بیاید. در کنار این موضوع، هیثم همچنان در تلاش بود تا به پسرش بفهماند که دلیل گرایش تمپلارها برای حضور در این درگیری‌ها چیست. هیثم و کانر پس از این در بولینگ گرین نیویورک همدیگر را ملاقات کردند و با یکدیگر به تعقیب افسران وفادار به بریتانیا در نیویورک پرداختند. آن‌ها برای این کار به ناحیه سوخته نیویورک رفتند و پس از رساندن خود به بالای پشت بام به دنبال افسران درجه دار کت‌قرمز گشتند. هیثم پس از این به پایین پرید و با سربازان درگیر شد که در ادامه کانر نیز به پایین پرید تا به پدرش کمک کند. پس از مدتی درگیری، آن‌ها چند افسر را خلع‌سلاح کرده و برای بازجویی نزدیک دیوار بردند. در این زمان یکی از افسرها فرار کرد و هیثم از کانر خواست به دنبالش برود. پس از مدتی کانر همراه با افسر فراری برگشت. در طول این مدت هیثم دیگر افسران را به فورت جورج برده بود و پس از بازجویی نیز آن‌ها را کشته بود. کانر افسر را به فورت جورج آورد ولی پس از بازجویی، هیثم بار دیگر شخصی را در چنین وضعیتی کشت. هیثم پس از این کارش را با این جمله که از اول هم قرار بوده که با قوانین او کار کنند ولی ظاهرا هنوز پسرش این قوانین را نمی‌فهمد توجیه کرد. پس از صحبت‌های این دو، هیثم به اردوگاه ارتش قاره‌ای در ولی فورج رفت. کانر نیز پس از این به سمت همین اردوگاه رفت و پدرش را در نزدیکی محل اقامت جورج واشنگتن دید. پس از مدتی صحبت، به پیشنهاد کانر این دو به ملاقات واشنگتن رفتند. در حالی که کانر با واشینگتون در مورد نقشه انگلیسی‌ها صحبت می‌کرد، هیثم به پشت واشنگتن رفت و نامه روی میز را برداشت. او سپس آن را با صدای بلند خواند که باعث عصبانیت واشینگتون و شوک کانر شد. در نامه فرمان جدید واشنگتن به نیروهای قاره‌ای نوشته شده بود که در آن، از بین بردن قبایل بومی حامی انگلیسی‌ها دستور داده شده بود. هیثم پس از این درحضور واشنگتن به کانر ثابت کرد که سوزاندن قبیله خودش در کودکی به فرمان واشینگتون بوده است نه چارلز لی. در این زمان مجادله هیثم و واشینگتون بالا گرفت و واشنگتن گفت دستوراتی که صادر کرده بر مبنای گزارش‌هایی بوده که دریافت می‌کرده است. از جمله اتحاد قبایل بومی با دشمن و حمله آن‌ها به نیروهای تحت فرمانش. با این حال مجادلات بیشتر شد تا اینکه کانر صحبت آن‌ها راقطع کرد و با دادن هشداری به هردوی آن‌ها گفت که اگر هر یک از آن‌ها بخواهد او را متوقف کند خودش او را خواهد کشت. او همچنین به پدرش گفت ظاهرا در تمام این مدت این موضوع را می‌دانسته و منتظر رسیدن زمان مناسب بوده تا آن را بازگو کند. کانر پس از این اردوگاه را ترک کرد و به تعقیب و کشتن پیک‌های واشینگتون پرداخت که در صدد رساندن فرمان او برای از بین بردن قبایل بودند. مرگ پس از اینکه کانر در نبرد چسابیک به فرانسوی‌ها کمک کرد، او کاپتان پال دو گراس را متقاعد کرده بود تا در حمله به فورت جورج با او همکاری کند. پس از این درحالی که فرانسوی‌ها فورت جورج را از بندر نیویورک بمباران می‌کردند، کانر از راه تونل‌های زیرزمینی نیویورک به فورت جورج نفوذ کرد تا درنهایت چارلز لی را به دام انداخته و وی را بکشد. ولی آنچه انتظار کانر را می‌کشید، پدرش هیثم بود که در فورت جورج مانده بود. دراصل هیثم و لی درآنجا روی نقشه جدیدشان کار می‌کردند ولی پیش از شروع حملات لی از آنجا خارج شده بود. هیثم پس از این به کانر حمله کرد و او را نقش زمین کرد. او در این زمان در درگیری مسلط بود تا اینکه کانر با خنجر به بازوی هیثم زد. در نهایت نیز شلیک یک توپ به وسط ماجرا باعث پرت شدن هر دو شد. درگری اما تمام نشده بود و هیثم با استفاده از فرصت بالای سر پسرش رفت و با انداختن دو دستش روی گردن قصد خفه کردنش را داشت. در این زمان کانر با استفاده از خنجر پنهان مجبور به کشتن پدرش شد. هیثم در آخرین صحبتش پیش از مرگ گفت حتی فکر آن را هم نکند که دستش را به حالت نوازش روی گونه‌های او می‌گذارد و می‌گوید که اشتباه کرده است. من اشک نمی‌ریزم و تعجبی هم نمی‌کنم از این که چه پیش آمده است و مطمئن هست که او نیز این موضوع را درک می‌کند. او اما ادامه داد که به نظر از یک راه دیگر می‌تواند به پسرش افتخار کند. اینکه کانر به راهی که انتخاب کرده اعتقادی راسخ دارد، محکم و با شجاعت آن را ادامه می‌دهد. این‌ها همه از نشانه‌های یک مرد نجیب است. او پس از گفتن اینکه با این حال باید مدت‌ها پیش او را می‌کشت درگذشت. نکات نام هیثم در ارتباط با عقاب است. این نام در عربی به معنای "عقاب جوان" است. اشاره به ارتباط زنجیروار عقاب‌های مشهور اساسین‌ها، آکویلوس، الطائر، اتزیو آئودیتوره و نیکولای اورلوف کلمه کن‌وی در ارتباط با انگلیسی باستان به مفهوم "جنگ سلطنتی" است. هیثم کن‌وی تنها شخصیت اصلی است که در هر سه بازی خط کن‌وی حضور دارد. در سمت چپ کت هیثم نماد یک عقاب شکسته وجود دارد. همچنین روی ردای او نیز نشانه‌هایی از علامت اساسین‌ها و تمپلارها وجود دارد که به میراث دوگانه او مرتبط است. هیثم نخستین تمپلار قابل بازی در سری اساسینز کرید است. هیثم اولین تمپلاری بود که در سری می‌توانست از دید عقابی یک اساسین بهره‌مند باشد. صداگذار هیثم کن‌وی، آدریان هیو به خاطر ایفای نقش این شخصیت در بازی اساسینز کرید ۳ نامزد دریافت جایزه BAFTA شد. منابع اساسینز کرید ۳ اساسینز کرید: سرکش رمان Assassin's Creed: Forsaken Haytham Kenway در وب‌گاه اساسینز کرید ویکیا
  6. 1 امتیاز
    شی کورمک در دوره انقلاب آمریکا در آمریکا نبوده. برای همین جزئی از فهرست اهداف کانر و آکیلیز نبود. با توجه به محاسبات سنی خودتون اینجا هم احتمالا وقتی آرنو به یک اساسین کامل تبدیل شده، کورمک این بار در اروپا حضور نداشته. یا اصلا شاید زنده نبوده. --- هدف هر محفل اساسین، این هست که جلوی نفوذ تمپلارها در حوزه خودش رو اول از همه بگیره. ما معمولا در بازی‌ها، این خط به خصوص رو دنبال می‌کنیم. اینکه کانر تمپلارهای آمریکا رو از بین برده / آرنو تمپلارهای فرانسه رو از بین می‌برد. / اتزیو تمپلارهای ایتالیا رو از بین برد. این موارد هستن که ارزش کند و کاو در آنیموس رو دارن. غیر از اتزیو؛ که دزموند و تیمش باید پی می‌بردن که اتزیو سیب عدن رو در کجا مخفی کرده، اینکه این‌ها بعد از این ماموریت‌ها چه کارهایی کردن حواشی غیر ضروری هست. چون اساسینز کرید سری شخصیت‌محور نیست... در اکثر موارد، شما در هر قسمت سرگذشت یک شخصیت متفاوت رو در یک دوره زمانی و فقط معطوف به یک خط داستانی مشخص دنبال می‌کنید. معمولا قسمت‌های غیر ضرور و حاشیه مثل اینکه این اساسین، بعد از کار بزرگی که در زندگی خودش انجام داد، دیگه چه کارهایی انجام داده رو یوبی‌سافت در غالب رمان، کتاب مصور و شاید بازی اسپین‌اف مشخص کنه. و شاید هم هیچ وقت نکنه. این اطلاعاتیه که یوبی‌سافت در یک رمان مصور منتشر کرده است. پیشنهاد می‌کنم رمان‌ها رو بخونید و اگر سوال یا پیشنهادی دارید با نویسنده رمان مطرح کنید. اگر ایشان اومدن و در این باره رمان جدیدی نوشتن یا یوبی‌سافت آمد و اطلاعات جدیدی داد، مقاله کورمک هم با اطلاعات جدیدتر بروزرسانی میشه
  7. 1 امتیاز
    فقط امید نیست... اون بیرون پر از ناامیدی هم هست... و من هم نمیدونم چه آینده ای پیش رومون قرار داره ولی اینو خوب میدونم که این آینده، آینده خودمونه و ما نمیذاریم کس دیگه ای این آینده رو کنترل کنه. _دانگانرونپا 2: بدرود ناامیدی_ هاجیمه هیناتا | Hajime Hinata جنسیّت مذکّر قد 179 cm وزن 67 Kg تاریخ تولّد 1 ژانویه رده خونی A مورد علاقه کوساموچی (نوعی غذا) مورد تنفّر ساکوراموچی (نوعی غذا) خانواده نامشخّص اوّلین حضور در بازی ها دانگانرونپا 2: بدرود ناامیدی اوّلین حضور در انیمه ها دانگانرونپا 3: پایان دبیرستان امید - آرک ناامیدی - قسمت 1 صداپیشه مینامی تاکایاما جانی یانگ بوش هاجیمه هیناتا(انگلیسی: Hajime Hinata) شخصیّت اصلی بازی دانگانرونپا 2: بدرود ناامیدی است و یکی از پروتاگونیست های اصلی داستان آکادمی امید محسوب می شود. او همچنین در اردوی مرگبار مدرسه ای نیز شرکت داشته. محتویات ظاهر شخصیّت استعداد ابر امید ابر آنالیست ابر سرباز استعداد بدون نام تاریخچه قبل از تراژدی طی تراژدی دانگانرونپا 2: بدرود ناامیدی مقدّمه دانگانرونپا 2: به جزیره دانگان خوش آمدید! ترس در اردوی مدرسه ای دل انگیز؟ چپتر اوّل دانگانرونپا 2: مقصد، ناامیدی چپتر دوّم دانگانرونپا 2: دریا و مجازات، نارگیل و گناهان چپتر سوّم دانگانرونپا 2: گیر افتاده توسّط عطر اقیانوس چپتر چهارم دانگانرونپا 2: آیا روبات ها رویای ماشین ساعتی می بینند؟ چپتر پنجم دانگانرونپا 2: خنده به امید به نام ناامیدی چپتر ششم دانگانرونپا 2: و اینک پایان، بدرود آکادمی ناامیدی موارد دیگر منابع ظاهر مقاله به شدّت حاوی اسپویل از داستان دنیای دانگانرونپا است هاجیمه جوانی است که طیّ وقایع بازی در سنین بیست سالگی اش به سر می برد، در کمترین حالت 22 سال. آواتار او در برنامه نئو ورلد، او را در سن 17 سالگی اش نمایان می کند. او موهای قهوه ای تیره و تیغ تیغی ای دارد که در سر آن یک آهوگه(شاخه موی آویزان از بالای سر) وجود دارد که در اکثر اوقات نمایانگر حالات هیناتا نیز هست. او یک پیراهن معمولی سفید به تن دارد که نشان دبیرستان قدیمی اش بر روی آن حک شده. او یک کروات سبز زنگ نیز به تن دارد که همان نشان روی پیراهن اش را داراست. و او همچنین شلواری سیاه و کفشی اسپورت به پا دارد. در طی دروان تحصیل او در دپارتمان ذخیره، او کت سیاه و و همان یونیفورم مخصوص این واحد از آکادمی را به تن داشت. خطّ باریکی همواره روی مردمک های سبزرنگ چشم هاجیمه کشیده شده که نمادی از ممنوعیّت به آن می دهد. و هر چند چشم های هاجیمه به طور معمول سبز رنگ است، امّا وقتی او به ایزورو تبدیل می شود چشم هایش قرمز زنگ شده و دو خط عممود به نشانه هدف گرفتن روی مردمک های آن کشیده می شود. بعد از ترکیب شخصیّتی هاجیمه با ایزورو، تنها یکی از چشمان هاجیمه به رنگ قرمز در می آیند و هر دوی چشم ها خطّ راداری رویشان کشیده شده است. طی وقایع پیش آمده در شبیه ساز و در انتهای بازی دوّم، هاجیمه به حالت "بیدار شده" در آمده و موهایش سفید شده و چشم هایش نیز هر دو همانند چشم های ایزورو می شود. بعلاوه این ها او در این فرم، حالتی رعد مانند دارد و هاله ای الکتریسیته دور او جریان دارد. در دفترچه آرت های رسمی بازی، همان گونه که در اتّفاقات وقت آزاد چیاکی نانامی و نیدای نکومارو اشاره شده، به این موضوع می توان پی برد که هاجیمه پسری ورزشکار بوده و هیکلی عضلانی دارد امّا حالت او به گونه ای است که جزو آن دسته ای می رود که هنگام لباس پوشیدن لاغر تر به نظر می رسند. شخصیّت طرز رفتار هاجیمه، گونه ای نشان میدهد که به نظر برسد او فرد بدبینی نسبت به مسائل است. امّا بهتر است او را به جای بدبین، واقع بین صدا کنیم. او بسیار شکاک است و نگرانی او نسبت به دیگر دانش آموزان بیشتر است. البته گاهی اوقات نگرانی های او بیش از حد غیر قابل درک است. هاجیمه منطقی و باهوش است و اکثراً از این نظر نسبت به او که نمی تواند کسی یا چیزی را درک کند عصبانی می شود. او تلاش می کند همیشه جدّی به نظر برسد ولی هر از گاهی او نیز جوک هایی در بین دانش آموزان گفته و ناخودآگاه وارد فضای شاد غالب در بین آن ها می شود. گاهی اوقات او از دست برخی همکلاسی هایش به ستوه می آید و در افکارش آن ها را سرزنش می کند و بعضاً مستقیم این موضوع را به آن ها می گوید و با آن ها خیلی روراست رفتار می کند. البته او صریح تر انسان های سارکاسیست بعضاً رفتار می کند ولی بیشتر اوقات او را می توان در رفتار کردن با بقیه (مخصوصاً دخترهایی که ادای رییس ها را در می آورند) مطیع یافت. او از صحبت کردن در مورد بقیه چیزها و افراد در ذهن اش هیچ هراسی ندارد و میتواند اگر کسی او را زیاد اذیّت کند این افکار را بیرون بریزد و با او بسیار خشن برخورد کند. او را می توان گاهی اوقات نیز زود جوش یافت، به صورتی که اگر تحمّل اش به سر برسد کسی را نیز بزند. او همچنین در ابتدای بازی مرگ بسیار گوشه گیر ظاهر شده و علاقه ای از دوست یابی در خود نشان نمی دهد. امّا در ادامه او از صمیم قلب می خواهد که به همکلاسی هایش اعتماد کند و از شک کردن به آن ها در کلاس محاکمه خسته می شود و حس بدی به او دست می دهد، امّا در نهایت متوجّه می شود شک کردن به دوستانش، لازمه ی زنده ماندن در این بازی بی رحم است. او گاهی اوقات از فاش کردن متهّمین ناراحت شده. مثل موقعی که او متهّم و قاتل چپتر سوّم را فاش می کند. شخصیّت تهاجمی هاجیمه خود را بیشتر در صحنه ای از دانگانرونپا 3 خود را نشان می دهد، جایی که هاجیمه بعد از شنیدن حرف های غیر انسانی و بیرحمانه جوزو ساکاکورا، سعی می کند او را با مشت بزند و حتی طی این عصبانیت دست چیسا یوکیزومه که برای کمک به او دراز شده بود را نیز کنار می زند که در نگاه اوّل نیز بسیار متفاوت با رفتاری است که دیگر پروتاگونیست های مجموعه می توانند از خود نشان دهند. او حتّی در نقطه ای از بازی از جونکو انوشیما با عنوان "هرزه روانی" یاد می کند. چیزی که ماکوتو حتّی در زیمنه بدترین دشمن اش نیز از این لفظ استفاده نمی کرد. به خاطر این شخصیّت دو جانبه اش، ناگیتو و مونوکوما او را عموماً مسخره کرده و به شخصیّت های سوندره تشبیه می کنند. جدا از اشتباهات رفتاری اش در گاهی از اوقات، هایجمه در کل فرد مهربان و بخشنده ای است. او به همه اهمیّت زیادی می دهد. او صبر زیادی در مقابل رفتار عجیب و غریب همکلاسی هایش نشان می دهد و همیشه سعی می کند به آن ها گوش بدهد و وقت اش را به آن ها اختصاص بدهد. او همچنین در مقابل ابراز علاقه دیگر شخصیّت های به او بسیار زود باور و همان گونه که خودش می گوید، در زمینه این گونه روابط او کمی خنگ است. هر چند او سعی می کند این موضوع را پنهان کند، امّا او به شدّت از بابت این که او استعداد خاصّی ندارد احساس نا امنی می کند و مدام خودش را در این رابطه تحت فشار قرار میدهد. همین موضوع هم هست که باعث می شود او آکادمی امید را بیش از هر چیزی در زندگی اش ستایش کند. او باورد داشت که تحصیل در این آکادمی تمامی مشکلاتش را حل خواهد کرد. او همواره آرزو داشت بخشی از مجموعه ای بزرگتر از چیزهای معمول اطراف خودش باشد تا بتواند به خود بیشتر اعتماد به نفس داشته باشد و بتواند به خود افتخار کند. برای همین او اصلاً حسّ خوبی از این که تنها دانش آموزی در دپارتمان ذخیره آکادمی بود، نداشت. چیاکی تنها کسی بود که هیناتا را در این زیمنه راهنمایی کرد و به او گفت که مهم نیست هر فرد چه استعدادهایی داشته باشد و یا نداشته باشد این هیچ تاثیری در روند زندگی نخواهد داشت. اکثراً به خاطر تلاش های نانامی در تشویق کردن و اعتماد به نفس دادن به هیناتا بود که او توانست در لحظات حساس امید خود را حفظ کند و ناامید نشود. بعد از بیداری هاجیمه از برنامه نئو ورلد، او خاطرات و هویّت اش را، با پذیرش این موضوع که آینده پز ار احتمالات و شکست ها وپیروزی هاست، به عنوان هاجیمه هیناتا دوباره به دست می آورد. خوشبختانه بعد از بیداری شخصیّت ایزورو و هاجیمه با هم تلفیق می شوند. با وجود این که او هویّت و چهره هاجیمه را دارد و اکثراً مانند او رفتار می کند او هنوز هم به راحتی مانند کاماکورا از دنیای اطراف خسته می شود و گاهی اوقات رفتار اش بیشتر از هاجیمه به ایزورو متمایل می شود. هاجیمه همچنین در این حالت توانایی استفاده از تمامی قابلیت ها و استعداد های ایزورو را داراست. که او را طبیعتاً به قدرتمند ترین فرد روی زمین تبدیل می کند. هر چند کازوکاتا کوداکا اشاره کرده که او هنوز احساسات و انسانیّت اش را بر خلاف کاماکورا در خود دارد که این می تواند او را به طرز غافلگیرانه ای ضعیف کند: " اگه شما آدمی باشید که کازوییچی راحت به شما تیکه بیندازد، آن قدر هم آدم بزرگی نیستید." کازوکاتا این جمله را با خنده می گوید که اشاره ای به جمله "این پسره از دوره ذخیره است" در آرک امید انیمه دانگانرونپا 3 است. استعداد ابر امید بعد از ترکیب شدن با ایزورو کاماکورا و تبدیل شدن به ابر انسانی که هویّ هاجیمه را با خود حمل می کرد، از تمام قدرت های ایزورو اعمّ از ابر استعداد هایش را که در آکادمی امید طی تحقیقات متنوّع به او داده شده بود، به دست آورد. هر چند در مجموعه تنها دیده شده او از تعداد کمی از این استعدادها و قابلیت های بی انتها استفاده کند. ابر آنالیست هاجیمه طبیعتاً به خاطر ایزورو باید توانایی یک ابر آنالیزور و موقعیّت سنج را داشته باشد. هر چند بر خلاف دیگر افرادی که این قابلیت را دارا هستند، هاجیمه می تواند احساسات دیگران را نیز درک کند و به همین علّت از خستگی مطلق از دانستن پیش از پیش همه چیز کمتر رنج می برد. هر چند مثل بقیه دارندگان این قابلیت او نیز گاهی اوقات از دانستن همه چیز خسته می شود. ابر سرباز هاجیمه از لحاظ فیزیکی بسیار فرد قدرتمندی است، تا جایی که سرعت، عکس العمل و قدرت او به چیزی فراتر از یک انسان معمولی رسیده است و به یک ابر انسان شبیه است. او توانایی شکست دادن چندین سرباز مجهّز و زرهی را در چندین دقیقه کوتاه دارد. و همچنین دیده شده که او توانایی خم کردن آهن و نابود کردن دیوار های محکم سیمانی را به اندازه یک عبور یک انسان را داراست. مشابه ایزورو، هاجیمه نیز در مواقع نیاز می تواند کاملاً خونسردانه از قابلیت های ابر سربازانه اش استفاده کند. تا جایی که او به شدّت افرادی که دوستانش را تهدید می کردند، زخمی و حتّی به قتل می رساند. استعداد بدون نام هاجیمه همچنین استعداد شگرفی دارد که به وسیله آن توانست همه همکلاسی های تحت کمایش را از زیر بنامه نئو ورلد، زنده بیرون بیاورد. این استعداد می تواند مربوط به استعداد های درمانگری، تخصص مغز و اعصاب و یا برنامه نویسی باشد. چرا که خالقان این برنامه از همین استعداد ها بهره می بردند. هر چند با دانستن این موضوع که هاجیمه تمامی استعداد های کشف شده در آکادمی امید را داراست می توان راحت به این نتیجه رسید که او می تواند ترکیب هر سه استعداد را داشته باشد. تاریخچه قبل از تراژدی از زمانی که بچّه بود، هاجیمه همواره آکادمی امید را ستایش می کرد و آرزو داشت در آن جا به تحصیل بپردازد. آرزوی او در تحصیل در آکادمی امید برای او تبدیل به سمبلی مثل تبدیل شدن به یک سلبریتی یا ابر قهرمان شدن شده بود. او دیگر در مورد خودش مطمئن نبود و ترجیح می داد بخشی از چیزی بزرگتر از دنیای کوچک اطراف خودش شود تا بتواند در آینده به خود افتخار کند. او در زندگی خود را فردی بی استعداد و خسته کننده می پنداشت. بعد از رسیدن به سنین نوجوانی، هاجیمه تصمیم به تحصیل در آکادمی امید می گیرد امّا در دپارتمان دوره ذخیره آن جا مشغول به تحصیل می شود. چرا که او هیچ استعدادی که ملزومه وارد شدن به آکادمی اصلی باشد را ندشات و مجبور بود برای داشتن نام آکادمی روی دوران تحصیل اش پول بسیار زیادی را برای تحصیل در دوره ذخیره، از طریق خانواده اش پرداخت کند. در نهایت، هر چند، هاجیمه به عنوان یک دانش آموز بی استعداد دوره ذخیره اصلاً حسّ خوبی نسبت به خودش نداشت. این خشم نسبت به بی مصرفی بودن خودش، او را بیشتر به این سمت سوق داد که تا به گونه ای که شده عضوی از آکادمی اصلی شود. فضای بی شوق و ذوق دپارتمان دوره ذخیره امّا با او به مخالفت می پردازد و به این صورت هاجیمه اکثرا اوقاتش را به تنهایی سپری می کند. شوق هاجیمه در نهایت باعث پایه ریزی شکرت او در پروژه ایزورو کاماکورا می شود. که به او اجازه می داد با رفتن زیر چندین آزمایش مختلف استعداد هایش را بهبود ببخشد. بعد از موافقت با پروژه کاماکورا، وضعّت هاجیمه در پرونده تحصیلی اش، "اخراج شده" درج می شود. آزمایش های غیر انسانی ای بر روی هاجیمه صورت می گیرد و خاطرات او تا آن زمان از بین می روند و پاک می شوند و اتّفاقاتی می افتد که هاجیمه ابداً انتظار آن را نداشت. مشخّص می شود که آکادمی امید تنها قصد داشته از احساس ستایش هاجیمه نسبت به آکادمی امید سوء استفاده کند و از او به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده کند. تمام احساسات، افکار، خاطرات، سرگرمی ها و هر چیزی که می توانست در رسیدن به نتیجه آزمایش مانع کار شود از ذهن هاجیمه پاک شدند. و تمام خاطرات مربوط به گذشته او در تاریک ترین گوشهو اعماق ذهن اش مدفون شدند. با دخالت مستقیم در مغز هاجیمه و تغییر آن، آکادمی هاجیمه را به شخص متفاوتی تبدیل کرد که خود نماد استعداد باشد. او قرار بود تا میوه تحقیقات عظیم و پرهزینه آکادمی برای رسیدن به مخلوقی بی همتا و نابغه ای میان نابغه ها باشد تا تمامی استعداد های کشف شده در آکادمی تا به آن روز را در خود داشته باشد. آکادمی به او نام ایزورو کاماکورا را داد. نامی که سابقاً برای موسّس آکادمی در سال های پیش بوده است. ایزورو که نماد امید برای بشریّت بود به وسیله آکادمی لقب ابر امید را دریافت کرد و برای پنهان ماندن از نظر همگی، او را در اعماق محیط آکادمی قرنطینه کردند و هویّت و ریشه او را از همگی مخفی کردند طی تراژدی بعد از اتّفاقاتی که افتاد، ایزورو که توسّط جونکو انوشیما شستشوی مغزی داده شده بود به بازماندگان ناامیدی ملحق شد و آن ها را رهبری کرد. دانگانرونپا 2: بدرود ناامیدی با مرگ جونکو، ایزورو با دیگر بازماندگان ناامیدی موافقت می کنند تا اجازه بدهند هوش مصنوعی جونکو از طریق برنامه نئو ورلد، بدن آن ها را بگیرد. هدف اصلی برنامه در اصل ایجاد اثر برعکس آن چه جونکو با این افراد کرده بود، بود. امّا ایزورو با دانلود هوش مصنوعی جونکو در سیستم عامل برنامه همه چیز را تغییر داد. بعد از این که ایزورو وارد برنامه می شود، بنرامه خاطرات او را از اعماق ذهن اش بازیابی می کند و او را دوباره به عنوان هاجیمه هیناتا در دنیای مجازی بازسازی می کند. مقدّمه دانگانرونپا 2: به جزیره دانگان خوش آمدید! ترس در اردوی مدرسه ای دل انگیز؟ هاجیمه را بار اوّل می توان در روبروی آکادمی امید دید. او خود و آکادمی امید را به بازیکن ها معرّفی می کند. بعد از این که او وارد سالن ورودی می شود، کلماتش مبهم می شوند. سرش کم کم گیج می رود و در نهایت بیهوش می شود. بعد از به هوش آمدن، او خود را در مقابل دربی می یابد که آن طرف اش کلاسی پر از هم کلاسی هایش است. بعد از این که هاجیمه وارد می شود همه بلافاصله متوجّه می شوند که درب پشت سرشان قفل شده. آن ها تلاش می کنند درب را باز کنند که ناگهان سر و کلّه عروسک خرگوش مانندی که خود را اوسامی صدا می زند پیدا شده. اوسامی بعد از این همه دانش آموزان را به وسیله چوب جادویی اش به جزیره ای استوایی ای به نام جزیره جابرواک، منتقل می کند هاجیمه و هم کلاسی هایش ابتدا از وضعیّت موجود ترسیده، ولی وقتی اوسامی سعی می کند آن ها را آرام کند هیناتا از هوش می رود. ناگیتو یکی از هم کلاسی هایش او را در کنار ساحل بیدار می کند. بعد از این که هاجیمه بیدار می شود، ناگیتو به او می گوید که او باید خودش را به او و دیگران معرّفی کند. بعد از این، ناگیتو و هاجیمه برای آشنایی با بقیه دانش آموزان جزیره مرکزی و جزیره اوّل را می گردند تا بتوانند اوّلین قطعه امید را جمع آوری کنند. بعد از انجام این کار، اوسامی ظاهر شده و هدیه ای نیز برای اوّلین روز حضور دانش آموزان در جزیره تدارک می بیند. اوسامی به هر یک از دانش آموزان دو هدیه می دهد، اوّلی یک عروسک کوچک از خود اوسامی است و دوّمین هدیه نیز یک ست لباس شنا می باشد. اکثر دانش آموزان به غیر از هاجیمه و چند تن دیگر به شنا می روند. بعد از مدّتی کشمکش با خود، هاجیمه در نهایت تصمیم می گیرد با بقیه به شنا بپردازد. امّا به محض این که نزدیک آب می شود، آسمان تیره شده و هوا طوفانی می شود. اوسامی به هاجیمه می گوید که او هیچ کاری نکرده است و دلیل این امر را نمی داند. او نیز از تغییر ناگهانی هوا به شدّت می ترسد. در همین حین، شخص مرموزی از طریق نمایشگرهای پخش شده در جزیره به دانش آموزان دستور می دهد که همگی در پارک جزیره مرکزی جمع شوند. اوسامی متوجّه موضوع مهمی می شود و سریعتر از دانش آموزان وارد عمل می شود تا جلوی حادثه قریب الوقوعی که در شرف اتّفاق افتادن بود را بگیرد. هاجیمه و بقیه دانش آموزان هم که می بینند چاره ای ندارند به سمت پارک می روند تا چیزی را از دست ندهند. هاجیمه و بقیه بعد از رسیدن به پارک با مونوکوما روبرو می شوند. کسی که خود مدیر آکادمی امید می خواند. مونوکوما بلافاصله اوسامی را شکست داده و او را طی عملیّاتی به خواهر غیر خونی کوچک و ضعیف اش مبدّل می سازد و نام او را مونومی می گذارد. بعد از این او بلافالصه مونومی را به وسیله مونوبیست ها اعدام می کند. مشخّص می شود که نیّت اصلی مونوکوما از ظاهر شدن اش این است که این اردوی مدرسه ای را به یک بازی مرگبار تبدیل کند. او بعد از این اعلام می کند که تنها کسی که بتواند یکی از همکلاسی هایش را با موفّقیت به قتل برساند و تا بعد کلاس محاکمه شناسایی نشود، می تواند از این جزیره خارج شود. هاجیمه و بقیه دانش آموزان بلافالصه حواس شان به هم جمع می شود و سعی می کنند در مقابل همدیگر و در مقابل این بازی مرگ محتاط تر عمل کنند. چپتر اوّل دانگانرونپا 2: مقصد، ناامیدی بعد از رسیدن مونوکوما و اعدام مونومی، هاجیمه به کنار استخر محوّطه هتل می آید و به دفترچه الکترونیکی اش نگاهی می اندازد و متوجّه قوانین جدیدی می شود که توسّط مونوکوما به آن اضافه شده. هاجیمه بعد از این به شدّت در مورد اتّفاقاتی که افتاده در فکر فرو می رود و در نگاهش در آسمان تیره شب غرق می شود و به ستاره های زیبا و بی اندازه آن خیره می شود ولی می فهمد که زیبایی این ستاره ها بیشتر به او می فهماند که آن ها را چقدر دور از خانه شان برده اند. هاجیمه به اتاق خودش باز میگردد و مونوکوما در همین حین مونوکوما اعلامیه شبانه اش را بیان می کند و به دانش آموزان می گوید که دیگر بخوابند تا صبح فوق العاده ای را تجربه کنند. هاجیمه که به شدّت عصبانی اس با خود غرولند می کند که چرا باید همچین سرنوشت ظالمانه ای را تحمل کند. بعد از این او تصمیم می گیرد خواب سبکی داشته باشد تا خود را برای فردا آماده کند. روز بعد، بعد از اعلامیه ی صبحگاهی مونوکوما، خود کونوکوما وارد اتاق هاجیمه می شود و او را غافلگیر می کند. بعد از دادن توضیحاتی راجع به عروسک های گمشده خودش در سرتاسر جزایز، او از اتاق خارج می شود. هاجیمه سپس به جمعی که توسّط ماهیرو کویزومی به سختی جمع آوری شده بودند محلق می شود. دقیقاً وقتی که جمع شروع به حرف زدن می کنند، بیاکویا توگامی اعلام می کند که رهبری جمع را به عهده خواهد گرفت و اجازه نمی دهد که کسی از آن ها به خاطر این بازی مرگ جان خود را از دست بدهد. هاجیمه و بقیه ابتدا فکر می کنند که بیاکویا هدفی خودخواهانه از ریاست داشته باشد امّا بعد ازدیدن حسن نیّت او به تصمیم اش احترام می گذارند و اجازه می دهند با وجود رفتار خصمانه ای که از خود دارد، ریاست گروه را بر عهده بگیرد. هاجیمه در کنار ابیوکی و سایونجی و کومائدا و نیدای در مهمانی طی شب مونوکوما از طریق اعلان عمومی به دانش آموزان می گوید که به پارک جابرواک بیایند. بعد از رسیدن دانش آموزان به آن جا، مونوکوما طی نمایشی مسخره، حسابی مونومی را به باد کتک می بندد و در همین حین فاش می کند که مونومی خاطرات آن ها را پاک کرده است و بعد از این به دانش آموزان می گوید که یه یک خائن میان جمع آنان وجود دارد. مونوکوما همچنین انگیزه ای نیز به دانش آموزان برای برگشتن خاطراتشان به آن ها می دهد امّا بیاکویا به بقیه می گوید که این انگیزه را نادیده گرفته و به کار خود ادامه دهند و امشب را استراحت کنند. بعد از این که هاجیمه به اتاق خودش بر میگردد و روی تخت اش دراز می کشد مدام به خائن میان جمع فکر می کند و در نهایت خوابش می برد. صبح روز بعد در قرار ملاقات همیشگی مربوط به صبحانه، بیاکویا از نقشه خود برای به راه انداختن یک مهمانی بزرگ در شب، صحبت به میان می آورد. و این که مهمانی قرار است تا صبح ادامه داشته باشد و کسی حقّ غیبت در آن را نخواهد داشت. در ابتدا همه به این فکر کردند که با اتّفاقاتی که افتاده امروز روز خوبی برای جشن گرفتن و مهمانی نباشد. امّا بعد از اندکی بحث، همه راضی می شوند و کلبه قدیمی درون محوّطه هتل، که تا کنون اجازه ورود به آن توسّط مونومی داده نمی شد را برای برگزاری مهمانی انتخاب می کنند. مونومی نیز اجازه وارد شدن به آن جا را این دفعه به آن ها می دهد. از آن جا که کلبه قدیمی بسیار خاک گرفته و کثیف بود، ناگیتو از بقیه می خواهد که طی قرعه کشی، شخصی که کلبه را تمیز کنند را انتخاب کنند. قرعه کشی انجام می شود و در کمال تعجّب قرعه به نام خوش شانس ترین دانش آموز دبیرستانی، ناگیتو می افتد. در کنار این، تروترو هانامورا نیز وظیفه آشپزی برای مهمانی را بر عهده می گیرد و پکو پکویاما نیز سعی می کند فویوهیکو که در حلسه صبح غایب بوده را از این موضوع مطّلع سازد. بعد از به اتمام رسیدن جلسه، همه از هم جدا می شوند و قرار می گذارند بعد از اعلامیه شبانه مونوکوما، همگی در کلبه قدیمی دور هم جمع شوند. بعد از فرا رسیدن شب و پخش شدن اعلامیه شبانه مونوکوما، هاجیمه به سمت کلبه قدیمی حرکت می کند. بعد از رسیدن به آن جا او با توگامی بیاکویا روبرو می شود و توگامی که به شدّت در مورد امنیّت جشن، محتاط است او را چک بدنی می کند تا وسیله خطرناکی نداشته باشد هاجیمه در این حین متوجّه دو صندوقچه کوچک آلومینیومی در کنار بایکویا می شود. او از بیاکویا در مورد آن ها سوال می پرسد و توگامی نیز در جواب می گوید که یکی از آن ها برای نگه داشتن وسایل خطرناکی است که پیدا کرده و دوّمین کیف دستی نیز برای مواقع حسّاس است. بعد از رفتن به سالن اصلی، بیاکویا متوجّه سیخ های کباب می شود و به هاجیمه می گوید که با او به آشپزخانه بیاید تا تمام وسایل خطرناک و تیز، اعم از چاقو ها چنگال ها و سیخ ها را جمع آوری کنند. در آشپزخانه، بیاکویا متوجّه نبود یکی از سیخ هایی که در لیست سفارشات بود می شود. تروترو نیز اعلام بی اطّلاعی کرده و می گوید همیشه در چنین جشن هایی گم شدن یکی یا دو تا از وسایل امری طبیعی است. درنهایت توجّه هاجیمه به گوشت روی استخوان عظیمی جلب می شود و از تروترو در مورد نجوه پیدا کردن گوشت به این گندگی در این جزیره از او می پرسد و او نیز جواب می دهد که او از نیدای خواسته تا گاو درون مزرعه را برای او بکشد تا به همچین گوشت نابی دست پیدا کند. بعد از این تروترو و هاجیمه و بیاکویا به سالن اصلی رفته و مهمانی را آغاز می کنند. همه از مهمانی لذّت می برند، از آکانه که مدام به خوردن ادامه می داد تا ماهیرو که در حال عکس گرفتن از بچّه ها بود. نکومارو نیدای نیز سعی می کرد از کلبه قدیمی به خاطر فشاری که به شکم اش آمده بود خارج شود. گاندام تاناکا گوشواره اش را گم کرده بود و چیاکی نانامی نیز بیرون کلبه مراقب بود تا مونوکوما نزدیک نشود. و تروترو که مدام از غذاهایش تعریف می کرد به آسپزخانه رفت تا غذاهای بیشتری آماده کند و بیارود. در همین حین که مهمانی به آرامی پیش می رفت و هاجیمه فکر میکرد دیگر اتّفاقی نمی افتد ناگهان برق می رود و خاموشی مطلق پدید می آید. همه شروع به وحشت می کنند و کازوییچی سعی می کند در آن تاریکی مطلق خود را به دقتر کلبه برساند تا قطعی برق را برطرف کند امّا قبل از این که بتواند حرکتی کند برق برگشته و نور همه جا را فرا گرفته. بلافاصله بعد از آمدن برق، همه متوجّه می شوند میکان سومیکی به طرز خجالت آوری بر روی زمین افتاده است. بعد از این که همگی به خود می آیند متوجّه می شوند شخصی بین جمع شان وجود ندارد و آن نیز کسی نیست جز خود بیاکویا توگامی. همه دانش آموزان سر تا و اطراف کلبه را به دنبال توگامی می گردند و اثری پیدا نمی کنند. بعد از برگشتن به سالن اصلی، آکانه از یکی از میزها، بوی خون استشمام می کند. هاجیمه به سمت میز رفته و بعد از بلند کردن روکش میز با صحنه وحشت برانگیزی روبرو می شود. جنازه بیاکویا روی زمین افتاده و زیر آن را خون کامل فرا گرفته است. هاجیمه که کاملاً در بهت از دست رفتن دوست اش به سر می برد و با جیغ و فریاد های ماهیرو از بهت در می آیدو متوجّه عمق فاجعه می شود. وقتی کلّ آرامش جمع به هم می ریزد و هاجیمه سعی می کند آن ها را آرام کند مونوکوما ظاهر شده و می گوید که به زودی یک کلاس محاکمه را برگزار خواهد کرد. او به همگی مونوکوما فایل 1 را که حاوی اطّلاعات پایه ای مقتول و وضعیّت اش است را به دانش آموزان می دهد و آن ها را ترک می کند و راهی برای آن ها جز تحقیق در مورد قتل دوست شان باز نمی گذارد. طیّ تحقیقات، هاجیمه به سراغ میزی که مقتول زیر آن قرار دارد رفته و روی آن نکته جالبی غیر از لامپ رومیزی سنگینی که آن را از بقیه میزها متمایز می کند پیدا نمی کند. بعد از آن او با اکراه شروع به تحقیق بر روی بدن بی جان بیاکویا می کند و لکّه های عظیم خونی را دور بدن بیاکویا می یابد امّا هیچ ردی از خون که به جایی رفته باشد را نمی یابد. او همچنین یک دوربین دید در شب در نزدیکی جنازه می یابد و زیر میز نیز یک چاقوی خونین و نوار چسبی چسبیده به زیر میز را هر دوی آن ها به مواد رنگی درخشنده و فسفرسانت آغشته شده اند، می یابد. بعد از بررسی زیر میز، هاجیمه شروع به آرام کردن میکان می کند و او را راضی می کند تا کالبد شکافی جنازه بیاکویا را انجام دهد تا به اطّلاعات مفید تری دست پیدا کند. هاجیمه همچنین ماهیرو را نیز که خود را مقصّر مرگ توگامی می دانست را نیز آرام کرد. ماهیرو بعد از آرام شدن به هاجیمه دو عکس از وضعیّت افراد حاضر در مهمانی در لحظه ی قبل از خاموشی مطلق می دهد. طبق اطّلاعات او، بیاکویا در دورترین نقطه از میزی که قتلش در زیر آن اتّفاق افتاده بود قرار داشت. بعد از این موضوع، هاجیمه به سراغ گاندام می رود که گوشواره اش را گم کرده است. بعد از بررسی کوچکی متوجّه می شوند گوشواره گاندام از لای شکاف ها کف زمین رد شده و به زیر کلبه افتاده است. گاندام بعد از فهمیدن این موضوع به دنبال راهی برای رسیدن به زیر کلبه می گردد. هاجیمه سپس در سالن متوجّه ست بودن تایمر ها کولرها بر روی ساعت 11:30 می شود که با زمان مرگ توگامی و خاموشی نیز مطابقت دارد. او در نهایت در سالن اصلی به بررسی صندوقچه مرموز بیاکویا می پردازد و در داخل آن با لوازم امنیّتی عجیبی روبرو می شود و از آمادگی بیش از حد توگامی شوکه می شود. او در سندوقچه نیز کیف مخصوصی پیدا می کند که گمان می رود برای وسیله ای خاص باشد. بعد از اتمام بررسی سالن اصلی، هاجیمه و کومائدا به راهروی کلبه رفته و در آن جا با ایبوکی میودا روبرو می شوند. هاجیمه از ایبوکی در مورد صداهایی که طی خاموشی شنیده اند می پرسد و او نیز با شوخ طبعی ولی جزییات کامل به او پاسخ می دهد. هاجیمه و کومائدا بعد از شنیدن اطّلاعات او، از او تشکّر می کنند و به سراغ نکومارو می روند و در مورد مشکل او نیز می پرسند و او نیز می گوید که دستشویی از قبل از مهمانی درش بسته بوده او نتوانسته تا بعد از پیدا شدن جنازه بیاکویا به آن جا دسترسی داشته باشد. در نهایت در راهرو، هاجیمه و کومائدا به در بزرگی بر میخورند که هدف اش جلوگیری از پخش آتش در کلبه است، بعد از بررسی راهرو هر دوی آن ها به انباری کلبه رفته و در آن جا با یک رو میزی خونین و سه اتوی خاموش که به تازگی روشن بوده اند روبرو می شوند. دانش آموزان سوار بر آسانسور در حال رفتن به سمت سالن کلاس محاکمه بعد از بررسی این مورد هاجیمه و کومائدا به بیرون از کلبه رفته تا اتاق بیاکویا را نیز بررسی کنند. امّا به محض بیرون آمدن از کلبه، آن ها متوجّه چیاکی و گاندام می شوند که در حال بررسی راهی برای ورود به فضای زیرین کلبه هستند. بعد از پرسش از آن ها چیاکی جواب می دهد که راهی از بیرون برای وراد شدن به زیر کلبه وجود نداشته و قاتل نمی توانسته از خارج کلبه به زیر آن برود. او همچنین به حضور فویوهیکو در نزدیکی ها کلبه در میانه مهمانی اشاره می کند و از صحبت اش با او به هاجیمه می گوید. بعد از صحبت به نانامی، هاجیمه و کومائدا به سمت اتاق بیاکویا رفته و بعد از باز کردن در آن با کمک مونوکوما در آن جا با نامه تهدید آمیزی با مضمون این که قتلی امشب رخ خواهد داد روبرو می شوند. بعد از بررسی این موضوع نیز مونوکوما در نمایشگرها ظاهر شده و اعلام می کند که فرصت آن ها برای تحقیق تمام شده و همگی آن ها، حال باید برای حضور در کلاس محاکمه آماده شوند و به "صخره مونوکوما" بیایند بعد از حاضر شدن همگی در روبروی صخره همگی با صخره بزرگی که طرح کلّه های مونوکوما در آن حک شده روبرو می شوند، بعد از مدّتی مونوکوما با خود به زور کوزوریو را می آورد و با فعّال کردن مکانیزمی از یکی از سرهای سنگی خود پلّه برقی ای را به پایین می آورد. بعد از بالا رفتن از پلّه ها و سوار آسانسور شدن، تمامی دانش آموزان به سمت سالن کلاس محاکمه حرکت می کنند. در آغاز کلاس محاکمه بعد از این که مونوکوما راهنمایی های مهم را می کند، همگی شروع به بحث در مورد این که چرا بدن بیاکویا زیر میز بوده می پردازند. با وجود لکّه های خون روی زمین و دوربین دید در شبی که ظاهراً مربوط به خود بیاکویا بوده دانش آموزان به این نتیجه می رسند که بیاکویا به زیر میز منتقل نشده بلکه در زیر میز به قتل رسیده است. سپس دانش آموزان به این موضوع که چرا برق ها رفت می پردازند و شک شان معطوف به پکو پکویاما می شود. چرا که او باید در دفتر کلبه بود و فیوز های برق و جعبه کنترل قدرت کلبه در آن اتاق قرار داشت. امّا هاجیمه متوجّه می شود که پکویاما اصلاً در دفتر نبوده و با اطّلاعاتی که از سحبت با نیدای در طی تحقیقات به دست آورده بود ثابت می کند که تمام طی مهمانی، کسی که دستشویی را اشغال کرده بود پکویاما بوده. به علاوه این که جعبه کنترل قدرت مجموعه در بالای دیوار و نزدیک به سقف قرار داشته و پکویاما هرگز نمی توانسته به آن برسد و برق را از آن جا قطع کند. بحث به این موضوع می کشد که در غیر این صورت چرا برق ها اصلاً رفته است. هر کسی نظر خود را می دهد تا این که ماهیرو به این موضوع اشاره می کند که شاید برق در اثر فشار زیاد مصرف رفته و فیوز پریده باشد. هاجیمه این نظر را متحتمل تر می داند و با توجّه به سه اتوی روشن در انباری کلبه او نیز فکر می کند که دلیل برق رفتن به علّت فشار انرژی باشد. بعد از این او و کومائدا به کمک هم معمّای برق رفتن را با اشاره به تایمر های کولر حل می کنند و متوجّه می شوند که قاتل از حداکثر توان برق مصرفی کلبه با خبر بوده و احتمالاً این موضوع را از مونوکوما پرسیده است و با تنظیم کردن تایمر کولر ها به عنوان آخرین منبع مصرفی برق توانسته زمان برق رفتن را به طور دقیق تنظیم کند. بعد از حل شدن این معمّا همه به این بحث می پردازند که قاتل چگونه به چاقوی زیر میز در آن تاریکی دست یافته که هاجیمه بلافاصله به رنگ درخنشده روی چسب نواری زیر میز اشاره می کند و می گوید که چاقو از قبل در زیر آن میز چسب زده شده و قرار بوده در طی تاریکی به وسیله رنگ درخشنده تشخیص داده شود و برداشته شود. مورد دیگری که مورد بحث قرار می گیرد، دلیل احتیاط بیش از حد بیاکویا طی مهمانی است که در این جا هاجیمه مجبور می شود نامه ای را که با کومائدا در اتاق بیاکویا پیدا کرده را به بقیه دانش آموزان نشان دهد. همگی شوکه شده و هاجیمه می گوید برای جلوگیری از ایجاد وحشت، بیاکویا نمی توانسته این نامه را به بقیه نشان دهد و مجبور شده و فقط خود او محتاط تر باشد. در همین نقطه کلاس محاکمه به بن بست می رسد و مدرک دیگری برای پیشروی به ذهن افراد نمی رسد و با مدارک جمع آوری شده نیز نمی توان کسی را متهّم کرد. در همین زمان رفتار کومائدا ناگیتو عجیب شده , و شروع به صحبت در این مورد که اگر نمی شود قاتل را پیدا کرد باید تسلیم شد و بهتر است به جای شک کردن به همدیگر، همه با هم بمیریم. هاجیمه از رفتار عجیب کومائدا بهت زده می ماند و فکر می کند مشکلی برای پسر خوش قلبی که تا به آن جای کار کمک دست او بوده، پیش آمده. امّا کومائدا ادامه می دهد و می گوید چرا باید همگی در این دنیای ظالمانه به هم شک کنند و هم دیگر را متهّم کرد و موفّق می شود احساسات دیگر دانش آموزان را برانگیزد و به سمت خود بکشاند که ناگهان چیاکی نانامی جلوی او را گرفته و روبروی او می ایستد و می گوید که هنوز محاکمه تمام نشده و راز مهمّی وجود دارد که از طریق آن می توان به هویّت قاتل نزدیک شد و به این موضوع اشاره می کند که در ابتدا اصلاً قاتل چگونه توانسته به میز مشخّصی که چاقو زیر آن قرار داشته نزدیک شود؟ هاجیمه بلافالصه راز موجود را با عکس هایی که از ماهیرو گرفته و دیاگرامی که از آن رسم شده حل می کند و می فهمد نزدیک ترین شخص به میز مورد نظر، کسی جز ناگیتو نبوده. شک همه ناگهان به ناگیتو بر می گردد و همه او را تحت فشار قرار می دهند. تحت فشار روانی حرف های دیگر دانش آموزان و اتّهاماتی که به او زده می شود ناگیتو ناگهان تغییر رفتار داده و به طرز دیوانه واری شروع به خندیدن می کند و می گوید که از این که نماد های امید (اشاره به بقیه دانش آموزان) در مقابل ناامیدی موجود در این جزیره تسلیم نمی شوند به وجد آمده و به تمام کارهایی که کرده اعمّ از پشت پرده بودن قطعی برق، گذاشتن چاقو زیر میز و... اعتراف می کند. در همان نقطه هاجیمه متوجّه می شود که اصلاً در ابتدا قبل از مهمانی، این موضوع که کومائدا برای تمیز کردن کلبه انتخاب شد اصلاً از روی بد شانسی وی نبوده بلکه ناگیتو با اعتماد به شانس خودش به عنوان خوش شانس ترین دانش آموز دبیرستانی توانسته این موقعیّت را برای فراهم کردن شرایط قتل به دست بیاورد. جنون کومائدا تمام کلاس محاکمه را در بر می گیرد و همگی تصمیم می گیرند به کومائدا رای دهند تا او اعدام شود که ناگهان سومیکی به میان آمده و می گوید که شاید کومائدا اصلاً قاتل نباشد. او می گوید که طبق کالبد شکافی ای که انجام داده، قاتل با وسیله ای تیز به قطر پنج میلیمتر به قتل رسیده که با چاقویی که کومائدا مخفی کرده هماهنگی ندارد. با این حرف بحث دیگری راه می افتد و طی آن نانامی از کومائدا می خواهد که آخرین چیزی را که مخفی کرده است را بگوید. او نیز اعتراف کرده و می گوید که در قتل بیاکویا به خاطر دوربین های دید در شبی که داشته ناموفّق بوده و نتوانسته طی اموشی او را بکشد و دیگر نمی داند چه کسی او را به قتل رسانده است. در همین جا دوباره کلاس محاکمه به بن بست می رسد و همگی در نقطه غیر قابل برگشتی متوقّف می شوند. با معلوم شدن این که چاقوی ناگیتو سلاح قاتل نیست و سلاح نازک تر از این حدود بوده، نانامی این موضوع را که قاتل و مقتول در دو جای متفاوت بوده باشند را پیش می کشد. هاجیمه منظور او را فهمیده و این احتمال که قاتل از زیر کلبه مقتول را به قتل رسانده باشد را پیش می کشد. در ابتدا همه بعد از شنیدن این موضوع به بحث در مورد این که چه کسی می تواند زیر کلبه برود می پردازند و شکّ همه به سوی فویوهیکو که در مهمانی نبود متمرکز می شود. فویوهیکو از خود نمی تواند دفاعیه ای ارائه دهد تا این که نانامی از او دفاع کرده و می گوید که او را طی طی نگهبانی از کلبه بیرون محوّطه دیده و او نمی توانسته زیر کلبه وارد شود. علاوه بر این از بیرون کلبه نیز کسی نمی تواند به زیر آن وارد شود. هاجیمه مبنای قتل را بر وارد شدن قاتل از درون کلبه به زیر آن قرار می دهد و برای اثبات نظریه اش از تاناکا می خواهد که نحوه پیدا کردن گوشواره اش را که زیر کلبه افتاده بود توضیح دهد. او نیز سپس می گوید که از طریق درب زیر جعبه های درون انباری توانسته به زیر کلبه وارد شود. بعد از چندین نوبت بحث، دانش آموزان به این نتیجه می رسند که اجاق گاز قابل حمل درون آشپزخانه تنها منبع نوری بوده که می توانسته برای رسیدن قاتل به اتاق انباری استفاده شود و سیخ گمشده ای که در لیست آشپزخانه بوده نیز تنها سلاحی قاتل می توانسته باشد. ولی ناگیتو با هاجیمه مخالفت کرده و می گوید که طی تاریکی، قاتل و کازوییچی هر دو در راهرو بوده اند پس چگونه، کازوییچی منبع نور قاتل را ندیده است. هاجیمه نیز در جواب به در نسوز کلبه اشاره می کند و می گوید با بستن آن در نور از آن عبور نکرده و هر فردی که پشت درب نسوز باشد می تواند با منبع نور بدون انیکه کسی آن طرق درب متوجّه او شود به راهش ادامه دهد. با تمامی این تفاسیر همگی به این نتیجه می رسند که قاتل کسی جز تروترو هانامورا نیست و بعد از دفاعیه ضعیفی که او پیرامون این که نمی توانسته سلاح قتل را جایی پنهان کند. او با جواب محکم هیناتا پیرامون این که او سیخ گمشده را میان غذاها و گوشت روی استخوان به آن گندگی مخفی کرده بود آخرین پرده راز این قتل را بر می دارد و هانامورا بعد از گفتن گذشته اش و این که چگونه او توسّط کومائدا تحریک شده بوده تا قتلی را صورت بدهد و در ابتدا اصلاً هدف اش کشتن کومائدا بوده، مونوکوما او را به بدترین وجه ممکن اعدام می کند. چپتر دوّم دانگانرونپا 2: دریا و مجازات، نارگیل و گناهان بعد از بیدار شدن، هاجیمه دوباره تمام وقایع چند روز پیش که شامل به قتل رسیدن بیاکویا و اعدام وحشیانه تروترو بود را به یاد می آورد. با احساس بدی که داشت او به سمت رستوران هتل حرکت می کند. در آن جا همگی متوجّه می شوند هیوکو سایونجی به خاطر این که توانایی پوشیدن کیمونویش را ندارد، از اوّل ورودشان به اردو حمّام نکرده است. در کنار این موضوع، ناگیتو که در محاکمه قبلی شخصیّت پیچیده و به هم ریخته اش به همه ثابت شده بود، غیبش زده بود و تا آخر زمان صبحانه به رستوران نیامد و باعث شک و تردید هاجیمه و چیاکی شد. بعد از مدّتی سر وکلّه مونوکوما نیز در رستوران پیدا شده و از دانش آموزان در مورد یکی از مونوبیست ها که غیب شده است می پرسد. دانش آموزان اظهار بی اطّلاعی می کنند و او می رود. بعد از او بلافاصله مونومی ظاهر شده و تایید می کند که او مونوبیست مذکور را شکست داده و حالا دانش آموزان می توانند به جزیره دوّم رفته و در آن جا به گشت و گذار بپردازند. طی گشت و گذار در جزیره دوّم، دانش آموزان متوجّه وجود کتابخانه ای در آن جا می شوند بعلاوه یک داروخانه و یک رستوران در نزدیکی یک خانه ساحلی. و کناز همگی این موارد یک خرابه عظیم که از دور بسیار شبیه به ساختمان آکادمی امید به نظر می رسید. دانش آموزان، خرابه عظیم را بررسی می کنند و متوجّه می شوند که درب ورودی به قدرت مهر و موم شده و راه عبوری ندارند. آن ها بر روی درب عبارت ژاپنی "آینده" را نیز می بینند. مونوکوما بعد از این ظاهر می شود و به آن ها در مورد پایان دهندگان دنیا می گوید. سازمانی که هدف اش پایان دادن به این دنیا است. او بعد از اشاره به این سازمان می گوید که خود و مونومی نیز نمی توانند وارد خرابه شوند. هاجیمه بعد از گشت و گذار طولانی ای که در جزیره دوّم تجربه می کند خسته شده و به کابین خود باز می گردد. هاجیمه در مقابل درب عظیم خرابه که بر روی آن با زبان ژاپنی عبارت "آینده" نوشته شده است روز بعد هاجیمه موفّق به فهمیدن راز پشت غیبت های ناگیتو شد. او توسّط نکومارو و کازوییچی در همان اتاقی که بیاکویا به قتل رسیده بود بسته شده بود. در جواب توضیح، کازوییچی بیان می کند که بهتر است "آن خیانت کار" دست و پایش بسته بماند تا نتواند برای کس دیگری مزاحمت ایجاد کند. همان شب، مونوکوما طی اعلامیه ای تمام دانش آموزان را در پارک جابرواک جمع می کند. مونوکوما در آن جا دوّمین انگیزه قتل اش برای بازی مریض گونه اش را نمایان می کند، یک بازی آرکید بر اساس یکی از مجموعه های ویدیو گیم فراموش شده، بازی ای به نام توییلایت سندروم: پرونده قتل. مونوکوما به دانش آموزان می گوید که برای تمام کردن این بازی به طور کامل باید راز اصلی بازی را پیدا کنید و در آن صورت به پایان شوکه کننده بازی خواهید رسید. او همچنین قبل از رفتن خود به دانش آموزان می گوید که بهتر است هر کس به عنوان نفر اوّل سریعتر بازی را تمام کند و گرنه به ضرر خود او تمام می شود و شخص دیگری از راز انتهای بازی برای جلو بردن قتل خود استفاده می کند. تمام گروه بعد از رفتن مونوکوما به هم قول می دهند که هیچ کس این بازی مرموز را انجام ندهد. امّا هنگامی که قولی این چنینی داده شود، نگه داشتن اش بسیار سخت می شود. بعد از چند روز هاجیمه به طور تصادفی با کوزوریو روبرو می شود و در دست او، نامه ای را می بیند. در عوض پرس و جوی هاجیمه، کوزوریو به او می گوید که گم شود و او را تنها بگذارد و او به رستوران برای پیوستن به جمع راه می افتد. بعد از رسیدن به رستوران، ماهیرو از هاجیمه می خواهد تا اندکی غذا برای ناگیتو که در تالار غذاخوری حبس شده است ببرد. هاجیمه به تالار رفته و با دیدن ناگیتو از وضعیّتی که او را در آن بسته بودند تعجب می کند ولی بیشتر از آن از رفتار غیر منطقی و غیر قابل توصیف ناگیتو تعجّب می کند. آن جا ناگیتو به هاجیمه می گوید که از انگیزه جدیدی که مونوکوما به دانش آموزان داده مطّلع است و تعجّب می کند که چرا نماینده های امید(دانش اموزان) از این فرصت برای تمام کردن آن بازی استفاده نمی کنند. هاجیمه تحریک شده و تمام دل و جرئت خود را جمع می کند تا بازی را انجام دهد و متوجّه شود در آینده با چه چیزی قرار است روبرو شود. هر چند بعد از رسیدن به پایان بازی، هاجیمه از شدّت گیج کنندگی داستان آن، بیخیال آن شده و دوباره به کابین و تخت خواب خود باز می گردد. هاجیمه هیناتا در مقابله با کومائدا ناگیتوی بسته شده صبح روز بعد هاجیمه با کازوییچی در سوپرمارکت جزیره دیدار می کند. او در آن جا به هاجیمه توضیح می دهد که همگی دختران در حال ترتیب دادن قراری برای شنا در ساحل جزیره دوّم هستند و او می خواهد به طرز ساختگی ای کاملاً اتّفاقی به آن ها ملحق شود و با هاجیمه قرار می گذارد تا در ساعت 3 ظهر هم دیگر را در غذاخوری نزدیک ساحل ببینند و در آن جا منتظر بقیه دخترها بمانند. بعد از رسیدن به آن جا صبر کردن، آن ها با فویوهیکو روبرو می شوند و او نیز سعی می کند از آن ها دوری بجوید. بعد از او، آن ها میکان و ایبوکی را می بینند که وارد رستوران شده و منتظر می مانند تا دیگران برسند و به ساحل بروند. در همین حین ناگهان گروه جمع شده در رستوران، نظرشان به هیوکو سایونجی که در دویدن در جهت مخالف جهت ساحل است جلب می شود و در حین دویدن متوجّه گریه کردن او نیز می شوند. بعد از این رویداد، چیاکی، آکانه، پکویاما و سونیا نورمایند به نوبت وارد رستوران شده. آکانه با بسیاری خون و رخم بر روی سرش وارد رستوران می شود و بیان می کند که این زخم ها در اثر تمرین با نکومارو به وجود آمده. میکان بلافاصله وارد عمل شده و او را به دستشویی رستوران می برد تا زخم هایش را مداوا کند. بعد از خارج شدن کازوییچی برای رفتن به خانه ساحلی، هاجیمه که خود را در محاصره عجیبی توسّط زنان می بیند، فرار را بر قرار ترجیح می دهد و به دنبال کازوییچی به سمت خانه ساحلی راه می افتد. که در بین راه ناگهان صدای جیغ کازوییچی را می شنود و بلافاصله بعد از آن اعلامیه پیدا شدن جسد از طریق نمایشگر ها به صدا در می آید. هاجیمه دوان دوان به سمت خانه ساحلی می رود به امید این که چیزی که فکر می کند اشتباه باشد اّما با باز کردن در، تمامی امید های هاجیمه باری دیگر به یاس تبدیل می شود. کازوییچی از ترس دور خود چمبره زده و بدن بی جان ماهیرو کویزومی، ابر عکّاس دبیرستانی بر روی زمین غرق در خون افتاده است. هاجیمه طی بررسی محلّ حادثه با پنجره میله داری در نزدیکی سقف سرویس بهداشتی روبرو می شود. آکانه از وی کمک می گیرد و خود را به پنجره می رساند و متوجّه می شود که میله های پنجره شل بوده و قابل جدا سازی اند و در صورت همکاری دو نفر امکان فرار کردن از این راه وجود داشته است. بعد از بررسی دقیق محلّ حادثه، چیاکی و هاجیمه برای حل راز های پرونده باری دیگر به سراغ توییلایت سندروم: پرونده قتل می روند و در آن جا با ناگیتو روبرو می شوند که ظاهراً به کمک مونومی از بند خود آزاد شده است. هاجیمه و چیاکی بعد از صحبت با ناگیتو به سراغ بازی می روند و این بار هاجیمه با راهنمایی چیاکی به پایان نهایی و وقایعی که در روز اوّل و سوّم بازی اتّفاق افتاده بود می رسد. بعد از انجام بازی، ناگیتو به آن دو کمک می کند تا افرادی که اسم شان در تیتراژ بازی آورده شده بود را در فرودگاه جمع کنند تا بتوانند از آن ها نیز اطّلاعات بگیرند. میکان، ایبوکی و سایونجی حاضر می شوند ولی سایونجی همکاری نکرده و در نهایت فرار می کند. بعد از پرس و جو، مونوکوما به هاجیمه و چیاکی اجازه می دهد تا به اتاق ماهیرو وارد شوند. در آن جا هر دوی آن ها با پاکتی روبرو می شوند که درون آن ها سه عکس مرتبط با بازی وجود دارد و نامه ای که ماهیرو را ترغیب به انجام بازی می کند. هاجیمه و چیاکی از محتویات نامه می فهمند که ماهیرو اوّلین کسی نبوده که بازی را تمام کرده و شخص دیگری این کار را کرده و ماهیرو را ترغیب کرده تا این بازی را انجام دهد. بعد از این موضوع ناگیتو باری دیگر ظاهر شده و به هاجیمه می گوید تا به خانه ساحلی بیایید. بعد از رفتن به آن جا، میکان اظهار می کند که طی کالبد شکافی اش متوجّه شده که ماهیرو از ضربه به پشت سر در جا جان داده و درد زیادی نکشیده، به علاوه او نامه ای از هیوکو نیز در جیب ماهیرو پیدا کرده و آن را به هاجیمه می دهد. سونیا نیز بیان می کند ماسکی که در کنار جسد مقتول افتاده متعلّق به یک قاتل زنجیره ای معروف است که جمله نمادین بسیار معروفی دارد، او ترجمه این جمله را می گوید و در نهایت بیان می کند که مترجّم جمله او نیز از خشم این قاتل در امان نمانده و توسّط او به قتل رسیده. در نهایت خود ناگیتو نیز به سراغ هاجیمه آمده و می گوید که رد ّو پاهای روی ساحل را بررسی کرده و متوجّه شده که آن ها متعلّق به سایونجی هستند. بعد از گفتن این موضوع فرصت بررسی و تحقیقات به پایان می رسد و همگی راهی دوّمین کلاس محاکمه می شوند. چپتر سوّم دانگانرونپا 2: گیر افتاده توسّط عطر اقیانوس صبح روز بعد از دوّمین محاکمه، هاجیمه دهان اش از شدّت ترسناک و بدترکیب بودن یادبودی که هیوکو برای ماهیرو ساحته باز می ماند امّا در نهایت با روی مهربان در مقابل هیوکو ظاهر شده و مانند بقیه از آن تعریف می کند. بعد از وارد شدن به جزیره سوّم، هاجیمه با جو و اتمسفر جدیدی روبرو می شود. برای پیدا کردن راز های جدید پشت این جزیره که روزگاری پر از زندگی و مردم بوده است، در نهایت سر از سالن سینمای مونوکوما در می آورد. در آن جا او طی سر و کلّه زدن عجیبی با مونوکوما به قیمت گزامی یک برچسب مسخره ای با طرح خود مونوکوما از او خریده و بعد از آن به زور پای تماشای فیلمی مسخره از خود مونوکوما می نشیند. در نهایت نیز بعد از بیرون آمدن از سالن، مونوکوما شروع به دست انداختن هاجیمه می کند و به او کمی امید بی پایه اساس می دهد، تنها کمی. در بازارچه لوازم الکترونیک، هاجیمه بر روی یکی از کامپیوتر ها، فایلی از اوسامی می یابد که در آن از بزرگترین، وحشتنتاک ترین و تراژدیک ترین واقعه تاریخ بشریّت صحبت به میان آمده، امّا هاجیمه هیچی از آن نفهمیده و سعی می کند به دنبال حقیقت بگردد که مونوکوما ظاهر شده و به جای کمک کردن برای پیدا کردن حقیقت امر تنها او را بیشتر اذیّت می کند و دست می اندازد. امّا در بیمارستان، هاجیمه با دیدن فویوهیکو، در کنار بقیه دانش آموزان شوکه می شود. آن ها که فکر می کردند فویوهیکو نتواند از واقعه دوّمین محاکمه زنده بیرون بیاید، اکثراً برای او خوشحال بودند و در واقعیّت در کنار همه کارهایی که فویوهیکو انجام داده بود، آن ها هنوز او را دوست خود می پنداشتند. میکان بعداً تصمیم می گیرد که وظیفه مراقبت از فویوهیکو را برای بقیه روز بر عهده بگیرد. در کمال تعجّب، صبح روز بعد که فویوهیکو، درمان اش را تمام کرده بود و به رستوران هتل آمده بود، در اثر شرم از کارهایی که کرده با چاقو شکم خود را زخمی می کند تا تقاص گناهانش را بدهد. هاجیمه نیز که از این موضوع به شدّت شوکه شده بود در عوض بیشتر به خاطر تغییراتی که در رفتار فویوهیکو در اثر درمانش به وجود آمده بود خوشحال بود. در همین حین ایبوکی نیز که استیجی را در جزیره سوّم پیدا کرده بود، تدارک اجرای زنده ای را برای دانش آموزان ترتیب می بیند. در ابتدای شروع خواندن او، هاجیمه چشم امید اش را به آهنگی که از زبان ابر آهنگساز دبیرستانی بیرون می آمد می دوزد. امّا بعد از چند دقیقه، از شدّت سردرد آور بودن آهنگ ایبوکی، نظر خود را پس می گیرد. بعد از اتمام اجرای استیج تمامی دانش آموزان در ساحل جزیره اوّل با صحنه وحشتناک روبرو می شوند، آکانه در حال نبرد با مونوکوما است و به سختی نیز شکست خورده. مونوکوما سعی می کند با ضربه نهایی اش کار او را تمام کند که نیدای جلو پریده و جلوی ضربه را می گیرد و در نتیجه خود او به شدّت زخمی می شود. هاجیمه به شدّت شوکه شده و از مونوکوما می خواهد به زخم های وی رسیدگی کند. مونوکوما ابتدا قبول نمی کند امّا با اصرار بچّه ها و کمی فکر از جانب خودش بعد از مدّتی با اکراه وظیفه درمان نکوماروی به شدّت زخمی شده را نیز بر عهده می گیرد. روز بعد که سه نفر ناگیتو، ایبوکی و آکانه مبتلا به بیماری ناامیدی، سوّمین انگیزه قتل مونوکوما، می شوند، هیوکو، هاجیمه را مجبور می کند تا در بیمارستان مراقب آن ها باشد. به همراه او میکان و فویوهیکو نیز در بیمارستان می ایستند و از سه بیمار بخت برگشته مراقبت می کنند. امّا در همان شب اوّل مراقبت، وقتی هاجیمه سعی می کند بر روی تخت های بیمارستان در اثر خستگی استراحت کند، بعد از بیداری میکان را در حالی می یابد که بالای سر او خوابیده و سر او را لای پاهای خود سفت بغل کرده. فویوهیکو بعد از مدّتی وارد بیمارستان شده و این صحنه را می بیند و حسابی هاجیمه را بابت این موضوع سرزنش و اذیّت می کند. هاجیمه نیز عسبانی و خجالت زده می شود و نمی تواند میکان را نیز سرزنش کند. رویای عجیب هاجیمه از روزهای دور زندگی اش شب بعد، وقتی هاجیمه به اتاق اش بر می گردد تا بخوابد، کابوسی وحشتناک در مورد خودش در یک کلاس غریب می بیند و حرف هایی را می شنود که هرگز دلش نمی خواسته بشنود. وقتی او سعی می کند تا دوباره بیدار شود، باری دیگر میکان را در همان وضعیّت خجالت برانگیز دیشب بنی خودش و او می یابد. این بار هاجیمه به شدّت میکان را سرزنش میکند و او نیز به شدّت از هاجیمه معذرت می خواهد و بعد از این بیان می کند که نمی داند چرا به آن جا آمده. بعدها او به یاد می آورد دلیلی که او به آن جا آمده بود این بود که به هاجیمه بگوید که ناگیتو بیماری اش خوب شده و نیازی به درمان بیش از این ندارد. وقتی هاجیمه به همراه میکان به ملاقات ناگیتو می روند، ناگیتو به هاجیمه به زور دستور می دهد که دیگر برای ملاقات او نیاید چرا که هنو زاحتمال ابتلای او به بیماری دروغگویی زیاد است. او که هنوز اوضاع هاجیمه را وخیم می دید او را رها می کند و به میکان می گوید که به اتاق طبقه بالای بیمارستان رفته و در آن جا استراحت کند. بعد از این او در لابی بیمارستان با پیام ویدیویی ای روبرو می شود که طی آن شخصی قصد حلق آویز کردن خود را دارد. او بلافلاصله صحنه وقوع جرم، استیج موزیک تیتی تایفون، را می شناسد و دوان دوان به طرف آن جا حرکت می کند ولی با باز کردن در آن جا با صحنه شوک آوری روبرو می شود، ایبوکی میودا، ابر آهنگساز دبیرسانی از گردن حلق آویز شده و هیچ جانی در بدن اش نمانده است. امّا این پایان ماجرا نبود، وقی هایجمه برای خبر کردن بقیه دانش آموزان به متل می رود و به همراه سه نفر دیگر به استیج بازمیگردند در آن جا این بار در کنار جسد حلق آویز شده ایبوکی، بدن بی جان هیوکو سایونجی را نیز در حالی که به ستون بسته شده است را می بیند و این گونه حجم دردبار و مرگبار بودن این پرونده برای هاجیمه دو چندان می شود. بعد از انجام تحقیقات که برای هاجیمه منجر به دیدن فیلم جادوگر مونومی می شود، پرده های قتل دانه دانه برداشته می شوند و در نهایت در کلاس محاکمه سوّم موفّق می شوند میکان سومیکی را به عنوان متهّم شناسایی و به مجازات اش برسانند. بعد از پایان مجاکمه سوّم، مونوکوما اعلام می کند که نیدای نکومارو برگشته و همه می توانند به او سلام کنند. آن ها به ساحل می روند تا احوال او را جویا شوند ولی همان گونه که هاجیمه انتظار داشت، هیچ چیزی طبق معمول برای نکومارو پیش نرفته چپتر چهارم دانگانرونپا 2: آیا روبات ها رویای ماشین ساعتی می بینند؟ دانش آموزان باقی مانده سوار بر ترن هوایی حین ملاقات صبح در رستوران، ناگیتو از قصد و برای امتحان، باری دیگر به خاطر این که کسی و حتّی خودش از استعداد هاجیمه بی خبر بودند، او را متهّم می کند که خائن میان جمع باشد. بعد از واکنش همه به این موضوع، مونومی برای بار دیگر ظاهر شده و به دانش آموزان می گوید که مسیر عبور برای رفتن به جزیره چهارم باز شده است. آن ها با اکراه وارد جزیره چهارم شده و برای گرفتن جایزه ای که مونوکوما وعده اش را می دهد سوار ترن هوایی می شوند. بعد از انجام فعّالیت مربوطه، آن ها فایلی مربوط به بنیاد آینده از مونوکوما، تحویل می گیرند که اطّلاعات به نسبت مفیدی در آن می یابند امّا چیزی که به آن ها کمک کند با آن بتوانند از جزیره فرار کنند نمی یابند. هاجیمه بعد از سوار ترن هوایی شدن سعی می کند وارد خانه مونومی شود که با مخالفت اکید خودش روبرو می شود و مونومی اجازه ورود را به او نمی دهد. در ادامه دانش آموزان سوار قطار وحشتی می شوند تا جایزه دیگری از مونوکوما دریافت کنند امّا این بار وحشت قطار واقعی جلوه کرده و با پخش شدن گاز خواب آوری در تونل وحشت، همگی به خوابی عمیق فرو رفته و بعد از بیدار شدن خود را در محوطّه ای بسته می یابند. این موضوع باعث می شود که شکّ بقیه نسبت به خائن بودن هاجیمه از آن جا که او بقیه را قانع کرده بود تا آن ها وارد تونل وحشت شوند را بیشتر و بیشتر می کند. هنگام گشت و گذار در برج انگور و توت فرنگی، هاجیمه توسّط کازوییچی طرد می شود و مجبور می شود ساختمان ها را با نکومارو جست و جو کند تا شاید راه فراری پیدا کنند. ورزش صبحگاهی دانش آموزان در عین گرسنگی در طی گشت و گذار، هاجیمه و نکومارو متوجّه می شوند که برای باز کردن درب بین ساختمان توت فرنگی و ساختمان انگور، تنها با زدن دکمه مورد نظر می توانند از پس این کار بی بیایند و درب در غیر این صورت و خوبی مهر و موم شده و از جایش تکان نمی خورد. شب آن روز طبق قرعه کشی ای که صورت می گیرد، هاجیمه مجبور می شود در داغون ترین اتاق ساختمان در ساختمان انگور که دخترها در آن اقامت داشتند بخوابد. صبح روز بعد مونوکوما با برنامه صبحگاهی تای چی خود کاری می کند تا دانش اموزان از شدّت گرسنگی به فکر کشتن بیفتند. با این حال هاجیمه مقاومت کرده و می گوید که ترجیح می دهد از گرسنگی بمیرد ا کسی را بکشد. کازوییچی امّا داد اش در آمده و بیان می کند که هاجیمه این را به این علّت می گوید که خود او خائن است، هاجیمه کنترل خود را از دست می دهد و سعی می کند به کازوییچی حمله ور شود، امّا چیاکی به زور جلوی او را گرفته و دعوا را متوقّف می کند. بعد از این موضوع هاجیمه دویده و سعی می کند وارد اتاق نهایی مرگ شود. امّا این بار نیز چیاکی جلوی او را گرفته و به او بار دیگر نصیحت میکند که از بردن در این بازی چیزی عاید اش نمی شود. و به او توصیه می کند که استراحت کند. هاجیمه در اتاقش استراحت می کند امّا در نزدیکی های صبح با صدای مهیبی از خواب بلند می شود امّا از شدّت خستگی دوباره می خوابد، تا این که این بار توسّط اعلامیه برنامه صبحگاهی وارد سالن بین دو ساختمان می شود. ولی در آن جا به جای برنامه صبحگاهی با منظره منزجز کننده ای روبرو می شوند، بدن تکّه تکّه شده ی نیدای نکومارو میان اتاق افتاده و حال کلاس محاکمه ای جدید در شرف اتّفاق افتادن است. در این نقطه، هاجیمه و دختر ها هیچ دسترسی ای به ساختمان توت فرنگی پیدا نمی کنند و ایضاً افراد ساختمان انگور نیز به همین مشکل مبتلا هستند. با وجود عدم دسترسی پسر ها به آسانسور و همچنین نداشتن دسترسی برای دیدن صحنه جرم، کازوییچی دست به کار می شود تا آسانسور را تعمیر کند. در همین حین، ناگیتو به عنوان راوی افراد ساختمان توت فرنگی وارد عمل می شود. چیاکی به هاجیمه می گوید که با تلفن ارتباطی دو ساختمان با فویوهیکو تماس گرفته و جزییات اوضاع را با او در میان بگذارد. در همین حین، ناگیتو به اتاق مرگ نهایی می رود و موفّق می شود راز "ابر اسلحه" را بدست آورد. بعد از اتمام بازی تهدید آمیز، ناگیتو از طریق دریچه مخفی ای به اتاق آرشیو مونوکوما وارد شده و از آن جا وارد ساختمان انگور می شود و هاجیمه و چیاکی را به شدّت غافلگیر می کند. او در ادامه آن ها را با گفتن این که او رولت روسی را با پنج تیر انجام داده، بیشتر شوکه می کند. بعد از این در این نقطه است که ناگیتو به هاجیمه می گوید که او تنها دانش آموز دوره ذخیره است که در این جمع دانش آموزان وجود دارد و این موضوع، ناگیتو را بسیار ناراحت می کند و بلافاصله بعد از آن او هاجیمه را سرزنش می کند چرا که او ابداً توانایی تبدیل شدن به یکی از نماد های امید را نداشته است و این گونه هاجیمه در بهت و سکوت باقی می ماند. چپتر