لیدربورد

  1. Movyn

    Movyn

    مدیر کل سایت


    • امتیاز

      30

    • تعداد ارسال ها

      6,566


  2. رضا موسوی

    رضا موسوی

    کاربر فعال


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      659


  3. ahmad mohseny

    ahmad mohseny

    کاربر فعال


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      592


  4. Mehrshad_MB

    Mehrshad_MB

    کاربر سایت


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      69



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان جمعه, 29 تیر 1397 در همه بخش ها

  1. 2 امتیاز
    Movyn

    بیگ باس

    Big Boss اطلاعات شخصی نام اصلی جان نام‌های مستعار جک مار برهنه یا نیکد اسنیک (Naked Snake) ویک باس (Vic Boss) ایسمائیل سرباز افسانه‌ای مزدور افسانه‌ای سالادین مردی که دنیا را فروخت ملیت آمریکا تولد ۱۹۳۵ مرگ ۲۰۱۴ (۷۹ سال) اطلاعات فیزیکی رنگ چسم آبی رنگ مو قهوه‌ای قد ۱۸۰ س.م وزن ۸۹ ک.گ اطلاعات جانبی وابستگی ارتش ایالات متحده CIA (گروه فاکس) میهن‌پرستان سربازان بدون مرز بهشت بیرونی سرزمین زانزیبار شناخته شده برای سرباز، جاسوس، مزدور، افسر و سیاستمدار ارتباطات باس (استاد) ایوا (معشوقه) سالید اسنیک (پسر ژنتیکی) لیکوئید اسنیک (پسر ژنتیکی) سالیدوس اسنیک (پسر ژنتیکی) ونوم اسنیک (بدن شبیه‌سازی شده) اطلاعات در بازی دیده شده در متال گیر متال گیر ۲: سالید اسنیک متال گیر سالید ۳: اسنیک ایتر متال گیر سالید: پورتابل آپس متال گیر سالید ۴: سلاح‌های میهن‌پرستان متال گیر سالید: رهرو صلح متال گیر سالید ۵: گراند زیروز متال گیر سالید ۵: فانتوم پین صداگذارها دیوید هیتر (MGS3, MPO, PW) ریچارد دویل (MGS4) کیفر ساترلند (MGSV) بیگ باس یا رئیس بزرگ (انگلیسی: Big Boss) که با نام‌های اصلی جان و جک شناخته می‌شود، یکی از اعضای مشهور نیروهای ویژه و همچنین یک فرمانده نیروهای مزدور بوده است. شخصیت بیگ باس همچنین با نام‌های مستعار مار برهنه یا نیکد اسنیک (Naked Snake)، ویک باس (Vic Boss)، ایسمائیل (Ishmael) یا به شکل ساده‌تر با نام اسنیک یا مار (Snake) نیز شناخته می‌شود. او همچنین موسس واحد فاکس‌هاند در بخش نیروهای ویژه ارتش آمریکا، سازمان سربازان بدون مرز و همچنین یکی از اعضای موسس میهن‌پرستان بوده است. بیگ باس در ادامه به عنوان پایگاهی برای سازمان‌های خود، محدوده‌های نظامی بهشت بیرونی و همچنین سرزمین زنگبار را تاسیس کرد تا به رویاها و اهداف جاه‌طلبانه خود در تاسیس یک کشور برای سربازان جامه عمل بپوشاند. رئیس بزرگ توسط برخی با عنوان "بزرگ‌ترین جنگجو و مبارز قرن بیستم"، "سرباز افسانه‌ای" و همچنین "مزدور افسانه‌ای" نیز شناخته می‌شود. در طول جنگ سرد،بیگ باس شاگرد و کارآموز باس (رئیس) بود؛ شخصی که از او با عنوان "مادر نیروهای ویژه" یاد می‌شد. پس از این، او به عنوان یک نیروی عملیاتی در گروه فاکس و زیر نظر سرگرد زیرو فعالیت نمود. به خاطر کدهای ژنتیکی بیگ باس که در پروژه دولتی کودکان وحشتناک مورد استفاده قرار گرفت، او در حقیقت پدر ژنتیکی سالید اسنیک (کسی که ابتدا تابع و در آینده به قاتلش تبدیل شد)، لیکوئید اسنیک و همچنین سالیدوس اسنیک است. او همچنین مدل و قالب ذهنی و جسمی برای یکی از همرزمان خود شد که در آینده با اسم رمز ونوم اسنیک شناخته می‌شد؛ شخصیتی که به همزاد او تبدیل شد و لقب بیگ باس را با او به اشتراک گذاشت. محتویات معرفی عملیات مار خوار (Snake Eater) پس از ماموریت اسنیک ایتر رویداد سن هیرونیمو میهن‌پرستان و پروژه کودکان وحشتناک ملاقات با کازوهیرا میلر رویداد رهرو صلح کمپ اومگا عملیات‌های جانبی رویداد گراند زیروز ۹ سال در کما بیداری رویداد فانتوم پین سوابق بعدی طغیان بهشت بیرونی آشفتگی در سرزمین زنگبار پس از مرگ رویدادهای سلاح‌های میهن‌پرستان منابع معرفی جک در سال ۱۹۳۵ در ایالات متحده متولد شد. آغاز فعالیت او در ارتش به سال ۱۹۵۰ بازمی‌گردد؛ جایی که او به عنوان شاگرد و کارآموز زیر نظر The Boss آموزش دید و در جنگ کره شرکت کرد. در سال ۱۹۵۴، جک در جریان آزمایش آب‌سنگ بیکینی حضور داشت؛ زمانی که نخستین بمب هیدروژنی به وسیله هواپیما مورد آزمایش قرار گرفت. برخلاف بسیاری از دوستان و سربازان دیگر حاضر در محدوده، جک دچار هیچ گونه علائم سرطان خون، سرطان تیروئید و حتی مسمومیت ناشی از پرتوها نگردید. هرچند در ادامه فرایند استریل را گذراند. در طول این دوران، او به عنوان شاگرد باس (مادر نیروهای ویژه ارتش ایالات متحده)، به شکلی گسترده و دقیق دوره‌های مبارزه و دفاع شخصی، کار با انواع سلاح، زندگی در شرایط مرگ، جاسوسی، تخریب، روانشناسی و همچنین زبان‌های خارجی مثل روسی را فرا گرفت. جک و باس در ادامه ابداع‌کننده روش مبارزه منحصربه‌فردی با نام CQC نیز بودند. جک و باس اما از ۱۲ ژوئن ۱۹۵۹ به بعد مسیرشان از یکدیگر جدا گردید و به واحدهای دیگری در ارتش رفتند. در سال ۱۹۶۱، پیش از آغاز جنگ ویتنام، جک همراه با پایتون در یک عملیات مخفی در این کشور شرکت کرد. پس از این، بیگ باس اظهار کرد که پایتون یکی از معدود همرزمانش بوده که می‌توانست به صورت کامل درنبرد به او تکیه کند. این دو همچنین ماموریت دیگری نیز در کنار هم داشتند که در جریان آن پایتون هدف شلیک گلوله قرار گرفت و احتمالا کشته شد. جک پس از این تا سال ۱۹۶۴ در واحد کلاه سبزها در نیروهای ویژه حضور داشت؛ در پایان این سال او به یک تک‌تیرانداز حرفه‌ای در محیط‌های شهری و دریایی تبدیل شده بود. در همین دوره بود که او در طول دوره تمرینی زندگی در شرایط مرگ، مجبور می‌شد برای بقا مارهای سمی را شکار کرده و بخورد. شاهکاری که اثبات شد در ماموریت‌های آینده مفید خواهد بود. او همچنین مدال‌های زیادی را دریافت کرد؛ مدال دستاورد ارتش، مدال رفتار خوب، مدال دفاع از خدمات برجسته، مدال خدمت در کره، خدمت در ویتنام و مدال صلیب خدمت برجسته از آن جمله هستند. عملیات مار خوار (Snake Eater) مقاله اصلی: عملیات اسنیک ایتر در بازی متال گیر سالید ۳: اسنیک ایتر در ۲۴ آگوست ۱۹۶۴، جک به عنوان یکی از اعضای گروه فاکس سازمان CIA، توسط سرگرد زیرو به ماموریت بافضیلت (Virtuous Mission) اعظام شد. ماموریت جک این بود تا با نام مستعار "مار برهنه (Naked Snake)" یک دانشمند فراری شوروی یعنی نیکولای استپانویچ سوکولوف را نجات دهد. پس از رسیدن هواپیمای جاسوسی حامل جک، او با یک پرش هیلو درنهایت به سطح زمین در یکی از مناطق کشور شوروی به نام زلینویرسک رسید. پس از این، او اطلاعات بیشتر از ماموریت خود را از سرگرد زیرو دریافت کرد؛ اینکه جک با نام مستعار "نیکد اسنیک (مار برهنه)" باید چگونه و درکجا دانشمند شوروی یعنی سوکولوف را نجات دهد. او همچنین متوجه حضور استاد سابقش یعنی باس در همین سرزمین شد. پس از این اسنیک با مهارت و بدون جلب توجه از میان سربازان KGB گذشت و درنهایت خود را به سوکولوف رساند. در ادامه اسنیک باید سوکولوف را برای فراری دادن از شوروی همراهی می‌کرد. با این حال او خیلی زود مجبور شد تا با سرگرد آسلات از GRU مبارزه کند؛ مبارزه‌ای کوتاه که با کمک ایوا با برتری او به پایان رسید. ماموریت بافضیلت اما در ادامه به خاطر پناهندگی تعجب‌آور باس به نیروهای شوروی به شکست منتهی شد. باس در یک درگیری کوتاه اسنیک را شکست داد و او را به پایینپل در رودخانه انداخت. او در ادامه سوکولوف را به عنوان هدیه، به فرمانده نیروهای GRU یعنی سرهنگ یوگنی بوریسویچ وولگین تحویل داد. ولگین نیز در ادامه پس از به دست آوردن متال گیر شوگوهاد یکی از موشک‌های اتمی نوع دیوی کراکت را که به عنوان هدیه از باس گرفته بود به اداره طراحی سوکولوف شلیک کرد. اسنیک که از حادثه پل جان سالم به در برده بود، پس از خوددرمانی و رفع مصدومیت‌ها با سرگرد زیرو تماس گرفت و اعلام کرد که ماموریت شکست خورده است. پس از این گروه فاکس او را نجات داد و در واحد مراقبت‌های ویژه بستری کرد. با به دست آوردن بهبودی نسبی، اسنیک مورد بازجویی در مورد علت پناهنده شدن باس قرار گرفت. یک هفته بعد، نیکیتا خروشچف رهبر شوروی با رئیس‌جمهور آمریکا یعنی لیندون ب. جانسون تماس گرفت و به او اطلاع داد که اداره طراحی سوکولوف هدف حمله اتمی قرار گرفته است در حالی که شوروی موفق شده بود تا یک هواپیمای نظامی آمریکایی را در محوطه ردیابی کند. رئیس جمهور آمریکا در پاسخ هرگونه دخالت دولت آمریکا در این واقعه را رد کرد و گفت آن‌ها دشمن مشترکی دارند که بانی اصلی این فاجعه بوده است. او در ادامه گفت این شخص کسی نیست جز "باس" که به تازگی از آمریکا فرار کرده، به نیروهای GRU شوروی پناهنده شده و موشک‌ها را به کلنل ولگین داده است. تحت چنین شرایط بحرانی بود که گروه فاکس یک بار دیگر اسنیک را به منطقه زلینویرسک فرستاد تا تحت عملیات مار خوار، علاوه بر نجات دوباره سوکولوف این بار باس را نیز به قتل برساند. او با یک هواپیمای D-21 مخفیانه بار دیگر وارد خاک شوروی شد تا ماموریت خود را به سرانجام برساند. اسنیک این بار بدون آنکه خود بداند توسط فرمانده گروه XOF یعنی اسکال فیس تعقیب می‌شد. اسکال فیس قرار بود تا اسنیک را دنبال کند، به او در صورت نیاز کمک کند وخرابکاری‌های احتمالی اسنیک را تا زمان ملاقاتش با آدام، به عنوان یک رابط در KGB پاکسازی کند. اسنیک اما پس از این به جای ملاقات با آدام با ایوا ملاقات و اطلاعاتی در مورد محل نگهداری سوکولوف دریافت کرد. در طول این ماموریت بود که اسنیک با نمونه‌های اولیه متال گیرهای الکساندر لئونویچ گرانین برخورد کرد. اسنیک ماموریت دشوار خود در زلینویرسک را درحالی پیش می‌برد که مجبور بود با نفرات واحد کبرا که یک واحد تحت فرماندهی باس بود مبارزه کند. از جمله او، اعضای ارشد این واحد یعنی رنج، ترس، پایان و درنهایت خشم را شکست داد. پس از این اسنیک خود را مبدل به یکی از اعضای GRU کرد تا بتواند به گروزنیج گراد نفوذ کند؛ اینجا محلی بود که سوکولف مجبور شده بود تا برای کلنل ولگین متال گیر بسازد. او در نهایت موفق شد با سوکولوف ملاقات کند را نجات دهد و راهی برای تخریب شاگوهاد پیدا کند. متاسفانه برای او در همین زمان، اسنیک توسط کلنل ولگین شناسایی و دستگیر شد. مدتی بعد، اسنیک با صدای فریاد مرگ ظاهری سوکولوف به هوش آمد، درحالی که خود را در اتاق بازجویی می‌دید. او پس از این توسط ولگین مورد شکنجه قرار گرفت تا اینکه باس نیز وارد اتاق شد. باس به ولگین گفت که او تحت شکنجه چیزی را فاش نمی‌کند چون توسط خودش تعلیم دیده است. با این حال ولگین به شکنجه ادامه داد چون تصور می‌کرد اسنیک به دنبال میراث فلاسفه است، تا اینکه براثر این شوک‌های برقی یک فرستنده از بدن اسنیک روی زمین افتاد. با شروع شکاکی‌های ولگین، باس گفت خودش این فرستنده را در بدن اسنیک قرار داده تا بتوانند او را ردیابی کنند. ولگین اما تردید کرد و گفت برای اثبات وفاداری، باس باید چشم‌های اسنیک را کور کند. باس پس از این مجبور شد تا چاقوی خود را خارج کرده و به سمت اسنیک برود. او به آرامی و با کم‌ترین رغبت نزدیک اسنیک رفت تا اینکه تاتیانا (همان ایوا که اینک در تشکیلات ولگین نفوذ کرده بود) مانع از کار باس شد. این اقدام باعث تعجب آسلات شد و او گفت مشخص شد که تاتیانا جاسوس است. درحالی که او بازی شانس را با اسلحه‌های Revolver خود روی تاتیانا انجام می‌داد، آخرین شلیک او که منجر به شلیک گلوله می‌شد توسط اسنیک تشخیص داده شد و همین باعث شد تا اسنیک مانع شلیک مستقیم او شود. در عوض گلوله آسلات به چشم راست اسنیک برخورد کرد. پس از این ولگین و آسلات اتاق را ترک کردند و در ادامه باس خودش به پای اسنیک شلیک کرد و به آرامی به او گفت تا فرار کند. ایوا نیز پس از این و تا قبل از رسیدن سربازان ولگین اطلاعات لازم در مورد چگونگی فرار را به اسنیک داد. پس از این اسنیک در سلولی در همان محل زندانی شد اما درنهایت موفق شد از سلول فرار کرده و پس از مبارزه در سخت‌ترین شرایط با نیروهای ولگین از گرونیج گراد فرار کند. او پس از این به سمت محلی که ایوا گفته بود رفت اما در این مسیر توسط نیروهای آسلات مورد تعقیب قرار گرفت تا اینکه بار دیگر به دام افتاد. او می‌توانست شاهد یک بازی شانس دیگر توسط Revolverهای آسلات باشد یا اینکه از کانال آب ۶۰ متری پایین بپرد. اسنیک دومی را انتخاب و پس از سقوط در آب بی‌هوش شد. در بی‌هوشی او وضعیت شبه مرگ را با درگیر شدن با یکی از اعضای کشته شده واحد کبرا یعنی سارو تجربه کرد. او در ادامه هوشیاری خود را به دست آورد و از آب خارج شد تا تلاش برای پیوستن به ایوا را از سر بگیرد. پس از مدتی اسنیک با ایوا ملاقات کرد و تجهیزات خود را به دست آورد. با بازیابی آیتم‌ها و سلامتی، اسنیک بار دیگر به گروزنیج گراد برگشت و ماموریت دشوار نابود کردن آشیانه شاگوهاد را به سرانجام رساند. این اما پایان ماجرا نبود چون ولگین هنوززنده بود و کنترل شاگوهاد را در اختیار گرفته بود. اینک اسنیک باید با یک متال گیر مبارزه می‌کرد. در یک جنگ نفس‌گیر اسنیک درنهایت موفق شد با کمک ایوا ولگین را شکست داده و شاگوهاد را نابود کند. او و ایوا پس از این از محل فرار کردند و پس از گذراندن مسیری طولانی و مبارزه با چند دسته از نیروهای بازمانده ولگین، درنهایت موفق شدند خود را به هواپیمای برسانند. با این حال ماموریت هنوز برای اسنیک تمام نشده بود. او باید آخرین هدف خود،یعنی استاد سابقش باس را از بین می‌برد. اسنیک و باس در روکووج برگ و یک محوطه مملو از گل‌های رز سفید با یکدیگر مواجه شدند. باس به اسنیک گفت از زمانی که اسنیک متولد شد تا زمانی که آموزش او را در ارتش برعهده گرفت منتظر رسیدن چنین روزی و چنین نبردی بوده است. اسنیک در ادامه از او پرسید چرا این کار را با او و کشورش انجام داد؟ باس در پاسخ گفت او این کار را کرد تا جهان بار دیگر یکی شود و جنگ سرد و دو پاره شدن دنیا متوقف شود. او در ادامه توضیح داد پس از پایان جنگ جهانی دوم، گروه فلاسفه بر سر مالکیت میراث جمع‌آوری شده با خودشان درگیر شدند؛ دوستان دیروز به دشمنان امروز تبدیل شده و دنیا را تکه‌تکه کردند. اکنون نیز جنگ سرد در جریان است و معلوم نیست تا چه زمانی خصومت آمریکا با شوروی به پایان می‌رسد. او در ادامه گفت در جریان گذر زمان، دشمنان و دوستان یک ملت تغییر می‌کند و ما سربازان هستیم که مجبوریم تا در این بازی شرکت کنیم. باس پس از این به اسنیک گفت او را به خاطر این آموزش نداده تا با دوستانش مبارزه کند چون مهارت یک سرباز نباید علیه هم‌رزمش به کار رود؛ بلکه باید علیه دشمنش به کار رود... حال دشمن کیست؟ آیا چیزی به نام دشمنی ابدی وجود دارد؟ چنین چیزی هرگز نبود و نخواهد بود، چون دشمنان ما نیز مثل خود ما انسان هستند. آن‌ها فقط می‌توانند دشمنان مقطعی باشند و برای همین نیز باید دنیا یک بار دیگر با هم متحد شوند. برای همین نیز باید گروه فلاسفه یک بار دیگر با هم متحد شوند و برای تحقق چنین هدفی او تمام توانایی‌اش را به کار گرفته است و اینک با دراختیار داشتن میراث فلاسفه، می‌تواند به این هدف واقعیت ببخشد. باس پس از این گفت در سال ۱۹۵۱ در جریان تست یک موشک اتمی در نوادا حضور داشته و جان سالم به در برده است؛ همان‌طور که اسنیک ۳ سال بعد در جریان آزمایش آب‌سنگ بیکینی قرار گرفته بود و به این ترتیب آن‌ها از این نظر نیز شبیه به هم هستند. آن‌ها سربازانی هستند که نمی‌توانند به مرگی در آرامش و در کهنسالی فکر کنند چون باید همیشه تاوان کردار دیگران را بپردازند. در سال ۱۹۶۰، سه سال پس از آزمایش موفقیت‌آمیز فضاپیمای حامل انسان اسپاتنیک توسط شوروی، ایالات متحده که در مسابقه فضایی شدیدا عقب‌تر از شوروی بود و داشت راکت‌های حامل شامپانزه آزمایش می‌کرد در وضعیت سختی قرار داشت. آن‌ها نیاز داشتند تا یک انسان را به فضا بفرستند و درنهایت نیز او را برای این آزمایش استفاده کردند. چون ایالات متحده در آن زمان فناوری مقابله با پرتوهای کیهانی را نداشت و هرکسی که فرستاده می‌شد قطعا با پرتوهای شدید رادیواکتیو برخورد می‌کرد. از آنجایی که باس قبلا درمعرض رادیواکتیو قرار گرفته بود و زنده مانده بود، به تنها گزینه آن‌ها برای این کار تبدیل شد؛ او بدون اطلاع عمومی و مخفیانه به این ماموریت فرستاده شد و برای همین نیز هیچ کس نمی‌تواند ماجرا را در کتاب‌های تاریخ ببیند. باس ادامه داد که او در فضا یک کره آبی بزرگ را درحال گردش دید که هیچ مرزی در آن مشخص نبود؛ در اینجا بود که به این نتیجه رسید مسابقه فضایی نیز چیزی جز یک جنگ قدرت نیست. جنگ قدرتی که در اقتصاد، سیاست و نیروهای نظامی در جریان است تا به رقابتی بی‌معنی دامن بزند. طنز جنگ سرد در این است که ایالات متحده و شوروی بیلیون‌ها دلار برای برنامه‌های فضایی و موشکی خود خرج می‌کنند تا به نتیجه یکسانی برسند. در قرن ۲۱، همه مردم دنیا خواهند فهمید که همه آن‌ها ساکنان یک کره معلق در فضا به نام زمین هستند. دنیایی بدون کومونیزم یا کاپیتالیسم، این دنیایی است که من می‌خواهم آن را ببینم؛ اما آنچه رخ می‌دهد، ادامه خیانت "حقایق" به من است. در سال ۱۹۶۱، سیا من را برای عملیات بازگرداندن تبعیدی‌ها به کوبا فرستاد اما درنهایت دولت آمریکا به آن‌ها خیانت کرد. رئیس جمهور بی‌اراده ما از پشتیبانی هوایی جلوگیری کرد و تبعیدی‌های بدون دفاع توسط ارتش کوبا نابود شدند؛ درحالی که تمام کاری که می‌توانستم انجام دهم این بود که در سکوت و خفا این واقعه را تماشا کنم. گرچه نجات پیدا کردم اما آنجا من در تله کشوری به دام افتاده بودم که بارها خود را قربانی آن کرده بودم. تا اینکه دو سال قبل مجبور شدم با دوست قدیمی خود سارو مبارزه کنم. او دوست قدیمی من بود، هیچ دشمنی میان ما وجود نداشت اما یکی از ما باید کشته می‌شدیم. او درنهایت برای نجات من خود را قربانی کرد. کسانی که چنین ماموریتی را به من دادند گروه فلاسفه بودند. گروه فلاسفه، گروهی از ثروتمندترین و بانفوذترین افراد سه کشور ایالات متحده، چین و روسیه است که در اوایل قرن بیستم تشکیل شد. آن‌ها جلسه مخفیانه‌ای برگزار کردند که به کمیته متفکران مشهور شد. پیمان مخفیانه‌ای که آن‌ها بستند نقطه آغاز تشکیل گروه فلاسفه است. با این حال پس از فوت آخرین عضو بازمانده از اعضای بنیانگذار در دهه ۱۹۳۰، گروه فلاسفه از کنترل خارج شد. دیگر از اتحاد اعضای این گروه چیزی جز یک حفظ ظاهر باقی نمانده بود. اعضای کنونی فلاسقه هیچ حسی نسبت به خوبی یا شر ندارند و درحال گسترش نفوذ خود در کشورها و سازمان‌ها هستند. آن‌ها اکنون خود جنگ هستند. درحالی که در طول تاریخ، جنگ‌ها باعث تغییر تعادل قدرت‌ها می‌شد؛ جنگ‌های به راه افتاده توسط این‌ها باعث پیدایش پی در پی جنگ‌های جدید شده است. رقابت بی‌پایان در عرصه فضا، نظامیگری و جاسوسی. آیا متوجه شدی اسنیک؟ با مصرف کردن سربازانی مثل من یا تو، فلاسفه قصد دارند به این چرخه بی‌پایان ادامه دهند. آیا می‌دانید که این‌ها را چه کسی به او گفته بود؟ این اطلاعات را در گذشته پدرش به او داد؛ شخصی که خودش عضوی از گروه فلاسفه بود. به این ترتیب اینک منآخرین بازمانده از اعضای موسس گروه فلاسفه هستم. پس از فاش کردن این اطلاعات، فلاسفه پدرم را کشتند و این تنها چیزی نبود که آن‌ها از من گرفتند. در سال ۱۹۴۴ و در جریان نبرد نرماندی، من و تیم کبرا به این جنگ اعظام شدیم. ماموریت فوق سری ما، پیدا کردن و منهدم کردن سکوهای موشکی V2 نازی‌ها بود. در آن زمان من باردار بودم و پدر بچه سارو بود. من بچه را در میدان نبرد به دنیا آوردم؛ پسری زیبا که توسط فلاسفه از من گرفته شد. من جانم و فرزندم را به کشورم تسلیم کردم و اینک چیزی در من باقی نمانده است؛ نه تنفری و نه حتی هیچ‌گونه پشیمانی. با این حال گاهی اوقات هنوز حس می‌کنم زخم‌های روی بدنم درحال زنده شدن هستند و مانند مار در بدنم حرکت می‌کنند. از شما ممنون هستم که به حرف‌های من گوش دادید. تو کسی هستی که من بزرگت کردم، دوستت داشتم و به تو آموزش دادم؛ حال چیزی ندارم که به تو بدهم. حال تنها چیزی که برای تو باقی مانده این است که جان من را نیز بگیری. یکی باید زنده بماند و دیگری باید بمیرد؛ بدون پیروزی و بدون شکست. بازمانده، چرخه جنگ را ادامه می‌دهد و این سرنوشت ما است. پیروز چنین نبردی لقب "باس" را دریافت و در نبردی بی‌پایان قرار خواهد گرفت. من به شما ۱۰ دقیقه فرصت مبارزه می‌دهم. پس از این میگ‌ها به اینجا خواهند امد و محل را به جهنم تبدیل خواهند کرد. اگر شما قبل از این ۱۰ دقیقه من را بکشید، قادر هستید به موقع از محل فرار کنید. حال مبارزه را شروع کنیم و این ۱۰ دقیقه را به ارزشمندترین ۱۰ دقیقه عمرمان تبدیل کنیم. پس از این اسنیک رغبتی به آغاز مبارزه نشان نمی‌دهد. در واکنش، باس به او می‌گوید شما یک سرباز هستید و باید ماموریت خود را تکمیل و وفاداری خود را اثبات کنید. پس از این اسنیک مبارزه با باس را شروع کرد و درنهایت نیز او را شکست داد. باس پیش از مرگ، میکروفیلم حاوی میراث فلاسفه را به اسنیک داد و از او خواست آن را در جای امنی نگهداری کند چون تنها امید آن‌ها برای تحقق رویای جهان بدون جنگ سرد است. او در ادامه از اسنیک خواست تا زودتر او را بکشد؛ درخواستی که در عین بی‌رغبتی، با پذیرش اسنیک به پایان رسید. پس از مرگ باس، رزهای سفید درنظر اسنیک به رنگ سرخ در آمدند. اسنیک محل را به موقع ترک کرد و خود را به هواپیمای ایوا رساند. در جریان فرار اسنیک و ایوا با هواپیما، آسلات به آن‌ها حمله کرد و موفق به نفوذ به کابین شد. اسنیک با او درحالی مبارزه کرد که بهترین تکنیکی که به ذهنش رسید، به خاطر آوردن صدای باس و یادآوری تکنیک‌های فن مبارزه CQC بود. او با همین روش در نبرد تن به تن به پیروزی رسید. پس از این، اسنیک و آسلات با هم دوئل کردند که این نبرد نیز با پیروزی اسنیک به پایان رسید؛ گرچه تیر شلیک شده متعلق به آسلات بود و خالی بود. پس از این آسلات گفت امیدوار است بار دیگر با هم ملاقات کنند و در ادامه از هواپیما به دریاچه پرید. اسنیک و ایوا درنهایت با موفقیت ماموریت را به پایان برده و به شکوربرگشتند. اسنیک پس از این با رئیس جمهور، لیندون ب. جانسون ملاقات کرد و از او مدال صلیب خدمت برجسته را دریافت کرد. او همچنین به خاطر کشتن باس لقب "بیگ باس (‌Big Boss)" یا رئیس بزرگ را دریافت نمود. پس از این اما بیگ باس شدیدا تحت تاثیر رویدادها و تجربیات خود در جریان این ماموریت قرار گرفت. اینکه مجبور شد استاد خودش را بکشد بعد متوجه شود که کل این عملیات (از جمله پناهنده شدن ظاهری باس) یک نیرنگ از سوی دولت ایالات متحده بود تا از آغاز یک نبرد اتمی جلوگیری شود. او باس را در نظر گرفت که همهآنچه داشته را برای کشورخود فدا کرده و درنهایت مجبور شد تا برای نجات کشورش به آن‌ها خیانت کند. اینک باس به‌عنوان یک خائن به آمریکا و جنگ‌افروز در شوروی کشته شد، درحالی که هرچه داشت برای کشورش داد و هدفش نیز پایان این جنگ‌افروزی‌ها بود. بیگ باس پس از مرور این خاطرات، دیدگاهش در مورد اینکه برای چه و که می‌جنگد و همچنین حس میهن‌پرستی برای کشورش تغییر کرد. تمام آنچه باقی مانده بود، سرزنش خودش برای این بود که اجازه داد این ماجرا اتفاق بافتد. او پس از این از گروه فاکس بازنشسته شد و زندگی را با دلسردی و تنهایی ادامه داد. در این زمان او نه تنها قهرمانی در آمریکا بود، بلکه به خاطر شکست کلنل ولگین به قهرمانی برای مردم شوروی نیز تبدیل شده بود. پس از ماموریت اسنیک ایتر دوره بازنشستگی اسنیک کوتاه بود و تلاشش برای تبدیل شدن به یک مربی یا راهنمای شکار نیز شکست خورده بود. در سال ۱۹۶۶ و درجریان جنگ استقلال موزامبیک،بیگ باس با نوجوان یتیمی به نام فرانک ییگر درگیر شد. پس از شکست دادن و پرستاری از او، درنهایت فرانک سلامتی خود را بار دیگر به دست آورد. بیگ باس پس از این فرانک را به یک مرکز توان‌بخشی برد تا بقیه مراحل درمان را آنجا بگذراند. پس از این اما، این مرکز ییگر را تحویل سازمان CIA داد تا از او در پروژه سرباز برتر استفاده شود. بیگ باس همچنین در این دوره تلاش کرد تا ایوا را پیدا کند اما تا چند سال آینده موفق به این کار نشد. رویداد سن هیرونیمو مقاله اصلی: رویداد سن هیرونیمو در بازی متال گیر سالید: پورتابل آپس اگرچه جک لقب "بیگ باس" را گرفته بود و به یک سرباز افسانه‌ای و شناخته شده در میان تمام نیروهای ویژه جهان تبدیل شده بود؛ با این حال او همچنان مایل بود تا از اسم رمز Naked Snake استفاده کند، چون خود را شایسته لقب "باس" نمی‌دید. در نوامبر ۱۹۷۰، واحد فاکس تبدیل به یک سازمان سرکش شد و پس از یک شورش سازمان‌یافته از CIA جدا گشت. آن‌ها در ادامه به یک پایگاه نظامی شوروی در آمریکای جنوبی واقع در شبه‌جزیره سن هیرونیمو حمله کرده و آنجا را به اشغال در آوردند. واحد فاکس همچنین بیگ باس را نیز دستگیر کردند و او را به زندانی در همین پایگاه انتقال داده و از او بازجویی کردند. با این وجود اما وزارت دفاع به اشتباه بیگ باس را به خیانت متهم کرد که از قرار معلوم خودش رهبری شورش واحد فاکس را برعهده داشته است. مامور اصلی که عامل شورش بود، در اصل کسی بود که حتما تخصص بالایی در ماموریت‌های انفرادی داشت و همه مامورانی که می‌توانستند علیه او اقدام کنند را کشته بود. در این زمان آن‌ها فقط اسنیک را دارای چنین مهارتی می‌دانستند. بیگ باس در زندان با روی کمپبل هم‌سلولی بود. او پس از این موفق شد اطلاعات بیشتری از بهیار آنجا به دست بیاورد. پزشک گفت که هم او و هم سرگرد زیرو توسط پنتاگون به خیانت متهم شدند و از نظر وزارت دفاع، مسوولیت شورش واحد فاکس با او و سرگرد زیرو است. پس از این، بیگ باس و کمپبل درنهایت موفق شدند از زندان فرار کنند، سربازان سرخورده واحد فاکس و همچنین سربازان سابق ارتش سرخ که به آن‌ها پیوسته بودند را با خود متحد ساختند تا به این ترتیب بتوانند این شورش را خنثی کنند. بهیار و همچنین سایجنت نیز در این کار به بیگ باس کمک کردند تا نام خود را نیز از فهرست شورشیان پاک کنند. پس از این، تلاش برای پایان دادن به این سرکشی از درون واحد فاکس آغاز شد. در طول این زمان، بیگ باس با فرانک ییگر مواجه شد؛ شخصی که در نوجوانی نجاتش داده بود اما در ادامه برای پروژه سرباز برتر دراختیار CIA قرار گرفت و اینک در میان شورشیان واحد فاکس بود. این دو چند بار با یکدیگر مبارزه کردند اما درنهایت این اسنیک بود که موفق شد براو غلبه کند. بیگ باس همچنین با پایتون نیز مواجه گردید و متوجه شد که او در جریان جنگ ویتنام کشته نشده و CIA او را زنده نگه داشته بود و به او برای تبدیل شن به یک "ضد اسنیک" آموزش داده بود. گرچه پایتون مهارت بالایی داشت اما باز هم بیگ باس بود که در مبارزه‌ای دیگر پیروز شد. اسنیک در ادامه متوجه شد ماموریت اصلی یکی از ماموران فاکس یعنی کانینگ‌هام از جانب وزارت دفاع است. ماموریت اصلی کانینگ‌هام مجبور کردن ژن، یعنی رهبر شورشیان، به پرتاب یک متال گیر است تا از این طریق وجهه CIA را مخدوش کند. بیگ باس درنهایت موفق شد کانینگ‌هام را بکشد و پس از این برای کشتن ژن حرکت کرد. پس از این بیگ باس متوجه حقیقت دیگری شد و اینکه برخلاف آنچه تاکنون به او گفته شده بود، مرگ استادش باس از همان ابتدا توسط یک استراتژیست حیله‌گر در CIA برنامه ریزی شده بود. بیگ باس پس از این با کمک سربازان سابق ارتش سرخ که باخود همراه کرده بود، موفق شد تا متال گیر بالستیک قاره‌پیما را نابود کند. پس از این درنهایت اسنیک موفق شد ژن را نیز از میان بردارد. آنچه از ژن و این پایگاه بزرگ باقی‌مانده بود، یک انبار بسیار بزرگ از سلاح، تجهیزات و پول بود. پس از این اسنیک رسما سازمان فاکس‌هاند را تشکیل داد تا راه و مسیر سابق واحد فاکس را دنبال کند. میهن‌پرستان و پروژه کودکان وحشتناک پس از آنکه سرگرد زیرو کنترل میراث فلاسفه را در دست گرفت، از بیگ باس دعوت کرد تا به سازمان جدید او بپیوندد. سازمان جدید متشکل از سایجنت، بهیار رویداد سن هیرونیمو، آسلات و خودش بود که میهن‌پرستان نام داشت. هدف این سازمان، رسیدن به وحدت فکری و نظری در جهان و متحد کردن دوباره آن بود تا به آخرین خواسته سرباز افسانه‌ای یعنی باس، استاد بیگ باس جامه عمل بپوشانند. زیرو قصد داشت تا بیگ باس به عنوان سمبل این سازمان شناخته شود، هرچند می‌دانست برای چنین هدفی خود "باس" بهترین گزینه بود. در این زمان و در سال ۱۹۷۱، بیگ باس در ماموریتی در هانوی حضور داشت تا ایوا را نجات دهد؛ کسی که بعدها خودش نیز به سازمان زیرو می‌پیوندد. داستان ماموریت‌های بیگ باس، توسط کلنل زیرو بسیار بااغراق و نادرست در میان توده‌های مردم منتشر می‌شد و زیرو از بیگ باس یک بت ساخته بود تا بتواند مردم را کنترل کند. با ادامه شرایط، عطش کسب قدرت در کلنل زیرو زیادتر شد و بیگ باس نیز به زودی دریافت که نقش او در این ماجرا فقط یک عروسک خیمه‌شب‌بازی است. ترس از دست دادن بیگ باس باعث شد تا زیرو به فکر اجرای یک پروژه به نام پروژه کودکان وحشتناک (Les Enfants Terribles) بیافتد. زیرو قصد داشت در جریان این پروژه فوق سری، از DNA بیگ باس برای ایجاد سربازان آزمایشگاهی استفاده کند. قصد او ساخت کولون و همزاد نبود و می‌خواست آن‌ها را به شکل جنین ایجاد کند تا رشدی طبیعی داشته باشند. به این ترتیب هشت سلول تخم حاوی DNA بیگ باس به عنوان رویان ایجاد و آن‌ها در رحم ایوا قرار گرفت. ۹ ماه پس از این، ۶ جنین سقط شدند و درنهایت فقط دو جنین زنده به دنیا آمدند. این دوقلو به ترتیب با اسم رمز سالید اسنیک (نام اصلی دیوید) و لیکوئید اسنیک (نام اصلی ایلای) شناسایی می‌شدند. از آنجایی که هیچ کدام از این دو از نظر ژنتیکی همسان بیگ باس نشدند، سازمان میهن‌پرستان ساخت یک رویان دیگر با DNA بیگ باس را این بار به روشی دیگر آغاز کرد که کودک متولد شده با اسم رمز سالیدوس اسنیک شناخته می‌شد. ۱۰ها رویان و جنین به غیر از ۶ نوزاد سقط شده در رحم ایوا از بین رفتند و درنهایت این سه نوزاد بودند که لقب "پسران بیگ باس" را دراختیار داشتند. بیگ باس مدتی پس از این متوجه چنین آزمایش‌های سری و مخفیانه‌ای می‌شود. با توجه به تغییر دیدگاه‌هایش نسبت به کلنل زیرو، آگاهی از این آزمایش‌ها درنهایت باعث شد تا او برای مقابله با برنامه‌های کلنل زیرو و سازمان میهنپرستان مصمم شود و این سازمان را ترک کند. بیگ باس ایالات متحده و سازمان خودش یعنی فاکس‌هاند را ترک کرد و به سان یک سرباز بی‌ارتش و تنها از کشوری به کشور دیگر می‌رفت. او درنهایت به ویتنام برگشت و به نیروهای عملیات گشت دوربرد این کشور پیوست. او پس از این درکنار ویتنامی‌های شمالی (کمونیست‌ها)، جنوبی (لیبرال‌ها) و حتی آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها در بیش از ۷۰ ماموریت شرکت کرد و جنگید. ملاقات با کازوهیرا میلر بیگ باس پس از این و در اواخر سال ۱۹۷۲ توسط دولت کلمبیا استخدام شد تا با ارتش این کشور همکاری کند. در یکی از ماموریت‌ها، نیروهای واحد بیگ باس برای نیروهای یک رهبر چریکی به نام کازوهیرا میلر کمین کردند. پس از این نیز همه چریکی‌ها به غیر از میلر کشته شدند. پس از این رویداد، بیگ باس تصمیم گرفت یک گروه مزدوران (سربازی که در قبال دستمزد بجنگد) به فرماندهی خودش را تاسیس و از میلر به عنوان معاون اول خود استفاده کند. نام این گروه سربازان بدون مرز یا Militaires Sans Frontières نام داشت که به اختصار MSF نامیده شد. رویداد رهرو صلح مقاله اصلی: رویداد رهرو صلح در بازی متال گیر سالید: رهرو صلح در ۴ نوامبر ۱۹۷۴، بیگ باس سازمان جدید MSF را در سواحل Barranquilla کلمبیا تاسیس کرد؛ جایی که او به زودی با رامون گالوز منا و پاز اورتگا آندراده که از کشور بدون ارتش کاستاریکا آمده بودند ملاقات کرد. از آنجایی که بحران موشکی کوبا باعث شده بود تا آمریکای لاتین به کلید تغییر یا حفظ تعادل شرق و غرب در جنگ سرد تبدیل شود، کاستاریکا در وضعیت خطرناکی قرار گرفته بود. در این کشور، یک گروه شبه‌نظامی ناشناس قدرت گرفته بود و درحال پخش کردن نیروهای خود در مناطق مختلف این کشور بود. آن‌ها خود را یک گروه بین‌المللی با نام نگهبان صلح معرفی می‌کردند که توسط آژانس توسعه کاستاریکا (CODESA) استخدام شده بودند. با این حال گالوز در باره حقیقت ماجرا شک داشت و معتقد بود آن‌ها در حقیقت توسط CIA استخدام شده‌اند. این دو به این ترتیب از بیگ باس و MSF درخواست کمک کردند. بیگ باس ابتدا این خواسته را رد کرد چون قصد نداشت نیروهای سازمان او به "سگ‌های جنگی" تبدیل شوند. با این حال زمانی که گالوز یک نوار صوتی از دوست گمشده خود را برای بیگ باس پخش کرد، او قادر بود تا صدای "باس" را نیز بشنود.پس از این بود که بیگ باس درنهایت خواسته آن‌ها را برای کمک پذیرفت. به عنوان هدیه، گالوز یک پایگاه دریایی در کارائیب را در اختیار بیگ باس قرار داد تا او بتواند از یک پایگاه مادر جدید برای سازمان MSF یا سربازان بدون مرز استفاده کند. ۶ روز بعد برای حفظ صلح منطقه، MSF وارد عمل شد. بیگ باس و میلر پس از این به سرعت متوجه شدند که سازمان CIA در حال انتقال سلاح‌های هسته‌ای به کاستاریکا است. در راه رسیدن به نیکاراگوئه، بیگ باس برای کسب اطلاعات بیشتر، از حمایت و کمک نیروهای جبه آزادی‌بخش ملی ساندینیستا به رهبری آماندا والنسیانو لیبر برخوردار شد. او در این زمان در پوشش یک پرنده‌شناس کلمبیایی فعالیت می‌کرد ولی در ادامه مجبور شد آماندا را به پایگاه مادر ببرد. آماندا زمانی که تلاش می‌کرد تا برادرش چیکو را نجات دهد دچار جراحت سنگین شده بود. بیگ باس پس از این خودش برای نجات چیکو رفت وپس از موفقیت به سمت کوهستان ایرازو حرکت کرد؛ جایی که سلاح‌های هسته‌ای در آن نگه‌داری می‌شد. در این محل، بیگ باس پس از شنود بحث میان هوی امریش و هات کولدمن با یک متال گیر دیگر به نام پوپا مواجه می‌شود. پس از این مبارزه، بیگ باس اطلاعاتی در مورد "پروژه رهرو صلح" و همچنین یک مرکز تحقیقاتی واقع در یک هرم مایایی به دست می‌آورد. او در ادامه موفق می‌شود امریش را در MSF جذب کند. پس از این بیگ باس موفق شد دوست گم‌شده پاز اورتگا یعنی سسیله کوزیما کامینادس را پیدا کرده و به او کمک کند. پس از این بود که بیگ باس فهمید صدایی که در نوار از باس شنیده بود، صدایی بوده که توسط یک هوش مصنوعی به نام Mammal Pod ایجاد شده بود. بیگ باس در ادامه با استرنج‌لاو برخورد خواهد کرد که یک سازنده متال گیرهای مبتنی بر هوش مصنوعی بوده و از بیگ باس به خاطر کشتن باس متنفر است. دو متال گیر مبتنی بر هوش مصنوعی یعنی کریسلیس و شفیره هماوردان بعدی بیگ باس هستند. پس از پایان این ماجرا، بیگ باس تلاش می‌کند تا از رسیدن یک متال گیر دیگر یعنی رهرو صلح به نیکاراگوئه جلوگیری کند اما درنهایت شکست خواهد خورد. او در ادامه پاز را که توسط کولدمن دستگیر شده تعقیب می‌کند و درنهایت متال گیر رهرو صلح را پیدا می‌کند. در اینجا است که بیگ باس بار دیگر متوجه می‌شود بازیچه فلاسفه شده است. گالوز (که در اصل نامش ولادیمیر زادورنوف) است به بیگ باس نشان می‌دهد که این ماجرا از ابتدا برنامه‌ریزی شده بود تا شوروی با این کمک بیگ باس بتواند بدون دردسر بزرگی کنترل آمریکای لاتین را دراختیار بگیرد. پس از این بیگ باس مجبور شد تا هرچه سریع‌تر رهرو صلح را متوقف کند، چون سازوکار راه‌اندازی این متال گیر توسط کولدمن فعال شده بود. پس از موفقیت در این ماموریت، اسنیک تصمیم می‌گیرد خود را رسما "بیگ باس" بنامد. او به کاز گفت ۹ سال پیش، باس به من خیانت کرد چون تصمیم گرفت سلاحش را پایین بیاورد؛ همان‌طور که هوش مصنوعی مبتنی بر او نیز تصمیم گرفت خود را به آب بیاندازد تا خطری برای کشورش محسوب نشود. در پاسخ کاز از او پرسید آیا شما نام این کار را خیانت می‌گذارید؟ بیگ باس گفت من چنین آینده‌ای را نمی‌خواهم. از این پس ما سربازان بدون مرز هستیم؛ سربازانی بدون پرچم که برای منافع خودشان می‌جنگند. او پس از این پیشانی‌بند باس را از سرش جدا کرد. پس از این بیگ باس با پیشنهاد استرنج‌لاو و کمک میلر و امریش دستور تولید متال گیر زکه را برپایه سلاح‌های هوش مصنوعی باقی مانده می‌دهد. در همین دوره، بیگ باس با پیشنهاد کاز میلر برای نصب یک سونا در پایگاه مادر موافقت کرد ولی درنهایت از این کار منصرف شد. دلیل این کار نیز اتفاقی بود که برای یکی از اعضای MSF یعنی آرمادیلو افتاده بود. او پس از این تحقیقاتی در این زمینه انجام داد که درنهایت مشخص شد بی دقتی خود کاز میلر بوده که به آن اتفاق منجر شده بود. به عنوان نتیجه، بیگ باس میلر را به یک سال نظافت و پاکسازی اجباری در پایگاه مادر محکوم کرد. این واقعه توسط پاز در دفتر خاطراتش ثبت شد. پس از این و زمانی که متال گیر زکه در مراحل پایانی تولید خود بود، بیگ باس به این باور رسید که ر میان نیروهایش یک نفوذی و جاسوس وجود دارد. زمانی که زکه تکمیل شد، زادورنوف چندبار موفق به فرار شد تا اینکه توسط بیگ باس به دام افتاد و در ادامه بیگ باس نیز برای دفاع از خود مجبور به شلیک و کشتنش شد. پس از این اما زادورنوف گفت قصد داشته تا رباینده را دستگیر کند چون دیگر این متال گیر دزدیده شده است. در شوک این خبر، MSF متوجه شد که رباینده پاز بوده است؛ کسی که در اصل و از همان ابتدا عامل سایفر بوده است. ماموریت اولیه پاز از جانب سایفر، ترغیب بیگ باس برای پیوستن به سایفر بود ولی زمانی که مطمئن شد این کار شدنی نیست، MSF را تهدید به شلیک بمب هسته‌ای به سواحل شرقی آمریکا کرد. بیگ باس پس از این مجبور به متوقف کردن متال گیر زکه شد و در پایان این ماموریت را نیز با موفقیت به پایان رساند. در انتها، پاز به ظاهر کشته شد اما او در اصل زنده بود و موفق به فرار گردید. پس از این، کاز میلر نیز اعتراف کرد که او نیز مدتی با سایفر ارتباط تجاری داشته است؛ هرچند بیگ باس او را بخشید. در این زمان، بیگ باس و میلر به عنوان موسسان بهشت بیرونی شناخته شدند. اسنیک و میلر پس از این درنهایت دفتر خاطرات و نوار صوتی پاز را که در پایگاه مادر به جا مانده بود پیدا کردند. آن‌ها متوجه شدند که تعهد پاز به سایفر با تردید همراه بود اما آنچه مشخص بود، وقایع اخیر و درنهایت ناپدید شدن او، مسیری که انتخاب کرد را روشن می‌ساخت. در همین دوره بیگ باس از کاز میلر خواست تا به عنوان نمونه D به تیم R&D برود چون دیگر داوطلبی برای آن بخش وجود ندارد. کمپ اومگا عملیات‌های جانبی نکته: این بخش شامل عملیات‌های جانبی در بازی متال گیر سالید ۵: گراند زیروز است. پس از این بیگ باس و گروه سربازان بدون مرز یا MSF بردایره ماموریت‌ها و عملیات‌های خود افرودند. آن‌ها در این زمان چندین ماموریت در یک پایگاه نیروی دریایی ایالات متحده در کوبا انجام دادند. در ۳ دسامبر، یکی از رابط‌های میلر در KGB از MSF خواست تا ماموریتی را برای آن‌ها به انجام برسانند. بیگ باس پس از این به این پایگاه آمریکایی در کوبا نفوذ کرد تا دو تک‌تیرانداز بدنام از دوران جنگ داخلی لائوس، یعنی گلاز و پالیتز را پیدا کرده و به قتل برساند. بیگ باس در جریان ماموریتی دشوار وبا این ویژگی که باید بدون شناسایی شدن خود را به اهداف برساند، درنهایت موفق شد هر دو هدف را خلع سلاح کرده و آن‌ها را به پایگاه مادر انتقال دهد. پس از این آن‌ها بیش از پیش نسبت به فعالیت‌های پایگاه آن‌ها در کوبا مشکوک شدند. در ۷ دسامبر، بیگ باس به ماموریتی دیگر رفت تا در طی آن یکی از ماموران تیم اینتل یعنی هیدئو را نجات دهد. او برای این کار به زندانی در کوبا نفوذ کرد ودرنهایت با موفقیت او را نجات داد. در ماموریتی دیگر در ۲۱ دسامبر، MSF توسط ستاد مشترک ارتش ایالات متحده برای انجام یک ماموریت در مورد به دست آوردن اطلاعاتی طبقه‌بندی شده استخدام شده بود. ماموریت بیگ باس نفوذ به پایگاه و پیدا کردن هامل نفوذی ستاد مشترک بود تا با کمک او این اطلاعات را به دست بیاورد. بیگ باس پس از این با مخفی شدن در پشت یک کامیون درنهایت به پایگاه نفوذ و مامور را پیدا کرد. پس از بازجویی از این مامور و آگاهی از محل نوار و اطلاعات، بیگ باس درنهایت موفق شد این اطلاعات را به دست آورده و از پایگاه فرار کند. با کمک این اطلاعات، MSF از وجود مردی به نام اسکال فیس مطلع شد. از طرفی دیگر آن‌ها قادر بودند بدگمانی ستاد مشترک نسبت به آن پایگاه را نیز تایید کنند. در ۹ ژانویه ۱۹۷۵، بیگ باس بار دیگر به پایگاه نفوذ کرد و این بار همه مواضع ضدهوایی آنجا را با بمب‌های C4 منهدم کرد تا نیروهای MAGTF ستاد مشترک بتوانند به پایگاه حمله کنند. با این حال تا قبل از رسیدن نیروهای ستاد مشترک، نیروهای دفاعی پایگاه از نفوذ مطلع شده و در وضعیت آماده باش قرار گرفتند. بیگ باس در شرایط آماده باش کامل ماموریت خود در مورد نابود کردن ضدهوایی‌ها و همچنین نجات اسیران را به انجام رساند. از جمله یکی از اسیران از اعضای MSF و تیم اینتل بود. پس از این میلر خبر از دیده شدن دو هواپیمای ناشناس در رادار را به اسنیک داد و از او خواست هرچه سریع‌تر عقب‌نشینی کند. بیگ‌باس که دیگر اهداف خود در ماموریت را به پایان رسانده بود همراه با اسیران آزاد شده با هلی‌کوپتر به موقع از محل فرار کرد. در حین رفتن او شاهد بمباران هواپیماها بود و همین موضوع باعث شد تا MSF به دست داشتن سایفر در این ماجرا شک کند. رویداد گراند زیروز مقاله اصلی: رویداد گراند زیروز در بازی متال گیر سالید ۵: گراند زیروز در فوریه ۱۹۷۵، آژانس بین‌المللی انرژی هسته‌ای (IAEA) از MSF درخواست کرد تا پایگاه مادر را بازرسی کنند. گرچه آن‌ها دلیل این کار را به خاطر خرید سوخت هسته‌ای از ازبکستان اعلام کرده بودند، اما بیگ باس میلر هر دو می‌دانستند که آژانس تحت نفوذ "سایفر" و احتمالا به قصد انتقام از وقایع اخیر چنین درخواستی را مطرح کرده است. به همین منظور، بیگ باس نامه‌ای به آژانس فرستاد و در آن این درخواست را رد کرد چون MSF یک سازمان خصوصی است؛ نه یک کشور امضاکننده پیمان NPT. در این زمان هوی امریش تنها عضو MSF بود که موافق بازرسی‌ها بود و برای همین نامه دیگری برای آژانس فرستاد که در آن ذکر شده بود MSF نظرش را تغییر داده است. این کار باعث شد تا بیگ باس درعمل انجام شده قرار گیرد و اجازه دهد بازرسی انجام شود چون رد دوباره باعث بیشتر شدن سوءظن‌ها می‌شد. پس از این و برای آماده‌سازی، AFVهای مورد استفاده برای ساخت متال گیر زکه به ساحل منتقل شد و برخی از اعضای دردسرساز MSF نیز به اجبار به بخش R&R منتقل شدند. آن‌ها همچنین غیرنظامیان شاغل را نیز به خانه‌هایشان فرستادند. بیگ باس همچنین پس از این متوجه شد که استرنج‌لاو نیز از سازمان سربازان بدونمرز استعفا اده و پایگاه را ترک کرده است. ده روز بعد، سوءظن اسنیک درباره زنده بودن پاز تایید شد. او در حقیقت متوجه شد که پاز درحالی که در اقیانوس بی‌انتها به دام افتاده بود توسط ماهیگیران بلیزی نجات پیدا کرده است. با این حال سایفر به پاز به عنوان یک مامور دوجانبه مشکوک شده بود و از او بازجویی به عمل آورده بود. به این ترتیب بیگ باس از موقعیت کنونی پاز به عنوان یکزندانی در کمپ اومگا مطلع گردید. اسنیک معتقد بود باید پاز را کشت ولی ملر معتقد بود پاز تنها پیوند آن‌ها با سایفر است و باید زنده دستگیر شود. در حالی که تصمیم بر نفوذ دوباره به پایگاه امگا و نجات پاز شد، خبر بد دیگری نیز به گوش MSF رسید و آن هم دستگیر شدن چیکو در هاوانا بود. مجموعه این رخدادهای پیش‌بینی نشده باعث شد تا بیگ باس و کاز در تصمیم و اولویت‌های خود تجدیدنظر کنند. با توجه به اینکه چیکو موقعیت خود را از طریق فرستنده به پایگاه اعلام کرده بود، بیگ باس شخصا داوطلب شد تا عملیات نجات را انجام دهد. در ۱۶ مارس یعنی ۴۰ ساعت پس از آخرین تماس چیکو، بیگ باس به محل رسید و به آن نفوذ کرد. در همین زمان در پایگاه مادر ماموران بازرسی سازمان ملل در حال ترک پایگاه مادر بودند. درنهایت زمانی که بیگباس به نزدیکی سلول چیکو رسید، میلر با او تماس گرفت و گفت آن‌ها در مورد آماندا نیز اطلاعات جدیدی یافتند از جمله یک پیغام عجیب که به خاطر برادرش "آماده برای بدترین است". بیگ باس پس از این سرانجام چیکو را پیدا کرد، هرچند مجبور شد او را در حالت بی‌هوشی به خارج از زندان منتقل کند و تمام مسیر را با حمل کردن او به عقب و به سمت هلی‌کوپتر نجات برگردد. پس از این بیگ باس از چیکو در مورد وضعیت پاز پرسید. چیکو نوار کاستی در این باره به او داد که شامل اثبات شکنجه شدید پاز بود و چیکو نیز معتقد بود تاکنون دیگر پاز مرده است. با بررسی نوار، بیگ باس استنباط کرد که به نظرش پاز همچنان زنده است. او با اطلاعات نوار به موقعیت پاز رفت و عملیات نجات او را نیز با موفقیت به پایان رساند. همان‌طور که حدس میزد، پاز همچنان زنده اما بی‌هوش بود. در زمان بازگشت با هلی‌کوپتر، تیم پزشکی متوجه کارگذاشته شدن یک بمب در شکم پاز شد؛ آن‌ها به سرعت بمب را از شکم او خارج کرده و بیگ باس نیز بلافاصله آن را به بیرون انداخت. بیگ باس اینک زمانی به پناهگاه مادر رسید که ناباورانه شاهد یک حمله همه‌جانبه از گروه XOF بود. نیروهای XOF در طول مدتی که بیگ باس خارج از پایگاه مادر بود حملات خود را آغاز کرده بود و از شرایط غالب برخوردار بود. گرچه وضعیت بسیار دشوار بود اما بیگ باس موفق شد تا میلر را نجات دهد. او و کاز پس از این با هلی‌کوپتر تا آخرین توان خود برای نیروهای MSF پشتیبانی هوایی ایجاد کردند و تلاش کردند تا جای ممکن نیروهای خودشان را از روی سکوها تخلیه کنند. پس از اینکه بیگ باس گفت ماجرای بازرسی از همان ابتدا نیز یک دسیسه بوده، میلر در ادامه از پاز بازجویی کرد. اینک خبر بد بعدی در راه بود، پاز در ادامه گفت که بمبی در بدن او کار گذاشته شده است و باید سریعا او را بیرون بیاندازند. بیگ باس گفت جای نگرانی نیست چون بمب قبلا از شکمش خارج شده است. اما پاز گفت بمب دومی نیز در کار هست و بمب اول فقط برای گمراه کردن کار گذاشته شده بود. در نهایت تعجب بیگ باس و میلر، پاز به سرعت خود را از هلیکوپتر بیرون انداخت؛ او درنهایت براثر انفجار سریع بمب کشته شد و همین انفجار باعث برخورد ناگهانی یک هلی‌کوپتر MSF به هلی کوپتر بیگ باس و میلر گردید. مدتی بعد، بیگ باس، میلر و پزشک MSF که از این حادثه جان سالم به در برده بودند، خود را در اتاق بیمارستان و درحال مداوا خواهند یافت. گرچه تیم پزشکی موفق شد بیگ باس را زنده نگه دارد اما او و پزشک تیم به خاطر جراحات وارده به کما رفتند. ۹ سال در کما پزشکان و جراحان پس از این براساس قالب بدنی و ذهنی بیگ باس، پزشک MSF را که همچون بیگ باس در کما بود به فرم او درآوردند. هنگامی که "هر دو اسنیک" به اندازه کافی به شرایط پایدار رسیدند، سرگرد زیرو از سایفر، ایوا را به آنجا فرستاد تا بیگ باس و ونوم اسنیک را به بیمارستان امن‌تری در قبرس منتقل کند. این انتقال موفق در حالی انجام شد که زیرو اطلاعات را به شکلی کنترل کرد تا اسکال فیس و XOF متوجه موضوع نشوند. به این ترتیب بقیه مراحل درمان این دو اسنیک در کما، در محل امن‌تری انجام می‌گرفت. پس از این زیرو و آسلات به بیمارستان رفتند و با مسول امنیتی آنجا صحبت کردند. در طول مکالمه، زیرو به آسلات گفت او یک اسنیک دیگر ایجاد کرده است. آسلات که شدیدا عصبانی شده بود، گفت پس باید باز هم شاهد یک محصول از پروژه "کودکان وحشتناک" باشیم. در پاسخ زیروگفت اینطور نیست و پزشکان این بار یک کپی فیزیکی و روانی کامل براساس بیگ باس ایجاد کرده‌اند. آسلات که این طرح را برای نجات بیگ باس حقیقی می‌دید درنهایت با آن موافقت کرد. میلر پس از بهبودی از جراحاتش به هوش آمد و درحالی که بیگ باس را نمی‌توانست پیدا کند با زیرو تماس گرفت. زیرو به او گفت که بیگ باس به محل امنی منتقل شده و برای تامین امنیت او هم که شده باید خود را تا مدتی، یعنی تا زمان به هوش آمدن اسنیک دوم از وی دور کند. زیرو پس از این به میلر گفت اسم رمز بیگ باس پس از به هوش آمدن "V" است که اشاره به اسم رمز "Venom Snake" است. درحقیقت نقشه این بود تا درحالی که بیگ باس را از دید عموم پنهان می‌کنند، اسنیک دوم از این پس به عنوان بیگ باس فعالیتش را ادامه دهد. در سال ۱۹۷۶، اسکال فیس یک سنجاق سینه برای سرگرد زیرو فرستاد که اشاره کرده بود متعلق به "باس" است و او خودش در همان زمان آن را در زلینویرسک بازیابی کرده بود. سنجاق سینه اما در اصل بدون اطلاع زیرو حاوی نوعی انگل تارهای صوتی بود که به محض تماس با انگشت وارد بدن زیرو شد. اسکال فیس این هدف بزرگ را درحالی به سرانجام رساند که به جای کشتن زیرو، او را تا پایان عمر در یک فرایند رویشی قرار می‌داد. در سال ۱۹۷۷، زیرو بار دیگر به آن بیمارستان رفت تا دو اسنیک را ملاقات کند. او این بار در مورد ونوم اسنیک سوال داشت و اینکه او در چه شرایطی است. در پاسخ دکتر گفت نوار مغزی هر دو اسنیک باثبات شده است. با این حال آن‌ها هیچ حرکتی انجام نمی‌دهند و پزشکان هر ۴ ساعت عضلاتشان را تکان می‌دهند تا به محض به هوش‌آمدن بتوانند حرکت کنند. پس از این زیرو گفت بنابراین انتقال آن‌ها در این شرایط خطرناک است و بهتر است بقیه دوره کما را نیز همینجا بمانند چون جایشان نیز امن است. زیرو پس ز این با بیگ باس حقیقی صحبت کردند و خاطرات "ماموریت بافضیلت" را زنده کرد. اوپس از این بیمارستان را ترک کرد تا با توجه به وضعیتش برای همیشه خود را پنهان کند. بیداری در اوایل سال ۱۹۸۴، بیگ باس سرانجام از حالت کما خارج و به هوش آمد؛ درحالی که با این حال ونوم اسنیک همچنان در کما به سر می‌برد. پس از این بیگ باس با آسلات صحبت کرد. آسلات گفت آن‌ها متوجه به هوش آمدن او و همچنین مرد در آتش شدند و به زودی مجبور هستند تا ونوم اسنیک را نیز به هوش بیاورند. هنگامی که بیگ باس گفت به نظر اسنیک به هوش آمده، آسلات گفت او هنوز در وضعیت هوشیاری نیست. بیگ باس در ادامه گفت اسنیک جدید قبلا یک پزشک بود ولی آسلات گفت آن شخص دیگر وجود خارجی ندارد چون گذشته شما درحال حاضر گذشته ونوم اسنیک نیز هست. به این ترتیب ونوم اسنیک در نقش شبح (یا فانتوم) بیگ باس قرار می‌گیرد و به عنوان بیگ باس جدید فعالیت خواهد کرد. او ادامه داد که این کار فقط به خاطر سایفر نیست و قصد دارند تا زمان مناسب ونوم اسنیک همچنان به عنوان بیگ باس فعالیت کند. آسلات همچنین گفت ونوم اسنیک از نظر فیزیکی کاملا مشابه او است و از نظر روانی نیز از طریق روش‌های توهم پیشاخواب، به او اجازه می‌دهد تا فکر کند که دقیقا بیگ باس است. هنگامی که بیگ باس از بی‌میلی خود نسبت به این نقشه و قرار دادن یک اسنیک دیگر به جای او صحبت کرد، آسلات گفت در جریان انفجار هلی‌کوپتر، آن پزشک جان خود را برای نجات بیگ باس میان گذاشت و "مرد"؛ اینک در تولد مجدد نیز از شما محافظت خواهد کرد و مثل قبل همین را خواهد خواست. بیگ باس گفت به نظر شما آیا این یک دروغ بزرگ نیست؟ آسلات گفت تا زمانی که ونم اسنیک حقیقت را نداند دروغی نیز درکار نیست چون او با روش‌ها هیپنوتیزم که خودش سال‌ها در زمان پزشک بودن استفاده می‌کرده، پس از به هوش آمدن خود را دقیقا بیگ باس می‌داند و مانند شما نیز عمل خواهد کرد. آسلات پس از این موضوع "پروژه کودکان وحشتناک" را پیش کشید و اینکه هیچ‌وقت به چنین پروژه‌ای علاقه نداشته است. او گفت پروژه و نتایجش هرچه بود در سال ۱۹۷۶ کنار متوقف شد ولی پس از این او نگران بیگ باس و پسران او بود. بیگ باس گفت آن‌ها پسران او نیستند و به او نیز تعلق ندارند؛ بلکه یک سری کلون مریض هستند که در محیط آزمایشگاه شکل گرفته‌اند. آسلات گفت هر دو پسر در شرایط طبیعی رشد کردند؛ گرچه دیوید تاکنون آمریکا را ترک نکرده اما ایلای پس از خروج از انگلستان در آفریقا ناپدید شد. در ادامه آسلات گفت اگر سر راه خود ایلای را ببینید چه کار خواهید کرد؟ بیگ باس گفت چیزی برای گفتن به ایلای ندارد اما به نظر او، ایلای باید مثل یک انسان‌زاده تحت درمان قرار گیرد. آسلات در ادامه گفت کسب و کار جنگی که در دهه ۷۰ بیگ باس و میلر شروع کردند باعث شد تا تاثیر نامطلوبی روی سایفر (یا همان میهن‌پرستان) بگذارد. او گفت این کار باعث شد تا مردم در کشورهای مختلف ذهنیت بدی نسبت به آن‌ها پیدا کنند چون جنگ برای پول یا جنگ‌های یک روزه تنها باعث می‌شد تا مردم فکر کنند این افراد برای پاداش‌های اقتصادی می‌جنگند. درمورد محل سرگرد زیرو، آسلات گفت هیچ خبری از او ندارند و حتی نمی‌دانند او زنده است یا مرده ولی سازمانی که او تاسیس کرده همچنان با قوانین نوشته شده توسط او زنده است. او سپس بیگ باس را با سرگرد زیرو مقایسه کرد و اینکه گرچه بیگ باس یک سرباز مبارز و برادر بزرگ میدان نبرد است اما زیرو یک ملت تحت کنترل ایجاد کرده و از راه کنترل اطلاعاتی مشغول گسترش ظلم در جهان است. همین موضوع نیز یک روز باعث خواهد شد تا بیگ باس و آسلات با این ظلم و ستم ساخته شده توسط سرگرد زیرو مبارزه کنند. زیرو مورد حمله قرار گرفته بود، اما آسلات گفت جزییات روشن نیست و ظاهرا یک نوع سلاح بیولوژیکی علیه زیرو مورد استفاده قرار گرفته است. او درهمان زمان تحت مداوا قرار گرفت ولی پس از مدتی هیچ پیشرفتی در فرایند درمان دیده نشد. با این وجود از زمان حمله، قدرت صحبت کردن و حرکت کردن زیرو سست شده بود و محل جدیدی که او اکنون در آن حضور دارد نیز نامعلوم است. او گفت اما پیش از انتقال، برق شهر نیویورک را قطع کردند و شهر در خاموشی مطلق قرار گرفت تا تحت این پوشش بتوانند او را جابجا کنند. حال که زیرو بیش از حد بیمار شده است، آسلات گفت دونالد اندرسون فرماندهی سایفر را دراختیار گرفته است. او گفت با توجه به حوادث رهرو صلح، سایفر با استخدام استرنجلاو از هوش مصنوعی الهام گرفته ولی در مجموع تفاوت‌هایی وجود دارد و آن‌هم محدود کردن اهداف هوش مصنوعی است که توسط رهبر سایفر تعیین می‌شود. رویداد فانتوم پین مقاله اصلی: فرار از بیمارستان و رویداد فانتوم پین در بازی متال گیر سالید ۵: فانتوم پین ونوم اسنیک نیز در نهایت در ۲۶ فوریه ۱۹۸۴ از وضعیت کما خارج گردید. در ۱۱ مارس، اینک نوبت بیگ باس بود تا نقش خود را ایفا کند. او صورت خود را بانداژ کرد و با قرار دادن لنز در چشمش، خود را به ونوم ایسمائیل معرفی کرد. او در ادامه موفق شد یک اساسین ناشناس را که برای کشتن ونوم آمده بود متوقف کرده و با انداختن مشعل آتش روی او، مجبورش کند تا از پنجره بیرون بپرد. این کمک در حقیقت نجات جان ونوم بود چون چیزی تا موفق شدن قاتل در ماموریتش باقی نمانده بود. هنگامی که ونوم پرسید شما دقیقا چه کسی هستید؟ او گفت صحبت در این موضوع سخت است و او دارد با خودش حرف می‌زند. بیگ باس در ادامه گفت کسی است که در این مدت ۹ سال اینجا بوده و از او مراقبت می‌کرده است. او سپس به ونو گفت خبر خوب این است که شما از کما خارج شدید ولی خبر بد این است که همه دنیا می‌خواهد شما بمیرید. پس از این ایسمائیل آمپول دیگوکسین را به ونوم اسنیک یا بیگ باس جدید داد تا با تزریق آن بتواند حرکت کند. اینک که ونوم به سختی قادر به جابجایی خود بود، فرار این دو از بیمارستان تحت محاصره آغاز گردید. ونوم بسیار سخت و کند می‌توانست خود را تکان دهد و تاثیرگذاری دیگوکسین بسیار طولانی شده بود. به همین خاطر آن‌ها تصمیم گرفتند از آسانسور استفاده کنند. متاسفانه اما برای آن‌ها، در داخل آسانسور Tretij Rebenok و مردی در آتش حضور داشتند و به همین خاطر باید راه خود را تغییر می‌دادند. در این زمان اما ونوم اسنیک کنترل خود را به خاطر دست مصدومش از دست داد و با کمک ایسمائیل بار دیگر در مسیر قرار گرفت. ایسمائیل پس از این گفت دفعه بعد باید خودش این کار را انجام دهد و بتر است زمانی که از مهاجمان مخفی می‌شوند خودش را مداوا کند. بیمارستان پس از این هدف حمله همه جانبه نیروهای XOF درآمد. آن‌ها با هدف کشتن بیگ باس، شروع به کشتن همه بیماران، پرستاران و پزشکان ساختمان کردند. در این زمان ایسمائیل بار دیگر به ونوم اسنیک برای بقا کمک کرد و با گذراندن سریع مسیرها و مخفی شدن در زیر تخت‌ها یا میان بیماران کشته شده، سربازان XOF را از سر می‌گذراند. با این حال آن‌ها ناگهان خود را در وضعیت مرگ دیدند. درحالی که این دو در میان بیماران کشته شده مخفی شده بودند، نیروهای XOF راهرو را گشت‌زنی می‌کردند و به اجساد تیر خلاصی می‌زدند. در حالی که این افراد لحظه به لحظه به این دو نزدیک‌تر می‌شدند، ناگهان مرد در آتش از پشت وارد راهرو شد و این نیروها را کشت. پس از این مرد در آتش اسنیک را به دام انداخت اما یک بار دیگر ایسمائیل، این بار با تیراندازی به مرد درآتش باعث نجات ونوم شد. او سپس یک اسلحه نیز به ونوم داد و اینک این دو مسیر خود را برای فرار از بیمارستان به صورت مسلحانه دنبال کردند. در سالن ورودی، این دو از هم جدا شدند تا مهاجمان را منحرف کنند. پس از خروج از بیمارستان، ایسمائیل یک بار دیگر و این بار با یک خودرو آمبولانس ونوم را از مرگ قطعی نجات داد؛ زمانی که ونوم توسط مرد در آتش به دام افتاده بود و در این زمان بیگ باس حقیقی با خودرو به او کوبید. پس از این ونوم سوار آمبولانس شد و این دو با عبور از میان نیروهای XOF خود را از بیمارستان دور کردند. در همین زمان اما خودرو مورد تیراندازی هلی‌کوپتر قرار گرفت و در جریان یک شلیک ایسمائیل بی‌هوش گردید. در این زمان ونوم اسنیک کنترل خودرو را به دست گرفت تا اینکه ماشین به رودخانه سقوط کرد. پس از این، آسلات ایسمائیل را از امبولانس خارج کرد و به او گفت حالا زمان پنهان شدن او فرا رسیده است. او سپس با ایسمائیل که بانداژ خود را باز کرده بود صحبت کرد و یک موتور برای رفتن او آماده کرد. پس از دریافت مدارک هویتی و پاسپورت جدید، آسلات پیش از رفتن به بیگ باس پیشنهاد کرد تا چهره خودش را نیز تغییر دهد. آسلات ادامه داد که نگران دومی نباشد چون ونوم اسنیک از این پس بیگ باس است و می‌توان از عهده‌اش بربیاید. پس از روشن کردن یک سیگار برگ برای بیگ باس و حرکت او با موتور، آسلات نیز با یک اسب محل را ترک کرد. کل برنامه فرار دو اسنیک از بیمارستان و سرنوشت این دو پس از فرار توسط آسلات برنامه‌ریزی شده بود. بیگ باس پس از این به امریکا بازگشت تا دور از چشم همگان به فاکس‌هاند بازگردد و در ادامه بتواند بهشت بیرونی حقیقی را برای سربازان در آفریقای جنوبی تاسیس کند. مدتی بعد و پس از آنکه ونوم اسنیک در نهایت موفق شد تا اسکال فیس را به قتل برساند؛ او حافظه خودش را به دست آورد و حقایق را فهمید. در این زمان، نوار کاستی از طرف بیگ باس به دست ونوم رسید که برچسب آن چنین بود: "از طرف مردی که دنیا را فروخت" حال به خاطر آوردید که واقعا چه کسی هستید و برای چه هدفی مبارزه کردید؟ با تشکر از شما، من مرگ را فریب دادم. به لطف شما من هویت خود را تغییر دادم؛ درست مثل خود شما. شما خودتان تاریخ خود را نوشتید و سرنوشت‌تان را رقم زدید. شما مرد خودتان هستید. من بیگ باس هستم، درست مثل شما ولی نه ... بیگ باس هر دوی ما بود. ما با همدیگر موقعیتی که امروز در آن هستیم را ساختیم. این داستان -این "افسانه"- متعلق به ما است. با آن می‌توانیم دنیا و آینده را تغییر دهیم. من شما هستم و شما نیز من هستید. تا هرجا که بروید من با شما هستم. ممنون از شما دوست من. بیگ باس شما. ―بیگ باس درنهایت این ونوم اسنیک بود که کنترل سازمان بهشت بیرونی را در آفریقای جنوبی در دست گرفت؛ درحالی که بیگ باس حقیقی فرمانده فاکس‌هاند شده بود. همچنین پس از آگاهی از حقیقت، میلر نیز تصمیم گرفت آنجا را ترک کرده و به بیگ باس در فاکس‌هاند بپیوندد. سوابق بعدی بیگ باس پس از این در درگیری‌های سرزمینی و قومی بسیاری در نقاط مختلف جهان حضور داشت. از جمله آن‌ها، جنگ داخلی موزامبیک در سال ۱۹۷۷ بوده است. او در این جنگ یک بار دیگر با فرانک ییگر متحد شد و در ادامه او را از زندان و شکنجه نجات داد. او پس از این ییگر و خواهرش نائومی هانتر را به آمریکا برد تا بتوانند زندگی جدیدی را شروع کنند. بااین حال او و ییگر درنهایت بار دیگر به آفریقا برگشتند تا مبارزات‌شان را ادامه دهند؛ در این زمان نائومی در آمریکا باقی مانده بود. دستاوردها، سوابق و تاریخچه بی‌بدیل بیگ باس در امور نظامی از او یک قهرمان بی‌همتا ساخته بود که او را در بسیاری از کشورها به شخصیتی مجبوب تبدیل کرده بود. پس از این بیگ باس به یک مربی آموزشی برای کودکان و نوجوانان مبارزان تبدیل شد که قصد داشتند به زندگی عادی برگردند. یکی از این جوانان، اسنایپر ولف نام داشت که او را از یک تربیت سخت نجات داد و به عنوان یک سرباز مطرح کرد. در دوره‌ای از جنگ خلیج، از ژن بیگ باس برای تقویت برخی سربازان استفاده گردید. با این حال بسیاری از این سربازان در ادامه از اختلالات ایجاد شده رنج می‌بردند یا فرزندانشان دچار ناهنجاری‌های فیزیکی می‌شدند. در دهه ۹۰، بیگ باس به آمریکا بازگشت تا فعالیتش در کنار فاکس‌هاند را ادامه دهد. درحالی که اوعنوان فرماندهی فاکس‌هاند را دراختیار داشت، مخفیانه یک شرکت نظامی جدید به نام بهشت بیرونی تاسیس کرد که در راس آن ونوم اسنیک یا بیگ باس دوم قرار داشت. در طول این زمان فعالیت رسمی او به عنوان فرمانده و استراتژیست ماموریت‌های نیروهای فاکس‌هاند بود. در سال ۱۹۹۵، یکی از پسران کلونی بیگ باس یعنی دیوید که از جنگ خلیج برگشته بود به فاکس‌هاند پیوست. در این زمان او خود را یک سرباز عادی با زندگی طبیعی می‌دانست و از اینکه بیگ باس پدر ژنتیکی او است اطلاع نداشت. با این حال بیگ باس این موضوع را می‌دانست و برای او اسم رمز سالید اسنیک را در نظر گرفت. او در ادامه روش‌های مبارزه CQC و همچنین زندگی در شرایط مرگ را به سالید آموزش داد. در زمان نامعلومی در همین دوره، بیگ باس به دیوید گفت که پدر ژنتیکی او است. طغیان بهشت بیرونی مقاله اصلی: طغیان بهشت بیرونی در بازی متال گیر در سال ۱۹۹۵، دولت آمریکا متوجه این موضوع شد که در شرکت خصوصی و نظامی بهشت بیرونی در آفریقای جنوبی "متال گیر" تولید می‌شود. پس از این بیگ باس دستور نابودسازی همه این اسلحه‌ها را صادر کرد تا از این طریق برای ونوم اسنیک، زمان کافی را برای ساخت متال گیر TX-55 بخرد. بیگ باس ابتدا قصد داشت Gray Fox (فرانک ییگر) را بفرستد ولی پس از دستگیر شدن او، بیگ باس ناچار شد از سالید اسنیک استفاده کند. به این ترتیب بیگ باس سالید را به ماموریت موسوم به عملیات مزاحم N313 فرستاد تا ابتدا گری فاکس را نجات داده و در ادامه متال گیرها را نابود کند. همچنین ماموریت دیگر سالید، اطلاع‌رسانی به ونوم اسنیک بود. در ادامه ماجرا اما سالید اسنیک مهارت و توانایی بسیار بیشتر از آنچه بیگ باس یا ونوم انتظار داشتند را نشان داد و باعث شد تا بیگ باس در این زمینه تجدید نظر کند. او در ادامه تصمیم گرفت اطلاعات غلط در اختیار سالید بگذارد. او درنهایت مجبور شد تا به سالید دستور بدهد عملیات را لغو کند تا از این طریق از موفقیت ماموریت او جلوگیری کند. با وجود این، سالید از این دستور سرپیچی کرد و پس از نفوذ به بهشت بیرونی درنهایت متل گیر TX-55 را از بین برد. پس از این بود که ونوم اسنیک شخصا به مقابله با سالید اسنیک پرداخت؛ درحالی که خودش را بیگ باس معرفی کرد. در جریان این درگیری، شمارش معکوس نابودسازی خودکار پایگاه مادر شروع به فعالیت کرد. پس از این نیز ونوم اسنیک و سالید اسنیک با یکدیگر مبارزه کردند تا اینکه درنهایت ونوم اسنیک کشته شد. پس از این رویداد، بیگ باس حقیقی برای آنکه سالید همچنان فکر کند که بیگ باس حقیقی را کشته، برای همیشه فاکس‌هاند را ترک کرد. با مرگ ونوم، از دست رفتن بهترین مردانش و همچنین از بین رفتن پایگاه مادر و بهشت بیرونی واقع در آفریقای جنوبی، بیگ باس همه آنچه که ساخته بود را ویران شده می‌دید. با این حال او از خبر مرگ ونوم اسنیک به سود خود استفاده کرد تا درحالی که همگان فکر می‌کردند او کشته شده، بار دیگر روی ساخت یک ملت و کشور برای سربازان برنامه‌ریزی کند. پس از آنکه ناتو منطقه را بمباران کرد، بیگ باس تا حد ممکن بازماندگان را نجات داد که در میان آن‌ها کودکان یتیم و پناهنگان نیز حضور داشتند. با این حال بیگ باس این کار را کرد چون قصد داشت از آن‌ها به عنوان سرباز و مبارز در سازمان جدید استفاده کند. او در ادامه همراه با این بازماندگان به آسیای میانه فرار کرد. آشفتگی در سرزمین زنگبار مقاله اصلی: آشفتگی در سرزمین زنگبار در بازی متال گیر ۲: سالید اسنیک در سال ۱۹۹۷، بیگ باس و طرفدارانش پس از به راه انداختن جنگ مزدوران یک ملت جدید در مرز شوروی سابق، پاکستان، چین و افغانستان تشکیل داده و اعلام استقلال و موجودیت کردند. استان زنگبار که در گذشته یک منطقه خودمختار اتحاد جماهیر شوروی بود، به سرزمین زنگبار تبدیل و بیگ باس نیز به عنوان رئیس‌جمهور آن اعلام شد. او از این پس یتیم‌های جنگی را از سراسر جهان به خصوص از کشورهای جهان سوم به عنوان سرباز استخدام کرد. امیدواری بیگ باس این بود که سرزمین جدید را با کمک سربازان و برای آن‌ها تاسیس کند تا این افراد خودشان کنترل سرنوشت‌شان را در اختیار گیرند، به جای آنکه جان آن‌ها بازیچه دست سیاستمداران باشد. کودکان متولد شده در سرزمین زنگبار به بیگ باس به چشم پدر معنوی خود نگاه می‌کردند. او پس از این گری فاکس (فرانک ییگر) را برای اطمینان از موفقیت سرزمین زنگبار استخدام کرد. در ادامه او دستور ساخت یک متال گیر جدید یعنی متال گیر D را نیز صادر نمود؛ در این زمان دکتر مادنار مسوول توسعه سلاح‌های متال گیر و روباتیک در کشور تازه تاسیس بود. مادنار گرچه روس بود اما در آمریکا اقامت داشت؛ با این حال او در آن کشور نیز به عنوان یک دانشمند دیوانه شناخته می‌شد و همین نیز باعث شد تا به زنگبار و نزد بیگ باس برود. همچنین شایعاتی وجود داشت که دکتر مادنار اعضای بدن در غالب روبات‌های فلزی ساخته تا بیگ باس به خاطر جراحت‌های دوره بهشت بیرونی از آن استفاده کند. در دسامبر ۱۹۹۹، بیگ باس مجبور شد تا با سرباز سابق فاکس‌هاند و پسر ژنتیکی خود یعنی سالید اسنیک مقابله کند. برای مقابله با سالید اسنیک، بیگ باس برترین سربازان خود را فرستاد اما تک تک آن‌ها توسط سالید اسنیک از میان برداشته شدند. پس از مشاهده مهارت بسیار بالای سالید اسنیک، یکی از نینجاهای سیاه که درحال مرگ بود تصمیم گرفت اطلاعاتی را درباره محل دکتر کیو دراختیارش بگذارد. او گفت رهبر سرزمین زنگبار نیز به دنبال این شخص است. در ادامه پس از آنکه هالی وایت که یک مامور CIA بود توسط نیروهای زنگبار دستگیر شد، بیگ باس پیش‌بینی کرد که به احتمال زیاد سالید اسنیک برای نجات او اقدام خواهد کرد. با وجود همه تلاش‌های بیگ باس، متال گیر D توسط سالید اسنیک منهدم شد و مورداعتمادترین معاونش یعنی گری فاکس نیز توسط اسنیک و در درگیری با او شکست خورده بود. بیگ باس پس از این شخصا با سالید اسنیک در پایگاه زیرزمینی مواجه شد. در اینجا اسنیک امیدوار بود تا به بیگ باس بقبولاند که جهان از جنگ‌های دائمی که تلاش‌های او باعث اتفاق افتادن آن شده در رنج است. بیگ باس اما پس از آنکه همه عمر خود را در میدان‌های جنگ گذرانده بود، نمی‌توانست جهان بدون جنگ را تصورکند. او در ادامه گفت بهترین سربازان او یا در میدان جنگ کشته می‌شدند یا پس از جنگ به افرادی بی‌استفاده تبدیل می‌شدند. پس از اینکه اسنیک مقاومت او را می‌دید، بیگ باس صحبتش را با بیان آخرین جملات استاد خود تکمیل کرد. "هرکس که پیروز شود، جنگ ما به پایان نخواهد رسید. بازنده از میدان نبرد آزاد خواهد شد اما برنده، باید در این میدان آن‌قدر حضور داشته باشد تا او نیز در انتها کشته شود." پس از این بیگ باس سالید اسنیک را مجبور کرد تا سلاحش را بیاندازد. در حالی که بیگ باس حریف خود را شکست خورده می‌دید، ناگهان اسنیک از سلاح شعله افکن خود استفاده کرد. بیگ باس پس از این در حالی که در آتش می‌سوخت، نام اسنیک را فریاد می‌زد. او آن‌قدر سوخت تا اینکه درنهایت بی‌هوش و در حال سوختن روی زمین افتاد. پس از این، سالید اسنیک که از مرگ بیگ باس مطمئن شده بود، او را در همان حالت درحال سوختن ترک کرد. پس از مرگ مدتی پس از این شکست، بدن بیگ باس توسط "میهن‌پرستان" بازیابی شد. گرچه او به شکل وحشتناک و سختی سوخته بود اما هنوز زنده مانده بود. میهن پرستان پس از این برای القا مصنوعی کما، به او نوعی نانوماشین تزریق کردند. آن‌ها پس از این از ژن بیگ باس برای یک پروژه دیگر استفاده کردند که در ادامه به "ژن سرباز" مشهور شد. هدف آن‌ها ژن درمانی نسل بعدی سربازان نیروهای ویژه با استفاده از این ژن بود. پس از این نیز بدن بیگ باس برای بقا در محفظه منجمد قرار گرفت. در سال ۲۰۰۵، بدن بیگ باس یکی از خواسته‌های یکی از واحدهای سرکش فاکس‌هاند بود که موفق شده بودند "جزیره سایه موسی" را به رهبری لیکوئید اسنیک تصرف کنند. هدف لیکوئید اسنیک از این درخواست، استفاده از ژنوم بیگ باس برای درمان جهش‌های ژنتیکی برخی سربازان و همچنین ایجاد کردن دوباره رویاهای بیگ باس در ساخت یک ملت مخصوص سربازان، مشابه بهشت بیرونی بود. او برای رسیدن به این هدف، پس از سرقت یک متال گیر هسته‌ای به نام متال گیر رکس تهدید یک حمله هسته‌ای کرده بود. لیکوئید اسنیک همچنین به خاطر نفرت عمیقی که از پدر ژنتیکی‌اش داشت نیز شدیدا مصمم بود تا موفقیتی بیشتر از او به دست بیاورد. در ادامه اما این سالید اسنیک بود که به ماموریت مقابله با برادرش لیکوئید فرستاده شد. مرگ فرضی بیگ باس همچنین باعث شد تا نائومی هانتر، از اعضای فاکس‌هاند تصمیم بگیرد تا بدون آگاهی قبلی ویروسی با نام فاکس‌دای را به او تزریق کند. درادامه این ویروس به لیکوئید اسنیک نیز تزریق شد. ویروس تزریق شده گرچه درنهایت باعث مرگ لیکوئید شد اما سالید اسنیک را نکشت. دلیل این اتفاق آن بود که ویروس، تنها ژنوم لیکوئید را به عنوان سلاح بیولوژیکی تشخیص داد. تا قبل از سال ۲۰۱۴، از DNA و بیومتریک بیگ باس، در سیستم تشخیص سطح اعضای میهن‌پرستان برای شناسایی به کار گرفته می‌شد. آن‌ها در ادامه اطلاعات مربوط به بیگ باس را در ده۱۹۶۰ از حالت طبقه‌بندی شده خارج کردند. این اقدام علاوه براینکه باعث محبوبیت دوباره بیگ باس گردید، سبب شد تا یک بار دیگر سربازان روش‌های CQC را آموزش ببینند. اطلاعات محل اختفای بدن بی‌هوش بیگ‌باس در هوش مصنوعی سازمان میهنپرستان قرار داشت. با این حال این اطلاعات در ادامه توسط رایدن استخراج می‌شود. رایدن سرباز ارتش گمشده بهشت به رهبری ایوا بود که اینک با نام بیگ ماما شناخته می‌شد. آن‌ها با داشتن این اطلاعات، موفق شدند بدن بیگ باس را به دست بیاورند و در ادامه با استفاده از بازمانده‌های بدن لیکوئید و سالیدوس اسنیک، بار دیگر حیات را در بدن بیگ باس جاری کنند. پس از این گرچه بیگ باس جان تازه‌ای به دست آورد اما همچنان به خاطر نانوماشین کار گذاشته شده توسط میهن‌پرستان درکما بود. رویدادهای سلاح‌های میهن‌پرستان مقاله اصلی: رویدادهای سلاح‌های میهن‌پرستان در بازی متال گیر سالید ۴: سلاح‌های میهن‌پرستان در سال ۲۰۱۴، سنگ قبری به نشانه گرامیداشت خاطره بیگ باس در آرامستان ملی آرلینگتون نصب شد. این سنگ قبر، در کنار سنگ قبر یادبود "باس" قرار داشت وروی آن نوشته شده بود: قهرمانی جاودان، وفادار به شعله‌های جنگ و آرامیده در "بهشت بیرونی" 193X - 1999. باتوجه به ژنوم یکسان با بیگ باس، از باقی‌مانده‌های سالیدوس اسنیک به عنوان طعمه استفاده شد تا میهن‌پرستان و همچنین لیکوئید آسلات فریب بخورند. باتوجه به تخریب هوش مصنوعی GW توسط لیکوسید آسلات و دسترسی او به هسته این هوش مصنوعی، او موفق شده بود تا از موقعیت کنونی و محل اختفای سرگرد زیرو مطلع شود. از طرفی وارد کردن ویروس فاکس‌آلایو به این هوش مصنوعی، باعث شد تا سازوکار کنترلی فاکس‌هاند بر نانوماشین درونبیگ باس نیز از کار بیافتد. اکنون که بیگ باس از حالت کما خارج شده بود، تصمیم گرفت تا زیرو را پیدا کند. بیگ باس پس از این، دوست قدیمی و فرمانده سابقش را روی یک صندلی چرخدار و زنده در شرایط نباتی دید. پس از این بیگ باس، زیرو را به آرامگاه ملی آرلینگتون و بالای قبر خودش برد. در اینجا، بیگ باس شاهد پسرش سالید اسنیک بود که قصد داشت خودکشی کند. او در ادامه خود را به سالید نشان داد و در حالی که با روش CQC قصد خلع‌سلاح او را داشت، سالید با آگاهی از زنده بودن پدرش و در حالت تعجب و حیرت سلاحش را زمین انداخت. او سپس همچون پدر، سالید را در آغوش گرفت و گفت هیچ حس نفرتی میان‌شان وجود ندارد. او سپس درمورد چگونگی زنده ماندنش و همچنین حقایق پشت پرده لیکوئید آسلات با سالید صحبت کرد. بیگ باس پس از این درمورد تاریخچه میهن‌پرستان و دلایل درگیری خودش با زیرو صحبت کرد. او اضافه کرد که گرچه مدت زیادی میانشان رابطه بدی حاکم بود اما همه حسی که اکنون دارد "یک حس عمیق از اشتیاق و ترحم" است. بیگ باس در ادامه در مورد اینکه زیرو درباره او چه فکری می‌کند اندیشید و در ادامه دستگاه تنفسی را از وی جدا و باعث مرگ او و پایان دادن به این درگیری شد. بیگ باس پس از این می‌توانست ویروس فاکس‌دای را که در بدن اسنیک همچنان وجود داشت حس کند. در حالی که درد می‌کشید، از سالید خواست تا او را بالای سر سنگ قبر "باس" ببرد. پس از این و بالای یادبود باس، بیگ باس گفت "از همان زمانی که باس را کشتم، خودم هم دیگر مرده بودم". در حالی که پس از ۵۰ سال او اینک می‌توانست حقیقت اراده باس را درک کند، به او احترام نظامی داد. بیگ باس پس از این آخرین سیگار خودرا دود کرد از پسرش خواست تا زندگی خود را در صلح ادامه داده و آن را با جنگ هدر ندهد. لحظاتی بعد، بیگ باس بالای یادبود زنی درگذشت که زندگی و مرگ او شخصیت او را ساخته بود. منابع Big Boss در وب‌گاه متل گیر ویکیا
  2. 1 امتیاز
    رضا موسوی