پنجم دانگانرونپا 2: خنده به امید به نام ناامیدی صبح روز بعد فویوهیکو کنجکاو می شود تا بداند منظور ناگیتو از حرف اش در محاکمه، که می گفت هاجیمه بخشی از دوره ذخیره است چه معنی ای داشته است. وقتی هاجیمه در نهایت با اکراه می گوید که هیچ استعدادی ندارد در کمال تعجّب هیچ کس آزرده نشده، و سونیا توضیح می دهد چیزی که در حال حاضر اهمیّت دارد دوستی بین آن ها است. با این حال هاجیمه هنوز آزرده خاطر مانده و در افکارش به خود لعنت می فرستد. بعد از مدّتی مونومی سر رسیده و راه ریسدن به آخرین جزیره از جزایر پنج گانه جابرواک را به آن ها نشان می دهد. طی گشت و گذار در جزیره جدید، کازوییچی ایمیلی را می یابد که در آن از نابودی کامل دنیا صحبت به میان آمده و کازوییچی نیز سعی می کند آن را باور نکند، وبه هاجیمه می گوید که این چیزی جز داستان های ساختگی مانگاهای سنّی نوجوانان نمی تواند باشد. هاجیمه در ادامه با فهمیدن این موضوع که ناگیتو از نقشه بقیه دانش آموزان در مورد گرفتن او خبر داشته اند بسیار مضطرب شده که در اثر همین موضوع، ناگیتو وارد عمل شده و با منفجر کردن بمبی، از هتل خارج می شود و همه را در بهت رها می کند. طی تلاش ناگیتو برای منفجر کردن کلّ جزیره تا این که خائن جمع خود را معرّفی کند. هاجیمه با نقشه وی روبرو شده و در مقابل ترسش از روبرویی با بمب ها می ایستد و به دنبال سرنخ آن ها می گردد. امّا گروه دانش آموزان باقیمانده به جای بمب ها با بدن بی جان و به شدّت شکنجه شده ی ناگیتو روبرو می شوند. هاجیمه و چیاکی در حال بررسی دفترچه ای که ناگیتو بعد از بازی مرگبار بدست آورده بود هاجیمه ابتدا از قبول کردن این موضوع که کسی می توانسته ناگیتو را به این وجه دردناک بکشد، امتناع کرده امّا پس از مدّتی او که معتقد بوده است هر چیزی در این جزیره نفرین شده ممکن است، مرگ ناگیتو را قبول می کند و شروع به بررسی و تحقیق صحنه ی جرم می کند. هاجیمه شروع به شک کردن به این موضوع می کند که شاید انگیزه ناگیتو برای حرکت هایش تنها بیرون کشیدن هویّت خائن نبوده ولی او نمی تواند دقیق بفهمد که انگیزه اصلی ناگیتو چه بوده. در حقیقت هدف ناگیتو از بین بردن ابر ناامیدی میان دانش آموزان بوده که از قضا خود هاجیمه همان فرد است. چیاکی و هاجیمه در ادامه اتاق ناگیتو را بررسی می کنند و در آن جا و در آن جا بطری سمّی مهلک به همراه یک ماسک محافظت از گازهای شیمیایی را پیدا می کنند. آن ها همچنین دفترچه خاطرات نقّاشی شده ای را که متعلّق به مونومی است را در آن اتاق پیدا می کنند و محتویات اش را چک می کنند. آن ها در نهایت به دفترچه اطّلاعات آکادمی در اتاق ناگیتو دست پیدا می کنند ولی در آن هیچ اطّلاعات مثبتی نمی یابند چرا که ناگیتو قبل از این همه اطّلاعات مهم را از آن حذف کرده و صفحات آن را پاره کرده است. چپتر ششم دانگانرونپا 2: و اینک پایان، بدرود آکادمی ناامیدی بعد از دیدن مرگ دوستانش، یکی پس از دیگری. هاجیمه با خود قرار می گذارد تا از این بازی زنده بیرون بیاید. این میل به زندگی که ابتدا در هاجیمه نبود با دیدن ویدیویی که ناگیتو قبل از مرگ اش ضبط کرده بود و اهدافش را در آن گفته بود، بیشتر نیز می شود. آن ها برای رویارویی با مونوکوما و فرد پشت پرده آن وارد خرابه های عظیم جزیره دوّم می شوند و در آن جا طی تحقیقاتی، هاجیمه متوجّه راز های زیادی می شود و در نقطه ای تماسی از ماکوتو نائگی و آلتر اگو دریافت می کند و طی آن از برخی اتّفاقاتی که بیرون افتاده با خبر می شود. او همچنین طی تحقیقات متوجّه می شود که دو نفر میان جمعی که در جزیره در حال تعامل بودند نقش بیننده را برای برنامه ای که در حال اجرا بود بازی می کردند که یکی از آن دو نفر مونومی و دیگری چیاکی نانامی بود. بعد از انجام تحقیقات، آخرین کلاس محاکمه یا در حقیقت کلاس فارغ التّحصیلی آغاز می شود و بعد از مدّتی با حضور ناگهانی ماکوتو همه چیز تغییر می کند و در تغییر اتّفاقات بزرگی مشخّص می شود که فرد پشت پرده مونوکوما در دوّمین بازی مرگ کسی نیست جز هوش مصنوعی جونکو انوشیما که خود در بازی مرگ اوّل کشته شده بود. دیدار نهایی و تعیین کننده با مطّلع شدن از حقایق دردناکی که هوش مصنوعی انوشیما جونکو برای آن ها بیان می کند و در صدر آن ها قضیه بازماندگان ناامیدی و مخصوصاً هویّت هاجیمه به عنوان ایزورو کاماکورا. گروه دانش اموزان در پرده نهایی داستان دچار یاسی عظیم می شوند تا این که هاجیمه در ملاقاتی با هوش مصنوعی چیاکی متوجّه می شود که باید به چه چیزی اعتماد داشته باشد و در همین حین او متوجّه تقلّبی بودن ماکوتویی که در آن جا حضور داشت می شود و منتظر می ماند تا ماکوتوی اصلی به همراه کیوکو کیریگیری و بیاکویا توگامی از راه برسند. بعد از رسیدن سه نفر، پیشنهادی مبنی بر اجرای خاموشی اجباری برای از بین بردن برنامه نئو ورلد ارائه می شود ولی ریسک این که افراد مرده در طی بزنامه زنده آن طرف بیرون نیاایند بسیار بالا می روند. طی بحث عظیمی که صورت می گیرد همگی قبول کرده و هاجیمه و دوستانش با فعّال کردن خاموشی اجباری، هوش مصنوعی جونکو را از کار می اندازند و به این برنامه مرگبار یکبار برای همیشه خاتمه می دهند. بعد از شکست خوردن هوش مصنوعی جونکو انوشیما، هاجیمه و بقیه افراد زنده مانده در طی برنامه تصمیم میگرند تا در جزیره جابرواک بمانند (تا شاید بتوانند کاری در مورد دوستان در کما رفته شان بکنند) و خود هاجیمه نیز با اتّکا به آینده، هویّت خود را به عنوان هاجیمه هیناتا، و نه کاماکورا ایزورو، حفظ می کند و به سمت جلو حرکت می کند. موارد دیگر اسم اوّل هاجیمه هیناتا، یعنی هاجیمه به معنای "آغاز" است و هیناتا نیز به معنای "یک مکان آفتابی" است و اسم او در کل به معنای "رویارویی با یک روز جدید" است در یکی از وقت های آزادی که با گاندام تاناکا می گذرانید، او از هاجیمه به شوخی در مورد اسم حقیقی اش سوال می پرسد که اشاره ای بسیار ابتدایی به قضیه کاماکورا ایزورو و هویّت دوّم و اصلی هاجیمه است به خاطر هم هویّت بودن با ایزورو کاماکورا، هاجیمه اوّلین شخص در مجموعه دانگانرونپا است که از دو بازی مرگ واقعی جان سالم به در می برد، افراد دیگر مثل او، ماکوتو نائگی، آئوی آساهینا و کیوکو کیریگیری هستند. منابع هاجیمه هیناتا از وبگاه دانگانرونپا ویکی
  8. 1 امتیاز
    Movyn

    ادوارد کن‌وی

    Edward James Kenway اطلاعات شخصی تولد ۱۰ مارس ۱۶۹۳ مرگ ۳ دسامبر ۱۷۳۵ اطلاعات جانبی وابستگی دزد دریایی اساسین اطلاعات در بازی دیده شده در اساسینز کرید ۴: پرچم سیاه صداگذارها Matt Ryan ادوارد جیمز کن‌وی (انگلیسی: Edward James Kenway) یکی از شخصیت‌های اصلی وخیالی در سری بازی‌های اساسینز کرید است. او به عنوان شخصیت اصلی در بازی Assassins Creed 4: Black Flag حضور داشت. ادوارد، یک خدمه کشتی انگلیسی بود که در آینده به دزد دریایی تبدیل می‌شود. مسیری که سرانجام او را به محفل اساسین‌ها می‌رساند. محفلی که اجدادش همچون اتزیو آئودیتوره و الطائر نیز در آن حضور داشتند. وقایع زندگی او مصادف است با دوران طلایی دزدان دریایی کاراییب در اواخر قرن ۱۶ میلادی. او پدر هیثم کن‌وی و پدربزرگ کانر کن‌وی است و از تبار الطائر می‌باشد. محتویات معرفی زندگی دریایی ورود به محفل تمپلارها رسیدن به ناسائو آشنایی با محفل اساسین‌ها در تعقیب سیج دارو برای ناسائو تسخیر چارلزتاون و محاصره ناسائو مرگ ریش‌سیاه تبعید به پروویدنسیا سفر به پرینسیپه رصدخانه زندان جامائیکا پیوستن به اساسین‌ها اهداف سه‌گانه رویارویی در رصدخانه آخرین دزد دریایی اواخر زندگی و مرگ منابع معرفی ادوارد کن‌وی (Edward Kenway) در سال ۱۶۹۳ میلادی در سوانزی ولز، در پادشاهی بریتانیا متولد شد. والدین او برنارد و لینت کن‌وی انگلیسی بودند و زمانی که او به ده سالگی رسید، با یکدیگر به بریستول رفتند. زندگی برای ادوارد در بریستول به خوبی پیش نمی‌رفت و او به عنوان یک نوجوان دردسرساز در میان مردم شناخته شده بود. او در سن ۱۷ سالگی با کارولین اسکات آشنا شد و پس از مدتی با او ازدواج کرد. کارولین ۲ سال از خودش بزرگ‌تر بود. ازدواج آن‌ها به خوبی پیش نرفت، زیرا ادوارد از پیدا کردن کار درمانده شده بود و زندگی خسته کننده‌ای را می‌گذراند. این باعث شده بود تا کارولین و پدرش همیشه او را سرزنش کنند. کارولین به زودی جنیفر اسکات را باردار می‌شود ولی این موضوع را به ادوارد اطلاع نمی‌دهد. ادوارد نیز پس از مدتی تصمیم می‌گیرد که به عنوان خدمه کشتی تجاری، به غرب و سرزمین‌های جدید برود، جایی که گفته می‌شد ثروت‌های ناشناخته فراوانی را در خود جای داده است. زندگی دریایی در سال ۱۷۱۱ ادوارد زندگی دریایی خود را شروع کرد و رفته رفته تجربه زیادی در دریاهای غرب کسب کرد. مسیر زندگی او در سال ۱۷۱۵ به شکلی کامل دگرگون شد؛ زمانی که وی به عنوان یک خدمه در کشتی دزدان دریایی فعالیت می‌کرد. در اوایل همین سال، کشتی دزدان دریایی حامل ادوارد به یک کشتی تجاری حمله کرد که در ادامه مشخص شد شکاری بزرگ‌تر از خود را برگزیده بودند. با بد پیش رفتن جریان حمله، ناخدای دزدان دریایی توسط فردی مرموز کشته شد و ادوارد سعی کرد با کنترل عرشه، کشتی را از درگیری خارج کند. اما این کار فایده‌ای نداشت و زمانی که قاتل ناخدا درحال نزدیک شدن بود، انبار باروت منفجر و کشتی کاملا ویران شد. ادوارد و آن قاتل نیز همراه با کشتی غرق شدند اما با توجه به اینکه هیج صدمه‌ای ندیده بودند موفق به نجات خود از قعر و رساندن خود به ساحل شدند. پس از این قاتل از ادوارد فرار کرد و ادوارد نیز پس از مدتی تغقیب و گریز در جزیره، او را پیدا و به قتل رساند. با جستجوی جیب‌های این شخص، ادوارد متوجه شد که او دانکن والپول نام دارد و یک اساسین خائن است زیرا قصد فروختن اطلاعات اساسین‌ها را به تمپلارها دارد. به علاوه، دانکن یک شئ مرموز به نام کریستال ویال دراختیار داشت که بایستی مستقیما به استاد اعظم تمپلارها تحویل داده می‌شد. دانکن والپول در اصل و از جانب اساسین‌ها برای نجات یک سیج به ماموریت رفته بود ولی تغییر موضع داد و قصد پیوستن به تمپلارها را داشت. با کشتن دانکن، ادوارد لباس و هویت او را برداشت و با هویت جدید به سمت هاوانا رفت تا معامله ناتمام دانکن را به نام خودش به سرانجام برساند. ادوارد با کمک یک تاجر به نام استد بونت خود را به هاوانا رساند و پس از مدتی جستجو در این شهر کلونی‌نشین، به محدوده فرمانداری رفت. فرماندار هاوانا، لائوریانو تورس آیالا انتظار حضور دانکن را می‌کشید زیرا خود او به عنوان استاد اعظم تمپلارها با دانکن در تماس بود. ادوارد پس از معرفی خود به عنوان دانکن، وارد عمارت فرمانداری شد و با دیگر تمپلارها یعنی وودز روجرز و ژولین دو کاس آشنا شد. آن‌ها نیز می‌دانستند که دانکن یک اساسین است که با تغییر جبهه خود به تمپلارها پیوسته و قصد معامله با تورس را دارد. به فاصله کوتاهی بعد، ادوارد موفق به دیدن تورس شد و از او بابت دیرکرد پوزش خواست زیرا کشتی وی مورد هجوم دزدان دریایی واقع شده بود. او سپس کریستال ویال را به تورس تحویل داد و اعتماد او را بیش از پیش جلب کرد. در حالی که اساسین‌ها و تمپلارها چالشی بزرگ را در تقابل با یکدیگر به انجام می‌رساندند، ادوارد کن‌وی در نقش دانکن والپول، عضویت هر دو گروه را در کارنامه داشت، بدون آنکه دقیقا پیرامون این دو محفل اطلاعاتی داشته باشد. او تنها برای کسب پول در حال معامله با تمپلارها بود. ورود به محفل تمپلارها بازی بزرگ تمپلارها در این دوره، پیدا کردن یک محل پیشاتاریخی به نام رصدخانه (Observatory) است. آن‌ها برای این کار یک Sage به نام بارتولومئو روبرتز را دستگیر و زندانی کردند تا از طریق وی به محل رصدخانه دست پیدا کنند. کریستال ویال که توسط ادوارد برای تمپلارها آورده شد مرتبط با این محل است. اما از طرفی دیگر، محفل اساسین‌ها که از موضوع آگاهی داشت یکی از اساسین‌های خود را برای نجات روبرتز فرستاد تا او را از دسترس تمپلارها خارج کند. دانکن والپول اما به محفل خیانت کرد و تصمیم به همکاری با تمپلارها گرفت اما متاسفانه برای او، کشتی وی پیش از انجام هر ماموریتی توسط دزدان دریایی هدف قرار گرفت و خودش نیز توسط ادوارد کشته شد. ادوارد اینک با هویت جدید خود را در موقعیتی عالی برای کسب ثروت می‌دید. به زودی اساسین‌ها پس از آگاهی از خیانت دانکن مستقیما به هاوانا حمله کردند تا روبرتز را نجات دهند. در این زمان ادوارد با تمپلارها همکاری بسیار موثری کرد و درنهایت مانع از موفقیت اساسین‌ها در خصوص نجات Sage شد. در حالی که همه چیز می‌توانست به سود ادوارد پیش برود، هویت حقیقی او لو رفت و تنپلارها دریافتند که او دانکن والپول اصلی نیست و به عنوان یک کلاه‌بردار هویت او را تصاحب کرده است. تورس شخصا دستور داد او را داخل کشتی اسپانیایی زندانی کرده و به سویا بفرستند تا به تمپلارهای بریتانیایی تحویل داده شود. رسیدن به ناسائو کشتی حامل ادوارد به همراه دیگر کشتی‌های اسپانیایی به مقصد سویا در حرکت بود. او با یک زندانی دیگر به نام ادواله به بند کشیده شده بود و در فرصتی مناسب و با همکاری یکدیگر، خودشان را از بند رهانیدند. این دو سپس به آرامی سربازان را از پیش رو برداشته و زندانیان دیگر را از کشتی‌های نزدیک آزاد کردند. ادوارد و ادواله با نیروهای آزاد شده یک کشتی از نوع بریگ (با نام El Dorado) را ربودند و ادوارد به عنوان ناخدای کشتی، نام آن را به جک‌داو تغییر داد؛ او سپس ادواله را به عنوان دستیار ناخدا منصوب و به این ترتیب بار دیگر زندگی دزدی دریایی را در پیش گرفت. او با کشتی جدید خود به سمت ناسائو رفت و پس از لنگر انداختن، به همراه ادواله وارد شهر شد. او سپس ادواله را به عنوان دستیار خود به سه نفر از همکاران قدیمی‌اش ادوارد ریش‌سیاه، جیمز کید و بنجامین هورنیگولد معرفی کرد. او سپس برای جذب خدمه به پست‌های بریتانیایی‌ها در شهر رفت و دزدان دریایی زندانی را آزاد کرد. با جمع‌آوری تعداد خدمه مناسب، جک‌داو و ناخدای آن آماده غازت و راهزنی شدند. ادوارد اینک برای شروع، با کمک جیمز کید و بنجامین هورنیگولد به چند مورد راهزنی از کشتی‌ها و مزارع پرداخت. پس از مدتی، ادوارد و خدمه جک‌داو به ناسائو بازگشتند. در این زمان، ادوارد تاچ از نگرانی‌های خود در خصوص حفظ و نگه‌داری از "جمهوری دزدان دریایی" صحبت کرد و اینکه چطور باید بریتانیایی‌ها را از بازپس‌گیری مجدد ناسائو باز داشت. او سپس نقشه خود برای تصاحب یک کشتی Galleon از اسپانیایی‌ها را برای ادوارد بازگو کرد و او نیز پذیرفت در تصاحب کشتی با ادوارد تاچ همکاری کند. این کشتی که متعلق به دو کاس بود مورد حمله آن‌ها قرار گرفت و کن‌وی پس از کشتن این تمپلار، اینک این Galleon ادوراد تاچ را به عنوان ناخدای جدید خود می‌دید. جیمز کید این پیروزی را به ادوارد تبریک گفت و او را به نزدیکی یک لوح مایایی برد و از وی خواست با استفاده از توانایی روشنایی زندگی پازل را حل کند. پس از این جیمز کید چند لوکیشن از محل‌های نگهداری آیتم‌های جایزاه‌ای را به ادوارد نشان داد. پس از این، کید از ادوارد خواست در آینده به تولوم بیاید تا آیتم‌های بیشتری را به او نشان دهد. آشنایی با محفل اساسین‌ها چند هفته بعد ادوارد به تولوم رفت ولی خود را در برابر تعداد زیادی از اساسین‌ها دید و برای اینکه دردسری برایش ایجاد نشود، مخفیانه و بدون شناسایی شدن توسط اساسین‌ها، خود را به مرکز جزیره رساند و با کید ملاقات کرد. او به کید گفت این همه نگهبان از گنجینه‌ای که به من وعده دادی حفاظت می‌کنند؟ کید که اما قصد داشت ادوارد را با عقیده و منش اساسین‌ها آشنا کند او را با مربی‌شان آه تابای آشنا کرد. تابای پس از جریان حمله ناموفق برای نجات سیج از ادوارد عصبانی بود، از طرفی از مهارت‌های بالای وی نیز در شگفت بود؛ او توانسته بود یک تمپلار مشهور (دو کاس) را به قتل برساند و بدون دیده شدن وارد مرزهای اساسین‌ها شود. بنابراین از او پرسید چرا به اساسین‌ها خیانت کرد و نقشه‌های دانکن را به تمپلارها داد؟ ادوارد اما خود را یک دزد دریایی معرفی کرد که برایش تنها پول مهم بوده است اما حاضر است با اساسین‌ها در قبال پول برعلیه تمپلارها متحد شود. پس از اینکه کید چند مخفیگاه دیگر از گنجینه‌ها را به کن‌وی نشان داد، با توجه به اینکه پیشتر نقشه‌های اساسین‌ها به تمپلارها داده شده بود ادوارد متوجه شد که آن‌ها را در دردسر بزرگی گرفتار کرده است. او به اساسین‌ها کمک کرد تا نیروهای مهاجم را از جزیره بیرون و اساسین‌ها را آزاد کند و در ادامه از تابای عذرخواهی کرد. اما به گفته تابای، دیگر موقعیت آن‌ها مخفی نیست و بازهم به محفل حمله خواهد شد. در تعقیب سیج ادوارد کن‌وی و خدمه‌اش پس از این بر روی هدف پیدا کردن بارتولومئو روبرتز متمرکز شدند. گرچه این درخواستی از طرف اساسین‌ها بود اما ادوارد شخصا نیز مایل بود تا با پیدا کردن روبرتز و در ادامه Observatory به سود شخصی نیز برسد. او به ارتقا کشتی خود پرداخت و در دریاها به کشتی‌های تجاری و نظامی قدرت‌های اروپایی حمله می‌برد و به تدریج ثروت زیادی را کسب کرد. او در بازگشت دوباره به هاوانا از صحبت‌های چارلز وین و جک راک‌هام دریافت که تورس در یکی از دژهای دریایی حضور دارد و مشغول بررسی امور مستعمره‌نشین‌ها و مسیرهای دریایی است. جک‌داو و خدمه‌اش اینک به سمت این فورت حرکت کردند و پس از تخریب و تسخیر آن، به اتاق فرماندهی رفتند. ادوارد در این محل با تورس مواجه شد و از وی درخصوص روبرتز پرسید. براساس اطلاعات تمپلارها، روبرتز توسط یک برده‌دار بریتانیایی در کینگستون دیده شده است. او سپس تورس را رها کرده و به سمت کینگستون کشتی راند. پس از لنگر انداختن در این مستعمره‌نشین انگلیسی، ادوارد متوجه شد که جیمز کید نیز از جانب اساسین‌ها در کینگستون حضور دارد. این دو تصمیم گرفتند تورس و افرادش را تا رسیدن به املاک برده‌دار تعقیب کنند. پس از این تورس با لارنس پرینس برده دار مشغول صحبت شد و درحالی که می‌رفت تا رضایت او را برای خرید روبرتز جلب کند، متوجه حضور ادوارد شد که در تعقیب تورس بودند. بنابراین او از فروش روبرتز پشیمان شد و دستور حمله به ادوارد را صادر کرد. ادوارد و کید این افراد را شکست داده و از محل خارج شدند. همان شب این دو نقشه نفوذ به املاک را اجرایی کردند. در این زمان ادوارد متوجه شد که جیمز کید یک زن است. این دو پس از این به املاک نفوذ کردند اما پس از کشتن لارنس و آزاد کردن روبرتز، متوجه شدند که حضور روبرتز در این محل با میل شخصی خودش انجام شده و قصد رفتن از املاک را ندارد. او سپس سربازان را خبر کرد و پس از این ادوارد مجبور به فرار شد. پس از فرار موفق این دو از محدوده نگهبانان، جیمز کید نام واقعی‌اش یعنی ماری رید را به ادوارد گفت. دارو برای ناسائو ادوارد پس از این مجددا به ناسائو بازگشت تا به دیگر دزدان دریایی در تحقق ایده جمهوری دزدان دریایی کمک کند. در سال ۱۷۱۸، اوضاع به سود دزدان دریایی نبود و ادوارد ریش‌سیاه و دیگر دزدان دریایی توانایی کنترل و رسیدگی به امورد مردم ناسائو را نداشتند. با شیوع بیماری‌های مرگ‌بار در جزیره، تاچ و دیگر دزدان دریایی در تلاش برای یپدا کردن دارو و مواد غذایی مناسب بودند اما راهی جز غارت نداشتند زیرا توسط دولت‌های دیگر به عنوان دولت مستقل رسمیت شناخته نمی‌شدند. ادوارد به تاچ کمک در پیدا کردن دارو کمک کرد، او بر اساس بررسی‌ها به سمت یک کشتی‌شکسته رفت و با رفتن به عمق اقیانوس و جمع‌اوری برخی اقلام از آنجا، مجددا به سطح بازگشت ولی داروهای رسیده کمکی به تاچ و مردم ناسائو نمی‌کرد. بنابراین ادوارد به تاچ ریش‌سیاه گفت بهتر است به چارلزتاون رفته و هرچه قدر می‌تواند دارو غارت کند. تسخیر چارلزتاون و محاصره ناسائو حدود یک ماه بعد ادوارد کن‌وی و ادوارد ریش‌سیاه در نزدیکی چارلز تاون باز دیگر با هم دیدار کردند. با کمک موثر ادوارد در سرگرم کردن نگهبانان و در ادامه تعقیب افراد، به کلید انبار دارو دست پیدا می‌کند. او سپس مخفیانه وارد انبار شد و با دو بسته دارو به کشتی کویین آن بازگشت. او سپس به ریش‌سیاه گفت که می‌توانند بیش از این ها از انبار غارت کنند. ریش سیاه به ادوارد تبریک گفت و از وی خواست داروها را به ناسائو ببرد اما خودش قصد بازگشت به ناسائو را نداشت و قصد داشت خود را از دزدی دریایی بازنشسته کند. مدت کوتاهی پس از بازگشت به ناسائو، این جزیره توسط نیروی دریایی سلطنتی محاصره شد. پس از پیاده شدن سربازان انگلیسی در جزیره و پیش از حرکت به سمت فرمانداری، وودز راجرز در اطلاعیه‌ای در ساحل اعلام کرد که طبق دستور رسیده دزدان دریایی که خود را تسلیم کنند با بخشودگی مواجه می‌شوند اما هشدار داد این جزیره دیگر نمی‌تواند محل فعالیت آن‌ها باشد. درحالی که هورنیگولد و خدمه‌اش پذیرفتند تا خود را تسلیم انگلیسی‌ها کنند، وین و خدمه او از این اتفاق به شدت عصبانی بودند. ادوارد کن‌وی اما تصمیم نداشت تسلیم شود و با مشورت با وین تصمیم گرفت با کشتی‌های آتشین به ناوگان انگلیسی حمله و محاصره را بشکند. پس از جمع‌آوری باروت مورد نیاز و کمکی از جانب چارلز وین، ادوارد آماده شد تا نقشه خود را عملی کند. او پیش از این کار با مشورتی از جانب وین، فرمانده ناوگان انگلیسی، پیتر چمبرلین را به قتل رساند. با مرگ چمبرلین و حمله ادوارد، محاصره شکسته شد و دزدان دریایی باقیمانده، همراه با ادوارد به سمت جزیره ایناگوآی بزرگ حرکت کردند. در این جزیره، ادوارد با کید ملاقات کرد و از قصد خود برای بازگرداندن ریش‌سیاه سخن گفت. مرگ ریش‌سیاه ادوارد پس از این به دیدن ریش‌سیاه رفت و او را که خود را بازنشسته کرده بود متقاعد به بازگشت کرد. ریش‌سیاه به او گفت اگر همچنان به دنبال روبرتز است باید او را در کشتی