    بیگ باس

    شما الان خودت گفتی می خواست جون سرباز هارو نجات بده در حالی که کاز و ونوم و پسراش رو به حال خودش رها کرد. هدف نهایی بیگ باس جنگ بود، بیگ باس کاری کرد که چندین نفر تو بیمارستان قبرس فقط بخاطر جون خودش قربانی بشن، بیگ باس ونوم از کجا بی خبر رو که به ظاهر جزو بهترین نیرو هاش بوده، رو تو مخمخصه ای انداخت که جز مرگ براش نتیجه ای نداشت. بیگ باس به فکر سربازا نبود، چون اگه واقعا نگران جون سربازا بود، پس چرا به عنوان مزدور استخدام می شدن و با علاقه ی شخصی نبود؟ بیگ باس دایموند داگز رو ترک کرد و به گفته ی شما بیمار بود ولی ونوم از اون هم بدتر بود. شخصیت مورد علاقه ام ونوم هستش. و بازم میگم بیگ باس فقط یه پروتاگونیست برای اهداف بی اهمیت خودش بود. مطمئناً هدف نهایی او با هدف نهایی آسلات فرقی نداشت. تازه بیگ باس اصلا یه شخصیت سیاه بود به نظرم و حتی خاکستری هم براش هیچ هستش. بیگ باس ونوم اسنیک رو برای سلامتیش قربانی و از اون استفاده کرد، در حالی که ونوم سربازش بود. فقط می تونم بگم اگه این نیکلد اسنیک پروتاگونیست نبود نظر خیلی ها در مورد عوض می شد. بیگ باس حتی پتانسیل انتاگونیست بودن رو هم داشت. قبول کنید بیگ باس فقط یه مزدور و یه آدم کش بود. همین./امیدوارم اگه به بیگ باس علاقه دارید حرف منو نادیده بگیرید. ممنون و با تشکر از پاسخگویی شما
  3. 1 امتیاز

    نگارش [Live]

    1,043 دانلود

    فایل ذخیره (سیو) کامل و 100% بازی رزیدنت اویل ۵ / نسخه Game For Windows Live Status: 100% Story: Completed Weapons: All Unlocked Mercenaries mode: Unlocked پوشه ذخیره بازی را در مسیر زیر کپی کنید: C:\Users\user_name\Documents\My Games\CAPCOM\RESIDENT EVIL 5 حتما از فایل ذخیره اصلی خود بک‌آپ تهیه کنید.
  4. 1 امتیاز
    mjyd.1031

    بیگ باس

    اولاً بیگ باس خاکستری نبود پسرای ژنتیکیش هم نبودن ثانیاً اگه اون نبود بازی به این نام نبود بعدشم بیگ باس هدف بدی که نداشت بنده خدا فقط می خواست بلایایی که سر استادش باس آوردن دیگه سر سربازای دیگه نیاد اون میخواست تمام سرباز هارو تو یک مجموعه جا بده تا یک زندگی بدون دردسر وبا آرامش داشته باشند ولی را هی که رفت اشتباه بود وباعث شد بش انگ مزدور بودن بزنند استفاده اون از ونوم اسنیک هم بخاطر مراقبت از جون خودش بود تا به اهدافش برسه چون بدن خودش آسیب دیده بود از طرفی قصد جونشو کرده بودن منکه بدی از این شخصیت ندیدم بیشترین مشکلات هم سر این بیگ باس بود باتشکر از شما
  5. 1 امتیاز
    گروه حفاظت از محدوده 9 پلیس فدرال (به آلمانی: Grenzschutzgruppe der Bundespolizei 9) و معمولا به اختصار GSG9، واحد مبارزه با تروریسم و عملیات ویژه آلمان است. این گروه در نتیجه کشت و کشتار مونیخ بوجود آمد که در آن، اجرای قوانین آلمان به علت ناکامی آنها در نجات گروگان ها و متوقف کردن تروریست ها و همچنین رابطه تاریخی این کشور با یهودیان و اسرائیل شدیدا به خطر افتاده بود. گروه حفاظت از محدوده 9 پلیس فدرال (GSG 9) سلاح‌ها و تاکتیک‌های ویژه اطلاعات سازمانی اعضا Blitz IQ Jäger Bandit دیده شده در رینبو سیکس سیج محتویات تاریخچه سازمان اوپراتور ها اسلحه منابع تاریخچه سازمان این واحد به طور رسمی در تاریخ 17 آوریل 1973 پس از کشتار مونیخ در سال 1972 تاسیس شد. GSG 9 برای مبارزه با تهدید رو به رشد تروریسم شکل گرفت. با توجه به اینکه در قانون اساسی آلمان استفاده از نیروهای نظامی علیه غیرنظامیان ممنوع است، واحد از نیروی پلیس نیرو می گیرد و از آن استفاده می کند. GSG9 متخصص در کاهش وضعیت های بحرانی، مانند گروگانگیری، آدم ربایی، تروریسم و اخاذی است. اوپراتور ها Blitz اوپراتور هجومی IQ اوپراتور هجومی از چپ به راست: آی‌کیو - بلیتز - بندیت - یگر Jäger اوپراتور دفاعی Bandit اوپراتور دفاعی اسلحه G52-Tactical Light Shield AUG A2 552 Commando G8A1 M870 416-C Carbine MP7 P12 منابع GSG-9 در وب‌گاه ویکیا
  6. 1 امتیاز
    Movyn

    آسلات

    سلام فیکس شد ممنون سالید یعنی استوار / لیکوئید متضادش هست آسلات فکر می‌کنم نمی‌دونست که مادرش Boss هست (احتمالا به خاطر فلاسفه) ولی باس می‌دونست.
  7. 1 امتیاز
    Movyn

    آسلات

    Revolver "Shalashaska" Ocelot آسلات در بازی متال گیر سالید ۵: فانتوم پین اطلاعات شخصی نام اصلی آدامسکا نام‌های مستعار آدام شالاشاسکا لیکوئید آسلات ملیت روسی-آمریکایی تولد ۶ ژوئن ۱۹۴۴ نرماندی، فرانسه مرگ ۲۰۱۴ (۷۰ سالگی - بهشت بیرونی) اطلاعات فیزیکی رنگ چشم خاکستری رنگ مو طلایی قد ۱۸۲ س.م اطلاعات جانبی وابستگی فلاسفه NSA CIA KGB GRU میهن‌پرستان دایموند داگز فاکس‌هاند پسران بیگ باس مزدوران گورلوکویچ پسران آزادی (سازمان تروریستی) بهشت بیرونی شناخته شده برای جاسوس، سرباز نیروهای ویژه، متخصص بازجویی، استاد تاکتیکی ارتباطات باس (مادر) سارو (پدر) اطلاعات در بازی دیده شده در متال گیر سالید متال گیر سالید ۲: پسران آزادی متال گیر سالید ۳: اسنیک ایتر متال گیر سالید: پورتابل آپس متال گیر سالید ۴: سلاح‌های میهن‌پرستان متال گیر سالید ۵: فانتوم پین صداگذارها پاتریک زیمرمن (MGS, MGS2, MGS4, MGS BD, MGS2 BD) جاش کیتون (MGS3, MPO) تروی بیکر (MGSV TPP) رولور آسلات (انگلیسی: Revolver Ocelot)، با نام اصلی آدامسکا (Adamska) که با نام‌های مستعار دیگری چون آدام (ADAM) شالاشاسکا (Shalashaska) که به اختصار با نام ساده آسلات (Ocelot) شناخته می‌شود، یک مامور مخفی فوق حرفه‌ای، نظامی و جنگجوی مسلط به استفاده از سلاح‌های گرم، استاد بازجویی و شکنجه روسی-آمریکایی بود. آسلات با وجود رشد در روسیه، به فیلم‌های سبک وسترن اسپاگتی آمریکایی علاقه داشت و لباس‌ها و سلاح‌های خود را همچون قهرمانان این فیلم‌ها از "کابوی‌ها" وام می‌گرفت. او بیشتر از ردای داستر، مهمیز برای پوتین‌ها و همچنین از اسلحه رولور برای مبارزه و تیراندازی استفاده می‌کرد. آسلات اسلحه رولور را "برترین تفنگ دستی که تاکنون ساخته شده" توصیف می‌کرد و به خاطر کار و استفاده بسیار زیاد از این نوع سلاح لقب "نابغه کمانه زن" را نیز یدک می‌کشید که بیشتر به خاطر توانایی او در شلیک به اهداف غیرمستقیم از طریق کمانه کردن تیر و تغییر مسیر دادن به آن بود. آسلات در طول دوره فعالیت خود، با هر ۵ مردی که اسم رمز "اسنیک" را داشتند از نزدیک ملاقات کرده بود؛ او یک رقیب دوستانه برای بیگ باس، دست راست و معاون برای لیکوئید اسنیک و سالیدوس اسنیک، یکی از مشاوران برجسته ونوم اسنیک و درنهایت فرشته مرگ برای سالید اسنیک بود. آسلات درواقع پسر سارو از اعضای روسی و کهنه‌کار واحد کبرا در جریان جنگ جهانی دوم و باس سرباز افسانه‌ای آمریکایی و فرمانده واحد کبرا بوده است که درست در میانه میدان نبرد نرماندی متولد شده بود. او یک متخصص به ذات در نفوذ به موقعیت‌ها و استفاده از هر نوع موقعیت جغرافیایی حتی برتر از سالید اسنیک و بیگ باس و همچنین توانا برای انجام ماموریت‌های "جاسوسی سه جانبه" بود که می‌توانست همزمان برای پیشبرد منافع افراد مختلف و متضاد بدون آگاهی هیچ یک از آن‌ها از یکدیگر عمل کند. او به روانی و تسلط می‌توانست به هفت زبان روسی، انگلیسی، فرانسوی، آلمانی، پرتغالی، اسپانیایی و ایتالیایی صحبت کند. محتویات معرفی ماموریت اسنیک ایتر پس از اسنیک ایتر رویداد سن هیرونیمو پروژه کودکان وحشتناک سوابق بعدی فعالیت‌های دهه ۱۹۹۰ رویداد جزیره سایه موسی رویداد منهتن رویداد سلاح‌های میهن‌پرستان پس از مرگ منابع معرفی آسلات (Ocelot) در ۶ ژوئن ۱۹۴۴ در میانه میدان نبرد و در جنگ نرماندی متولد شد. مادر او باس در اواخر سال ۱۹۴۳ و در یک ماموریت مخفیانه متوجه باردار بودن خود شده بود و این آگاهی باعث به خطر افتادن ماموریتش گردید. او برای جلوگیری از این اتفاق به خود شلیک کرد و پس از این برای مدت ۳ ماه به کما رفت. پس از این و زمانی که به هوش آمده بود، او تصور می‌کرد بدنش به خاطر بچه متولد نشده زنده مانده و قصد داشت به همین شکل به ماموریت‌های خود ادامه دهد. او و پدر بچه یعنی سارو هر دو عضو واحد کبرا بودند؛ واحدی که در جریان جنگ نرماندی وظیفه اجرای یک عملیات فوق محرمانه و مخفی را برعهده داشت. آسلات درست پیش از اجرای این ماموریت و در شرایطی بسیار سخت متولد شد. باس زخمی شده بود و پزشکی که بتواند در این شرایط بچه را به دنیا بیاورد وجود نداشت. به همین خاطر آن‌ها مجبور شدند به روش سزارین او را به دنیا بیاورند که این جراحی ناشیانه باعث پیدا شدن یک زخم دراز و مار شکل روی بالاتنه باس گردید. مدتی پس از تولد، بچه با نام Adamska توسط ماموران فلاسفه از پدر و مادرش گرفته شد. آدامسکا پس از این درنوجوانی برای مدت کوتاهی با اسم رمز آدام با NSA به عنوان کدشکن همکاری کرد. با این حال او و یکی دیگر از همکارانش در سال ۱۹۶۰ (۱۶ سالگی) به اتحاد جماهیر شوروی پناهنده شد. در شوروی نیز او به به واحد GRU پیوست تا دوره آموزشی خود را در این محل و تحت فرماندهی کلنل یوگنی بوریسویچ ولگین بگذراند. آسلات پس از این به عنوان سرباز GRU گرچه زیر نظر ولگین فعالیت می‌کرد اما مخفیانه به عنوان یک عامل، هم برای KGB و هم CIA [که هر دو سازمان، شاخه‌های فرعی تحت نفوذ "فلاسفه" بودند] جاسوسی می‌کرد. او در GRU نیز شرایط مناسبی را داشت و از آنجایی که پسر "سرباز افسانه‌ای" محسوب می‌شد، به سرعت ترفیع درجه گرفت و مجاز شد تا یک واحد نظامی در درون GRU و تحت فرماندهی خود ایجاد کند. در سال ۱۹۶۲، آسلات بخش اصلی یک تهدید بزرگ برای پدر و مادرش شد؛ زمانی که فلاسفه به باس و سارو دستور قتل یکدیگر را دادند و در پایان، اگر هر دو آن‌ها زنده می‌ماند، آن‌ها باید شاهد کشته شدن آسلات می‌بودند. این مبارزه غم‌انگیز در پایان با فداکاری سارو به پایان رسید و او پذیرفت توسط معشوقه خود باس به خاطر نجات آسلات کشته شود. ماموریت اسنیک ایتر مقاله اصلی ماموریت اسنیک ایتر در بازی متال گیر سالید ۳: اسنیک ایتر در آگوست ۱۹۶۴، آسلات به همراه واحد مخصوص خود به زلینویرسک رفت تا دکتر نیکولای استپانویچ سوکولوف را که در خانه‌ای پنهان شده بود دستگیر و به واحد GRU تحویل دهد. او ابتدا عوامل KGB که در اطراف محل حضور داشتند را از کشت، گرچه اشاره کرد که دوست نداشت این کار را کند چون آن‌ها دوستانش بودند. او در ادامه تلاش کرد تا نیکد اسنیک را بکشد اما با توجه به گیر کردن اسلحه ماکاروف، او و کل واحد آسلات توسط اسنیک شکست داده شدند. اسنیک پس از این به او پیشنهاد داد به جای استفاده از آن سلاح از اسلحه رولور استفاده کند. آسلات در پاسخ نشان داد که روش استفاده سنتی از رولور را نیز می‌داند. با این حال او از اسنیک شکست خورد و در حالی که بی‌هوش شده بود، سوکولوف نیز توسط اسنیک نجات پیدا کرد. مدتی بعد، آسلات که به هوش آمده بود سوار هلی‌کوپتر جنگی کلنل ولگین شد؛ درحالی که این هلی‌کوپتر درحال انتقال نمونه آزمایشی متال گیر شاگوهاد به گروزنیج گراد بود. پس از اینکه "باس" نیز به شوروی پناهنده شد و دو راکت هسته‌ای دیوی کراکر را به کلنل ولگین داد، ولگین در این هلی‌کوپتر قصد داشت راکت را برای تست مورد آزمایش قرار دهد. در این زمان آسلات سعی کرد جلوی او را بگیرد اما کلنل بی‌توجه به هشدار، راکت هسته‌ای را به سمت تاسیسات تحقیقاتی سوکولوف شلیک کرد. در این زمان، آسلات و باس تنها می‌توانستند با وحشتی فروخفته شاهد نابود شدن تاسیسات بر اثر منفجر شدن این کلاهک هسته‌ای کوچک باشند. هلی‌کوپتر حامی آسلات پس از این مسیر خود را به گروزنیج گراد ادامه داد. آسلات پس از این موفق شد چند اسلحه رولور کلاس ارتش به دست بیاورد؛ یک رولور حکاکی شده و سه رولور مدل بلک‌پودر به علاوه شخصی‌سازی بیشتر روی اسلحه ماکاروف و قطر گلوله‌های آن تا دیگر تجربه تلخ مبارزه با اسنیک و شکست به خاطر گیر کردن فشنگ تکرار نشود. او البته پس از این همواره منتظر پیدا شدن فرصتی برای مبارزه دوباره با اسنیک و انتقام‌گیری از او بود. یک هفته بعد، آسلات ماموریت مخفی جدید را از CIA دریافت کرد که باید در جریان آن، به اسنیک در ماموریت‌اش کمک می‌کرد؛ ماموریتی که در جریان آن بایستی باس، بازماندگان واحد کبرا و متال گیر شاگوهاد از بین می‌رفتند. بخش دیگر ماموریت آسلات، به دست آوردن میراث فلاسفه برای شعبه آمریکایی گروه فلاسفه بود. با این حال پیش از آسلات، اسنیک با یک جاسوس چند جانبه دیگر یعنی ایوا ملاقات کرده بود که ماموریت مخفی او دراصل پیدا کردن میراث فلاسفه برای شعبه چینی گروه فلاسفه بود. با توجه به این موضوع، آسلات تصمیم گرفت هویت کنونی خود به عنوان آدام و افسر واحد GRU را حفظ و در زمان نیاز به شکل مخفی به اسنیک نیز کمک کند. در طول ماموریت اسنیک، آسلات چند بار با او مواجه شد و تلاش کرد منصفانه با او مبارزه کند. درمبارزه اول در زلینویرسک، در حالی که ایوا را دستگیر کرده بود تلاش کرد تا اسنیک را در تله قرار دهد. با این حال شلیک‌های بی‌ثمر او به جایی نرسید و درحالی که در آخرین اقدام می‌توانست اسنیک را بکشد، متوجه شد همه تیرهای خود را به هدر داده و سلاحش خالی است! پس از این ایوا خود را نجات داد و آسلات نیز از محوطه فرار کرد. در ادامه وقتی که ایوا از اسنیک پرسید چرا او را نکشت و اجازه داد فرار کند، اسنیک گفت "او هنوز جوان است"! آسلات و اسنیک در ادامه در بولشایا بار دیگر با هم رو در رو شدند، جایی که قصد داشتند با هم دوئل کنند. با این حال این مبارزه خیلی زود و با ظاهر شدن زنبورهای یکی از نیروهای واحد کبرا یعنی "درد" نیمه‌کاره ماند و آسلات مجبور به فرار شد. پس از آن، آسلات درحالی که تلاش می‌کرد سوکولوف را بترساند، توسط مادرش باس متوقف گردید. باس او را به خاطر کارهای قبلیاش به خصوص در بولشایا سرزنش کرد و یکی از رولورهای او را از کار انداخت. پس از اینکه نیروهای ولگین موفق به ردیابی و دستگیری الکساندر لئونویچ گرانین شدند، او که به جرم خیانت و جاسوسی بود درنهایت توسط ولگین کشته شد. در این زمان آسلات شاهد این شکنجه بود؛ به طوری که گرانین پیش از اینکه بتواند بگوید جاسوس بوده یا نه توسط ولگین کشته شد. آسلات پس از این کلنل ولگین را به خاطر روش‌هایش و همچنین شلیک راکت هسته‌ای به تاسیسات تحقیقاتی سرزنش کرد. با این حال ولگین این صحبت را رد کرد و گفت به عنوان فرمانده گروزنیج گراد، این وظیفه آسلات بوده که جاسوس را پیدا کند اما تاکنون موفق نبوده است. پس از ورود تاتیانا به محل، آسلات به "عطر" (در واقع بوی بنزینی که سعی شده بود با عطر پنهان کند) او مشکوک شد و تصورش بر این بود که تاتیانا جاسوس KGB است. پس از اینکه اسنیک در جریان نفوذش به گروزنیج گراد دستگیر و برای بازجویی به اتاق شکنجه منتقل شد، آسلات در اتاق حاضر و شاهد شکنجه‌های وحشیانه و مرگبار ولگین بود. باوجود مخالفت قبلی، آسلات در اینجا روش‌های شکنجه ولگین را ستود و آن را آخرین شکل و روش برای حرف کشیدن توصیف کرد. در ادامه شکنجه و با ورود "باس" به اتاق، او به ولگین گفت که اسنیک توسط خودش آموزش دیده و هیچ حرفی نمی‌شود از او بیرون کشید. ولگین با شنیدن این صحبت به باس دستور داد اسنیک را کور کند. درحالی که باس به آهستگی به سمت اسنیک می‌رفت، تاتیانا ناگهان مانع باس شد که باعث دخالت آسلات گردید. آسلات در اینجا تردید خود در خصوص جاسوس بودن تاتیانا را علنی کرد و او را جاسوس خطاب کرد. او یک فشنگ در رولور خود قرار داد و دحالی که بازی شان برعلیه تاتیانا انجام می‌داد، درست در زمان شلیک منجر به پرتاب تیر اسنیک که نزدیک آسلات بود او را هل داد و تغییر جهت ناگهانی اسلحه باعث شلیک گلوله به چشم راست او گردید. بلافاصله پس از این باس یک سیلی خشن به صورت آسلات زد و به ولگین گفت آیا کور شدن یک چشم او را راضی می‌کند؟ آسلات همچنین در جریان شکنجه یک ردیاب را مخفیانه در پشت اسنیک نصب کرد تا در صورت فرار بتواند او را ردیابی کند. در ادامه و با توجه به فرار موفقیت آمیز اسنیک، آسلات و تیمش موفق شدند او را در انتهای کانال فاضلاب به دام بیاندازند. در اینجا آسلات قصد داشت از گلوله کوچک آویخته به گردنش برای بازی شانس علیه اسنیک استفاده کند ولی پیش از هر اقدامی، اسنیک تصمیم گرفت از ارتفاع پایین بپرد. هنگامی که اسنیک بار دیگر در گروزنیج گراد و در جریان بمب‌گذاری مخازن نزدیک متال گیر شاگوهاد دستگیر شد، آسلات توضیح داد که چگونه به تاتیانا به عنوان جاسوس مشکوک شد و اینکه او به بوی بنزین تاتیانا و همچنین پوتین‌های موتورسواری او دقت کرده بود. او همچنین گفت قصد دارد خودش حسابش را با اسنیک حل و فصل کند اما ولگین او را متوقف کرد. در جریان مبارزه ولگین و اسنیک نیز آسلات به اسنیک کمک کرد و برای او آیتم‌هایی چون مهمات می‌انداخت. او حتی از پذیرش دستور مستقیم ولگین برای کشتن اسنیک نیز خودداری کرد. او توضیح داد که حتما استعداد و توانایی بالای اسنیک را تحسین می‌کند اما آنچه باعث این واکنش‌ّا شده بود، "قولی" بود که به باس داده بود. پس از این ولگین به آسلات دستور داد که به دنبال بمب‌های کار گذاشته شده بگردد و آن‌ها را خنثی کند. آسلات آنجا را برای همین کار ترک کرد ولی به زودی مشخص شد که بمب‌ها در مرحله انفجار هستند و همراه با دیگر اعضای تیم آشیانه شاگوهاد را ترک کرد. او در حین خروج، اسنیک را دید که از این مبارزه نیز سربلند بیرون آمده و او نیز در حال خروج از آشیانه است. پس از اینکه اسنیک و تاتیانا/ایوا با موتور سیکلت درحال فرار از گروزنیج گراد بودند، آسلات نیز آن‌ها را تعقیب کرد که در همین زمان نیز توسط اسنیک از آوار شدن سقف روی خود نجات پیدا کرد. با مشخص شدن زنده ماندن ولگین و به دست گرفتن کنترل شاگوهاد، آسلات در میانه تعقیب ناگهان دنبال کردن اسنیک و ایوا را متوقف کرد. در این زمان پل مقابل منفجر و شاگوهاد به دره سقوط کرد. توقف ناگهانی آسلات نیز درست قبل از رسیدن به این پل باعث از دست دادن یکی دیگر از رولورهای او گردید. پس از این و در انتهای ماموریت، درحالی که اسنیک و ایوا با یک هواپیما در حال ترک محوطه بودند، آسلات با یک پلتفرم پرنده خود را به هواپیما رساند و درنهایت موفق به نفوذ به کابین شد. اسنیک ابتدا به روش CQC آسلات را شکست داد و پس از این، این دو با هم دوئل کردند. در این نبرد نیز تنها گلوله موجود در یکی از دو سلاح، همان گلوله کوچک آویخته به گردنبند آسلات بود. این تیر درنهایت توسط اسنیک به خود آسلات شلیک شد ولی در اینجا مشخص شد که آن گلوله پوک بوده است. پس از این آسلات گفت امیدوار است بار دیگر با هم ملاقات کنند و در ادامه از هواپیما به دریاچه پرید. پس از اسنیک ایتر پس از موفقیت عملیات اسنیک ایتر، رئیس کل KGB با آسلات تماس گرفت که در این تماس، آسلات به او گفت خروشچف کارش تمام شده و اینک بخت به رئیس KGB رو کرده است. آسلات همچنین پیشنهاد کرد باتوجه به اطلاعات موجود در خصوص دو ماموریت قبلی گروه فاکس، شوروی می‌تواند در آینده برای مذاکرات و امتیازگیری از آمریکایی‌ها از آن استفاده کند. مدت کوتاهی پس از این، آسلات با CIA تماس گرفت که در این مکالمه مشخص شد سیا تنها به نیمی از میراث فلاسفه دست پیدا کرده و آن‌ها معتقد بودند نیم دیگر در اختیار روس‌ها و KGB است. آسلات همچنین گفت آنچه نسیب چینی‌ها شده تنها میکروفیلم جعلی از میراث فلاسفه بوده است. آسلات با توجه به شاهد بودن شکنجه‌های ولگین روی اسنیک، پس از این ماجرا شروع به تحقیق و بررسی روش‌های بازجویی و شکنجه کرد تا اینکه درپایان خود به یک استاد بازجویی تبدیل شد. رویداد سن هیرونیمو مقاله اصلی: رویداد سن هیرونیمو در بازی متال گیر سالید: پرتابل آپس در سال ۱۹۷۰، آسلات موفق شد نیم دیگر میراث فلاسفه را از KGB به دست بیاورد؛ با این حال این موضوع باعث پیدا شدن یک شکاف و اختلاف عمیق میان CIA و پنتاگون (وزارت دفاع) برسر کنترل نصف دیگر میراث فلاسفه گردید. به همین دلیل، آسلات از این آشفتگی درونی در ماجرای تسخیر سن هیرونیمو استفاده کرد. پس از اینکه بیگ باس نقشه ژن در شلیک جنگ‌افزار هسته‌ای به لانگلی و پنتاگون را خنثی کرد، آسلات نیز به مقر CIA نفوذ کرد و پس از به دست آوردن نیمی از میراث فلاسفه که در اختیار سیا بود، رئیس CIA را نیز به قتل رساند. او این کار را با چنان مهارتی انجام داد که هیچ کس نتوانست ثابت کند مرگ او جز با خودکشی بوده است. با توجه به اینکه نیم دیگر میراث فلاسفه نیز در اختیار خودش بود، آسلات اینک به عنوان مالک کل این ثروت عظیم، او امیدوار بود که کشور و کل جهان، همان طور که "رویای باس" بود، از تسلط فلاسفه آزاد و جهان بار دیگر یکی شود. او همچنین به فکر اجرای برنامه‌ای بود تا بتواند آنچه مدیر سیا از میراث را دزدیده نیز پیدا کند. آسلات پس از رویداد سن هیرونیمو قصد داشت ارتباطش با رابط خود در سیا را نیز قطع کند تا اینکه آن شخص اطلاعات سری از پروژه سرباز برتر را برای آسلات فاش کرد. پروژه‌ای که با محوریت استفاده از ژنوم سربازان برتر برای کلون کردن آن‌ها بود. آسلات باتوجه به اینکه این شخص را متععهد به آرمان‌های باس می‌دید، به پروژه‌ای که در پیش گرفته علاقمند شد و قرار شد به سازمان جدید او یعنی میهن‌پرستان ملحق شود؛ البته فقط با یک شرط و آن هم دعوت و حضور بیگ باس در سازمان جدید بود. پروژه کودکان وحشتناک با توجه به شرایط آسلات، سرگرد زیرو بیگ باس را نیز برای عضویت در سازمان میهن‌پرستان دعوت کرد. علاوه بر این سه نفر، سایجنت، پارا-مدیک و ایوا نیز هسته اصلی میهن‌پرستان را تشکیل دادند. هدف آن‌ها، همان طور که باس پیش از مرگش توصیف کرد متحد کردن دوباره جهان و درواقع پایان دادن به جنگ سرد بود. با این حال تفسیر سرگرد زیرو از عملی کردن این هدف تفاوت زیادی با دیدگاه بیگ باس داشت که درنهایت باعث تیرگی روابط این دو شد. زیرو قصد داشت از بیگ باس به عنوان سمبل و شخصی مورد پرستش استفاده کند اما اسنیک دوست نداشت همچون یک عروسک خیمه شب بازی به میهن‌پرستان در رسیدن به اهدافشان کمک کند. پس از این نیز میهن‌پرستان برای حفظ همیشگی سمبل خود نمونه‌ای از DNA اسنیک تهیه کردند تا فرایند کلون‌سازی این سرباز افسانه‌ای را بدون اطلاع خودش آغاز کنند. در سال ۱۹۷۲ نیز ایوا پذیرفت نقش مادر جایگزین را در پروژه برعهده گرفته و در رحم خود از ۶ سلول تخم کشت شده با DNA اصلاح شده بیگ باس و میتوکندری یک زن ژاپنی میزبانی کند. این فرایند در نهایت باعث تولد دو کودک شد؛ اتفاقی که پس از آگاهی بیگ باس باعث عصبانیت و خروج او از میهن‌پرستان گردید. او پس از این اقدام به تاسیس شرکت نظامی خصوصی خود در مخالفت با سرگرد زیرو و میهن‌پرستان کرد. سوابق بعدی آسلات گرچه پس از این نیز به همکاری مخفیانه با میهن‌پرستان ادامه داد ولی برای او مشخص بود که از سیاست‌های آن‌ها راضی نیست. او همچنین موقعیت خود به عنوان یکی از افسران ارشد نیروهای GRU شوروی را نیز حفظ کرده بود. با توجه به این موضوع، آسلات در چندین نبرد که یک طرف آن به اتحاد شوروی متصل می‌شد درگیر شد. جنگ‌هایی که در آفریقا و خاورمیانه از دهه ۱۹۷۰ تا ۸۰ ادامه داشت؛ از جمله مهم‌ترین این درگیری‌ها حمله شوروی به افغانستان بود که آسلات به عنوان متخصص بازجویی در میان نیروهای GRU به افغانستان رفته بود. آسلات پس از نابود شدن پایگاه مادر که متعلق به نیروهای سربازان بدون مرز و بیگ باس بود به درخواست زیرو با کازوهیرا میلر و سایر بازماندگان سربازان بدون مرز ارتباط برقرار کرد. آن‌ها در این دوره نام خود را به دایموند داگز تغییر داده بودند. میلر معاون بیگ باس در آن سازمان بود و دوست خوبی نمی‌توانست برای آسلات باشد؛ با این حال این دو در زمینه حفظ امنیت بیگ باس و لزوم مقابله با بانی نابودی سربازان بدون مرز یعنی اسکال فیس و گروه XOF موافق بودند. آسلات در طول دوران فعالیت به عنوان بازجوی مخصوص GRU در افغانستان، در میان شبه‌نظامیان مجاهدین به یک سادیست معروف شد و در همین دوره بود که لقب "شالاشاسکا" را به او دادند. در این دوره آسلات برای اینکه نقش خود در جریان حفاظت از بیگ باس را مخفی نگه دارد (بیگ باس در این دوره برای ادامه درمان مخفیانه به قبرس منتقل شده بود) به عنوان مشاور بازجو به یکی از اردوگاه‌های کار اجباری شوروی در افغانستان رفته بود. آسلات ارتباط خود با KGB را نیز حفظ کرده بود و برای آموزش به زندان فوق سری لوبیانکا در زیرزمین ساختمان مرکزی کاگ‌ب نیز رفت و آمد داشت. پس از اینکه کاز میلر در افغانستان دستگیر و اسیر شد، با توجه به وضعیت بیگ باس در قبرس که در کما به سر می‌برد، آسلات خود رهبری گروه دایموند داگز را برعهده گرفت. در سال ۱۹۷۵، سرگرد زیرو بار دیگر با آسلات تماس گرفت و این بار از او برای حفظت از جان بیگ باس در برابر اسکال فیس و نیروهایش درخواست کمک کرد. در این زمان، زیرو با طرح نقشه دو بدن با یک روح، قصد داشت از شخصی دیگر به عنوان یک کپی از بیگ باس استفاده کند تا نیروهای اسکال فیس و سایر دشمنان بیگ باس برای مدتی سردرگم شوند تا بیگ باس حقیقی بتواند از این فرصت برای احیا خود استفاده کند. شخص دوم که خود پزشک تیم و از بازماندگان حادثه نابودی پایگاه مادر بود و یک بار جان خود را برای بیگ باس به خطر انداخته بود، مورد عمل جراحی پلاستیک قرار گرفت و پس از این با القا خاطرات مختلف بیگ باس به او، تلاش شد تا فکر کند که دقیقا بیگ باس است. با این حال این سرباز که ونوم اسنیک نام گرفته بود همچون بیگ باس به کما رفته بود و در این دوران آسلات نیز به فرایند انتقال و القا خاطرات بیگ باس به ونوم اسنیک کمک کرد. هنگامی که بیگ باس از کما خارج شد، ونوم اسنیک همچنان در کما قرار داشت. در این زمان آسلات به بیگ باس در مورد نقشه طراحی شده زیرو توضیح داد، اسنیک با وجود مخالفت اولیه درنهایت با نقشه موافقت کرد. آسلات گفت در جریان انفجار هلی‌کوپتر، آن پزشک جان خود را برای نجات بیگ باس میان گذاشت و "مرد"؛ اینک در تولد مجدد نیز از او محافظت خواهد کرد و مثل قبل همین را خواهد خواست. بیگ باس گفت به نظر شما آیا این یک دروغ بزرگ نیست؟ آسلات گفت تا زمانی که ونوم اسنیک حقیقت را نداند دروغی نیز در کار نیست چون او با روش‌ها هیپنوتیزم که خودش سال‌ها در زمان پزشک بودن استفاده می‌کرده، پس از به هوش آمدن خود را دقیقا بیگ باس می‌داند و مانند او نیز عمل خواهد کرد. به این ترتیب او خواهد توانست هم انتقام خودش و هم انتقام بیگ باس را از اسکال فیس و XOF بگیرد. در سال ۱۹۸۴، آسلات ۴۰ ساله به ونوم اسنیک در جریان فرار از بیمارستان قبرس که تحت محاصره نیروهای XOF قرار گرفته بود کمک کرد. او ابتدا به بیگ باس مدارک هویتی جعلی و جدید او را داد و از خواست با تغییر چهره به آمریکا برگردد. پس از این آسلات اسنیک را روی اسب خود نشاند و همراه با یکدیگر از دست مرد در آتش فرار کردند. در حین فرار، آسلات کنترل اسب را برعهده داشت و اسنیک با تیراندازی به مرد درآتش سعی داشت او را متوقف کند تا ینکه این دو درنهایت موفق شدند مرد در آتش را جا بگذارند. پس از پایان این ماجرا، آسلات و ونوم اسنیک به افغانستان و شمال کابل رفتند، جایی که او توضیح داد دوست قدیمی اسنیک یعنی میلر طبق اطلاعات موجود در اینجا توسط نیروهای شوروی اسیر شده است. پس از ارائه اطلاعات و توضیحات در خصوص وضعیت کنونی افغانستان و نیروهای درگیر در این کشور، آسلات از اسنیک خواست خود شخصا ماموریت نجات میلر را پیگیری کند چون اسنیک شخص مشهوری است و آسلات قصد نداشت در این موقعیت خود را در کنار او نشان دهد. درحالی که ونوم اسنیک ماموریت خود در افغانستان را شروع کرد، آسلات نیز به پایگاه مادر جدید گروه دایموند داگز رفت تا به کامل کردن ساخت پایگاه کمک کند. ونوم اسنیک نیز ماموریت خود را با موفقیت به انجام رساند و همراه با کاز به پایگاه برگشت. پس از این، آسلات و کاز هر دو در پایگاه مادر باقی ماندند تا به عنوان مشاور و پشتیبان در ماموریت‌های اعضای دایموند داگز، از جمله ونوم اسنیک به آن‌ها کمک کنند. پس از اینکه ونوم اسنیک موفق شد کوایت تک‌تیرانداز حرفه‌ای XOF را شکست دهد، آسلات پیشنهاد کرد او را به پایگاه مادر انتقال دهد چون یک منبع عالی اطلاعات محسوب می‌شود. در این زمان گچه کاز شدیدا با پیشنهاد مخالف بود ولی درنهایت اسنیک آن را پذیرفت. در پایگاه مادر، آسلات از عمد کوایت را در یک سلول کوچک و با امنیت پایین حبس کرد تا او بتواند خود را نجات دهد و آسلات متوجه نقشه اصلی او شود؛ با این حال کوایت هیچ وقت اقدام به فرار از سلول خود نکرد. او پس از این از اسنیک خواست به سلول بیاید تا شاید با حضور او کوایت سکوت خود را بشکند. با وجود اسنیک نیز اما کوایت به سکوت بی‌پایان خود ادامه داد ولی در ادامه، با توجه به عشقی که میان او و اسنیک شکل گرفته بود، دایموند داگز و اسنیک می‌توانست از او به عنوان یک تک‌تیرانداز ماهر در ماموریت‌ها استفاده کند. با توجه به این شرایط، به کوایت آزادی عمل بیشتری در پایگاه مادر داده شد اما با این وجود نیز او تصمیم به اقامت در همان سلول داشت و تنها در ماموریت‌های اسنیک همراه با او به مناطق اعزام می‌شد. آسلات در ادامه و در زمان شکنجه هوی امریش و همچنین کوایت در کنار کاز میلر حضور داشت. او در زمان شکنجه و بازجویی امریش از آمپول حقیقت استفاده کرد تا در مورد ارتباطش با اسکال فیس اطلاعات بیشتری کسب کند. در زمان شکنجه کوایت نیز باوجود خشم شدید و مخالفت میلر، آسلات موافق بخشودگی کوایت بود؛ او معتقد بود کوایت جان اسنیک را نجات داده و بارها می‌توانسته حتی او را بکشد، او حتی می‌توانسته از سلولش فرار کند اما هیچ وقت این کار را نکرده و باید بخشیده شود. پس از نجات یک توله سگ توسط اسنیک، آسلات مسئولیت آموزش سگ را پذیرفت تا او را تبدیل به یک سگ مبارز و وفادار کند. با توجه به اطلاعات به دست آورده از کودکی اسکال فیس، آسلات این اطلاعات را نیز از طریق رادیویی به اسنیک گزارش کرد. او به همین ترتیب به عنوان مشاور و استراتژیست از طریق رادیو پشتیبانی نیروهای عملیاتی دایموند داگز را حتی پس از انتقام اسنیک و کاز از اسکال فیس نیز ادامه داد. مدتی پس از اینکه ونوم اسنیک متوجه شد که بیگ باس حقیقی نیست، آسلات نوار ضبط شده‌ای از طرف بیگ باس به ونوم داد. او همچنین درادامه تلاش کرد مانع رفتن کاز از دایموند داگز شود ولی به هر شکل موفق به این کار نشد چون کاز حقیقت پشت پرده ونوم اسنیک و بیگ باس را فهمیده بود و از اینکه مورد بازی قرار گرفته خشمگین شده بود. آسلات خودش نیز پس از سقوط اتحاد جماهیر شوروی از دایموند داگز و همچنین گروه GRU جدا شد. فعالیت‌های دهه ۱۹۹۰ آسلات پس از فروپاشی شوروی به اومون (نیروی ویژه پلیسی روسیه) پیوست. او در ادامه به سرویس اطلاعات خارجی روسیه که به نوعی جانشین کاگ‌ب بود ملحق شد اما درنهایت از آنجا نیز به دلیل سیستم سفت و سخت موجود خارج گردید. او حتی از روسیه خارج شد و به نوعی به یک مزدور تبدیل شد که در جای جای جهان به دنبال میدان نبرد می‌گشت. آسلات همچنین به طور موازی همکاری خود را به عنوان جاسوس با سازمان میهن‌پرستان حفظ کرده بود. پس از اینکه سالید اسنیک در سال ۱۹۹۵ و در جریان طغیان بهشت بیرونی موفق شد نقشه بیگ باس ا خنثی و ونوم اسنیک را بکشد، او در سال ۱۹۹۹ به ماموریت متوقف کردن بیگ باس اصلی در جریان آشفتگی سرزمین زنگبار فرستاده شد و در این ماموریت نیز موفق عمل کرد. او درپایان تصور کرد بیگ باس را در آتش سوزانده و کشته است اما بدون اطلاع سالید، بیگ باس هنوز زنده مانده بود. پس از این ماجرا، میهن‌پرستان پیکر سوخته و کم‌جان بیگ باس را بازیابی و او را برای ادامه بقا در نانوماشین نگه‌داری کردند؛ اتفاقی که با مخالفت شدید آسلات و ایوا همراه بود. سایفر (میهن‌پرستان) قصد داشت بیگ باس را به عنوان سمبل در مجموعه خود حفظ کند اما آسلات و ایوا با طرح نقشه‌ای قصد داشتند پیکر بیگ باس را از دست میهن‌پرستان خارج کنند. در سال ۱۹۹۹، آسلات به سازمان جانشین فاکس یعنی فاکس‌هاند پیوست. در این زمان فرمانده فاکس‌هاند لیکوئید اسنیک، دیگر پسر ژنتیکی بیگ باس بود اما حتی او نیز از انگیزه اصلی آسلات برای پیوستن به فاکس‌هاند اطلاعی نداشت. او به لیکوئید کمک کرد تا به یک رهبر بزرگ و حتی بزرگ‌تر از پدرش بیگ باس تبدیل شود. او در اینجا نیز به عنوان یک متخصص بازجویی و با اسم رمز "رولور" عمل کرد. او همچنین با دیگر متحد قدیمی لیکوئید یعنی سایکو مانتیس ملاقات کرد که اینک او نیز به عنوان عضو فاکس‌هاند متحد او محسوب می‌شد. در سال ۲۰۰۳، آسلات و ایوا مخفیانه با نائومی هانتر متحد شدند تا از طریق برادر ناتنی او یعنی گری فاکس پزشک ارشد فاکس‌هاند یعنی پارا-مدیک را به قتل برسانند. رویداد جزیره سایه موسی مقاله اصلی: رویداد جزیره سایه موسی در بازی متال گیر سالید در فوریه ۲۰۰۵، آسلات همکاری مخفیانه‌ای را با رئیس جمهور آمریکا، جیمز سیرز آغاز کرد که در جریان آن، بایستی لیکوئید اسنیک را در ایجاد یک شورش داخلی در میان فاکس‌هاند و نسل بعدی نیروهای ویژه برای تسخیر جزیره سایه موسی تحریک می‌کرد. علاوه بر این، آسلات از نفوذ و آشنایی قدیمی خود با سرگئی گورلوکویچ از دوران حضور در گروه GRU استفاده کرد تا برای پسران بیگ باس سلاح و سایر سخت‌افزارهای نظامی فراهم کند. در اوایل شورش، آسلات رئیس آرمزتک یعنی کنت بیکر را در حین بازجویی شکنجه و دست راست او را شکست که این کار باعث شد بیکر کد فعال‌سازی متال گیر رکس را افشا کند. او همچنین مدیرعامل DARPA یعنی دونالد اندرسون (سایجنت) را نیز در جریان یک بازجویی به ظاهر ناموفق کشت. با انجام این کار، او عمدا لیکوئید را از کدهای لازم برای راه‌اندازی متال گیر محروم کرد؛ البته دلیل اصلی کشتن ساجنت این بود که او متوجه شده بود آسلات واقعا با تروریست‌ها کار نمی‌کند. او البته در ادامه به خاطر این کارش توسط لیکوئید سرزنش شد و تلاش سایکو مانتیس نیز برای نفوذ به ذهن اندرسون و به دست آوردن کدها نیز به نتیجه نرسید چون بدون اطلاع آن‌ها، آسلات از قبل با نصب تراسه‌ای در جمجمه او مانع نفوذ ذهن‌خوان‌ها به آن شده بود. به این ترتیب نقشه این بود که پس از ورود نیروی مقابله (سالید اسنیک) به جزیره، از او برای فعل‌سازی متال گیر استفاده کنند. برای اینکه اسنیک در این مسیر حرکت کند، آن‌ها دیکوی اختاپوس را با هویت اندرسون قرار دادند تا با آن هویت، بتواند با اسنیک ارتباط رادیویی برقرار کرده و او را در جهتی راهنمایی کند که متال گیر را برای لیکوئید فعال کند. مدتی پس از ورود سالید اسنیک، آسلات او را به یک مبارزه تن به تن دعوت کرد؛ با این حال در میانه این دوئل، سایبورگ نینجا وارد درگیری شد و دست راست او را قطع کرد که این اتفاق باعث فرار آسلات، همراه بردن دست قطع شده خود شد. آسلات پس از این در صحبت با ولکان ریون عهد کرد در آینده سالید اسنیک را خواهد کشت. پس از مرگ سایکو مانتیس و دستگیر شدن سالید توسط اسنایپر ولف، آسلات شخصا برای بازجویی و شکنجه اسنیک وارد عمل شد؛ با این حال لیکوئید به او دستور داد که به هیچ وجه نباید اتفاقی که برای رئیس دارپا رخ داد تکرار شود و به این ترتیب در اینجا آسلات نمی‌توانست از اسنیک انتقام بگیرد. آسلات به هر شکل او را شدیدا مورد شکنجه قرار داد و گفت اگر افشاگری نکند مریل سیلوربرگ را خواهد کشت. در طول بازجویی او اشاره کرد که در جنگ‌هایی مثل افغانستان، اریتره، چاد و ... حضور داشته و با گورکولویچ نیز متحد است. آسلات مشخص کرد که همانند لیکوئید، دنیای آشوب‌زده و پر نزاع را به جهانی آرام ترجیح می‌دهد؛ جایی که انسان‌ها می‌توانستند برخلاف یک دنیای آرام احساسات واقعی خود را بروز دهند، قهرمانانی شجاع یا ترسوهای خیانتکار دوباره در میانشان مجال پیدا کنند. پس از این آسلات از آنجایی که پیش‌بینی می‌کرد سالید از سلولش فرار کند، مخفیانه یک بمب تایمری در تجهیزاتش مخفی کرد، گرچه مدتی بعد سالید این موضوع را متوجه شد و بمب را جدا کرد. زمانی که لیکوئید قصد داشت از متال گیر رکس استفاده کند، آسلات در آنجا حضور داشت و بیش از پیش با نقشه‌های لیکوئید برای ساخت بهشت بیرونی آشنا شد. او همچنین در این مورد که لیکوئید تا چه زمانی قصد دارد از مریل به عنوان طعمه به دام انداختن سالید استفاده کند متعجب بود. زمانی که لیکوئید در مورد کد از آسلات پرسید، او پاسخ داد که سالید هیچ کدام از کلیدها را دراختیار ندارد. در ادامه نیز لیکوئید در مواجهه با سالید، کلید PAL را از دست او خارج کرد. هدف اصلی آسلات در کل این ماجرا، این بود که اطلاعات آزمایشی متال گیر رکس را به دست بیاورد و به دستور رئیس جمهور نیز نبایستی آن را به لیکوئید می‌داد. در اواخر ماجرای جزیره سایه موسی، آسلات در مورد لزوم متحد شدن با مزدوران گورکولویچ با لیکوئید صحبت کرد؛ هرچند ین اتفاق رخ نداد چون متال گیر رکس درنهایت توسط سالید، نینجا و اوتاکن نابود شد. آسلات اما در زمانی که سالید متال گیر رکس و لیکوئید را شکست داده بود، اطلاعات مرتبط با رکس را بازیابی و از آنجا فرار کرده بود. او در ادامه اطلاعات را همراه با گزارش رخدادهای جزیره به رئیس جمهور تحویل داد. پس از این حادثه، آسلات به دستور سالیدوس اسنیک شخصی را (مریل سیلوربرگ یا نائومی هانتر) را تحت نظر قرار داد. به بسیاری از کشورها اطلاعات کلیدی متال گیر رکس را از طریق بازار سیاه فروخت و به ثروتی افسانه‌ای رسید که می‌توانست "یک کشور با مساحت مناسب" را بخرد. در همین دوره، آسلات در لیون فرانسه دست راست لیکوئید اسنیک را از طریق عمل جراحی جایگزین دست قطع شده خود کرد. پس از این و با توجه به نقشه قتل سالیدوس توسط میهن‌پرستان، آسلات به او کمک کرد تا بتواند مخفی شود. به منظور گمراه کردن میهن‌پرستان، آسلات مخفیانه شروع به استفاده از ترکیب روان‌درمانی، مواد مخدر، هیپنوتیزم و نانوماشین‌ها روی خود کرد تا یک همزاد ذهنی و شخصیتی از لیکوئید اسنیک در خود ایجاد کند. رویداد منهتن مقاله اصلی: رویداد منهتن و رویداد بیگ شل در بازی متال گیر سالید ۲: پسران آزادی در سال ۲۰۰۷، آسلات از طرف میهن‌پرستان دستور گرفت تا متال گیر RAY را که متعلق به نیروهای تفنگدار دریایی آمریکایی بود بدزدد. این متال گیر از دید میهن‌پرستان یک تهدید برای توسعه آرسنال گیر محسوب می‌شد اما برنامه آن‌ها دراصل طراحی مجدد همین متال گیر به صورت بدون سرنشین بود. او پیش از این کار آموزش‌های مجازی برای چگونگی خلبانی و هدایت متال گیر RAY را آموخت چون به احتمال زیاد در حین ربودن به آن نیاز پیدا می‌کرد. در ۸ آگوست ۲۰۰۷، آسلات با کمک سرگئی گورلوکویچ و مزدورانش به داخل تانکر انتقال متال گیر RAY نفوذ کرد و آن را دزدید (یا به تعبیر خودش آن را پس گرفت). او همچنین پیش‌بینی ورود سالید اسنیک را به ماجرا می‌کرد اما دستور داشت خود را از درگیری‌های بازپس‌گیری دور نگه دارد. با این حال آسلات از این دستور سرپیچی کرد و زمانی که یکی از مزدوران گورلوکویچ با سالید درگیر شد شاهد ماجرا بود. او در اینجا خود را نشان داد و پس از کشتن مزدور آنجا را ترک کرد. آسلات که با موفقیت متال گیر را ربوده بود اقدام به غرق کردن تانکر انتقال کرد. او حتی در این پروسه به گورلوکویچ و فرمانده تفنگداران اسکات دولف نیز خیانت کرد و آن‌ها را به قصد مردن تنها گذاشت. پس از این و با توجه به زنده ماندن سالید، در اینجا بود که برای اولین بار شخصیت و روح لیکوئید در جسم آسلات خود را به سالید نشان داد. پس از سوار شدن در کابین RAY "لیکوئید" پیش از فرار اقدام به از بین بردن تانکر و نیروهای تفنگدار حاضر در آن کرد. مدت کوتاهی پس از این، آسلات مجددا کنترل بدن خود را به دست آورد. میهن‌پرستان نیز درحالی طرح خود را با او ادامه دادند که مطلع نبودند آسلات هنوز هم قصد خیانت به آن‌ها را دارد. او در همین نقطه یک تانکر نفتی را نیز منهدم کرد و در ادامه اقدام به ساخت یک پلتفرم بزرگ روی آب به نام بیگ شل نمود. او تصور می‌کرد در این ماجرا سالید کشته شده و با توجه به ربایش موفقیت آمیز متال گیر گزارش موفقیت در ماموریت خود را به میهن‌پرستان فرستاد. او همچنین وعده داد که در زمان مناسب با رابط مشترکشان در محلی از پیش تعیین شده ملاقات خواهد کرد. در آوریل ۲۰۰۹، آسلات با سالیدوس اسنیک ملاقات و این دو یک گروه مزدور به نام پسران آزادی از اعضای بازمانده دد سل و همچنین بازماندگان مزدوران گورلوکویچ تشکیل دادند. نقشه آن‌ها تسخیر پلتفرم‌های بیگ شل بود؛ جایی که میهن‌پرستان آرسنال گیر را در آن مستقر کرده بودند. نقشه سالیدوس نابودی کامل میهن‌پرستان، بدون توجه به اتحاد سابقشان بود. آسلات همچنین به دستور سالیدوس مامور شد تا فورچون و وامپ را متقاعد به دزدیدن آرسنال گیر از خودش [سالیدوس] کند تا به این ترتیب میهن‌پرستان را به سمت خودشان بکشاند. در این زمان، سالیدوس می‌توانست نقشه از بین بردن اعضای کمیته متفکران را عملی کند. پس از تلاش فتمن برای منفجر کردن بیگ شل و کشته شدن او، آسلات در گزارش خود به سالیدوس در این باره به صدمه‌ای که به پلتفرم شل ۲ وارد شده اشاره کرد و اینکه احتمالا فتمن توسط میهن‌پرستان اقدام می‌کرده است. او در اطراف پل اتصال پلتفرم‌های شل، Semtex (ماده منفجره قدرتمند) نصب کرد و در ادامه از اما امریش با استفاده از سرم حقیقت‌گویی درخصوص آرسنال گیر بازجویی کرد. آسلات پس از این مجددا احساس کرد که هویت خفته لیکوئید از طریق بازوی پیوندی او بار دیگر در تلاش است تا کنترل بدن او را به دست گیرد و برای جلوگیری از اینکار مجبور شد تا تزریقات انجام دهد. او همچنین رابطه بدی با اولگا گورلوکویچ، فرمانده جدید مزدوران گورلوکویچ داشت چون اولگا بر این باور بود که آسلات در جریان رویداد منهتن پدرش را برای مردن تنها گذاشته و درواقع به او خیانت کرده است. آسلات چند بار نیز با رایدن (مامور ناشناس از طرف میهن‌پرستان) مواجه شد از جمله پیش از مرگ مامور سرویس مخفی ریچارد ایمز و همچنین وقتی که رئیس جمهور جیمز جانسون را به قتل رساند. پس از دستگیر شدن رایدن توسط اولگا (که مخفیانه در سمت رایدن و سالید اسنیک بود) در آرسنال گیر، آسلات در آنجا حضور داشت و به سالیدوس پیشنهاد کرد بهتر است از رایدن به عنوان طعمه استفاده کنند تا نفوذی (اشاره به اولگا) خود را لو دهد. او همچنین در زمان شکنجه سالید، به خاطر وجود شباهت زیاد به ماجرای جزیره سایه موسی [احتمالا به خاطر هویت خاموش لیکوئید در او] احساس نوستالوژیکی به سالید پیدا کرد. در پایان ماموریت رایدن، آسلات به او گفت همه اتفاقات اخیر از قبل توسط میهن‌پرستان برنامه‌ریزی شده بود و سالیدوس، رایدن، اولگا، خودش و ... همگی بخشی از یک سناریو بزرگ‌تر یعنی آزمودن هوش مصنوعی ساخته شده توسط آن‌ها یعنی GW بوده است؛ هرچند آسلات اشاره کرد تنها عاملی که نقشی برایش در سناریو درنظر گرفته نشده بود سالید اسنیک بوده است. درواقع باز شدن پای سالید اسنیک به ماجرا به خاطر اعمالی بود که از آسلات و هویت لیکوئید او انجام گرفت. از طریق بزوی پیوندی لیکوئید در آسلات، "روح" لیکوئید در فواصل زمانی مختلفی کنترل بدن و اعمال آسلات را دراختیار می‌گرفت. آنجایی که در ماجرای منهتن هویت لیکوئید کنترل آسلات را در اختیار گرفت و همراه با متال گیر RAY فرار کرد، بدون اطلاع او سالید اسنیک یک ردیاب روی RAY نصب کرده بود و به این ترتیب از قبل موقعیت آن را می‌دانست. به هر حال با توجه به موفقیت ماموریت سالید و زنده ماندن آسلات در پایان، سالید حدس زد که گرچه در این نقشه آسلات در نابود کردن میهن‌پرستان شکست خورده ولی میهن‌پرستان یک شانس دوباره به او خواهند داد. پس از ماجرای بیگ شل، آسلات بازوی لیکوئید خود را با یک بازوی سایبرنتیک عوض کرد. او از اینکه در جریان ماجرای قبل دچار دوشخصیتی و عدم تعادل روحی و روانی برای کنترل شخصیت خود شده بود ناراضی بود و برای همین تصمیم گرفت بازوی مکانیکی نصب کند. پس از این، او به هویت لیکوئید اجازه داد تا کنترل شخصیت او را دراختیار بگیرد و به این ترتیب هویت جدید لیکوئید آسلات را پیدا کرد. رویداد سلاح‌های میهن‌پرستان در سال ۲۰۱۴، "لیکوئید آسلات" بار دیگر با نقشه‌ی بزرگ برای از بین بردن میهن‌پرستان وارد عمل شد. او این بار با در اختیار داشتن رهبری شرکت خصوصی نظامی بهشت بیرونی و متحد کردن ۵ شرکت بزرگ مزدور دیگر (پرینگ مانتیس، ریون سورد، پیور آرممنت، ورولف و اوتسلوتوایا خاتکا) با شرکت خودش، عملا به رهبر بزرگ‌ترین نیروی نظامی در جهان تبدیل شد. او از طریق اعضای واحد دیو و دلبر کنترل این گروه‌ها را دراختیار داشت. با استفاده از DNA سالیدوس، او موفق به نفوذ در شبکه بزرگ هوش مصنوعی میهن‌پرستان شده و با در اختیار گرفتن سیستم SOP عملا همه سلاح‌های جهان را غیرفعال کند. او سپس به جزیره سایه موسی رفت و با موفقیت اسلحه Rail-Gun را از بقایای متال گیر REX بازیابی کرد. در این زمان او البته با همین متال گیر با متال گیر RAY که توسط سالید اسنیک کنترل می‌شد نیز مبارزه کرد. پس از منهدم شدن هر دو متال گیر در این نبرد، لیکوئید آسلات به سمت یک کشتی جنگی کلاس آرسنال گیر عقب‌نشینی کرد که از میهن‌پرستان دزدیده شده بود. با استفاده از اسلحه Rail-Gun نصب شده روی کشتی، نقشه او استفاده از سلاح و منهدم کردن هوش مصنوعی مداری میهن‌پرستان بود تا بتواند آن را با هوش مصنوعی GW جایگزین کند. کشتی جنگی او اما توسط یک کشتی قدیمی تعقیب می‌شد. پس از اینکه سالید و اوتاکن با موفقیت یک ویروس کامپیوتری را وارد سیستم کشتی کردند، نیروهای آسلات با شکست مواجه شدند؛ هرچند این هم بخشی از نقشه لیکوئید بود. درحالی که احساس رضایت از پیشبرد نقشه داشت، لیکوئید آسلات آماده مبارزه با اسنیک شد و گفت باید برای آخرین بار حساب خود را با "برادرش" حل و فصل کند. با این حال در حین مبارزه، بار دیگر علائم و نمادهای شخصیتی آسلات در لیکوئید پدیدار شد؛ از جمله حرکت خاص دست‌هایش که در جریان مبارزه با بیگ باس در سال ۱۹۶۴ انجام می‌داد. پس از شکست از سالید اسنیک، لیکوئید آسلات همچنان معتقد بود که پیروز شده چون حملاتش به میهن‌پرستان کارساز بود و پیش‌بینی می‌کرد حالا که این سازمان از بین رفته جهان بالاخره وارد هرج و مرج و درگیری خواهد شد. آخرین کلمات لیکوئید آسلات به مار درحالی گفته شد که هویت لیکوئید دیگر در او از بین رفته بود: "من همزاد لیکوئید بودم و شما ..." و "شما خیلی خوب هستید" (جمله‌ای که آسلات خودش در سال ۲۰۰۵ به آسلات گفته بود و جمله‌ای که بیگ باس در سال ۱۹۶۴ به خودش گفته بود). بلافاصله پس از این، زندگی آسلات در اختیار ویروس فاکس‌دای جدیدی قرار گرفت که توسط میهن‌پرستان برای کشتن او، ایوا و بیگ باس در بدنش قرار گرفته بود. پس از مرگ کمی از پیش‌بینی‌های آسلات به وقوع پیوست ولی با توضیح اوتاکن، سانی ویروس کامپیوتری را کمی اصلاح کرده بود تا تمدن به کلی نابود نشود. با این حال بدون درنظر گرفتن این، آمریکا در موقعیت بسیار سختی قرار گرفته بود و دست از یک‌جانبه‌گرایی کشیده بود. جدای از این موضوع، بسیاری از شکورهای جهان به خاطر خسارات و هزینه‌های به بار آمده در جریان فعالیت گروه‌های نظامی خصوصی (PMC) دچار ورشکستگی مطلق شده بودند. گرچه دنیا به هرج و مرج مورد نظر آسلات رسیده بود اما کشورها به قدری ضعیف و فقیر شده بودند که توان جنگیدن نیز نداشتند. منابع Revolver Ocelot در وب‌گاه ویکیا
  8. 1 امتیاز
    رضا موسوی