پرینسس پیدا کند. قصد او برای بازگشت به دزدی دریایی، سبب هراس برخی از خدمه سابق ریش‌سیاه شد. یکی از این خدمه به آرامی نزد سربازان انگلیسی رفت و موضوع را گزارش داد. در حالی که ادوارد نیز آن شخص را تعقیب می‌کرد، متوجه علامت دادن به ناوگان سلطنتی شد. به زودی آتش بزرگی روی ریش‌سیاه و کشتی کویین آن آغاز شد و ادوارد نیز برای کمک وارد کشتی شد. تلاش زیاد ادوارد اما موثر واقع نشد و در پایان درگیری، ریش‌سیاه توسط نیروهای انگلیسی کشته شد. با مرگ ریش سیاه، ادوارد نیز از "کویین آن" خارج و پس از ورود به جک‌داو از محل درگیری فرار کرد. تبعید به پروویدنسیا پس از مرگ ریش‌سیاه، ادوارد کن‌وی به سمت Great Inagua کشتی راند و با چارلز وین ملاقات کرد. او جریان کشته شدن ریش‌سیاه را بازگو کرد و پس از تصمیم بر این شد تا این دو، به دنبال کشتی پرینسس بروند؛ کشتی برده‌داری که بارتولومئو روبرتز در آن حضور داشت. آن‌ها به سمت محل مورد نظر رفتند ولی پس از کشتن ناخدای کشتی دریافتند که کشتی پرینسس پیش‌تر به سمت کینگستون رفته است. قبل از هر اقدام دیگری، ادوارد و چارلز وین خود را در محاصره نیروهای جک راکهام دیدند. راکهام منابع این دو را غارت و آن‌ها را در جزیره پروویدنسیا رها کرد تا از تنهایی و گرسنگی بمیرند. پس از گذشت چندماه، چارلز وین به جنون رسیده بود و به کن‌وی نیز حمله می‌کرد. منابع غذایی جزیره بسیار محدود بود و زمانی که ادوارد موفق به پیدا کردن غذا می‌شد، وین آن را با تهدید از ادوارد می‌گرفت و فرار می‌کرد. یک بار وین که دیوانه شده بود، به سمت ادوارد تیراندازی کرد و او را مجبور کرد تا به تعقیبش بپردازد. کن‌وی پس از مدتی تعقیب و گریز وین را به دام انداخت و او را خلع سلاح کرد. او سپس وین را در جزیره تنها گذاشت و پس از بازگشت به ساحل، از موقعیت استثنایی استفاده و با یک کشتی کوچک به Great Inagua بازگشت. در این جزیره، او ماری رید و ادواله را پیدا کرد که راکهام را دستگیر کرده بودند. ادوارد اینک می‌توانست با خدمه قدیمی‌اش در کشتی جک‌دا، ماجراجویی خود را ادامه دهد. سفر به پرینسیپه با کمک ادواله، ادوارد مجددا به هدف قدیمی‌اش در پیدا کردن روبرتز بازمی‌گردد و متوجه می‌شود که کشتی پرینسس، به زودی به کینگستون خواهد رسید؛ جایی که فرماندار تورس و هورنیگولد در آن منتظر همین کشتی هستند. ادوارد پس از شنود صحبت‌های هورنیگولد و تورس متوجه شد که یکی از کشتی‌های آن‌ها به مقصد پرینسیپه حرکت کرده است؛ جایی که آخرین بار روبرتز در آن دیده شده بود. پس از یک درگیری کوتاه مین ادوارد و سربازان تورس، او به سرعت به کشتی جک‌داو برگشت و به مقصد پرینسیپه در آفریقا حرکت کرد. پس از چندماه، ادوارد و خدمه‌اش به پرینسیپه رسیدند و به جستجوی کشتی پرینسس و خدمه‌اش پرداختند. تمپلارها با هدایت یوسیا بارگس و جان کاکرام پیش از این وارد محل شده بودند. ادوارد پس از جستجو در میان اردوگاه‌های انگلیسی سرانجام با روبرتز ملاقات کرد. پس از مدتی گفتگو میان این دو، آن‌ها سرانجام معامله‌ای میان خود پذیرفتند. ادوارد باید خدمه کشتی پرینسس را آزاد می‌کرد و پیش روبرتز می‌فرستاد. بنابراین او ابتدا دو سرکرده تمپلارها، کاکرام و بارگس را کشت و خدمه پرینسس را آزاد کرد. او سپس به روبرتز کمک کرد تا کشتی من اُ وار پرتغالی با نام رویال فورچون را تصاحب کند و به عنوان ناخدایش وارد دنیای دزدان دریایی شود. در قبال این کمک‌ها، روبرتز می‌بایست محل رصدخانه را به ادوارد نشان دهد. رصدخانه در سال ۱۷۱۹، ادوارد در ساحل شبه‌جزیره یوکاتان با روبرتز ملاقات کرد و به زودی دریافت او همچنان تحت تعقیب بنجامین هورنیگولد است. هدف کنونی ادوارد اینک برداشتن هورنیگولد از سر راه است. او با جک‌داو به تعقیب کشتی هورنیگولد پرداخت و پس از مدتی تعقیب و گریز او را مجبور به لنگرانداختن در یک جزیره کرد. ادوارد نیز همین کار را کرد و پس از پیاده شدن در خشکی به تعقیب هورنیگولد ادامه داد. او پس از کشتن چند سرباز انگلیسی سرانجام با هورنیگولد مواجه شد و در پایان این نبرد، او موفق به کشتن هورنیگولد شد. پس از پایان این ماموریت، او و روبرتز بار دیگر به هم پیوستند و این بار بدون هیچ دردسری به سمت جزیره لانگ بی حرکت کردند؛ جایی که به گفته روبرتز محل قرارگیری رصدخانه بود. جزیره توسط نگهبانان بومی محافظت می شد و مشخص بود پیش از این نیز گروه‌هایی قصد نفوذ به عمق جزیره را داشتند اما توسط این نگهبانان کشته می شدند. ادوارد جلوتر از روبرتز و افرادش حرکت کرد و با کمک دید عقابی، نگهبانان را شناسایی و از سر راه برمی‌داشت. پس از مدتی حرکت به این ترتیب، آن‌ها به ورودی رصدخانه رسیدند؛ جایی که میلیون‌ها سال قبل توسط تمدن اولیه بنا شده بود. در این محل، روبرتز همه همراهانش را غیر از ادوارد کشت و به او گفت آن‌ها نمی‌بایست با این محل آشنا شوند. او سپس از ادوارد خواست جعبه حاوی ویال‌های خون را برداشته و همراه با او به داخل رصدخانه برود. روبرتز توضیح داد که رصدخانه و ابزارهای داخل آن، این امکان را فراهم می‌کند تا به صورت زنده و مستقیم، یک هدف از اهداف مورد نظر را مشاهده کرد. برای این کار نیاز به ویال‌های خون از شخص هدف است و با قرار دادن این ویال در داخل جمجمه کریستالی Projection می‌توان فعالیت‌های آن شخص را به صورت زنده مشاهده کرد. او برای نشان دادن یک مثال، ویال خونی که از جک راکهام دراختیار داشت را وارد دستگاه کرد و پس از این، تصاویری زنده از نگاه جک راکهام نمایش داده شد که درحال صحبت با جیمز کید بود. او سپس ویال خون وودز راجرز را وارد دستگاه کرد و تصاویر زنده فعالیت راجرز را مشاهده کرد که در حال صحبت با تورس درخصوص رصدخانه بودند. ادوارد اینک کاملا متوجه شده بود که تمپلارها به چه دلیل به کشف رصدخانه علاقمند بودند. با کوچک‌ترین قطره خون از اعضای سلطنتی بریتانیا، انگلستان و یا سایر افراد مهم، آن‌ها قادر به جاسوسی زنده و مستقیم از این افراد می‌شدند و در زمان مناسب به باج گیری می‌پرداختند. ادوارد با این حال به دنبال سود شخصی بود و پس از صحبتی در این خصوص با روبرتز، ناگهان توسط او به پایین رصدخانه انداخته شد. ادوارد که در آب افتاده بود از خیانت روبرتز به خشم آمده بود و قسم خورد او را بکشد. روبرتز اما رصدخانه را مهر و موم کرد و ادوارد را در آن تنها گذاشت تا بمیرد. کن‌وی با تجربه خود موفق به پیدا کردن راهی برای فرار از رصدخانه شد اما در پایان به شدت صدمه دید و با وضعی آشفته و مصدوم به ملاقات روبرتز رفت. روبرتز افرادش را برای دستگیری ادوارد فرستاد و درنهایت نیز او را زمین‌گیر کرد. روبرتز در این زمان به ادوارد گفت که نیروی دریایی سلطنتی به دنبال او است و برای وی جایزه گذاشته، پس می‌خواهد او را تحویل دهد تا خودش جایزه را تصاحب کند. زندان جامائیکا در سال ۱۷۲۱ و پس از چندماه زندانی شدن در جامائیکا، ادوارد به جلسه دادگاهی آورده شد تا به عنوان شاهد در آن شهاد دهند. این دادگاه برای ماری رید و آن بونی تشکیل می شد. درحالی که قاضی حکم اعدام را برای جرایم این دو در دزدی دریایی اعلام کرد ولی این دو در پایان برای مدتی نجات پیدا کردند زیرا اعلام کردند که باردار هستند و قاضی نمی‌تواند یک زن باردار را با بچه اعدام کند. درحالی که این دو نجات پیدا کردند، ادوارد متوجه حضور تورس و روجرز در پشت سر خود شد. آن‌ها پیشنهاد آزادی را در قبال گفتن محل روبرتز دادند ولی ادوارد نپذیرفت و همچنان زندانی ماند. ادوارد در داخل یک قفس در ساحل جامائیکا نگه‌داری می شد؛ در این زمان آه تابای مربی اساسین‌های کارائیبی خود را به جامائیکا رساند و پس از آزاد کردن ادوارد از او خواست در نجات دادن ماری رید و ان بونی با او همکاری کند. این دو به زندان نفوذ کردند و هر دو را نجات دادند اما ماری رید نتوانست دوام بیاورد و پیش از خروج از زندان از دنیا رفت. ادوراد، آه تابای و ان بونی پس از این از جزیره فرار کردند. ادوارد پس از گذراندن این مراحل، در سرگشتگی بزرگی قرار گرفت و به یک دائم الخمر تبدیل شد اما به زودی توسط دوست قدیمی‌اش ادواله به زندگی بازگشت و این دو به سمت مخفیگاه اساسین‌ها رفتند. پیوستن به اساسین‌ها در تولوم، ادواله از سمتش در کشتی جک‌داو به عنوان دستیار استعفا داد و گفت قصد دارد به اساسین‌ها بپیوندد. ادوارد نیز پس از این نزد آه تابای رفت و از او خواست راهی را نشان دهد تا گذشته خود را به عنوان آخرین خواسته ماری رید اصلاح کند. او توسط اساسین‌ها آموزش‌های دیگری دید و به آن‌ها در دفع حمله اسپانیایی‌ها کمک کرد. او سپس تصمیم گرفت برای یوستن به اساسین‌ها ابتدا روبرتز و تورس را از سر راه بردارد؛ به همین منظور از آن بونی خواست تا به عنوان دستیار ناخدا به جای ادواله به جک‌داو بیاید. اهداف سه‌گانه ادوارد ابتدا به کینگستون رفت و پس از ملاقات با رئیس دفتر اساسین‌های شهر، برای کشتن وودز روجرز آماده شد. پس از پایان این ماموریت که در داخل یک مجلس مهمانی و به صورت مخفیانه انجام شد، ادوار اینک مجددا به سمت پرینسیپه آفریقا کشتی راند تا روبرتز را از میان بردارد. در این محل روبرتز بلافاصله پس از دیدن ادوارد پا به فرار گذاشت و خود را به کشتی رویال فورچون رساند. ادوارد نیز با جک‌داو به تعقیب روبرتز رفت و پس از مدتی تعقیب و گریز کشتی را متوقف کرد. او سپس وارد عرشه رویال فورچون شد و با روبرتز مبارزه کرد که درنهایت با پیروزی ادوارد و مرگ روبرتز همراه شد. پیش از مرگ روبرتز اندکی با ادوارد صحبت کرد و درپایان از او خواست جسدش را از بین ببرد تا به دست تمپلارها نیافتد. با مرگ روبرتز، جمجمه کریستالی به ادوارد رسید و او بار دیگر به هاوانا کشتی راند تا آخرین هدفش، یعنی لائوریانو تورس آیالا را از بین ببرد. پس از رسیدن به هاوانا، ادوارد ابتدا به دفتر اساسین‌های شهر رفت و با رونا دینس‌مور ملاقات کرد. سربازان شهر را امنیتی کرده بودند زیرا منتظر ورود تورس بودند. با قرار دادن یک ویال خونی از تورس در جمجمه کریستالی، ادوراد متوجه شد که تورس در قلعه ای در شمال شهر حضور دارد. او پس از نفوذ به قلعه استاد اعظم را کشت ولی به سرعت دریافت که این شخص تورس نیست و لباس مبدل او را پوشیده است. ادوارد که کاملا آشفته شده بود اینک خود را در محاصره سربازان قلعه می‌دید. در این محاصره ال تیبورون، محافظ شخصی تورس نیز حضور داشت. به هر شکل ادوارد سربازان را همراه با تیبورون از پیش رو برمی‌دارد و از قلعه می‌گریزد. ادوارد فهمیده بود که ویال خونی اشتباه تورس با برنامه تیوبورون به دست امده بود. او اینک می‌دانست که باید به رصدخانه برود تا تورس را از میان بردارد. رویارویی در رصدخانه پس از رسیدن به لانگ بی، ادوارد و آن بونی برای رسیدن به رصدخانه وارد جنگل شدند. حضور سربازان در محوطه نشان از لو رفتن موقعیت رصدخانه و حضور تورس در انجا را داشت. ادوارد از بونی خواست بیرون از رصدخانه منتظر بماند و به این ترتیب به تنهایی وارد آنجا شد. او سپس دریافت که تورس سازوکار تدافعی رصدخانه را فعال کرده است. مسیر دشوار عبور از موانع مرگ‌بار این رصدخانه اما مانع از اراده ادوارد برای رسیدن به تورس نمی‌شد. او سرانجام خود را به نزدیکی تورس رساند و به روش Air Assassinate تورس را کشت. پس از مرگ تورس، اساسین‌ها از جمله آه تابای و ادواله وارد معبد شدند و در این زمان، ادوارد جمجمه کریستالی را به تابای تحویل داد. او نیز با قرار دادن جمجمه در سازوکار رصدخانه، سیستم دفاعی این محل را غیرفعال کرد. تابای در ادامه پیشنها کرد که ادوارد به دنبال ویال‌های مفقود شده برود و آن‌ها را پیش از تمپلارها پیدا کند. ادوارد این پیشنهاد را پذیرفت ولی گفت قصد دارد قبل از هر کار به انگلستان بازگردد و با همسرش کارولین ملاقات کند. تابای اما در این زمان به ادوارد گفت که نامه‌ای در هفته گذشته از انگلستان به دست وی رسیده است که متعلق به ادوارد است. او پس از مطالعه نامه متوجه شد که کارولین دو سال پیش فوت کرده و او یک دختر از ادوارد به نام جنیفر اسکات دارد. ادوارد که شدیدا از مرگ همسرش ناراحت و شگفت زده بود در ادامه کشتی را به انگلستان فرستاد تا دخترش را نزد او بیاورند. آخرین دزد دریایی ادوارد پیش از رسیدن دختر کوچکش از لندن، جزیره اینگوآی بزرگ را با خوشحالی و پس از درخواست آه تابای به اساسین‌ها واگذار کرد تا به عنوان مقر جدید آن‌ها استفاده شود. او سپس از آن بونی خواست همراه با او به لندن بیاید و لی بونی گفت انگلستان بدترین جایی است که یک ایرلندی می‌تواند در ان زندگی کند و به این ترتیب این پیشنهاد را رد کرد. پس از رسیدن جنیفر اسکات به جزیره ایناگوآی بزرگ، ادوارد به استقبال وی رفت و در ادامه همراه با او به لندن بازگشت. اواخر زندگی و مرگ ادوارد پس از بازگشت به انگلستان به شهر خود بازگشت؛ جایی که مادرش وی را از آنجا بیرون انداخته بود. پس از آن او با رز ملاقات کرد، زنی که در گذشته پیشخدمت خانه آن‌ها بود. او فهمید که تمپلارها خانه و مزرعه‌شان را در گذشته به آتش کشیده بودند. پس از گرفتن حکم عفو از لرد والپول، ادوارد به لندن رفت و در آنجا به محفل اساسین‌های شهر پیوست. او سپس با دختری از خانواده ثروتمند به نام تسا استفنسون-آوکلی آشنا شد. ادوارد با کمک ارتباطات خانوادگی این زن یک عمارت بزرگ در میدان کویین آن لندن خریداری کرد. او و تسا در سال ۱۷۲۵ با یکدیگر ازدواج کردند و در ادامه صاحب پسری به نام هیثم کن‌وی شدند. ادوارد پس از این با استفاده از فعالیت‌های تجاری و دریانوردی گسترده‌ای که ایجاد کرده بود جستجو و کاوش در جهان را بار دیگر و با هدف پیدا کردن معابد دیگری از تمدن اولیه از سر گرفت. معبدی در ایتالیا و معبدی در الموت از جمله کاوش‌های مهم وی بود. او همچنین در جستجوی معبد بزرگ نیز بود و سرنخ‌هایی نیز به دست آورد ولی هیچ‌گاه موفق به کشف آن نشده بود. او همه این تجربیات را در دفترچه شخصی‌اش یادداشت می‌کرد که با نام ژورنال ادوارد کن‌وی شناخته می‌شد. ادوار برای وارد کردن پسرش به محفل اساسین‌ها، از همان ۶ سالگی آموزش‌های رزمی مانند شمشیرزنی را به وی یاد می‌داد. با این وجود او گذشته دزدی دریایی‌اش را از پسرش مخفی نگاه داشت زیرا می‌خواست فاصله خود را با همسایگان لندنی‌اش حفظ کند. در ۴ دسامبر ۱۷۳۳، ادوارد هیثم و جنیفر به تئاتر رویال لندن رفتند تا نمایش The Beggar's Opera را تماشا کنند، جایی که برای اولین بار رجینالد برچ که یک مدیر اموال بود را ملاقات کردند. پس از پایان نمایش این چهار نفر به عمارت کن‌وی بازمی‌گردند تا در جشن هشت سالگی هیثم که توسط تسا تدارک دیده شده بود شرکت کنند. در بازگشت اما گروهی از اوباش به تسا حمله کردند و گردنبند قیمتی وی را دزدیدند. گرچه ادوارد این حمله را دفع کرد در این زمان برچ قصد درگیری با این گروه را داشت ولی توسط ادوارد منصرف شد. در طول دو سال بعد، برچ به عنوان یک مدیر اموال و حسابدار مرتب در املاک کن‌وی در رفت و آمد بود و به عنوان یک گزینه مناسب برای جنیفر، دختر ادوارد مطرح شد؛ هرچند دختر از برچ خوشش نمی‌آمد. برچ گرچه بسیار حساب‌شده خود را به ادوارد نزدیک کرده بود اما او مخفیانه عضو تمپلارها بود و قصد تصاحب ژورنال کن‌وی را داشت. پس از مدتی، برچ مخفیانه چند مزدور به محل اقامت جک دیگ‌وید، نوکر شخصی ادوارد فرستاد تا از موقعیت ژورنال ادوارد مطلع شود اما دیگ‌وید نیز از محل این ژورال اطلاعی نداشت. درحالی که برچ کم‌کم ناامید می‌شد، او با هیثم در مورد آموزش شمشیرزنی‌اش هم‌صحبت شد و در میانه صحبت‌ها، هیثم از شمشیر فولادی پدرش سخن گفت که در یک محفظه مخفی در اتاق بازی قرار داشت. این محل، جایی بود که ژورنال کن‌وی نیز در ان قرار داشت. جنیفر به زودی مطلع شد که برچ یک تمپلار است و موضوع را با ادوارد در میان گذاشت. ادوارد که به شدت از این موضوع عصبانی بود، رجینالد را به دفترش فراخواند. برچ در این زمان ادوارد را تهدید کرد که ژورنال را به او بدهد اما کن‌وی نپذیرفت. روز بعد، در ۳ دسامبر ۱۷۳۵ برچ مزدوران خود را به عمارت کن‌وی فرستاد که در نتیجه آن، چند نفر از مستخدمین عمارت کشته شدند. با آگاهی از موضوع، ادوارد زن و بچه‌هایش را به محل امنی برد و خودش به "اتاق بازی" رفت تا با مزدوران درگیر شود. پس از یک مبارزه طولانی با این دو مزدور، یکی از آن‌ها موفق شد شمشیرش را در سینه ادوارد فرو کند که به مرگ سریع ادوارد انجامید. پس از این دخترش ربوده و ژورنال نیز به سرقت برده شد. برچ با پایان ماجرا به عمارت کن‌وی رفت و به هیثم گفت برای آنکه مطمئن شوند مزدوران برای قتل هیثم برنمی‌گردند، به همراه پسر بچه از عمارت فرار کرد. منابع اساسینز کرید ۴: پرچم سیاه Edward Kenway, وب‌گاه اساسینز کرید ویکیا
  9. 1 امتیاز
    صفحه‌ها: راهیاب رزیدنت اویل 7 الگو:راهیاب رزیدنت اویل 7 رزیدنت اویل 7: بایوهازارد راهیاب رزیدنت اویل 7 • بخش ۲ • بخش ۳ • بخش ۴ • بخش ۵ • بخش ۶ • بخش ۷ • بخش ۸ • بخش ۹ • بخش ۱۰ • بخش ۱۱ رزیدنت اویل ۷: بایوهازارد (انگلیسی: RESIDENT EVII. biohazard) که در ژاپن با نام بایوهازارد ۷ رزیدنت اویل (BIOHAZARD 7 Resident Evil) شناخته می‌شود، یک بازی در سبک اول شخص و ترس و بقا است که توسط شرکت کپ‌کام ساخته شده است. این بازی نخستین بار در نمایشگاه E3 ۲۰۱۶ معرفی شد و قرار است در ۲۴ ژانویه ۲۰۱۷ نیز عرضه شود. البته این بازی در خود ژاپن با دو روز تاخیر و در ۲۶ ژانویه منتشر خواهد شد. این بازی که یازدهمین بازی از سری اصلی مجموعه بازی‌های رزیدنت اویل است، به شکل کامل از قابلیت Playstation VR نیز پشتیبانی خواهد کرد. در راهیاب پیش رو، گیم‌پلی این بازی در سخت‌ترین حالت ممکن یعنی Madhouse طی شده است که با تغییراتی بسیار جزئی در سایر سطوح سختی نیز قابل استفاده است. در بخش قبل راهیاب، برای آخرین بار با جک بیکر مبارزه کردید و این مبارزه، به قیمت از دست رفتن یکی از سرم‌ها تمام شد. تنها سرمی که باقی ماند، فقط می‌توانست یکی از دو دختر را نجات دهد؛ زویی، کسی که به ایتن کمک کرد تا از عمارت فرار کند، یا میا همسر ایتن که همین اوایل داشت شوهرش را می‌کشت! به هر حال برای یک پایان خوب، باید میا را نجات دهید. محتویات بخش نهم: کشتی شکسته ویدیو بخش نهم: کشتی شکسته کنترل میا را در اختیار دارید. در تاریکی شب، در محوطه‌ای هستید که یک کشتی بزرگ در مقابل شما به گل نشسته است؛ مسیر مقابل را دنبال کرده و سپس شاهد صحنه‌ای از ایتن بی‌هوش که توسط اولین گرفتار می‌شود شاهد باشید. در سمت چپ از مسیر بالا رفته و وارد درب شوید. راهرو کشتی را تا انتها و نزدیکی درب دنبال کرده و قبل از آن وارد راهرو سمت راست شوید. این مسیر را دنبال کرده و یک میان‌پرده کوتاه دیگر ببینید. میا همان‌طور که گفته بود، بخشی از حافظه‌اش را از دست داده و وقتی اینجا جستجو می‌کنید، او کم کم چیزهایی به خاطر می‌آورد. در اینجا مسیر پلکان را تا آخرین طبقه ممکن بالا رفته و سپس در راهرو سمت راست وارد درب شوید. درب مقابل را برسی کرده تا یک خاطره دیگر ببینید. حالا وارد دریچه رو زمین شده و در انتها از مجرای روی زمین پایین بپرید. در سمت چپ خود، راهرو را دنبال کرده و در انتها وارد درببعدی شوید. در میانه راه، در کنار خود چند درب و اتاق دیگر هم خواهید دید که بهتر است نادیده بگیرید. در بخش بعدی، شما روی عرضه کشتی هستید و با بالا رفتن از پلکان، خاطره دیگری یادتان می‌آید. اولین را دنبل کنید. در انتهای راهرو بعدی از نردبان بالا بروید. در بالا، بخش میانی اتاق متلاشی شده است؛ پایین پریده و از نردبان بخش دیگر، به قسمت دیگر اتاق برود و از درب خارج شوید. در بالای راه‌پله، باز هم اولین را می‌بینید. او را تا درب بعدی دنبال کنید. پس از این درب بسته می‌شود و برای باز کردن درب، نیاز به فیوز خواهید داشت. برای برداشتن فیوز، باید مسیر پشت خودتا را برگشته و پس از عبور از کنار راه‌پله وارد درب دودهنه سفید شوید. اینجا یک سکه نیز روی درب ماشین لبس‌شویی سمت چپ قرار دارد. در انتهای اتاق، فیوز را از روی دیوار برداشته و با فرار از دست molded، از درب سمت دیگر اتاق خارج شوید. به محض خروج از این درب، به سمت راست چرخیده و وارد درب مقابل‌تان شوید. فایل روی تختخواب را برداشته و از درب دیگر اتاق خارج شوید. در اینجا یک فایل دیگر روی میز هست. از درب بعدی عبور کرده و راهرو مقابل‌تان را تا انتها و رسیدن به درب بسته دنبال کنید. پس از جاگذاری فیوز و عبور از درب بسته، طبقات را تا طبقه سوم بالا رفته و وارد درب شوید. شما باید مسیر را تا رسیدن به اتاق کنترل پنل و دیدن اولین دنبال کنید. در اینجا، یک نوار ویدیویی هست که به خواست اولین نگاه خواهید کرد. نوار ویدیویی، شامل تمام خاطراتی است که میا فراموش کرده و اولین امیدوار است از این طریق، بتواند دوباره اعتماد میا را به دست بیاورد. میا و «آلن» در گذشته، نقش پدر و مادر اولین را در این کشتی داشتند؛ این دو قرار بود به عنوان پدر و مادر صوری، اولین را از طریق این کشتی مسافرتی به آزمایشگاه دیگری منتقل کنند. با این حال اولین به هر شکل ممکن خود را آزاد کرده و با استفاده از قدرت‌هایش، شروع به حمله به خدمه کرده است. او تنها میا را مورد حمله قرار نداده و فکر می‌کند او مادر حقیقی‌اش است. شما در نقش میا، باید دختر را پیدا و او را متوقف کنید. آلن برای این کار یک نمونه از بافت بدن اولین را به میا می‌دهد. از روی میز، فایل را مطالعه کرده و منابع خود را با کمک صندوق مدیریت کنید. این گیم‌پلی ویدیو، امکان ذخیره بازی را به شما می‌دهد. از اتاق خارج شوید و در سمت چپ راهرو را دنبال کنید. در بریدگی به سمت راست راهرو، قسمت بالای دیوار را نگاه کرده و از مجرا به داخل بپرید. درب مقابل بسته است، وارد درب سمت چپ شوید و در اینجا، از کانال انتهای اتاق وارد بخش دیگر شوید. اینجا نزدیک‌ترین جا به اولین است. پس از ورود، متوجه می‌شوید که ردیاب شما را به «استفراغ‌های اولین» هدایت کرده و توده بزرگی Mold روی زمین است. میا ردیابش را مجدد تنظیم می‌کند. از اینجا و اتاق بعدی خارج شده و راهرو را به سمت درب اتاق ذخیره برگشته و راهرو را تا آسانسور ادامه دهید. اینجا اولین وارد آسانسور می‌شود. آسانسور ر مجدد فعال کرده و منتظر باز شدن درب آن شوید. در داخل، یک Molded ظاهر می‌شود که بهتر است آن را نابود کرده یا با استراتژی پشت درب نگه داشتن، آن‌ها را از مسیر حذف کنید. در داخل آسانسور، طبقه پایین را انتخاب کرده و تنها مسیر پیش رو را برای پیدا کردن اولین دنبال کنید. در اتاق بعدی، به انتهای راهرو رفته و وارد درب سمت چپ شوید. در اینجا نیز راهرو را تا انتها بالا رفته و از درب آخر برای خروج از محوطه استفاده کنید. در انتهای راهرو بعدی، یک درب قفل وجود دارد که پس از صحبت با آلن، باید وارد درب سمت راست شده و از داخل محفظه بسته چند قفل‌باز کن بردارید. پس از باز کردن درب، صدای اولین را خواهید شنید. محوطه را دور زده و به جایی که وارد شدید برگردید. اولین باز هم فرار می‌کند. باید کل محوطه را به سمت آسانسور برگردید؛ در میان راه درب قفل دیگری نیز هست که با ذوب کردن قفل و ورود، می‌توانید آیتم بردارید. اولین از آسانسور استفاده می‌کند؛ پنل را فشار دهید تا آسانسور برگردد. به طبقه سوم بروید. آسانسور در میانه راه متوقف و شما پس از خروج دستی در طبقه دوم هستید. رهرو سمت چپ را دنبال و وارد اتاق شوید. آیتم‌های اتاق را برداشته و صندوق روی دیوار را نیز با قفل باز کن ذوب کنید. از اینجا خارج و در انتهای راهرو در سمت راست، قفل درب را با قفل باز کن ذوب کنید. در پشت سرتان، وارد درب بعدی شده و در اینجا نیز وارد اتاق بعدی شوید. از مجرای روی دیوار به راهرو برگردید و وارد پلکان شوید. باید به طبقه سوم بروید. راهرو و اتاق‌ها را یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته تا در نهایت آلن را ببینید. اولین آلن را خواهد کشت و شما نیز بیهوش می‌شوید. پس از به هوش آمدن، وارد درب مقابل شده و در این اتاق، پشت لپ‌تاپ بروید. این قسمت، بخش آغازین بازی است که اولین یک پیغام تصویری جایگزین پیغام قبلی خود می‌کند و از ایتن می‌خواهد که خودش را درگیر ماجرای او نکند. از درب بعدی عبور کرده و شاهد قدرت‌نمایی اولین باشید. در اینجا کشتی منهدم شده و شما نیز بی‌هوش می‌شوید. فیلم در اینجا تمام می‌شود و میا به اولین خواهد گفت که او حافظه‌اش را به دست آورده و اینکه او هیچ وقت مادر اولین نبوده است. به هر شکل اولین نیز به او خواهد گفت که دیگر نیازی به میا ندارد و از آنجا خارج می‌شود. پس از این بهتر است بازی خود را ذخیره کنید. ویدیو مرحله بعد مرحله قبل