    کوایت

    کوجیما میدان جنگ رو با میدان مدلینگ اشتباه گرفته طرف خودشو می کشه بره هزار تا سپر و زره جمع کنه این ...
  9. 1 امتیاز
    Movyn

    کوایت

    سلام، وقت بخیر مبارزه با کوایت همیشه درنهایت باعث شکست اون می‌شه وقتی شکست خورد و بالای سر کوایت رفتید، یک جا این آپشن رو دارید که بهش شلیک کنید. اگر شلیک کنید دیگه انتخاب کوایت رو به عنوان همراه در مراحل آینده ندارید و اگر شلیک نکنید اون رو به عنوان همراه، خواهید داشت. اختیاری هست
  10. 1 امتیاز
    گروهبان جاناتان "جونو" میلر (به انگلیسی: Jonathan "Jono" Miller) شخصیت قابل بازی در بتلفیلد 3 است. او برای اولین بار در تانک ام1 آبرامز در مرحله Thunder Run ظاهر شد. جاناتان میلر | Jonathan Miller لقب جونو دیده شده در بتلفید 3 اولین/آخرین بار دیده شده در Fear No Evil / Thunder Run وابستگی ها گردان یکم تانک،لشکر یکم تفنگداران دریایی،نیروی تفنگداران دریایی ایالات متحده رتبه گروهبان سلاح ام1 ای2 آبرامز ، ام4 ای1 وضعیت مرده محتویات بیوگرافی شغل و خانواده عملیات نجات میسفیت مرگ نکات منابع بیوگرافی شغل و خانواده او عضو گردان یکم تانک دریایی در نیروی تفنگداران دریایی ایالات متحده، تحت نشان "آنویل 3-4" بود. از زمزمه‌های او و نوشته روی اسباب بازی دایناسور "برای پدر" و صحبت‌های سلیمان مشخص می‌شود که میلر پدر یک پسر جوان است. همچنین به نظر می‌رسد که تولد فرزندش در آینده‌ای نزدیک است، همانطور که می توان شنید که یکی از اعضای خدمه اش به میلر می گوید که "تو به موقع به تولد او خواهی رسید". عملیات نجات میسفیت در 31 اکتبر 2014، او در عملیات نظامی ایالات متحده علیه نیروهای آزادی‌بخش و مقاومت خلق در دشت کویر واقع در ایران شرکت کرد. در مرحله "Fear No Evil"، پس از نجات گروهبان دوم بلکبورن و گروه او، تانک او به شدت آسیب دید و سربازان PLR (آزادی‌بخش و مقاومت خلق) به تانک از کار افتاده او هجوم آوردند و او را به عنوان زندانی خود گرفتند. مرگ بلکبورن و کمپو در حال تماشای ویدیو اعدام میلر در آخرین لحظاتش، او توسط سلیمان با یک چاقو پس از یک سخنرانی کوتاه توسط فرخ البشیر، اعدام شد که همه آنها در اینترنت ثبت و منتشر شد. سایتی که فیلم اعدام او در آن قرار داشت، بعدها توسط بلکبورن و کمپو در طی مرحله Night Shift بازدید شد. نکات در کنار توماس وایت از بتلفیلد بد کمپانی 2 و دیمیتری مایاکوفسکی از بتلفیلد 3 وبتلفیلد 4، و فردریک بیشاپ در بتلفیلد 1، میلر دومین شخصیت قابل بازی در بتلفیلد است که می‌میرد. کمپو در مرحله "Night Shift" او را سرجوخه میلر خطاب می‌کند. این احتمالا یک خطا در ضبط های صوتی است که از مراحل اولیه توسعه باقی مانده است. او یکی از دو کاراکتری است که در هیچ کات‌سین یا گیم‌پلی حضور نداشته و در بازی صحبت نکرده است. (دیگری جنیفر هاوکینز) با این حال، در کات‌سین پایانی مرحله Fear No Evil و کات‌سین ابتدایی مرحله Night Shift، بازیباز می تواند میلر را در کلیپ ویدئوی اعدام در حال پخش ببیند. با توجه به صفحه نمایش بارگیری در بازی، او در عملیات طوفان صحرا حضور داشته است. او تنها شخصیت در بازی است که داشتن خانواده‌اش‌ به طور واضح آشکار می‌شود. او تنها شخصیت قابل بازی در بتلفیلد 3 است که می‌میرد. اگرچه او فرمانده تانک است، اما به نظر می رسد که او از لودر خود (معمولا پایین‌ترین رتبه در تانک) دستور می‌گیرد. اسباب بازی دایناسور که توسط میلر حمل می‌شود را می‌توان در نقشه مولتی‌پلیر اپی‌سنتر پیدا کرد. در آینه عقب ماشین ون در مرحله شانگهای در بتلفیلد 4 یک دایناسور شبیه هدیه میلر دیده می شود. منابع Jonathan Miller در وب‌گاه ویکیا
  11. 1 امتیاز
    در واقع بخش داستانی در بازی وجود نداره و کلا تمرکز رو بخش چند نفره هست که یا player vs player هست یا player vs environment. این ماسک سفیدها و کلا اون قسمت از مطالب در مورد قسمت Terrorist Hunt در بازی هست که اون بخشم کاملا آنلاینه. یعنی تیم شما از 5 نفر بصورت رندوم تشکیل میشه و باید نقشه ای که در اون قرار دارید رو از تروریست ها (که تعدادشون بستگی به درجه سختی که انتخاب میکنین دارن) پاکسازی کنید.
  12. 1 امتیاز
    Call of Duty: WWII کال آو دیوتی: جنگ جهانی دوم توسعه‌دهنده اسلج‌همر گیمز ناشر اکتیویژن کارگردانان گلن اسکوفیلد مایکل کندری موسیقی متن ویلبرت راگت موتور بازی موتور داخلی اسلج‌همر پلتفرم پلی‌استیشن 4 ایکس‌باکس وان ویندوز انتشار 3 نوامبر 2017 سبک شوتر اول‌شخص، حماسه جنگی (کمپین اصلی) وحشت‌بقا، علمی‌تخیلی (زامبی‌های نازی) مادها کمپین اصلی (تک‌نفره) زامبی‌های نازی (تک‌نفره، چندنفره) بخش چندنفره حداقل سیستم (PC) سیستم‌عامل: ویندوز 7 64-بیت یا بالاتر پردازشگر: Intel Core i3 3225 یا هم‌سطح حافظه: 8 GB حافظه RAM گرافیک: NVIDIA GeForce GTX 660 2GB / AMD Radeon HD 7850 2GB یا بهتر دایرکت‌ایکس: ورژن 11.0 کال آو دیوتی: جنگ جهانی دوم یا ندای وظیفه: WW2 (انگلیسی: Call of Duty: WWII) یک بازی ویدیویی شوتر اول شخص و اکشن ماجراجویی است که توسط استودیو اسلج‌همر گیمز ساخته و اکتیویژن نیز عرضه و انتشار آن را برعهده داشته است. این بازی در 3 نوامبر 2017 (۱۲ آبان ۱۳۹۶) برای ویندوز، پلی‌استیشن 4 و ایکس‌باکس وان منتشر شد و چهاردهمین بازی اصلی در سری کال آو دیوتی و اولین بازی در سری است که بعد کال آو دیوتی: جهان در جنگ، وقایع آن در دوران جنگ جهانی دوم اتفاق می‌افتد. کمپین اصلی داستانی بازی، به وقایع جبهه جنگ اروپا از دید پیاده‌نظام اول ارتش آمریکا در خطوط دفاعی نازی‌ها در غرب اروپا می‌پردازد. بازیکن کنترل شخصیت رونالد دنیلز را در اختیار دارد که همراه با همرزمان و دوستانش، وقایع مهم و تاریخی عملیات اورلورد را تجربه می‌کنند. وقایعی که از عملیات نورماندی و فتح خطوط دفاعی نازی‌ها در ساحل نورماندی شروع و تا آزادسازی پاریس و پیشرفت به داخل آلمان ادامه پیدا می‌کند. بخش چندنفره بازی، شامل نقشه‌ها و لوکیشن‌هایی است که در کمپین اصلی نیست. این بخش همچنین شامل سیستم جدید انتخاب رسته است که جایگزین سیستم ساخت کلاس در بازی‌های قبلی شده است. بخش مقر مرکزی نیز وجود دارد تا بازیکن بتواند با سایر بازیکنان نیز تعامل داشته باشد. استودیو توسعه‌هنده یعنی اسلج‌همر، برای این بازی علاقه داشت تا وقایع بازی به دوره جنگ جهانی دوم برگردد؛ اتفاقی که پس از عرضه کال آو دیوتی: جنگاوری پیشرفته در سال 2014، این سری را وارد عرضه سالانه بازی‌هایی کرد که وقایع آن در آینده و با ادوات جنگی با تکنولوژی‌های آینده رخ می‌داد. به گفته مایکل کندری کارگردان بازی، او مطمسن نبود که برگشت به وقایع جنگ جهانی دوم، بعد از ساخته شدن چندین بازی آینده‌نگرانه فکر درستی باشد؛ با این حال توسعه‌دهندگان درنهایت تصمیم به ساخت چنین بازی گرفتند. آن‌ها همینطور تصمیم به کارکردن و وارد کردن رویداد نسل‌کشی و کمپ‌های کار اجباری نازی‌ها در داستان بازی را گرفتند. پس از عرضه رسمی بازی، منتقدین نقدهایی عمدتا مثبت به بازی وارد کردند و بسیاری، ایده بازگشت به جنگ جهانی دوم و دور شدن از فضای آینده‌نگرانه که سری ندای وظیفه را تحت سلطه قرار داده بود به عنوان طرحی درست قلمداد کردند. منتقدین عمدتا داستان بازی، مبارزات و گان‌پلی، سیستم پشتیبانی همرزمان و برگشتن خط سلامت و استفاده از جعبه کمک‌های اولیه به گیم‌پلی را از نکات مثبت بازی برشمردند. بخش زامبی و بخش چند نفره نیز از جمله نقاط قوت ذکر شده توسط برخی منتقدین بوده است. با این حال منتقدین زیادی نیز کمبود نوآوری در کمپین اصلی و مشابهت آن با بازی‌های قبل در این دوره را ذکر کرده‌اند. این بازی یک موفقیت عظیم تجاری برای اکتیویژن نیز بوده و در طول سه روز اول فروش خود، موفق به کسب 500 میلیون دلار شده بود. این بازی به عنوان پرفروش‌ترین بازی سال 2017 نیز شناخته می‌شود که فروشی بیش از 1 میلیارد دلار را تا انتهای سال 2017 تجربه کرد. محتویات گیم‌پلی داستان کمپین اصلی زامبی‌های نازی ساخت و توسعه بازتاب‌ها منابع گیم‌پلی ندای وظیفه: جنگ جهانی دوم، همچون بازی‌های قبل سری یک بازی شوتر اول شخص و خطی است. در این بازی، برخلاف دو بازی قبل ویژگی حرکت به جلو (مثل دو بار پرش و دویدن روی دیوار) حذف شده و حرکت‌ها و دویدن به حالتی کاملا سنتی یعنی «پا روی زمین» برگشته است. همچنین دیگر ویژگی دویدن نامحدود که در دو بازی قبل وجود داشت نیز وجود ندارد. در این بازی به جای حرکت مرحله‌ای به سمت کاور، مکانیک حرکتی پرش و شیرجه برای زمین افتاده و کاورگیری وجود دارد که شبیه روش «شیرجه دلفین» در کال آو دیوتی: بلک آپس و کال آو دیوتی: بلک آپس 2 است. سیستم خط سلامت که بازه خط سلامت یا خط خون هست هم به بازی برگشته که قبلا فقط در بازی کال آو دیوتی اول و کال آو دیوتی 2: آن سرخی بزرگ وجود داشت و بیشتر بازی‌های این سری از سیستم پرشدن خون خودکار بهره می‌بردند که باید بازیکن مدتی از صحنه جنگ کنار می‌رفت تا سلامتی برمی‌گشت. به این ترتیب کال آو دیوتی WW2 این سنت را نیز زنده کرده و بازیکن برای پر کردن خط خون، حتما باید جعبه کمک‌های اولیه ذخیره و در موقع لزوم مصرف کند. این آیتم‌ها در محل‌های مختلف در محیط بازی پراکنده هستند و در بیشتر مرحله‌ها، عضوی از تیم و یکی از همرزمان وظیفه توزیع این بسته‌ها را دارد. این سیستم که به پشتیبانی همرزمان معروف است، باعث شده تا تعدادی از همرزمان وظیفه توزیع آیتم به خصوصی را برعهده داشته باشند. بسته کمک‌های اولیه، خشاب، مشخص کردن محل دشمنان و نارنجک که بازیکن از طریق کشتن دشمنان و پیشرفت در مرحله، می‌تواند خط پشتیبانی همرزم را پر کرده و درخواست پشتیبانی از همرزمان کند. در برخی محل‌ها در کمپین و مراحل بازی، بازیکن باید اعمال قهرمانانه انجام دهد که شامل پیدا کردن همرزم مجروح و کشیدن آن به پشت خط حمله است. همچنین در برخی قسمت‌ها امکان نکشتن دشمن و اسیر گرفتن آن‌ها وجود دارد که بازیکن باید این سربازان را تحت کنتلی موقت بگیرد تا تسلیم شوند. در غیر این صورت، این سربازان ممکن است مجددا دست به اسلحه ببرند. امکان رانندگی، استفاده از ضدهوایی و بمباران هوایی نیز در برخی مراحل و در طول پیگیری خط داستانی به بازیکن سپرده خواهد شد. داستان کمپین اصلی در 6 ژوئن 1944 سرباز یک ارتش آمریکا رونالد دنیلز (با بازی برت زیمرمن) از لشگر یکم پیاده نظام، همراه با جوخه‌اش به ساحل نورماندی در فرانسه رسیده و با خطوط دفاعی نازی‌ها مواجه می‌شود. دوستان نزدیک او در این جوخه، سرباز یکم رابرت زوسمن (با بازی جاناتان تاکر)، درو استایلز، فرانک آیلو، گروهبان ویلیام پیرسون و ستوان‌یکم جوز ترنر هستند. این جوخه که در بدو رسیدن به ساحل، با تیراندازی سنگین نازی‌ها مواجه و تلفات سنگینی متحمل می‌شود، نقطه به نقطه به سمت استحکامات نازی‌ها پیشروی می‌کنند. در پیشروی متحدانه این جوخه، آن‌ها موفق به فتح سنگر به سنگر استحکامات دشمن شده و راه را برای پیشروی بیشتر باز می‌کنند. با این حال در قسمتی از این مسیر، نزدیک‌ترین دوست دنیلز یعنی زوسمن با چاقو مورد حمله قرار می‌گیرد و دنیلز که به هیچ وجه نمی‌تواند او را در این وضعیت رها کند، در این بین باید مهاجمین دشمن را از پیش رو برداشته و زوسمن را به عقب و کمپ مجروحان بکشاند. این جوخه گرچه تلفات سنگینی متحمل شد تا پیروزی قاطعی به دست بیاورد ولی خوشبختانه برای دنیلز، زوسمن زنده می‌ماند و تا چند هفته تحت مراقبت قرار می‌گیرد. تا زمان شروع «عملیات کبرا» زوسمن سلامتی‌اش را به دست آورده و به دنیلز و دیگر همرزمانش ملحق می‌شود. در این عملیات، پیشروی نیروهای آمریکایی برای آزادسازی شهر ماریگنی است. پس از این، کلنل دیویس از راه رسیده و به جوخه دستور می‌دهد که در همکاری با نیروهای بریتانیایی و سرگرد آرتور کراولی و ویویان، مانع از حرکت یک قطار نظامی نازی‌ها که حامل راکت‌های V2 هستند شوند. گرچه هدف اولیه مانع شدن نازی‌ها از انتقال این راکت‌ها بود، اما هدف ثانویه تصاحب راکت‌ها برای متفقین بود و به همین دلیل، این جوخه راهکار پیشروی مخفی‌کاری تا قطار را دنبال کرد. با این وجود، در برهه‌ای جوخه مجبور به درگیری شده و دنیلز و زوسمن قطار را با ماشین تعقیب می‌کنند. این دو با موفقیت محموله‌های قطار را نابود کردند و در ادامه در حالی که وضعیت برای هر دوی آن‌ها سخت پیش می‌رفت، روسو از اعضای گروه‌های مقاومت فرانسوی این دو را نجات داده و آن‌ها مسیرشان را به عقب و برگشتن به جوخه‌شان هموار می‌کنند. یک هفته بعد، روسو و کراولی با هویت جعلی، به یک پایگاه نظامی نازی‌ها در پاریس نفوذ می‌کنند تا شرایط را برای حمله جوخه دنیلز و زوسمن مهیا کنند. روسو در اینجا با یک افسر نفوذی متفقین در نازی‌ها صحبت و با یک افسر عالیرتبه اس‌اس و پلیس نازی که قبلا تمام خانواده‌اش را کشته بود هم ملاقات کرده و علیرغم لو رفتن هویتش در اواخر مکالمات، هاینریش را به تلافی کشتار خانواده‌اش می‌کشد. روسو پس از این نیز به نفوذ مخفیانه ادامه و تعدادی از اسیران را آزاد و مواد انفجاری پشت دروازه‌ها کار می‌گذارد. پس از این جوخه دنیلز و زوسمن حمله متمرکز به پایگاه نازی‌ها در پاریس را شروع و با کمک گروه‌های مقاومت فرانسوی این پایگاه را تسخیر می‌کنند. ضدحملات بعدی نیز توسط نیروهای متفقین دفع شده و پس از عقب‌نشینی نازی‌ها، پاریسی‌ها آزادسازی شهرشان را جشن می‌گیرند. دو ماه بعد، جوخه دنیلز و زوسمن در شهر آخن، به طرف یک هتل تحت کنترل قوای نازی حمله می‌کنند. پس از جنگیدن با قوای نازی در این شهر و از بین بردن جوخه زرهی نازی‌ها، پیشروی سنگر به سنگر ادامه پیدا کرده و به هتل می‌رسند. این جوخه کار سختی با نیروهای مدافع نازی در هتل خواهند داشت، ولی درنهایت موفق به پاکسازی آن می‌شوند. در جستجوی هتل، این جوخه تعدادی از شهروندان غیرنظامی آلمانی پیدا می‌کنند. گرچه اینجا گروهبان پیرسون مخالف حفاظت از غیرنظامیان است چون این کار مرتبط با جوخه مخصوص دیگری است، ولی سرجوخه ترنر دستور می‌دهد که این غیرنظامیان به محل امنی منتقل شوند. پس از تخلیه، به زودی مشخص می‌شود که دختر بچه‌ای به نام آنا در بین آن‌ها نیست و دنیلز برای پیدا کردن او به هتل بر می‌گردد. او آنا را پیدا می‌کند ولی در حین برگشت، متوجه رسیدن نیروهای کمکی نازی‌ها به هتل می‌شود. با روش مخفی‌کاری، دنیلز قادر است از بین نازی‌ها عبور و به جوخه برگردد. نیروهای نازی جنگیده در بیرون با جوخه درحال جنگیدن هستند و در این بین خواهر آنا کشته می‌شود. پیرسون سپس ماشین حامل غیرنظامیان را بدون حفاظت عق می‌فرستد که به خاطر نادیده گرفتن دستور مستقیم ترنر به مجادله دو نفر منتهی می‌شود. در نبرد جنگل هورتگن، جوخه دستور تسخیر تپه 493 و استحکامات نازی‌ها در ارتفاعات را دارند. سرجوخه ترنر، جوخه را به دو بخش تقسیم کرد و در حالی که گروه پیرسون و زوسمن ماموریت پیشروی و نفوذ به ارتفاعات جنگل را دارند، گروه ترنر و دنیلز نیز وظیفه پشتیبانی از گروه اول را دارند. دنیلز و گروه دوم خط آتش نازی‌ها را تا حد زیادی به خودشان مشغول و پیشروی آرامی خواهند داشت. ترنر سپس پیامی دریافت می‌کند که پیرسون برخلاف دستور او یک دستور حمله به نازی‌ها را روی تپه داده است. پس از فتح سنگرهای روی تپه توسط دنیلز و گروه دوم، جوخه موفق به از بین بردن ادوات زرهی نازی‌ها شدند. در ضدحمله نازی‌ها با اکیپ پیاده و یک تانک تایگر 2، جوخه تلاش سختی برای نگه‌داشتن نازی‌ها داشت و دنیلز نیز موفق به از متوقف کردن این تانک شد. با این حال این اتفاق باعث پرت شدن شد و ترنر نیز برای نجات دنیلز شدیدا مجروح می‌شود. او سپس درحالی که زمین‌گیر شده، از دنیلز و پیرسون می‌خواهد که او را رها کرده و عقب‌نشینی کنند. پس از این دستور، پیرسون و دنیلز علیرغم میل‌شان همراه با جوخه عقب‌نشینی و ترنر نیز آخرین لحظات زندگی‌اش را با تیراندازی و سرگرم کردن نازی‌ها به خودش برای عقب‌نشینی بقیه فدا می‌کند و کشته می‌شود. پس از مرگ سرجوخه ترنر، پیرسون به درجه سرجوخه ارتقا و او نیز دنیلز را به درجه گروهبانی ارتقا می‌دهد. در زمان اوج نبرد بولج، نازی‌ها موفق شده‌اند تا جوخه دنیلز و زوسمن را محاصره کنند. پس از صحبت دنیلز با یک تکنسین آمریکایی-آفریقایی جوخه به نام هاوارد، آن‌ها موفق به تماس با واحد نیروی هوایی و درخواست کمک می‌شوند. پس از ای حمله هوایی به مواضع نازی‌ها، جوخه از حالت نبرد دفاعیی به تهاجمی تغییر وضعیت داد و با پیشروی موفق به اسیر کردن تعداد زیادی از نازی‌ها شد. دراینجا معلوم می‌شود که قوای نازی، دستور تخریب پلی راهبردی در رماگن را دارد که آخرین پل باقی‌مانده منطقه بر روی رود راین است. ماموریت جوخه ادامه پیشروی، نفوذ به پل و خنثی کردن بمب‌ها است. پس از این پیرسون دستور حمله به یک پایگاه هوایی در نزدیکی آنجا را داد تا باقی‌مانده مواد منفجره نیز منهدم شود. این حمله اما به شکست منتهی می‌شود و دنیلز و زوسمن را در محاصره نازی‌ها قرار خواهد داد. در اینجا هاوارد دنیلز را نجات می‌دهد ولی زوسمن، به عنوان اسیر جنگی توسط نازی‌ها دستگیر شد. او به اردوگاه Stalag IX-B منتقل و تحت بازجویی قرار می‌گیرد. با فهمیدن نازی‌ها درباره اصالت یهودی زوسمن، آن‌ها او را به یک اردوگاه کار اجباری اسیران جنگی می‌فرستند. دنیلز نیز با توجه به جراحات مدتی را تحت درمان قرار خواهد گرفت. در بیمارستان، دیویس درباره وقایع جنگ کاسارین و اینکه این جنگ چقدر پیرسون را تغییر داد با دنیلز صحبت کرد. دنیلز حکم برگشت به خانه را در دست داشت ولی مایل نبود زوسمن را رها کند. او قصد ادامه جنگ را داشت و ابتدا باید پیرسون را که شدیدا از او عصبانی بود راضی می‌کرد. برای همین او به چادر پیرسون رفت و بعد از مدتی مجادله، دنیلز برگه برگشت به خانه را پاره و پس از این پیرسون با برگشتن او موافقت کرد. این جوخه در ادامه جنگ در مرز آلمان، موفق شدند آخرین پل راین را تصرف و وارد آلمان شوند. این پیشروی همراه با آزاد کردن اردوگاه‌های کار اجباری و جستجوی دنیلز برای پیدا کردن زوسمن بود که، آن‌ها متوجه تخلیه شدن همه کمپ‌ها می‌شوند. پس از ثبت لحظات و بقایای شرایط اردوگاه‌ها، آن‌ها متوجه شدند که باقیمانده اسرا برای قتل عام خارج شده‌اند. دنیلز با امید زنده بودن زوسمن جستجو را در بیرون ادامه، و بالاخره با کشتن متز و سربازان نازی، زوسمن را که نزدیک اعدام بود نجات می‌دهد. در پایان جنگ و سقوط نازی‌ها، دنیلز از جوخه‌اش خداحافظی و به تکزاس، و پیش همسر و پسر تازه متولدشده‌اش برمی‌گردد. او اسم پسرش را به افتخار سرجوخه‌اش، جوزف ترنر نام‌گذاری می‌کند که با فدا کردن خودش جان او و بسیاری دیگر در آن جوخه را نجات داد. او همچنین به مزار برادر بزرگش پل نیز رفت که او نیز زمانی که دنیلز کوچک بود برای نجات او با یک گرگ درگیر و کشته شده بود. او در اینجا ستاره افتخار برنزی خودش را روی مزار گذاشت و گفت که این برادرش است که مستحق مدال است چون به او یاد داد که چطور تیراندازی کند. زامبی‌های نازی یک مهندس اتریشی به نام ماری فیشر، توسط سرگرد رایدو به ماموریتی در دهکده شهرش میتلبورگ در باواریا فرستاده می‌شود تا یک شئ دزدیده شده توسط نازی‌ها را بازیابی، و همچنین برادرش کلاوس را هم از آنجا نجات دهد. کلاوس که اطلاعات را ارسال کرده بود، مجبور به کار با دانشمند نازی پیتر استراوب و کلنل هاینز ریشتر روی پروژه استخراج نوعی انرژی به نام «Geistkraft» بودند تا در جنگ توسط نازی‌ها استفاده شود. ماری در این ماموریت دروستان هیند، یک دزد هنری اسکاتلندی، الیویا دورانت یک تاریخ‌نگار و از اعضای گروه‌های مقاومت فرانسوی و کاپیتان جفرسون پاتس از ارتش آمریکا را نیز به عنوان متحد خواهد داشت. با این حال در ابتدای ماموریت و رسیدن به میتلبورگ، آن‌ها مورد تهاجم موجودات ناشناسی قرار می‌گیرند و ماری از بقیه جدا می‌شود. او در یک خانه متروکه پناه گرفت و با تهاجم همه‌جانبه سربازان آلمانی مرده مواجه شد. پس از تقابل با چند موج از سربازان مرده، ماری موفق می‌شود تا راه خودش به دهکده «رایش آخر» را باز کند. ماری در اینجا نیز با تهاجم سربازان مرده مواجه بود ولی درنهایت موفق به پیدا کردن سه عضو دیگر تیم می‌شود. این تیم سپس راه خود را به پایین دهکده و آزمایشگاه استراوب دنبال خواهد کرد. در اینجا، تیم مجبور به مقابله با سربازان مرده استراوب و همینطور ریشتر است که شیفتگی او برای مسلح کردن این سربازان باعث مجادله‌اش با استراوب شده است. با وجود این، تیم در بازیابی شئ قدیمی دزدیده شده یعنی شمشیر امپراتور بارباروسا موفق می‌شود. پس از این، آن‌ها با نوع دیگری از موجودات شبیه انسان که پنزرموردر نام دارند مواجه می‌شوند. کلاوس نیز در داخل این هیولاها به دام افتاده ولی درنهایت پس از کشتن پنزرمورد او را آزاد می‌کنند. اینجا با قدرت شمشیر کلاوس زنده می‌شود ولی صاحب قدرت نامشخصی خواهد شد. او به ماری خواهد گفت که گروه باید به جنگیدن ادامه داده و امپراتور نباید برگردد. او سپس تله آتشین را فعال و خودش را می‌سوزاند. چند روز بعد گروه اطلاعاتی دریافت می‌کند که نشان می‌دهد استراوب در جزیره هلیگولند بوده، و البته تعداد زیادی زامبی هم آنجا مستقر کرده است. گروه سپس با هدف گرفتن استراوب و پیدا کردن بخش دیگر شمشیر به جزیره رفته و با سربازان واقعی و همینطور مرده نازی که مشغول آماده‌سازی برای حمله به بریتانیا بودند درگیر می‌شوند. پس از این دروستان به گروه درباره زمانی می‌گوید که در استخدام هیملر بوده تا شئ قدیمی را در جزیره پیدا کند و اینکه چطور موفق شده بعد از برداشتن چندین شئ قدیمی از مرگ قطعی توسط نازی‌ها نجات پیدا و فرار کند. بعد از حل چند معما، این گروه یک محل نیایش متعلق به الهه نرسوس را پیدا می‌کنند که در اینجا، آنها دستگیره مشیر بارباروسا را پیدا خواهند کرد. گروه پس از این درخواست حمله هوایی برای نابود کردن تاسیسات ازی‌ها را ارسال می‌کند. آن‌ها با یک «زپلین‌» استراوب محل را ترک می‌کنند و استراوب و افرادش نیز به برلین بر می‌گردند تا به هیتلر ملحق شوند. ساخت و توسعه ندای وظیفه: جنگ جهانی دوم دومین بازی از این سری است که وظیفه ساخت آن را استودیو اسلج‌همر گیمز برعهده داشته است. این بازی همچنین سومین بازی از این سری بوده که سه سال زمان برای تکمیل شدن نیاز داشته است. اولین بازی این استودیو یعنی کال آو دیوتی: جنگاوری پیشرفته نیز اولین بازی این سری بود که برای ساخته شدن، به سه سال زمان نیاز داشت. با توجه به طولانی شدن زمان ساخت هر بازی، مایکل کندری درمصاحبه‌ای پس از انتشار بازی جنگاوری پیشرفته اشاره کرده بود که ساخت بازی از این سری با محوریت جنگ جهانی دوم در برنامه‌ها وجود دارد. او در مصاحبه‌ای دیگر نیز درباره آینده کال آو دیوتی گفته بود: «یکی از بهترین بخش‌های سرگرمی من در فضاهای مرتبط با جنگ جهانی دوم بوده است. او همچنین به سریال جوخه برادران اشاره کرده و گفت که آن واقعا جنگ قهرمانان بزرگ و به نوعی آخرین جنگ با علل اصیل بوده است؛ پس بله فکر می‌کنم یک بازی نسل جدید با آخرین فن‌آوری‌ها در دوره جنگ جهانی دوم، بتواند به چیز خارق‌العاده‌ای تبدیل شود. با این حال اینکه چطور اجرا شود و بخش چندنفره چطور کار کند، سوال سخت‌تری است که فعلا نمی‌توانم درباره آن چیزی بگویم ...» برای داستان بازی، اسلج‌همر مردد بود که بتوان همه وقایع مهم جنگ جهانی دوم را نشان داد. اکتیویژن نیز اوایل ادعای وجود کمپ‌های مرگ نازی‌ها را رد یا تایید نمی‌کرد. برخی نیز اشاره کردند که ممکن است کال آو دیوتی WW2 اولین بازی شود که به مقوله هولوکاست بپردازد. برت رابینز کارگردان خلاق بازی نیز مصاحبه‌ای گفته بود: «در این جنگ، چیزهای خیلی خیلی سیاهی نیز اتفاق افتاد و ح می‌کنیم که نادیده‌گرفتن آن‌ها نادرست باشد.» او اشاره کرد که گیمرها حالا از بلوغ و فهم بیشتری نسبت به قبل برخوردارند و می‌توان به این مسائل در این تجارت پرداخت. او همچنین گفت که برای تصویر کردن درست جنایات که بخش جدانشدنی و متاثرکننده تاریخ است، تیم توسعه به آن محل‌ها رفته بودند تا از نزیک آنچه را که قصد ساختش را داشتند بررسی کنند.» به گفته او جامعه گیمرها حالا درک بیشتری دارند و آن‌ها در توئیتر، مستقیما از او می‌پرسند که امکان تجربه جنگ از دید یک سرباز نازی‌ها یا فاشیست‌های ایتالیایی هم فراهم خواهد شد؟ به گفته اسلج‌همر، بازی کال آو دیوتی: جنگ جهانی دوم انحصارا از زاویه دید قوای متفق روایت خواهد شد. اسلج‌همر برای نسخه ویندوز بازی با استودیو «ریون سافت‌ور» همکاری کرده است که شامل تغییرات مرتبط، مثل برداشته شدن ویژگی aim assist کنترلر و حساسیت‌های بیشتر در مورد مکانیک‌های حرکتی و هدف‌گیری در پلتفرم PC است. تجربه نسخه بتای بازی برای پیش‌خریدکنندگان، ابتدا برای پلتفرم پلی‌استیشن 4 از تاریخ 25 تا 28 آگوست فراهم شد و تا هفته دوم دارندگان هر دو پلتفرم پلی‌استیشن 4 و ایکس‌باکس وان قادر به تجربه این بازی بودند. پیش‌خریدکنندگان نسخه PC نیز از 29 سپتامبر تا 2 اکتبر بتای این بازی را از طریق سرویس استیم تجربه کردند. بازتاب‌ها امتیازات متاکریتیک (XONE) 81/100 (PS4) 79/100 (PC) 75/100 دستراکتوید 7/10 EGM 8٫5/10 گیم رولوشن 3٫5/5 گیم‌اسپات 9/10 گیم اینفورمر 8٫75/10 IGN 8/10 پالی‌گان 7/10 کال آو دیوتی: جنگ جهانی دوم، پس از عرضه با نقدهای عمدتا مثبتی از جانب منتقدین مواجه شد. این بازی امتیازات متای 81 از 100 را در پلتفرم ایکس‌باکس وان، 79 از 100 در پلتفرم پلی‌استیشن 4 و 75 از 100 را در پلتفرم ویندوز دریافت کرده، و متاکریتیک، بازی را «به طور کلی قابل قبول» خوانده است. گیم‌اسپات به این بازی امتیاز 9 از 10 را داد و منقد در نقد خود نوشت که کمپین اصلی را به خاطر نمایش اینکه گروهی، اتحاد و برادری خود را چگونه در میدان جنگ تقویت می‌کنند متحول‌کننده خواند و از دیگر ویژگی‌های مثبت بازی، به جلوه‌های ویژه فوق‌العاده آن اشاره کرد. گیم‌اینفورمر نیز که به بازی امتیاز 8٫75 داده است، گفته که به نظر آن‌ها کمپین اصلی تنها عقبگرد کلی بوده که در بازی حس کردند. به گفته این منتقد، حس می‌شود که با وجود لحظات جذاب، پیشرفت در داستان بازی با توجه به گان‌پلی استاندارد و میدان‌های کشتار خسته‌کننده به نظر می‌رسد. این منتقد بخش چندنفره را بیش از همه درخشان دیده و معتقد است حالت جدید War mode تنوع خوبی دارد. IGN به این بازی امتیاز 8 از 10 را داد و نوشت که بخش کمپین اصلی بازی، حالا بیش از بازی‌هایی که در چند سال گذشته دیده است انسانی‌تر بوده است که از طریق شخصیت‌هایی جالب و متنوع نیز روایت می‌شود. با این حال منتقد به ضرب‌آهنگ نامتوازن بازی، و وجود چندین مرحله مشابه و خسته‌کننده نیز به عنوان نقاط ضعف بازی نگاه کرده است. به نوشته این منتقد، بخش زامبی‌ها از جمله مادهای برجسته بازی محسوب می‌شود که البته تجربه آن به شکل چندنفره به خوبی حالت تک‌نفره‌ آن نبوده است. دستراکتوید به این بازی امتیاز 7 از 10 را داد و بازی را «تجربه‌ای رضایت‌بخش» و کمپین اصلی را «یکی از بهترین‌ها در چند وقت اخیر» دانسته است. با این حال این منتقد اشاره کرده که برگشتن به دوران اوج این سری زمان‌بر خواهد بود. پالی‌گان نیز به بازی امتیاز مشابه 7 از 10 را داده و به خصوص به بخش چندنفره بازی به عنوان یکی از نقاط قوت و لذت‌بخش بازی اشاره کرده است. این منتقد نیز کمپین اصلی را مورد نقد قرار داده و گفته که مثل این بود که تقریبا همه این مراحل را قبلا در بازی دیگری تجربه کرده باشد. همین‌طور این تغییر دوره زمانی دراماتیک وقایع، نشان داد که چقدر چیزهای کمی از زمان دگرگونی کاملی که با کال آو دیوتی 4: جنگاوری مدرن انجام شد، در این سری متحول شده است. این بازی از نظر فروش آماری خیره‌کننده را به ثبت رساند و موفق شد تنها در سه روز اول عرضه، به فروشی بیش از 500 میلیون دلار دست پیدا کند. در 20 دسامبر 2017 یعنی کم‌تر از دو ماه از زمان عرضه، اکتیویژن اعلام کرد که فروش بازی از مرز 1 میلیارد دلار عبور کرده است که بازی را در رتبه اول پرفروش‌ترین بازی سال 2017 در آمریکای شمالی قرار داد. بخش چند نفره بازی نیز تا 1 ژانویه 2018 میزبان 20٫7 میلیون بازیکن در هر سه پلتفرم بوده است که به شکل جزئی، 12٫1 میلیون بازیکن در پلی‌استیشن 4، 7٫8 میلیون نفر در پلتفرم ایکس‌باکس وان و 825 هزار نفر در استیم بخش چندنفره بازی را تجربه کرده‌اند. کال آو دیوتی: جنگ جهانی دوم در چندین رشته، از جمله بهترین بازی اکشن، بهترین بازی چندنفره، موردانتظارترین بازی، بهترین جلوه‌های بصری، دستاورد هنری و موسیقی متن نیز نامزد دریافت جایزه سال 2017 و 2018 از جانب منتقدین معتبر صنعت گیم شده است. منابع Call of Duty: WWII در وب‌گاه ویکی‌پدیا Call of Duty: WWII در وب‌گاه کال آو دیوتی ویکیا
  13. 1 امتیاز
    Assassin's Creed: Origins: Save Game 100% مشاهده فایل دانلود سیو و فایل‌های ذخیره بازی Assassin's Creed: Origins (بازی و DLCها 100%) فایل‌ها را بسته به نسخه‌ای که دارید در یکی از مسیرهای زیر وارد کنید: کپی فایل‌ها در: C:\Users\User_name\Documents\CPY_SAVES\CPY\ UPLAY\3539 سپس فایل CPY.ini را در فولدر اصلی بازی (جایی که فایل اجرایی بازی قرار دارد) قرار دهید حتما از فایل‌های اصلی بک‌آپ داشته باشید ارسال کننده Movyn ارسال چهارشنبه, 29 فروردین 1397 دسته Saves and Unlockers  
  14. 1 امتیاز
    Call of Duty 4: Modern Warfare اطلاعات نام کال آو دیوتی ۴ـ مدرن وارفار ۱ شرکت سازنده اینفینیتی وارد سال های انتشار ۶ نوامبر ۲۰۰۷ برای آمریکای شمالی ـ ۷ نوامبر ۲۰۰۷ برای استرالزی ـ ۹ نوامبر ۲۰۰۷ برای اروپاـ ناشر اکتیویژن سکو ها پلی استیشن ۳ ـ اواس ده ـ ایکس باکس ۳۶۰ـ نینتندو دی اس ـ سبک تیراندازی اول شخص کال آو دیوتی: جنگاوری مدرن یا کال آو دیوتی: مدرن وارفار (به انگلیسی: Call of Duty 4: Modern Warfare) یک بازی تیراندازی اول شخص است که توسط استودیو اینفینیتی وارد ساخته و توسط اکتیویژن انتشار یافته است. محتویات گیم‌پلی داستان داغ پسر ساخت و توسعه نقد و بررسی‌ها منابع گیم‌پلی این بازی از نظر گیم‌پلی شرایط نسبتا بهتری نسبت به بازی قبلی خود دارد. در این بازی بازیکن در مجموع نقش ۵ کاراکتر در بازی را برعهده خواهد گرفت. تنوع سلاح‌ها نیز در این بازی بیش از بازی قبلی است. بازیکن همواره و در تمامی مراحل همراه خواهد داشت و هیچ وقت در یک مرحله تنها نخواهد بود. مکان های بازی شکل های مختلفی دارند و روز و شب نیز در بعضی از مراحل به چشم می خورد. همچنین در بعضی از مراحل، گیم‌پلی مخفی کاری نیز وجود خواهد داشت. در این بازی مکانیک‌های استفاده از سلاح نیز سریع‌تر و کارامدتر از بازی‌های قبلی شده است. کال آو دیوتی مدرن وارفار اولین نسخه از سری Modern Warfare است. داستان بازی دور شخصیت سوپ مکتاویش می گردد که به تازگی توانست در تست تیم task force 141 موفق شود و پس از انجام یک ماموریت با کشتی برای مقابله با تروریست ها داستان اصلی بازی شروع می شود. رئيس جمهور یاسر الفلانی توسط بزرگترین تروریست خاورمیانه خالد الاسد در جلوی هزاران دوربین با شلیک گلوله ی او کشته می شود و ترس تمام جهان را بر می دارد. در این هنگام کشورهایی چون انگلیس و آمریکا که می دانستند اسد به تنهایی قدرت دستگیری و کشتن رئیس جمهور را ندارد برای یافتن حامی اش دست به کار می شوند. خالد ال اسد رئیس جمهور یاسر الفلانی را می کشد. پس از آن تیمی از کشور انگلیس به رهبری کاپیتان پرایس و با عضویت گاس و مکتاویش به نجات یک جاسوس جهانی به نام نیکولاس که حال توسط نیرو های اسد دستگیر شده می روند. آن ها به کمک روس ها موفق می شوند که نیکولاس را نجات داده و با هلیکوپتر از منطقه دور شوند. پس از آن نیکولاس به پرایس می گوید که حمله ی آمریکا به استودیو فیلم ساز اسد اشتباه است زیرا اسد حال در جای دیگریست. نیرو های آمریکایی فرمانده شپرد پس از جنگی سخت با افراد اسد وارد استودیو او می شوند اما متوجه می شوند برنامه از قبل ضبط شده است. آمریکایی ها شروع به تسخیر شهر می کنند. هلیکوپتر پرایس منهدم می شود و اعضای تیم مجبورند پیاده به راه خود به سمت اسد ادامه دهند، از آن طرف تروریست ها در حال شکست خوردن از آمریکایی ها هستند. وقتی که آمریکایی ها قصد رفتن از شهر را دارند هلیکوپتر یکی از تیم ها سقوط می کند و چند سرباز برای نجات او به محل سقوط هلیکوپتر می روند. تیم موفق به نجات خلبان می شود اما در لحظاتی که به ظاهر آمریکایی ها در حال دور شدن از شهر با هلیکوپتر هستند تروریست ها که فقط یک شعار دارند(یا پیروزی یا مرگ)با منفجر کردن یک بمب اتمی در شهر باعث مرگ ۳۰۰۰۰ سرباز آمریکایی شپرد می شوند. انفجار بمب اتمی کاپیتان پرایس و دیگر اعضای تیم به روستایی که اسد در آن مستقر شده می روند و پس از گذشتن از هزاران نفر از افراد دشمن بالاخره به کلبه اسد رسیده و او را دستگیر می کنند. کاپیتان شروع به بازجویی از اسد می کند ولی اسد هیچ جوابی به او نمی دهد تا اینکه تلفن اسد زنگ می خورد و وقتی کاپیتان تلفن را بر می دارد صدای یک نفر را می شنود تروریست روسی ایمران زاکائف. پرایس یادش می آید که در گذشته در یک ماموریت او و کاپیتان مک میلان باید ایمران را ترور می کردند و ماموریت به خوبی انجام شد ولی کاپیتان متوجه می شود که در حقیقت فقط یکی از دستان ایمران قطع شده. کاپیتان و تیم توسط افراد ایمران محاصره می شوند ولی نیرو های کمکی موفق به نجات آن ها می شوند. پرایس اسد را می کشد بعد از نجات پرایس و تیمش،آن ها متوجه می شوند که پسر زاکائف یعنی ویکتور زاکائف قصد دارد از یک شهر عبور کند. تیم در عملیاتی شبانه شهر را تسخیر می کند و ویکتور نیز فردای آن روز به آن جا می آید و در دام پرایس می افتد. تیم ویکتور را تا یک ساختمان تعقیب می کند و سرانجام در پشت بام ساختمان تیم موفق به گیر انداختن ویکتور می شود ولی ویکتور برای این که جان پدرش به خطر نیفتد خودکشی می کند. ویکتور خودکشی می کند ویکتور مرده داغ پسر بعداز مرگ ویکتور ایمران برای کرفتن انتقام پسرش چند موشک را آماده فرستادن به خاک آمریکا می کند. پرایس و تیمش به اردوگاه ایمران می روند و به کمک روس ها موفق می شوند که موشک ها را غیرفعال کنند. پرایس و دیگران سوار ماشین ها شده و از اردوگاه خارج می شوند اما ایمران و افرادش آن ها را تعقیب می کنند. پل جلوی تیم از بین می رود و تمام اعضای تیم از ماشین ها به بیرون پرت می شوند. با اینکه اعضای تیم دفاع خوبی نسبت به دشمن نشان می دهند اما هلیکوپتر ایمران تمام آن ها را زخمی می کند و در این بین گریگس کشته می شود. ایمران که خود قصد دارد انتقامش را بگیرد از هلیکوپتر پیاده شده و تک تک اعضای تیماز جمله گاس را می کشد. هلیکوپتر ایمران توسط روس ها منهدم می شود و مکتاویش نیز با کلت پرایس موفق به کشتن ایمران می شود. پس از مرگ ایمران پرایس نیز به ظاهر کشته می شود و نیروهای روسی مکتاویش را با هلیکوپتر به درمانگاه می برند. مکتاویش به ایمران شلیک می کند ساخت و توسعه ساخت این بازی توسط شرکت اینفینیتی وارد انجام شد و توسعه این بازی توسط اکتیویژن، البته اسپیر نیز در ساخت بازی مشارکت دارد. نقد و بررسی‌ها امتیازات Metacritic (X360) 94/100 (PS3) 94/100 (PC) 92/100 (Wii) 76/100 Eurogamer 9/10 Game Informer 10/10 GamePro 5/5 GameSpot 9/10 GameSpy 5/5 GameTrailers 9.4/10 IGN 9.4/10 OXM (US) 10/10 X-Play 5/5 این بازی در مجموع با نقدهای مثبتی مواجه شد. امتیاز متای این بازی در نسخه‌های کنسولی ۹۴ بود که در زمره بهترین متااسکورهای این سایت می‌باشد. Call of Duty 4: Modern Warfare توسط بسیاری از منتقدین و سایت‌های معتبر صنعت گیم به عنوان یکی از بازی‌های تحسین‌برانگیز معرفی شده است. به شکلی که در بسیاری از رشته در سال ۲۰۰۷، موفق به دریافت جوایز بازی سال نیز شد. منابع کال آو دیوتی ۴ در Wikipedia کال آو دیوتی ۴ در Call of Duty Wiki
  15. 1 امتیاز
    Oswell E. Spencer اطلاعات شخصی تولد 1923 ملیت بریتانیایی فعالیت مدیرکل آمبرلا (۱۹۶۸ تا ۲۰۰۳) وضعیت مرده تاریخ مرگ 2006 صداگذار Adam D. Clark اوزول ای. اسپنسر (انگلیسی: Oswell E. Spencer) یکی از شخصیت‌های سری بازی‌های رزیدنت اویل است. اسپنسر اصلی‌ترین بنیانگذار شرکت آمبرلا و مدیرکل آن شرکت، یک نجیب‌زاده و دانشمند ژنتیک ثروتمند بود. اسپنسر قصد داشت تا با استفاده از تحقیقاتش در مورد ژنتیک و بیولوژی، دنیایی جدید را ایجاد کند. دنیایی که در آن موجودات و انسان‌ها با نقایص و مشکلات مادرزادی به دنیا نیایند، هوش و ذکاوت بالاتر و عمری بیشتر داشته باشند و خودش نیز رهبر این جهان باشد. محتویات معرفی Progenitor Virus نابودی آمبرلا معرفی اوزول ای. اسپنسر در سال ۱۹۲۳ در یک خانواده نجیب‌زاده انگلیسی متولد شد. او در دانشگاه رشته ژنتیک خواند و در آن پیشرفت کرد، در همین مکان بود که با نجیب‌زاده دیگری به نام ادوارد آشفورد آشنا شد. رویای ساخت دنیایی جدید که پیدایش موجوداتش به شکلی بهتر از حالت کنونی باشد در این دوران در او شکل گرفت. Progenitor Virus اسپنسر به واسطه مطالعه کتاب‌های مختلفی از جمله "Stairway of the Sun" از وجود گل‌ها و گیاهانی خاص در اعماق زمین آگاه شد. این گل‌ها در شهری باستانی و زیرزمینی در آفریقا می‌روییدند و بدون نیاز به نور خورشید به رشد و گسترش ادامه می‌دادند. خاص بودن گل‌ها باعث شده بود تا مردم بدوی آن‌ها را مقدس بشمارند زیرا گل‌ها نامیرا بودند. اسپنسر، امیدوار بود تا عصاره جاودانگی را از این گل‌های نامیرا استخراج کند. او دیگر دوست محقق خود یعنی ادوارد آشفورد و دوست صمیمی او یعنی جیمز مارکوس را که هر دو از نوابغ ژنتیک بودند را نیز از این موضوع مطلع کرد. اسپنسر، مارکوس و آشفورد به همراه چند محقق دیگر این گل‌ها را سرانجام در اعماق زمین در شهر باستانی و زیرزمینی Ndypaia پیدا کردند و در تلاش برای استخراج عصاره‌ای از آن برآمدند. عصاره‌ای که تصور می‌شد جاودانگی می‌بخشد ولی هرگز این طور نبود. این عصاره به شکل ویروس بود و تزریق آن به هر موجودی باعث مرگ آن می‌شد. عصاری‌ای که تصور می‌شد جاودانگی می‌بخشد، تنها مرگ را به ارمغان می‌آورد. در این مدت، این سه نفر شرکت داروسازی آمبرلا را تاسیس کردند. ادوارد آشفورد در آفریقا ماند و مارکوس به شهر راکون بازگشت تا تحقیقات خود را در مقر آموزشی جدید آمبرلا پی بگیرد. در مجموع تلاش بر این بود تا ویروس مادر را که عصاره جاودانگی محسوب می‌شد، به نحوی ضعیف کنند تا قابل استفاده شود و منجر به مرگ نشود. این تحقیقات توسط مارکوس و شاگردانش مانند آلبرت وسکر و ویلیام بیرکین نیز انجام می‌شد. اسپنسر نیز در پاریس، شعبه مرکزی آمبرلا را تاسیس کرد. او در شهر راکون نیز ویروس مادر را روی خانواده تریور آزمایش کرد. جورج تریور، معمار نیویورکی که عمارتی بزرگ و باشکوه را برای اسپنسر در کوهستان آرکلی ساخته بود به همراه همسرش، جسیکا و دخترش لیسا تریور هدف آزمایش‌های ویروس مادر قرار گرفتند. به جز لیسا، دختر ۱۴ ساله آن‌ها، بقیه اعصای خانواده مردند. اسپنسر همچنین "پروژه وسکر" را آغاز کرد. پروژه‌ای که در آن چندین نوزاد از خانواده‌های نخبه دزدیده و بعد هدف آزمایش ویروس قرار می‌گرفتند. همه این نوزادان نام خانوادگی وسکر می‌گرفتند که البته به جز دو نفر، آلبرت وسکر و آلکس وسکر نوزاد دیگری زنده نماند. شرکت آمبرلا با پشتوانه عظیم مالی خود فعالیت‌های گسترده‌ای را غیر از داروسازی نیز پی گرفت. همه این فعالیت‌ها باعث افزایش محبوبیت و شهرت شرکت می‌شد و تحقیقات و آزمایش‌هایی چون ویروس مادر، پروژه وسکر و ... سربسته و مخفیانه بود. نابودی آمبرلا مهم‌ترین هدف اسپنسر، قابل استفاده کردن ویروس مادر به عنوان عصاره جاودانگی بود. تحقیقات روی این ویروس گسترش یافت، دکتر مارکوس به زودی دریافت که باید مسیر پروژه ویروس مادر را با زالوها ادامه دهد. او تحقیقات خود را گسترش داد و این بار ویروس مادر را به DNA زالو در تخم زالو تزریق کرد و پایداری بیشتری را شاهد بود. ویروس استخراج شده از این زالوها، دیگر ویروس مادر نبود بلکه صورتی خنثی تر و قابل استفاده تر از آن بود. ویروس جدید، ویروس T یا ویروس Tyrant نامیده شد. این ویروس سرانجام توانست جاودانگی ببخشد، این ویروس حتا مرده‌ها را هم زنده می‌‌کرد ولی بهای این زندگی، تبدیل شدن مبتلا به یک خون‌آشام بود. در واقع این ویروس مبتلای زنده یا مرده خود را ابتدا می‌کشت و بعد با برقراری جریان ضعیف الکتریکی در میان سلول‌ها، حیات ضعیفی را در او ایجاد می‌کرد. این باعث می‌شد تا موجود تنها زنده باشد و بهره‌ای از هوش و ذکاوت نداشت، تنها بایستی نیاز اولیه یعنی خوردن را برآورده می‌کرد که ساده ترین راه نیز برای او خوردن گوشت و خون اولین جاندار اطرافش بود. نامگذاری ویروس بیشتر به این دلیل بود که مبتلا به ویروس تی، به یک هیولا (Tyrant) یا زامبی تبدیل می‌‌شد. ویروس T خواست اصلی مارکوس و شرکت آمبرلا، یعنی بخشیدن زندگی جاودانه را برآورده کرد ولی مسیر زیادی تا تکامل این ویروس وجود داشت. با این حال و بدون توجه به این موضوع، اسپنسر، مدیرعامل آمبرلا در سال ۱۹۸۸ با فرستادن تیمی مسلح برای کشتن مارکوس، ویروس‌ها را تصاحب کرد و مارکوس را کشت، او تصور می‌کرد که مارکوس دیگر برای شرکت استفاده‌ای ندارد بنابراین شاگردانش یعنی وسکر و بیرکین راه او را ادامه دادند. مرگ دکتر مارکوس قطعی بود ولی به هر حال، تعدادی از زالوهای آلوده به ویروس T وارد جسد او شدند و در طول ۱۰ سال (۱۹۹۸) باعث شدند تا او مجددا زنده شود. جیمز مارکوس که از آمبرلا و اسپنسر عصبانی بود، تصمیم گرفت تا از این شرکت انتقام بگیرد. او با شایع کردن ویروس T در محوطه اطراف آزمایشگاه رفته رفته باعث شد تا کوهستان آرکلی و انسان‌ها و موجوداتش به خون‌آشام تبدیل شوند. اتفاقی که باعث شد تا اداره پلیس شهر راکون و در راس آن، گروه S.T.A.R.S وارد ماجرا شود. ورود استارز به کوهستان آرکلی باعث شد تا شخصیت‌هایی مانند کریس ردفیلد و جیل ولنتاین پروژه نابودی آمبرلا را با جدیت ادامه دهند. ویلیام برکین نیز توانست در آزمایشگاه‌های زیرزمینی آمبرلا در شهر راکون، از طریق استحراج ویروس از ژنوم لیسا تریور، صورت دیگری از ویروس مادر را کشف کند. البته این ویروس که به نام ویروس G نام‌گذاری شد نیز در مرحله ابتدایی بود و جاودانگی را همراه با انسانیت به ارمغان نمی‌آورد. این ویروس در حقیقت بسیار قدرتمند تر از ویروس T بود و هوش و ذکاوت را در مبتلا تا حدودی حفظ می‌کرد ولی مبتلا را به یک هیولا جهش می‌داد. هیولایی که دائما درحال جهش و تغییر شکل بود. اسپنسر پیش از هر اتفاقی، تصمیم گرفت تا بیرکین را نیز از سر راه برداشته و ویروس را تصاحب کند. در حمله "هانک" به آزمایشگاه، بیرکین به قتل رسید و ویروس‌ها ضبط شد ولی مرگ بیرکین نیز از جنس مرگ جیمز مارکوس بود. بیرکین پیش از مرگ ویروس G را به خودش تزریق کرد و به یک هیولا تبدیل شد. او درای هوش بود و تصمیم گرفت تا به هاک حمله کند. در این حمله، سرنگ‌های ویروس T شکسته شد و پس از مدتی موش‌ها را آلوده کرد. آلودگی موش‌ها به ویروس تی باعث شد تا ابتدا فاضلاب شهر و رفته رفته تمام شهر راکون به این ویروس مبتلا شوند و چهره حقیقی آمبرلا بر همه آشکار شود. اسپنسر پس از این واقعه زندگی مخفیانه خود را در عمارت اروپایی خود تا زمان مرگش به دست آلبرت وسکر ادامه داد.
  16. 1 امتیاز
    Meysam