  10. 1 امتیاز
    Movyn

    خنجر پنهان

    خنجر پنهان (انگلیسی: The Hidden Blade) مشهورترین سلاح و از نمادهای محفل اساسین‌ها است. این سلاح که روی دست (از روی لباس یا زیر لباس) نصب می‌شود در حالت عادی پنهان و در غلاف است ولی به محظ حرکت دادن، به شکل خودکار از محل خود خارج و برای استفاده آماده می‌شود. از سلاح هم می‌توان برای مبارزه تن به تن (جایگزین خنجر کوچک یا شمشیر) و یا فقط برای کشتن با یک حرکت استفاده کرد. سلاح پس از استفاده با همان حرکت قبلی به محل خود بازمی‌گردد. در طول تاریخ شناخته شده بشر، خنجر پنهان پرکاربرترین سلاح در میان اساسین‌ها بوده که در گذر زمان به آن قبلیت‌های جدیدتری نیز افزوده می‌شد. همچنین استفاده از سلاح خنجر مخفی محدود به اساسین‌ها نماند و برخی دیگر از افراد نظیر تمپلارها نیز انگشت شمار از آن استفاده می‌کردند. محتویات طراحی تاریخچه مبارزه سازگاری‌ها و ارتقاها کدکس پیج‌های الطائر داوینچی خنجر قلاب‌دار خنجرپای پنهان خنجر محوردار خنجر فانتوم منابع طراحی درابتدا برای استفاده از خنجر پنهان (Hidden Blade) نیاز بود انگشت حلقه شخص قطع شود زیرا تیغه دقیقا از همین محل خارج می‌شد و برای باز شدن سلاح ضروری بود؛ همچنین بریدن انگشت نماد تعهد یک اساسین به محفل و سلاحش و همچنین رسیدن اساسین به درجه‌ای بودکه امکان استفاده از خنجر مخفی را پیدا کرده بود. به این ترتیب همه اساسین‌هایی که در قلعه مصیاف بدون انگشت حلقه بودند دوره‌های آموزشی را پشت سر گذاشته و به مرحله استفاده از سلاح خنجر پنهان رسیده بودند. پس از این و در قرن سیزدهم، طراحی و ساخت خنجر پنهان اصلاح گردید به شکلی که دیگر نیازی به قطع کردن انگشت نباشد. با این حال این نوع طراحی از دوران رنسانس به بعد به صورت گسترده مورد استفاده اساسین‌ها واقع شد. همچنین از این دوره به بعد، به جای قطع انگشت حلقه، نماد عقیده اساسین روی انگشت داغ می‌شد. هیچ توضیح دقیقی از چگونگی عمل خنجر پنهان در خروج و ورود تیغه ذکر نشده است. با این حال در طراحی‌ها مشخص است که یک سازوکار کنترلی پیچیده در داخل محفظه وجود دارد که به گفته ادوارد کن‌وی، با یک اشاره مچ دست تیغه را به بیرون و با همان حرکت تیغه را به غلاف می‌کشد. تیغه‌ها نیز ممکن است براثر ضربات شدیدتر آسیب پذیر باشند. برای مثال جیووانی آئودیتوره و پسرش اتزیو هر دو در مقاطعی تیغه پنهان خود را در جریان مبارزات کشته شده می‌دیدند. همچنین دانکن والپول نیز اساسینی بود که در جریان مبارزه با ادوارد کن‌وی شکست. تاریخچه نخستین استفاده ثبت شده از خنجر پنهان در قرن پنجم پیش از میلاد و توسط یک اساسین ایرانی به نام داریوس (متفاوت با داریوس هخامنشی) بود. او از خنجر پنهان برای قتل خشایارشا پادشاه ایران که متحد تمپلارها بود استفاده کرد. در اواخر قرون وسطی، محفل اساسین‌ها به شکل منظم به خنجرهای پنهان مجهز شدند که برتری زیادی برای اساسین‌ها ایجاد کرد. سلاح سبک، کاربردی و از دید پنهان بود و ک اساسین به بهترین شکل از آن در ماموریت‌ها استفاده می‌کرد. الطائر پس از شکست مربی‌اش المعلم به رهبری محفل رسید. او پس از این در دوره‌ای از سیب عدن استفاده کرد تا راهی برای بهبود عملکرد خنجر پیدا کند. او درنهایت موفق شد روشی برای ساخت سلاح بدون قطع کردن انگشت حلقه بیابد و طرح آن را در کدکس پیج‌هایش بکشد. از قرن ۱۵ به بعد نسخه اصلاح شده خنجر پنهان در میان محافل اساسین‌ها در سرتاسر جهان رواج پیدا کرد. این نسخه که بدون نیاز به قطع کردن انگشت حلقه و با یک تلنگر ساده باز و بسته می‌شد نزد اساسین‌ها به شدت جذاب گردید. همچنین سلاح می‌توانست به شکل مستقل در مبارزات تن به تن جایگزین شمشیر و خنجر شود. جیووانی آئودیتوره از معدود استفاده کنندگان این گونه سلاح بود که با مشت گره کرده از آن بهره می‌برد. پس از مرگ جیووانی و در دوره پسرش اتزیو، لئوناردو داوینچی با مطالعه کدکس پیج‌های الطائر قابلیت‌ها و انواع جدیدتری را برای خنجر پنهان ساخت. ساخت خنجر پنهان دوم، نصب سلاح گرم، پرتاب سم و ... از آن جمله بودند که روی یک خنجر پنهان سوار می‌شدند. در عثمانی و محفل اساسین‌های استانبول، اساسین‌ها نوعی جدید از خنجر مخفی ساختند که نوعی قلاب از آن خارج می‌شد. این خنجر که خنجر قلاب‌دار نام داشت، هم در مبارزه و هم در بالا رفتن سریع از دیوارها کاربرد بسیار موثری داشت. اساسین‌های هندی در این دوره از یک تیغه اضافی و اساسین‌های چینی از یک خنجر پنهان در کف پا و نصب شده در کف پوتین نیز استفاده می‌کردند. در قرن ۱۷، استفاده از دو خنجر پنهان در میان اساسین‌ها رایج شده بود. ژولین دو کاس به عنوان یک قاچاقچی سلاح تعداد زیادی از این سلاح‌ها را با خود به حوزه کارائیب برد. او که بعدها به تمپلارها پیوست درکارکرد برخی از سلاح‌ها نیز تغییراتی ایجاد کرد. در زمان نامعلومی، مربی اساسین‌های سابق مستعمرات سیزده گانه نوعی از خنجر پنهان را به دست آورد که دارای محور بود و به خنجر پس از خروج اجازه چرخش ۹۰ درجه می‌داد. به این ترتیب خنجر پس از خروج در کف دست قرار می‌گرفت و اساسین می‌توانست از آن به عنوان یک خنجر مستقل استفاده کند. این سلاح بعدها بیشتر توسط کانر کن‌وی مورد استفاده واقع شد. در دوران انقلاب فرانسه نیز محفل اساسین‌ها در این کشور، نوع جدیدی از خنجر مخفی را ابداع کردند که به خنجر فانتوم مشهور شد. بر روی این خنجر پنهان، سازوکار کمان زنبورکی قرار داشت که در زمان استفاده باز و در حالت عادی بسته بود. در دوران مدرن، هنوز خنجر پنهان جزئی از سلاح‌های استاندارد اساسین‌ها محسوب می‌شد و درمبارزات نزدیک کاربرد داشت. با این وجود استفاده از سلاح بسیار محدود بود و رفته رفته نیز به میراث محفل تبدیل شد. یکی از استفاده‌های معدود از سلاح مربوط به اساسین سابق دانیل کراس بود که با خنجر مخفی یکی از مربیان اساسین‌ها را کشت. دزموند مایلز نیز که بر اثر استفاده از ماشین آنیموس و اثر بلیدینگ به توانایی‌هایی از اجدادش دست پیدا کرده بود از خنجر پنهان استفاده می‌کرد. این سلاح توسط لوسی استیل‌من ه او داده شده بود. مبارزه هدف اصلی از ساخت خنجر پنهان، بخشیدن حداکثر توانایی مخفی‌کاری به یک اساسین بوده است. به این ترتیب الطائر در دوران جنگ‌های صلیبی سوم از خنجر در موارد معدود و به عنوان تمام کننده استفاده می‌کرد. او دشمنان پریشان، روی زمین افتاده را با یک ضربه خنجر پنهان می‌کشت. همچنین تنها مورد استفاده مستقیم و در نبرد تن به تن، زمانی بود که الطائر در دفاع از خود در برابر ضربه حریف جاخالی می‌داد و سپس به عنوان ضدحمله از خنجر مخفی استفاده می‌کرد زیرا به شکل مستقیم نمی‌شد روی حریف هوشیار از این سلاح استفاده کرد. پس از این الطائر با سیب عدن کارکرد سلاح را بهبود بخشید. با نصب صفحات فلزی در اطراف تیغه، استقامت و پایداری قرارگاه آن افزایش یافت و امکان استفاده در مبارزات تن به تن فراهم شد. همچنین به همین دلیل و برای کاهش وزن، تیغه‌ها کوچک‌تر شدند. با استفاده همزمان از دو خنجر مخفی اینچنینی، اساسین‌ها برتری تاکتیکی زیادی نسبت به دشمنان در مبارزات تن به تن پیدا کردند. به دلیل نصب دو سلاح سبک از این نوع، اساسین در ضدحمله‌ها نیز سریع‌تر اقدام می‌کرد. سازگاری‌ها و ارتقاها کدکس پیج‌های الطائر در مطالعات خود از سیب عدن، الطائر چند روش برای ارتقاء و بهبود عملکرد سلاح پیشنهاد و در کدکس پیج‌هایش ترسیم کرد. گرچه الطائر به شکل محدود خودش نیز از این نمونه‌ها استفاده کرد ولی بعدها این کدکس پیج‌ها توسط اتزیو آئودیتوره پیدا شد و با کمک داوینچی به مرحله ساخت رسید. یکی از اولین نمایش‌ها غیر از استفاده از سلاح بدون قطع انگشت، ساخت خنجر پنهان دوم بود که روی دست دیگر نصب می‌شد. این خنجر کوچک‌تر و کاربردپذیرتر بود و به اساسین امکان کشتن دو دشمن در یک زمان را می‌داد. صفحات فلزی نصب شده در اطراف قرارگاه تیغه نیز باعث افزایش استقامت و امکان استفاده از تیغه به عنوان سلاح جایگزین شمشیر و خنجر را می‌داد. به ین ترتیب می‌شد در مبارزات تن به تن استفاده کاملی از آن برد. ارتقاهای دیگر شامل افزودن قابلیت تیغه سمی و تفنگ پنهان بود که ر روی خنج مخفی نصب می‌شد و بسته به شرایط توسط اساسین استفاده می‌شد. داوینچی اتزیو پس از ورود به رم و ملاقات با لئوناردو داوینچی، نوع جدیدی از ارتقا به نام پرتابگر دارت سمی را دریافت کرد. این پرتابگر که روی خنجر پنهان نصب می‌شد قادر بود تا مخفیانه دارت سمی حمل و با یک اشاره اساسین آن را به هدفش شلیک کند. این کار از آنجایی که بدون صدا انجام می‌شد به توان مخفی‌کاری اساسین خللی وارد نمی‌کرد. همچنین بنا به درخواست اساسین فرانچسکو وچلیو، لئوناردو قصد ساخت تفنگ پنهان برای او را داشت که با مخالفت اتزیو از این کار صرف نظر کرد. در عوض او نوعی کمان زنبورکی قال نصب برای خنجر مخفی ابداع و برای نصب به فرانچسکو داد. خنجر قلاب‌دار خنجر قلاب‌دار نوع اصلاح شده‌ای از خنجر پنهان بود که توسط اساسین‌های ترک در دوران اولیه امپراتوری عثمانی ابداع شد. این نوع خنجر پنهان به عنوان سلح دوم نصب می‌شد و به جای خارج شدن یک تیغه ساده، تیغه‌ای قلاب دار از آن خارج می‌شد. قلاب منحنی روی تیغه در اهرم کردن روی دیوارها کاربرد زیادی داشت و به سریع‌تر بالا رفتن از بناها کمک می‌کرد؛ افزون بر آن امکان استفاده به عنوان سلاح را نیز داشت. پس از ورود به شهر، اتزیو با رهبر اساسین‌های استانبول یوسف تعظیم ملاقات کرد و در جریان پیشرفت‌های استفاده شده در محفل اساسین‌های ترک قرار گرفت. او یک خنجر قلاب‌دار از یوسف تحویل گرفت که جایگزین خنجر مخفی ثانویه خود کرد. پس از این اتزیو قادر بود با سرعت بیشتری از بناها بالا برود، از Ziplineها استفاده کند و علاوه بر استفاده به عنوان سلاح در مبارزه با دشمنان، توان مانور بیشتری نیز در مبارزات تن به تن داشته باشد. خنجرپای پنهان شائو ژون به عنوان یک اساسین چینی از نوع جدیدی از تیغه پنهان استفاده می‌کرد که در کف پا و پوتین نصب شده بود. این سلاح کارکردی مشابه خنجر پنهان نصب شده روی دست داشت و تفاوت آن در خروج و ورود از کف پا بود. این سلاح توسط اساسین‌های چینی استفاده می‌شد. افرادی که بخشی از آموزش‌های آن‌ها درخصوص هنرهای رزمی بود و یک اساسین چینی به راحتی می‌توانست در جریان مبارزات از این نوع خنجر علیه دشمنانش استفاده کند. خنجر محوردار خنجرهای مخفی محوردار توسط اساسین‌های مستعمرات سیزده گانه در قرن ۱۸ استفاده می‌شد. این نوع از خنجرها که به مراتب مرگ‌بارتر بوده و جایگزین هر دو سلاح مخفی اولیه و ثانویه شده بودند، پس از خروج از غلاف خود ۹۰ درجه در محورشان می‌چرخیدند و در کف دست قرار می‌گرفتند. به این ترتیب قدرت مانور از بالا به پایین در مبارزات تن به تن نیز اضافه می‌شد و به سلاحی کامل بدل گردید؛ تیغه پنهان و خنجر مستقل. این سلاح که توسط آکیلیز داون‌پورت به کانر داده شده بود در جریان شکار حیوانات نیز برای کانر مفید واقع شده بود. خنجر فانتوم خنجر فانتوم نوع دیگری از خنجر پنهان بود که توسط محفل اساسین‌هی فرانسوی استفاده می‌شد. این سلاح که در قالب افزونه به خنجر پنهان نصب می‌شد از کمان زنبورکی الهام گرفته بود و دارای یک فرم کمانی تاشو بود که در زمان استفاده باز و تیر متصل به زه با اشاره اساسین پرتاب می‌شد. این پرتابگر قدرتمند بود و تیر را در مسافت‌های طولانی و بدون صدا شلیک می‌کرد. همچنین تیرهای استفاده شده نیز قدرتمند بودند و معمولا با یک تیر حریف از پای در می‌امد. وجود یک پرتابگر قدرتمند، کوچک و سبک با کارکردی اینچنینی امکان نصب و پرتاب انواع دیگری از تیرها از جمله تیرهای سمی را نیز فراهم کرده بود. در این دوره آرنو دوریان پس از اثبات توانایی‌اش به شورای اساسین‌های پاریس این نوع افزونه را از پیر بلک دریافت کرد. منابع اساسینز کرید اساسینز کرید ۲ اساسینز کرید ۳ اساسینز کرید ۴: پرچم سیاه اساسینز کرید: وحدت Hidden Blade, وب‌گاه اساسینز کرید ویکیا
  11. 1 امتیاز
    Movyn

    کلای کژمارک

    Clay Kaczmarek کلای کژمارک در بازی Assassin's Creed: Revelations اطلاعات شخصی تولد 1982 مرگ 8 آگوست 2012 رم، ایتالیا اطلاعات جانبی وابستگی اساسین اطلاعات در بازی دیده شده در اساسینز کرید: برادری اساسینز کرید: مکاشفات صداگذارها Cam Clarke (AC2, ACB) Graham Cuthbertson (ACR) کلای کژمارک (انگلیسی: Clay Kaczmarek) یکی از شخصیت‌های سری بازی‌های Assassin's Creed است. او نمونه شماره ۱۶ (Subject 16) پروژه آنیموس در شرکت آبسترگو بود. همچون دزموند مایلز، او نیز یک اساسین و از نوادگان الطائر محسوب می‌شد. او گرچه در یک خانواده با والدینی مهندس متولد شد اما در همان آغاز کودکی با مشکل کم‌توجهی و بحران‌های روحی دست به گریبان بود و مسیر زندگی، او را نیز همچون اجداد مشهورش به محفل اساسین‌ها کشاند. محتویات معرفی نفوذ به آبسترگو خط‌خونی اتزیو The Truth اتاق سیاه معرفی کلای کژمارک در سال 1982 متولد شد. پدر او هارولد کژمارک بود. او علاقه داشت تا همچون پدرش در آینده یک مهندس شود. اما رفته رفته علایق او دچار تغییر شد. یک بار به پدر خود گفت که می‌خواهد یک فضانورد شود. او هرچه بزرگ‌تر می‌شد، تفاوت بیشتری میان خود و پدرش حس کرد تا جایی که برای یکدیگر غریبه و از هم ناامید شدند. با این وجود کژمارک در سال 2007 موفق به ورود به داشنگاه در رشته مهندسی شد، هرچند پدرش همچنان از وی ناامید بود که در دانشگاهی بهتر پذیرفته نشده است. او مخفیانه به جلسات روانپزشکی می‌رفت تا وضعیت خود را شرح دهد و برای آن درمانی پیدا کند. در این مقطع، او با ویلیام مایلز که عضوی از محفل اساسین‌ها بود آشنا شد. مایلز به خوبی روحیات کژمارک را درک می‌کرد و او را مستعد در حضور در محفل اساسین‌ها می‌دید. محفلی که برای اهدافی بزرگ‌تر مبارزه می‌کرد. نفوذ به آبسترگو پس از پیوستن به اساسین‌ها، یکی از مهم‌ترین ماموریت‌های سپرده شده به کژمارک، نفوذ در شرکت آبسترگو به عنوان یکی از نمونه‌های آزمایش‌های پروژه آنیموس بود. اساسین‌ها قصد داشتند تا بدانند این پروژه چیست و اساس کار آن چگونه است. این دستگاه از طریق آنالیز دقیق قسمت حافظه ژنتیک DNA کاربر خود، به کاربر اجازه می‌دهد تا اطلاعات رمزگذاری شده حافظه ژنتیک خود را به صورت بصری مشاهده کند. این اطلاعات که نسل به نسل از طریق حافظه ژنتیک منتقل می‌شوند به صورت رمز گذاری شده هستند و آنیموس می‌تواند این رمزها را خوانده و در قالب تصویر و صوت منتشر کند. هدف اصلی کژمارک گرفتن دسترسی برای ورود به رایانه شخصی آلن ریکین بود. ریکین از مدیران ارشد شرکت آبسترگو محسوب می‌شد. او به دلیل خط خونی منحصر به فرد تبدیل به یکی از با ارزش‌ترین نمونه‌های پروژه آنیموس و درنهایت موفق به ورود به رایانه شخصی آلن ریکین شد. او اطلاعات باارزشی از "پروژه آنیموس" را از رایانه استخراج کرد و آن‌ها را نیز با موفقیت به اساسین‌ها رساند. اطلاعاتی مانند میزان هزینه و سرمایه‌گذاری‌ها، هدایت‌گران پروژه از جمله دکتر وارن ویدیچ و همچنین ساخت یک مرکز جدید در ایتالیا از آن جمله بودند. خط‌خونی اتزیو جد نمونه شماره شانزده در رنسانس، اتزیو آئودیتوره بود. آبسترگو قصد داشت با دنبال کردن این شخصیت که با یکی از سیب‌های عدن در ارتباط بود به موقعیت این قطعه پی ببرد. اما پس از آنکه کژمارک متوجه هدف واقعی اجرای پروژه آنیموس شد تصمیم به فرار گرفت. متاسفانه برای او، کژمارک به شدت تحت تاثیر اثر بلیدینگ قرار گرفته بود و حتی بدون آنیموس نیز قادر به دیدن اجداد خود در دوره‌های زمانی مختلف بود. او یک بار با یکی از افراد تمدن اولیه دیدار کرد؛ جونو به کژمارک گفت که لوسی استیل‌من یک نفوذی در میان اساسین‌ها است و ریشه‌های او متفاوت است. لوسی نیز همچون کلای به عنوان نفوذی اساسین‌ها وارد آبسترگو شد ولی هدف او در اصل کمک به تمپلارها بود. لوسی که پس از مدتی از این موضوع باخبر شده بود، همچنان طوری رفتار کرد تا کلای شک نکند. کلای اما در شوک بود و دیگر نمی‌دانست به چه کسی می شد اعتماد کرد. لوسی به اوگفت که می‌تواند از او محافظت کند و اطلاعات به دست آمده از ویدیچ را از او مخفی کند ولی اجازه خروج از شرکت را ندارد. کلای که با حقیقت روبه‌رو شده بود متوجه شد که تنها یک راه وجود دارد تا حداقل به نمونه بعدی آن اتاق پیغام خود را برساند. The Truth برای چند هفته، کزمارک نقشه خودکشی خود را می‌کشید و پیش از آن قصد داشت تا به هر شکلی که شده پیغام خود را به نمونه بعدی برساند. او سرانجام موفق شد تا از طریق هک دستگاه آنیموس در طول شب یک ساختار مصنوعی در داخل آنیموس ایجاد و آن را به 30 قسمت تقسیم کند؛ او سپس از این تکه‌ها را در قسمت‌های مختلف آنیموس پنهان کرد تا توسط استفاده کننده بعدی دستگاه قابل یافتن باشد. روز بعد او اقدام به خودکشی کرد و با بریدن مچ دستش با شیشه‌های خرد شده، سعی کرد مقدار زیادی از خون خود را خارج کند. او سپس شروع به نوشتن پیام‌های مرموز در اتاق خواب و فضای محیطی آزمایشگاه خود کرد. این پیغام‌ها تنها برای دارنده حس عقابی قابل مشاهده بود. او پس از این می‌میرد و آبسترگو پس از اطلاع از مرگ وی، جسدش را در رودخانه سپتیم رم می‌اندازد. به فاصله کوتاهی، دزموند مایلز توسط آبسترگو ربوده شد و جانشین نمونه 16 گردید. او ابتدا خاطرات الطائر را توسط آنیموس مشاهده کرد ولی پس از پایان، لوسی تصمیم گرفت تا دسموند را از آبسترگو فراری دهد. او ابتدا یک حافظه مشترک از دسموند و نمونه 16 از آنیموس استخراج کرد و بعد به همراه او از آبسترگو فرار کرد. دسموند در جریان مشاهده خاطرات مشترک خود با کلای کژمارک، یعنی جد مشترکشان اتزیو آئودیتوره متوجه تکه‌های پنهان شده در جای جای شهرها شد. این تکه‌ها در داخل شهر نبودند و توسط نمونه 16 در آنیموس گنجانده شده بود. پس از یافته شدن هر 30 تکه، ویدئوی The Truth قابل نمایش است که به نمایش یافتن آدم و حوا به سیب عدن و فرار آن‌ها از دست افراد تمدن اولیه می‌پردازد. اتاق سیاه دزموند، لوسی، شان هاستینگ و ربکا کرین موفق شدند سیب عدن را که در درون سازه کلیزیوم پنهان شده بود پیدا کنند. اما در این زمان جونو خود را نمایان می‌کند و به دسموند می‌گوید که لوسی یک تمپلار است و قصد دارد سیب عدن را به آبسترگو بدهد. بنابراین دسموند به شکلی غیرارادی مجبور به کشتن لوسی شد. پس از این واقعه دسموند به کما رفت و تیم همراه او و پدرش تصمیم گرفتند او را در همان حالت، وارد آنیموس کنند. آنیموس در حالت Safe Mode. دسموند در این فضا (اتاق سیاه یا Black Room) سرانجام نمونه شماره 16 را دید. او شبیه پسر الطائر، داریم ابن لا احد بود و تنها حافظه‌ای از او بود که در دنیای آنیموس باقی مانده بود. در پایان و پس از به هوش آمدن دسموند، آنیموس از حالت Safe Mode خارج و همه اطلاعات از جمله کلای کژمارک از بین رفت.