    وارگاس

    وارگاس (انگلیسی: Vargas) شخصیت و آنتاگونیست جزئی در آنچارتد 4: پایان یک دزد است. وارگاس در مرحله دوم این بازی دشمن اصلی محسوب می شود.او رئیس زندان و فردی فاسد در زندان پاناما است و با گرفتن رشوه از ریف ادلر که او و دو نفر دیگر یعنی نیتن دریک و ساموئل دریک اجازه میدهد تا به زندان نفوذ کنند. این سه نفر مدرکی از گنج گمشده داشتند که باید رد سرنخ را در زندان پاناما میگرفتند.وارگاس وقتی فهمید که موضوع گنج گمشده هنری ایوری است گفت سهمش کم است و سهم بیشتری میخواهد. او به همین دلیل نیز توسط ریف کشته شد. محتویات معرفی وقایع در آنچارتد 4 منابع معرفی اطلاعات زیادی از اوایل زندگی وارگاس در دست نیست. او وقتی رئیس زندانی در پاناما بود از ریف ادلر رشوه گرفت تا وارد زندان شوند و قسمت های قدیمی زندان را جستجو کنند. ریف با نیتن دریک و ساموئل دریک وارد شدند و وارگاس به نیتن اجازه داد که قسمتهای قدیمی زندان را جستجو کند. وقایع در آنچارتد 4 در مرحله دوم (سال 2001) یک مبارزه درگرفت بین نیتن دریک و زندانی دیگری به نام گوستاوو که وارگاس و نگهبانان مبارزه را متوقف کردند. بعد از این هم وارگاس نیتن را به سلول انفرادی انداخت. مدتی بعد وارگاس نیتن را از سلول بیرون آورد و آن را به پشت زندان برد. او که فهمیده بود سرنخ نیتن و دوستانش یک دست نوشته از خدمه کشتی هنری ایوری بوده در این باره تحقیقاتی کرده بود. او به نیتن اجازه داد که روی سرنخ کار کند و زندان قدیمی را بگردد. ولی این را هم گفت که پول رشوه که گرفته در مقابل ارزش 400 میلیونی گنج ایوری هیچ است. نیتن نیز میگوید که بهتر است اول کمی جستجو کند چون زندان قدیمی 300 سال قدمت دارد و احتمال دارد اصلا چیزی پیدا نشود. او گفت که درباره سهم بیشتر هم باید با خود ریف هماهنگ کند. وارگاس منتظر ماند و بعد از مدتی نیتن برگشت. نیتن ادعا کرد که چیزی پیدا نکرده و شاید هم اشتباه از او بوده یا جایی بوده که در این 300 سال خراب شده است. او گفت که وارگاس اگر نقشه یا مدارکی از زندان قدیمی داردآن ها را بررسی کند و شاید در آنجا چیزی پیدا شود. بعد از این هم وارگاس که حرف را قبول کرده بود نیتن را به زندان اصلی برگرداند. مدتی بعد وارگاس و نگهبانان از راه میرسند تا یک مبارزه دیگر بین نیتن و گوستاوو را ختم کنند. دراینجا نگهبان جیب نیتن را می گردد و یک صلیب شکسته بزرگ پیدا میکند. وارگاس که خیلی عصبی شده بود دستور داد که نیتن و دو همراهش یعنی سم و ریف را به دفترش منتقل کنند. وارگاس اینجا از دروغ نیتن عصبانی است و آن ها را به مرگ تهدید میکند. صحبت نیتن هم بی اثر است. تا اینکه ریف میگوید بهتر است به جای تهدید به توافق برسد. او پیشنهاد 50 درصد داد و ریف هم گفت که 10 درصد. درنهایت آن ها قبول کردند که سهمشان 25 درصد و برای 4 نفر مساوی باشد. که به گفته نیتن 400 میلیون به خوبی تقسیم بر 4 میشود. وارگاس خوشحال از توافق بود و داشت با ریف دست میداد که ریف ناگهان او را با چوقو میزند. وارگاس اسلحه اش را بیرون آورد و شلیک کرد ولی ریف دست او را بالا گرفته بود. او سپس چاقوی دوم را زد که باعث مرگ وارگاس شد. تیری که وارگاس شلیک کرد باعث شد که نگهبانان به دفتر بریزند و آن سه نفر هم متواری شوند. و درحالی که نیتن و ریف به خوبی فرار کردند،سم تیر خورد و زمین افتاد. هم نیتن و هم ریف فکر میکردند که سم مرده ولی سم را پزشکان بخیه کردند و نجات دادند. او سپس به جرم فرار از زندان و قتل به حبس ابد محکوم شد. منابع Vargas در آنچارتد ویکیا
  17. 1 امتیاز
    Movyn