  12. 1 امتیاز
    Movyn

    دیدیه پتون

    دیدیه پتون (انگلیسی: Didier Paton) یکی از شخصیت‌های بازی اساسینز کرید: اتحاد است. او یکی از اعضای انجمن برادری اساسین‌ها در فرانسه قرن هفدهم است. محتویات معرفی منابع معرفی دیدیه پتون در ابتدا یک جاسوس بود که برای ماکسیمیلیان روبسپیر کار می‌کرد. او در جریان دوران ترور، به این موضوع پی برد که تمپلارها در میان انقلابیون و در مجموع انقلاب فرانسه نقش عمده‌ای دارند. او این موضوع را به روبسپیر گزارش داد ولی آنچه نمی‌دانست این بود که روبسپیر خودش یک تمپلار بوده است. بنابراین روبسپیر پاتون را نیز به اعدام با گیوتین محکوم کرد! او زمانی که در زندان به سر می‌برد، توسط آرنو دوریان و اساسین‌ها نجات پیدا کرد و در ادامه نیز به آن‌ها پیوست. منابع اساسینز کرید: وحدت
  13. 1 امتیاز
    Movyn

    گلیفها

    Assassin's Creed 2 Maps and Secrets گلیف‌ها - پرها - مجسمه‌های مونتریجیونی - کدکس پیج‌ها گلیف‌ها (انگلیسی: Glyphs) مدخل ورودی به اطلاعات پراکنده‌ای بود که در جریان نمایش مجازی ایتالیای دوره رنسانس توسط ماشین آنیموس خوانده می‌شد. این مدخل‌ها که به شکل مخفی در لوکیشن‌های مختلف شهرهای ایتالیایی قرار داشت، توسط دزموند مایلز که از طریق آنیموس با اتزیو آئودیتوره در شهرها کاوش می‌کرد دیده می‌شد. برای پیدا کردن هرکدام از این گلیف‌ها نیاز به فعال بودن حس عقابی است. هر گلیف مدخل ورودی به یک پازل است که حل هریک از آن‌ها به باز شدن بخشی از فیلم مخفی The Truth منجر می‌شود. محتویات تاریخچه نقشه لوکیشن گلیف‌ها فلورانس فورلی توسکانی ونیز مونتریجیونی حل پازل‌ها ویدیو منابع تاریخچه گلیف‌ها (Glyphs) توسط کلای کژمارک یا "نمونه شماره ۱۶" در ماشین آنیموس جایگذاری شد. کژمارک پیش از دزموند به عنوان نمونه توسط صنایع آبسترگو به کار گرفته شده بود. کژمارک در اصل به عنون یک اساسین مخفی به آبسترگو نفوذ کرد تا اطلاعات آنیموس را به محفل برساند. او در این جریان به عننوان نمونه آزمایشی با ماشین آنیموس کار کرد. متاسفانه برای او، به خاطر استفاده زیاد از ماشین کژمارک به شدت تحت تاثیر اثر بلیدینگ قرار گرفته بود و حتی بدون آنیموس نیز قادر به دیدن اجداد خود در دوره‌های زمانی مختلف بود. او که در جریان کاوش‌ها در تاریخ به لوسی مشکوک شده بود و سرنوشت خود را می‌دانست، متوجه شد که تنها یک راه وجود دارد تا حداقل به نمونه بعدی آزمایشی ماشین آنیموس در آن اتاق پیغام خود را برساند. پیش از نوشتن پیغام‌های مرموز با خون خودش روی دیوارهای آزمایشگاه، کژمارک موفق شد آنیموس را هک کند و در دوره تاریخی رنسانس، فایل ویدیویی از حقیقتی که دیده بود را به شکل رمز‌گذاری شده پنهان کند. با توجه به صحبتش با جونو، او می‌دانست که یکی از نمونه‌های آینده آنیموس، جد مشترک با کژمارک در رنسانس دارد. بنابراین او تلاش کرد تا این اطلاعات رمزگذاری شده تنها توسط همان شخص قابل مشاهده باشند. ویدیو به ۲۰ قسمت تقسیم شد که برای دسترسی به هر قسمت باید یکی از گلیف‌ها در محیط مجازی آنیموس پیدا و در ادامه پازل آن حل می‌گشت. پیش از اینکه لوسی به دزموند کمک کند تا از آبسترگو خارج شود، او ابتدا خواست تا دزموند وار آنیموس شود. در جریان همگام‌سازی، لوسی بدون آنکه از ماجرای هک مخفیانه کژمارک اطلاعی داشته باشد، به دنبال جد مشترک بین دزموند و نمونه شماره ۱۶ گشت. این دقیقا دوره رنسانس و سرگذشت اتزیو آئودیتوره بود. با توجه به استخراج این حافظه از آنیموس آبسترگو و انتقال آن به دست اساسین‌ها، دزموند قادر بود گلیف‌های به جا مانه از کژمارک را که همراه با حافظه استخراج شده در آنیموس جدید خوانده می‌شد مشاهده کند. نقشه لوکیشن گلیف‌ها فلورانس فورلی توسکانی ونیز مونتریجیونی حل پازل‌ها تصاویر پازل‌های حل شده به ترتیب ۱ تا ۲۰ قرار داده می‌شوند. ویدیو منابع Glyphs در وب‌گاه اساسینز کرید ویکیا
  14. 1 امتیاز
    Movyn

    الیز دلا سر

    خیر. وقایع اون دی‌ال‌سی چندسال بعد از داستان اصلی هست.
  15. 1 امتیاز
    اساسینز کرید: وحدت یا کیش یک آدم‌کش: وحدت (انگلیسی: Assassin's Creed: Unity) هشتمین بازی از خط اصلی سری بازی‌های اساسینز کرید است که نخستین بار در ۱۱ نوامبر ۲۰۱۴ منتشر شد. این بازی در سبک مخفی‌کاری، اکشن ماجراجویی و دنیای آزاد است که یک سال پس از عرضه بازی اساسینز کرید ۴: پرچم سیاه وارد بازار شد. بازیکن در این بازی کنترل یک شخصیت به نام Initiate را برعهده دارد که در دوره زمانی کنونی و از طریق دستگاه آنیموس به مشاهده وقایع و سرگذشت آرنو دوریان، اساسین فرانسوی دوران انقلاب کبیر فرانسه می‌پردازد. آرنو پس از مرگ پدر و در Assassin's Creed: Unity کیش یک آدم‌کش: وحدت توسعه‌دهنده یوبی‌سافت مونترال منتشرکننده Ubisoft کارگردان الکس آمانسیو نویسنده Travis Stout موسیقی کریس تیلتون سارا اشنایدر موتور ساخت بازی AnvilNext تاریخ انتشار ۱۱ نوامبر ۲۰۱۴ سبک اکشن ماجراجویی مخفی‌کاری دنیای آزاد پلت‌فرم‌ها Xbox One PlayStation 4 PC تعداد بازیکنان ۱ نفره چندنفره رده‌بندی سنی ESRB: M ادامه پدرخوانده‌اش وارد محفل اساسین‌ها شد تا پرده از قتل مرموز پدرخوانده‌اش، فرانسوا د لا سر بردارد. انتشار این بازی در یک دوره زمانی با بازی اساسینز کرید: سرکش بود و از نظر داستانی نیز ارتباطاتی میان این بازی است. در حقیقت بازی اساسینز کرید سرکش، اتصال‌دهنده دو بازی پیشین اساسینز کرید ۳ و اساسینز کرید ۴: پرچم سیاه با بازی اساسینز کرید وحدت است. وقایع داستانی بازی در بخش تاریخی بازگوکننده دوره انقلاب کبیر فرانسه و نقش تمپلارها و اساسین‌ها در این حادثه مهم است. شهر اصلی بازسازی شده، پاریس دوره انقلاب است که توسط آرنو دوریان قابل جستجو و تجربه است. این بازی نخستین بازی از سری است که به عنوان پایه، بر روی کنسول‌های نسل هشتم عرضه می‌شود و به این ترتیب شاهد ارتقا چشمگیر کیفیت گرافیکی بازی و همچنین تغییرات دیگر در گیم‌پلی و سیستم مبارزات بوده است. این بازی از نظر فروش. تا پایان ۳۱ دسامبر ۲۰۱۴، همراه با بازی اساسینز کرید: سرکش موفق به فروش ۱۰ میلیون نسخه در جهان شد. محتویات ساخت و توسعه گیم‌پلی لوکیشن‌ها و مناطق سفارشی‌سازی‌ها بخش چندنفره داستان جنجال‌ها نقد و بررسی‌‌ها فروش مرتبط منابع ساخت و توسعه روند ساخت و توسعه بازی کیش یک آدم‌کش: وحدت (Assassin's Creed: Unity) پس از ساخت بازی اساسینز کرید: برادری و در سال ۲۰۱۰ آغاز شد. استودیو یوبی‌سافت مونترال برای تکمیل بازی از ۹ استودیو دیگر یوبی‌سافت در تورنتو، کیف، سنگاپور، شانگهای، آنسی، مونت‌پلیه، بخارست، کبک و چنگدو نیز کمک گرفت. کارگردان این بازی الکساندر آمانسیو است که پیش از این کارگردانی بازی اساسینز کرید: مکاشفات را نیز برعهده داشت. آمانسیو پیش از اینکه در بازی مکاشفات مشغول به کار شود، ایده تولید بازی برای انقلاب فرانسه را داده بود. پس از پایان بازی مکاشفات، آمانسیو برای مدتی یوبی‌سافت را ترک کرد و در ژوئن ۲۰۱۲ برای ادامه کار روی بازی وجدت به یوبی‌سافت پیوست. او قصد داشت برای این بازی از فن‌اوری نسل هشتم کنسول‌ها استفاده کند، روند داستانی بازی تم عاشقانه داشته باشد به شکلی که در متن آن نهفته باشد و نه به عنوان یک داستان ثانویه. نویسندگی داستان بازی برعهده تراویس استوت بوده است؛ سری یانگ بخش چندنفره را نوشت و راسل لس داستان‌های ماموریت‌های جانبی داخل بازی را قلم زد. با توجه به سناریو مورد نظر آمانسیو، تراویس استوت تمرکز خود را روی خط داستانی آرنو دوریان گذاشت و شخصیت‌های مهم و تاریخی اغلب در ماموریت‌ها و مراحل جانبی گنجانده شدند تا بار اصلی داستان دارای تم عاشقانه‌ای باشد. دکتر ژان کلمن مارتین مورخ سرشناس و استاد دانشگاه سوربون تیم نویسندگان را به عنوان مشاور همراهی کرد. به گفته Maxime Durand یکی از مشاوران اصلی سری، او کمک کرد که ماجراهای تاریخی در عین انتقاد به انقلابیون فرانسوی بیش از حد طرفدار رویالیست‌ها (طرفداران پادشاه) نشود. بازی از موتور بازی‌سازی AnvilNext بهره می‌برد که نسخه بهبودیافته و مورد استفاده در بازی قبلی است. اینک با استفاده از قابلیت‌های نسل هشتم کنسول‌ها، نورپردازی عادی و حجمی، انیمیشن‌ها، مدیریت منابع و بسیاری از فاکتورهای دیگر به اندازه یک نسل ارتقا یافته است. استاد دانشگاه کبک، Laurent Turcot به تیم سازنده پیشنهاد داد که حتما برای ساخت پاریس از آثار هنری و کتوب متعلق به قرن هجدهم بهره‌گیری کنند. او برای مثال از آثار هنری Nicolas-Jean-Baptiste Raguenet به عنوان الهام‌بخش این پاریس نام برد. اساسینز کرید: وحدت همچنین برای نمایش شهروندان پاریسی در دوره انقلاب، هزاران نفر جمعیت را در جای جای شهر به خود می‌بیند. این میزان جمعیت که همگی با انیمیشن‌ها، طراحی و کیفیت گرافیکی متمایزی با نسخه‌های قبلی هستند نیز محصول استفاده از فن‌اوری‌های نسل هشتمی است. موسیقی متن و میان‌پرده‌های بازی نیز توسط کریس تیلتون، سارا اشنایدر و رایان آمون نوشته و اجرا شده است که دارای تم فرانسوی هستند. گیم‌پلی گیم‌پلی بازی در بخش دوران کنونی، کوتاه‌تر و کم‌اهمیت‌تر از بازی‌های پیشین سری است. بازیکن در نقش یک شخصیت غیرقابل کنترل به نام Initiate و به صورت اول شخص ایفای نقش می‌کند. این شخص یک کاربر دستگاه آنیموس در آبسترگو است که در بخش ققنوس (Phonix) فعال بوده و با اساسین‌ها همکاری می‌کند. گیم‌پلی در این بخش شامل هیچ کار قابل انجامی نیست. بخش تاریخی بازی در دوران انقلاب فرانسه رخ می‌دهد و بازیکن در نقش آرنو دوریان توانایی حرکت، گردش و کشف هر نقطه از شهر پاریس را دارد. بازی همانند نسخه‌های قبل به صورت سوم شخص و دوربین با فاصله از بازیکن است. بیشتر ویژگی‌های گیم‌پلی در بازی‌های پیشین در این نسخه وجود و شامل ارتقا شده‌اند. دویدن آزاد، بالا و پایین رفتن از ساختمان‌ها، شنا در آب، مبارزه با سلاح‌های گرم و سرد، مخفی‌کاری اجتماعی، استراق سمع، جیب‌بری، بازجویی و ... در این بازی نیز به چشم می‌خورد. نحوه دویدن و بالا و پایین رفتن از موانعی چون درختان یا ساختمان‌ها به نسبت بازی‌های پیشین دچار تغییرات محسوس و تحسین‌برانگیزی شده است به نوعی که به هرچه طبیعی‌تر شدن حرکات افزوده است. انیمیشن‌های حین گیم‌پلی، برای مثال دویدن، رسیدن به بالای ساختمان‌ها، پایین آمدن از آن‌ها روان، طبیعی و متفاوت کار شده‌اند و این عوامل درکنار استفاده از فن‌آوری‌های تکنیکی نسل هشتم کنسول‌های بازی به هرچه جذاب‌تر شدن اثر افزوده است. بازی دارای یک سیستم اقتصادی تکامل یافته است. بازیکن می‌تواند پول جمع‌اوری کند؛ این کار از طریق انجام ماموریت‌ها، جیب‌بری، بازکردن صندوقچه‌های گنج و ... انجام می‌شود. پول جمع‌آوری شده می‌تواند صرف ارتقا سلاح‌ها یا وضعیت بازیکن، خرید فروشگاه‌ها و کافه‌ها و یا ارتقا ساختمان آن‌ها و یا نگه‌داری در صندوق شود. سیستم مبارزه کاملا دستخوش تغییر شده است. بازیکن همزمان می‌تواند از سه نوع سلاح شامل خنجر پنهان، سلاح گرم یا پرتابی و یا سلاح سرد استفاده کند. شیوه مبارزه و کنترل دکمه‌ها نیز کاملا تغییر کرده است و دکمه‌های دسته اختصاصی‌سازی شده‌اند. در منوی آیتم‌ها، شامل سلاح‌های سرد و یا پرتابی، دو ردیف اختصای وجود دارد که قابل انتخاب و برای هر یک از ردیف‌ها یک دکمه استفاده شده است که باعث افزایش سرعت عمل در نبردها می شود. دشمنان در بازی شامل سربازان فرانسوی، تمپلارها و اعضای کلوب ژاکوبین هر یک دارای حالتی متفاوت با دیگری و بسیار قدرتمندتر نسبت به بازی‌های قبل هستند. لوکیشن‌ها و مناطق با توجه به اینکه بازی به شکل اختصاصی برای کنسول‌های نسل هشتم عرضه می شود، شهر پاریس به عنوان لوکیشن اصلی بازی توانایی پردازش بیش از هزار نفر جمعیت و آبجکت ۳بعدی را در مقیاس ۱:۱ دارا می‌باشد. این شهر از همان ابتدای بازی به شکل کامل قابل گردش و جستجو است. بازیکن قادر به جستجو و گردش در تمامی نقاط شهر از جمله داخل بیشتر ساختمان‌ها، دخمه‌ها و چاه‌ها بدون بارگذاری مجدد و در لحظه است. در بازی سوم سری، معدودی از ساختمان‌ها امکان وارد شدن داشت ولی این موضوع در حد یک انیمیشن ساده بود. در بازی اساسینز کرید: وحدت، بازیکن همن طور که در شهر گردش می‌کند، قادر به گردش در داخل ساختمان‌ها نیز هست. در طراحی شهر پاریس و در دوراه انقلابی آن، دقت بسیار زیادی صرف شده است و تمامی ساختمان‌های مهم و Landmarkهای پاریس در این دوره در ابعاد مشابه طراحی شده و قابل گردش و جستجو هستند. کلیسای نوتردام، پانتئون، معبد قدیمی و دیگر ساختمان‌های پاریس به زیبایی و دقت هرچه تمام تر بازسازی شده‌اند و بازیکن می‌تواند در هر لحظه و در حین گردش در شهر، علاوه بر بالا یا پایین رفتن از آن‌ها، وارد هر یک از این ساختمان‌ها نیز شود. دقت طراحی ساختمان‌ها در هر دو قسمت داخلی و خارجی تحسین برانگیز و نزدیک به حقیقت است. آرنو دوریان به عنوان شخصیت اصلی، می‌تواند از برخی از ساختمان‌های بلند به عنوان نقطه دید (View Point) استفاده کرده و در پایان با یک پرش ایمان به پایین ساختمان بپرد. طراحی کلی شهر، ساختمان‌ها، سقف‌ها و درون آن‌ها بسیار وفادار به معماری فرانسوی است. بازیکن می‌تواند در پشت برخی از موانع پنهان شده و در همین شرایط حرکت کند. این کار از طریق مخفی شدن پشت میزها، جعبه‌ها و موانع اینچنینی است که آرنو از طریق نشتن و راه رفتن قادر است بیش از پیش از قابلیت‌های مخفی‌کاری بهره ببرد. سیستم مبارزه از حالت کلیشه‌ای و فانتزی خارج شده و نزدیک به مبارزه در حالت طبیعی است؛ همچنین قابلیت Combo Kill یا کشتن سلسله‌وار از سازوکار مبارزه حذف شده است. بازیکن در عین حال که شدیدا آسیب‌پذیر است، می‌تواند با گذشت بازی و کسب تجربه امتیازی، از شدت آسیب پذیری خود کم کند. این کار از طریق لباس‌ها و تجهیزات نیز کامل‌تر می‌شود. سلاح‌های این بازی طیف متنوعی از شمشیر‌ها، سلاح‌های سرد کوتاه، سلاح‌های بلند و نیزه‌ای، تپانچه و سلاح‌های گرم بلند است که هر بخش دارای چندین نوع سلاح زیرمجموعه نیز می‌شود. سلاح قدیمی خنجر پنهان در این بازی نیز وجود دارد که علاوه بر آن، سلاحی مشابه به نام خنجر فانتوم نیز قابل استفاده خواهد بود. خنجر فانتوم یا Phantom Blade سلاحی است مشابه خنجر پنهان و در مچ دست آرنو نصب می‌شود اما تفاوت آن در امکان استفاده به عنوان تیروکمان است. این سلاح به سرغت پر و شلیک می‌کند و در درگیری‌ها نقشی مهم برعهده خواهد داشت. سفارشی‌سازی‌ها اساسینز کرید: وحدت، یک جهش بزرگ از نظر ویژگی‌های سفارشی‌سازی محسوب می‌شود. با توجه به ارتقا دستگاه انیموس، در این بازی طیف وسیعی از گزینه‌های سفارشی‌سازی وجود دارد که در حین بازی و بدون مراجعه به فروشگاه یا محل خاصی قابل اعمال و یا تغییر است. این آیتم‌ها در قالب چندین دسته‌بندی بوده و محدود به لباس، زره و رنگ‌بندی و یا در انتخاب اسلحه نیستند. تعداد زیادی گزینه و نوع زره برای هر بخش از لباس، سر، شکم و سینه، دست‌ها، کمربند، پوتین و ... وجود دارد که بسته به میزان ذخایر پول، امتیاز تجربه یا پیشرفت در بازی آزاد و قابل استفاده می‌شوند. هر یک از لباس‌ها دارای درجه خاصی استحکام و امکان مخفی‌کاری هستند. تعداد رنگ‌های قابل انتخاب برای زره بسیار زیاد و متنوع بوده که برخی از این گزینه‌ها نیز نیازمند پول، امتیاز تجربه و یا پیشرفت در بازی برای آزادسازی دارند. جدای از سفارشی‌سازی‌های مرتبط با لباس و زره، آرنو دارای سفارشی‌سازی‌های اینچنینی برای سلاح‌هایش نیز هست. برای نخستین بار در سری بازیکن در حین بازی (و نه در حین انجام مراحل) توانایی تغییر اسلحه‌هایش را دارد. از دیگر امکانات بخش گسترده سفارشی‌سازی خرید "مهارت (Skill)" از طریق امتیاز تجربه است. بخش چندنفره پس از موفقیت Wolfpack ها در بازی‌های سوم و چهارم، اساسینز کرید: وحدت برای نخستین بار در سری، به بازیکن امکان انجام مراحلی را می‌دهد که تا حداکثر ۴ بازیکن برای تکمیل آن با هم همکاری کنند. مراحل Co-Op در بازی و در داخل نقشه پراکنده بوده و در تکمیل نهایی بازی منظور می‌شوند. این بازی‌ها و مراحل از طریق اساسین‌ها و بازیکنان دیگر قابل همراهی است و به صورت آنلاین و در برخی شرایط در حالت آفلاین قابل بازی هستند. انجام این مراحل انتخابی است. البته مراحل اصلی خط داستانی بازی، به صورت یک نفره خواهد بود. این مراحل در نقشه از طریق علامت مخصوصی قابل مشاهده هستند. در لوکیشن مورد نظر، یک اساسین سیاه‌پوش حضور دارد که به محض نزدیک شدن از بازیکن برای انجام یک ماموریت مشترک درخواست می شود. پس از پذیرفتن درخواست، بازیکنان در مرحله لود شده و پس از چک‌پوینت ماموریتی واحد را مشترکانه انجام می‌دهند. به گفته آمانسیو، انتظار می‌رود یک سوم زمان اختصاصی بازیکن برای بازی به انجام چنین مراحلی پرداخته شود. به پایان رساندن مراحل معمولا همیشه با پرداخت امتیاز تجربه، پول و در موارد اضافه آزاد شدن سلاح، لباس یا آیتم‌های سفارشی‌سازی منجر می‌شود. به غیر از مراحل چندنفره، تکمیل پازل‌های انیگماهای نوستراداموس نیز می‌تواند به صورت co-op صورت گیرد. داستان بازیکن در اصل در دوران کنونی نقش کاربری به نام Initiate را برعهده دارد که در آبسترگو و از طریق دستگاه آنیموس در پروژه‌ای به نام ققنوس (Phonix) شرکت می‌کند. پروژه ققنوس توسط آبسترگو راه‌اندازی شده است و هدف از آن، مشاهده وقایعی است که برای افراد تمدن اولیه رخ داده است. آبسترگو پس از پیدا کردن یک Sage به نام جان استندیش این پروژه را عملیاتی کرد. اینک Initiate به عنوان یک کاربر این پروژه با اساسین‌ها همکاری می‌کند. بیشاپ و دیکن دو اساسینی هستند که از طریق دوربین و هک نرم‌افزار هلیکس با Initiate در تماس بوده و وی را در فواصل مختلف راهنمایی می‌کنند. بازی در بخش تاریخی، از دوره تاریخی بسیار مهمی آغاز می‌شود. زمان که براساس تاریخ رسمی، شوالیه‌های تمپلار رسما توسط حکومت پادشاهی فرانسه و دستگاه پاپ منحل و نابود شدند. در ۱۳ اکتبر ۱۳۰۷، سربازان ارتش فرانسه با همکاری اساسین‌ها و به دستور شاه فیلیپ چهارم وارد قلعه معبد پاریس می‌شوند و درگیری با شوالیه‌های تمپلار را آغاز می‌کنند. در این زمان استاد اعظم محفل، ژاک دوموله به مشاورش دستور می‌دهد که اسرار محفل را از دسترس اساسین‌ها دور نگه دارد. مشاور در حین تلاش متوجه می‌شود که یک اساسین به دو دارایی آن‌ها در معبد یعنی شمشیر عدن و کدکس پتر اینتلکتوس دست یافته بود. مشاور در نهایت اساسین را متوقف کرد و شمشیر و کدکس را در نهانخانه معبد پنهان کرد؛ گرچه او مدتی بعد توسط همان اساسین کشته شد و با در اختیار گرفتن کامل معبد توسط سربازان فرانسوی، ژاک دوموله نیز دستگیر شد. پس از ۷ سال، ژاک دوموله به دستور شاه فیلیپ چهارم فرانسه و پاپ کلمنت پنجم در آتش سوزانده شد و به این ترتیب تمپلارها به شکل رسمی از بین رفتند. ژاک دوموله پیش از مرگ ۹ نفر از مورداعتمادترین افرادش را تشویق به فعالیت زیرزمینی و ادامه راه تمپلارها کرد و پیش از مرگ در آتش نیز شاه و پاپ را تا سیزده نسل پس از خودشان نفرین کرد. اساسین‌ها پس از این، Initiate را به سال ۱۷۷۶ می‌برند. جایی که سرگذشت آرنو ویکتور دوریان به عنوان اساسینی که در طول حیاتش با یک Sage ملاقات داشته بازبینی خواهد شد. آرنو ۸ ساله همراه با پدرش چارلز دوریان که یک اساسین است وارد کاخ ورسای شدند و در ادامه چارلز از پسرش خواست روی یک صندلی بنشیند تا او برگردد. او یک ساعت به آرنو داد و به او گفت که وقتی عقربه ساعت به ۱۲ برسد او بازخواهد گشت و همانجا منتظر بماند و بازیگوشی نکند. پس از رفتن چارلز، آرنو اما آنجا را ترک کرد و همراه با دختری به نام الیز دلا سر مشغول بازی شد. او یک سیب از سبد میوه‌های سربازان برای دختربچه دزدید و از آنجا فرار کرد ولی وقتی هر دو به سالن بازگشتند، متوجه شدند که پدر آرنو کشته شده و مردم به دور او حلقه زدند. آرنو که در شوک فرو رفته بود ساعت جیبی پدرش از دستش افتاد و شکست. در این زمان پدر الیز، فرانسوا دلا سر آرنو را دعوت به آرامش کرد و از آن پس سرپرستی کودک را برعهده گرفت. فرانسوا دلا سر، استاداعظم محفل تمپلارها بود اما با این وجود، آرنو که نه از اساسین بودن پدرش و نه از تمپلار بودن پدرخوانده‌اش مطلع بود، را خارج از فضای اساسین-تمپلار و در