    نیتن دریک

    Nathan "Nate" Drake نِیتن "نِیت" دریک تولد ۱۹۷۶ یا ۱۹۷۷ (۳۹-۴۰ سال) ملیت آمریکایی جنسیت مرد وضعیت زنده ارتباطات پدر نام برده نشده کاساندرا مورگان (مادر) ساموئل دریک (برادر) النا فیشر (همسر) کسی دریک (دختر) ویکتور سالیوان (دوست و استاد) کلویی فریزر (همکار / معشوقه سابق) قد ۱٫۸۰ سانتی‌متر رنگ مو قهوه‌ای رنگ چشم آبی شناخته شده برای جوینده گنج، مالک شرکت خدمات دریایی جیمسون حضور در آنچارتد: اقبال دریک آنچارتد 2: در میان دزدان آنچارتد 3: فریب دریک آنچارتد 4: پایان یک دزد آنچارتد: ژرفای طلایی آنچارتد: میراث گمشده (به او تنها اشاره می‌شود) آنچارتد: چشم ایندرا آنچارتد: هزارتوی چهارم صداگذارها نولان نورث بیلی آنگر (نوجوانی / آنچارتد ۳) بریتین دالتون (کودکی / آنچارتد ۴) نِیتن "نِیت" دریک (انگلیسی: Nathan "Nate" Drake) (نام اصلی: نیتن مورگان - Nathan Morgan) مهم‌ترین شخصیت محوری و اصلی در سری آنچارتد است. نیتن ازولین بار در بازی آنچارتد: اقبال دریک معرفی شد و در تمامی نسخه‌های سری آنچارتد، به غیر از آنچارتد: میراث گمشده، شخصیت اصلی این سری بوده است. با توجه به مرگ مادر، او و برادرش ساموئل دریک کودکی و نوجوانی سختی را تجربه کردند. پدرشان مسئولیت آن‌ها را به یک مدرسه مذهبی واگذار کرد و آن‌ها از کودکی مجبور بودند روی پای خود بایستند. با توجه به اینکه مادر نیتن یک جوینده گنج‌ها گمشده بود، نیتن و برادرش نیز به زودی تصمیم به پا گذاشتن در همین مسیر گرفتند. این دو براساس یک تئوری از جانب مادرشان که سر فرانسیس دریک، جوینده گنج و سیاح افسانه‌ای انگلیسی، برخلاف باور عموم نسلی از خود به جا گذاشته بود، تصمیم به کنار گذاشتن نام خانوادگی اصلی خود می‌گیرند و نام خانوادگی دریک را بر می‌گزینند. به این ترتیب، نیتن و سم خودشان را از همان ابتدا، ساخته شده برای حرکت در همین مسیر می‌دیدند. نیتن در نوجوانی با یک جونده دیگر به نام ویکتور سالیوان آشنا شد و این دو در ادامه به نزدیک‌ترین دوستان و همکاران یکدیگر تبدیل شدند. همراه با هم، و درحالی که رقیبان سرسختی نیز در کنارشان فعال بودند، این دو موفق به پیدا کردن چند شهر گمشده تاریخی شدند. او در طول این سفرها، همراهی و کمک خبرنگاری به نام النا فیشر را نیز در کنارش داشت که این دو درنهایت با یکدیگر ازدواج می‌کنند. وجود النا، نصیحت‌ها و توصیه‌های سالیوان و مهم‌تر از همه برداشت‌ها و دیدگاه‌های خودش، باعث شد تا نیتن درنهایت از مسیر پرخطر، نادرست و غیرقانونی که در پیش گرفته بود دست کشد و زندگی عادی را شروع کند. نیتن در جوانی شاهد کشته شدن برادرش سم در زندان پاناما نیز بود؛ اما برخلاف باورش، سم زنده بود و ۱۵ سال بعد مجددا با همدیگر ملاقات کردند. حضور سم و خطری که او را تهدید می‌کرد، باعث شد که نیتن علیرغم میل باطنی و بدون اطلاع النا مجددا به مسیر قبل برگردد. او در آخرین سفرش برای پیدا کردن یک گنجینه گمشده دیگر، درکنار برادرش قرار گرفت و این بار در انتهای این سفر، واقعا خود را بازنشست کرد و زندگی عادی خود در کنار النا را از سر گرفت. محتویات معرفی آغاز یک زندگی پر ماجرا ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۲ زندان پاناما ۲۰۰۰-۲۰۰۱ آنچارتد کامیک آنچارتد ژرفای طلایی آنچارتد: هزارتوی چهارم آنچارتد: چشم ایندرا آنچارتد: اقبال دریک آنچارتد ۲: در میان دزدان ۲۰۰۹-۲۰۱۰ آنچارتد ۳: فریب دریک آنچارتد 4: پایان یک دزد پس از وقایع لیبرتالیا منابع معرفی سم دریک و نیتن نیتن مورگان در سال ۱۹۷۵ یا ۱۹۷۶ میلادی متولد شده است. مادر او کاساندرا مورگان و نام پدر او در سری آنچارتد ذکر نشده است. او یک برادر بزرگ‌تر از خودش به نام ساموئل مورگان نیز داشت و این دو درواقع در کنار هم بزرگ شدند. در کودکی، مادرشان اقدام به خودکشی کرد و پدرشان زمانی که نیتن تنها ۵ سال داشت، سرپرستی او و برادرش را به دولت واگذار کرد. در نتیجه، این دو به یتیم‌خانه پسرانه سنت فرانسیس که یک مدرسه مذهبی مسیحی بود سپرده شدند. نیتن و سم در این یتیم‌خانه توسط راهبه‌ها تعلیم می‌دیدند و زبان لاتین را یاد گرفتند. نیت دوران سختی را در این یتیم‌خانه داشت و مرتب با دیگر بچه‌ها به خاطر توهین‌شان به مادرش، خانواده و خودش درگیر می‌شد. وضعیت برادرش نیز بهتر نبود و چند سال بعد، یتیم‌خانه او را به خاطر رفتارهای نادرت از آنجا اخراج کرد. به این ترتیب نیتن تنها تر از همیشه بود. یک بار و پس از دعوا با یک بچه دیگر، راهبه او را توبیخ کرد. در همین شرایط بود که نیتن شب هنگام متوجه علامت برادرش شد و از راه بالکون، از یتیم‌خانه فرار کرد. نیتن و سم همراه با هم مسیر خروج از ساختمان‌های ییم‌خانه را دنبال کردند و درانتها، سم به نیتن گفت که وسایل به جا مانده از مادرشان را پیدا کرده است. این وسایل توسط پدرشان به یک شخص نامشخصی فروخته شده بود و م درحقیقت خانه این شخص را پیدا کرده بود. به پیشنهاد سم، این دو به عمارت همان شخص رفتند تا وسایل به جا مانده از مادرشان را پیدا و از آنجا فرار کنند. این دو با موتورسیکلت جدید سم به محل رفته و دزدکی به داخل عمارت نفوذ کردند. پس از مدتی جستجو، نیتن و سم موفق به پیدا کردن دفتر یادداشت مادرشان شدند. این درست همزمان با متوجه شدن صاحب‌خانه از حضور این دو بود. در حالی که خود را به دام افتاده دیدند، پیرزن آن‌ها را با اسلحه تهدید و به پلیس تلفن زد. سم اما با گفتن اینکه تنها برای برداشتن وسایل مادرشان کاساندرا مورگان به محل آمدند شرایط را تغییر داد. پیرزن، مادر آن‌ها را می‌شناخت و به آن‌ها گفت می‌توانند دفتر یادداشت کاساندرا را نگه دارند. در ادامه پلیس به عمارت رسید و پیش از اینکه پیرزن بخواهد به پلیس درباره پیام اشتباه توضیح دهد، او در مقابل نیتن و سم سکته کرد و درگذشت. با توجه به شرایط، نیت و سم چاره‌ای جز فرار نمی‌دیدند و با عبور از بالکون‌ها، و در ادامه مسیر زمینی، از دست پلیس‌ها فرار کرده و سوار بر موتور سیکلت از محل دور شدند. آن‌ها گرچه پلیس را جا گذاشتند اما نیت دیگر نمی‌توانست به یتیم‌خانه برگردد، چون پلیس به دنبال این دو بود. سم که دفتر یادداشت مادرش و صحبت‌های پیرزن درباره او را در ذهن داشت، گفت که آن‌ها برای همین هدف ساخته شده‌اند. سم و نیتن، به این ترتیب نام خانوادگی دریک را برگزیدند؛ نام خانوادگی براساس سیاح مشهور سر فرانسیس دریک که به اعتقاد مادرشان و برخلاف باور عمومی، نسلی از خود برجا گذاشته بود. این شروع سفری طولانی بود که نیتن و سم دریک در پیش گرفتند تا مثل مادرشان، زندگی ماجراجویانه و پرخطری را در پیش بگیرند. آغاز یک زندگی پر ماجرا در طول سال‌های بعد، نیتن شروع به جمع‌آوری اسناد و مدارک درباره سر فرانسیس دریک کرد؛ درحالی که برادرش سم مشغول دنبال کردن و اثبات آخرین کشف مادرشان بود که در دفتر یاداشت به جا ماده‌اش نوشته بود. نیتن اینک ۱۵ سال داشت که همه چیز را از جزئیات سفرها، اکتسافات و زندگی سر فرانسیس دریک می‌دانست. به همین ترتیب بود که سرنخی او را به کارتاگنا، کلمبیا کشاند، جایی که می‌توانست در موزه مری‌تایم برخی از اشیا به جا مانده و منتصب به فرانسیس دریک را پیدا کند. به همین شکل نیز شد و نیت نوجوان حلقه و اصطرلاب فرانسیس دریک را در پشت شیشه پیدا کرد. قصد نیتن دزدیدن مخفیانه حلقه بود ولی خیلی زود متوجه شد که شخص دیگری نیز به همان حلقه نظر دارد. او خود را کنار کشید و مخفیانه حرکات مرد را زیر نظر داشت. سپس او را تعقیب کرد و متوجه شد که مرد براساس قفل شیشه کلید مخصوصی ساخته است. مرد ظاهرا با یک زن دیگر همکاری می‌کرد و در زمان مناسب، نیتن موفق شد کلید جعلی را بدزدد. هر چند مرد متوجه شد و مدتی بعد کیفش را از نتن پس گرفت، اما نیتن کلید را از کیف خارج کرده بود و همچنان همراهش داشت. نینتن با استفاده از کلید، درب شیشه‌ای را باز و حلقه را برداشت، و خیلی زود توسط افراد همان زن، یعنی کاترین مارلو مورد تعقیب قرار گرفت. نیتن ممکن بود در انتهای تعقیب کشته شود، ولی همان مرد او را نجات داد. این دو در ادامه با یکدیگر صحبت کردند و مرد متوجه شد که این پسر خودساخته تا چه حد پیرامون فرانسیس دریک اطلاعات دارد. او خودش را ویکتور سالیوان معرفی کرد و این دو تصمیم گرفتند مسیر جویندگی گنج‌های گمشده را از آن پس با یکدیگر دنبال کنند. به این ترتیب بود که یک رابطه استاد و شاگردی میان این دو ایجاد شد. ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۲ نیتن در طول سال‌های بعد رابطه پایداری با سالیوان داشت و متوجه شد که سالی چقدر به او توجه دارد. او یک بار در شرایط بدی قرار گرفت، دستگیر شد و به زندان افتاد اما درنهایت این سالی بود که نیتن را از زندان آزاد کرد. زندان پاناما سم که تا سال ۱۹۹۹ نیز درگیر پیدا کردن سرنخ پیرامون آخرین کشف مادرشان درباره گنج گمشده یکی از مهم‌ترین دزدان دریایی تاریخ، یعنی هنری ایوری بود، درنهایت به یک سرنخ مهم رسید. او با همراهی یک جوینده گنج ثروتمند به نام رِیف ادلر و برادرش نیتن، بایستی رد سرنخ را در زندان پاناما دنبال می‌کردند. ریف آدلر جوان ثروتمندی بود که در کنار سم، سودای پیدا کردن گنج گمشده هنری ایوری را داشت. سم و نیتن با وجود او مشکلی برای نفوذ در زندان نداشتند و ریف با پرداخت رشوه به وارگاس، رئیس زندان پاناما بدون دردسر وارد زندان شدند. آن‌ها دست‌نوشته‌ای از جوزف برنز، دریانورد همراه ایوری داشتند که زمانی در زندان پانا بود و برای دنبال کردن این سرنخ باید سلول قدیمی که برنز در آن محبوس بود را پیدا می‌کردند. با همکاری وارگاس، نیتن به محوطه زندان قدیمی اسپانیایی‌ها رد محوطه پشتی زندان پانا منتقل شد تا جستجو را شروع کند. البته وارگاس متوجه عمق ماجرا و ارزش گنج شده بود و سهم بیشتری از رشوه می‌خواست. نیتن با گفتن اینکه برای این صحبت‌ها بهتر است با ریف هماهنگ کند، جستجوی خود را شروهع کرد و درنهایت، سلول برنز را پیدا کرد. با جستجو در سلول و حل پازلی کوچک، نیتن درنهایت سرنخ بعدی یعنی صلیب سنت دیسمیس را پیدا کرد که با توجه به قدمت و کیفیت ساخت متعلق به برنز بود. او در اولین مواجهه با وارگاس البته ادعا کرد چیزی پیدا نکرده و به این ترتیب قصد داشت او را از بازی خارج کند. نیتن در بازگشت به محوطه زندان پاناما، صلیب شکسته شده سنت دیسمیس را به سم و ریف نشان داد. سنت دیسمیس، یکی از دو دزدی بود که در زمان به صلیب کشیده شدن حضرت مسیح، همراه با او به صلیب کشانده شد. دیسمیس در آن زمان با گفتن اینکه «ما پاداش هر آنچه کرده‌ایم را دریافت می‌کنیم» به مسیح ایمان آورد، توبه کرد و برای همین نیز از نظر تاریخی با لقب «سنت» نام برده می‌شود. طبق تئوری سم، سرنخ بعدی باید در اسکاتلند و کلیسایی دقیقا با نام «کلیسای سنت دیسمیس» می‌بود. نیتن نیز با گفتن اینکه هنری ایوری آخرین بار در اسکاتلند دیده شده نیز نباید به این موضوع بی ارتباط باشد. با پیدا شدن این سرنخ، ریف گفت که وقت بیرون رفتن از زندان است. آن‌ها درحال رفتن پیش وارگاس بودند که وارد یک درگیری ناخواسته با چند زندانی دیگر شدند. در پایان، این وارگاس و زندان‌بانان بودند که به درگیری قائله دادند. در حین جستجوی این زندانیان، صلیب پیدا شد و وارگاس با عصبانیت ریف، سم و نیتن را به اتاقش برد. او که قصد گرفتن ۲۰٪ از گنجینه را داشت، درنهایت توسط ریف کشته شد. با مرگ وارگاس و صدای شلیک گلوله، برای این سه چاره‌ای جز فرار از زندان باقی نماند. پس از عبور از چند محوطه زندان و در نزدیکی خروجی، سم در یک صحنه هدف چند گلوله قرار گرفت و درست در مقابل چشم نیتن به پایین ساختمان سقوط کرد. نیتن که در شوک فرو رفته بود، چاره‌ای جز پذیرفتن پیشنهاد ریف نداشت؛ ریف گفت که سم کشته شده و او باید بین فرار و ماندن در محل و مردن یکی را انتخاب کند. به این ترتیب، نیتن در چنین شرایطی موفق به فرار از زندان پاناما شد. ریف در ادامه با استفاده از ثروت پدرش، کل محوطه کلیسای مخروبه و باستانی سنت دیسمیس در اسکاتلند را خرید تا محل را برای پیدا کردن گنج گمشده جستجو کند. او برای این کار، مدتی نیتن را نیز در کنار خودش داشت. به هر شکل، گنجینه ایوری حتی تا چند سال بعد نیز پیدا نشد و نیتن به خاطر اختلافاتی که با ریف داشت و البته فراموش کردن و پشت سر گذاشتن خاطرات برادرش، تصمیم به ترک جستجوی گنجینه ایوری گرفت. ۲۰۰۰-۲۰۰۱ ۱۰ سال قبل از وقایع آنچارتد: هزارتوی چهارم، نیتن و سالی با پرداخت پول به ناخدای یک کشتی، محموله خود را از والپرایزو به آمریکا منتقل می‌کنند. در این بین نیتن متوجه شد که کشنی محموله مواد مخدر نیز با خود حمل می‌کند. او ابتدا شروع به بیرون انداختن آن محموله‌ها از کشتی کرد ولی به زودی سالی متوجه شد و او را متقاعد کرد که منصرف شود. پس از این نیز نیتن و سالی مدتی را برای تفریح و استراحت به کاستاریکا رفتند. آنچارتد کامیک آنچارتد ژرفای طلایی مقاله اصلی: آنچارتد: ژرفای طلایی پاناما نیتن در تاریخ تعیین نشده‌ای پیش از وقایع اقبال دریک، توسط شخصی به نام جیسون دانته استخدام شد تا محوطه‌ای در پانامای مرکزی را بررسی کند. در اینجا، همکار دانته یعنی ماریسا چیس نیز حضور داشت. دانته به زودی پس از یک تماس از طرف روبرتو گوئرو، رهبر شبه‌نظامیان انقلابی محل را ترک می‌کند. نیتن و ماریسا که اینک با هم این محوطه را بررسی می‌کردن، از اینکه دانته درباره دخالت گوئرو و افرادش در این ماجرا چیزی به آن‌ها نگفته بود ناراحت بودند. به هر شکل این دو در ادامه تحقیق خود به بازمانده‌های گروهی از فاتحان اسپانیایی برخوردند که به نظر با سم کشته شده بودند. تنها سرنخ آن‌ها که این سربازان چرا کشته شده بودند، حکاکی بود که نیتن آن را منتصب به ویزیگوت‌ها می‌دانست. ماریسا در ادامه فاش کرد که یک لوح قدیمی پیدا کرده اما آن را به دانته نشان نداده بود. او همچنین پیشنهاد همکاری رسمی به نیتن داد که او قبول نکرد و برای همین نیز ماریسا اجازه بررسی لوح را به نیتن نداد. پس از این بود که افراد گوئرو وارد محل شدند؛ ماریسا از اسلحه استفاده نمی‌کرد و نیتن مجبور بود همه شبه‌نظامیان را غیر از دو نفر که فرار کردند از پیش رو بردارد. پس از این فاش شد که دانته خودش با افراد گوئرو همدست بوده است؛ نیتن قصد فرار داشت که توسط سربازان بی‌هوش شد. نیت در ادامه در یک محوطه در حال آتش به هوش آمد و موفق به فرار از محل شد. او اینک در شانتی تون بود که دراصل پایگاه اصلی گوئرو و نیروهایش محسوب می‌شد. نیتن در اینجا ماریسا را نیز دید که گفت مدتی بازجویی شده و پس از آتش زدن انبار فرار کرده است. نیت تصمیم گرفت به جستجوی دانته بپردازد و او را نیز نجات دهد ولی ماریسا نمی‌توانست بدون لوح محل را ترک کند. به این ترتیب بود که نیتن تصمیم گرفت ابتدا در پیدا کردن لوح به ماریسا کمک کند. این دو پس از عبور از نیروهای گوئرو ، درنهایت به دفترش وارد شدند. در اینجا مشخص شد که دانته با گوئرو به توافقی رسیده و همه تحقیقات و اشیا جمع‌آوری شده ماریسا را نیز به گوئرو داده بود. به هر شکل، این دو که لوح را برداشته بودند، در میانه حمله‌های افراد گوئرو از آنجا فرار کردند. ماریسا نیتن را با خود به خانه پدربزرگش وینسنت پرز برد، شخصی که به گفته ماریسا او بوده که لوح ابدیت را پیدا کرده بود. این لوح ظاهرا ۲۰ سال قبل پیدا شده بوده و از آن زمان هنوز نتوانسته بود آن را رمزگشایی کند. به هر شکل سرطان پدربزرگش یک سال بود که تشخیص داده شده بود و او از کار روی لوح دست کشیده بود. وینسنت به این ترتیب با دانته صحبت کرد که می‌توانست با گوئرو برای دسترسی به محوطه تحت اکتشاف هماهنگ کند. با این حال دانته خودش از سه ماه قبل‌تر کل پروسه جستجو را دراختیار خودش گرفته بود. نیتن در اینجا نیز در میان وسایل وینسنت به نماد «سته سیتادس»، سرنخی خورد که می‌شد ریشه آن را به ویزیگوت‌ها ارتباط داد. در قرن هشتم میلادی و زمانی که مورهای مسلمان به اسپانیا حمله کردند، هفت اسقف اسپانیایی همراه با طلاها و جواهرات اسپانیا کشور را ترک کردند. آن‌ها قصد پیدا کردن هفت شهر طلا را داشتند و محفل «سته سیتادس» وظیفه پیدا کردن این شهرها را داشت. با استفاده از تحقیقات وینسنت، نیت قادر بود متون کناری آن نماد را ترجمه کند؛ «شمشیر استفان در تالار هفت پدر شاهد فداکاری ماست». وینسنت ذکر کرده بود که این تالار باید به نوعی مقدس و پناهگاهی برای محفل باشد. پس از این نیتن پیشنهاد همکاری اولیه ماریسا را قبول کرد و این دو خانه ترک کردند. تالار هفت پدر نیتن و ماریسا پس از رسیدن به ویرانه‌های اسپانیایی وارد گودال شده و درنهایت تالار هفت پدر را همراه با کمپ وینسنت و ژورنالش پیدا کردند. ژورنال اطلاعات بیشتری از محفل و خصوصا فریر مارکوس دنیزا می‌داد که ظاهرا اسقف اعظم محفل سته سیتادس بوده و ادعای پیدا کردن هفت شهر طلا را کرده بوده است. به هر شکل مشخص شد که دنیزا دروغ گفته بوده و چیزی که پیدا کرده بوده صرفا چند دهکده بومیان بوده است. بدون آگاهی این دو، آن‌ها توسط افراد گوئرو تعقیب شده بودند و شروع درگیری مانع ادامه تحقیقاتشان شد. پس از این درگیری نیز نیتن و ماریسا جستجو را ادامه دادند. ژورنال در جایی به جمله دنیزا درباره استبان مور اشاره کرد که به عقیده نیتن، منظور از شمشیر استفان درواقع همان شمشیر استبان بوده است. پس از یک پازل، نیتن و ماریسا مقبره استبان را پیدا و جسد پدربزرگ ماریسا یعنی وینسنت را داخل آن مشاهده کردند. درحالی که ماریسا به خاطر وینسنت عزاداری می‌کرد، نیتن شمشیر استفان را برداشت. در ادامه نیز زمانی که نیتن پیشنهاد داد وقتی که شهر کویویرا را پیدا کردند، این اکتشاف به نام وینسنت خواهد بود. با ایان حال ماریسا این را رد کرد و گفت این اکتشاف هر دوی آن‌ها «به عنوان همکار» خواهد بود. به زودی دانته وارد محل شده و ماریسا را گروگان می‌گیرد. درست زمانی که دانته پشت سر گوئرو توهین می‌کرد، بدون آگاهی او گوئرو نیز در محل حاضر بود و حرف او را شنید. به این ترتیب بود که گوئرو دانته را از بالکون پایین انداخت. در ادامه نیز گوئرو، نیتن را مجبور به دادن شمشیر استفان کرد و پس از این همراه با ماریسا به عنوان گروگان محل را ترک کرد. در ادامه دانته نیز به هوش آمد و سقوطش برخلاف انتظار گوئرو مرگبار نبود. با توجه به مواد منفجره گوئرو، تالار در وضعیت ناپایدار بود و نیتن و دانته برای فرار از محل همکاری کردند. آن‌ها با چندین گروه از شبه‌نظامیان مبارزه کرده و تلاش کردند ماریسا را نجات دهند ولی وقتی از گودال خارج شدند که دیر شده بود. دانته در ادامه گفت که قصد دارد ارتش خودش را استخدام کرده و به سراغ گوئرو برود؛ نیتن نیز تصمیم گرفت برای کمک با ویکتور سالیوان تماس بگیرد. معبد سرپنتس نیتن که از حکاکی‌های روی شمشیر طرحی کشیده بود، قادر بود تا موقعیت معبد سرپنتس را پیدا کند. این معبد در دست‌نوشته‌های دنیزا به عنوان «نگهبانان دروازه جهنم» توصیف شده بود. اینک سالی نیز همراه نیتن بود، این دو با هم به معبد رفتند، جایی که افراد دانته در حال جنگ با افراد گوئرو بودند. در حین مسیر، سالی در یک گودال سقوط کرد و پایش صدمه دید. او به نیتن توصیه کرد که به تنهایی مسیرش را ادامه دهد و او برمی‌گردد تا وسیله‌ای برای فرارشان پیدا کند. به این ترتیب نیتن به تنهایی مسیرش تا معبد ادامه داد و متوجه شد که نیروهای دانته موفق شدند گوئرو را در غارهای زیرزمینی به دام بیاندازند. نیتن پس از جستجوی بیشتر در غار محل نگهداری ماریسا را پیدا کرد که توسط افراد گوئرو تحت مراقبت قرار داشت. آن‌ها درحال نصب بمب‌هایی در محوطه بودند که نیتن با آن‌ها درگیر شد و از پیش رو برداشت. با این حال ماریسا قبول نکرد که محل را ترک کند چون شهر باستانی کویویرا یک در با آنجا فاصله داشت. نیتن که فهمیده بود لوح ابدیت درواقع همان کلید باز کردن در بوده، از آن برای وارد شدن استفاده کرد. ژرفای طلایی در پشت در ژرفای طلایی قرار داشت؛ محوطه‌ای غار مانند که همه جای آن، سقف و دیوارها مملو از طلا بود و در مرکز محوطه نیز «تخت طلا» قرار داشت. روی این تخت نیز جسد استبان قرار داشت که ظاهرا با خنجر دنیزا خودکشی کرده تا به نوعی با این فداکاری، دروازه‌های جهنم را ببندد. به زودی ماریسا متوجه شد که طلاها رادیواکتیویته هستند. این زمانی بود که دانته نیز وارد شد و فاش کرد که از قبل می‌دانسته طلاها رادیواکتیویته هستند و قصد داشته آن‌ها را در بازار سیاه بفروشد. در ادامه نیز نیتن و دانته درگیر شده و در مشت‌زنی نیتن او را شکست داد. او و ماریسا سپس دانته را همانجا در کنار تخت طلا رها کرده و ماریسا برای مسدود کردن محل بمب‌ها را منفجر می‌کند. به این ترتیب درحالی که غارها درحال فروریزی بودند، نیتن و ماریسا به سرعت مسیر خروجی را دویدند. در انتهای مسیر بود که گوئرو ظاهر شد و با RPG شلیک کرد. این باعث سقوط آوار و مجروح شدن پای ماریسا شد. گوئرو که بدون ارتشش، چیزی جز مرگ با افتخار نمی‌خواست با نیتن درگیر شد و در نهایت باعث کشته شدن گوئرو در ژرفای طلایی شد. نیتن در ادامه برگشت و آوار را از روی ماریسا کنار زد و دو سپس با هلی‌کوپتر سالی محوطه را ترک کردند. هلی‌کوپتر برای مداوای ماریسا فرود آمد و وقتی که سالی داشت سوخت آن را چک می‌کرد، نیت فاش کرد که لوح ابدیت را حفظ کرده بوده است. ماریسا نیز آن را گرفت و دور انداخت و گفت که مارکوس دنیزا درست می‌گفت که این شی به جهنم تعلق دارد. آنچارتد: هزارتوی چهارم آنچارتد: چشم ایندرا آنچارتد: اقبال دریک مقاله اصلی: آنچارتد: اقبال دریک در جستجوی ال دورادو در سال ۲۰۰۷، نیتن همراه با خبرنگاری به نام النا فیشر تابوت فرانسیس دریک را از آب‌های اقیانوس در نزدیکی پاناما پیدا می‌کنند. النا در آنجا حضور داشت تا از این رویداد فیلم گرفته و مستند تهیه کند. پس از باز کردن تابوت، مشخص می‌شود که چیزی جز یک دفترچه یادداشت شخصی فرانسیس دریک در آن نیست. نیتن در این زمان گفت که تابوت خالی نظریه او را ثابت می‌کند؛ اینکه فرانسیس دریک در سال‌های آخر زندگی خود، مرگش را جعل کرد تا به دنبال یک سفر گنج‌یابی دیگر برود. اندکی پس از این، قایق نیتن و النا توسط دزدان دریایی به فرماندهی ادی راجا تحت محاصره و هدف تیرانداز قرار گرفت. نیتن و النا به زودی مجبور به مقابله با مهاجمین شدند تا اینکه ویکتور سالیوان، همراه با هواپیمای خود این دو را نجات می‌دهد. در بازگشت به ساحل و درحالی که النا تلفنی با رئیس خود صحبت می‌کرد، نیتن با سالی درباره دفترچه شخصی فرانسیس دریک صحبت کرد. فرانسیس دریک در این یادداشت از آخرین جستجوی گنج خود یعنی پیدا کردن ال دورادو نوشته بود؛ شهری که طبق افسانه‌ها از طلا ساخته شده بود. نیتن و سالی که متقاعد به دنبال کردن این سرنخ شده بودند، تصمیم گرفتند تا بدون النا دنبال گنج بروند؛ با توجه به اینکه اگر خبر جستجوی ال دورادو توسط النا منتشر می‌شد، باعث ورود دیگر رقیبان به این ماجرا می‌شد. پس از ورود این دو به جنگل آمازون، نیتن و سالی به تدریج سرنخ‌های بیشتری از یک تمدن باستانی پیدا کردند که نشان می‌داد ال دورادو، نه یک شهر ساخته شده از طلا، بلکه یک مجسمه یا تندیس عظیم از طلا است. این خبر بدی برای سالی بود؛ او روی این شهر طلا حساب باز کرده بود تا بدهی سنگینش را پرداخت کند. نیتن و سالی در ادامه جستجوی خود در آمازون، یک زیردریایی آلمانی بسیار قدیمی و به گل نشسته را پیدا کردند. نیتن در اینجا دفترچه را به سالی داد و خودش وارد زیردریایی شد. در اینجا، او اجساد خدمه زیردریایی و یک صفحه کنده شده از دفترچه فرانسیس دریک را پیدا کرد؛ صفحه‌ای که حاوی نقشه و توضیحاتی بود که نشان می‌داد احتمالا، تندیس ال دورادو در جزیره قرار دارد. پیش از اینکه سالی و نیتن محوطه را ترک کنند، آن‌ها توسط گابریل رومن و مزدورانش محاصره و خلع سلاح شدند. رومن، یک جستجوگر گنج و رقیب سالی بود که با استخدام مزدورانی به رهبری آتوک ناوارو، در پی سالی بودند. در اینجا مشخص شد که بدهی سالی در واقع به رومن بوده است و همین نیز باعث کشانده شدن یک طرف دیگر به این ماجرا شده بود. رومن با تهدید سالی، نقشه را از نیتن گرفت و تصمیم گرفت همراه با سالی جستجو را ادامه دهد. او قصد کشتن نیتن را داشت، به سمت او شلیک کرد اما سالی خود را در مسیر گلوله قرار داد. پس از منفجر شدن زیردریایی، نیتن از فرصت استفاده و از محل فرار کرد. نیتن که تصور می‌کرد سالی کشته شده، از مزدوران فرار و درنهایت به النا رسید؛ او درواقع از همان زمان خروج، آن دو را از اسکله تعقیب کرده بود. این دو به این ترتیب همراه با هم از مزدوران فرار کرده و در نهایت با هواپیمای سالی به سمت جزیره پرواز کردند. جزیره گرمسیری پس از ورود به آسمان جزیره، هواپیما خاموش شد و نیتن و النا جدا شدند. مدتی بعد نیتن برای پیدا کردن النا، رد او را در یک قلعه مخروبه دنبال کرد. او که از زنده بودن النا مطمئن شده بود، به زودی در نزدیکی قلعه توسط دزدان دریایی ادی دستگیر شد. در حالی که ادی نیتن را در سلولی حبس کرده بود، ناگهان شاهد منهدم شدن دیوار توسط النا و درنهایت نجات نیتن بود. نیتن و النا به این ترتیب بار دیگر مسیر فرار را در پیش گرفتند. مدتی بعد، این دو به یک شهر مخروبه دیگر رسیدند و در اینجا نیتن، متوجه کتابچه سفرنامه‌ای شد که نشان می‌داد ال دورادو، به جزیره دیگری منتقل شده است. در اینجا، النا نیز گفت که سالی زنده است و در حال همکاری با رومن و ناوارو است. او گرچه تصور می‌کرد سالی خائن است اما نیتن متقاعد نشده بود. این دو در ادامه وارد تونل‌ها و غارهای طولانی در زیر یک صومعه باستانی شدند و سالی را نجات دادند. مشخص شد که دفترچه یادداشت فرانسیس دریک مانع رسیدن گلوله به قلب سالی شده بود. مدتی بعد نیتن شاهد دعوای لفظی میان رومن و ناوارو با ادی بود؛ به این ترتیب مشخص شد که رومن ادی و افرادش را استخدام کرده بود تا در قبال سهمی از ال دورادو، آن‌ها نیتن را دستگیر و جزیره را برای جستجوی افراد رومن امن نگه دارند؛ ماموریتی که ادی در انجامش ناتوان مانده بود. به هر شکل فرار نیتن، باعث عصبانیت رومن شده بود و او توانایی ادی را زیر سوال برد. جدا شده از سالی‌، نیت و النا به زودی گذرگاهی را کشف کردند که به یک محوطه بزرگ نگه داری گنج منتهی می‌شد، و نیتن جسدیدر اینجا پیدا کرد که به اعتقاد او، جسد فرانسیس دریک بود. به این ترتیب نیتن نتیجه گرفت که دریک پیش از پیدا کردن گنج و در همین جا مرده است. در همین حین، این دو شاهد فرار ادی بودند که برای نجات جانش درحال دویدن بود. او را موجود عجیب و انسان‌نمایی به نام دسندنت تعقیب می‌کرد که در نهایت ادی توسط یکی از این موجودات کشته شد. به هر شکل، نیتن و النا نیز پا به فرار گذاشته و درنهایت خود را در یک «تاسیسات آلمانی» پیدا می‌کنند. نیت در اینجا از النا جدا شد تا برق تاسیسات را مجددا فعال کند. با این حال او به زودی متوجه شد که آلمانی‌ها نیز در زمان جنگ جهان دوم، درست مثل اسپانیایی‌ها در جستجوی ال دورادو بودند، اما درنهایت متوجه شدند که تندیس ال دورادو، تندیسی نفرین شده است. نیت همچنین متوجه شد که فرانسیس دریک، قدرت تندیس را دریافته بود و سعی داشت تا با ساخت مکانیزم‌هایی آن را در همین جزیره نگه دارد که درنهایت، خودش توسط یکی از دسندنت‌ها (انسان‌هایی که به نفرین ال دورادو مبتلا شدند) کشته شده بود. پس از مبارزه با تعداد زیادی از دسندنت‌ها و فعال کردن جریان برق، نیتن به سمت النا برگشت و متوجه شد که او توسط رومن و افرادش دستگیر شده است. پس از خروج رومن و افرادش، نیتن در بیرون از محوطه سالی را دید و همه چیز را درباره طلسم ال دورادو توضیح داد. این دو در ادامه باز هم توسط رومن و افرادش متوقف شدند، جایی که آن‌ها سرانجام تندیس را پیدا کرده بودند. ناوارو در این زمان از رومن خواست تا درب تندیس را باز کند. او از قصد این را از رومن خواست و رومن بدون اینکه متوجه باشد، ناگهان با غبار سمی مومیایی درون ال دورادو مواجه شد. این غبار، به سرعت باعث تبذیل شدن رومن به یک دسندنت شد. ناوارو که از ابتدا نقشه‌های خودش را برای فروش غبار مومیایی ال دورادو به عنوان یک سلاح بیولوژیکی داشت، رومن را کشت و با هلی‌کوپتر ال دورادو را از محل خارج کرد. درحالی که دسندنت‌ها به نیتن، سالی و سایر مزدوران حمله‌ور شده بودند، نیتن به هر شکل ممکن خود را به ال دورادو رسانده و همراه با هلی‌کوپتر می‌رود. با توجه به فرصت‌طلبی النا و بیرون انداختن یکی از مزدوران، به زودی هلی‌کوپتر سقوط خواهد کرد. نیتن که پیش از سقوط پایین پریده بود، اینک روی کشتی بود و در مسیر رسیدن به هلی‌کوپتر و النا، مجبور به مبارزه با تعداد زیادی از مزدوران شد. او چند بار با ناوارو نیز درگیر و درنهایت در یک مبارزه تن به تن او را نیز شکست داد. زمانی که نیتن درحال خارج کردن النا از هلی‌کوپتر بود، ناوارو مجددا به هوش آمد؛ در اینجا نیتن طناب اتصال ال دورادو را جدا و درحالی که طناب به دور پای ناوارو پیچیده شده بود، او همراه با تندیس ال دورادو به قعر اقیانوس آرام رفتند. پس از پایان این وقایع، النا «حلقه فرانسیس دریک» را به نت برگرداند؛ حلقه‌ای که نیتن پیش از این آن را در کنار جسد فرانسیس دریک جا گذاشته بود. این دو سپس سالی را دیدند که پس از مواجهه با دزدان دریایی، با چند صندوق گنج آنجا را ترک کرده بود. النا از دست دادن دوربینش را به نیتن یادآور شد و اینکه او یک داستان به النا بدهکار است. درحالی که قایق آن‌ها در حال دور شدن بود، نیتن اطمینان داد که قولش را فراموش نخواهد کرد. آنچارتد ۲: در میان دزدان مقاله اصلی : آنچارتد 2: در میان دزدان نیتن و هنری فلین در سال ۲۰۰۹ و دو سال پس از وقایع ال دورادو، نیتن پیشنهاد همکاری از هری فلین و کلویی فریزر گرفت که در اصل ربودن یک فانوس قدیمی منتسب به مارکو پولو از موزه استانبول بود. نیتن ابتدا قصد رد این پیشنهاد را داشت، اما پس از اینکه متوجه شد این می‌تواند سرنخی برای پیدا کردن کشتی‌های گمشده مارکو پولو و سنگ چینتامانی باشد نظرش تغییر کرد. نیتن و فلین در حالی ماموریت را شروع کردند که کلویی نقش پشتیبان آن‌ها را داشت. این دو پس از عبور از نگهبانان موزه، درنهایت به فانوس نیز رسیدند. نیتن از این فانوس رزین آبی و یک کاغذ خالی پیدا کرد. او با آتش زدن رزین و با استفاده از دود حاصله نقشه مخفی را در کاغذ نمایان کرد که با تفاسیر او نشان می‌داد، کشتی‌های مارکو پولو درحال حمل سنگ چینتامانی، از اشیا افسانه‌ای منتسب به شهر گمشده شامبالا (در اصل شانگری-لا) بود که در اثر «سونامی»، این کشتی‌ها همراه با سنگ در سواحل بورنئو به گل نشستند. پس از این، هری فلین نقشه را برداشت و با نارو زدن به نیتن، او را در موزه رها کرد تا توسط تیم امنیتی موزه دستگیر شود. به این ترتیب علیرغم تلاش برای فرار، نیتن درنهایت دستگیر و به زندان افتاد. سه ماه بعد، کلویی که ادعا می‌کرد از موضوع خیانت هری اطلاع نداشته و او هم بازی خورده است، از ویکتور سالیوان خواست تا نیتن را آزاد کند. سالی نیز با باقی مانده گنج ماموریت ال دورادو این کار را انجام داد. بورنئو پس از آزادی، نیتن و سالیوان در بورنئو به دنبال فلین و رئیس او یعنی زوران لازارویچ رفتند؛ یک جنایتکار جنگی صرب که از مدت‌ها قبل مرده فرض می‌شد. لازارویچ با یک گروه بزرگ از مزدوران تحت فرماندهی و با کمک فلین، به دنبال پیدا کردن کشتی‌های گمشده مارکو پولو بود. نیتن و سالی اما کلویی را داشتند که که به عنوان یک نفوذی از تیم آن‌ها، وارد گروه مزدوران لازارویچ شده بود. با کمک کلویی، نیتن و سالی متوجه شدند که کشتی‌ها درواقع هیچ وقت حامل سنگ چینتامانی نبوده است. آن‌ها در ادامه یک مقبره مخفی بزرگ و زیرزمینی کشف کردند که اجساد مومیایی مسافران کشتی پولو، همراه یک فوربای تبتی (نوعی خنجر) و دست‌نوشته‌ای از پولو که سرنخ بعدی آن‌ها را در خود جا داده بود. این نامه که مقصد بعدی را معبدی در کاتاماندو نپال نشان می‌داد، به زودی توسط فلین و افرادش تصاحب شد. نیتن و سالی چاره‌ای جز تسلیم نامه به او نداشتند چون کلویی نیز برای لو نرفتن موقعیتش با فلین همراه شده بود. با شروع تعقیب افراد لازارویچ، آن دو به هر شکلی که بود موفق به فرار شدند. نیتن و سالی باید از ارتفاع بسیار زیادی به رودخانه می‌پریدند که باعث دلهره سالی شد. او گفت که قصد دارد پس از رهایی از این وضعیت ماموریت را ترک کند. به هر شکل این دو چاره‌ای نداشتند و به رودخانه پریدند. شهر جنگ‌زده بدون همراهی سالی، نیتن همراه با کلویی به نپال رفتند و متوجه شدند که لازارویچ و نیروهایش از قبل در شهر مستقر شده و در حال ویران کردن شهر برای پیدا کردن معبد مورد نظر هستند. این دو سپس متوجه شدند که معبدی که در پی آن بودند، مزین به یکی از نشان‌های روی فوربا بوده است. به این ترتیب آن‌ها محوطه را از طریق پشت بام یک هتل محلی جستجو کردند. اندکی بعد آن‌ها با النا فیشر و دستیارش جف مواجه شدند؛ النا دوست قدیمی نیتن از بازی اول و یک خبرنگار است که به دنبال اثبات زنده بودن لازارویچ و تهیه گزارش به نپال آمده بود. النا در اینجا پرسید که لازارویچ برای چه به دنبال سنگ چینتامانی است چون او به پول احتیاجی ندارد. این چهار نفر به هر ترتیب، معبد را پیدا و نیتن با استفاده از خنجر فوربا به عنوان کلید، موقعیت شهر گمشده شامبالا را در «هیمالیا» پیدا کرد. تیم به زودی توسط نیروهای لازارویچ به دام افتاد، جف زخمی شد و نیتن با رد نظر کلویی مبنی بر اینکه جف و النا را رها کرده و فرار کند، تصمیم گرفت با النا و جف باقی بماند. به این ترتیب کلویی برای حفظ موقعیتش به عنوان عامل نفوذی، مجددا با لازارویچ و تیم او همراه شد و نیتن و النا به دام افتادند. لازارویچ جف را کشت و موقعیت شامبالا را از نیتن گرفت؛ نیتن نیز به هر شکل همراه با النا فرار کرد. نیتن متوجه بود که کلویی، برای حفظ موقعیتش مجبور به تغییر جبهه شد و برای همین قصد نجات کلویی را داشت. النا اما با او موافق نبود ولی به هر شکل قبول کرد تا به نیت کمک کند. آن‌ها سپس با یک جیپ دزدی به تعقیب قطار حامل لازارویچ رفته و نیتن موفق شد وارد آن شود. در اینجا، نیتن واگن به واگن با نیروهای لازارویچ درگیر شد، از دو حمله راکتی هلی‌کوپتر جان سالم به در برد و پس از مواجهه و شکست درازا، مجددا خنجر فوربا را پس گرفت. بدون توجه نیتن، درازا اما به هوش آمد و درست در لحظه‌ای که قصد شلیک به نیت را داشت، توسط کلویی کشته شد. کلویی که هنوز به خاطر رها نکردن جف و النا از نیتن عصبانی بود، با او مشاجره کرد. در این زمان فلین وارد شد و نیتن را با شلیک تیر از ناحیه شکم مجروح کرد. کلویی در ان زمان حواس فلین را پرت و به نیتن فرصت فرار داد؛ افراد فلین به دنبال نیتن رفتند تا اینکه او به دام افتاد. نیتن که هیچ گزینه دیگری نمی‌دید، به سمت مخازن پروپان تیراندازی و با منفجر کردن آن‌ها، افراد فلین را کشت. این انفجار البته باعث پرت شدن بخشی از قطار به پرتگاه نیز شد. اینجا نقطه شروع بازی است، نیتن مجروح، به هر زحمت خود را از قطار آویزان از صخره بیرون کشیده و پیش از سقوط واگن‌ها، خود را به صخره می‌رساند. در میانه یک طوفان شدید، او خنجر فوربا را از میان آوارها پیدا و در این زمان بی‌هوش می‌شود. هیمالیا پس از مدتی نیتن در یک دهکده تبتی به هوش آمده، و النا را همراه با یک مرد آلمانی به نام کارل شفر می‌بیند. به گفته شفر، خنجر فوربا کلید پیدا کردن و ورود به شهر گمشده شامبالا است. نیتن اما خواهد گفت که او دیگر به ادامه این ماجراجویی علاقه‌ای ندارد. شفر اما برای اینکه نظر نیت را عوض کند، او را همراه با تنزین (رهبر دهکده)، فرستاد تا بقایای اجساد گروهی که ۷۰ سال پیش همراه با شفر، برای پیدا کردن شامبالا و سنگ به محل آمده بودند را به او نشان دهد. نیتن و تنزین در ادامه، از چند غار کوهستانی و یخ بسته عبور کرده تا به یک معبد باستانی رسیدند؛ معبدی که مملو از موجوداتی شبیه «یِتی‌ها» بود. نیتن همراه با تنزین، درنهایت به اجساد رسید و متوجه شد که این گروه، یک گروه اکتشافی آننربه از واحد SS آلمان نازی بوده‌اند؛ گروهی که درنهایت توسط شفر کشته شدند تا دنیا از پیدا شدن قدرت سنگ چینتامانی توسط نازی‌ها در امان بماند. نیتن متقاعد شد تا به هر شکل ممکن، مانع لازارویچ برای پیدا کردن شامبالا شود؛ آن دو به این ترتیب به دهکده برگشتند اما متوجه حمله نیروهای لازارویچ شدند. النا که وجود خودش و نیت در دهکده را مسئول حمله لازارویچ می‌دید، نیتن را برای کمک به روستاییان ترغیب کرد. به این ترتیب، نیتن و تنزین همراه شده و به مبارزه با مزدوران پرداختند. آن‌ها در این حین با یک تانک نیز درگیر شدند، اما در پایان یک درگیری سنگین، موفق به نجات دهکده شدند. با وجود دفع حمله مزدوران، نیت و النا متوجه شدند که افراد لازارویچ، شفر را همراه با خنجر فوربا ربوده‌اند. این دو سپس به تعقیب و درگیری با نیروهای لازارویچ رفته و در یک صومعه متروکه متوقف شدند. این درگیری طولانی درنهایت با انفجار مهیب به پایان رسید و نیتن و النا از مجرای باز شده در کوهستان نفوذ کردند. پس از این، شفر نیز پیدا شد که به شدت مجروح شده بود؛ او به نیتن گفت که به هر قیمتی که شده، باید سنگ چینتامانی را نابود کند. پس از مرگ شفر، نیتن به النا گفت که خواست شفر را دنبال می‌کند و با موافقت نیتن، النا نیز پیشنهاد داد که بهتر است برای پیدا کردن شهر گمشده شامبالا، از یکدیگر جدا شوند. نیتن در جستجوی خود، کلویی را پیدا و خنجر فوربا را از او گرفت؛ در قبال این خنجر، نیتن نیز قول داد که لازارویچ را متوقف خواهد کرد. مدتی بعد، نیتن و النا دوباره به یکدیگر رسیده و در نزدیکی ورودی شامبالا با لازارویچ مواجه و او را شکست می‌دهند. پس از ورود به شامبالا با استفاده از خنجر فوربا، لازارویچ مجددا وارد شده و نیتن را تهدید می‌کند. در این نقطه، موقعیت کلویی به عنوان یک عامل نفوذی لو رفته و لازارویچ، هم کلویی و هم النا را اسیر کرده است. او از نیتن می‌پرسد که یکی را انتخاب کند و نیتن نیز پذیرفت تا با او همکاری کند. به عنوان نتیجه، نیتن مجبور به همراهی با فلین شد تا این دو راهی برای هموار کردن مسیر و باز کردن دروازه پیدا کنند. پس از باز شدن مسیر، هیولاهای «یِتی شکل» که در غارهای یخی معرفی شدند، شروع به حمله به آن‌ها کردند که توسط لازارویچ کشته شدند. پس از این بود که مشخص شد این موجودات، انسان‌ها و نگهبانان شامبالا هستند که از سنگ چینتامانی قدرت گرفته‌اند، و برای ترساندن غریبه‌ها از لباس‌های هیولایی استفاده می‌کنند. لازارویچ در این زمان قصد کشتن نیتن و النا را داشت که با زیرکی کلویی، آن دو نجات و فلین در این جریان کشته شد. با ورود نیروهای کمکی لازارویچ، کلویی همراه با نیت و النا از محل فرار کردند. این سه مسیر فرار را به سمت بالای معبد قدیمی دنبال کردند؛ جایی که نیتن متوجه قدرت حقیقی این شهر گمشده شد؛ سنگ چینتامانی، در واقع یک کهربای غول‌پیکر محدود شده، در وسط یک درخت باستانی بوده است. وقتی که ماده آبی رنگ خارج شده از این «درخت حیات» وارد بدن شخص شود، آن شخص تقریبا شکست‌ناپذیر می‌شود. درحالی که آن‌ها آماده درگیری آخر با لازارویچ بودند، فلین که شدیدا مجروح شده بود مجددا برگشت و این بار با منفجر کردن بمب، باعث مرگ قطعی خودش و جراحت سنگین النا شد. نیتن در این زمان النا را به کلویی سپرد و خودش به سمت لازارویچ رفت. با رسیدن نیتن به درخت، لازارویچ از ماده آبی رنگ نوشید و به سرعت تاثیرات مشخص شد؛ زخم‌های قدیمی روی صورت او محو شد و حالتی تخریب نشدنی پیدا کرد. نیت با استفاده از منهدم کردن به موقع کهرباهای آبی داخل درخت، در نهایت لازارویچ را شکست داد و او را رها کرد تا توسط نگهبانان یتی‌شکل شامبالا کشته شود. او در ادامه مجددا با کلویی و النا همراه شد، و درحالی که انفجارهای سریالی درحال منهدم کردن شامبالا بود، این سه به هر شکل ممکن موفق به فرار و نجات خود شدند. در بازگشت به دهکده، کلویی از نیتن پرسید که آیا عاشق النا است؟ و اگر این طور است بهتر است عجله کند و او را از دست ندهد. نیتن هم البته این سوال را رد نکرد. پس از این سالیوان نیز النا را که بهبود پیدا کرده بود تا نیتن همراهی و سپس به بدرقه کلویی رفت. نیتن و النا در ادامه و در آرامگاه شفر، به او احترام می‌گذارند. یکدیگر را در آغوش گرفته و به تماشای غروب خورشید در پشت کوهستان می‌ایستند. ۲۰۰۹-۲۰۱۰ نیتن و النا پس از وقایع شامبالا با یکدیگر ازدواج کردند. با این حال ترس از تعهد که در نیتن وجود داشت و تمرکز و علاقه وافرش به زندگی ماجراجویانه و پر از ریسک مانع او النا شده بود. به این ترتیب بود که نیتن و النا به سرعت درک مشترک میان خود را از دست داده و جدا از هم زندگی می‌کردند. با این حال النا همچنان حلقه ازدواجش را همراه داشت و سالیوان نیز بدون اینکه نیتن بداند، به خاطر خودش و النا مراقب نیتن بود. آنچارتد ۳: فریب دریک مقاله اصلی: آنچارتد ۳: فریب دریک یک آشنای قدیمی در سال ۲۰۱۱ و دو سال پس از وقایع شامبالا، نیتن و سالی در لندن وارد بار پلیکان شدند؛ میخانه‌ای که آن دو قرار ملاقات و معامله با تالبوت را داشتند. معامله برای «حلقه فرانسیس دریک» بود که در ازای پول نقد از جانب تالبوت انجام می‌شد. با این حال به زودی نیتن گفت که پول‌ها جعلی است و معامله را به هم زد. همین نیز باعث شروع یک دعوا در بار شد و افراد چارلی کاتر با نیتن و سالی درگیر شدند. در نهایت نیز این دو همراه با حلقه از بار زنده خارج شدند ولی انجا بود که توسط کاتر متوقف شدند. این زمانی بود که «کاترین مارلو» از راه رسید؛ همکار قدیمی سالی و شخصی که سال‌ها قبل قصد به دست آوردن حلقه را داشت ولی نیتن نوجوان زودتر وارد عمل شد و موفق‌تر از او بود. مارلو، حلقه را از گردن نیت که تسلیم کاتر شده بود برداشت و در ادامه نیز کاتر به نیتن و سالی تیراندازی کرد. مارلو البته به خاطر این عمل کاتر عصبانی شد ولی بدون گفتن چیز بیشتر همراه با تالبوت محل را ترک کرد. پس از رفتن تالبوت و مارلو، نیتن و سالی که خودشان را به مردن زده بودند از جا بلند شدند. او حتی حلقه اصلی را نیز حفظ کرده بود و چیزی که در دست مارلو بود یک نسخه تقلبی بوده است. قصد نیتن از این صحنه سازی که با همکاری کاتر انجام شد، روبرو شدن با مارلو بود و آن‌ها با کمک کلویی که مارلو را تعقیب می‌کرد به محل اختفایش نیز پی بردند. نیتن، سالی، کاتر و کلویی وارد مخفی‌گاه زیرزمینی لندن شده و در ادامه دفترچه یادداشت شخصی لورنس عربستان را پیدا کردند. موضوع دیگری که نیتن در کتابخانه زیرزمینی کشف کرده بود، نقشه سفر فرانسیس دریک به شبه‌جزیره عرب، تحت ماموریتی مستقیم از طرف ملکه الیزابت اول بود تا شهر گمشده ارم را که در «قرآن» نیز بدان اشاره شده بود پیدا کند. نیتن با استفاده از آیتم‌های پیدا شده، و همچنین حلقه و اصطرلاب فرانسیس دریک، محل‌هایی در دو شهر باستانی متعلق به عصر صلیبیون را پیدا کرد؛ شیتو در فرانسه و سیتادل در سوریه. به این ترتیب بود که نیتن و سالی به شرق فرانسه رفتند تا در شیتو به دنبال سرنخ بگردند و کلویی و کاتر نیز به سوریه رفتند. سفر نیتن و سالی به قلعه بسیار قدیمی و مخروبه شیتو در نهایت باعث پیدا شدن سرنخ جدیدی از نصفی از یک نشان شد. البته آن‌ها در ادامه توسط افراد مارلو محاصره شدند. در چند رشته مبارزه و تیراندازی، نیتن و سالی در نهایت از محل فرار و به سرعت به سمت سوریه رفتند. آن‌ها از این نگران بودند که کلویی و کاتر نیز به همین شکل تحت خطر باشند. سوریه در سوریه، نیتن و سالی درنهایت به کلویی و کاتر رسیدند که متوجه شده بودند مارلو، رهبر محفل و سازمانی است که ریشه مستقیم آن به همان محفل می‌رسد که زمانی فرانسیس دریک نیز در آن بود. همان طور که نیتن و سالی حدس زده بودند، افراد مارلو در اینجا نیز حضور داشتند؛ آن‌ها در مبارزه و فرار به جلو موفق بودند اما در یک نقطه، تالبوت موفق شد با یک دارت سمی کاتر را شکار کند. این سم توهم‌زا این ابتکار عمل را به تالبوت داد تا کاتر را نسبت به نیتن بدبین کند. او به همین ترتیب دفترچه سرنخ را از کاتر گرفت و محل را به سرعت ترک کرد. این عمل باعث شد تا به زودی درگیری میان کاتر و نیتن رخ دهد که درنهایت با وساطت سالی و کلویی به پایان رسید. گروه در ادامه مسیر موفق شد نصف دیگر نشان را پیدا کند، که محل سرنخ بعدی یعنی یمن را فاش می‌کرد. در جریان فرار از افراد مارلو، کاتر بار دیگر به دام افتاد و در این بازه کاری از دست نیتن و دوستانش بر نمی‌آمد. کاتر در ادامه مجبور به پریدن شد که همین نیز باعث شکستن پایش شد. به این ترتیب کاتر و کلویی مجبور به متوقف شدن در این مرحله از سفر شدند تا نیتن و سالی بتوانند برای تکمیل کار به یمن بروند. یمن نیتن در یمن مجبور شد تا به پیشنهاد سالی با همسرش النا فیشر ملاقات کند؛ این دو به هر شکل مدتی بود جدا از هم زندگی می‌کردند. النا همچنان حلقه ازدواجش را داشت و گرچه همین علاقه وافر نیتن به ماجراجویی باعث جدا ماندن این دو شده بود اما النا به هر شکل مایل بود به او و سالی کمک کند. النا همچنین گفت که داشتن حلقه در یمن [برای یک زن] می‌تواند مفید هم باشد که نیتن متوجه منظورش نشد. او در یک تور کوتاه، سالی و نیت را با شهر آشنا کرد و این سه در ادامه سفر خود موفق به پیدا کردن مقبره زیرزمینی و موقعیت قرار گیری شهر گمشده شدند. نیتن که در این مقبره، این سرنخ را به دست آورده بود، این نکته را نیز فهمید که فرانسیس دریک نیز قرن‌ها قبل آن مقبره را پیدا کرده بوده و چیزی که کشف کرده بود باعث شد تا کلا ماموریت پیدا کردن شهر گمشده ارم را نیمه کاره رها کند. در بازگش به سطح شهر، نیتن ناگهان با یک دارت سمی از طرف تالبوت هدف قرار گرفت و دچار شرایط متوهم شد. پس از مدتی قدم زدن و پیشروی در حالت توهم‌زده، او ناگهان در یک کافه و در مقابل مارلو و تالبوت به هوش آمد. مارلو در اینجا پس از صحبت درباره گذشته و تاریخچه خودش با او و سالی، درنهایت گفت که اگر نیتن با آن‌ها همکاری نکند، النا مورد تهدید قرار می‌گیرد. پس از اینکه تالبوت موقعیت سالی را فهمید، نیتن نیز فرصت آزاد شدن را پیدا کرد. او به زودی تعقیب و گریزی در سطح خیابان‌های شهر برای گرفتن تالبوت شروع کرد که البته در نهایت، توسط رامیزس متوقف و دستگیر شد. او یک دزد دریایی و همدست مارلو بود و پس از به هوش آمدن نیت، از او بازجویی کرد. او اطلاعات کشف شده توسط نیتن درباره شهر ارم را می‌خواست که البته نیتن با او همکاری نمی‌کرد. او حتی تهدید کرد که سالی را گروگان گرفته است. به هر شکل نیتن موفق شد خود را از اسارت آزاد کرده و پس از چند مرحله درگیری با دزدان دریایی، به کشتی کروزی برسد که تصور می‌شد سالی در آن گروگان گرفته شده است. در اینجا نیتن متوجه شد که رامیزس اصلا سالی را در اختیار نداشته و این گروگان‌گیری یک حقه بوده است. در این زمان نیتن او را با شلیک گلوله هدف قرار می‌دهد و گرچه رامیزس کشته نشد ولی او به سرعت محل را ترک کرد. در درگیری که میان نیتن و دزدان دریایی در این کشتی شکل گرفت، نیتن یک نارنجک دستی پرتاب کرد که با انفجارش به زودی کل کشتی در خطر غرق شدن قرار گرفت. در این وضعیت ناپایدار، نیتن یا در حال فرار و پیدا کردن راه فرار بود و یا با دزدان دریایی می‌جنگید. او در نهایت به سالن بزرگ و اصلی کشتی رسید، جایی که رامیزس مجروح تنها چاره را در کشتن خودش، نیت و دیگران با غرق کردن کامل کشتی می‌دید. او با شلیک با سقف شیشه‌ای سالن، جریان آب اقیانوس را به داخل کشتی باز کرد و کشته شد. نیتن اما با فاصله و در لبه مرگ و زندگی از سیل داخل کشتی فرار می‌کرد. او به هر شکل از کشتی بیرون پرید و در حالی که کشتی کاملا غرق می‌شد، امواج او را در نهایت با ساحل برمی‌گرداند. ربع الخالی نیتن در ساحل به هوش آمد و در ادامه مجددا النا را پیدا کرد. به گفته النا، سالی در اختیار مارلو و افرادش است و آن‌ها همراه با یک کاروان مجهز به سمت «ربع الخالی» رفته‌اند. نقشه این دو برای نجات سالی این بود که به موقع خود را به یک هواپیمای باری برسانند؛ هواپیمایی که قرار بود محموله تجهیزات برای کاروان مارلو حمل کند. این دو تا زمان طلوع خود را به ورودی فرودگاه رسانده و پس از عبور از چند خط نگهبانی درنهایت به نزدیکی باند هواپیما رسیدند. نیتن اما در یک نقطه، النا را پشت در گذاشت و به او گفت بهتر است همانجا بماند و از خطر دور باشد. او سپس به سمت هواپیما رفت و با نیروهای امنیتی مارلو درگیر شد. به هر شکل، هواپیما شروع به حرکت کرد و درحالی که نیتن راهی برای رسیدن نداشت، النا ناگهان با ماشین خود وارد شد و نیتن را تا چرخ هواپیما رساند. به این ترتیب این بار این دو واقعا از هم جدا شدند و نیتن موفق به نفوذ در هواپیما شد. به زودی افراد مارلو نیتن را شناسایی و درگیری و تیراندازی‌های بزرگی رخ می‌دهد. اتفاقی که سرانجام باعث صدمه دیدن شدید هواپیما و سقوط آن خواهد شد. نیتن که از هواپیما بیرون پریده بود، خود را به محموله‌های درحال سقوط رساند و درنهایت چتر نجات یکی از آن‌ها را باز کرد. به این ترتیب، او موفق به فرودی امن شد؛ حالا اما نیتن تنها در وسط بیابان ربع الخالی قرار داشت. او یک اسلحه از محموله‌های سقوط کرده برداشت و سفرش در این بیابان خشک را شروع کرد. نیتن در هر افق مقابل خود چیزی جز شن و ماسه نمی‌دید. به این ترتیب تشنه و زخمی، بی هدف تنها به جلو می‌رفت و متوهمانه تصور دیدن سالی یا آب را در ذهن داشت. او درنهایت به یک شهر متروکه و تخریب شده رسید؛ جایی که مجددا باید با افراد مارلو درگیر می‌شد. در همین حین بود که چند سوار بومی به رهبری سلیم ظاهر شده و با دیدن اینکه نیتن درحال مبارزه با نیروهای خارجی است به او کمک کردند. پس از نجات از این شرایط، سلیم خود را شیخ قبیله‌اش معرفی کرد و پس از فهمیدن اینکه خارجی‌ها در پی یافتن شهر ارم هستند، فاش کرد که این شهر قرن‌ها قبل توسط حضرت سلیمان نفرین شد و او جن‌های شیطانی را در اعماق آن شهر زندانی کرده بود. نیتن قصد متوقف کردن افراد مارلو را داشت، او حالا می‌دانست که فرانسیس دریک به چه دلیل ماموریت پیدا کردن شهر را متوقف کرد. به این ترتیب بود که سلیم نیز تصمیم گرفت به او کمک کند. این دو با اسب درنهایت به کاروان مارلو رسیدند، جایی که موفق شدند سالی را نجات دهند. در ادامه و با توجه به طوفان شن، این دو مجدد یکدیگر را گم می‌کنند. با حرکت در همین شرایط هوایی، آن‌ها در نهایت به دروازه شهر گمشده ارم رسیدند. آتلانتیس شنزار پس از عبور از دروازه داخلی، نیتن و سالی چشمه آب عجیبی را می‌بینند که به نظر نیتن می‌توانسته دلیل حیات این شهر در وسط بیابان بوده باشد. او جرعه‌ای از این آب می‌نوشد و مجددا وارد حالت توهمی می‌شود. در این حالت، ناگهان تالبوت دیده می‌شود و به سمت سالی شلیک می‌کند. نیت که فکر می‌کند سالی مرده است، تالبوت را دنبال کرد و با افراد مارلو درگیر شد. این افراد نیز به نظر تحت تاثیر جن‌ها قرار گرفته بودند. پس از مدتی، نیتن مجددا هوشیاری خودش را به دست آورد و سالی را پیدا کرد. همین نیز باعث فاش شدن چگونگی طلسم شدن شهر شده بود. به عقیده نیتن، حضرت سلیمان با فرستادن یک لوح برنجی به اعماق شهر، باعث مسموم شدن سرچشمه اصلی آب شده بود؛ آبی سمی که ناقل نوعی قوی از مواد توهم زا بوده است. نیتن همچنین معتقد بود که این لوح برنجی ماموریت و هدف اصلی بود که ملکه الیزابت برای فرانسیس دریک تعیین کرده بود و دریک پس از فهمیدن حقیقت ماجرا از دنبال کردن ماموریت منصرف شده بود. با جستجوی بیشتر، نیتن و سالی مارلو، تالبوت و افرادش را دیدند که مشغول خارج کردن لوح برنجی بودند. به پیشنهاد سالی، این دو از هم جدا شدند و با یک نقشه گمراه کننده، لوح را مجددا به اعماق فرستادند. این کار با منفجر کردن صورت گرفت و این انفجار زنجیره‌ای باعث ناپایدار شدن شهر باستانی شد. در ادامه و زمانی که مارلو دیوانه‌وار قصد برگرداندن لوح را داشت، او به سرعت خود را در باتلاق ماسه‌ای دید. باوجود تلاش نیتن، مارلو درنهایت در ماسه غرق شد و او همراه با سالی به سرعت مسیر فرار را در پیش گرفتند. در نزدیکی دروازه اصلی، این بار تالبوت بود که این دو را متوقف کرد. او آخرین تلاشش را برای از بین بردن نیتن و سالی انجام داد و در مبارزه نهایی از نیتن شکست خورد. به این ترتیب این باز هم نیتن بود که همراه با سالی، از یک شهر باستانی و گمشده در حال نابودی زنده خارج شدند. پس از خروج از شهر، سلیم نیز به کمک آن‌ها آمد و درحالی که ارم در حال فرو رفتن در شنزار بود، این سه از منطقه خارج می‌شدند. در فرودگاه یمن، سالی با نیتن درباره اینکه چرا اینقدر به او اهمیت می‌دهد صحبت کرد. او سپس حلقه ازدواج نیتن را به او برگرداند و او را تشویق کرد که این مسیر خطرناک را رها کرده و عمرش را برای النا صرف کند. با رسیدن النا، این سه با هواپیمای شخصی سالی یمن را ترک کردند. آنچارتد 4: پایان یک دزد یک زندگی عادی سه سال پس از وقایع ربع الخالی و شهر گمشده ارم، نیتن حالا زندگی به عنوان یک جوینده گنج را کنار گذاشته و زندگی عادی را با یک شغل رسمی در کنار همسرش النا، در حومه شهر نیواورلئان تجربه می‌کند. نیتن حالا به عنوان یک قواص در شرکتی کوچک و بومی متخصص بازیافت محموله‌های غرق شده در آب کار می‌کند. او در شعل خودش موفق است و رئیسش جیمسون او را بهترین غواصش می‌داند. پس از یک ماموریت کوتاه بازیابفت محموله کشتی در رودخانه، نیتن و جیمسون محموله بازیافتی را نگاه کردند که چندین بسته مس بود. جیمسون خوشحال بود که نیتن کارش را سریع، بدون اتلاف وقت و بدون خسارت انجام می‌دهد. به همین دلیل نیز جیسمون از نیتن خواست تا یک ماموریت بازیافت پر سود در مالزی را هم قبول کند. نیتن البته چند وقتی بود که این پیشنهاد را می‌شنید و همیشه هم آن را رد می‌کرد. جیمسون برای این کار مجوز قانونی نداشت و همین نیز باعث منصرف شدن نیتن شده بود. او پس از سال‌ها ماجراجویی به عنوان جوینده گنج غیر قانونی، قولی به خودش، به النا و سالی داده بود که دیگر هرگز به مسیر قبلی و غیر قانونی برنگردد و در این سوگند نیز کاملا جدی بود. به هر شکل، جیمسون مجددا اصرار کرد و اسناد مرتبط را به او داد تا نظرش تغییر کند؛ ولی نیتن درنهایت قصد قبول کردن ماموریت را نداشت. در خانه، نیتن از اتاق زیر شیروانی به عنوان دفتر کارش استفاده می‌کند و بیشتر اشیا کشف شده در سال‌های قبل را به عنوان یادگاری نگه داشته است. او گرچه زندگی عادی را تجربه می‌کند، ولی زندگی پرماجرای قبلی نیز هنوز بخشی از وجود او است. پس از این النا نیتن را برای شام صدا می‌زند و نیتن و النا همین‌طور که مشغول شام بودند از روزی که گذشت با هم صحبت می‌کردند. در این میانه، وقتی که چشم نیتن به یکی از تابلوهای خانه افتاد، او حواسش پرت شد و غرق در خاطرات سال‌های قبل شد. همین نیز باعث شد تا النا مچ او را بگیرد! به این ترتیب بود که النا پیشنهاد کرد بهتر است نیتن ماموریت مالزی را از جیمسون قبول کند چون اگر فقط موضوع مجوز بوده، دردسر بزرگی منتظرش نیست. با این حال نیتن تصمیمش جدی بود و قصد نداشت قولش را بشکند. این دو در ادامه برای انجام بازی و شستن ظرف‌ها شرط‌بندی کردند که نیتن در نهایت نتوانست رکورد النا را بزند. تجدید دیدار مدتی بعد و شب‌هنگام، زمانی که نیتن در دفترش در شرکت جیمسون اضافه کاری انجام می‌داد با صدای در زدن کارش را متوقف می‌کند. پس از باز کردن در، شخص می‌گوید که به دنبال شخصی با مشخصات نیتن دریک است و به سمت نیتن بر می‌گردد. این شخص، برادرش سم دریک است و از آنجایی که نیتن سال‌ها مرگ او را در زندان پاناما قبول کرده بود، حالا کاملا در بهت قرار دارد. نیتن گفت که اگر می‌دانست سم زنده است دنبالش می‌آمد و پرسید که چه اتفاقی افتاد. سم گفت که هنوز اثر گلوله‌هایی که از شکمش رد شده وجود دارد ولی به هر شکل مداوا شد و او را در زندان نگه داشتند؛ به هر شکل آن‌ها رئیس زندان را کشتند و در حین فرار بود که سم هدف گلوله قرار گرفت و آن‌ها می‌خواستند او را تا آخر عمرش در زندان نگه دارند. نیتن به تدریج با زنده بودن سم کنار می‌آید، تا صبح با برادرش وقایع دیوانه‌وار منتهی به پیدا کردن گنج‌ها و شهرهای گمشده را در طول این ۱۵ سال بازگو می‌کند و آرزو می‌کند که ای کاش برادرش هم همراهش می‌بود. پس از شنیدن همه داستان این ۱۵ سال، نوبت به سم می‌رسد و تعریف می‌کند که در زندان، مدتی با هکتور آلکازار، قاچاقچی مواد مشهور پانامایی هم‌سلولی بوده است. او در سلول از آرزوهای دور و دراز خود برای پیدا کردن «گنج ایوری» صحبت کرد؛ گنجی که زمانی مادر نیتن و سم در دفتر یادداشتش به آن اشاره کرد و این دو نیز برای پیدا کردن سرنخ همین گنج به زندان پاناما نفوذ کرده بودند. درحالی که نیتن سال‌ها قبل وسوسه گنج ایوری را به فراموشی سپرده بود؛ آرزوی سم در تماماین سال‌ها در زندان پیدا کردن گنج ایوری بود. سم با این داستان‌ها آلکازار را نیز وسوسه کرده بود؛ او به آلکازار گفته بود که اگر در زندان نبود، قطعا گنج را پیدا می‌کرد. اما اندکی بعد، نیروهای آلکازار به زندان یورش بردند و آلکازار را همراه با سم آزاد کردند. پس از فرار از زندان، آلکازار سم را تهدید به پیدا کردن گنج کرد و گفت که باید گنج را برای او پیدا کرده و در غیر این صورت او را خواهد کشت. نیتن در ادامه از بی‌نتیجه بودن سرنخ اسکاتلند گفت و اینکه البته ریف پس از ۱۵ سال هنوز در آنجا مشغول جستجوی گنج ایوری است. در پاسخ، سم سرنخ جدیدی به او نشان داد؛ عکس صلیب دیگری از سنت دیسمس که این یکی سالم بوده و برخلاف قبلی نشکسته است. او این عکس را آنلاین پیدا کرده بود و صلیب، قرار بود تا در یک مزایده در ایتالیا به فروش برسد. به این ترتیب، سم چاره‌ای برای نیتن نگذاشت تا او را با خود همراه کرده و دو برادر در کنار یکدیگر، جستجو برای گنج ایوری را شروع کنند. نیتن که نمی‌توانست زیر قولش بزند ابتدا همکاری و وارد شدن به ماجرا را رد کرد و قصد داشت با «چارلی کاتر» برای این کار صحبت کند. با این حال سم گفت که او نمی‌تواند سر جانش به کسی جز نیتن اعتماد کند. نیتن که به سختی با این وضع کنار آمده بود، در نهایت تصمیم به کمک به سم گرفت و به النا هم گفت که در نهایت ماموریت مالزی را قبول کرده و مدتی از کشور خارج خواهد شد. ایتالیا نیتن برای ماموریت ایتالیا، پس از چند سال مجددا از سالیوان درخواست کمک کرده بود. با این حال این دو قصد ورود ببی سر و صدا به مزایده را داشتند و برای همین می‌خواستند مخفیانه و از مسیرهای دیگر وارد ساختمان شوند. در این مسیر، نیتن و سم درباره گذشته صحبت کردند و اینکه نیتن از اینکه مجددا وارد این شرایط شده راضی نیست. او حتی سالیوان را نیز مجبور کرده بود تا در این مورد چیزی به النا نگوید. سم هم که هنوز فکر به ثمر رساندن کشف مادرشان وجودش را فرا گرفته بود، گفت که او و نیتن برای همین کار ساخته شده‌اند. نیتن که مدتی از ماجراجویی فاصله گرفته بود، و البته اشتهای قبل برای ماجراجویی را هم نداشت بدنش چندان روی فرم نبود که با متلک‌های سم مواجه می‌شد. این دو به هر شکل درنهایت با عبور از صخره‌ها و بی‌راهه‌ها به ساختمان رسیده و وارد اتاقی شدند که سالی در آن نشسته بود. سم تاکنون سالی را از نزدیک ندیده بود و این اولین بار بود که رسما با ویکتور سالیوان ملاقات می‌کرد. با این حال، شرایط آن طور که این دو می‌خواستند پیش نرفته بود و سم پیشنهاد ربودن صلیب را داد. نقشه سم این بود که نیتن برق ساختمان را قطع کند و خودش در این فرصت صلیب سنت دیسمیس را بدزدد. در حالی که این سه نقشه به دست آوردن صلیب سنت دیسمس را داشتند، سالی با حضور ریف ادلر و نیدین راس در محوطه مزایده غافلگیر شد. نیدین فرمانده گروه شبه‌نظامی شورلاین بود که ریف او و نیروهایش را برای پیدا کردن گنج ایوری استخدام کرده بود. نیتن و سم به هر شکل مسیر خودشان را تا رسیدن به اتاق ژنراتور دنبال کردند تا اینکه در یک نقطه، سم یکی از مهمانداران را بی‌هوش کرد و لباسش را پوشید. او که حالا می‌توانست بدون دردسر نزدیک میز اقلام شود، تنها منتظر نیتن بود تا برق را قطع کند. نیتن در ادامه و در یکی از صخره‌ها نزدیک بود سقوط کند ولی به هر شکل خودش را نجات داد. او ارتباط رادیویی‌اش را با دیگران از دست داده بود و فقط امیدوار بود اتفاقی برایشان نیافتاده باشد. به هر شکل، او به اتاق ژنراتور رسید و در حالی که درگیر باز کردن قفل بود، سالی پیشنهاد داد سریع‌تر کارش را انجام دهد چون ریف مصمم است صلیب را در مزایده برنده شود. نیتن که مدتی کارش طول می‌کشید، پیشنهاد داد که مزایده را معطب کند؛ هرچه نباشد آن‌ها قصد نداشتند پولی پرداخت کنند. به این ترتیب سالی چند بار قیمت بالاتری از ریف پیشنهاد داد و نیتن در این فرصت انبر برای باز کردن قفل را پیدا کرد. با قطع شدن برق، سم به سرعت صلیب سنت دیسمیس را ربود و پس از وصل شدن برق اطراری، ریف دیگر نه صلیب را می‌دید و نه سالیوان را. این سه برای ملحق شدن به یکدیگر مسیرهای متفاوتی را طی کردند. نیتن در بین راه و در یکی از اتاق‌ها، با نیدین راس مواجه شد. نیدین او را می‌شناخت و گفت بهتر است چیزی که دزدیده را پس بدهد. با این حال نیتن انکار کرد و این دو با هم درگیر شدند. در این درگیری، نیدین به راحتی نیتن را زمین‌گیر کرد و حتی حقه نیتن نیز به کار او نیامد. به این ترتیب نیدین او را از پنجره بیرون انداخت و او خوش شانس بود که به یکی از میله‌ها آویزان شد و سقوط نکرد. سم و نیتن به هر شکل ممکن و پس از درگیری با محافظان به هم ملحق شده و همراه با سالی و ماشین لوکسش از محوطه فرار کردند. مدتی بعد و در هتل، نیتن، سالی و سم به صلیب دست نخورده سنت دیسمیس نگاه می‌کردند که برخلاف آنچه نیتن ۱۵ سال قبل در پاناما پیدا کرده بود نشکسته بود. سم به هر ترتیب اینجا صلیب را می‌شکند و سرنخ جدید که در داخل صلیب بود را از آن خارج کرد. این سرنخ گرچه مجددا فرضیه اسکاتلند را تایید کرد ولی برخلاف آنچه همه این سال‌ها تصور می‌شد، لوکیشن نه در کلیسای سنت دیسمیس، بلکه در گورستان قدیمی اطراف آن کلیسا باید جستجو می‌شد. با آگاهی از سرنخ جدید، نیتن قصد تماس با النا را داشت و اینکه کارشان از آنچه پیش بینی می‌شد طولانی‌تر دنبال خواهد شد. گرچه سالی با دروغ‌گویی نیتن موافق نبود و پیشنهاد کرد که بهتر است به النا اعتماد کند اما نیتن قصد نداشت حقیقت ماجرا را برای النا تعریف کند. اسکاتلند نیتن و سم همراه با سالی و هواپیمای شخصی‌اش «هاگ وایلد» به اسکاتلند و محوطه کلیسای سنت دیسمیس وارد شدند. جایی که حالا نیروهای شبه‌نظامی شورلاین از آنجا محافظت می‌کردند. ریف نیز درست مثل سم، در طول این ۱۵ سال وجودش را پیدا کردن گنج ایوری فرا گرفته بود و کل ثروت و اعتبار شخصی‌اش را به پیدا کردن این گنج پیوند داده بود. در مسیر رسیدن به کلیسا،که هنوز نیروهای ریف و نیدین مشغول کند و کاو در قصمت نادرست آن بودند، نیتن گفت که اوایل و پس از وقایع پاناما مدتی با ریف در اینجا همکاری کرد ولی درنهایت کنار کشید. به اعتقاد او، ریف شخص بی‌رحمی بود و اگر می‌ماند شاید تا الآن او را می‌کشت. در میانه راه رسیدن به کلیسا، گشتی‌های شورلاین متوجه این دو شدند و نیتن و سم حتی با وجود بی خبر بودن ریف و نیدین از لوکیشن اصلی، مسیر راحتی تا گورستان کلیسا نداشتند. به هر شکل، نیتن و سم پس از چند مرحله درگیری با شورلاین خود را به قبرستان کلیسا رسانده و پس از بررسی مقبره‌ها سرانجام محل دفن هنری ایوری را پیدا کردند. ورود به تالار مخفی اما برخلاف انتظار همراه با پیدا کردن گنج نبود، بلکه به آن‌ها سرنخ دیگری را در غارهای مخفی در اطراف کلیسا نشان می‌داد. برادران دریک برای رسیدن به آن محوطه بار دیگر با شورلاین درگیر شدند و درنهایت خود را به محل رساندند. غار مخفی که چندین پازل و تله در سر راه خود داشت و این دو برای عبور باید آن‌ها را از پیش رو بر می‌داشتند. نکته جالب در این مسیر، دیده شدن آرم و پرچ توماس تیو، دزد دریایی مشهور دیگر بود که هم عصر ایوری فعالیت می‌کرد. به هر ترتیب در انتهای غار نیز به جای گنج بزرگ هنری ایوری، یک سرنخ بزرگ دیگر دیده می‌شد و آن‌ها باز هم باید دست خالی جستجو را ادامه می‌دادند. سرنخ بعدی، نقشه بزرگی از مادگاسکار و مشخصا خلیج کینگز بی بود که روی سقف حکاکی شده بود؛ همچنین یک صلیب طلا روی ترازویی که در کفه دیگر آن تعدادی سکه بی ارزش قرار داشت. سم اول قصد برداشتن صلیب طلا را داشت ولی نیتن گفت که صلیب طلا ارزشمندترین شی بوده که تا حالا در غار پیدا کردند و این ترازو نیز باید یک تله باشد؛ به این ترتیب سم با احتیاط یکی از سکه‌ها را برداشت. سم که از به بن‌بست رسیدن دوباره ماموریت عصبانی بود، پرسید چه توجیهی برای این کار ایوری وجود دارد. به نظر نیتن، کل ماجرای صلیب سنت دیسمیس، این غار و تله‌ها برای یک هدف می‌توانسته باشد و آن هم اینکه هنری ایوری و دزد دریایی همراه او یعنی توماس تیو در زمان فعالیت خود، به دنبال جذب افرادی قابل اعتماد بودند. به همین دلیل تنها افرادی که به انتهای این غار مخفی می‌رسیدند می‌توانستند به ایوری و تیو در «ماداگاسکار» بپیوندند. صحبت این دو با فرا رسیدن نیدین و افرادش نیمه کاره ماند و این گروه دست بالا را پیدا کرد. نیتن مجددا پیشنهاد همکای مشترک برای پیدا کردن گنجینه را داد که نیدین رد کرد. این دو سپس با تله ترازو، سعی کردند نیدین و افرادش را به دردسر بیاندازند. یکی از نیروهای شورلاین صلیب را برداشت و تله فعال شد، اما نیدین از این ماجرا زنده بیرون آمد. در ادامه افراد شورلاین به سمت نیتن و سم تیراندازی کرده و به هر ترتیب ممکن، این دو پس از چندین مواجهه دیگر با نیروهای شورلاین موفق به فرار از محوطه و رساندن خود به هواپیمای سالی شدند. پس از صحبت، سالی متوجه شد که از این ماموریت نیز چیزی جز سرنخ نصیب‌شان نشده و حالا با داشتن سکه مخصوصی که از غار پیدا کرده بودند، باید برای پیدا کردن گنج به ماداگاسکار می‌رفتند. ماداگاسکار تصویر حکاکی شده روی سکه یک آتش‌فشان بود که سرنخ مهم آن‌ها بود. ریف، نیدین و شورلاین گرچه می‌دانستند سرنخ بعدی، کینگز بی در ماداگاسکار است اما این تنها نیتن و سم بودند که سکه منقش به آتش‌فشان را در اختیار داشتند، و می‌دانستند باید دقیقا اطراف آتش‌فشان کینگز بی را جستجو کنند. به زودی مسابقه مرگباری میان دو طرف، برای پیدا کردن گنج شروع شد. با داشتن سکه، برادران دریک و سالی برجک‌های بسیار قدیمی حاشیه آتش‌فشان را جستجو کردند و متوجه شدند که علاوه بر ایوری و تیو، آثار و نشان‌های متعلق به تعداد دیگری از دزدان دریایی مشهور نیز در محوطه وجود داشت. براساس تئوری نیتن، آن‌ها متوجه شدند که هنری ایوری و توماس تیو در زمان فعالیت خود موفق شدند تا با استفاده از داستان مشهور سنت دیسمیس یا «دزد توبه‌کرده»، چند دزد دریایی بزرگ دیگر عصر خودشان را با خود همراه کنند. از میان ۱۲ برج مخروبه که هر یک به یکی از کاپیتان‌های دزد معروف منتسب بود، برادران دریک با توجه به حکاکی دو طرف سکه‌ای که در اختیار داشتند متوجه شدند که تنها یکی از آن دو برج محل گنج است. در حالی که سم به سمت یکی از برج‌ها رفته بود، نیتن و سالی به سمت برج دیگری رفتند که درست در وسط شهر قرار داشت و اتفاقا محل مورد نظر آن‌ها نیز بود. پس از کمی پیشروی و حل چند پازل، نیتن متوجه شد که در اینجا نیز چیزی جز سرنخ جدید نیست و جستجو برای گنج هنوز پایان نیافته است. سرنخ نیتن که ثابت می‌کرد چندین دزد دریایی از جمله ایوری و تیو در زمانه خود به همکاری پرداخته بودند، ایننظریه را تقویت کرد که ممکن است دزدان دریایی واقعا کلونی افسانه‌ای لیبرتالیا را ساخته بودند و تمام گنجینه‌هایشان را در یک محل قرار داده بودند. نیتن البته در این زمان و با استفاده از تلفن همراه، با سم در ارتباط بود و مدتی بعد متوجه شد که ریف گوشی آن‌ها را هک و او نیز متوجه سرنخ شده است. ریف همچنین از طریق GPS محل دقیق نیتن و سم را می‌دانست و نیروهای شورلاین را به سمت این دو فرستاد. پس از درگیری شدید با شورلاین، نیتن و سالی به سمت برج سم رفتند تا او را نجات دهند. پس از این نیز در یک تعقیب و گریز مرگبار، نیتن و سم از مهلکه جان سالم به در برده و به هتل محل اقامت برگشتند. این دو همراه با سالی درحالی وارد اتاق خود شدند که با دیدن «النا» غافلگیر شده بودند. النا که کاملا از دست نیتن عصبانی بود، و او را به خاطر چند هفته دروغ «کار در مالزی» سرزنش می‌کرد، درنهایت متوجه حقیقت مخفی شده دیگر، یعنی پیدا شدن برادر مرده او یعنی سم هم شد. او باور نمی‌کرد که نیتن هیچ علاقه‌ای به پیدا کردن گنج ایوری ندارد و او این کار را تنها به خاطر نجات برادرش انجام می‌دهد. به این ترتیب او درحالی از محل خارج شد که به نیتن گفت او را درک نمی‌کند و بهتر است کار خود را ادامه دهد. نیتن در ادامه از سالی خواست تا مراقب النا باشد؛ در حالی که خودش و سم جستجو برای سرنخ بعدی را از سر گرفتند. سرنخ بعدی آن‌ها، شهر گمشده و افسانه‌ای تاریخ دزدان دریایی یعنی «لیبرتالیا» بود؛ که به اعتقاد نیتن، ایوری و تیو احتمالا با گرد آوردن ۱۰ دزد دریایی بزرگ دیگر، سرمایه عظیمی جمع کرده و همراه با خدمه کشتی‌هایشان و دیگر دزدان دریایی، شهری مخصوص دزدان دریایی ساختند. به این ترتیب سم و نیتن به دریای ماداگاسکار برگشته و جستجوی جزیره‌ها را شروع کردند. بهشت منتظر است با قوی شدن فرضیه لیبرتالیا، حالا از نظر نیتن و سم ماجرای جمله «برای کسانی که لیاقتشان را ثابت کنند؛ بهشت منتظر است» منطقی به نظر می‌رسید. این جمله‌ای بود که در زمان گذر از تله‌های غار مخفی زیر کلیسا در اسکاتلند دیدند. جایی که ایوری و تیو، مراحل سختی را برای جذب افرادی که لایق و معتمد بودند در نظر گرفته بودند. افرادی که می‌توانستند در شهری که دزدان دریایی با افکار خودشان ساخته بودند زندگی کنند. در مسیر آبی که نیتن و سم با قایق بزرگ عبور می‌کردند، نیت هنوز بابت متوجه شدن النا ناراحت بود و تلاش سم برای تغییر فضا نیز چندان کارساز نبود. پس از جستجوی چندین جزیره و پیدا کردن سرنخ‌های بیشتر از هنری ایوری، توماس تیو و سایر دزدان دریایی، مشخص شد که افسانه‌ها ممکن است حقیقت داشته باشند. آن‌ها درنهایت چند مقبره، سازه عظیم و مکانیزم ساخته شده توسط دزدان دریایی را پیدا کردن که سرنخ بعدی را برای پیدا کردن لیبرتالیا در اختیارشان می‌گذاشت. طبق این سرنخ‌ها، ۱۲ دزد دریایی بزرگی که کنار هم جمع شده بودند تا مانند داستان «دزد توبه‌کرده» به رستگاری برسند، در نهایت با استفاده از منابع نامحدود خود از دزدی دست برداشته، آرمانشهر خودشان را تشکیل داده و تصمیم به زندگی متمدنانه، اما با قوانین خودشان گرفتند. درحالی که محل جزیره قرارگیری لیبرتالیا مشخص شده بود و نیتن و سم به سمت جزیره قایق می‌راندند، نیروهای شورلاین بار دیگر از راه رسیده و در میانه طوفانی شدید به قایق آن‌ها حمله کردند. تعقیب و گریز دریایی طولانی، در نهایت باعث منهدم شدن قایق، جراحت شدید نیتن و مفقود شدن سم شده بود. نیتن به هر شکل پس از مدتی استراحت سلامت خودش را بازیافت و پس از مواجهه چندباره با نیروهای شورلاین، سم را نیز پیدا کرد. نیتن در اینجا از سم خواست که این وضع را پایان دهد؛ گنج ایوری را فراموش کند و راه حل دیگری برای هکتور آلکازار پیدا کنند. سم که نمی‌توانست این پیشنهاد را قبول کند، گفت که آن‌ها حالا که بسیار به لیبرتالیا نزدیک هستند نمی‌توانند موضوع را فراموش کنند. نیتن در حالی به او یادآوری کرد که برای رسیدن به لیبرتالیا، باید با ارتش شورلاین دست و پنجه نرم کنند که خودش سرنخ جدیدی از لیبرتالیا پیدا کرد. به این ترتیب، نیتن و سم مجددا در مسیر جستجو قرار گرفته و با پیشروی و دنبال کردن سرنخ‌های جدیدتر سرانجام وارد کلونی یا شهر گمشده لیبرتالیا شدند. سم در اینجا به شوخی گفت که دوست دارد از زبان خود نیتن بشنود که اینجا کجاست و نیتن با کمی اکرا گفت که اینجا لیبرتالیاست! باز هم به شوخی سم گفت که این شهر پس از قرن‌ها در نهایت توسط سم دریک ... و البته برادر کم‌تر جذابش نیتن دریک کشف شده است! این دو که پس از مدت‌ها جستجو و خطر به لیربتالیا رسیده بودند، مدتی به تماشای این کلونی گمشده ایستادند. سبک معماری، ساختمان‌ها، جاده‌ها و مشاغل عادی مثل آهنگری باعث تعجب نیتن شده بود؛ اینکه چرا این تمدن گمشده باقی مانده و اصلا چه دلیلی باعث از بین رفتن آن شده است. در ویرانه‌های کلونی که طبیعت و درختان کاملا آن‌ها را احاطه کرده بود، نیتن قادر به پیدا کردن نامه‌ها، دست‌نوشته‌ها و نشانه‌هایی بود که نشان می‌داد دزدان دریایی به دور از چشم قدرت‌ها و کشورهای مادر، تمدن جالب توجهی ساخته بودند. این دو پس از عبور از ویرانه‌ها لیبرتالیا، به ساختمان بزرگی رسیدند که به عقیده نیتن شاید یک ساختمان اداری بوده ... اینکه به نظر سم شاید دزدان دریایی به سطح پرداخت مالیات رسیده بودند! به هر شکل آنچه اهمیت داشت، این بود که گنجی در اینجا نبود و آن‌ها باید به پیشروی ادامه می‌دادند. با ورود شورلاین به منطقه، این دو مجددا باید از طریق درگیری مسیر خود را هموار می‌کردند؛ مسیری که درنهایت آن‌ها را به محوطه خزانه داری شهر رساند. با این حال برخلاف انتظار، این محوطه مملو از اسکلت اجساد ساکنان لیبرتالیا بود و ظاهرا گورستان وسیعی برای دو طرف جنگی بود که هیچ پیروزی نداشت. براساس تئوری نیتن، مشخص شد که ساکنان کلونی در عصر خود دست به شورش زده بودند، وارد محوطه خزانه‌داری شده و توسط سربازان ۱۲ بنیانگذار شهر قتل عام شده بودند. با ورود به خزانه‌داری نیز روشن شد که تمام گنجینه از محل خارج شده است. به اعتقاد نیتن، ساکنان لیبرتالیا در اعتراضشان به عباراتی مثل «مستبد»، «ستمگر» و ... اشاره نکرده بودند، بلکه بنیانگذاران لیبرتالیا را «دزد» خطاب کرده بودند. در نتیجه، گنجینه توسط ۱۲ بنیانگذار از شهر خارج شده بود و همین نیز دلیل شورش ساکنان و نابودی لیبرتالیا بوده است. سرنخ بعدی، محل سکونت بنیانگذاران لیبرتالیا در همان نزدیکی بود که نیو دوون نام داشت. برای رفتن به این محل، نقشه‌ای نیز مشخص شده بود ولی نیتن و سم تصمیم گرفتند تا بالای برج خزانه‌داری رفته و نیو دوون را از ارتفاع پیدا کنند. پس از رسیدن به بالای برج و دیدن عمارت‌های بنیانگذاران، این دو از برج پایین می‌آمدند که هدف حمله شورلاین قرار گرفتند.در درگیری با این نیروها، درنهایت سم و نیتن به دام افتادند. نیتن در اینجا پیشنهاد کرد که حاضر است در پیدا کردن گنج به ریف کمک کند و او همه گنج را به او واگذار می‌کند؛ به شرطی که مقداری از آن را به سم بدهد تا او بدهی‌اش را با هکتور آلکازار صاف کند. ریف در اینجا کاملا سورپرایز شد و گفت که او بوده که سم را از زندان خارج کرده است و نه آلکازار. داستان آلکازار نیز دروغی بیش نبوده و این مافیای مواد چندین ماه قبل در آرژانتین کشته شده است. نیتن که شدیدا عصبانی و شوکه شده بود، به سم اجازه توضیح نداد و گفت او به خاطر دروغ سم به همسر و قولش خیانت کرده و مجددا به زندگی دزدی برگشته است. ریف نیز گفت که سم او را نیز بازی داد ولی درحال حاضر به او برای پیدا کردن گنج نیاز دارد. در حالی که ریف قصد کشتن نیتن را داشت، سم خود را در مسیر گلوله قرار داد و باعث سقوط نیتن به پایین ساختمان شد. نیتن که از سقوط نجات پیدا کرده بود، مدتی بعد با صدای النا به هوش آمد و در حالی که مداوا می‌شد، همه حقایق درباره خودش، برادرش و اینکه چرا باید به او کمک می‌کرده را توضیح داد. در ادامه زمانی که سالیوان در باره گنج پرسید، نیتن گفت که ماجرای آلکازار دروغی بیش نبوده و آن‌ها پس از نجات سم محل را ترک خواهند کرد. النا که به تدریج متقاعد شده بود، تصمیم گرفت تا به نیتن کمک کرده و سم را از دست نیروهای شورلاین نجات دهد. این دو پس از مدت‌ها جستجو درگیر شدن چندین باره با نیروهای شورلاین، درنهایت به «نیو دوون»، محلی که ۱۲ عمارت بنیانگذاران لیبرتالیا وجود داشت رسیدند.در مقابل دروازه ورودی این محوطه، نیتن و النا شاهد صدها جسد ساکنان لیبرتالیا بودند که در داخل قفس‌های آویزان قرار داشتند. مشخص بود که بنیانگذاران، درنهایت به ذات دزدی خود برگشته و دست به قلع و قمع ساکنان زده بودند. در داخل این محوطه، این دو سم را دیدند که همچنان در اسارت شورلاین قرار داشت و مجبور به کمک به ریف و نیدین، برای پیدا کردن گنج بود. پایان یک دزد در نیو دوون، نیتن و النا وارد عمارت‌های بنیانگذاران شدند و متوجه شدند که پس از پاکسازی ساکنان لیبرتالیا، ۱۲ دزد دریایی بزرگ نیز با هم به اختلاف برخورده بودند. این دو چند درگیری دیگر با نیروهای شورلاین داشتند تا درنهایت وارد عمارت توماس تیو شدند. در اینجا، نیتن و النا سرانجام وارد اتاقی شدند که زمانی ۱۲ بنیانگذار در آن جمع شده، و همگی پشت میز شام سرو کردند. اما نکته اینجا بود که ۱۰ اسکلت اجساد دزدان دریایی، پس از قرن‌ها هنوز پشت میزها قرار داشتند. با نتیجه گیری نیتن، مشخص شد که پس از پاکسازی لیبرتالیا، بنیانگذاران گنج‌های ادغام شده را خارج کردند؛ ایوری و تیو، بنیانگذاران را دعوت به شام کرده و در این مهمانی، ۱۰ بنیانگذار دیگر را با شراب سمی کشتند تا در نهایت، خودسان به تنهایی مالک تمامی گنجینه‌ها شوند. به هر شکل، مشخص شد که گنجینه حتما باید در کشتی‌های تیو و ایوری وجود داشته باشند و شورلاین همراه با سم به آنجا رفته‌اند. پس از یک تعقیب و گریز دامنه دار، در عمارت هنری ایوری، سردابه مخفی این عمارت، مواجهه با تله‌های مرگبار سردابه و غار که توسط ایوری کار گذاشته شده بود، نیتن و النا بالاخره وارد خلیج کشتی‌ها شدند. این دو برای رسیدن به سم، چاره‌ای جز درگیری با شورلاین نداشتند که محوطه خلیج کشتی‌ها را تحت کنترل داشتند. پس از مدتی پیشروی، مشخص شد که شورلاین حالا برای کشتن سم به دنبال او افتاده است. پس از درگیری‌های مرگبار پیش رو، نیتن و النا درنهایت به سم رسیده و او را نجات دادند. در اینجا مشخص شد که سم، حالا که سرنخ نهایی را پیدا کرده بود گروه بزرگی از شورلاین را مستقیم به یکی از تله‌های انفجاری ایوری فرستاد و آن‌ها برای همین قصد کشتنش را داشتند. نیتن در اینجا سم را مجبور به فراموش کردن گنج کرد و از او خواست تا از جزیره خارج شوند. سم، با وجود تلاشش برای متقاعد کردن نیتن و اینکه سرنخ نهایی را دراختیار دارد، درنهایت باز هم با مخالفت نیتن مواجه شد. نیتن به او گفت که آن‌ها دیگر آن دو پسر بچه نیستند و بزرگ شدند و حالا، دیگر به چیزی برای اثبات کردن خود نیاز ندارند. سم، با اکراه حرف نیتن را پذیرفت و همراه با او، النا و سالی به سمت هواپیما حرکت کردند. با این حال یک اتفاق ناگهانی باعث شد تا سم از گروه جدا شود. او درنهایت بدون توجه به هشدار نیتن، تصمیم گرفت تا محل را ترک کرده و به تنهایی به دنبال گنج برود. پس از رفتن سم، النا گفت که باید به دنبالش بروند چون او خودش را به کشتن می‌دهد. سم، سالی و نیتن به این ترتیب مجددا تعقیب سم را ادامه دادند تا اینکه یک اتفاق ناگهانی دیگر باعث جدا شدن نیتن از آن دو شد. نیتن در این زمان به النا قول داد که سم را نجات داده و برخواهند گشت. نیتن به تدریج خود را در مسیری قرار داد که ردپای سم دیده می‌شد. او درنهایت با عبور از صخره‌ها و ورود به دهانه کوهی با شمایل عجیب، کشتی هنری ایوری و توماس تیو را پیدا کرد؛ متاسفانه برای او، شورلاین قبل از این وارد محوطه شده بود و نیدین و افرادش مشغول خارج کردن چند صندوقچه گنج بودند. در اینجا نیتن مخفیانه شاهد اختلاف بین ریف و نیدین بود؛ درحالی که نیدین مخالف ورود به کشتی ایوری بود و معتقد بود که گنجینه بازیابی شده به تنهایی ارزش بالایی دارد، ریف اما حریصانه قصد ورود به کشتی را داشت چون گنجینه اصلی در آن بود و از طرفی دیگر، سم نیز وارد کشتی شده بود. گرچه نیدین گفت که اگر سم زنده از کشتی خارج شد، حقش است که گنج را با خود بردارد اما ریف قانع نشد و نیدین را مجبور به همراهی کرد. در حالی که آن‌ها وارد کشتی ایوری شده بودند، نیتن نیز خود را به کشتی رساند و وارد عرشه شد. در این زمان، نیتن تمام گنجینه افسانه‌ای و گمشده هنری ایوری را از نزدیک مشاهده کرد. او درنهایت وارد اتاق کاپیتان شد، جایی که ریف، سم را به دام انداخته بود و با کمک نیدین، نیتن نیز خلع سلاح شد. در اینجا اما نیدین به دو اسکلت جسدی که در کناری افتاده و در واقع یکدیگر را کشته بودند اشاره کرد. او ریف، نیتن و سم را تنها گذاشت و با گفتن اینکه هر کس که به این گنجینه حرص داشته باشد، درنهایت به چیزی که مستحقش است خواهد رسید. نیتن گفت که آن دو جسد هنری ایوری و توماس تیو هستند؛ آخرین دزدهای دریایی که با گنجینه فرار کردند و درنهایت یکدیگر را کشتند. برای ریف، هیچ یک از این‌ها معنایی نداشت و به قدری از نیتن و سم عصبانی بود که پیشنهاد کمک نیتن را رد کرد. نیتن قصد داشت با کمک ریف سم را از محلی که گیر افتاده بود آزاد کرده و هر سه با هم از کشتی فرار کنند. او گفت که ریف می‌تواند همه گنج را بردارد اما ریف کمک را رد کرد، شمشیر ایوری را برداشت و به سمت نیتن حمله کرد. به زودی نیتن نیز شمشیر تیو را برداشت و این دو به قصد کشت با یکدیگر شمشیرزنی کردند. در حین مبارزه، ریف مرتب به همه دستاوردهای نیتن اشاره کرد؛ پیدا کردن ال دورادو، پیدا کردن شهر باستانی شامبالا و ... که هر بار باعث عصبانیت بیشترش می‌شد. او گفت که یک بار شخصی را فقط به خاطر گفتن اینکه نیتن جوینده گنج خوبی است کشته است. تلاش دیوانه وار ریف و حرص بی پایان و ۱۵ ساله او برای پیدا کردن گنج ایوری، درنهایت به نقطه‌ای رسیده بود که در کنار گنجینه قرار داشت. مبارزه این دو نیز درنهایت با موفقیت نیتن به پایان رسید؛ او اما از کشتن ریف صرف نظر کرد و برای نجات سم تلاش کرد. بدون توجه، ریف مجددا به سمت نیتن حمله کرد و این بار با شمشیری که سم برایش انداخت، نیتن حملات ریف را دفع کرد. در نهایت نیز نیتن چاره‌ای نداشت تا یک صندوقچه گنج آویزان را به شکل غافلگیرانه روی سر ریف بیاندازد و او را بکشد. پس از این واقعه، نیتن تلاش کرد تا سم را نجات دهد اما مانعی که روی سم بود سنگین‌تر از توان نیتن بود. در حالی که سم تسلیم شده بود و مرگ خود را قبول کرده بود، به نیتن گفت که تا دیر نشده و کشتی منفجر نشده خودش را نجات دهد؛ اینکه تمام چیزی که می‌خواست، این بود که گنج ایوری را همراه با برادرش پیدا کند. اتفاقی که درنهایت به سرانجام نیز رسید. نیتن اما نمی‌توانست تسلیم شود؛ او پس از بررسی اتاق، توپ بزرگی را پیدا و به کف کشتی شلیک کرد. با ورود آب به داخل اتاق، مانع بزرگ از روی سم برداشته شد و سم بدون اینکه خودش باور کند نجات پیدا کرد. این دو سرانجام بدون برداشتن هیچ کدام از گنجینه‌ها از کشتی خارج شده و خود را به سمت دیگر دریاچه رساندند. به ان ترتیب، با کمک النا و سالی، نیتن و سم نجات پیدا کرده و از محل خارج شدند. پس از وقایع لیبرتالیا پس از این، نیتن و النا از سم و الی خداحافظی کرده و به خانه برگشتند؛ در حال که سالی و سم نیز تصمیم گرفتند تا با یکدیگر همکاری کنند. در بازگشت به خانه، صاحب‌کار نیتن به او خبر داد که قصد دارد شرکت قواصی‌اش را بفروشد و بازنشسته شود و اینکه مالک جدید، خود نیتن خواهد بود. نیتن که کاملا شوکه شده بود، در بیرون از دفترش النا را دید و متوجه شد که با «اندکی از طلاها» که سم از لیبرتالیا آورده و به او داده بود شرکت را خریده و قصد دارد شو نمایشی قدیمی‌اش را نیز بار دیگر احیا کند. او همچنین گفت که وقایع اخیر نشان داد که هر دوی آن‌ها، در مدتی که زندگی عادی را انتخاب کرده بودند، چیزی به نام زندگی ماجراجویی را گم کرده بودند؛ زندگی که تا قبل از آن همیشه در ذاتشان بوده است. با تصمیم النا، آن‌ها حالا به شکل قانونی و با گرفتن مجوز، می‌توانند به زندگی ماجراجویانه برگردند و اولین کار آن‌ها نیز همین «کار مالزی» خواهد بود. سال‌ها بعد، نیتن و النا اینک در یک جزیره گرمسیری، همراه با دخترشان کسی زندگی می‌کنند؛ نامی که نیتن پس از نام مادرش کاساندرا به دخترش داده است. نیتن و النا گروه اکتشافی به نام «D&F Fortunes» تشکیل داده و برخلاف گذشته و به شکل قانونی و رسمی فعالیت می‌کنند. آن‌ها تعداد زیادی اکتشاف به نام خود ثبت کرده، پوشش رسانه‌ای برای اکتشافاتشان داشتند و برای برخی نیز جوایز و یادبودهایی دریافت کرده بودند. در روزی که نیتن و النا مدتی بیرون از خانه بودند، کسی کنجکاوانه محل را جستجو کرد و درنهایت در اتاق نیتن، کمد وسایل پدرش را باز کرد. او اما درنهایت در میان یادگاری‌ها، کتاب مادر نیتن را درباره گنج هنری ایوری پیدا کرد؛ مشغول خواندن دست‌نوشته‌های مادر نیتن شد و درنهایت عکسی از سالی، مادرش النا و پدرش نیتن را دید که روی چند صندوقچه گنج نشسته‌اند. همه این‌ها برای کسی سوال برانگیز و غافلگیر کننده بود. به زودی نیتن و النا که اینک میانسال شده‌اند وارد اتاق شده و متوجه کنجکاوی کسی شدند؛ اینکه او درنهایت آیتم‌های کمد را دیده است. النا به نیتن خواهد گفت که دیگر وقتش رسیده تا به کسی توضیح دهند. به زودی نیتن با کسی، درحالی که وارد قایق تفریحی می‌شوند، درباره خاطراتش از سال‌ها ماجراجویی‌های مختلف صحبت می‌کند. در همین حال، النا نیز یک بار دیگر به عکس سه نفره خودش همراه با سالی و نیتن روی صندوقچه‌های گنج خیره می‌شود و خاطرات اولین ماجراجویی‌اش در کنار نیتن را برای پیدا کردن گنج ال دورادو زنده می‌کند. منابع Nathan Drake در وب‌گاه آنچارتد ویکیا
  18. 1 امتیاز
    من بازی هایی که تجربه شون میکنم سعی میکنم به هیچ عنوان از نت کمک نگیرم چون حس بازی از بین میره ولی بعد از تمام شدنش برمیگردم و مقاله رو میخونم الان میبینم به کاملترین شکل ممکن توضیح داده شده تشکر
  19. 1 امتیاز
    راهیاب دارک سولز 3 | Dark Souls 3 Walkthrough سازنده فرام سافتور ناشر نامکو باندای کارگردان هیدتاکا میازاکی ایسامو اوکانو یویی تانیمورا پلتفرم ها ویندوز پلی اشتیشن 4 ایکس باکس وان تاریخ عرضه ژاپن: 24 مارس 2016 آمریکا: 12 آوریل 2016 به راهیاب دارک سولز 3 خوش آمدید. هدف ما در این کمک کردن به شما در رد کردن و شکست دادن مراحل سخت بازی دارک سولز 3 است. این مقالات دارای تصویر و ویدیو با توضیحات انگلیسی بوده که در رفع مشکلات شما طی بازی کمک شایانی خواهد کرد محتویات راهیاب 100 درصد کردن دارک سولز 3 راهیاب ماموریت های شخصیّت های فرعی دارک سولز 3 راهیاب آیتم های دارک سولز 3 راهیاب پیدا کردن و ملحق شدن به پیمان کده ها منابع راهیاب 100 درصد کردن دارک سولز 3 این مجموعه راهیاب برای نه تنها عبور از بخش داستانی بلکه 100 درصد کردن بازی و رسیدن به همه ی جزییات بازی تدوین شده است. راهیاب های جزئی تر برای افرادی که بازی را ابتدا تنها به قصد تمام کردن رفته اند و حالا به دنبال 100 درصد کردن آن نیز هستند در ادامه گذاشته شده است. بخش اوّل: Cemetery of Ashes و Firelink Shrine بخش دوّم: High Wall of Lothric بخش سوّم: Vordt of the Boreal Valley بخش چهارم: Undead Settlement بخش پنجم: Cliff Underside بخش ششم: Curse-rotten Greatwood بخش هفتم: Crystal Sage بخش هشتم: Cathedral of the Deep بخش نهم: Cleansing Chapel بخش دهم: Cleansing Chapel بخش یازدهم: Deacons of the Deep بخش دوازدهم: Farron Keep بخش سیزدهم: Keep Ruins بخش چهاردهم: Abyss Watchers بخش پانزدهم: Catacombs of Carthus بخش شانزدهم: High Lord Wolnir بخش هفدهم: Old Demon King بخش هجدهم: Old King's Antechamber بخش نوزدهم: Smoldering Lake بخش بیستم: Irithyll of the Boreal Valley بخش بیست و یکم: Distant manor بخش بیست و دوّم: Pontiff Sulyvahn بخش بیست و سوّم: Aldrich, Devourer of Gods بخش بیست و چهارم: Irithyll Dungeon بخش بیست و پنجم: Profaned Capital بخش بیست و ششم: Yhorm the Giant بخش بیست و هفتم: Dancer of the Boreal Valley بخش بیست و هشتم: Dragon Barraks بخش بیست و نهم: Dragonslayer Armor بخش سی ام: Grand Archives بخش سی و یکم: Lorian & Lothric, Twin Princes بخش سی و دوّم: Oceirus, The Consumed King بخش سی و سوّم: Champion Gundyr بخش سی و چهارم: Ancient Wyvern بخش سی و پنجم: Nameless King بخش سی و ششم: Soul of Cinder راهیاب ماموریت های شخصیّت های فرعی دارک سولز 3 طی بازی برخی از شخصیّت های فرعی یا NPC ها به شما وظایفی را به طور غیر مستقیم محوّل می کنند هدف ما از راهنمایی در این بخش کسانی هستند که بخشی از بازی را طی کرده اند و حال می خواهند بدانند برای تمام کردن این ماموریت ها چه باید کنند. هر کدام از راهیاب های زیر مربوط به یک شخصیّت است. هاوک وود فراری لئونهارد یوئل و لوریای لوتریک گریرات آندد ستلمنت کورنیکس مرداب بزرگ ایرینا و ایگون از کاریم سیگوارد از کاتارینا اوربک از وینهیم آنری از آستورا و هوریس از هاشد پچز شکست ناپذیر سیریس از سرزمین بدون خورشید کارلا راهیاب آیتم های دارک سولز 3 برخی آیتم های خاص در سری مجموعه دارک سولز در نقاط خاصّی پنهان شده اند. هدف از این راهیاب نشان دادن موقعیّت این آیتم هاست. استوس شارد ها آندد بون شارد ها ذغال ها و جواهرات حلقه ها معجزات پایرومنسی ها جادو ها حالت های بدن راهیاب پیدا کردن و ملحق شدن به پیمان کده ها جزئی از صد در صد کردن هر بازی مجموعه سولز، پیوستن و پیدا کردن تمامی کانوننت های یا همان پیمان کده هاست. ما در این جا در دو بخش مجزّا، نحوه ی پیوستن به تک تک پیمان کده های موجود در بازی را به شما نشان می دهیم. راهیاب پیدا کردن و پیوستن به کانوننت ها و پیمان کده ها در دارک سولز 3: بخش اوّل راهیاب پیدا کردن و پیوستن به کانوننت ها و پیمان کده ها در دارک سولز 3: بخش دوّم منابع کانال فایتینگ کابوی از وبگاه یوتیوب راهیاب دارک سولز 3 از وبگاه نئو سیکر دارک سولز 3 از وبگاه ویکیپدیا
  20. 1 امتیاز
    Movyn

    باس

    The Boss اطلاعات شخصی نام‌های مستعار دیگر The Joy Voyevoda The Mother of Special Forces Mercury Lady ملیت آمریکا تولد ۱۹۲۲ مرگ ۲ نوامبر ۱۹۶۴ (۴۲ سال) اطلاعات فیزیکی رنگ چسم آبی تیره رنگ مو بلوند قد ۱۷۸ س.م اطلاعات جانبی وابستگی فلاسفه S.A.S واحد کبرا CIA (گروه فاکس) ناسا فاکس GRU شناخته شده برای سرباز، مادر نیروهای ویژه آمریکا ارتباطات پدر سارو (معشوق) آسلات (پسر) نیکد اسنیک (شاگرد) اطلاعات در بازی دیده شده در متال گیر سالید ۳: اسنیک ایتر متال گیر سالید: رهرو صلح (هوش مصنوعی باس) متال گیر سالید ۵: فانتوم پین(هوش مصنوعی باس) صداگذارها لوری آلن خلق شده توسط هیدئو کوجیما طراح یوجی شینکاوا باس (انگلیسی: The Boss) که با نام‌های مستعار دیگری چون The Joy، مادر نیروهای ویژه، بانوی جیوه‌ای (Mercury Lady ) و همچنین Voyevoda که در روسی به معنای Warlord یا جنگ‌سالار است، آخرین فرزند فلاسفه و همچنین استاد نیکد اسنیک بود. باس همچنین پایه‌گذار و فرمانده واحد کبرا در نیروهای ویژه ارتش آمریکا نیز بود. در حالی که در این دوره، او با نام مستعار The Joy شناخته می‌شد، با فرماندهی این واحد به پیروزی‌های مهم و تاثیرگذاری در جنگ جهانی دوم رسید. پس از آن جنگ گرچه واحد کبرا منحل گردید، اما به پاس قدردانی از زحمات و فداکاری‌هایش لقب "باس" یا رئیس را از رئیس‌جمهور دریافت کرد. او در ادامه به عنوان مربی واستاد فنون رزمی و جنگی در نیروهای ویژه کار خود را ادامه داد تا اینکه صاحب شاگردی شد که در ادامه نام مستعار Naked Snake را دریافت کرد. باس و اسنیک همراه با یکدیگر روش مبارزه همزمان سلاح سرد و گرمرا با نام CQC ابداع کردند. باس درجریان ماموریت بافضیلت، یونیفرم یک‌تکه نیروهای واحد فاکس به تن داشت و همچنین یک سربند (Bandana) به سرش بسته بود. پس از آنکه باس اسنیک را از پل پایین انداخت و اسنیک نیز سربند او را درآورد، از آن پس اسنیک بود که سربند را در ماموریت اسنیک ایتر به احترام باس به سرش می‌بست. با این حال باس در ادامه به خاطر اینکه اسنیک نتوانسته گذشته را فراموش کند و همچنان با بستن سربند احترام او را حفظ کرده سرزنش می‌کرد. محتویات معرفی جنگ جهانی دوم حمله به نرماندی جنگ سرد ماموریت‌های مخفی در شوروی پروژه مرکوری تنها و آزرده خاطر عملیات اسنیک ایتر میراث منابع معرفی باس (The Boss) در سال ۱۹۲۲ به عنوان دختر یکی از اعضای بلندپای کمیته متفکران متولد شد. او در ادامه نیز تحت مراقبت و حمایت گروه فلاسفه بزرگ شد. در نوجوانی، پدر باس با او همه اسرار و حقایق ممنوعه و ناگفته سازمان فلاسفه را درمیان گذاشت. به عنوان نتیجه، این گروه مخفیانه نقشه قتل این عضو برجسته خود را به خاطر درز اطلاعات صادر کردند. پس از این باس به عنوان یک استاد به یکی از "مدارس جذابیت" وابسته به گروه فلاسفه رفت. جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۱ و در طول جنگ جهانی دوم، باس به عنوان مشاور ویژه به نیروی ویژه هوایی بریتانیا (S.A.S) دعوت شد. حضور او باعث تشکیل واحد Rayforce و جداشدن L گردید. در اینجا او برای اولین بار با دیوید اوه ملاقات کرد؛ شخصی که در آینده با نام "سرگرد زیرو" شناخته خواهد شد. باس همراه با دیوید هنگ ۲۲ S.A.S را نیز تشکیل داد. به عنوان یک خلبان نیروی ویژه، درکارنامه او حمله به هلیوپولیس و بمباران پایگاه‌های هوایی آلمان نازی در دوره نبرد شمال آفریقا نیز وجود دارد. علاوه بر این، او در ماموریت‌های ربایندگی نیز نقشی محوری داشت؛ جایی که موفق شده بود بسیاری از افسران بالارتبه نازی را زنده دستگیر و به پایگاه بازگرداند. ماموریت‌هایاین دوره بود که به باس در خلق نهایی روش‌های CQC کمک کرد. به گفته سرگرد زیرو، شعار S.A.S یعنی چه کسی جرئت پیروزی دارد؟ (Who Dares Wins) درواقع به احترام باس است. در ۳۰ دسامبر ۱۹۴۱، زمانی که یکی از دوستان مشترک باس و زیرو که در واحد Rayforce خدمت می‌کرد در جریان ماموریتی در مصر کشته شد؛ زیرو پس از بازگرداندن این شخص، سنجاق سینه نظامی او را به باس داد. باس نیز پس از این و تا زمان مرگ، این سنجاق سینه را به لباسش نصب می‌کرد. در سال ۱۹۴۲، باس واحد کبرا را به عنوان یک واحد حرفه‌ای در داخل نیروهای ویژه آمریکا تاسیس کرد. این واحد به غیر از خودش، از افرادی چون رنج، ترس، خشم و سارو (اندوه) تشکیل می‌شد. واحد کبرا در چندین عملیات ویژه و تاریخ‌ساز در جنگ جهانی دوم شرکت داشت و کمک‌های تاثیرگذار و غیرقابل چشم‌پوشی زیادی به متفقین در پیروزی نهایی ارائه داد. او همچنین در همین ماموریت‌ها توسط "رنج" آموزش تیراندازی با اسنایپر دید. کل واحد کبرا، به او به عنوان مادر و رهبر خود نگاه می‌کردند. از میان اعضای واحد کبرا، باس همچنین رابطه نزدیک و عاشقانه‌ای رابا "سارو" برقرار کرده بود. در پایان جنگ، او به یک سرباز افسانه‌ای تبدیل شده بود و همگان او را به عنوان "مادر" نیروهای ویژه آمریکا تحسین می‌کردند. در سال ۱۹۴۳، به باس دستور داده شد تا به آزمایشگاه لوس آلاموس نفوذ کرده و یکی از دانشمندان پروژه منهتن یعنی جان فون نویمان را به قتل برساند. آن‌ها بر این باور بودند که نویمان یک جاسوس نازی‌ها است و به همین دلیل نیز باس یه شکلی باید او را می‌کشت که یک مرگ تصادفی به نظر برسد. با این‌حال، او پیش از شروع عملیات متوجه شد که باردار بوده و پدر بچه نیز سارو است. این آگاهی ناگهانی باعث حواس‌پرتی باس و درنتیجه از دست دادن موقعیت مخفیانه خود شد. به عنوان نتیجه و زمانی که تحت تیراندازی قرار گرفت، درحالی که قصد داشت تا از اصابت گلوله به شکم خود جلوگیری کند، یکی از تیرها باعث خراشیدگی در سمت راست مغزش و رفتن او به کما به مدت ۳ ماه شد. پس از ۶ ماه، باس کاملا سلامتی خود را به دست آورده بود. پس از این، حتی با وجود آگاهی از اینکه جاسوس بودن هویمان، یک فریب ناشی از اطلاعات غلط شوروی برای شکست پروژه منهتن بوده، باز هم از اینکه در ماموریت خود شکست خورده احساس سرخوردگی می‌کرد. او خود را سرزنش میکرد که ممکن است بدنش، این اراده را در او تقویت کند که از این پس برای فرزندش زندگی کند. حمله به نرماندی در سال ۱۹۴۴ ودرجریان پیاده شدن روز D در نرماندی، باس و اعضای واحد کبرا مسول اجرای یک عملیات فوق‌محرمانه یعنی نابود کردن سکوهای موشکی V2 نازی‌ها در نزدیکی ساحل جونو بودند. در همینجا و در همین میدان نبرد بود که باس پسر خود و سارو را به دنیا آورد. با این حال این یک زایمان ساده نبود چون بخش سزارین تیم پزشکی نیز درگیر هرج ومرج میدان نبرد بود و آنچه برای باس در جریان زایمان باقی ماند، یک زخم مار-شکل طولی و بزرگ، در نیم‌تنه‌اش بود. اودرنهایت یک پسر سالم به دنیا آورد، هرچند پسرش نیز در همین زمان به دستور گروه فلاسفه از او دور گردید. باس پس از این درکنار واحد کبرا در عملیات V2 شرکت کرد وآن را با موفقیت به پایان رساند. دوسال پس از جنگ و در سال ۱۹۴۷، باس به دلیل تنش‌های شکل گرفته در درون گروه فلاسفه، واحد کبرا را منحل کرد. جنگ سرد پس از این، باس در پروژه‌های فوق محرمانه دولت ایالات متحده شرکت می‌کرد. در ۱ نوامبر ۱۹۵۱، در جریان یک آزمایش هسته‌ای در نوادا حضور داشت؛ جایی که او گرچه درمعرض پرتوهای رادیواکتیو قرار گرفت، اما ناباورانه از آن جان سالم به در برد. پس از این بود که او صاحب یک شاگرد جدید ۱۵ ساله شد که با نام جان شناخته می‌شد؛ شخصی که در ادامه و در سال ۱۹۵۴، او نیز در معرض پرتوهای رادیواکتیو قرار گرفت و زنده ماند. باس برای نزدیک به یک دهه به عنوان استاد رزمی و نظامی در نیروهای ویژه حضور داشت وبه افرادی مثل جان آموزش می‌داد. در این دوره بود که او با کمک جان موفق شد تاکتیک مبارزه CQC را ابداع کند. این روش که بیشتر حاصل تجربه باس بود، به مبارز کمک می‌کرد تا به شکل موثر و همزمان از سلاح سرد، گرم و فنون رزمی در تقابل با حریف استفاده کند. در سال ۱۹۵۷، باس به مدرسه تازه‌تاسیس آموزش پرش هیلو در مرکز عملیات ویژه JFK رفت و برای این کار دوره دید. پس از این او خودش در این مدرسه مسوول توسعه روش شد. ماموریت‌های مخفی در شوروی در ۱۲ ژوئن ۱۹۵۹، باس پس از پذیرش انجام یک ماموریت فوق محرمانه جدید از طرف شخص رئیس جمهور، ناچار شد تا دوره‌های آموزشی شاگردان خود از جمله جک را رها کند. ماموریت او در شوروی شامل چندین هدف مانند جذب روس‌هایی که مخالف حکومت تک‌حزبی کمونیست بودند، به دست آوردن اطلاعات حساس شوروی در زمینه‌های فضایی و یا خرابکاری در آن‌ها و درصورت نیاز درگیری مستقیم با آن‌ها می‌شد. در این زمان سازمان CIA مخالف این دستور رئیس جمهور بود و در ادامه نیز از پشتیبانی باسخودداریکرد. در عوض سیا برای اولین بار باس را مجبور کرد تا از کانال‌های خودشان در گروه فلاسفه برای دریافت پشتیبانی استفاده کند. با این حال پس از این و زمانی که باس موفق شد یک نفوذی در نیروهای شوروی جذب کند، این CIA بود که اعتبار آن را از آن خود کرد. این موضوع اما برای باس اهمیتی نداشت و او ماموریت خود با هدف کسب اطلاعات از برنامه‌های فضایی شوروی را ادامه داد. در اواخر این سال، باس به اختلافاتی در نقشه‌های تهیه شده از ماهواره اسپوتنیک ۵ پی برد که توسط نیروی نفوذی او به دست آمده بود. او سعی کرد اطلاعات به دست آمده را برای تحلیل بیشتر در اختیار CIA قرار دهد اما آن‌ها حرف باس را نادیده گرفتند. سی‌آی‌ای فکر می‌کرد باس با این صحبت‌ها قصد دارد شکوه گذشته خود را پس بگیرد. او درنهایت ماموریت خود در شوروی را بدون پشتیبانی و با موفقیت به پایان رساند و در ادامه به مرکز تحقیقاتی OKB-1 نفوذ کرد. در این مرکز باس متوجه شد که عامل نفوذی او بار دیگر به شوروی پیوسته است و دلیل این کار و فرستادن اطلاعات غلط به او نیز آن بود که سازمان CIA مقدار زیادی از چک‌های او را بی‌اعتبار کرده بود. با این حال باس متوجه شد که اختلاف‌های موجود در نقشه‌های ارسالی در مورد یک غلاف تخلیه در اسپاتنیک بهچجه منظوری تعبیه شده است. او دریافت که این در واقع یک صندلی پرتاب شونده برای پرسنل انسانی اسپاتنیک ۵ است تا شخص در لحظه نیاز از آن استفاده کرده و زنده بماند. دریافت این اطلاعات از آنجایی ارزشمند بود که تاکنون هیچ فضانورد انسانی به فضافرستاده نشده بود و برنامه‌های شوروی در ارسال انسان به فضا را آشکار می‌کرد. باس پس از این به آمریکا بازگشت و گزارش کاملی از ماموریت خود را در اختیار ناسا گذاشت. این گزارش باعث شد تا CIA باس را شدیدا به خاطر توجیه شکست‌هایش در نزد رئیس جمهور جدید یعنی جان اف.کندی سرزنش کند. پروژه مرکوری پس از این، باس برای شرکت در برنامه فضایی مرکوری انتخاب گردید؛ پروژه‌ای که باعث شد تا دو کشور ایالات متحده و شوروی وارد مسابقه فضایی ارسال انسان به فضا شوند. در این زمان بود که برای نخستین بار استرنج‌لاو به عنوان یک عضو کلیدی به اعضای اجرایی پروژه پیوست. باس پس از این به خاطر آنکه تنها گزینه آن‌ها، با توجه به مقاومت بدنش در برابر پرتوهای رادیواکتیو برای فرستادن به فضا بود این ماموریت مرگ و زندگی را پذیرفت. او درحالی با فناوری‌های ابتدایی به فضا فرستاده شد که به صورت غیررسمی نخستین آمریکایی تاریخ در فتح این عرصه محسوب می‌شد. زمانیکه از فضا، کره آبی بدون مرز و محدوده را دید، رویای متحد کردن دوباره جهان در ذهنش شکل کرد. متاسفانه برای او در زمان فرود در ۱۲ آوریل ۱۹۶۱، به خاطر مشکل در پنجره فضاپیما او مجبور شد کپسول را جابجا کند تا مسیر فرودش از سقوط در خشکی به درون آب تغییر یابد. کپسول اما باعث پرت شدن باس در درون محفظه فضاپیما وشکستگی سفینه شد. به عنوان نتیجه، باس شدیدا از هر دو یعنی پرتوهای کیهانی و حرارت ناشی از ورود مجدد کپسول سوخت. پس از فرود در آب و بازیابی باس، او به شکل معجزه‌آسایی زنده ماند و در بیمارستان بستری شد. پس از این بود که او و استرنج‌لاو دیگر هرگز یکدیگر را ندیدند. صدمات وارده به باس شدید بود وباعث شد تا پزشکان او را برای ۶ ماه به کما بفرستند. ارتش نیز پس از این اعلام کرد باس در جریان عملیات خلیج خوک‌ها در کوبا دچار صدمه شدید شده است. تنها و آزرده خاطر باس پس از مدتی سلامت خود را بازیافت. این دوره، زمانی بود که دولت وقت آمریکا از اینکه شوروی با موفقیت برنامه ارسال انسان به فضا و بازگرداندن سالم او را انجام داده آزرده خاطر بود؛ درحالی که آمریکایی‌ها مجبور شدند خبر فرود ناموفق باس را سرپوش بگذارند. با این حال این نیز واقعیت آنکه باس نخستین انسان فرستاده شده به ماه بود را تغییر نمی‌داد. باس پس از این تلاش کرد تا با رابط خود در شوروی که از سال ۱۹۵۹ می‌شناخت ارتباط برقرار کند. با این حال شوروی در این مدت از ماهیت جاسوس بودن آن شخص مطلع شد. پس از این هیچ یک از شاخه‌های فلاسفه شوروی حاضر به کمک به باس در این زمینه نشدند. آن‌ها در عوض تصمیم گرفتند "سارو"، معشوق سابق باس را برای این کار بفرستند. سارو پس از منحل شدن واحد کبرا به شوروی برگشته بود. درحالی که ماموریت سارو، متقاعد کردن جاسوس باس به همکاری دوجانبه با شوروی بود، باس ماموریت پیدا کرد تا به شوروی رفته و جاسوس لو رفته را بکشد. چنین طرح‌ریزی از ابتدا نقشه فلاسفه بود تا این دو در برابر هم قرار بگیرند و یکی از آن‌ها از میان بروند. در سال ۱۹۶۲، باس به شوروی رفت تا جاسوس دوجانبه را بکشد؛ هدف دوم او اما کشتن سارو بود چون فلاسفه تهدید کرده بودند اگر قرار باشد هر دو آن‌ها زنده بمانند، پسرشان را خواهند کشت. بنابراین باس و سارو، باید در مبارزه‌ای شرکت می‌کردند که یکی پیروز و دیگری باید کشته می‌شد. آن‌ها روی پلی در زلینویرسک به هم رسیده و پس از این درباره اینکه چه کاری باید انجام دهند مشغول صحبت شدند. درنهایت سارو پذیرفت تا خودش قربانی این نقشه باشد. پس از این باس با اکراه و بدون کوچکترین میلی مجبور به شلیک به معشوق سابق و پدر فرزندش شد. گلوله او به چشم چپ سارو برخورد کرد و او را کشت؛ گرچه او از دو سال بعد به عنوان یک روح از دنیای مردگان بازگشت. پس از این باس به آمریکا برگشت ودر اواخر سال ۱۹۶۲، دعوت‌نامه‌ای از یکی از همکاران سابق خود در S.A.S یعنی سرگرد زیرو برای پیوستن به CIA دریافت کرد. پس از پذیرش، باس و زیرو واحد فاکس را در درون سازمان CIA تشکیل دادند. عملیات اسنیک ایتر مقاله اصلی: ماموریت بافضیلت و ماموریت اسنیک ایتر در بازی متال گیر سالید ۳: اسنیک ایتر در سال ۱۹۶۴، باس به عنوان عضوی از گروه فاکس ماموریتیافت تا به عنوان بخشی از یک عملیات بزرگ تحت نام ماموریت بافضیلت به شوروی برود. هدف این عملیات، به دست آوردن میراث فلاسفه بود. برای به دست آوردن این میراث، باس مجبور بود تا با فرمانده نیروهای GRU یعنی کلنل یوگنی بوریسویچ ولگین معامله‌ای انجام دهد. او باید برای استفاده از شبکه‌های جاسوسی فلاسفه، پیشنهاد ولگین برای پناهندگی به شوروی و ترک آمریکا را می‌پذیرفت. علاوه بر این، باس باید موقعیت یک دانشمند موشکی شوروی، یعنی نیکولای استپانویچ سوکولوف که فصد فرار به آمریکا را داشت شناسایی می‌کرد. شرط دیگر، به دست آوردن اطلاعات ساخت یک سلاح هسته‌ای مخفی یعنی متال گیر شاگوهاد بود. یک ماه بعد، زمانی که ماموریت بافضیلت وارد مرحله بعدی شد باید با شاگرد سابق خود یعنی جان که اینک با اسم رمز نیکد اسنیک (Naked Snake) وارد سرزمین زلینویرسک شوروی شده بود همکاری می‌کرد. باس در این زمان ارتباط خود با ستاد مرکزی و همچنین از طریق رادیو با اسنیک حفظ کرده بود؛ درحالی‌که می‌گفت در یک زیردریایی مستقر در اقیانوس منجمد شمالی است. با این حال پس از اینکه اسنیک موفق شد تا سوکولوف را پیدا کند، باس ارتباط رادیویی خود را با او و ستاد مرکزی قطع کرد. او در ادامه موفق شد دو کلاهک هسته‌ای قابل شلیک همراه با پرتابگر آن را تهیه کند تا پس از دادن آن‌ها به ولگین، اعتماد او را جلب کند. باس در ادامه و زمانی که اسنیک درحال فراری دادن دکتر سوکولوف بود، به ولگین کمک کرد تا سوکولوف را به دام بیاندازد. او در ادامه موضوع پناهنده شدنش به نیروهای GRU شوروی را به اسنیک اطلاع داد. درحالی که اسنیک شدیدا از شنیدن خبر متعجب بود، ولگین به باس دستور داد تا اسنیک را بکشد. باس پس از این با اسنیک درگیر شد و با روش CQC او را شکست داد. با این حال باس به جای کشتن اسنیک، او را به پایین پل و رودخانه انداخت. اسنیک در حین پایین افتادن، سربند (Bandana) باس را از سر او کشید و به رودخانه افتاد. پس از این، باس که پیش از این به شوروی پناهنده شده بود، اینک با فراهم کردن دو کلاهک هسته‌ای و کمک موثر در بازیابی سوکولوف، موفق شده بود اعتماد ولگین را جلب کند. آن‌ها پس از این سوار هلی‌کوپتر شدند ولی در میانه راه، ولگین دست به یک اقدام پیش‌بینی نشده زد. او تصمیم گرفت یکی از کلاهک‌های هسته‌ای را استفاده کند و آن را به اداره طراحی سوکولوف، یعنی OKB-754 شلیک نماید. تخریب اداره طراحی سوکولوف با کلاهک هسته‌ای که باس در اختیار ولگین گذاشته بود، باعث شد تا در ماموریت باس بازنگری و تجدیدنظر صورت گیرد. CIA از ترس درگرفتن یک جنگ هسته‌ای تصمیم گرفت هرگونه ارتباط میان خودو باس را قطع کند. با این حال باس، از همان لحظه شلیک موشک توسط ولگین انتظار چنین وضعیتی را داشت و هدف او از ابن پس نیز تمرکز روی هدف اولیه ماموریت، یعنی پیدا کردن میراث فلاسفه بود. از طرفی دیگر و یک هفته بعد، زمانی که فاکس اسنیک را نجات داده و بازگردانده بود؛ نیکیتا خروشچف رهبر شوروی با رئیس‌جمهور آمریکا یعنی لیندون ب. جانسون تماس گرفت و به او اطلاع داد که اداره طراحی سوکولوف هدف حمله اتمی قرار گرفته است در حالی که شوروی موفق شده بود تا یک هواپیمای نظامی آمریکایی را در محوطه ردیابی کند. رئیس جمهور آمریکا در پاسخ هرگونه دخالت دولت آمریکا در این واقعه را رد کرد و گفت آن‌ها دشمن مشترکی دارند که بانی اصلی این فاجعه بوده است. او در ادامه گفت این شخص کسی نیست جز "باس" که به تازگی از آمریکا فرار کرده، به نیروهای GRU شوروی پناهنده شده و موشک‌ها را به کلنل ولگین داده است. پس از این مکالمه، CIA و گروه فاکس ماموریت جدیدی به اسنیک دادند. فرستادن مجدد او به شوروی، نجات سوکولوف و این بار، کشتن استاد سابقش باس. باس نی اینک می‌دانست که چه سرنوشتی در انتظار او خواهد بود، ادامه نقش بازی کردن به عنوان خائن به کشورش ودرنهایت اجازه دادن به شاگرد موردعلاقه‌اش که او را به قتل برساند. با درک اینکه او درنهایت باید جانش و اعتبارش را قربانی کشورش کند، درحالی که اسنیک یک به یک اعضای واحد او یعنی کبرا را می‌کشت؛ باس ماهرانه به اسنیک در پیشبرد ماموریتش کمک می‌کرد و از طرف دیگر در همان زمان به اعتماد ولگین به خودش تداوم می‌بخشید. پس از اینکه ولگین موفق شد اسنیک را شناسایی کند و اورا برای شکنجه در اتاق آویزان کند، باس نیز وارد اتاق شد و به ولگین گفت که او تحت شکنجه چیزی را فاش نمی‌کند چون توسط خودش تعلیم دیده است. با این حال ولگین به شکنجه ادامه داد چون تصور می‌کرد اسنیک به دنبال میراث فلاسفه است، تا اینکه براثر این شوک‌های برقی یک فرستنده از بدن اسنیک روی زمین افتاد. با شروع شکاکی‌های ولگین، باس گفت خودش این فرستنده را در بدن اسنیک قرار داده تا بتوانند او را ردیابی کنند. ولگین اما تردید کرد و گفت برای اثبات وفاداری، باس باید چشم‌های اسنیک را کور کند. باس پس از این مجبور شد تا چاقوی خود را خارج کرده و به سمت اسنیک برود. او به آرامی و با کم‌ترین رغبت نزدیک اسنیک رفت تا اینکه تاتیانا مانع از کار باس شد. این اقدام باعث تعجب آسلات شد و او گفت مشخص شد که تاتیانا جاسوس است. درحالی که او بازی شانس را با اسلحه‌های Revolver خود روی تاتیانا انجام می‌داد، آخرین شلیک او که منجر به شلیک گلوله می‌شد توسط اسنیک تشخیص داده شد و همین باعث شد تا اسنیک مانع شلیک مستقیم او شود. در عوض گلوله آسلات به چشم راست اسنیک برخورد کرد. پس از این باس گفت آیا این آن‌ها را راضی می‌کند؟ ولگین و آسلات در ادامه اتاق را ترک کردند و در ادامه باس خودش به پای اسنیک، یک تیر حاوی قرص مرگ جعلی شلیک کرد و به آرامی به او گفت تا فرار کند. پس از این باس آنجا را ترک کرد و با مهارت خود بدون آنکه شکی به او شود فرصتی عالی برای فرار اسنیک فراهم کرد. پس از اینکه اسنیک ولگین را شکست داد و با کمک ایوا، متال گیر شاگوهاد را نابود کرد، باس نیز با استفاده از آخرین کلاهک هسته‌ای قابل پرتاب گروزنیج گراد و گرانینی گروکرا نابود کرد. پس از این او به روکووج برگ رفت و در محوطه‌ای مملو از گل‌های رز سفید با اسنیک مواجه شد. در اینجا، باس به اسنیک وظایفش را به عنوان سرباز یادآوریکرد و اینکه باید به جای وفاداری به او به کشور و مافوقانش وفادار باشد. او در مورد دلیل پناهندگی و خیانتش به کشورش گفت زمانی که جان خود را در میان گذاشت تا به عنوان اولین انسان تحت پروژه مرکوری به فضا برود، دولت آمریکا این نقش را به خاطر شکست او در فرود موفقیت‌آمیز نادیده گرفت و تصمیم گرفت روی آن سرپوش بگذارد. او سپس به سایر نقش‌ها و فداکاری‌های خود برای کشورش در گذشته اشاره کرد و اینکه با وجود همه آن کارها،فلاسفهاورا مجبور کردند تا معشوق سابق وپدر فرزندش یعنی سارو را با دست خودش بکشد. پس از این باس گفت که برای اینکه جهان یک بار دیگر متحد شود وجنگ سرد پایان پذیرد پناهنده شده است. با این حال، اکنون که به میراث فلاسفه دست یافته باید بار دیگر با یکی از عزیزانش مبارزه کند. یکی باید زنده بماند و دیگری باید بمیرد؛ بدون پیروزی و بدون شکست. بازمانده، چرخه جنگ را ادامه می‌دهد و این سرنوشت ما است. پیروز چنین نبردی لقب "باس" را دریافت و در نبردی بی‌پایان قرار خواهد گرفت. باس پس از این برای اینکه مطمئن شود اسنیک با او مبارزه خواهد کرد، با جنگنده‌های شوروی ارتباط برقرار کرد واز آن‌ها خواست تا ۱۰ دقیقه دیگر آن محل را بمباران کنند. او درادامه به اسنیک گفت من به شما ۱۰ دقیقه فرصت مبارزه می‌دهم. پس از این میگ‌ها به اینجا خواهند امد و محل را به جهنم تبدیل خواهند کرد. اگر شما قبل از این ۱۰ دقیقه من را بکشید، قادر هستید به موقع از محل فرار کنید. حال مبارزه را شروع کنیم و این ۱۰ دقیقه را به ارزشمندترین ۱۰ دقیقه عمرمان تبدیل کنیم. پس از اینکه اسنیک بازهم رغبتی به آغاز مبارزه نشان نمی‌دهد، باس به او می‌گوید شما یک سرباز هستید و باید ماموریت خود را تکمیل و وفاداری خود را اثبات کنید. اسنیک پس از این مبارزه با باس را شروع کرد و درنهایت نیز او را شکست داد. باس پیش از مرگ، میکروفیلم حاوی میراث فلاسفه را به اسنیک داد و از او خواست آن را در جای امنی نگهداری کند چون تنها امید آن‌ها برای تحقق رویای جهان بدون جنگ سرد است. او در ادامه از اسنیک خواست تا زودتر او را بکشد؛ درخواستی که در عین بی‌رغبتی، با پذیرش اسنیک به پایان رسید. پس از مرگ باس، اسب او بالای جسدش آمد و پس از شیهه‌ای که کشید، رزهای سفید درنظر اسنیک به رنگ سرخ در آمدند. اسنیک محل را به موقع ترک کرد و خود را به هواپیمای ایوا رساند. برای باس، یادبودی در آرامستان ملی آرلینگتون ساختند و اسنیک پس از ارتقا درجه و دریافت لقب "بیگ باس" به مزار او رفت. او متوجه شده بود که کل این عملیات (از جمله پناهنده شدن ظاهری باس) یک نیرنگ از سوی دولت ایالات متحده بود تا از آغاز یک نبرد اتمی جلوگیری شود. او باس را در نظر گرفت که همه آنچه داشته را برای کشور خود فدا کرده و درنهایت مجبور شد تا برای نجات کشورش به آن‌ها خیانت کند. اینک باس به‌عنوان یک خائن به آمریکا و جنگ‌افروز در شوروی کشته شد، درحالی که هرچه داشت برای کشورش داد و هدفش نیز پایان این جنگ‌افروزی‌ها بود. مجموعه این واقعیات، باعث تغییرات زیادی در اسنیک شد و شخصیت دیگری از او ساخت. شخصیتی که از آن پس قصد داشت تا به آخرین هدف باس، یعنی جهانی متحد و بدون جنگ سرد جامه حقیقت بپوشاند. میراث پس از عملیات اسنیک ایتر، اسنیک گرچه لقب بیگ باس را گرفته بود اما خود را مستحق آن نمی‌دانست و ترجیح می‌داد اسنیک شناخته شود. اودر ادامه با دانستن حقایق تصمیم گرفت از ارتش خارج شود وپس از مدتی استراحت به کشورهای جنگ‌زده سفر کند تا با کمک به آن‌ها در پایان بخشیدن به جنگ و نزدیک شدن به هدف باس کمک کند. درجریان رویداد سن هیرونامو، یک شورشی به نام ژن به اسنیک گفت او موفق شده تا جزییات واقعی از ماموریت باس را کشف کند. او به اسنیک گفت هرچند ممکن است هدف باس پایان جنگ سرد بوده باشد اما اقدامات و رفتارهای او بود که باعث شد سربازان به این اعتقاد پیدا کنند که انسان باید خود و اهداف شخصی‌اش را قربانی هدف بزرگ‌تر کند. به گفته ژن، این عمل در اصل به گسترش جنگ سرد کمک می‌کرد. اسنیک با این حال این حرف‌ها را نادیده گرفت و به حساب آن گذاشت که یک شورشی قصد دارد او را به سمت خودش جذب کند. اسنیک درنهایت موفق شد برای رسیدن به هدف باس سازمان جدید فاکس‌هاند را پایه‌گذاری کند. پس از این سرگرد زیرو به همراه چند نفر دیگر از جمله اسنیک، سازمان میهن‌پرستان را تشکیل دادند. هدف این سازمان، رسیدن به وحدت فکری و نظری در جهان و متحد کردن دوباره آن بود تا به آخرین خواسته سرباز افسانه‌ای یعنی باس، جامه عمل بپوشانند. با این حال سرگرد زیرو در ادامه دستور داد تا با استفاده از ژن بیگ باس، کلون‌های جدیدی ایجاد کنند تا بتوانند ارتشی متشکل از سربازانی با قابلیت بیگ باس داشته باشند. این پروژه گرچه تقریبا شکست خورد اما با آگاهی بیگ باس از این حقیقت، رابطه وی و زیرو به هم خورد و او میهن‌پرستان را ترک کرد. بیگ باس پس از این بار دیگر آمریکا را ترک کرد ومثل سابق به نقاط مختلف جهان سفر کرد. او پس از این و تشکیل سازمان سربازان بدون مرز، بار دیگر هدف خو را اهداف استاد فقیدش قرار داد. با این حال درگیری بعدی باعث شد تا نگرش وی به باس تغییر کند. در جریان رویداد رهروصلح، اسنیک تصور کرد که باس زنده است چون صدای او را از یک نوار کاست تشخیص داد.با این حال پس از ورود به ماجرا، او در نهایت فهمید که این صدا توسط یک هوش مصنوعی یعنی هوش مصنوعی باس ایجاد شده بود. این هوش مصنوعی که بر مبتای شخصیت باس و توسط استرنج‌لاو ساخته شده بود، درنهایت پس از آنکه تشخیص داد خطری برای منافع آمریکا است خود را به اقیانوس انداخت. اسنیک پس از این تصمیم می‌گیرد خود را رسما "بیگ باس" بنامد. او به دوستش کاز گفت ۹ سال پیش، باس به من خیانت کرد چون تصمیم گرفت سلاحش را پایین بیاورد؛ همان‌طور که هوش مصنوعی مبتنی بر او نیز تصمیم گرفت خود را به آب بیاندازد تا خطری برای کشورش محسوب نشود. در پاسخ کاز از او پرسید آیا شما نام این کار را خیانت می‌گذارید؟ بیگ باس گفت من چنین آینده‌ای را نمی‌خواهم. از این پس ما سربازان بدون مرز هستیم؛ سربازانی بدون پرچم که برای منافع خودشان می‌جنگند. او پس از این پیشانی‌بند باس را از سرش جدا کرد. پس از این بیگ باس و سازمان سربازان بدون مرز، به شکل یک سازمان مزدور عمل کردند و در قبال دریافت پول می‌جنگیدند. پس از گذشت چند سال و درحالی که این سازمان به خطری برای جهان تبدیل شده بود، آن‌ها توسط دیگر سازمان‌ها از جمله میهن‌پرستان و گروه XOF تحت فشار قرار گرفتند. مجموعه این وقایع باعث شد تا XOF حمله گسترده‌ای به سربازان بدون مرز انجام دهد که به عنوان نتیجه باعث شد تا بیگ باس برای ۹ سال به کما برود. پس از به هوش آمدن و نجات پیدا کردن توسط آسلات بیگ باس به ماجراجویی‌های خود در جهان ادامه داد و در دهه ۹۰، پس از به راه‌انداختن جنگ مزدوران، موفقشد کشور تازه‌ای به نام سرزمین زنگبار تشکیل دهد. او از این پس یتیم‌های جنگی را از سراسر جهان به خصوص از کشورهای جهان سوم به عنوان سرباز استخدام کرد. امیدواری بیگ باس این بود که سرزمین جدید را با کمک سربازان و برای آن‌ها تاسیس کند تا این افراد خودشان کنترل سرنوشت‌شان را در اختیار گیرند، به جای آنکه جان آن‌ها بازیچه دست سیاستمداران باشد. با این حال این ماجراجویی با ورود سالید اسنیک به پایان رسید و بیگباس در پایان در آتش سوخت. او گرچه مدتی بعد با کمک میهن‌پرستان وهمچنین ایوا در سال ۲۰۱۴ به زندگی بازگشت اما اینک به شخص دیگری تبدیل شده بود. پس از این و بالای یادبود باس در آرامستان آرلینگتون، بیگ باس گفت "از همان زمانی که باس را کشتم، خودم هم دیگر مرده بودم". در حالی که پس از ۵۰ سال او اینک می‌توانست حقیقت اراده باس را درک کند، به او احترام نظامی داد. بیگ باس پس از این آخرین سیگار خودرا دود کرد و از پسرش خواست تا زندگی خود را در صلح ادامه داده و آن را با جنگ هدر ندهد. لحظاتی بعد، بیگ باس بالای یادبود زنی درگذشت که زندگی و مرگ او شخصیت او را ساخته بود. منابع The Boss در وب‌گاه متال گیر ویکیا
  21. 1 امتیاز
    تیمارستان بیکن یا بیمارستان روانی Beacon (انگلیسی: Beacon Mental Hospital) اصلی‌ترین و کلیدی ترین لوکیشن در بازی شیطان درون است. این ساختمان در مرکز شهر کریمسون سیتی قرار دارد. این ساختمان محل نگهداری از مریض‌های روانی و فاسد است که باعث می‌شود تا از سابقه بدی برخوردار باشد. معدود افرادی که برای نگهداری و درمان به آنجا می‌روند سابقه خروج از این بیمارستان را داشته‌اند، بنابراین از دید مردم عادی شهر کریمسون، این ساختمان مکانی مخوف و کانون انواع شایعات است و کم‌تر کسی می‌داند که در داخل آن واقعا چه اتفاقاتی می‌افتد. سباستین کستلانوس، جوزف اودا و جولی کیدمن سه کارآگاه اداره پلیس شهر کریمسون در جریان یک ماموریت به این بیمارستان فرستاده شدند. آن‌ها برای تحقیقات در خصوص چندین فقره قتل و همچنین پلیس‌های مفقود شده‌ای که پیش‌تر اعزام شده بودند پا به این محل گذاشتند.
  22. 1 امتیاز
    Movyn

    مارسلو خیمنز

    مارسلو خیمنز (انگلیسی: Marcelo Jimenez) یکی از شخصیت‌های مهم در بازی شیطان درون است. او یک پزشک در بیمارستان روانی Beacon است و با عنوان دکتر خیمنز شناخته می‌شود. او در این بیمارستان دست به انجام آزمایش‌های مختلفی روی بیماران زد و پروژه مشترکی را با روویک انجام داد. شخصیت دکتر خیمنز در ابتدا یک شخصیت سطحی در بازی است ولی با پیشبرد داستان نقش او پررنگ می‌شود. او برادر والریو خیمنز دیگر پزشک این بیمارستان است و از بیمار سابق او، لزلی ویترز مراقبت می‌کند. مارسلو خیمنز یک پزشک ۵۰ ساله در تیمارستان Beacon بود. او در گذشته و زمانی که خاندان ویکتوریانو به بیمارستان کمک‌های مالی هدیه می‌داد با این خانواده مرتبط شد. یک بار در یکی از دیدارهای او از عمارت ویکتوریانو، متوجه تحقیقات و آزمایش‌های پسربچه خانواده، روبن ویکتوریانو در خصوص تشریح شد. روبن به دکتر گفت که آیا شما هم فکر می‌کنید من یک هیولا هستم؟ دکتر خیمنز در پاسخ گفت من نیز مثل شما فعالیت‌های تحقیقی انجام می‌دهم و در علم ممکن است نتایج ناخوشایند پیش بیاید اما نباید ناامید شد. پس از بزرگ‌تر شدن روبن و دراختیار گرفتن کنترل عمارت خانوادگی، او و خیمنز مشغول انجام تحقیقات مشترک شدند. علاوه بر این، دکتر خیمنز در قبال کمک‌های مالی جدید از طرف روبن، نمونه‌ها و افرادی را از بیماران روانی دراختیار روویک می‌گذاشت تا او بر روی آن‌ها آزمایش انجام دهد. این ارتباط در ادامه همکاری پایدار و دوستانه باقی نماند زیرا دکتر خیمنز تحقیقات علمی روبن را به نام خودش ثبت می‌کرد و روبن پس از آگاهی از موضوع شدیدا اعتراض کرد. دکتر خیمنز می‌دانست که روویک یک نابغه است و باتوجه به اینکه هیچگاه تحصیلات علمی و آکادمیک نداشته، نمی‌توانست تحقیقاتش را به نام خود صحبت کند. رابطه این دو به تدریج بدتر و بدتر شد تا اینکه دکتر خیمنز درحالی که چیزی تا نهایی شدن و به نتیجه رسیدن ماشین STEM نمانده بود به روویک خیانت کرد. او با چند مرد به عمارت برگشت و پس از مهار روویک او را مجبور کرد تا مغز خودش به عنوان مغز مرکزی در STEM قرار گیرد. این دستگاه که پیشرفت و آماده به کارش را مدیون روویک بود، نیازمند به یک مغز مرکزی بود تا دیگر افراد به آن متصل شوند. پس از عمل جراحی روی روویک، مغز او دستکاری و آن را از بدنش جدا کردند. برای زنده نگه داشتن مغز، آن را در یک محفظه مخصوص قرار داده و دیگر فضاهای سیستم را به آن متصل کردند. خیمنز پس از این برای ادامه دریافت کمک‌های مالی به موبیوس روی آورده بود، از ماشین برای اهداف درمانی بیماران روانی استفاده کرد. ضمیر ناخودآگاه روویک و دنیاهای طراحی شده توسط او برای مشترکان ماشین STEM اما همواره در فکر راهی برای بازگشت به زندگی حقیقی بود. او به عنوان یک دانشمند برای چند سال مشترکان متصل شده به STEM را آزمود تا اینکه متوجه شد بهترین شخص برای بازگشت، یک بیمار روانی به نام لزلی ویترز است. او لزلی را در دنیای خود به دام انداخت به شکلی که تا مدت‌ها در خواب فرو رفته بود. زمانی که دکتر خیمنز مطمئن شده بود روویک از روی عمد لزلی را در STEM نگه داشته، این موضوع با موبیوس درمیان گذاشته شد. موبیوس نیز با سپردن ماموریت بازگرداندن لزلی به یکی از مامورانش به نام جولی کیدمن خود را درگیر دنیای روویک کرد. کیدمن نیز از طرفی یک کارآگاه پلیس بود و با دیگر همکارانش وارد STEM شدند. در پایان ماموریت کیدمن و دو همکار دیگرش، سباستین کاستیانوس و جوزف اودا، دکتر خیمنز موفق نشد از STEM زنده خارج شود زیرا در زمانی که قصد داشت با لزلی از ذهن روویک خارج شود توسط هیولای روویک کشته شد.
  23. 1 امتیاز
    ahmad mohseny