آرامش بزرگ کرد. داستان پس از این ۱۳ سال به جلو می‌رود و زمانی را روایت می‌کند که مراسمی برای الیز در آستانه برگزاری است. آرنو در یک شرط‌بندی باخته و ساعت جیبی یادگار پدرش را از دست داده است. او مخفیانه وارد کارگاه هوگو و ویکتور شده و ساعت را برمی‌دارد اما در زمان خروج این دو متوجه حضور آرنو شده و ساعت را از او پس می‌گیرند. آرنو اما برای بازپس‌گیری یادگار پدرش مصمم است و به تعقیب او ادامه می‌دهد و سرانجام پس از بازپس‌گیری دوباره ساعت، درحالی که در تعقیب بود به سمت عمارت پدرخوانده‌اش فرار می‌کند. هوگو و ویکتور نیز به مقابل عمارت می‌رسند و پس از وارد شدن آقای دلا سر به ماجرا از آرنو شکایت می‌کنند. پس از ختم شدن ماجرا توسط دلا سر، او به آرنو می‌گوید که الیز از پاریس برگشته ولی پس از مراسم مجددا به پاریس بازمی‌گردد. درحالی که آقای دلا سر با کالسکه از عمارت خارج شد، قاصدی با عجله او را صدا کرد و آرنو پس از این خود تصمیم گرفت نامه را به دست آقای دلا سر برساند. کالسکه اما سریع‌تر حرکت می‌کرد و آرنو نیز در میان راه مجددا با هوگو و ویکتور برخورد کرد. پس از درگیری با آن‌ها، از آن محل فرار و بدون انجام ماموریتش در رساندن نامه، مجددا به عمارت آقای دلا سر بازگشت. پس از بازگشت متوجه شد که به زودی مراسمی برای الیز آغاز می‌شود اما او دعوت نشده است. بی‌توجه به انجام کارش، نامه را از زیر در وارد دفتر آقای دلا سر کرد و سپس با دزدیدن یک لباس خود را به مراسم آقای دلا سر رساند و مخفیانه وارد ساختمان شد. آرنو مخفیانه وارد مراسم شد ولی پس از پیدا کردن الیز با استقبال او مواجه شد. درحالی که آرنو به عدم دعوتش اعتراض داشت، الیز او را مجبور کرد ساختمان را ترک کند. پس از رسیدن به حیاط ساختمان، آرنو در کمال ناباوری مشاهده کرد که آقای دلا سر روی زمین افتاده و در حال جان سپردن است. در این زمان قاتلین واقعی از دور سربازان را صدا زده و سپس از انجا گریختند. سربازان نیز پس از رسیدن به محل آرنو را به عنوان قاتل درنظر گرفته و پس از بی‌هوش کردن او، وی را با زندان باستیل منتقل کردند. در زندان هیچ کس به حرف‌های او گوش نمی‌داد تا اینکه در یکی از سلول‌ها، نمادهایی از تمدن اولیه بر روی دیوار پیدا کرد. او با شخصی که در آنجا نشسته بود صحبت کرد و در ادامه به استراحت پرداخت. پس از بیدار شدن، متوجه شد که همان شخص ساعت جیبی پدرش را برداشته است. این فرد که پیر بلک نام داشت، پدر آرنو را می‌شناخت و پس از یک مبارزه کوتاه، ساعت جیبی را به آرنو پس داد. او به آرنو گفت که یک اساسین است و پدرش نیز یک اساسین بوده است. از این پس این دو در همان سلول به صورت تمرینی مبارزه می‌کردند تا اینکه در ۱۴ جولای ۱۷۸۹ نخستین زبانه آتش انقلاب فرانسه با حمله انقلابیون به زندان باستیل آغاز شد. در این حمله، دیواره‌های زندان تخریب و زندانیان آزاد شدند. آرنو و بلک نیز خود را به بام قلعه باستیل رسانده و پس از پرش ایمان موفق به فرار از زندان شدند. بلک پیش از پرش از آرنو خواست با دنیال کردن یک نماد وارد محفل اساسین‌ها شود. آرنو پس از فرار تصمیم نداشت به محفل اساسین‌ها برود، بنابراین به عمارت دلا سر رفت تا به الیز توضیح دهد که او قاتل پدرش نیست. الیز گفت که می‌داند پدرش یک تمپلار بوده و آرنو نیز یک اساسین شده است بنابراین تکذیب آرنو را قبول نمی‌کرد؛ هرچند آرنو با اصرار سعی داشت ثابت کند که او قاتل پدرخوانده‌اش نیست و افراد دیگری این کار را کرده بودند. به هرحال او با ناامیدی عمارت دلا سر را ترک کرد. آرنو عمارت دلا سر را ترک کرد و پس از مدتی فکر، تصمیم گرفت تا به محفل اساسین‌ها بپیوندد. او از طریق نمادی که از بلک گرفته بود، شروع به جستجوی مخفیگاه محفل کرد و سرانجام این محل را یافت. او به همراه بلک وارد محفل شد و ابتدا مورد پرسش و پاسخ قرار گرفت. شورای اساسین‌های پاریس متوجه شده بود که آرنو پسر چارلز دوریان است و صحبت‌های بلک نیز آن‌ها را تا حدود زیادی متقاعد کرده بود. اما هدف آرنو از پیوستن به اساسین‌ها، به خاطر درک عقیده اساسین‌ها نبود؛ او به قصد پیدا کردن قاتلان پدرخوانده‌اش آقای دلا سر و گرفتن انتقام وارد محفل شد. او سرانجام از آزمون‌های آن‌ها نیز سربلند بیرون آمد و رسما یک اساسین شد. آرنو با استفاده از امکانات محفل شروع به ردگیری تمپلارها کرد و در همان حین متوجه شد که توطئه قتل پدرخوانده‌اش، توسط خود تمپلارها برنامه‌ریزی و اجرا شده بود. از این پس شورای اساسین‌ها نیز که از قبل منتقد او بود به ادامه فعالیت آرنو رضایت داد. بلک گفت او برای پیدا کردن قاتلان پدرخوانده‌اش باید تمپلارها را بکشد، اگر چنین کاری می‌خواهد انجام دهد پس اجازه دهید انجام دهد. آرنو با مدارکی که داشت سرانجام به یک نقره‌کار به نام فرانسوا توماس ژرماین رسید. ژرماین تظاهر کرد که آلت قتل را به درخواست کرچن لافرنیه ساخته و خودش زندانی تمپلارها محسوب می شود. پس از نجات ژرماین، آرنو به دنبال لافرنیه رفت و او را نیز به قتل رساند اما درادامه متوجه شد که لافرنیه خائن نبوده و دراصل بهترین همراه آقای دلا سر بوده است. نامه‌ای که او در روز قتل آقای دلا سر باید به دستش می‌رساند نیز نوشته لافرنیه بود. آرنو سپس موضوع را با الیز نیز مطرح کرد و توانست خود را مجددا به او ثابت کند. به این ترتیب آرنو به عنوان یک اساسین و الیز به عنوان یک تمپلار با یکدیگر همراه شدند تا قاتلان اصلی را پیدا کنند. آرنو پس از این الیز را به محفل اساسین‌ها برد تا اساسین‌ها را متقاعد به کمک کند. این موضوع مورد تایید محفل اساسین‌ها نبود و آرنو به شدت مورد مواخذه قرار گرفت اما آرنو از آن‌ها خواست که به او اعتماد کنند. با این وجود بلک به هیچ وجه این رفتار آرنو را تحمل نمی‌کرد و معتقد بود الیز دختر رهبر تمپلارها بوده و خودش نیز یک تمپلار است و اصولا باید کشته شود. میربو، رئیس شورای اساسین‌ها اما تصمیم گرفت به آرنو و الیز اعتماد کند. او پیش از این نیز با آقای دلا سر، رهبر تمپلارها دوست بود و برای صلح تلاش می‌کرد. آرنو پس از این به الیز گفت که خبر خیانت لافرنیه و همچنین ساخت آلت قتل توسط نقره‌کاری به نام ژرماین بوده است. الیز ناگهان به سمت خانه ژرماین دوید و پس از رسیدن به محل به آرنو گفت که ژرماین سال‌ها پیش توسط پدرش به خاطر صحبت‌هایی که از ژاک دوموله می‌کرد و افکار رادیکالی که داشت از محفل اخراج شده بود. آن‌ها خانه ژرماین را جستجو کردند و الیز درنهایت مدرکی یافت که تایید می‌کرد مرگ پدرش به دستور ژرماین بوده است. پس از این، آن دو به محل اقامت میربو رفتند تا ماجرای ژرماین را توضیح دهند اما درکمال تعجب جسد میربو را روی تخت پیدا کردند. الیز گفت که او این کار را انجام نداده ولی آرنو به الیز شک نداشت و هر دو به بازرسی اتاق پرداختند ت مدارکی پیدا کنند. با اینکه همه شواهد علیه الیز بود و توطئه قتل را یک تمپلار معرفی می‌کرد اما آرنو همچنان الیز را مقصر نمی‌دانست. این دو باز هم به تحقیق ادامه دادند تا اینکه آرنو فهمید قتل رهبر اساسین‌ها، بلک بوده است. در تقابلی که میان آرنو و بلک ایجاد شد، او به قتل میربو اعتراف کرد اما ادامه داد که این اولین بار نیست که محفل به فساد کشیده می‌شود و یک اساسین از درون محفل سعی می‌کند اوضاع را به روال برگرداند. او اشاره کرد که میربو باعث صلح با تمپلارها شده و صلح از نظر جنگجو یعنی خیانت. او به همین دلیل به صورت دقیق و با نمادها و آلت‌های قتل تمپلارها میربو را کشت تا آرنو درنهایت الیز را بکشد اما چنین نشد. این دو پس از این مبارزه کردند؛ نبردی که سرانجام به مرگ پیر بلک انجامید. پس از مرگ دو اساسین بزرگ در محفل که هر دو با آرنو و الیز پیوند خورده بودند، شورای اساسین‌ها او را مورد توبیخ قرار داد ولی آرنو همچنان به ماموریت‌های محفل ادامه داد. او پس از ماموریت یافت که پیش از تسخیر کاخ تویلری توسط انقلابیون، اسناد و مدارک ارتباط اساسین‌ها پادشاه را پیدا کرده و نابود کند. در آگوست ۱۷۹۲، آرنو به کاخ تویلری نفوذ کرد تا نامه میربو در خصوص اساسین‌ها به شاه را پیدا و از بین ببرد. او در این زمان با ناپلئون بناپارت ملاقات کرد که او نیز در همین محل در جستجوی یک کلید بود. این دو به آنچه می‌خواستند رسیدند و پس از متوقف کردن ژاکوبین‌ها از راه مخفی از اتاق خارج شدند. آرنو پیش از رفتن ناپلئون از او خواست تا در پیدا کردن یکی از تمپلارها به نام فردریک رویل به او کمک کند. پس از مدتی و در ملاقاتی دیگر، ناپلئون به آرنو گفت که رویل در Grand Châtelet حضور دارد و اجازه می‌دهد که او را بکشد. آرنو پس از این به الیز پیوست تا به همراه او، نقشه ماری لویک برای احتکار غلات را متوقف کند. تمپلارها از این طریق قصد افزایش نارضایتی‌های طبقات متوسط و فقیر از پادشاه را داشتند. پس از آزادسازی زندانیان و قتل ماری لویک توسط آرنو، او و الیز با یک بالون از دست تمپلارها فرار کردند. آرنو پس از این فرار موفق، به دنبال لویی-میشل لاپلیته، همدست ماری لویک می‌رود و پس از قتل او متوجه می‌شود که ژرماین در مراسم اعدام لویی شانزدهم حاضر خواهد شد. در ۲۱ ژانویه ۱۷۹۳، آرنو در مراسم اعدام لویی شانزدهم حاضر شد؛ جایی که بر اساس دانسته‌های قبلی می‌توانست با ژرماین مواجه و وی را به قتل برساند. پس از مدتی جستجو، ژرماین و آرنو با یکدیگر مواجه شدند. ژرماین به آرنو گفت که او تلاش کرد به آقای دلا سر بفهماند محفل تمپلارها تحت فرمان او به فساد کشیده شده و از اهداف اصلی‌اش دور مانده است. اهدافی که توسط ژاک دوموله به عنوان چراغ راه تمپلارهای آینده ترسیم شده بود اینک رنگ باخته بودند. اما دلا سر توجهی به صحبت‌هایش نکرد. او همچنین گفت که مرگ پادشاه واقعا می‌تواند منجر به احیا تمپلارها شود؛ با کنار گذاشته شدن طبقه اشراف و ثروتمندان، قدرت به طبقات فرودست خواهد رسید و کنترل این فرانسه توسط تمپلارها، بسیار ساده‌تر از قبل خواهد شد. هنگامی که لویی شانزدهم با گیوتین گردن زده شد، ژرماین گفت "ژاک دوموله، انتقام شما گرفته شد". او سپس به سربازان دستور حمله به آرنو را داد و خود با کالسکه از محل خارج شد. در این زمان، الیز به کمک آرنو آمد و گفت سربازان را مشغول خواهد کرد تا او بتواند دنبال ژرماین برود. آرنو اما نپذیرفت و با توجه به تعداد زیاد سربازان تصمیم گرفت در کنار الیز بایستد. این دو پس از مدتی فرار و مبارزه سرانجام از پیدا کردن ژرماین نامید شدند. الیز که به شدت از کار آرنو عصبانی بود به او گفت که اگر قصد ندارد از ژرماین انتقام بگیرد، پس دیگر به او احتیاجی ندارد. آرنو پس از این وارد محفل اساسین‌ها شد و در بدو ورود توسط نگهبانان اسکورت گردید. او در ادامه توسط شورای اساسین‌ها از محفل اخراج شد. درست زمانی که حکومت انقلابی ماکسیمیلیان روبسپیر در آستانه قدرت‌گیری بود، آرنو با شرایط پیش آمده پاریس را ترک کرد و به ورسای و عمارت آقای دل سر بازگشت. پس از مدتی میگساری و گذراندن وقت به این شکل، آرنو در یکی از روزها دریافت که ساعت یادگاری پدرش گم شده است. او پس از مدتی تحقیق یک مضنون در بار را پیدا کرد ولی از وی چیزی عایدش نشد. او سپس به کاخ ورسای رفت و پس از درگیری با ژاکوبین‌ها و یکی از ارشدهایشان، باز هم نتوانست ساعت جیبی را پیدا کند. در حالی که ناامیدانه روی پله‌ها نشسته بود، الیز در مقابلش ظاهر شد و ساعت جیبی را به او داد. او گفت که ساعت را در همین اطراف پیدا کرده و پس از این از او خواست به پاریس بازگردد و در پیدا کردن ژرماین کمک کند. آرنو پیش از رفتن از ورسای، مامور اعدام‌های شهر که توسط روبسپیر منصوب شده بود، آلویس لا توشه را کشت و همراه با الیز به پاریس بازگشت. آرنو پس از بازگشت به پاریس برای تضعیف جکومت وحشت روبسپیر مجددا به اساسین‌ها پیوست. او و الیز در ۱۷۹۴، وارد یک مراسم جشن که توسط روبسپیر برگزار می‌شد شدند. این مراسم در بحبوحه جکومت وحشت و هرج و مرج ناشی از اعدام‌ها برای همراهان روبسپیر برگزار می‌شد. نقشه الیز بی اعتبار کردن روبسپیر در نزد همراهان حکومتش بود. او طبق نقشه باید در نوشیدندی و خوراکی‌های روبسپیر داروی توهم زا می‌ریخت و از طرفی دیگر آرنو باید به دست افرادی قابل اعتماد، نامه‌هایی از خیانت‌های روبسپیر را می‌رساند. باپایان ماموریت و آغاز سخنرانی روسپیر، او که دچار بی تعادلی و هزیان گویی شده بود پس از شعارهای همراهانش توسط آن‌ها دستگیر شد. اقدامی که باعث تعجب الیز و آرنو شده بود. روبسپیر اما توسط معدودی از همراهانش از حبس فرار کرد و تلاش کرد در پناه وفادارانش قرار گیرد. او که به شدت به دنبال ژرماین بود و تمام امیدش را برای بقا در وی می‌دید قصد نداشت محل او را فاش کند. آرنو و الیز اما در تعقیب و پس از پیدا کردن او را مجبور کردند تا این کار را انجام دهد. الیز پس از شلیک گلوله به دهان روبسپیر او را مجبور کرد موقعیت ژرماین را روی کاغذ بنویسد. ژرماین نیز به سرعت همین کار را کرد و نام معبد را نوشت. آرنو و الیز با روشن شدن این موضوع، محل را ترک و به سمت معبد رفتند. کوتاه مدتی پس از خروج آن‌ها، روبسپیر توسط انقلابیون دستگیر و توسط گیوتین اعدام شد. الیز به هیچ چیز جر انتقام مرگ پدرش از ژرماین فکر نمی‌کرد و برای آرنو نیز هیچ چیز مهم‌تر از الیز نبود. این دو خود را به مقابل معبد رساندند و برای نفوذ به محل تلاش کردند. پس از اینکه آرنو موفق به پیدا کردن ژرماین بر بام معبد شد، با رویدادی عجیب مواجه شد. ژرماین مجهز به یک شمشیر مرموز بود که قدرت بسیار زیاد و کشنده‌ای داشت و بدون آنکه حتی نزدیک ژرماین شود، توسط او مورد اصابت قرار می‌گرفت. آرنو اما با ترفندهای خود ژرماین را شکست داد ولی متوجه شد که اینک در محل حضور ندارد. او جستجو را از سر گرفت و درنهایت وارد زیرزمین شد، جایی که اینک الیز را نیز همراه خود می‌دید. این دو اینک با همراهی یکدیگر در مقابل ژرماین ایستاده بودند. مبارزه با ژرماین بسیار سخت بود زیرا او مسلح به شمشیر عدن بود و با قدرتی که داشت حتی نزدیک شدن نیز به ژرماین سخت بود. در این زمان آرنو و الیز با کمک یکدیگر از راه دور با سلاح‌های پرتابی ژرماین را هدف قرار دادند اما این ژرمیان بود که با کمک شمشیر یکی از ستون‌ها را روی آرنو فرو ریخت. الیز هرچقدر تلاش کرد نتوانست آرنو را از زیر آوار خارج کند و تصمیم گرفت تا پیش از رفتن دوباره ژرماین، او را بکشد. آرنو هرچقدر خواهش کرد الیز قبول نکرد و درنهایت نیز به تنهایی با ژرماین مبارزه کرد. در پایان این مبارزه، الیز کشته شد و ژرماین نیز به شدت مجروح شده بود. آرنو که خودش را از آوار خارج کرده بود، ژرماین را کشت و جنازه الیز را از معبد خارج کرد تا در کنار آرامگاه پدرش دفن کند. پس از این کار، آرنو تا مدت‌ها در سوگ از دست دادن الیز بود. "عقیده" محفل اساسین‌ها به من آموخت که هیچ چیز برای ما ممنوع نیست. یک بار من با خود فکر کردم که این به این معنی است که ما آزادیم هرکاری انجام دهیم. برای رسیدن به آرمان‌هایمان و بدون توجه به هزینه آن. من حالا می‌فهمم که این عقیده یک هشدار [برای دشمن‌ها] است، نه یک آزادی مطلق. آرمان و ایده‌آل‌ها به راحتی در مسیر جزم‌گرایی قرار می‌گیرد. جزم‌گرایی نیز بازکننده راه تعصب‌های کور است. هیچ قدرت بالاتری به قضاوت رفتارهای ما ننشسته است. هیچ عالیمقامی ما را تماشا و برای گناهانمان مجازات نمی‌پیچد. در پایان همه چیز، این خود ما هستیم که در برابر چنین افکاری می‌ایستیم. فقط خود ما هستیم که می‌توانیم، تصمیم به حرکت در کدام مسیر بگیریم. ما خود را نجات‌بخش، انتقام‌جو و یا ناجی درنظر می‌گیریم. علیه مخالفانمان جنگ به راه می‌اندازیم و آن‌ها نیز همین کار را می‌کنند. ما روهاهایمان را به دنیای حقیقی تمبر می‌زنیم. حتی اگر جان خود را در این مسیرها بدهیم، در پایان ناممان در هیچ کتاب تاریخی ثبت نمی‌شود. هر کاری که انجام می‌دهیم، هر کسی که هستیم، همراه با خودمان روزی آغاز و روزی به پایان خواهد رسید. ―آرنو ویکتور دوریان جنجال‌ها تیم توسعه پیش از عرضه بازی وعده داده بود که بازیکنان در بخش co-op می‌توانند جنسیبت اساسین مورد نظر را انتخاب کنند اما در ادامه از این ویژگی صرف نظر شد که به جنجال و بحث‌های زیادی منتهی گردید. یوبی‌سافت مشکلات فنی را دخیل دانست. "به دو نوع انیمیشن‌، دو نوع صداگذاری و درکل برای هر قابلیت به دو نوع طراحی نیازمند است". آمانسیو در اظهار نظری دیگر گفت "این کار بیشتر به خاطر بخش گسترده سفارشی‌سازی اساسین‌ها است. ما طیف بسیار زیادی از آیتم‌ها را برای شخصیت آرنو طراحی کرده بودیم که قابل استفاده برای شخصیت‌های مرد دیگر هم بود. حال آنکه برای شخصیت زن که تنها در بخش co-op می‌توانست باشد نیاز به طراحی آیتم‌های مجزا و واقعا تولیدات اضافی بود". این اظهارنظرها باعث انتقادات زیادی از جانب طرفداران بازی و حتی برخی سازندگان قبلی بازی را نیز در پی داشت. جاناتان کوپر طراح انیمیشن‌های بازی اساسینز کرید ۳ این دلایل را منطقی نمی‌دانست و اشاره کرد "از نظر من طراحی انیمیشن‌هایی از این دست کار یک یا دو روز است" او همچنین اشاره کرد که برای ساخت انیمیشن‌های شخصیت زن بازی اساسینز کرید ۳: آزادسازی، یعنی اولین د گرندپری تعداد بسیار زیادی انیمیشن به کار نرفته و پایه کار از انیمیشن‌های کانر و همین‌ها نیز برای ادوارد استفاده شده بود و درپایان کاری تحسین‌برانگیز به مخاطب هدیه داده شد. پس از عرضه بازی خصوصا در نسخه PC، بار دیگر انتقادات گسترده‌ای به یوبی‌سافت وارد شد. این بار منتقدین و طرفداران بازی وجود تعداد بسیار زیادی باگ و مشکلات فنی در بازی بود که استودیو مجبور شد تعداد زیادی بروزرسانی برای بازی منتشر کند. با افزایش انتقادات و ناراحتی شدید بازیکنان، یوبی‌سافت در بیانیه‌ای رسما از بازیکنان معذرت‌خواهی کرد و اعلام نمود جدیدترین DLC بازی با نام پادشاهان مرده به صورت رایگان در دسترس مخاطبان قرار خواهد گرفت. نقد و بررسی‌‌ها اساسینز کرید: وحدت در نقد و بررسی‌ها با بازخوردهای مختلف از منفی تا مثبت مواجه شد. گیم‌اینفورمر به بازی امتیاز ۸/۱۰ را داد و در ادامه اشاره کرد این بازی از نظر طراحی معماری دقیق شهر، صداگذاری و موسیقی، مراحل و ماموریت‌های استراتژیک و داستان یک بازی تحسین‌برانگیز است اما از نظر کنترل، بالانس و وجود باگ‌ها و مشکلات فنی عدیده بسیار ضعیف عمل کرده است. گیم‌اینفورمر همچنین اشاره کرد که علارقم جدید بودن سیستم ناوبری و همچنین مبارزات، این دو بخش هنوز نیاز به کار بیشتری دارند. GamesRadar به بازی ۴/۵ داد و نوشت این بازی دارای محیط و تراکم جمعیتی قابل ستایش است. طراحی مراحل، مکانیک دنیای آزاد و بخش سفارشی‌سازی شخصیت نیز از نقاط مثبت بازی هستند اما هوش مصنوعی دشمنان و نرخ Frame rate بازی ضعیف است. یوروگیمر نیز به بازی نمره ۷/۱۰ داد و داستان الهام‌بخش، طراحی‌های شهری، تنظیمات و محتوای کلی و غنی بازی را قابل ستایش دانست. این سایت در عین حال از مراحل و ماموریت‌های بازی، سیستم خودکار و افراطی واکنش‌های حرکتی در حین دویدن و نداشتن امکان سفارشی‌سازی برای بخش اسلحه‌ها انتقاد کرد. یوروگیمر در پایان این بازی را "یک فرصت از دست رفته" تلقی کرد. IGN با دادن امتیاز ۷.۸/۱۰ به بازی، ایده مفرح گشت و گداز در پاریس و تغییرات و مارد جدید بخش چندنفره را بلندپروازانه و مثبت ارزیابی کرد. انتقادات آی‌جی‌ان به بازی در مورد داستان ضعیف، شخصیت‌پردازی ضعیف و قابلیت نه چندان بهبودیافته مخفی‌کاری در گیم‌پلی بود. این سایت درادامه گفت نسل جدید اساسینز کریدها واقعا تحسین‌برانگیز و پر زرق و برق است، بازیکن را سرگرم و پیام بازی را به او می‌رساند اما یک انقلاب محسوب نمی‌شود. امتیازات گیم‌رنکیگنز PS4) ۶۸٫۱۱٪) XONE) ۷۰٫۱۸٪) PC) ۷۳٫۳۳٪) متاکریتیک PS4) ۷۰/۱۰۰) XONE) ۷۲/۱۰۰) PC) ۷۰/۱۰۰) Destructoid ۷/۱۰ یوروگیمر ۷/۱۰ گیم‌اسپات ۷/۱۰ IGN ۷.۸/۱۰ گیم اینفورمر ۸/۱۰ فروش این بازی از نظر فروش. تا پایان ۳۱ دسامبر ۲۰۱۴، همراه با بازی اساسینز کرید: سرکش موفق به فروش ۱۰ میلیون نسخه در جهان شد. مرتبط منابع Assassin's Creed: Unity در وب‌گاه اساسینز کرید ویکیا Assassin's Creed Unity در وب‌گاه ویکی‌پدیا Assassin's Creed Unity Review در وب‌گاه گیم‌اسپات
این صفحه از لیدربورد بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+03:30 می باشد