    دانته

    Dante اطلاعات درون بازی اولین حضور دویل می کرای ۱ صداگذاران تیم فیلیپس_دریو کومبس_متیو کامینسکی_روبن لنگدون_توشیوکی ماریکاوا اطلاعات شخصی نام دانته نژاد شیاطین خانواده اسپاردا_ایوا_ورجیل دانته ( به انگلیسی:Dante ) پروتاگونیست اصلی سری دویل می کرای می باشد. او دومین پسر اسپاردا و ایوا برادر کوچک تر ورجیل می باشد. دانته مزدور ، متقلب ، کارآگاه خصوصی و شجاع است که در مقابل پول یا حتی گاهی اوقات به صورت مجانی به کشتن شیاطین می پردازد. او یک مغازه به نام شیطان هم می گرید دارد و در آن سفارشات لازم را برای کشتن شیاطین از طریق مشتریان به دست می آورد. محتویات تاریخچه کودکی ملاقات با کت ملاقات با ورجیل نبرد بر علیه شیاطین تلاش برای نابودی نوشیدنی رپتور مخفیگاه گروگان گیری نبرد نهایی با موندوس نقطه ی خصومت بازگشت ورجیل تلاش برای ورود به برج شکست از ورجیل به دنبال ورجیل نبرد نهایی آشنایی با تریش جزیره به دنبال موندوس وقایع دویل می کرای ۴ وقایع دویل می کرای ۲ منابع تاریخچه کودکی دانته سر شیطانی را در دست دارد دانته پسر یک شیطان به نام اسپاردا و یک فرشته به نام ایوا است. پس از آن تعداد از شیاطین به دانته و خانواده اش حمله می کنند و خانواده از هم گسخته می شود. این در حالی است که پدر دانته در جهنم برای ابد زندانی شد و مادرش هم کشته شد. پس از این دانته زندگی خود را به عنوان یک بچه ی یتیم گذراند. دانته همواره کار های خشونت آمیز انجام می دهد و همین موضوع باعث می شود تا شیاطین او را در رسانه ها دشمن شماره یک عموم معرفی کنند. ملاقات با کت یک شب دانته با بی دقتی متوجه شکارچی][ که او را تعقیب می کند نمی شود. در زمانی که دانته در کاروان خود به سر می برد زنی به نام [[کت به کاروان او رفته و به او درباره ی شکارچی هشدار می دهد. درست پس از این شکارچی دانته را به دنیای شیطانی لیمبو می کشد و دانته مجبور می شود با شیاطین مبارزه کند. پس از این که دانته موفق می شود تمامی اسلحه ها و لباس های خود را به دست آورد با شکارچی روبه رو می شود. پس از این دانته مجبور می شود در شهر بازی اسکله با شکارچی مبارزه کند با این حال در آخر دانته شکارچی را شکست داده و تیر خلاص را به او می زند. پس از این دانته به دنیای واقعی کشیده می شود و موفق می شود با کت صحبت کند. کت به او می گوید فردی که همیشه با ماسک بر علیه مقامات شهر مخالفت می کند رئیس اوست. پس از این او و دانته به مخفیگاه رهبر کت می روند. کت و دانته برای اولین بار با هم روبه رو می شوند. ملاقات با ورجیل پس از آن دانته به دیدار با رهبر کت می رود و رهبر نیز خود را ورجیل معرفی می کند و از دانته می خواهد که به او در انتقام از شیاطین کمک کند با این حال اما دانته این که ورجیل برادرش است را انکار کرده و می گوید که هیچ خانواده ای ندارد. ورجیل نیز برای نشان دادن حقیقت از دانته می خواهد که با او به خانه ای بروند. پس از آن ورجیل با کت و دانته به خانه ی پدریش می رود تا به دانته نشان دهد که او خانواده ای داشته. ورجیل دانته را وارد دنیای شیطانی لیمبو می کند تا دانته حقایق را ببیند. پس از اینکه دانته حقایق را می بیند یک سلاح در اتاق پدرش به نام آربیترو یک سلاح به نام رز آبی در اتاق مادرش به دست می آورد و ناگهان وارد دنیایی دیگر می شود که در آن یک مجسمه وجود دارد و دانته باید زنجیر مجسمه را پاره کند. پساز آندانته از اینکه ورجیل برادر است اطمینان حاصل می کند و پیشنهاد او برای همکاری را می پذیرد. ملاقات دوباره ی ورجیل و دانته بعد از سال ها نبرد بر علیه شیاطین پس از این ورجیل برای دانته آشکار می کند که اسپاردا دست راست موندوس بود و موندوس به کمک او توانست رهبر شیاطین شده و شهر را تحت کنترل خود بگیرد. اما اسپاردا عاشق ایوا شد و به موندوس خیانت کرد و همین باعث خشم موندوس شد. موندوس با کینه ای عمیق به خانواده ی اسپاردا حمله کرد و ایوا را کشت و اسپاردا را در جهنم تا ابد زندانی کرد تا زجر بکشد و هرگز نمیرد. پس از این و زمانی که ورجیل و دانته در یک زمین بازی بودند یک نفر از شهروندان شهر ناگهان دانته را به حالت شیطانی لیمبو می کشد و دانته مجبور می شود که تلاش کند تا با کت ارتباط برقرار کند. در حالی که لیمبو بین او و کت فاصله برقرار کرده دانته برای راهی دیگر برای رسیدن به کت موفق می شود قدرت دیگری از رز آبی را پیدا کند که به او کمک کند تا با آن از یک مکان به مکانی دورتر برود. پس از اینکه دانته به کمک روز آبی موفق می شود که خود را به کت رسانده و به دنیای واقعی برگردد به نزد ورجیل باز می گردد. ورجیل در مخفیگاه به دانته می گوید که ورجیل با کمک دروازه ی جهنم قدرت زیادی به دست می آورد و همچنین جدا از نفوذ و قدرتش در شهر و همچنین بانک داری و شبکه خبر‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسانی Raptor با نوشیدنی هایی با مارک Virility که انسان ها شدیدا به آن معتاد هستند آن ها را کنترل می کند. ماموریت بعدی دانته نابودی مخزن این نوشیدنی است. در حالی که دانته و کت هر دو در خیابان راه می روند یک دوربین دانته را دیده و او را به حالت شیطانی لیمبو می کشاند. با وجود اینکه دانته خیلی سریع دوربین را از بین می برد ولی متوجه می شود که دوربین های بیشتری در شهر وجود دارد. در حالی که دانته سعی دارد دوربین ها را نابود کند پلیس های نیز کت را تعقیب می کنند پس این دو در کلیسا قرار ملاقات می گذارند. پس از رسیدن به کلیسا حالت شیطانی لیمبو دچار هرج و مرج شده و کلیسا شروع به ریختن می کند. با این حال دانته موفق می شود که از پنجره ی کلیسا خود را از کلیسا به بیرون بیندازد و وارد دنیای واقعی شود. تلاش برای نابودی نوشیدنی پس از ورود به کارخانه ی Virility دانته با کت ملاقات می کند. کت می گوید که دانته باید تولید کننده ی این نوشیدنی یعنی یک سوکوبوس باستانی را نابود کند تا تولید این نوشیدنی متوقف شود. تنها رسیدن به سوکوبوس حالت شیطانی لیمبو است و برای همین دانته وارد حالت شیطانی لیمبو می شود و پس از مبارزه با شیاطین کارخانه خود را سوکوبوس می رساند. ابتدا دانته سعی می کند با از بین اتصالات سوکوبوس به مخزن او را از بین ببرد و سوکوبوس نیز سعی می کند جلوی دانته را بگیرد. زمانی که دانته موفق می شود اتصالات سوکوبوس را از بین ببرد سوکوبوس به مواد پایینش سقوط می کند ولی باز هم سعی می کند با چنگ زدن به سنگ های بزرگ وسط مواد از تکه تکه شدنش در میان فیلتر جلوگیری کند. دانته در این زمان به چنگ های سوکوبوس ضربه می زند و چنگ های سوکوبوس از سنگ جدا شده و سوکوبوس در میان تیغه های فیلتر تکه تکه می شود و بعد از مرگ او نیز دانته سلاح دستکش های اریکس را به دست می آورد. دانته و سوکوبوس باستانی رپتور دانته در ادامه به نزد ورجیل بر می گردد. هدف جدید او نابود کردن رپتور است و برای نفوذ به رپتور دانته باید خود را در آب بیندازد تا به حالت شیطانی لیمبو وارد شود. در واقع زیر پل آب نیست بلکه قلمرو باب بارباس خبرنگار رپتور است. دانته ابتدا با شیطانی پیر به نام []فینس]] روبه رو می شود و به او کمک می کند تا چند تا از شیاطین اطراف خود را از بین ببرد. پس از این فینس از دانته می خواهد که چشم راست سایبرنتیکش که توسط شیاطین دزدیده شده است را برای او بیاورد تا او به دانته کمک کند که به برج رپتور برود. پس از اینکه دانته چشم فینس را برای او می آورد فینس متوجه می شود که دانته پسر اسپاردا است و برای همین به او کمک می کند به برج برسد. پس از مدتی فینس از دانته می خواهد که بقیه راه را خودش برود زیرا توان مبارزه با باب را ندارد. پس از آن فینس به دانته می گوید که مهم ترین چیز برای موندوس زنش لیلیت و پسرش است از او جدا می شود و دانته ادامه مسیر را به تنهایی پیش می برد. پس از آن دانته مورد حمله ی پرتو بزرگ نور قرار می گیرد دانته متوجه می شود که باب او را دیده است. پس از ورود به برج دانته با حالت شیطانی باب روبه رو می شود و با او مبارزه می کند. در اواخر مبارزه باب خبر جدیدی را برای دانته فاش می کند و آن هم این است که SWAT به مخفیگاه ورجیل و کت حمله کرده است. پس از آن دانته به شدت خشمگین می شود و آخرین مبارزه ی خود با باب را انجام می دهد و پس از شکست باب از دانته او حالت انسانی باب را نیز تیرباران می کند. پس از مرگ باب دانته پره های آکویلا را به دست می آورد. دانته و باب مخفیگاه دانته خیلی زود به مخفیگاه بر می گردد ولی وقتی می بیند SWAT راه ورود ساختمان را سد کرده سعی می کند از راه پشتی وارد مخفیگاه شود ولی یکی از اعضای SWAT که در واقع از افراد موندوس بود دانته را به حالت شیطانی لیمبو می کشاند. پس از این دانته در حالت شیطانی لیمبو موفق می شود به راحتی از اعضای تیم SWAT رد شود زیرا انسان ها شیاطینی که در حالت لیمبو هستند را نمی بینند. پس از آن دانته خود را به کت رسانده و به او کمک می کند از تیم SWAT فرار کند. پس از آن و در ادامه این دو خود را به ورجیل که در حال نبرد با یک شیطان بود می رسانند و دانته به شیطان حمله کرده و موفق به نابودی او می شود. پس از این ورجیل و کت تلاش می کنند اطلاعات مهم را حذف کنند تا دست موندوس به آن نرسد و به همین خاطر دانته مجبور می شود با شیاطینی که به آن ها حمله می کنند مبارزه کند و از ورجیل محافظت کند. در ادامه ورجیل برای کمک به دانته اسلحه ی رونانت را به او می دهد تا با آن شیاطین را نابود کند. پس از آن SWAT خود را به کت رسانده و او را دستگیر می کند ولی دانته و ورجیل که در حالت شیطانی بودند از مخفیگاه فرار می کنند. گروگان گیری پس از آن موندوس یک ویدیو برای دانته و ورجیل می فرستد و آن ها را تهدید می کند به اینکه اگر خود را تسلیم نکنند کت خواهد مرد. در این هنگام دانته تصمیم می گیرد لیلیت را گروگان بگیرد و در عوض او کت را از موندوس تحویل بگیرد. پس از آن دانته به سمت کلوپ شبانه ی لیلیت حرکت می کند ولی به محض آن که لیلیت او را می بیند خودش و دانته را وارد حالت شیطانی لیمبو می کند. پس از آن لیلیت به دانته می گوید برای مبارزه با او باید تمامی مسابقات را بگذراند. پس از این دانته تمامی مبارزات را گذرانده و پس از آن با لیلیت و فرزندش مبارزه می کند. در آخر دانته لیلیت و فرزندش را شکست می دهد و او را گروگان می گیرد و یک ویدیو برای موندوس می فرستد. در این ویدیو دانته از موندوس می خواهد که اگر زن و بچه اش را می خواهد باید کت را به او تحویل دهد و موندوس نیز با دانته و ورجیل در اسکله قرار می گذارد. در زمان قرار تیمی از SWAT کت را به مکان ملاقات می آورد و ورجیل و دانته نیز با لیلیت سر می رسند. هر دو طرف گروگان هایشان را آزاد می کنند ولی زمانی که کت و لیلیت از کنار هم می گذرند ورجیل اول به شکم لیلیت شلیک می کند که باعث مرگ بچه اش می شود و پس از آن نیز به سر او شلیک می کند تا خودش نیز بمیرد. بعد از مرگ لیلیت درگیری بین دو گروه به وجود می آید ولی ورجیل و دانته همراه با کت از دست سربازان فرار می کنند. در همین هنگام موندوس به وسیله ی دروازه ی جهنم آن ها را وارد حالت شیطانی لیمبو می کند و به همین خاطر منابع زیادی سد راه ماشین ورجیل و کت می شود که دانته همه ی آن ها را دفع می کند. نبرد نهایی با موندوس پس از آن دانته و ورجیل به پیشنهاد کت به برج نقره ای که اتاق موندوس در آن قرار دارد می روند. دانته از جلوی درب های برج حواس موندوس را پرت می کند تا ورجیل بتواند مخفیناه خود را به بخش مربوط به امنیت برج برساند. پس از آن دانته وارد حالت شیطانی لیمبو می شود و به برج نفوذ می کند. در طی یک ملاقات کوتاه ورجیل به دانته سلاح کابولی را می دهد و بعد از آن راهشان جدا می شود. در ادامه دانته خود را به موندوس می رساند و موندوس به دانته حمله و او را از برج به بالا ی یک پشت بام پرت می کند. در همین هنگام ورجیل دروازه ی جهنم را به وسیله ی یاماتو نابود می کند. موندوس ناخن هایش را در سینه ی دانته فرو کرده و او به همین حاطر قادر به مبارزه نیست اما در همین هنگام ورجیل از پشت به موندوس ضربه می زند و دانته موفق می شود ورجیل را زا ساختمان به پایین پرت کند. در همین هنگام ناگهان موندوس تمام چیز های اطراف خود را جذب می کند و به یک غول بزرگ تبدیل می شود. از طرفی دانته و ورجیل سعی می کنند که از ضربات این هیولا دوری کنند اما با این حال موندوس ورجیل را به دورن خود می کشد. پس از آن دانته به تنهایی با موندوس مبارزه می کند و پس از ضعیف کردن او موفق می شود که وارد این هیولا شده و در یک حرکت ورجیل موندوس با فرم معمولی را که درون هیولا بوده و سعی می کرده تا ورجیل را بکشد از خود جدا کرده و دانته با شمشیر خود یعنی ربلیان از پشت ضربه ی نهایی را به موندوس می زند و موندوس و هیولا نابود می شوند. دانته موندوس با فرم معمولی را در درون هیولا نابود می کند نقطه ی خصومت پس از پیوستن به کت دانته به ورجیل می گوید که انسان ها دیگر آزاد هستند ولی در همین لحظه ورجیل آشکار می کند که قصد داشته انسان ها را تحت کنترل خود در آورد. در این هنگام درگیری لفظی بین این دو به وجود می یاد که سرانجامش درگیری فیزیکی بین این دو است. هر دو برادر از حالت اویل تریگرز خود استفاده می کنند تا هم دیگر را شکست دهند ولی برنده ی این نبرد دانته است. در هنگامی که دانته قصد داشت ورجیل را نابود کند کت از او می خواهد که از جان ورجیل بگذرد و دانته نیز قبول می کند. پس از این ورجیل یک پورتال درست کرده و بعد از رفتن به درون پورتال ناپدید می شود. پس از آن رنگ موی دانته از سیاه به سفید تغییر رنگ داده و چشمانش نیز سرخ می شود. نبرد ورجیل و دانته بازگشت ورجیل پس از آن دانته یک مغازه به نام شیطان هم می گرید می سازد. کار او در این مغازه این است که شیاطین را به قتل برساند و می توان گفت او یک مزدور است. روزی فردی به نام آرکهام وارد مغازه ی دانته شده و میزش را به طرف او می اندازد. پس از آن آرکهام ناپدید می شوند و ناگهان شیاطین به مغازه ی دانته حمله می کنند. پس از آن دانته با انداختن پنکه سقفی بر روی شیاطین آن ها را نابود می کند و از مغازه خارج می شود. پس از خروج دانته برجی را می بیند که در بالاترین طبقه اش ورجیل قرار دارد. در ابتدا دانته مجبور به نبرد با یک شیطان اسکلت مانند می شود. پس از این که شیطان فرار می کند او به نزد ورجیل رفته و شکستش را به او می گوید و ورجیل نیز شیطان را می کشد. تلاش برای ورود به برج شکست از ورجیل به دنبال ورجیل نبرد نهایی آشنایی با تریش جزیره به دنبال موندوس وقایع دویل می کرای ۴ وقایع دویل می کرای ۲ منابع
  24. 1 امتیاز
    صفحه‌ها: راهیاب رزیدنت اویل 7 الگو:راهیاب رزیدنت اویل 7 رزیدنت اویل 7: بایوهازارد راهیاب رزیدنت اویل 7 • بخش ۲ • بخش ۳ • بخش ۴ • بخش ۵ • بخش ۶ • بخش ۷ • بخش ۸ • بخش ۹ • بخش ۱۰ • بخش ۱۱ رزیدنت اویل ۷: بایوهازارد (انگلیسی: RESIDENT EVII. biohazard) که در ژاپن با نام بایوهازارد ۷ رزیدنت اویل (BIOHAZARD 7 Resident Evil) شناخته می‌شود، یک بازی در سبک اول شخص و ترس و بقا است که توسط شرکت کپ‌کام ساخته شده است. این بازی نخستین بار در نمایشگاه E3 ۲۰۱۶ معرفی شد و قرار است در ۲۴ ژانویه ۲۰۱۷ نیز عرضه شود. البته این بازی در خود ژاپن با دو روز تاخیر و در ۲۶ ژانویه منتشر خواهد شد. این بازی که یازدهمین بازی از سری اصلی مجموعه بازی‌های رزیدنت اویل است، به شکل کامل از قابلیت Playstation VR نیز پشتیبانی خواهد کرد. در راهیاب پیش رو، گیم‌پلی این بازی در سخت‌ترین حالت ممکن یعنی Madhouse طی شده است که با تغییراتی بسیار جزئی در سایر سطوح سختی نیز قابل استفاده است. در بخش قبلی، مبارزه نفسگیری با جک بیکر داشتید و درنهایت او را نابود کردید. هرچند جک نامیراتر از این حرف‌ها است و در آینده نه چندان دور باز هم با او مواجه می‌شوید. حالا اما مسیر بازی شما را به حیاط پشتی عمارت کشانده است؛ جایی که مارگاریت بیکر و زنبورهایش در انتظار شما هستند! محتویات بخش چهارم: خانه قدیمی ویدیو بخش چهارم: خانه قدیمی پس از خروج از کابین وسط حیات، مسیر سمت چپ را دنبال کرده و به سمت درخت بروید. داخل لگن خشاب را برداشته و مسیر کنار درخت را ادامه دهید تا به دروازه بزرگ دیگری برسید. پس از عبور، محوطه آشنا است چون قبلا از طریق ویدیو، با میا این بخش را تجربه کرده بودیم. به هر شکل از پل چوبی عبور کرده و درنهایت وارد خانه قدیمی شوید. این خانه محل بزرگی از لانه‌های زنبور و حشرات است و بهتر است آن‌ها را قبل از اینکه متوجه شما شوند نابود کنید. در سمت چپ این خانه، وارد درب کنار دیوار شکسته شوید. در این اتاق دسته‌ای از زنبورها را خواهید دید؛ به جای نزدیک شدن و نابود کردن لانه، از فاصله به زنبورها شلیک کنید تا مسیر باز شود. آیتم‌های اتاق را برداشته و از درب دیگر اتاق خارج شوید. کوریدور بعدی را تا انتها در سمت چپ ادامه داده، نقشه را از میز کناری برداشته و وارد درب شوید. اتاق بعدی، محلی است که باید سایه درست کنید؛ با این حال فعلا آیتم چوبی را باید به دست بیاورید. پیش از خروج از اتاق، آنجا را برای برداشتن یک سکه دیگر جستجو کنید. در خارج از کلبه، دو آیتم سلامتی و همچنین مشعل‌سوز را از سطل‌های زباله بردارید. مشعل‌سوز فعلا غیرقابل استفاده است و به بخش دیگری نیز نیاز دارد. دیگر آیتم‌های محوطه را نیز برداشته و وارد کلبه انتهایی شوید؛ جایی که صندوق آیتم و همچنین دستگاه ضبط صوت وجود دارد. در اینجا یک کوله‌پشتی برای بزرگ‌کردن فضای آیتم‌ها، یک مجسمه Mr. Everywhere، خشاب و ... نیز وجود دارد. اتاق را ترک کرده و کل مسیر را تا راهرو قبلی برگردید. پس از این وارد درب مقابل راهرو شده و آن را از پشت ببندید. اینجا اتاق مهمی است و چند بار دیگر به اینجا برخواهید گشت. آیتم‌های اتاق را برداشته و در سمت چپ، وارد درب نزدیک ظرف‌شویی شوید. روی پل دیگری هستید و ابتدا باید در سمت چپ راهرو، از گوشه دیوار یک سکه پیدا کنید. حالا پل اصلی را دنبال کنید و در کلبه بعدی، قسمت دوم اسلحه شعله‌فکن را بردارید. پس از ساخت این اسلحه، پل را به اتاق قبلی برگردید. با اسلحه شعله‌افکن، قادر به منهدم کردن کندوها، گروه زنبورها و زنبورهایی هستید که کمدها و دربها را مسدود کردند. در این اتا، یک کمد این شکلی هست. حال به جای رفتن از طریق درب دیگر اتاق، وارد درب دیگری شوید که در گوشه اتاق بود. راهرو را در سمت چپ دنبال کرده و در این اتاق نیز کمد را از زنبورها پاکسازی کنید. نیازی به از بین بردن کندوها نیست و از اتاق خارج شوید. حالا در محوطه ابتدایی این خانه قدیمی هستید. وارد درب سفید شوید و کندوی مقابلتان را نابود کنید. اگر از سمت دیگر وارد این اتاق شده بودید، زنبورها در حین شعله‌افکنی حمله می‌کردند ولی از این طرف، بدون مزاحمت می‌توان کندو را منهدم کرد. در بخش دیگر اتاق، کندوی پایین دیوار را نیز نابود کرده و وارد مسیر مخفی شوید. یک مجسمه Mr. Everywhere در پشت پلتفرم تخته‌ای هست که باید شکسته شود. وارد درب بعدی شده و آیتم سایه‌ساز را از روی میز بردارید. در اینجا یک صحنه مهم از دیدن میا را نیز خواهید دید؛ او در سمت دیگر و پشت درب فلزی است. او به زودی توسط «لوکاس بیکر» اسیر شده و از آنجا خارج می‌شود. از اتاق، راهرو و مسیر مخفی خارج شوید و در این اتاق، وارد درب سمت دیگر و انتهایی شوید. این کار باعث بسته شدن درب توسط «مارگاریت» می‌شود. حالا برگشته و وارد درب نزدیک مسیر مخفی شوید. در اتاق بعدی، وارد درب سمت چپ و گوشه دیوار شوید و راهرو مقابل را دنبال کنید. حالا در اتاق سکو و نورافکن هستید؛ آیتم سایه‌ساز را روی سکو به کار گرفته و با چرخاندن آن، سایه درست کنید. اینک درب مخفی روی دیوار باز می‌شود. پیش از عبور از باریکه و رفتن به قسمت بعد، باز را در کلبه بیرون ذخیره کنید. حالا از باریکه عبور کرده و به محض خروج و رفتن روی پلتفرم چوبی، در سمت چپ تخته‌شکسته‌ها یک سکه دیگر نیز قابل برداشتن است. مسیر مقابل را دنبال و از پلکان سمت راست بالا بروید. آیتم‌ها را برداشته، پایین برگشته و در سمت چپ و در انتهای مسیر، دریچه روی زمین را باز کنید. اینجا همان جایی است که میا از داخل آن عبور کرده بود. در انتهای این کوریدور کوچک، آیتم مهم دستگیره را برداشته و یک مجسمه Mr. Everywhere را نیز روی قفسه و پشت سطل بشکنید. مسیر را تا رسیدن به سطح برگشته و اهرم را روی پلتفرم استفاده کنید. از پل چوبی عبور و مسیر را مستقیم تا درب سفید پیش رو دنبال کنید. حالا کمدهای وسط اتاق را دور زده و پشت درب بعدی برسید. پشت این درب، مارگاریت حضور دارد. ترفند ساده برای عدم مواجهه با او، این است که درب را کمی باز کرده و آن طرف را تماشا کنید. زمانی که مارگاریت از درب دیگر اتاق بیرون رفت، درب را آهسته باز کرده و کندوی روی سقف را منهدم کنید. حالا وارد درب کنار ظرفشویی شوید و آیتم‌های باقی‌مانده محوطه را بردارید. اینک در انتهای پل، اهرم را روی پلتفرم استفاده و پل چوبی را بالا بیاورید. در کلبه، آیتم‌ها و همچنین کلید بسیار مهم Crow Key را بردارید. راه را برگشته و در اتاق مهم، درب پیش رو را باز کنید. کمدها را دور زده و وارد محوطه ابتدایی خانه قدیمی شوید. در اینجا باید از پل چوبی عبور و از پلکان بالا بروید تا کلید جدید را روی درب استفاده کنید.پیش از این کار اما ایتن، توسط مارگاریت غافلگیر شده و به عقب پرت می‌شود. ایتن درنهایت در گودال خواهد افتاد. بهترین کار در ابتدای این مبارزه، استفاده از دو شلیک شاتگان به مارگاریت است تا مدتی او را از صحنه خارج کند. پس از این، باید با شعله‌افکن زنبورها را متلاشی کنید. با همین اسلحه، مارگاریت را در حضور بعدی‌اش نیز هدف بگیرید تا درنهایت به داخل گودال سقوط کند. از گودال خارج شده و به بالای پله‌ها بروید. فایل کنار درب را خوانده و از کلید کلاغ برای ورود به محوطه جدید استفاده کنید. در همین ابتدای ورود، یک صندوقچه در مقابلتان است که باید آن را باز کنید. فایل را خوانده و پس از برگشتن صدای زنگ تلفن را خواهید شنید. صحبتی دیگر با زویی که مشخص می‌شود برای ساخت سرم، چه آیتم‌هایی مورد نیاز است. پس از پایان مکالمه، راهرو سمت چپ را بالا رفته و وارد اتاق کوچک شوید. آیتم و فایل را در اینجا بردارید. از اتاقک خارج شده و راهرو را تا انتها ادامه دهید. در بالا، یک درب بسته دیگر هست که فعلا نمی‌توانید باز کنید؛ این درب برای باز شدن، نیاز به یک فانوس دارد. بنابراین تنها با کشتن مارگاریت و برداشتن فانوس او قادر به عبور از درب هستید. در همین محوطه، یک مجسمه Mr. Everywhere روی میز و کنار شمع‌دانی و یک سکه نیز داخل کشو قرار دارد. حالا باید کل مسیر را تا رسیدن به گودال برگردید. او حالا در حد یک هیولا بزرگ شده و مسیر جدیدی داخل گودال باز کرده. مسیر جدید داخل گودال را دنبال کرده و از نردبان بالا بروید. این بالا و کمی سمت چپ، یک جعبه فیوز هست که از روی آن می‌توانید سکه دیگری بردارید. به سمت پلکان پشت سر رفته و در ابتدای راه پلکان، در سمت چپ یک عکس از «آیتم جایزه مخفی» خواهید دید. بری این عکس باید به کابین تریلر وسط حیاط برگردید که راه دوری نیست. تنها کافی است درب‌های فلزی بزرگ سمت دیگر را باز کرده و وارد کابین شوید. خشاب جایزه را از توالت برداشته و بازی را ذخیره کنید. ویدیو مرحله بعد مرحله قبل
  25. 1 امتیاز
    صفحه‌ها: راهیاب رزیدنت اویل 7 الگو:راهیاب رزیدنت اویل 7 رزیدنت اویل 7: بایوهازارد راهیاب رزیدنت اویل 7 • بخش ۲ • بخش ۳ • بخش ۴ • بخش ۵ • بخش ۶ • بخش ۷ • بخش ۸ • بخش ۹ • بخش ۱۰ • بخش ۱۱ رزیدنت اویل ۷: بایوهازارد (انگلیسی: RESIDENT EVII. biohazard) که در ژاپن با نام بایوهازارد ۷ رزیدنت اویل (BIOHAZARD 7 Resident Evil) شناخته می‌شود، یک بازی در سبک اول شخص و ترس و بقا است که توسط شرکت کپ‌کام ساخته شده است. این بازی نخستین بار در نمایشگاه E3 ۲۰۱۶ معرفی شد و قرار است در ۲۴ ژانویه ۲۰۱۷ نیز عرضه شود. البته این بازی در خود ژاپن با دو روز تاخیر و در ۲۶ ژانویه منتشر خواهد شد. این بازی که یازدهمین بازی از سری اصلی مجموعه بازی‌های رزیدنت اویل است، به شکل کامل از قابلیت Playstation VR نیز پشتیبانی خواهد کرد. در راهیاب پیش رو، گیم‌پلی این بازی در سخت‌ترین حالت ممکن یعنی Madhouse طی شده است که با تغییراتی بسیار جزئی در سایر سطوح سختی نیز قابل استفاده است. در بخش قبلی، مبارزه با جک بیکر را از پیش رو گذراندید. مبارزه در گاراژ عمارت که درنهایت با شکست جک تمام شد. اما به گفته زویی او همچنان زنده است. در اهیاب پیش رو، ایتن بار دیگر مجبور به مواجهه با جک بیکر می‌شود. محتویات بخش سوم: مبارزه با جک بیکرز ویدیو بخش سوم: مبارزه با جک بیکرز اتاق ذخیره را کاملا بررسی کنید تا آیتم‌هایی مثل خشاب، پودر و ... پیدا کنید. داخل کشو نیز یک فایل قرار دارد که باید مشاهده کنید. پودرهای آبی و نوار ویدیویی را در جعبه بگذارید تا فضای خالی داشته باشید. از اتاق خارج شده و دالان کناری را پایین بروید. حالا در زرزمین خواهید بود که هر لحظه ممکن است با یک Molded مواجه شوید. راه مقابل را دنبال کرده و در کنار لوله‌های بزرگ چسبیده به دیوار چند خشاب بردارد. درب آبی را کنار زده و وارد محوطه بعدی شوید. نقشه را از رو قفسه بردارید. از قفل‌بازکن برای باز کردن جعبه استفاده کنید. آیتم‌های دیگر این اتاق را نیز بردارید. یک عکس نیز خواهید دید که محلی مخفی را نمایش می‌دهد. این محل، در کنار شومینه اتاقی است که گوزن خشک شده قرار داشت. بعد از برداشتن آیتم‌ها، به قسمت دوم اتاق بروید. از پله‌ها پایین رفته و در پایین میز یک سکه دیگر بردارید. یک مجسمه Mr. Everywhere نیز در کنار درب قفل شده است که باید بشکنید. مسیر را بالا برگشته و به قسمت اول اتاق برگردید. درب فلزی سمت چپ را باز کرده و وارد شوید. در قسمت بعد از پلکان سمت چپ بالا رفته و کوریدور را تا انتهای راهرو سمت چپ دنبال کنید. اتاق‌ها را پشت سر گذاشته تا به اتاق گوزن برسید. اینک می‌تونید محلی که در عکس مشخص شده بود را بررسی کنید. یک سرنگ استروئید خواهید داشت که همین الآن استفاده کنید. در سمت چپ، مسیر را از طریق باریکه دنبال کنید تا به محوطه اصلی عمارت برگشته باشید. در این محل، قفسه‌های کوچکی در مرکز تالار قرار دارد. با کمک سکه‌ها، قفسه سمت راست را برای برداشتن «کلید عقرب» باز کنید. با این کلید، درب چوبی کنار ساعت را می‌توانید باز کنید. این درب شما را به کوریدور منتهی به زیرزمین و اتاق ذخیره بازی برمی‌گرداند. بهتر است ابتدا بازی را ذخیره کرده و سپس وارد دالان زیرزمین شوید. باید تمام رهارو را مثل سابق برگردید و در نهایت وارد درب سفید سمت چپ شوید. فایل بالای دست‌شویی و دیگر آیتم‌ها را بردارید. یک سکه نیز در زیر تخت مومیایی وجود دارد. یک جعبه با نوار زرد نیز هست که می‌توانید بشکنید و خشاب بردارید. در این جا، یک پازل ساده وجود دارد که باید درب کوره‌های روی دیوار را به ترتیب خاصی باز کنید. ابتدا درب سوم از سمت چپ، سپس درب اول از سمت راست را باز کنید تا درب اول از سمت چپ باز شود. آن را باز کرده و کلید را بردارید. Molded را بکشید و از راهرو عبور کنید. وارد درب سمت چپ، پیش از رسیدن به درب آبی رنگی که قبلا باز کرده بودید شوید. یک Molded دیگر نیز هست که می‌توانید بکشید. ترفند دیگر برای ذخیره خشاب‌ها و آیتم‌های سلامتی بخش‌تان استفاده از درب‌ها است. هر زمان که با یک Molded مواجه شدید، به سمت درب برگشته و درب را ببندید. وقتی Molded نزدیک درب شد، درب را کمی باز و سپس ببندید. اگر این کار را چند بار انجام دهید، Molded نخواهد توانست از درب عبور کند و در زمین آب خواهد شد. حال که مسیر پاک‌سازی شده می‌توانید پلکان انتهای اتاق و سمت چپ را بالا رفته و وارد درب بعدی شوید. Molded خزنده را با شلیک سه تیر به سر نابود کنید. آیتم‌های اطراف موتورخانه را بردارید. درب دیگر اتاق را با کلیدی که از کوره برداشتید باز کنید. در اینجا، جک بیکرز را خواهید دید که در طرف دیگر اتاق، سومین آیتم-کلید را بر می‌دارد. مشخص است که برای بازیابی این آیتم، باید یک مبارزه دیگر با این مرد نامیرا داشته باشید. پس از این، مسیر سمت چپ را پایین رفته و درانتهای کوریدور از درب دودهنه خارج شوید. در بالای پلکان، وارد درب نیمه‌باز شوید؛ جایی که جسد افسر پلیس روی دیوار آویزان شده است. آیتم‌های اتاق شامل پودر و یک سکه را برداشته و خارج شوید. در سمت دیگر راهرو، آیتم-کلید آویزان را برسی کنید تا جک بار دیگر شما را غافلگیر کند. بهترین استراتژی در اینجا، برای اینکه حتی یک خشاب و آیتم سلامتی نیز هدر ندهید استفاده از کیسه‌های جسد آویزان شده است. باید با مهارت، به کیسه‌ها لگد بزنید و جک را خسته کنید. او را آن‌قدر با کیسه‌ها بزنید تا خسته شود. اگر ۱۰ تا ۱۵ بار این کار را انجام دهید، او بدون اینکه بتواند کاری کند مرتب عقب خواهد رفت. پس از اینکه خسته شد، او به سمت دیگر اتاق رفته تا یک قیچی بردارد. پشت سرش حرکت کنید و اره برقی را بردارید. بهترین استراتژی در این مبارزه نشستن است. وقتی او قصد ضربه زدن داشت باید بنشینید و از ضربه جاخالی دهید. پس از این می‌توانید چند ضربه کامل با اره برقی به او بزنید. این کار را چند بار باید انجام دهید. درصورتی که او دیوانه‌وار حمله کرد، بهتر است عقب بروید و صبر کنید تا پس از چند بار چرخاندن قیچی خسته شود. نزدیک شده و ضربه بزنید تا درنهایت او را به دو تکه تبدیل کنید. با این استراتژی شما هیچ خشاب یا آیتم سلامتی مصرف نخواهید کرد و بدون صدمه می‌توانید در این نبرد مرگبار موفق شوید. آیتم‌های اتاق را جمع کرده و با اره برقی، قفل درب را بشکنید. با ان کار خود اره نیز خواهد شکست. از درب فلزی، راهرو و درب دودهنه بعدی عبور کنید. آیتم‌ها را برداشته و مسیر را به بالا ادامه دهید. در روی قفسه، یک مدل چوبی اسلحه شاتگان را بردارید و خارج شوید. حالا وارد موتورخانه و دالان‌های سیاه زیرزمین شده‌اید. کاری که باید انجام دهید برگشتن به تلار اصلی عمارت و استفاده از سومین و آخرین آیتم-کلید روی درب کنار تلفن است. پیش از این اما در دالن‌ها با دو Molded مواجه خوهید شد. با کمک استراتژی پشت در نگه داشتن آن‌ها، مسیر را باز کنید. به بالای پلکان رفته و در اتاق ذخیره بازی، آیتم‌های اضاقی را از فضای خود حذف کنید. کلید اسکورپیون، اسلحه و خشاب و همچنین مدل چوبی شاتگان را حتما همراه داشته باشید. در کوریدور، پیرزن را بار دیگر خواهید دید. از کنارش عبور کرده و در راهرو سمت راست وارد درب شوید. در تالار اصلی هستید. به سمت اتاق بین دو پلکان بروید و شاتگان را بردارید. مدل چوبی را جایگزین کرده تا درب باز شود. از پلکان سمت چپ بالا رفته و وارد درب سفید شوید. در اینجا به اتاق دستگاه ویدیو بروید. با کلید اسکورپیون قادر به باز کردن درب داخل اتاق هستید. در بخش دوم آن اتاق، آیتم‌هایی مثل خشاب، پودر و ... را بردارید. دو فایل نیز در اینجا هست که باید بررسی کنید. شاتگان شکسته را نیز بردارید. این شاتگان را بهتر هست همراه خود داشته باشید چون بعدا می‌توانید آن را تعمیر کنید. به تالار اصلی برگردید و آخری پازل را روی درب کنار تلفن استفاده کنید. اینک در حیات پشتی عمارت هستید. از پله‌ها پایین رفته، برگشته و از علف های کنار پله‌ها به قسمت مخفی بروید. در اینجا یک آیتم تعمیر هست که با کمک آن می‌توانید شاتگان شکسته را تعمیر کنید. طبیعتا این شاتگان قوی‌تر است پس به محض دیدن یک جعبه محتویات می‌توانید شاتگان ضعیف را از منوی خود حذف کنید. محوطه مخفی دیگر در حیات، بین دو پله ایوان عمارت است. در بین این دو پله و روی دیوار ایوان، یک قسمت مخفی است که باید ابتا درپوش را برداشته و وارد آن شوید. در اینجا یک سکه مخفی وجود دارد. پودر را نیز برداشهته و خارج شوید. حالا باید وارد کابین وسط حیاط شوید. البته قبل از ورود و در پلکان ورود به این کابین، یک مجسمه Mr. Everywhere نیز هست که برای نابود شدن سر و صدا می‌کند. اینجا اتاق ذخیره و مدیریت آیتم است؛ همراه با تعداد زیادی آیتم، فایل و ... که می‌توانید بردارید. باید بشود یکی از قفسه‌ها را نیز با سکه باز کنید. در برگشت و خروج از درب، تلفن زنگ خورده و باید بار دیگر با زویی صحبت کنید. او به شما خواهد گفت که برای خارج کردن میا و زویی از عمارت، نیاز به ساخت نوعی سرم است. برای برداشتن رم نیز باید به خانه قدیمی در سمت دیگر حیاط بروید؛ جایی که مارگاریت در کمین شما خواهد بود. به هر شکل بازی را ذخیره کرده و از کابین خارج شوید. ویدیو مرحله بعد مرحله قبل
  26. 1 امتیاز
    صفحه‌ها: راهیاب رزیدنت اویل 7 الگو:راهیاب رزیدنت اویل 7 رزیدنت اویل 7: بایوهازارد راهیاب رزیدنت اویل 7 • بخش ۲ • بخش ۳ • بخش ۴ • بخش ۵ • بخش ۶ • بخش ۷ • بخش ۸ • بخش ۹ • بخش ۱۰ • بخش ۱۱ رزیدنت اویل ۷: بایوهازارد (انگلیسی: RESIDENT EVII. biohazard) که در ژاپن با نام بایوهازارد ۷ رزیدنت اویل (BIOHAZARD 7 Resident Evil) شناخته می‌شود، یک بازی در سبک اول شخص و ترس و بقا است که توسط شرکت کپ‌کام ساخته شده است. این بازی نخستین بار در نمایشگاه E3 ۲۰۱۶ معرفی شد و قرار است در ۲۴ ژانویه ۲۰۱۷ نیز عرضه شود. البته این بازی در خود ژاپن با دو روز تاخیر و در ۲۶ ژانویه منتشر خواهد شد. این بازی که یازدهمین بازی از سری اصلی مجموعه بازی‌های رزیدنت اویل است، به شکل کامل از قابلیت Playstation VR نیز پشتیبانی خواهد کرد. در راهیاب پیش رو، گیم‌پلی این بازی در سخت‌ترین حالت ممکن یعنی Madhouse طی شده است که با تغییراتی بسیار جزئی در سایر سطوح سختی نیز قابل استفاده است. در بخش قبلی، شما وارد عمارت بیکرها شده و میا را پیدا کردید. ولی او ناگهان عقلش را از دست داد و ایتن مجبور به کشتنش شد. پس از این نیز جک بیکر شما را بی‌هوش و به عمارت اصلی برد و ایتن را در ضیافت شام مهمان کرد! تلاش شما برای نجات از کابوس عمارت بیکرها ادامه دارد. محتویات بخش دوم: عمارت اصلی ویدیو بخش دوم: عمارت اصلی در اتاق ذخیر بازی هستید و تعدادی آیتم سلامتی‌بخش، خشاب و ... وجود دارد که می‌توانید بردارید. یک مجسمه کوچک نیز در زیر ضبط صوت است که باید بشکنید. به محض نزدیک شدن به درب خروجی و باز کردن آن، تلفن مجددا زنگ می‌خورد. آن را برداشته و با «زویی» صحبت کنید. زویی نیز یکی از اعضای خانوده بیکر است و قصد کمک به شما را دارد. از اتاق خارج شوید تا خود را در راهرو قبلی ببینید. مسیر مقابل را دنبال کنید و در سمت راست، تصویر روی میز را بررسی کنید. حال درب سمت چپ را بررسی کنید؛ شما نیاز به پیدا کردن کلید مخصوص این درب خواهید داشت. مسیر را برگشته تا صدای مردی در پشت پنجره را بشنوید. نزدیک شده و با افسر پلیس صحبت کنید. او یک چاقو به شما خواهد داد و می‌خواهد به گاراژ بروید. به سمت گاراژ رفته و پیش از پایین رفتن از پله‌ها، جعبه چوبی را با چاقو بشکنید. خشاب را برداشته و در پایین پله‌ها، نوار چسب پنل را با چاقو ببرید. به این ترتیب می‌توانید درب ورود را باز کنید. در اینجا افسر پلیس را خواهید دید که پ از کمی صحبت، توسط جک بیکر کشته می‌شود. در زمانی که جک حواسش پرت شده، باید به سرعت آیتم‌هایی را بردارید. اولین کار برداشتن اسلحه پلیس است که روی زمین افتاده و در ادامه باید از کمد کنار دروازه گاراژ، آیتم قفل‌بازکن را بردارید. گر سریع عمل کنید، جک هنوز مشغول افسر پلیس است و در این زمان باید به سرعت خود را به سمت راست ماشین رسانده و جعبه روی میز را با قفل‌بازکن باز کنید. کلید را برداشته و به سرعت ماشین را دور بزنید. باید جک را در اطراف ماشین چرخانده و سپس با کلید ماشین، از درب طرف راننده وارد خودرو شوید. پس از ورود به ماشین، آن را به سرعت روشن کنید. در اینجا قادر به کنترل ماشین هستید و باید به جک ضربه بزنید. پس از چند ضربه، جک از روی سقف ماشین وارد خواهد شد. در اینج کنترلی روی ماشین ندارید و به زودی به تیرآهن‌های دیوار برخورد خواهید کرد.. در این تصادف، شما زنده و جک به نظر خواهد مرد. از ماشین پیاده شده و یک آیتم سلامتی از کمد کنار میز بردارید. ماشین آتش گرفته و جک نیز در حال سوختن از آن پیاده می‌شود. شاهد هنرنمایی جک باشید، او خودش را خواهد کشت و می‌توانید از نردبان بالا بروید. از میز کناری سکه‌ای را برداشته و در ادامه مسیر، تابلو را بررسی کنید. باید آن را بچرخانید تا آیتم-کلید قابل بازیابی باشد. حال قفسه را هل داده و از گاراژ پایین بپرید. حال که آیتم-کلید را برداشتید، قادر به باز کردن درب راهرو سمت راست هستید. با این حال پیش از این کار و استفاده پازل روی درب، راهرو را دنبال کرده و یک مجسمه دیگر را نیز بشکنید. حال پازل را روی درب جاسازی کرده و وارد محوطه اصلی عمارت بیکرها شوید. به محض ورود، در میز سمت راست درب نیز یک مجسمه دیگر خواهید دید. این مجسمه‌ها، Mr. Everywhere نام دارند که به عنوان آیتم‌های Collectible حتما باید آن‌ها را بشکنید. کشوها و کمد همین سمت دیوار را برای آیتم‌های مختلف بررسی کنید. در نزدیکی تلفن، باز هم زویی زنگ زده و باید با و صحبت کنید. پس از صحبت با زویی، مشخص می‌شود که جک بیکر باز هم نمرده است. ساعت را برای برداشتن پاندول بررسی کنید. روزنامه را با مقاله‌ای از آلیسا آشکرافت بررسی کنید. حال تمام مسیر را به اتاق غذاخوری برگردید و در قسمت دوم آن اتاق، پاندول را روی ساعت جاسازی کنید. آیتم-کلید را برداشته و به محوطه اصلی عمارت برگردید. در اینجا، آیتم-کلید به دست آمده را روی درب نزدیک تلفن جاسازی کنید. حالا از پلکان سما راست عمارت بالا بروید و از روی میز کنار پیرزن، پودر آبی را بردارید. وارد درب کنارتان شوید و مسیر راهرو سمت چپ را دنبال کنید. در این محوطه، باز هم جک بیکر در کمین شما است؛ آهسته و به حالت نشسته حرکت کنید. کوریدور را تا انتها و رسیدن به درب سفید در مقابل‌تان دنبال کرده و وارد درب سفید شوید. در حمام هستید و بهتر است درب را پشت سرتان ببندید. وان حمام را خالی کنید و آیتم چوبی را بردارید. از اتاق خارج شده و در سمت چپ، راهرو را دنبال کنید. بعد از کمد، از پشت تابلویی که روی زمین افتاده یک سکه دیگر بردارید. کشوها را برای برداشتن آیتم‌های مختلف باز کنید و وارد بالکن شوید. اگر به آرامی و طبق راهیاب پیش رفته باشید، در ادامه جک را خواهید دید. او متوجه شما نیست و خود را مخفی کنید تا اتاق بعدی را ترک کند. پس از این، وارد همان اتاق شده و درب را ببندید. در اینجا نوار ویدیو را برداشته و روی دستگاه کنارتان استفاده کنید. در این ویدیو-گیم‌پلی، شما در نقش میا هستید و باید از مارگاریت فرار کنید. پل چوبی را دنبال و وار درب دودهنه چوبی شوید. آن را از پشت بسته و در سمت چپ، مسیر را دنبال کنید. مارگراریت در پی شما خواهد بود و اگر نتواند تا انتها شما را شناسایی کند، یک تروفی خواهید گرفت. در اینجا وارد درب کنار دیوار شکسته شوید. از این اتاق نیز باید عبور کنید. در راهرو بعدی، یک جعبه-میز در کنار دیوار خواهید دید که پس از شنیدن صدای مارگاریت، باید پشت آن مخفی شوید. مارگاریت بدون موفقیت در پیدا کردن شما، وارد اتاق دیگر می‌شود. اینک وقت حرکت و رفتن به اتاقی است که مارگاریت از آن وارد شده بود. در مرکز این اتاق، یک سکو و یک چراغ روشن وجود دارد. از این محل نیز خارج شده و در سمت راست کوریدور، مشعل‌سوز را روی زمین بررسی کنید. همین سمت کوریدور را تا انتها رفته و در اینجا مخفی شوید. صبر کنید تا مارگاریت جست‌وجوی هوشمندانه خودش را تمام کند. پس از رفتن او، به اتاق برگشته و سکوی مقابل نور را بررسی کنید. شما باید این پنل را طوری بچرخانید که سایه ساخته شده، مشابه تصویر روی تابلو شود. درب مخفی روی دیوار باز می‌شود. از این باریکه نیز عبور کنید. پس از خروج از اینجا، شما در یک اتاق دیگر هستید که در مقابل‌تان میز و جعبه قرار دارد. به محض شنیدن صدای مارگاریت، پشت آن‌ها پنهان شوید. بید منتظر باشید تا حرکت کرده و به سمت دیگر برود. پس از این، باید مسیر را ادامه داده و به جایی بروید که مارگاریت از آن وارد شد. وارد مجرای روی زمین شده و مسیر را ادامه دهید. در انتهای این باریکه، مارگاریت درب را خواهد بست. در اینجا و از داخل جعبه، یک تصویر است که باید مشاهده کنید. پس از این، مارگاریت میا را خواهد گرفت و ویدیو تمام می‌شود. کنترل ایتن را در اختیار خواهید داشت. اتاق را برای برداشتن آیتم‌های مختلف بررسی کنید. مهم‌ترین آیتم، کتاب روی کمد است که پس از بررسی و چرخاندن، در داخل آن دومین آیتم-کلید را پیدا خواهید کرد. در دخل کشوی کمد نیز یک فایل قرار دارد. یک فایل نیز روی میز و در زیر مجسمه سر گوزن قرار دارد. مجسمه Mr. Everywhere را نیز در کنار میز و داخل جعبه بشکنید. یک سکه نیز داخل گلدان کوچک است که پس از بررسی می‌توانید بردارید. درب سمت چپ و ورود به بخش دوم اتاق قفل است و در آینده باید به این محل برگردید. به هرشکل از این اتاق و راهرو بعدی خارج شده و پلکان را برای ورود به تالار اصلی عمارت برگردید. آیتم-کلید دوم را روی درب کنار تلفن استفاده کنید. حال به اتاقی بروید که یک سکو و منبع نور قرار دارد. آیتم چوبی که از وان حمام برداشته بودید را روی سکو به کار بگیرید و مثل کاری که میا در ویدیو کرد، آیتم چوبی را چرخانده و با آن سایه تشکیل دهید. درب مخفی روی دیوار باز می‌شود؛ از باریکه عبور کنید. از کوریدور بعدی نیز عبور کنید تا وارد اتاقی با یک گوزن خشک شده شوید. کشوها، درب یخچال و گوشه و کنار را برای برداشتن آیتم‌هایی مثل پودر و خشاب بررسی کنید. در کنار درب قفل نیز یک مجسمه Mr. Everywhere هست که باید بشکنید. به سمت درب سفید رفته و در سمت راست، در داخل توالت یک سکه را بردارید. حالا وارد درب سفید شوید. فایل روی وایت‌برد را بررسی کنید. وایت‌برد و تصاویر روی دیوار مقابل را نیز مشاهده کنید. از درب دیگر خارج شوید. در اینجا با اولین Molded مواجه خواهید شد. بهتر است آن را از اول نادیده گرفته و از درب بعدی فرار کنید. از روی میز کنار درب، جعبه را برای برداشتن قفل‌بازکن بررسی کنید. کوریدور را دنبال کرده و در انتهای راهرو سمت راست وارد اتاق ذخیره بازی شوید. اگر با یکی از Moldedها مواجه شدید، باید بدانید که در این مرحله آن‌ها چندان قدرتمند نیستند و با دو یا سه تیر به سر آن‌ها کشته خواهند شد. در اتاق، از ضبط صوت برای ذخیره بازی استفاده کنید. ویدیو مرحله بعد مرحله قبل
  27. 1 امتیاز
    .source { background: none repeat scroll 0% 0% RGBA(229, 229, 229, 0.18); text-align: center; line-height: 1.2; font-weight: bold; display: inline-block; padding: 10px; } .source.a:hover { z-index: 2; background: rgba(131, 131, 131, 0.61); } .source2 { color: #fff !important; } مرحله قبل مرحله بعد اهداف: آشنایی بیشتر با روویک و تاریخچه کوتاهی از او پیدا کردن جوزف اودا پیدا کردن جولی کیدمن مبارزه با لائورا ویکتوریانو آشنایی با کارکرد ماشین STEM تعداد MAP FRAGMENT: ۳ شیطان درون (انگلیسی: The Evil within) یک بازی رایانه‌ای در سبک ترس و بقا است که توسط تانگو گیمز و بتزدا سافت‌ورکز ساخته و عرضه شد. این بازی به کارگردانی شینجی میکامی است. در ادامه راهیاب (Walkthrough) بازی قرار داده می‌شود که شامل سرفصل‌ها، تصاویر و آیتم‌های مهم قابل جمع‌آوری است. در پایان مرحله قبل به دکتر مارسلو خیمنز کمک کردید تا لزلی ویترز را پیا کند. در ادامه اما سباستین خودش درگیر تله‌های روویک شد. سباستین پس از مواجهه با خواهر روویک یعنی لائورا، درنهایت او را شکست داد و وارد محوطه‌ای با پلکانی مارپیچ گردید. در حین پایین آمدن از پلکان، بار دیگر روویک ظاهر شد و سب مجبور شد تا از او فرار کند. در پایان پلکان و مسیر خراب شد و سباستین به پایین سقوط کرد. محتویات Chapter 5: Inner Recesses پناهگاه امن آغاز مرحله محوطه بیمارستانی همکاری با جوزف نجات جولی کیدمن غول آخر مرحله: لائورا ویدیوهای راهیاب Chapter 5: Inner Recesses پناهگاه امن آغاز مرحله، در یک سالن دو طرفه است. مسیر کوتاه‌تر منتهی به اتاق ذخیره بازی است. وار آن شوید و از روی میز آیتم‌ها را بردارید. یک سند شخصی و یک صندوقچه حاوی مهمات. پس از این وارد آینه شوید. در بیمارستان از روی پیشخوان پرستار روزنامه را بردارید و پس از این می‌توانید بازی را ذخیره کنید، ارتقاع دهید یا از بخش صندوقچه‌ها با کلید یک صندوق باز کنید.. پس از این می‌توانید از محوطه بیمارستان با آینه خارج شوید. آغاز مرحله پس از خروج از پناهگاه امن و همچنین اتاق ذخیره بازی، در دیوار مقابل نوشته‌هایی با خون درج شده است. از پایین سمت چپ گوشه دیوار هشتمین تکه از تکه‌های نقشه شهر را بردارید. اینک مسیر خود را ادامه دهید و از درب‌های اطراف وارد اتاق‌ها شوید. در این محل‌ها صداهای بیماران شنیده می‌شود اما نگران نباشید چون این‌ها فقط صدا هستند. در یک اتاق شخصی نیز وجود دارد ولی او نیز شبح است و به محض حمله ناپدید خواهد شد. اتاق‌ها را برای پیدا کردن آیتم‌های معمول جستجو کنید و در انتها مسیر سالن اصلی را تا انتها ادامه دهید. در انتهای سالن، ناگهان صدای باز شدن درب را خواهید شنید. این بار دیگر با شبح مواجه نخواهید شد. دشمن شما یک هیولای نامرئی است و باید با توجه به صدا یا حرکاتی که انجام می‌دهد موقعیت وی را شناسایی و او را از بین ببرید. پس از کشتن این زامبی، از درب سمت چپ انتهای سالن عبور کنید تا به یک اتاق با یک حفره بزرگ در وسط آن مواجه شوید. مطمئن شوید آیتم‌های اتاق را برخواهید داشت و پس از این از حفره به طبقه پایین بروید. آیتم‌های اینجا را نیز جمع‌آوری کنید. از جمله یک مجسمه حاوی کلید اضافی که توسط یک موش حمل می‌شود. محوطه بیمارستانی پس از جستجوی کامل اتاق و برداشتن آیتم‌ها، باید از زیر تخته‌هایی که به خروجی اتاق چسبانده شده عبور کنید. در محوطه جدید، اتاق‌ها و تخت‌های بیمارستانی دیده می‌شود. از این محل با احتیاط و دقت عبور کنید چون چند زامبی نامرئی وجود دارند. این هیولاها را پیدا و نابود کنید تا بتوانید با آسودگی اتاق را برای پیدا کردن آیتم‌ها جستجو نمایید. پس از این کار مسیر را ادامه دهید تا به درب‌های دودهانه برسید. پس از وارد شدن به اتاق جدید، باز هم با تخت‌خواب‌های بیمارستانی مواجه هستید و زامبی‌های نامرئی که هر لحظه ممکن است غافلگیرتان کنند. با احتیاط و دقت مسیر آن‌ها را پیدا و نابودشان کنید. در این اتاق نیز به جستجوی آیتم‌ها بپردازید و در نهایت وارد آخرین درب و اتاق جدید شوید. در این محل خبری از زامبی نیست و آیتم‌های اتاق خصوصا یک کارت-کلید را از روی زمین و کنار جسد بردارید. اینک باید همه مسیر را را به عقب بازگردید ولی توجه کنید که مسیر بار دیگر توسط زامبی‌های نامرئی تصرف شده است. این بار گرچه می‌توانید از میانشان فرار کنید و خود را به درب قفل برسانید اما بهتر است آن‌ها را نابود کنید و ژل سبز به دست بیاورید. پس از رسیدن به درب قفل، از کارت-کلید به دست آمده برای باز کردن آن استفاده کنید. پس از وارد شدن درب از پشت بسته خواهد شد. چند ژل سبز را بردارید و مسیر را ادامه دهید تا بار دیگر روویک ظاهر شود. روویک وارد اتاق شده و ناپدید می‌شود. شما باید او را تعقیب کنید ولی پیش از این کار اتاق را برای پیدا کردن آیتم‌ها جستجو کنید. با عبور از در راه پله‌ای به طبقه پایین وجود دارد؛ آن را ادامه دهید. اینک شما وارد یک چهار‌دیواری بسته خواهید شد که هیچ دری در آنجا وجود ندارد. اندکی بعد، روی ۳ دیوار منفذهایی ایجاد می‌شود که باید از طریق آن داخل‌شان را نگاه بیاندازید. پس از این باید از منفذها به داخل نگاه کرد. هر مرتبه تماشای داخل اتاق شامل یک میان‌پرده از لحظه‌ای جراحی است. پس از پایان میان‌پرده دربی روی دیوار ظاهر خواهد شد که ورودی به اتاق جراحی است. در مرکز اتاق نمونه آزمایشگاهی وجود دارد. ابتدا اتاق را برای پیدا کردن آیتم‌های معمول جستجو کنید. پس از این باید به کنار تخت آزمایش بروید و از پنل موجود یکی از دو دکمه را فشار دهید. کلید هر پنل و شکل مورد نظر روی دکمه‌ها از طریق نقاشی‌های روی دیوار قابل تشخیص است. هر سه دیوار دارای منفذ بوده و هر سه دیوار پس از تماشای داخل‌شان از منفذ دارای در می‌شوند. در هر سه اتاق نیز پنل مخصوص به خود وجود دارد. که از روی راهنمای زیر، می‌توانید دکمه درست را پیدا کنید. همچنین در یکی از اتاق‌ها از روی میز یک سند شخصی را بردارید. پس از این کار روی دیوار چهارم درب جدیدی ظاهر خواهد شد که باید وارد آن شوید. همکاری با جوزف پس از ورود به درب جدید، یک کوریدور کوچک منتهی به پلکانی به طبقه پایین را مشاهده می‌کنید. از این مسیر عبور و آیتم‌ها را جمع‌آوری کنید. پس از برداشتن آیتم‌ها درنهایت وارد اتاقی شوید تا میان‌پرده نمایش داده شود. سباستین در اینجا جوزف اودا را از ماشین STEM خارج می‌کند. پس از پایان میان‌پرده باید از سرنگ برای بازیابی سلامتی جوزف استفاده کنید. پس از بازیابی سلامت جوزف، او نیز با شما همراه خواهد شد. اتاق را جستجو کرده و از مسیر جدید راه خود را ادامه دهید. از نردبان بالا بروید تا به یک درب دو دهانه برسید. در سمت راست این درب، اتاق ذخیره بازی قرار دارد. از آینه وارد بیمارستان شوید و در این محل از پیشخوان جراید، یک روزنامه جدید بردارید. آیتم جدید دیگری در این محل نیست و می‌توانید از بیمارستان خارج شوید. اینک به سمت درب دودهانه بروید، جایی که جوزف درکنار آن ایستاده است. در سمت چپ جوزف و روی زمین، تکه نقشه شماره ۹ را بردارید و سپس وارد درب شوید. نجات جولی کیدمن از درب دو دهانه همراه با جوزف عبور کنید تا وارد محوطه بعدی شوید. این محوطه محل نبرد خواهد شد. ابتدا شاهد همکارتان جولی کیدمن هستید که در یک اتاقک شیشه‌ای به دام افتاده به زودی زیر فشار آب خواهد مرد. جوزف سریعا خود را پایین می‌رساند. به دنبال او بروید ولی به زودی متوجه خواهید شد که نمی‌توان کیدمن را نجات داد. پس از این تعداد زیادی از زامبی‌ها به شما حمله می‌کنند. در این زمان باید مراقب سلامتی جوزف نیز باشید، هر زمان که سلامت او کاهش یافت می‌توان به او سرنگ سلامتی تزریق کرد. پس از کشتن تعداد زیادی زامبی، چند زامبی خاص جدید وارد خواهند شد. یکیاز آن‌ها چاق و نقاب‌دار است و کمی سخت‌جان تر است و برخی نیز دینامیت پرتاب می‌کنند. این زامبی‌ها را بکشید تا جوزف شما را به کنار اتاقک شیشه‌ای فرا بخواند. آب درحال پر کردن اتاقک شیشه‌ای است و باید به سرعت مسیر لوله را دنبال کید. در ادامه مسیر یک زامبی دیگر را بکشید و کلید او را بردارید. مسیر لوله را ادامه دهید و در سالن جدید به انتهای آن بروید. از سلول سمت راست داخل شوید و از مجرای کوچک به شکل نشسته عبور کنید. مسیر را تا رسیدن به پنل دنبال کنید و رمزی که جوزف می‌گوید را وارد کنید تا کیدمن از اتاقک نجات پیدا کند. درحالی که تیم از نجات کیدمن خوشحال است، ناگهان زمین شکاف برمی‌دارد و جوزف و کیدمن را در خود می‌بلعد. اینک مسیر را به پایین برگردید و سلول‌های قفل را باز کنید. در یکی از سلول‌ها یک کلید اضافی وجود دارد. اینک محوطه را برای پیدا کردن آیتم‌های عادی جستجو کنید. پس از این نیز مسیر را تا رسیدن به شکاف ادامه داده و از آن پایین بپرید. در محوطه جدید زیرزمینی، تنها راه موجود را ادامه دهید. در مسیر این سالن طولانی آیتم‌ها را بردارید تا اینکه جلوتر چند جسد سقوط خواهند کرد. بهتر است آن‌ها را با کبریت بسوزانید و سپس مسیر را تا رسیدن به درب ادامه دهید. در اتاق جدید همکارانتان را خواهید دید، پایین پریده و به آن‌ها کمک کنید. پس از این به کیدمن کمک کنید تا از زیر در رد شود و درب قفل را باز کند. با همکارانتان مسیر را ادامه دهید تا در میانه راه بار دیگر محیط به هم ریخته شود. در این زمان لائورا از زیرزمین بیرون می‌آید و سباستین را به پایین خواهد کشید. پس از به هوش آمدن و بلند شدن، وارد اتاق ذخیره بازی شوید و ابتدا تکه نقشه شماره ۹ را برداشته و سپس یک سند شخصی را از روی میز بردارید. اینک وقت رفتن به بیمارستان ذخیره بازی یا پناهگاه امن است. پس از ورود به آینه، در همین محوطه از روی پیشخوان جراید یک روزنامه جدید بردارید. حال به جلوی تابلو اعلانات بروید و آگهی مفقودی را بردارید. آیتم خاص دیگری وجود ندارد، ارتقاع، ذخیره و یا استفاده از کلید در بخش صندوقچه‌ها و بار دیگر خارج شدن از بیمارستان با استفاده از آینه. غول آخر مرحله: لائورا اینک که به اتاق برگشته‌اید مسیر را تا رسیدن به اتاق کوچک دنبال کنید؛ آیتم‌ها را بردارید و از راه نردبان پایین بروید. از کوریدور کوچک سمت راست حرکت کنید تا یک آیتم جایزه‌ای را بردارید. از کوریدور با احتیاط حرکت کنید چون تله مرگباری روی زمین قرار دارد. زامبی را کشته و از نردبان مقابل بالا بروید. آیتم‌های اتاق را بردارید؛ از جمله یک صندوقچه که باید ابتدا بمب داخل آن را خنثی کنید. پس از این تعداد زادی خشاب از صندوقچه بردارید. اینک از نردبان پایین رفته و مسیر را تا نردبان بعدی برگردید. از ورودی مقابل جلو بروید و در حین ادامه مسیر مراقب تله‌ها باشید. بهتر است آن‌ها را خنثی کنید. زامبی‌ها را بکشید ولی زامبی‌های روی زمین را آتش نزنید چون به جسد آن‌ها نیاز خواهد شد. مسیر را ادامه دهید و آیتم‌ها را بردارید تا به یک اتاق قرمز رنگ برسید. وارد آن شوید تا بار دیگر لائورا ویکتوریانو از خون کف زمین بیرون بیاید. همچون قبل می‌توانید با او می‌توانید با او مبارزه کرده یا از او فرار کنید. آتش زدن زامبی‌های روی زمین می‌تواند حرکت او را کند کند. هرگز اجازه نزدیک شدن او به خود را ندهید. اگر او را شکست دادید می‌توانید بازگشته و آیتم‌های اتاق‌ها را جمع‌آوری کنید. از مسیر جدیدی که لائورا باز کرده عبور کنید تا محوطه جنگ برسید. در این زمان ورودی پشت سر بسته خواهد شد. لائورا از زمین بیرون خواهد آمد و باید با او مبارزه کنید. محدوده مبارزه استعداد خوبی برای اشتعال زایی دارد. در محوطه حرکت کنید و از آتش برای شکست دادن لائورا استفاده کنید. ترفندی نیز وجود دارد که لائورا همیشه از داخل اجساد یا خون بیرون می‌آید. این آیتم‌ها اشتعال زا هستند. به این معنی که کنارشان بایستید و به محض بیرون آمدن لائورا آنجا را آتش بزنید. پس از کشتن لائورا درب قرمز رنگ باز خواهد شد. پیش از خارج شدن، ۸ هزار ژل سبز جایزه از کشتن لائورا را بردارید. پس از خارج شدن از این محوطه، مسیر را ادامه دهید، آیتم‌ها را بردارید و از درب انتهای سالن خارج شوید. اینک در اتاق ماشین STEM هستید که خاطره‌ای از روویک نمایش داده می‌شود. آیتم‌های اتاق را بردارید و منتظر پایان نمایش خاطره شوید. پس از این ناگهان محیط تغییر می‌کند و یک مغز بزرگ بسته شده به سیم‌خاردار نمایش داده می‌شود. بلافاصله پس از این به محیط قبل بازمی‌گردید درحالی که زامبی‌ها در ماشین استم هستند. آن‌ها از وان خارج می‌شوند و باید ابتدا با یک تیر به زمین‌شان بیاندازید و سپس سیم پشت گردن‌شان را خارج کنید. اینک می‌توان به سادگی زامبی‌ها را کشت. پس از کشتن همه زامبی‌ها میان‌پرده‌ای نمایش داده می‌شود و مرحله به پایان می‌رسد. ویدیوهای راهیاب بخش اول بخش دوم
  28. 1 امتیاز
    .source { background: none repeat scroll 0% 0% RGBA(229, 229, 229, 0.18); text-align: center; line-height: 1.2; font-weight: bold; display: inline-block; padding: 10px; } .source.a:hover { z-index: 2; background: rgba(131, 131, 131, 0.61); } .source2 { color: #fff !important; } مرحله قبل .source { background: none repeat scroll 0% 0% RGBA(229, 229, 229, 0.18); text-align: center; line-height: 1.2; font-weight: bold; display: inline-block; padding: 10px; } .source.a:hover { z-index: 2; background: rgba(131, 131, 131, 0.61); } .source2 { color: #fff !important; } مرحله بعد اهداف: ورود به دهکده پیدا کردن و همکاری با مارسلو خیمنز پیدا کردن سادیست و به دست آوردن اره برقی شیطان درون (انگلیسی: The Evil within) یک بازی رایانه‌ای در سبک ترس و بقا است که توسط تانگو گیمز و بتزدا سافت‌ورکز ساخته و عرضه شد. این بازی به کارگردانی شینجی میکامی است. در ادامه راهیاب (Walkthrough) بازی قرار داده می‌شود که شامل سرفصل‌ها، تصاویر و آیتم‌های مهم قابل جمع‌آوری است. در مرحله قبل، سباستین به دنبال لزلی بود که به در چوبی بسته‌ای خورد و با توجه به تعداد زیاد مهاجمان مجبور شد از میان آن‌ها فرار کرده و خود را به رودخانه بیاندازد. محتویات Chapter 3: Claws of the Horde رودخانه دهکده ساختمان محوطه جدید دکتر مفقود شده راه فرار سادیست ویدیو راهیاب Chapter 3: Claws of the Horde رودخانه سباستین از داخل رودخانه بیرون می‌آید مسیر خود را به جلو ادامه دهید. در میان راه واکسن و ژل‌های سبز را نیز می‌توانید از روی میز بردارید. راه را تا رسیدن به راه پله ادامه داده و از آن بالا بروید. اجساد روی راه پله را با کبریت بسوزانید و راه را به بالای راه پله ادامه دهید، تا به دهکده برسید. دهکده در انتهای راه پله به ورودی دهکده خواهید رسید. این دهکده کوچک دارای دو ساختمان و یک خانه کوچک در سمت چپ، دو ساختمان در سمت راست و در میان آن تعدادی مهاجم وجود دارد. در دو ساختمان اول مهاجمی وجود ندارد، این قسمت دارای یک راه‌پله به طبقه بالا است که درنهایت به همدیگر متصل هستند. آیتم‌هایی مانند خشاب، ژل سبز و ... را می‌توانید جمع‌آوری کنید. ساختمان در اولین ساختمان سمت راست دهکده، اتاق ذخیره بازی وجود دارد. مجددا پرستار را می‌بینید که وارد آینه می‌شود. برای ذخیره بازی، آپگرید و ... می‌توانید وارد آینه شوید. قبل از ورود به آینه از روی میز فایل را نیز بردارید. محوطه جدید زمانی که شما وارد آینه شدید، پرستار از شما می‌خواهد که او را دنبال کنید. او در جدیدی باز می‌کند و شما را به قسمت صندوق‌های امانات می‌برد. در این قسمت می‌توانید با کلیدهای کوچک جمع‌آوری شده صندوقچه ها را باز کنید. معمولا در آن‌ها آیتم‌هایی نظیر خشاب و ژل‌های سبز وجود دارد. حال می‌توانید از روی پیشخوان پذیرش بیمارستان بازی را ذخیره کنید و یا با صندلی آهنی، آپگرید انجام دهید. با آینه به دهکده برگردید. دکتر مفقود شده از اتاق ذخیره خارج شوید. در این ساختمان دو نوع بمب وجود دارد که خنثی کردن آن متفاوت است. باید عقربه چرخان را روی بخش آبی رنگ متوقف کنید در غیر اینصورت و یا در صورت تعلل بیش از حد بمب منفجر خواهد شد. به سمت راه‌پله‌ها رفته و از آن برای رفتن به طبقه دوم استفاده کنید. در مقابل وارد درب شوید تا میان پرده‌ای را مشاهده کنید. دکتر خیمنز را می‌بینید، سبساتین ابتدا فکر کرد که او یک مهاجم است و به سوی او اسلحه کشید ولی دکتر خود را معرفی کرد و ... او به دنبال لزلی ویترز است. لزلی به آن طرف دهکده و پشت درب رفته است. در میان راه تعداد بسیار زیادی مهاجم وجود دارد. راه فرار دکتر می‌خواهد که از میان مهاجمان به سمت لزلی برود. او به طبقه پایین می‌رود و منتظر ما است. از اهرم روبه‌رو برای باز کردن مسیر استفاده کنید. پس از این کار دکتر خود را به میان مهاجمان رسانده و پس از گمراه کردن آن ها وارد یک ساختمان می‌شود. اکنون شما نیز به طبقه پایین رفته و از مسیر جدید عبور کنید. تعداد مهاجمین زیاد است و بهتر است از طریق کشتن سریع و یا سلاح‌هایی مانند تبر یا بطری استفاده کنید. خود را به ساختمانی که دکتر در آن است برسانید و آیتم‌های مختلف را جمع‌اوری کنید. ساختمان دارای یک طبقه بالا هم هست که آیتم‌هایی مانند اسلحه و .... را هم دارد. در داخل این اتاق‌ها تله‌هایی نیز وجود دارد که در ادامه به آن نیاز پیدا خواهید کرد. سادیست از محل ورود، از ساختمان خارج شوید. در این محوطه ساختمان‌ها و مهاجمین زیادی وجود دارد. در این ساختمان‌ها می‌توانید تله‌های مختلفی پیدا کنید که باید از آن برای از بین بردن مهاجمین استفاده کنید. اسلحه‌های شاتگان و Bow Gun را نیز از همین ساختمان‌ها پیدا کنید. راه خروج از دهکده بسته است و نیاز به اره برقی دارد. به محوطه دهکده برگردید و صدای اره برقی را تعقیب کنید. ساختمانی در سمت راست دهکده که باید از راه پله‌ها بالا بروید. پس از ورود به طبقه دوم ساختمان راه را به آن سمت راهرو ادامه دهید و از راه پله پایین بروید. سادیست در پشت حصارهای چوبی است، کمی جلو بروید تا از آنجا بیرون بیاید. برخلاف مرحله اول اکنون باید او را بکشید چون نیاز به اره برقی او دارید. با کمک شاتگان یا اسلحه‌های دیگر او را نابود کنید و یا او را به سمت تله‌های مختلف در ساختمان‌های دهکده بکشانید. پس از نابود کردن او روویک لحظه‌ای ظاهر و بعد ناپدید می‌شود. اره برقی را به عنوان کلید بردارید و به سمت دروازه خروجی دهکده بروید. از اره برقی برای پاره کردن زنجیر استفاده کنید. پیش از خروج دکتر نیز به سمت سباستین می‌آید و هر دو با هم از دهکده خارج می‌شوند. ویدیو راهیاب
  29. 1 امتیاز
    .source { background: none repeat scroll 0% 0% RGBA(229, 229, 229, 0.18); text-align: center; line-height: 1.2; font-weight: bold; display: inline-block; padding: 10px; } .source.a:hover { z-index: 2; background: rgba(131, 131, 131, 0.61); } .source2 { color: #fff !important; } مرحله قبل .source { background: none repeat scroll 0% 0% RGBA(229, 229, 229, 0.18); text-align: center; line-height: 1.2; font-weight: bold; display: inline-block; padding: 10px; } .source.a:hover { z-index: 2; background: rgba(131, 131, 131, 0.61); } .source2 { color: #fff !important; } مرحله بعد اهداف مرحله: پیدا کردن والریو خیمنز پیدا کردن لزلی ویترز مواجهه با لائورا ویکتوریانو مواجهه با روویک تعداد Map Fragment: ۳ شیطان درون (انگلیسی: The Evil within) یک بازی رایانه‌ای در سبک ترس و بقا است که توسط تانگو گیمز و بتزدا سافت‌ورکز ساخته و عرضه شد. این بازی به کارگردانی شینجی میکامی است. در ادامه راهیاب (Walkthrough) بازی قرار داده می‌شود که شامل سرفصل‌ها، تصاویر و آیتم‌های مهم قابل جمع‌آوری است. در پایان مرحله قبل با کشتن سادیست و به دست آوردن اره برقی، راه خروج از دهکده کوچک باز شد و سباستین همراه با دکتر خیمنز از آنجا خارج شدند. مرحله چهارم در مکانی آغاز می‌شود که به نظر می‌رسد دکتر آنجا را می‌شناسد. یک محوطه کوچک که یک کلبه با دربی قرمز رنگ در بلندی است و از طریق پله‌هایی قابل دسترسی می‌باشد. محتویات Chapter 4: The Patient کلبه پیدا کردن اتاق ذخیره جستجوی اتاق‌های دیگر نجات یک زن پیدا کردن دکتر والریو خیمنز تعقیب لزلی زامبی‌های بیشتر غول آخر مرحله فرار از روویک ویدیو راهیاب Chapter 4: The Patient کلبه دکتر را دنبال نکنید، به سمت چپ رفته و از پله‌ها بالا بروید تا به کلبه برسید. در این قسمت با اولین دشمن چاق مواجه خواهید شد. بهترین راه برای کشتن این موجود، کشتن به شکل مخفیانه است. فانوس را خاموش کرده و به آرامی به پشت او بروید تا سباستین بتواند او را با چاقو از پای در بیاورد. یا اینکه می‌توانید از اسلحه برای کشتن وی بهره گیرید. پس از کشتن این موجود کلبه را جستجو کنید و آیتم‌های آن را بردارید. صندوقچه در صندوقچه بمب وجود دارد، مطمئن شوید که به موقع دکمه اکشن را برای خنثی کردن آن فشار دهید. MAP FRAGMENT 5 پنجمین پازل از تکه‌های نقشه شهر را از داخل کلبه بردارید. پیدا کردن اتاق ذخیره پس از پاکسازی کامل کلبه، هدف بعدی پیدا کردن اتاق ذخیره بازی است. پیدا کردن این اتاق در ادامه مسیر ساده است و موسیقی مخصوص آن از فاصله نیز به گوش می‌رسد. پس از رسیدن به درب اتاق، از روی آن یک سند شخصی را برداشته و سپس وارد شوید. حال از طریق آینه وارد محوطه بیمارستان و ذخیره بازی شوید. در این بخش دو آیتم روزنامه و آگهی مفقودی را بردارید. به سمت انتهای سالن رفته تا پرستار را مشاهده کنید. او به سمت یک در حرکت می‌کند. او را دنبال کرده و پس از باز شدن در وارد آن شوید. در این اتاق قطعه ششم پازل نقشه شهر را بردارید. پس از این کار دیگر آیتمی برای جمع‌اوری وجود ندارد. می‌توانید در محوطه بیمارستان و اتاق‌ها به جستجو بپردازید یا از بیمارستان از طریق آینه خارج شوید. بهتر است در بیمارستان جستجو کنید تا به یکی از اتاق‌های بیماران برسید. از پشت درب داخل را نگاه کنید تا زمانی که یک میان‌پرده کوتاه از لزلی ببینید. پس از این به حالت عادی بیمارستان بازمی‌گردید و اینک پس از آپگرید در صندلی آپگرید می‌توانید بازی را از روی پیشخوان ذخیره کنید و از بیمارستان خارج شوید. می‌توانید در محوطه بیمارستان و اتاق‌ها به جستجو بپردازید یا از بیمارستان از طریق آینه خارج شوید. بهتر است در بیمارستان جستجو کنید تا به یکی از اتاق‌های بیماران برسید. از پشت درب داخل را نگاه کنید تا زمانی که یک میان‌پرده کوتاه از لزلی ببینید. پس از این به حالت عادی بیمارستان بازمی‌گردید و اینک پس از آپگرید در صندلی آپگرید می‌توانید بازی را از روی پیشخوان ذخیره کنید و از بیمارستان خارج شوید. جستجوی اتاق‌های دیگر پس از خارج شدن از اتاق ذخیره، هدف بعدی شما جستجوی همه خانه‌ها و کلبه‌ها در مسیر پیش رو است. در یکی از کلبه‌ها، ناگهان یک شبح ترسناک از در خارج می‌شود ولی نگران نباشید چون بی‌ضرر است. پس از محو شدن شبح وارد اتاق شوید و آیتم‌ها را جمع‌آوری کنید. شما می‌توانید از یک بخش دیوار اتاق که ترک برداشته برای رفتن به سمت دیگر اتاق استفاد کنید. در این محل نیز آیتم‌هایی وجود دارد ولی مهم‌تر از همه یک سند شخصی است که باید برداشته شود. نجات یک زن توقف بعدی در یک محوطه باز در مرکز منطقه است. پس از رسیدن به محل، از پشت مسیر حرکت کنید تا یک آتش بزرگ را مشاهده کنید. به سمت این محل بروید تا یک دشمن را ببینید که به سمت آتش می‌رود و یک زن را نیز با خود حمل می‌کند. با یک بمب فلش یا یک ضربه به پای زامبی، او را سردرگم کنید تا زن را رها کند. اینک زمان کشتن زامبی است. زن نجات یافته اما از محل فرار می‌کند و در کلبه دیگری پنهان می‌شود. به سمت او بروید ولی به محض نزدیک شدن او ناپدید می‌شود؛ هرچند مقداری ژل سبز برای شما باقی می‌گذارد. ژل را جمع‌آوری کنید و به جستجوی اتاق‌های دیگر در محوطه ادامه دهید. در یکی از اتاق‌ها اجساد سوزانده شده و حلق‌آویز شده روی دیوار وجود دارد. این ساختمان دارای دو طبقه است و می‌توانید آیتم‌های موجود در هر دو طبقه را جمع‌آوری کنید. پیدا کردن دکتر والریو خیمنز اینک به محل آغاز مرحله بازگشته‌اید و باید مسیر مقابل را ادامه دهید. وارد ساختمان شوید تا در همین طبقه اول صدای شخصی را در حال کالبدشکافی بشنوید. صدا را دنبال کنید و به اتاق جراحی بروید تا برادر دکتر خیمنز یعنی والریو را ببینید. متاسفانه برای او، والریو تبدیل به زامبی شده است. او چندان قوی‌تر از سایر زامبی‌ها نیست و با شلیک چند تیر به سر او می‌توانید این زامبی را از پای در بیاورید. استراتژی دیگر برای کشتن او می‌تواند شلیک تیر آتشین یا فلش باشد. در این حالت او گیج می‌شود و می‌توانید با حرکت نشسته او را با چاقو بکشید. پیش از اینکه اتاق را ترک کنید، از روی میز کنار تخت یک پرتو ایکس (X-ray) بردارید که محل مخفی شدن کلیدی را در جسد روی تخت نشان می‌دهد. اینک که سباستین محل کلید را می‌داند، بالای سر جسد روی تخت بروید و با فشردن کلید اکشن از چاقو برای شکافتن سینه جسد استفاده کنید. این تنها یک کلید ساده است با این حال راه کسب آن خوشایند نیست و می‌توانید آن را نادیده بگیرید. اینک می‌توان اتاق جراحی را ترک کرد و این ساختمان را برای پیدا کردن آیتم‌ها و پیشبرد داستان جستجو نمود. تنها در طبقه دوم یک زامبی وجود دارد که به شکل نشستن و حرکت آهسته، و یا با شلیک گلوله او را از بین ببرید. در این ساختمان آیتم ویژه‌ای وجود ندارد اما می‌توانید آیتم‌هایی مانند ژل یا مهمات را به دست بیاورید. تعقیب لزلی حال که کار جستجوی ساختمان دکتر والریو تمام شد، از آن خارج شوید و مسیر اصلی را برای پیدا کردن آخرین کلبه جستجو نشده ادامه دهید. در هنگام رسیدن به این کلبه، لزلی را خواهید دید که سراسیمه وارد آن می‌شود. حال وارد این کلبه که در مقابل آن یک مترسک است شوید. در داخل هیچ دشمن یا زامبی وجود دارد. برخی آیتم‌های عادی وجود دارد که می‌توانید جمع‌آوری کنید. اینک به انتهای خانه بروید تا پلکانی به زیرزمین مشاهده کنید. از آن پایین رفته و مسیر را ادامه دهید تا اینکه به یک اتاقک فرعی در کنار مسیر اصلی برسید. وارد اتاقک شوید و از صندوقچه محتویات آن را بردارید. اینک به مسیر اصلی برگشته و آن را دنبال کنید که در انتها به یک درب ختم می‌شود. پیش از وارد شدن، مطمسن شوید که بازی را در اتاق بیمارستان ذخیره کرده‌اید و سلاح‌ها و وضعیت خود را نیز ارتقاع داده‌اید. درانتهای تونل وارد اتاق قرمز رنگ شوید. در پشت پیشخوان، لزلی پنهان شده است و سعی می‌کند فرار کند اما دکتر خیمنز پیش او می‌رود تا این بیمار را آرام کند. زمانی که نزدیک لزلی شوید، سباستین می‌گوید حس می‌کند صدای قدم زدن شخص دیگری را شنیده است. این زمان، زمان معرفی یک دشمن جدید است که توانایی ناپدید شدن وحمله در همین حالت را دارد. گرچه به زحمت و از نزدیک می‌توان آثار این هیولای نامرئی را دید ولی بهترین روش برای شناسایی این موجود دقت به صدای حرکات او است. همچنین بهترین سلاح شاتگان است چون شلیک به صورت پخش ساچمه‌ای است و محیط بیشتری را پوشش می‌دهد. همچنین می‌توان از تیر های فلش یا آتشین برای سردرگم کردن و آشکار شدن هیولا استفاده کنید. هنگامی که درب اتاق باز شد ولی دشمنی را مشاهده نکردید، باید به دقت صدای هیولای نامرئی را دنبال کنید و با روش‌های ذکر شده او را از پای در بیاورید. پس از کشتن هیولا، همراه با لزلی و دکتر از اتاق خارج شوید. آن‌ها را تعقیب کنید تا اینکه مسیر به شکل عجیبی مسدود شود. پس از یک میان‌پرده شبحی ظاهر می‌شود که شما را به سمت خود فرا می‌خواند. باید به سمت او بروید و هشدار دکتر را نادیده بگیرید. زامبی‌های بیشتر پس از تعقیب شبح، محیط به هم می‌ریزد و تغییر می‌کند. اینک دکتر و لزلی پشت سر شما نیستند و در وسط یک کوریدور طولانی هستید. مسیر را ادامه دهید، گرچه یک درب می‌بینید ولی به محض رسیدن درب ناپدید می‌شود. مسیر را تا رسیدن به درب ادامه دهید تا اینکه در میانه راه میان‌پرده‌ای نمایش داده شود. پس از این شما در یک استخر خون هستید. از آن خارج شوید و مسیر را ادامه دهید. در حین حرکت مراقب بمب‌های سیمی باشید؛ آن‌ها را خنثی کنید یا به سدگی با نشستن و حرکت کردن از زیر آن عبور کنید. اینک به سمت اهرم بروید ولی فعلا کاری با آن نداشته باشید. در سمت چپ دربی وجود دراد که در طبقه اول به اتاقی دیگر ختم می‌شود. وارد این اتاق شوید و بمب را خنثی کنید. اهرم دیگری دیده می‌شود که نیازی به فعال کردن آن نیست و باید مسیر خود را از وسط استخر به سمت دیگر پیگیری کنید. اینک بمب را از ستون سمت چپ خنثی کرده و تا رسیدن به پلکان مسیر را ادامه دهید. با بالا رفتن از پلکان، روویک ظاهر شده و درب ناگهان مسدود می‌شود. حال تعداد زیادی زامبی به شما حمله‌ور خواهند شد. اینک می‌توانید با شلیک گلوله آن‌ها را از بین ببرید و یا به سمت اتاق‌ها و محوطه‌هایی که اهرم داشتند حرکت کنید. زامبی‌ها در پی شما هستند ولی از تله‌های یان راه می‌توان برای از بین بردن گروهی ان‌ها استفاده کرد، خصوصا در طبقه دوم اهرمی برای انداختن بشکه‌های قابل آتش وجود دارد که می‌توان آن را به سمت زامبی‌ها انداخت. پس از کشتن همه زامبی‌ها، درب مسدود شده مجددا باز می‌شود. پیش از خروج مطمئن شوید که همه آیتم‌های اتاق را برداشته‌اید؛ خصوصا یک اهرم که با فشردن آن یک جسد از کانال خارج می‌کند. با چند بار فشردن اهرم یک مجسمه حاوی کلید اضافی بیرون خواهد آمد. غول آخر مرحله از طریق درب باز شده وارد اتاق جدید شوید. مسیر را تا رسیدن به یک اتاق دیگر با یک جسد در انتهای آن ادامه دهید. نزدیک جسد شوید تا غول آخر مرحله یعنی لائورا از خون جسد روی زمین بیرون بیاید. هیولا کاملا دیوانه است و اصلا نباید اجازه نزدیک شدنش را داد چون به محض رسیدن با یک میان‌پرده از خرد شدن سر سباستین مواجه خواهید شد. دو استراتژی برای گذراندن غول آخر وجود دارد. حمله و شکست دادن و یا فرار و جا گذاشتن لائورا. ۱) استراتژی اول: درگیر شدن با لائورا: لائورا به شما حمله نمی‌کند. او فقط نزدیک شما می‌شود و شما کشته خواهید شد. سلاح‌های شما نیز او را حتی برای لحظه‌ای متوقف نخواهد کرد و هیولای ۶ دست و پا آرام و خونسرد شما را دنبال خواهد کرد. با این حال تیراندازی در شکست او موثر است. بدوید و دور شوید و سپس شلیک کنید. این کار را باید تا جای ممکن ادامه دهید تا او کشته شود. در حین مسیر اجسادی روی زمین وجود دارد؛ آن‌ها را با کبریت آتش بزنید و خواهید دید زمان خوبی برای شما فراهم می‌شود. نقطه ضعف لائورا آتش است و او را برای لحظاتی تا خاموش شدن آتش متوقف خواهد کرد. حدود ۱۰ ثانیه هر آتش‌سوزی او را متوقف می‌کند که با توجه به در پیش بودن چند جسد قابل آتش زدن دیگر و چند توقف دیگر زمان خوبی برای تیراندازی به او فراهم می‌شود. پس از کشتن لائورا، جایزه شما ۸۰ هزار ژل سبز خواهد بود! اینک می‌توانید با رفع خطر اتاق‌ها و محیط‌های جستجو نشده را برای پیدا کردن آیتم‌های دیگر جستجو کنید. ۲) استراتژی دوم: فرار کردن اگر می‌خواهید مهمات خود را هدر ندهید، بهتر است از هیولا فرار کنید. یک چرخش ۱۸۰ درجه و بازگشت از مسیری که امدید. به خاطر داشته باشید که نباید اجازه رسیدن لائورا به خود را بدهید. در میانه راه اجساد زامبی‌ها را اتش بزنید تا برای مدتی کوتاه هیولا متوقف شود و فرصت خوبی برای فرار ایجاد گردد. وارد یک اتاق بزرگ شوید و درب فلزی را ببندید. آیتم‌ها را بردارید و از راه نردبان به طبقه پایین بروید. در این زمان لائورا درب را خواهد شکست و به تعقیب شما ادامه خواهد داد. پس از رسیدن به طبقه پایین، یک سالن طولانی در انتظار شماست که در انتهای آن یک آسانسور وجود دارد. در میان راه چند بمب سیمی و پشت سر شما نیز لائورا درحال دنبال کردن شماست. به سرعت مسیر را ادامه دهید و چند بمب میانه راه را خنثی کرده یا از زیرشان عبور کنید. پس از این کار وارد آسانسور شوید. آسانسور شما را به طبقه پایین خواهد برد. به محض پیاده شدن از آسانسور، لائورا بار دیگر به سرعت خود را به شما خواهد رساند. از او فرار کنید تا زمانی که به انتهای سالن برسید. در این محل یک درب نیمه باز وجود دارد. سباستین از زیر آن عبور می‌کند و اینک شما در محوطه‌ای هستید که پلکانی مارپیچ شما را به طبقات پایین‌تر فرامی‌خواند. فرار از روویک از پلکان مارپیچ پایین بروید تا زمانی که روویک بار دیگر ظاهر شود. شلیک، ضربه و بمب کوچک‌ترین تاثیری روی او نخواهد داشت. نمی‌توانید از کنارش نیز رد شوید و به محض نزدیک شدن به شما خواهید مرد. مسیر را به بالا برگردید تا میان‌پرده نمایش داده شود. مرحله ۴ به پایان رسید. ویدیو راهیاب
  30. 1 امتیاز
    .source { background: none repeat scroll 0% 0% RGBA(229, 229, 229, 0.18); text-align: center; line-height: 1.2; font-weight: bold; display: inline-block; padding: 10px; } .source.a:hover { z-index: 2; background: rgba(131, 131, 131, 0.61); } .source2 { color: #fff !important; } مرحله قبل مرحله بعد اهداف: آشنایی با ذخیره و ارتقاع‌ها در بازی از طریق پناهگاه امن به دست آوردن اسلحه پیدا کردن لزلی ویترز شیطان درون (انگلیسی: The Evil within)یک بازی رایانه‌ای در سبک ترس و بقا است که توسط تانگو گیمز و بتزدا سافت‌ورکز ساخته و عرضه شد. این بازی به کارگردانی شینجی میکامی است. در ادامه راهیاب (Walkthrough) بازی قرار داده می‌شود که شامل سرفصل‌ها، تصاویر و آیتم‌های مهم قابل جمع‌آوری است. در انتهای مرحله اول، سباستین به همراه آمبولانس و افراد داخل آن به دره‌ای سقوط کرد. در شروع مرحله دوم، سبساتین روی یک تخت بیمارستان به هوش می‌آید و متوجه می‌شود که توسط یک پرستار و دکتر درحال انتقال است. دکتر و پرستار درنهایت سباستین را به اتاق جراحی رساندند و خود از اتاق خارج شدند. پس از خروج، ناگهان یک خون آشام روی تخت سباستین خزید و ... محتویات Chapter 2: Remnants اتاق آپگرید جنگل آشنایی با ضربات مشت همکار قدیمی مریض روانی اتاقک آینه مرگ مخفیانه دهکده خانه رودخانه ویدیو راهیاب Chapter 2: Remnants سباستین ناگهان از خواب بلند می‌شود و خود را در یک اتاقک کوچک پیدا می‌کند. از روی میز کوچک، بطری ژل سبز را بردارید و به سمت در خروجی اتاقک بروید. یک پرستار در بیرون اتاقک حضور دارد و در را باز می‌کند. به سمت سالن پذیرش حرکت کنید، پرستار از اتاق دیگری به پشت پیشخوان پذیرش آمده و از شما می‌خواهد تا قبل از خروج برگه روی پیشخوان را امضا کنید. از این برگه می‌توان برای ذخیره بازی استفاده کرد. پس از امضای برگه، پرستار در آهنی اتاقی دیگر را باز می‌کند. اتاق آپگرید به سمت اتاق جدیدی که پرستار باز کرده حرکت کنید تا به یک صندلی آهنی برسید، پرستار در مورد این صندلی توضیح می‌دهد. با نشستن روی صندلی امکان آپگرید خود را پیدا می‌کنید. آپگریدهای مرتبط با سباستین، سلاح‌ها و ... که پیش‌نیازش جمع‌آوری ژل‌های سبز است. از ژل سبز به دست آمده در اتاقک ابتدایی مرحله استفاده کرده و یکی از آیتم‌ها را آپگرید کنید. نحوه آپگرید به این صورت است که آن را در مغز سباستین اعمال می‌کند. پس از آپگرید بعد از یک میان‌پرده سباستین دچار شوک شدید می‌شود و ... جنگل سباستین ناگهان در داخل آمبولانس منهدم شده به هوش می‌آید و سعی می‌کند تا از آن خارج شود، هیچ یک از سرنشینان در آن اطراف نیستند و باید دنبال آن‌ها بگردید. رد خون روی زمین را دنبال کنید. در همان ابتدای بازی از روی الوار واکسن را بردارید. به کمک واکسن می‌توانید خط خون خود را مجددا پر کنید. مسیر خود را در این جنگل تاریک از روی رد خون‌های روی زمین به جلو ادامه دهید. آشنایی با ضربات مشت با ادامه مسیر به یک تخته سنگ و تعداد زیادی کلاغ که روی یک لاشه هستند خواهید رسید، در این قسمت بازی شما را با امکان استفاده از ضربه‌های مشت آشنا می‌کند، از این پس می‌توانید دشمنان و مهاجمین را با کمک این قابلیت بزنید. پس از این کار مجددا مسیر خود را ادامه دهید. همکار قدیمی مسیر خود را به سمت تخته سنگی دیگر ادامه دهید که روی آن یک فانوس قرار دارد. فانوس را بردارید. با کمک فانوس می‌توانید مسیرهای تاریک را روشن کنید. در روشنایی، سبساتین، اسکار کانلی، افسر پلیسی که راننده آمبولانس سقوط کرده بود را می‌بیند و به سمت او می‌رود. او اینک یک خون آشام شده است. سباستین به آرامی به نزدیکی او می‌رود و تفنگ دستی را از روی زمین برمی‌دارد. با کمک اسلحه خون‌آشام را از بین ببرید. تیراندازی به سر موثرترین راه برای کشتن است. پس از کشتن همکار قدیمی کمپ را برای به دست آوردن آیتم‌هایی مثل ژل سبز جستجو کنید. می‌توانید جعبه‌ها و بشکه‌ها را با تفنگ یا مشت منهدم کنید. راه را ادامه دهید تا به یک تونل برسید. مریض روانی وارد تونل شوید و مسیر را ادامه دهید تا به لزلی برسید. او آن‌طرف یک سیم است که راه تونل را سد کرده و پریشان است. سباستین کمی با او حرف می‌زند و این باعث پریشانی بیشتر او می‌شود که درنهایت باعث می‌شود تا لزلی از آنجا برود. به آرامی به سمت چپ سیم روی دیوار رفته و این تله را غیرفعال کنید. با این کار آیتمی به دست می‌اورید. از این پس با غیرفعال کردن تله‌ها آیتم‌هایی کسب می‌کنید که در آینده می‌توانید برای سلاح‌های خود استفاده کنید. اکنون تونل باز است، مسیر را ادامه دهید. پس از خروج از تونل مسیر را تا رسیدن به یک جسد ادامه دهید. در نزدیکی جسد کبریت وجود دارد. آن را بردارید. با کمک کبریت می‌توان اجساد را آتش زد. مسیر را دادامه دهید تا به یک اتاقک محقر درکنار آن برسید. اتاقک آینه وارد اتاقک شوید. به محض ورود پرستار را می‌بینید که به سمت یک آینه روی دیوار می‌رود و ناپدید می‌شود. از روی میز کوچک مقابل یک فایل را بردارید. بعد از برداشتن فایل آینه روی دیوار ترک برمی‌دارد. نزدیک آینه شوید و با فشردن و نگه داشتن دکمه Space وارد آینه شوید. اینک در اتاق ذخیره هستید و می‌توانید به پیشخوان پذیرش پرستار رفته و بازی را ذخیره کنید. همچنین می‌تونید یک روزنامه جدید را از روی پیشخوان روزنامه‌ها بردارید. همچنین می‌توانید با کمک ندلی آهنی وضعیت خود را آپگرید کنید. در نهایت برای خروج از اتاق ذخیره باید به همان طریق وارد یک آینه شوید. یک آینه در اتاق آپگرید و یک آینه هم در راهرو اتاقک ابتدایی وجود دارد و تفاوتی با یکدیگر ندارند. مرگ مخفیانه پس از ورود به آینه در اتاق ذخیره، خود را در اتاقک ذخیره خواهید دید. این اتاق و نشانه‌های آن را به خاطر بسپارید زیرا در طول بازی این نشانه‌ها ثابت هستند. درب با علامت یک فانوس دریایی قرمز رنگ به همراه یک موسیقی آرام و دلپذیر. از اتاقک خارج شوید و مسیر کنار اتاقک را به سمت پایین ادامه دهید. مسیر را تا یک میان‌پرده ادامه دهید. لزلی در حال فرار از یک خون آشام است، او موفق به فرار می‌شود. به سمت خون‌آشام دویده و پیش از رسیدن به او سرعت خود را کم کنید و در حالت نشسته و به آرامی به پشت او نزدیک شوید. با استفاده از دکمه‌های گفته شده خون‌آشام را مخفیانه بکشید و راه را باز کنید. به دنیال لزلی بگردید. مسیر را دنبال کنید تا به یک درب آهنی بزرگ برسید، این در ورودی شما به دهکده است. دهکده پس از باز کردن درب آهنی، وارد دهکده خواهید شد، سباستین یک روستایی را می‌بیند که ناامیدانه درحال قدم زدن و زمزمه کردن است که ناگهان با تابش نور یک فانوس دریایی، سیم‌های خارداری بدن روستایی را کنترل می‌کند. روستایی اینک یک مهاجم است و باید او را بکشید. برای کشتن مخفیانه همواره باید فانوس خود را خاموش کنید. پس از کشتن مرد سیم خارداری، وارد درب آهنی پیش رو شوید. از این قسمت به بعد مهاجمین در طی مسیر حضور دارند. آن‌ها را برای صرفه‌جویی در خشاب به صورت کشتن مخفیانه از پای در آورید. برای این کار باید فانوس خود را خاموش کرده و از پشت به آن‌ها نزدیک شوید تا بتوانید آن‌ها را بکشید. مسیر را به جلو ادامه دهید تا به یک خانه برسید. خانه با کشتن مهاجم راه را به سمت خانه‌ای متروکه هموار کنید. در داخل خانه می‌توانید آیتم‌های مختلفی را جمع‌اوری کنید. با خنثی کردن تله نیز می‌توان آیتم جدید به دست آورد. راه را ادامه دهید و از خانه خارج شوید. مسیر همچنان مملو از مهاجمین سیم خارداری است و بهترین راه کشتن آن‌ها به صورت کشتن مخفیانه است. میزان خشاب‌هایی که بازی دراختیارتان می‌گذارد بسیار کم است. مسیر را پاکسازی کرده و تا رسیدن به یک دروازه چوبی پیشروی کنید. رودخانه دروازه چوبی را با اهرمی که در سمت چپ آن وجود دارد باز کنید. بهتر است مهاجمی در پشت سر خود باقی نگذاشته باشید چون با مزاحمت خود باعث می‌شوند تا درب بسته شود و دوباره از نو مشغول باز کردن درب شوید. بعد از باز کردن در راه را ادامه دهید تا به یک اتاقک کوچک برسید. وارد اتاقک شوید و مهاجم را مخفیانه بکشید. راه را به سمت درب دیگری ادامه دهید. تعداد مهاجمان بسیار زیاد است و بهتر است تا رسیدن به درب فقط فرار کنید. پس از رسیدن به درب میان‌پرده را مشاهده کنید. سباستین نمی‌تواند در را باز کند، او مسیر خود را برمی‌گردد و از میان مهاجمان خود را به داخل رودخانه می‌اندازد. ویدیو راهیاب
  31. 1 امتیاز
    مقاله اصلی - راهیاب - Emblems رزیدنت اویل ۶ در مجموع دارای ۴ کمپین است. کمپین لیان کمپین کریس کمپین جیک کمپین ایدا هر کمپین شامل ۵ مرحله است که در هر مرحله ۴ نشان آبی وجود دارد. برای باز کردن فایل‌ها و اچیومنت‌هایی که بخش داستانی بازی رزیدنت اویل ۶ را گسترش می‌دهد، باید نشان‌های آبی رنگ یا Serpent Emblem ها را در جریان گیم‌پلی بازی به دست آورد. این نشان‌ها به خوبی در محیط پراکنده شده و بازیکن پس از مشاهده آن‌ها باید نشان را با شلیک تیر یا ضربه مشت و لگد از بین ببرد. در هر Chapter یا مرحله ۴ نشان قرار دارد که در مجموع هر کمپین شامل ۲۰ نشان آبی پنهان است. راهیاب زیر برای کمپین لیان کاربرد دارد. محتویات کمپین لیان مرحله ۱ مرحله ۲ مرحله ۳ مرحله ۴ مرحله ۵ ویدیو کمپین لیان مرحله ۱ Emblem 1 - پس از پیدا کردن پدر لیز در دانشگاه، در اتاق میزهای کامپیوتر را گذرانده تا یک اتاق انباری کوچک ببینید. در بالای قفسه اولین نشان آبی را خواهید دید که با شلیک تیر می‌توانیذ أن را از بین ببرید. با جمع‌آوری این نشان فایل لیان اس. کندی باز خواهد شد. Emblem 2 - در حالی که برای پیدا کردن Campus Keycard در حرکت هستید، در اتاق دو میز وجود خواهد داشت که کشوی آن‌ها باز می‌شود، یکی از آن‌ها مهمات و دیگری نشان آبی رنگ است. با جمع‌آوری این نشان فایل Leon and Adam باز خواهد شد. Emblem 3 - در خط مترو و پس از عبور از تونل‌ها، در ادامه مسیر وارد یک قطار شده و سپس از طرف دیگر مجددا به فضای تونل برخواهید گشت. پس از پایین پریدن از سکو، در پشت سر و زیر مترو یک نشان آبی پنهان شده است. با جمع‌آوری این نشان فایل Field Operations Support باز خواهد شد. Emblem 4 - پس از دیدن اولین زامبی جیغ‌کش، در ادامه وارد یک بار خواهید شد. در اینجا آتش‌سوزی بزرگی در خارج از بار قابل مشاهده است. پیش از خروج از این ساختمان سمت چپ را نگاه کرده تا آخرین نشان آبی را روی طاقچه ببینید. با جمع‌آوری این نشان فایل Zombies باز خواهد شد. با جمع‌آوری هر ۴ نشان آبی این مرحله، مجسمه‌های کوچک لیان اسکات کندی نیز باز خواهد شد. مرحله ۲ Emblem 1 - زمانی که در قبرستان مسیر را ادامه می‌دهید، یک تابلو در سمت چپ مسیر خواهید دید که روی آن Tall Oaks Cemetary نوشته شده است. در سمت راست و نزدیکی همین تابلو، سنگ قبری وجود دارد که روی آن اولین نشان آبی این مرحله قرار گرفته است. با جمع‌آوری این نشان فایل Ingrid Hunnigan باز خواهد شد. Emblem 2 - پس از اینکه وارد کلیسای جامع شدید، به انتهای سالن و سمت محراب بروید. اینک برگشته و در بالای درب ورودی در طبقه سوم، پنجره‌های منظم و دایره‌‌شکلی را خواهید دید. دومین نشان آبی در یکی از این دایره‌ها دیده خواهد شد. با جمع‌آوری این نشان فایل Leon and the Raccoon City Incident باز خواهد شد. Emblem 3 - پس از ورود به آزمایشگاه مخفی زیر کلیسا، دو درب که با ماشین‌های رمز ۳ عددی باز می‌شود را پشت سر خواهید گذاشت. پس از این در اتاق بازجویی و در ادامه در اتاق کالبدشکافی خواهید بود. در ادامه وارد اتاق بیماران (با ۳ تخت) خواهید شد. قبل از رسیدن به این اتاق و در طول مسیر منتهی به آن، دو اتاق کوچک وجود دارد. در اتاق اول سینک کناز دز را تخلیه کنید تا نشان آبی سوم مرحله دیده شود. با جمع‌آوری این نشان فایل Tall Oaks Cathedral and the Underground Lab باز خواهد شد. Emblem 4 - در حال جستجوی دبرا هارپر، شما در محوطه غار و معدن عمیق‌تر رفته‌اید. در ادامه مسیر به تونلی خواهید رسید که کف آن پوشیده شده است. در این مسیر دو پل هوایی وجود دارد که باید از زیر آن بگذرید. پس از عبور از دومین زیرگذر در سمت چپ نشان آبی چهارم این مرحله را پیدا کنید. با جمع‌آوری این نشان فایل Lepotitsa باز خواهد شد. با جمع‌آوری هر ۴ نشان آبی این مرحله، مجسمه‌های کوچک هلنا هارپر نیز باز خواهد شد. مرحله ۳ Emblem 1 - در همان ابتدای شروع این Chapter، مسیر را ادامه داده و پیش از کشیدن اهرم‌های دوگانه تیمی، بالا را نگاه کرده و در این سقف مدور اولین نشان آبی این مرحله را مشاهده کنید. با جمع‌آوری این نشان فایل Helena Harper 1 باز خواهد شد. Emblem 2 - در حال عبور از کوریدور پوشیده از آب، خشکی در حاشیه مسیر در سمت راست وجود دارد. از آن بالا رفته و در انتها از داخل تابوت سمت چپ دومین نشان آبی را پیدا کنید. با جمع‌آوری این نشان فایل Helena Harper 2 باز خواهد شد. Emblem 3 - نشان آبی سوم در محوطه‌ای قرار دارد که هر دو شخصیت سنگ بزرگ را از مسیر کنار می‌زنند. زمانی که تخته‌سنگ‌ها جدا شده و هلنا از لیان جدا می‌شود، او تلاش می‌کند با ادامه مسیر مجددا به لیان برسد. پس از این درحالی که اسلحه اسنایپر را مسلح کرده‌اید به آخرین پلی که هلنا عبور کرد، جایی که در دو سمت پل دو تخته‌سنگ قرار دارد نگاه کنید. در میان این دو تخته سنگ نشان آبی سوم قابل مشاهده خواهد بود. با جمع‌آوری این نشان فایل The Catacombs باز خواهد شد. Emblem 4 - پس از شروع تعقیب لیان توسط برزاک (هیولای داخل آب) و زمانی که باید با هلنا به فرار لیان کمک کنید. در مسیر حرکت هلنا برای پیدا کردن محل مناسب تیراندازی، در مجموع از سه پل عبور خواهید کرد. پس از آخرین پل، مسیر را دنبال کرده و در بشکه‌های شکسته سمت چپ مسیر آخرین نشان آبی را در داخل بشکه شکسته پیدا کنید. با جمع‌آوری این نشان فایل Deborah Harper باز خواهد شد. با جمع‌آوری هر ۴ نشان آبی این مرحله، مجسمه‌های کوچک درک سی. سیمنز نیز باز خواهد شد. مرحله ۴ Emblem 1 - زمانی که هیولای لپوتیکا از کابین خلبان فرار کرد، از پله‌ها پایین رفته و به سمت راست بروید. در اینجا یک دریچه کرکره‌ای نیمه باز با تعدادی کیف و چمدان دیده می‌شود که در داخل نشان آبی اول این مرحله قابل مشاهده است. با جمع‌آوری این نشان فایل Leon and Ada باز خواهد شد. Emblem 2 - اندکی پس از نشان آبی قبلی، مسیر را تا پلکان بعدی ادامه دهید. در اینجا چند قفسه شیشه‌ای حاوی بطری خواهید دید که نشان آبی دوم مرحله را نیز در خود جای داده‌اند. با جمع‌آوری این نشان فایل Helena's Crime باز خواهد شد. Emblem 3 - پس از مبارزه با اوستاناک و در لوکیشن بازار، یک میان‌پرده کوتاه از حمله Rasklapanje به شهروندان نمایش داده می‌شود. پس از این دوربین به شکل خودکار تغییر می‌کند و می‌توانید در اولین حجره سمت راست داخل شده و پس از این نیز در سمت راست این محل، نشان آبی سوم مرحله را روی میز ببینید. Emblem 4 - در جریان پیدا کردن سه کلید دروازه فلزی، برای یکی از آن‌ها نیاز به همکاری تیمی است. به این ترتیب که یکی از شخصیت‌ها باید منتظر مانده تا شخصیت دیگر دربی که مسدود شده را برای شخصیت دیگر باز کند. در رطول این محوطه، بازیکن باید روی پشت‌بام‌های حجره‌ها برود. روی سقف‌ها، در سمت راست ساختمان‌هایی وجود دارند. بین دو ساختمان، جایی که یک تابلو تبلیغاتی عمودی و بزرگ به چشم می‌خورد، آخرین نشان آبی مرحله روی سیم‌های برق دیده می‌شود. با جمع‌آوری این نشان فایل Brzak باز خواهد شد. با جمع‌آوری هر ۴ نشان آبی این مرحله، مجسمه‌های کوچک آدام بنفورد نیز باز خواهد شد. مرحله ۵ Emblem 1 - پس از فرا گرفته شدن شهر توسط مه بنفش، لیان و هلنا همراه با دیگر بازماندگان وارد یک فروشگاه لباس می‌شوند. در اینجا برای مدت کوتاهی تا نفوذ گاز به داخل فروشگاه فرصت دارید تا نشان آبی اول را پیدا کنید. در سمت راست دیوار و در اولین قفسه سمت چپ نشان آبی اول این مرحله قرار دارد. با جمع‌آوری این نشان فایل Derek C. Simmons باز خواهد شد. همچنین با جمع‌آوری این آیتم، شما پنجمین نشان آبی این ستون (پنج نشان آبی اول در هر مرحله) را نیز به دست می‌آورید که باعث باز شدن مجسمه کوچک ووپر می‌شود. Emblem 2 - زمانی که در لوکیشنی آشنا، با اولین زامبی B.S.A.A مواجه شده و او را کشتید، در پشت ماشین نظامی بار کامیونی وجود دارد که روی جعبه می‌توانید نشان آبی دوم مرحله را ببینید. با جمع‌آوری این نشان فایل Derek's 1st Transformation باز خواهد شد. همچنین با جمع‌آوری این آیتم، شما پنجمین نشان آبی این ستون (پنج نشان آبی ذوم در هر مرحله) را نیز به دست می‌آورید که باعث باز شدن مجسمه کوچک بلادشات می‌شود. Emblem 3 - پس از سقوط هلی‌کوپتر در برج شیشه‌ای و نجات لیان و هلنا، مسیر را ادامه داده و پیش از وارد شدن به درب، در سمت راست درب قفسه‌های چوبی را خواهید دید که در یکی از آن‌ها نشان آبی سوم مرحله را خواهید دید. با جمع‌آوری این نشان فایل Derek's 2nd Transformation باز خواهد شد. همچنین با جمع‌آوری این آیتم، شما پنجمین نشان آبی این ستون (پنج نشان آبی سوم در هر مرحله) را نیز به دست می‌آورید که باعث باز شدن مجسمه کوچک شرایکر می‌شود. Emblem 4 - پس از شکست دادن سیمنز با کمک ایدا، او را در قالب شبه‌انسانی‌اش یک بار دیگر روی سقف خواهید دید. او را شکست داده تا میان‌پرده کوتاهی از احاطه شدنش توسط زامبی‌ها نمایش داده شود. لیان و هلنا پس از این وارد لوکیشن بعدی می‌شوند، جایی که پلکانی وجود خواهد داشت. پیش از بالا رفتن از پلکان به پشت آن رفته و در سمت راست، پشت میله‌ها و پایین نشان آبی چهارم مرحله را پیدا کنید. با جمع‌آوری این نشان فایل Derek's 3rd Transformation باز خواهد شد. با جمع‌آوری هر ۴ نشان آبی این مرحله، مجسمه کوچک لپوتیکا نیز باز خواهد شد. با جمع‌آوری این آیتم، شما پنجمین نشان آبی این ستون (پنج نشان آبی چهارم در هر مرحله) را نیز به دست می‌آورید که باعث باز شدن مجسمه کوچک برزاک می‌شود. با جمع‌آوری هر ۲۰ نشان آبی کمپین لیان، مجسمه کوچک دبرا هارپر نیز باز می‌شود. ویدیو
  32. 1 امتیاز
    Movyn

    کد تاکر

    Old Diné "Code Talker" کد تاکر در سردابه عمارت متروکه در دره لوفوا اطلاعات شخصی همچنین با نام جورج ملیت بومی آمریکایی/ناواهو تولد دهه ۱۸۸۰ سن بیش از ۱۰۰ (در ۱۹۸۴) وضعیت نامشخص اطلاعات فیزیکی رنگ چشم سفید رنگ مو سفید اطلاعات کاری وابستگی XOF دایموند داگز شناخته شده برای محقق انگل شناس اطلاعات در بازی دیده شده در متال گیر سالید ۵: فانتوم پین صداگذارها جی تاواره کد تاکر (انگلیسی: Code Talker) به عنوان یکی از بزرگان دینه (قبایل ناواهو) یک متخصص انگل‌شناس در دهه ۱۹۸۰ بود که با ونوم اسنیک همکاری کرد. پیش از آن، کد تاکر مجبور به همکاری با اسکال فیس، فرمانده گروه یاغی XOF شده بود تا با کار روی انگل تارهای صوتی آن را به عنوان یک سلاح بیولوژیک قابل استفاده کند. این انگل به این ترتیب قادر می‌شد زبان‌های گفتاری خاصی را هدف قرار دهد. به این ترتیب اسکال فیس می‌توانست از این طریق با پخش انگل، به گروه‌های قومی مورد نظر حمله کند. هدف اولیه او با این حال انتقام‌گیری از سرگرد زیرو و پاکسازی زبان انگلیسی در جهان بود. محتویات معرفی رویداد فانتوم پین منابع معرفی کد تاکر (Code Talker) در دهه ۱۸۸۰ میلادی در قبیله بومی ناواهو یا به زبان محلی "دینه" متولد شد. در سال‌های جوانی، کد تاکر را از مادرش جدا کردند و با دادن نام "جورج" او ر به یک مدرسه مختص بومیان آمریکایی فرستادند. در این مدرسه، به او و سایر جوانان بومی آموخته می‌شد که چگونه "متمدن" زندگی و چگونه "انگلیسی" صحبت کنند چون فرهنگ و زبان ناواهویی کثیف فرض می‌شد. او از آن دوران به خاطر می‌آورد که معلم‌ها کلمه‌ای به زبان ناواهویی از یکی از شاگردان می‌شنیدند، او را مجبور می‌کردند یک قالب صابون بخورد. از آنجا به بعد بود که کد تاکر، همچون بسیاری از جوانان بومی نفرتی عمیق به زبان انگلیسی پیدا کردند؛ زبانی که نمایندگی یک ابزار برای مطیع کردن مردم غیر هم‌زبان را برعهده داشت. در اوایل دهه ۱۹۳۰، جورج تحقیقات خود در رشته انگل‌شناسی را شروع کرد. لقب او یعنی کد تاکر، مربوط به زمانی می‌شود که در جنگ جهانی دوم به عنوان یک کد تاکر (افرادی که به دلیل تکلم به زبانی ناشناخته یا کم‌تر شناخته شده، به ارسال و دریافت پیام‌های محرمانه می‌پرداختند تا نیروهای دشمن مانع از مطلع شدن پیام‌ها شوند) با نیروی تفنگداران دریایی ایالات متحده آمریکا همکاری می‌کرد. پس از جنگ جهانی و همچنین پس از ماموریت اسنیک ایتر، او استخدام شد تا برای کشف قدرت‌های غیر طبیعی پایان و رنج، دو عضو واحد کبرا روی اجسادشان کالبدشکافی کند؛ توانایی‌های عجیبی چون فتوسنتز، مهار و کنترل حشرات و ترشحات آدرنالین در پاسخ به درد از جمله موارد مورد تحقیق درباره افراد آن واحد نظامی افسانه‌ای بود. کد تاکر درتحقیقاتش موفق بود چون همانطور که پیش‌بینی می‌کرد، آن دو آلوده به یک نوع بسیار باستانی از انگل تارهای صوتی بودند. به منظور تکمیل تحقیقاتش در این زمینه، او به خودش انگل فتوسنتز کننده را تزریق کرد که منجر به اکتشافات بی‌شمار و معجزه‌آسای دیگری گردید. تحقیقات بیشتر و دسترسی به نمونه‌های باستانی و جدید، کد تاکر را به این اکتشاف رساند که همین گونه از انگل، در دوران تکامل اولیه بشر او را قادر به تولید اصوات خاص و درنهایت تکلم کرده است. اسکال فیس، فرمانده گروه XOF که در جریان ماموریت اسنیک ایتر ماموریت سری پشتیبانی از نیکد اسنیک را برعهده داشت، از این کشفیات مطلع شد و کد تاکر را مجبور به ایجاد تغییراتی در این انگل‌ها کرد، به شکلی که انگل به گویشوران زبانی مشخص علاقمند شود و میزبان خود را درنهایت از بین ببرد. کد تاکر با وجود نیروهای مسلح و آزموده XOF مجبور به ایجاد چنین تغییراتی شد و مهم‌تر از آن، اسکال فیس تهدیدی بهتر یعنی آلوده کردن قبیله بومی ناواهو به این نگل را برای متقاعد کردن کد تاکر پیدا کرده بود. در ادامه اما زمانی که اسکال فیس درتلاش برای آلوده کردن سرگرد زیرو به نمونه این انگل خودش نیز به آن آلوده گردید، کد تاکر او را مجبور به شروع فرایندهای پرتودرمانی کرد، درحالی که او می‌دانست روشی ساده‌تر برای درمان این بیماری یعنی استفاده از باکتری Walbachia را از وی پنهان کرد. کد تاکر همچنین باکتری آرکیای فلزی را ساخت تا از آن برای درمان ناواهویی‌هایی استفاده کند که اخیرا شمار زیادی از آن‌ها به دلیل فعالیت‌های دولت ایالات متحده در معادن اورانیوم، با تشعشات آن دست به گریبان شده بودند. درواقع این اولین کشفی بود که اسکال فیس را به تحقیقات کد تاکر علاقمند کرد و انگل تارهای صوتی پس از این توجه فرمانده XOF را جلب کرده بود. رویداد فانتوم پین در سال ۱۹۸۴، گروه دایموند داگز که در وضعیت جنگی با XOF قرار داشت، در مقر خود دچار همه‌گیری نوع کیکونگویی انگل تارهای صوتی شد که به دلیل ابتلای برخی نیروهای گویشور به این زبان، فرمانده آن‌ها بیگ باس دستور پیدا کردن روشی برای درمان این بیماری را داده بود. پس از مدتی تحقیق، سه نفر از نیروهای گروه اطلاعاتی دایموند داگز رد منشا این انگل را تا یک عمارت متروکه در دره لوفوا دنبال کرده بودند؛ جایی که کد تاکر در آن نگهداری می‌شد. گرچه دو نفر از آن‌ها مفقود شدند ولی یکی از آن‌ها به هر شکل ممکن به پایگاه برگشت. به دنبال این ماجرا، اسنیک به دره لوفوا رفته و به این عمارت نفوذ کرد. گرچه به شدت عمارت تحت حفاظت زمینی، هوایی و زرهی بود اما اسنیک در پیدا کردن کد تاکر موفق بود. پس از توضیح درباره شرایط شیوع انگل، کد تاکر توسط اسنیک از عمارت خارج و در همین حین توضیحات بیشتری درباره اهداف اسکال فیس درخصوص توسعه انگل تارهای صوتی داد. پس از این کازوهیرا میلر با پیوند دادن توضیحات او درباره کشتار قومی از طریق انگل با اجساد دیده شده در پالایشگاه متروکه در نگومبا اهداف اسکال فیس را روشن می‌دید. در پاسخ کدتاکر درباره طنز تاریخ صحبت کرد، جایی که اولین بار همین انگل به بشر قدرت تکلم داد و حالا همین بشر انگل را در خدمت کشتار در آوره است. در راه بازگشت به پایگاه مادر، او در پاسخ به راه درمان برای این انگل گفت می‌توان با باکتری Wolbachia پیشرفت انگل را متوقف کرد ولی این روش همه‌شمول نیست و جدای از آن بیمار درمان شده را نابارور می‌کند. زمانی که اسنیک درمورد تصاحب یک کامیون XOF با محتویات کیک زرد و اینکه چه استفاده‌ای برای این انگل دارد از او سوال کرد، ناگهان غبار آرکی‌باکتری‌های فلزی نیروهای واحد انگلی در فضای اطراف هلی‌کوپتر ظاهر و باعث سقوط هلی‌کوپتر گردید. از این سقوط کد تاکر جان سالم به در برد ولی به دلیل کهولت سنی بالا قادر به حرکت نبود. به هر ترتیب اسنیک در مبارزه با ۴ نفر از نیروهای انگلی موفق بود و در ادامه همراه با کد تاکر به پایگاه مادر برگشت. در این مقر، او به عنوان عضو دایموند داگز و یک دانشمند به آن‌ها پیوست و همه آنچه در مورد انگل تارهای صوتی، روش انتقال و روش درمان مرتبط بود را فاش کرد. او سربازان مبتلا را با استفاده از باکتری wolbacia و به قیمت عقیم شدنشان درمان کرد. پس از ۴۸ ساعت، بسیاری از مبتلایان مدوا شدند والبته افرادی که هنوز علائم بیماری دیده می‌شد دیگر قابل نجات نبودند. همچنین افرادی که مراحل اولیه ابتلا به بیماری در آن‌ها دیده می‌شد به سرعت درمان می‌شدند. کد تاکر پس از پایان دادن به این همه‌گیری نیز همچنان به عنوان یک محقق در گروه دایموند داگز باقی ماند. کد تاکر به دلیل ابتلای قبلی به انگل توانایی فتوسنتز داشت و به این ترتیب نیازی به غذا خوردن نداشت. درواقع سلول‌های بدن او با قند تولید شده انگل‌ها در برابر دریافت نور خورشید زنده بودند. با این وجود او به طعم همبرگر علاقه داشت و میلر نیز تلاش می‌کرد برایش یک همبرگر خوب تهیه کند. با توجه به جایگزین شدن انگل با بسیاری از ارگان‌های داخلی بدنش، کد تاکر اجازه پیدا کرده بود تا بیش از ۱۰۰ سال عمر کند. مدتی بعد موج دوم شیوع انگل تارهای صوتی در پایگاه مادر به وقوع پیوست. به گفته کد تاکر، جهش انگل درحال حاضر ناشناخته و روش درمان نیز نیاز به تحقیقات جدید داشت و راه حل کنونی از دید او، فقط از طریق کشتن همه افراد آلوده با هدف جلوگیری از ادامه شیوع بود. پس از شکنجه کوایت توسط میلر، درنهایت این کد تاکر بود که با زبان ناواهویی با او صخبت کرد. به این ترتیب مشخص شد که کوایت توسط اسکال فیس به نوع انگلیسی انگل تارهای صوتی مبتلا شده اما او بنا به دلایل خودش برای جلوگیری از فعالیت انگل نمی‌خواسته که حرفی بزند. پس از نفقود شدن کوایت در افغانستان و گوش دادن به کاستی که به جا گذاشته بود، کد تاکر با اسنیک تماس گرفت و تایید کرد که سرنگ سوم حاوی زبان انگلیسی که در زمان مرگش ناپدید شده بود درحقیقت پیش از آن ماجراها به کوایت تزریق شده بود. اسکال فیس درآن زمان اشاره کرد که انگل سوم در بدن اسنیک است چون طبق برنامه کوایت باید انگل را در میان دایموند داگز ترویج می‌داد، اما کوایت این کار را نکرد چون تغییری قلبی در او پدید آمده بود. منابع Code Talker در وب‌گاه متال گیر ویکیا
  33. 1 امتیاز
    Movyn

    ایوا

    EVA اطلاعات شخصی نام اصلی نامشخص نام‌های مستعار تاتیانا تانیا Matka Pluku بیگ ماما ملیت آمریکا تولد ۱۶ می ۱۹۳۶ مرگ ۲۰۱۴ (۷۸ سالگی) اطلاعات فیزیکی رنگ چشم آبی رنگ مو بلوند قد ۱۷۸ س.م (۱۹۶۴) وزن ۶۷.۶ ک.گ (۱۹۶۴) اطلاعات جانبی وابستگی فلاسفه ارتش خلق چین میهن‌پرستان ارتش گمشده بهشت شناخته شده برای جاسوس ارتباطات بیگ باس (معشوق) سالید اسنیک (پسر) لیکوئید اسنیک (پسر) اطلاعات در بازی حضور در متال گیر ۲: سالید اسنیک متال گیر سالید ۴: سلاح‌های میهن‌پرستان متال گیر سالید: رهرو صلح (فقط صدا) صداگذارها سوزتا مینت (MGS3, PW) ونسا مارشال (MPO) لی مری‌ودر (MGS4) سازنده هیدئو کوجیما ایوا (به انگلیسی: EVA) که با اسامی مستعار دیگری چون تاتیانا (Tatyana) ماتاکا پلوکو (Matka Pluku) و بیگ ماما (Big Mama) نیز شناخته می‌شود، یک جاسوس زبده بود که مخفیانه در جریان عملیات اسنیک ایتر با نیکد اسنیک همکاری کرد. در جریان آن ماموریت، طرفین درگیر او را به عنوان یک جاسوس KGB شوروری شناسایی کردند؛ با این حال، او درنهایت ظرافت به عنوان یک جاسوس چینی وارد ماجرا شده بود و تا پایان نیز جز باس کسی متوجه این موضوع نشده بود. ماموریت اصلی او در این ماجرا، پیدا کردن میراث فلاسفه از طریق نفوذ به تشکیلات کلنل ولگین بود. پس از این ماموریت و به پیشنهاد میهن‌پرستان، ایوا به عنوان "مادر جایگزین" برای رشد جنین‌های وابسته به بیگ باس، سالید اسنیک و لیکوئید اسنیک انتخاب شد. محتویات معرفی ماموریت اسنیک ایتر میهن‌پرستان رویداد رهرو صلح پس از رهرو صلح رویداد سلاح‌های میهن‌پرستان پس از مرگ منابع معرفی ایوا (EVA) در ۱۵ می ۱۹۳۶ در آیداهو آمریکا متولد شد. در دوره‌ای از زندگی و تا پیش از جنگ جهانی دوم، او همراه با بچه‌های دیگری از سرتاسر جهان توسط فلاسفه گرفته شد تا توسط آن‌ها بزرگ شوند و در "مدارس جذابیت" که تحت پوشش هر سه شعبه روسی-آمریکایی و چینی فلاسفه بود تحت تعلیم قرار بگیرند. این کودکان به عنوان جاسوس‌های فوق حرفه‌ای، کارآزموده و مسلط به چند زبان تربیت می‌شدند. پس از این، او درنهایت به چین منتقل شد و به عنوان یک عامل گروه فلاسفه چینی در ارتش آزادی‌بخش این کشور مشغول به خدمت شد. در اینجا او به فنون مختلف نظامی خصوصا تیراندازی با سلاح‌های دستی چینی مسلط شد. ماموریت اسنیک ایتر در سال ۱۹۶۴ و قبل از اجرای ماموریت بافضیلت توسط گروه فاکس، ایوا با هویت جعلی تاتیانا (Tatyana) و به عنوان یک جاسوس KGB (اداره جاسوسی شوروی) به زلینویرسک رفت تا از نزدیک روی فرایند توسعه متال گیر شاگوهاد که توسط دکتر سوکولوف درحال انجام بود نظارت کند. او این ماموریت و هویت جعلی را در قالب یک ماموریت سری از جانب فلاسفه چینی انجام می‌داد. با این حال، چند روز پس از آن او همراه با سوکولوف و تحقیقاتش توسط کلنل ولگین دستگیر شدند. تاتیانا در این زمان نیز به بازی در نقشش به عنوان جاسوس KGB و همچنین معشوقه سوکولوف ادامه داد و موفق شد اعتماد و علاقه کلنل ولگین را به خود جلب کند؛ اتفاقی که به او این اجازه را می‌داد تا به سهولت به دژ نظامی کلنل یعنی گروزنیج گراد دسترسی داشته باشد. بیش از یک هفته بعد، ایوا با با مامور فرستاده فاکس یعنی نیکد اسنیک ملاقات کرد که با هدف خارج کردن مجدد سوکولوف از شوروی به زلینویرسک نفوذ کرده بود. نیکد اسنیک در جریان عملیات اسنیک ایتر قرار بود با آدام، جاسوس KGB که توسط نیکیتا خروشچف به محل فرستاده شده بود ملاقات کند ولی این ایوا بود که به عنوان جایگزین با اسنیک ملاقات کرد. او به اسنیک گفت که به جای آدام در گزونیج گراد نفوذ پیدا کرده و با او همکاری می‌کند. اندکی بعد اما این دو توسط نیروهای آسلات مورد حمله واقع شدند ولی درنهایت اسنیک با کمک ایوا آن‌ها را شکست داد. پس از این و در بازگشت ایوا، کلنل ولگین او را مورد شکنجه قرار داد تا سوکولوف را از این طریق مجبور به همکاری و ادامه پروژه ساخت متال گیر شاگوهاد کند. پس از این اما با شروع بارندگی، ولگین شکنجه را متوقف کرد و گفت این کار را پس از صاف شدن هوا ادامه می‌دهد. ایوا در ادامه نیز مخفیانه و دور از چشم ولگین و افرادش همکاری به اسنیک را ادامه داد و با پیشرفت موفقیت‌آمیز ماموریت‌هایشان، این دو تدریجا احساس علاقمندی به یکدیگر پیدا کردند. او بمب‌های C3 که پیش از این از مقر ربوده بود را به اسنیک داد تا در ادامه ماموریت خود از آن استفاده کند. باتوجه به نقشه اولیه، ایوا با هویت جاسوس KGb یعنی تاتیانا همچنان با زیرکی درحال پیشبرد ماموریت اصلی خود، یعنی پیدا کردن میراث فلاسفه برای گروه فلاسفه چینی بود. در خلال این تلاش مخفیانه در درون گروزنیج گراد و پیش چشم ولگین، او بدون کم‌ترین جلب‌توجهی در خصوص ماموریت اصلی خود به اسنیک نیز در قالب ارتباط رادیویی کمک می‌کرد. او گفت برای نفوذ به بخش تحقیقاتی و در ادامه ملاقات با گرانین باید چگونه تغییر لباس و چهره بدهد تا بدون دردسر از میان انبوه کارکنان گروزنیج گراد عبور کند. در طول این دوره، او توسط آسلات مورد تردید قرار گرفت و آسلات از طریق بوی بنزین و ردهای باقی‌مانده زنجیر موتورسیکلت روی پوتین‌هایش متوجه هویت مخفی برای تاتیانا شده بود؛ گرچه او مدرک کافی در مورد جاسوس بودن ایوا نداشت و موضوع را در حضور ولگین پیگیری نکرد. باتوجه به شدت اعتماد و علاقه‌ای که از ولگین جلب کرده بود، تاتیانا درنهایت موفق شد اطلاعات حساس ساخت شاگوهاد را از سوکولوف به دست بیاورد و در ادامه از او درخصوص محل اختفای میراث فلاسفه بازجویی کند. در همین زمان، اسنیک که موفق به نفوذ به گروزنیج گراد شده بود درنهایت توسط ولگین دستگیر شد. پس از این و درجریان شکنجه اسنیک توسط کلنل ولگین، ایوا نزدیک بود هویت اصلی خود را لو دهد. زمانی که ولگین از باس خواست تا چشم‌های اسنیک را کور کند، تاتیانا نزدیک او رفت تا مانع وی شود که همین حرکت با دخالت آسلات مواجه شد. این کار باعث تعجب آسلات شد و او گفت مشخص شد که تاتیانا جاسوس است. درحالی که او بازی شانس را با اسلحه‌های Revolver خود روی تاتیانا انجام می‌داد، آخرین شلیک او که منجر به شلیک گلوله می‌شد توسط اسنیک تشخیص داده شد و همین باعث شد تا اسنیک مانع شلیک مستقیم او شود. در عوض گلوله آسلات به چشم راست اسنیک برخورد کرد. پس از این ولگین و آسلات اتاق را ترک کردند و در ادامه باس خودش به پای اسنیک شلیک کرد و به آرامی به او گفت تا فرار کند. ایوا نیز پس از این و تا قبل از رسیدن سربازان ولگین اطلاعات لازم در مورد چگونگی فرار را به اسنیک داد. مدتی بعد و زمانی که اسنیک پس از فرار و نفوذ مجدد به گروزنیج گراد موفق به نصب بمب‌های C3 در محدوده متال گیر شده بود، تاتیانا که موفق شده بود میراث فلسفه را از پنهانگاه ولگین به دست بیاورد توسط او دستگیر شد. با توجه به این موضوع، میکروفیلم‌ها مجددا به دست ولگین افتاد و او علیرغم میل باطنی قصد کشتن تاتیانا را به خاطر این خیانت داشت. گرچه پس از این، باس داوطلب شد تا شخصا تاتیانا را اعدام کند و برای این کار او را از محل خارج کرد. با این حال باس با توجه به اینکه میکروفیلم‌ها را از ولگین گرفته بود درواقع قصد نجات ایوا را داشت و در نهایت نیز او را خارج از گروزنیج گراد و درحالی که ولگین و اسنیک مشغول مبارزه بودند آزاد کرد. پس از پایان مبارزه و شکست ولگین، درحالی که گروزنیج گراد براثر انفجار بمب‌ها درحال سوختن بود، تاتیانا با موتورسیکلت خود به کمک اسنیک آمد و با توجه به تعقیب ولگین با شاگوهاد، همراه با اسنیک از دست او فرار کرد. پس از مدتی تعقیب و گریز، ایوا پس از عبور از یک پل آهنی توقف کرد و به اسنیک گفت به محض عبور شگوهاد از پل، مواد منفجره کار گذاشته شده روی پایه‌های پل را هدف قرار دهد. این نقشه گرچه عملی شد اما تعقیب شاگوهاد پس از این نیز ادامه پیدا کرد. این تعقیب نیز درنهایت به مبارزه منتهی شد که در جریان این مبارزه، ایوا با موتورسیکلت خود تلاش کرد تا توجه ولگین را به خود جلب کند تا در همین زمان، فرصت برای اسنیک و هدف قرار دادن شاگوهاد فراهم شود. با کمک موثر ایوا، اسنیک درنهایت موفق شد ولگین و شاگوهاد را منفجر کرده و از بین ببرد. ایوا و اسنیک پس از این از محل فرار کردند و پس از گذراندن مسیری طولانی از دل جنگل و مبارزه با چند دسته از نیروهای بازمانده ولگین، درنهایت موفق شدند خود را به هواپیما برسانند. با این حال ماموریت هنوز برای اسنیک تمام نشده بود. او باید آخرین هدف خود،یعنی استاد سابقش باس را از بین می‌برد. در این زمان ایوا نیز به اسنیک گفت که باس نیز منتظر او است. پس از پایان ماموریت اسنیک و بازگشت به هواپیما، این دو علیرغم دخالت مجدد آسلات از شوروی خارج شدند. ایوا پس از این همراه با میکروفیلم میراث فلاسفه و همچنین اطلاعات ساخت شاگوهاد به چین بازگشت. چینی‌ها یک سال بعد سیستم متال گیر خود را براساس همین اطلاعات ساختند اما آن‌ها متوجه شدند که میکروفیلم‌های به دست آمده توسط ایوا جعلی بوده است. با توجه به اینکه مشخص شد میکروفیلم‌های اصلی [به لطف آسلات] اینک دراختیار CIA است، چینی‌ها درنهایت ایوا را از کشور خود اخراج کردند. در سال ۱۹۶۸ نیز او در هانوی ویتنام حضور داشت، گرچه با شروع جنگ ویتنام براساس اطلاعات رسمی ناپدید شد. میهن‌پرستان در ۱۹۷۱، ایوا بار دیگر با اسنیک (در این زمان با لقب بیگ باس) مواجه شد و این بار توسط او از هانوی نجات پیدا کرد. پس از بازگشت این دو به آمریکا، آن‌ها همراه با چند عضو دیگر اقدام به تاسیس گروه میهن‌پرستان کردند؛ سازمانی که با هدف متحد کردن دوباره جهان و پایان دادن به جنگ سرد شکل گرفته بود. اعضای اولیه میهن‌پرستان غیر از بیگ باس و ایوا، سرگرد زیرو، پارا-مدیک، آسلات و سیگنت بودند. یک سال بعد، سرگرد زیرو در یک پروژه مخفی که بدون آگاهی بیگ باس پیش برده می‌شد، تصمیم به ایجاد کلون‌هایی از بیگ باس کرد و برای پرورش رویان‌ها و جنین، ایوا خود را داوطلب به عنوان رحم جایگزین اعلام کرد. زیرو حضور بیگ باس در میهن‌پرستان را نوعی ایجادکننده مشروعیت می‌دید و قصد داشت از این طریق، حتی با از دست دادن بیگ باس همچنان حضور سربازان افسانه‌ای در سازمان را تداوم ببخشد. در این پروژه، هشت کلون در رحم ایوا قرار گرفت که در پایان دو رویان به جنین تبدیل شده و سالم متولد شدند. پس از این رویداد، بیگ باس درنهایت متوجه اجرای پروژه شد و میهن‌پرستان را ترک کرد. با توجه به این موضوع، ایوا گرچه دوقلوهای متولد شده را همچون کودکان خودش می‌دید ولی درحمایت از بیگ باس او نیز سازمان را ترک کرد. رویداد رهرو صلح ایوا پس از آن ماجرا نیز به ارتباط خود، هرچند اندک و از دور با بیگ باس ادامه داد. ازجمله او یک نوار کاست در سال ۱۹۷۴ به مقر سربازان بدون مرز فرستاد و پیرامون آخرین اقداماتی که باس در سال ۱۹۶۴ و در گروزنیج گراد انجام داد توضیح داد. این نوار که توسط کازوهیرا میلر به دست بیگ باس رسیده بود آدرس برگشتی نداشت و تنها اسم ایوا روی آن نوشته شده بود. بیگ باس نیز در پاسخ با تردید توضیح داد که ایوا یک آشنای قدیمی است. پس از رهرو صلح پس از تخریب پایگاه مادر سربازان بدون مرز توسط XOF، ایوا به دستور زیرو اسنیک و ونوم اسنیک را به قبرس منتقل کرد. پس از ماجرا و زمانی که اسنیک از کما خارج شد، آسلات درخصوص اقدام موفقیت‌آمیز ایوا در اجرای این ماموریت صحبت کرد؛ هرچند اسنیک متعجب بود که چرا ایوا دستورات زیرو را دنبال می‌کند. پس از اینکه سالید اسنیک در عین ناباوری و تجربه کم موفق شد کودتای پدر ژنتکی خود بیگ باس را در سرزمین زنگبار خنثی کند، میهن‌پرستان درادامه بدن سوخته و بی‌جان او را بازیابی کرد تا در حالت نباتی و در نانوماشین به حیات ادامه دهد. در سال ۲۰۰۳، ایوا و آسلات گری فاکس و نائومی هانتر را به خدمت گرفتند تا پارا-مدیک را به قتل برسانند. آسلات شخصا در جریان رویداد جزیره سایه موسی سیگنت را کشته بود و اینک از بلندپایگان میهن‌پرستان، تنه سرگرد زیرو باقی مانده بود. ایوا مدتی پس از رویداد بیگ شل توسط سالیدوس اسنیک به شرق اروپا فرار کرد و با تشکیل یک گروه مقاومت مردمی به نام ارتش گمشده بهشت، با عنوان بیگ ماما (Big Mama) به عنوان فرمانده گروه به فعالیتش ادامه داد. در این دوره او علاوه بر پذیرش یتیم‌های جنگی، به مقابله با سیستم هوش‌مصنوعی‌های میهن‌پرستان و زیرو پرداخت و تصمیم داشت اقتصاد مبتنی بر جنگ را [از طریق نابود کردن میهن‌پرستان] برای همیشه نابود کند. رویداد سلاح‌های میهن‌پرستان در سال ۲۰۱۴ و در جریان ماموریت اسنیک پیر برای نابود کردن لیکوئید آسلات، رایدن فاش کرد که بیگ ماما درقبال کمک برای نجات سانی، موفق به تصاحب بدن بیگ باس شده است. با آگاهی از موضوع و اینکه بیگ ماما و گروهش با لیکوئید آسلات همکاری می‌کنند، اسنیک تصمیم گرفت به شرق اروپا برود و بدن بیگ باس را از دسترس لیکوئید آسلات خارج کند. اسنیک پس از این و درتعقیب یکی از نیروهای بهشت گمشده درنهایت با بیگ ماما مواجه شد. ایوا در اینجا درخصوص چگونگی تاسیس میهن‌پرستان و هدف اولیه آن به اسنیک اطلاعات بیشتری داد. او همچنین گفت که بدن بیگ باس زنده اما در کما و در داخل نانوماشین اینک در اختیار خودش است. با این حال درحقیقت، این بدن سالیدوس اسنیک بود که به دست آورده بود و با زیرکی و پیش از این ملاقات از آن برای ترمیم بافت‌های آسیب‌دیده بیگ باس حقیقی استفاده کرده بود؛ موضوعی که اسنیک و لیکوئید از آن بی اطلاع بودند. اینک بیگ ماما تنها امیدوار بود که در ماجرای اسنیک و لیکوئید، درنهایت سیستم هوش مصنوعی‌های میهن‌پرستان منهدم شود تا بیگ باس بتواند از کمای مصنوعی ایجاد شده توسط نانوماشین خارج شود. اندکی بعد، مشخص شد که سه دوارف گکو از طریق تعقیب اسنیک وارد محوطه شدند و به این ترتیب موقعیت آن‌ها برای PMC لو رفته است. درحالی که ایوا، گروه مقاومت و اسنیک از محل خارج شدند، یک ون طعمه شروع به حرکت کرد تا ون اصلی حامل بدن بیگ باس همراه با ایوا که با موتورسیکلت خود حرکت می‌کرد بتوانند از دست نیروهای PMC فرار کنند. در این زمان اسنیک نیز در جریان تعقیب از ایوا و ون حامل بیگ باس دفاع می‌کرد. این تعقیب و گریز دیوانه‌وار در داخل شهر ت آنجا ادامه پیدا کرد که با شدید شدن حملات ماشین‌ها واژگون شدند. ایوا نیز از موتورسیکلت افتاد و براثر این تصادف، درست شبیه تصادف قبلی در زلینویرسک به شدت مجروح شد. پس از از بین بردن نیروهای PMC توسط اسنیک، او به جراحات ایوا رسیدگی کرد و در ادامه با یکدیگر به سمت یک کشتی رفتندتا همراه با جسد بیگ باس از شهر فرار کنند. با این حال در آنجا لیکوئید آسلات منتظر آن‌ها بود. پس از اینکه لیکوئید با تکنیک‌های CQC اسنیک و مریل سیلوربرگ و نیروهایش را نیز از طریق فعال کردن سیستم سلاح‌های میهن‌پرستان شکست داد، باتوجه به اینکه دیگر به DNA بیگ باس نیازی نداشت بدن او را در آتش انداخت. در این زمان ایوا درحالتی ناامید و متوهم وارد آتش شد تا بیگ باس را نجات دهد اما درنهایت این خودش بود که سوخت. گرچه اسنیک درادامه ایوا را از شلیک تیر لیکوئید نجات داد ولی او دیگر به شدت ضعیف و مجروح شده بود. اسنیک پس از این در آخرین لحظات زندگی ایوا، "مادرش" را در آغوش گرفت تا اینکه اندکی بعد درگذشت. پس از مرگ گرچه به نظر می‌رسید ترکیب صدمات مختلف از تصادف موتورسیکلت و سوختگی در آتش باعث مرگ ایوا شد اما بیگ باس در آرامستان آرلینگتون به اسنیک گفت که درواقع ایوا براثر نوع جدیدی از ویروس فاکس‌دای که در اسنیک وجود داشت کشته شد. دراینجا بود که اسنیک متوجه شد ایوا در نقشه بزرگ بازگرداندن بیگ باس برای نابود کردن میهن‌پرستان نقشی کلیدی داشت. منابع EVA در وب‌گاه متال گیر ویکیا
  34. 1 امتیاز
    Movyn

    زیرو

    Zero اطلاعات شخصی نام اصلی David Oh نام‌های مستعار دیگر "O" Major Tom Major Zero Cipher ملیت بریتانیا تولد ۱۲ آگوست ۱۹۰۹ اکستر، انگلستان مرگ ۲۰۱۴ (۱۰۹ سال) آرلینگتون، ویرجینیا، ایالات متحده اطلاعات فیزیکی رنگ چشم آبی تیره رنگ مو سفید قد ۱۸۴ س.م وزن ۷۸.۹ ک.گ اطلاعات جانبی وابستگی S.A.S MI6 CIA (گروه فاکس) UMA میهن‌پرستان شناخته شده برای فرمانده نیروهای ویژه ارتباطات یک خواهر اطلاعات در بازی دیده شده در متال گیر سالید ۳: اسنیک ایتر متال گیر سالید: پورتابل آپس متال گیر سالید ۴: سلاح‌های میهن‌پرستان متال گیر سالید: رهرو صلح متال گیر سالید ۵: گراند زیروز متال گیر سالید ۵: فانتوم پین صداگذارها جیم پیداک (MGS3, MPO) نانوشته (MGS4) تایم وینترز (فانتوم پین) خلق شده توسط هیدئو کوجیما زیرو (انگلیسی: Zero) با نام اصلی دیوید اُه (David Oh) که با نام‌های مستعار دیگری چون "اُ" ("O")، سرگرد تام (Major Tom)، سرگرد زیرو (Major Zero) و سایفر (Cipher) نیز شناخته می‌شود، عضو سابق واحد sAS نیروی هوایی بریتانیا و درادامه نخستین فرمانده نیروهای ویژه واحد فاکس در سازمان CIA بود. پس از اینکه سرگرد زیرو و بیگ باس به عنوان یکی از اعضای اصلی میهن‌پرستان این سازمان را تاسیس کردند، این دو دوست قدیمی در ادامه و پس از آگاهی بیگ باس از پروژه کودکان وحشتناک، دشمنی تلخی میان‌شان پدید آمد. محتویات معرفی ماموریت اسنیک ایتر رویداد سن هیرونیمو تاسیس میهن‌پرستان پروژه کودکان وحشتناک رویداد رهرو صلح پس از رهرو صلح ادامه زندگی سلاح‌های میهن‌پرستان منابع معرفی دیوید اُه (David Oh) در ۱۲ آگوست ۱۹۰۹ در اکستر انگلستان متولد شد. در سال ۱۹۴۱، دیوید به عنوان یکی از نیروهای Rayforce فعالیت می‌کرد و در جریان یک ماموریت در کشور مصر نیز حضور داشت. او در این دوره با یک سرباز آمریکایی به نام باس آشنا شد و در ادامه و زمان حضور در واحد sAS نیروی هوایی بریتانیا نیز این دو درکنار هم بودند. دیوید همچنین در زمان حضور در SAS، یک قاتل مجارستانی با صورتی به شدت زخمی به نام اسکال فیس را در این واحد استخدام کرد. اسکال فیس به تازگی از شوروی خارج شده بود و مهارت‌های او به عنوان یک قاتل و همچنین فنون جنگی و تاکتیک‌های نظامی او، باعث شده بود تا دیوید تحت تاثیر قرار بگیرد. پس از استخدام او در SAS، دیوید اسکال فیس را به سرعت به درجه XO ارتقا داد. دیوید پس از این به MI6 رفت و با اسم رمز "O" فعالیت می‌کرد. او درنهایت درجریان یک برنامه محرمانه از سازمان خود در بریتانیا به CIA پیوست و دراینجا بود که اسم رمز زیرو (Zero) یا صفر (براساس اسم رمز قبلی‌اش یعنی (اُ یا O) را دریافت کرد. در سال ۱۹۶۲، زیرو به دکتر نیکولای سوکولوف و خانواده‌اش کمک کرد تا از شوروی خارج و به ایالات متحده پناهنده شود. با این حال پس از بحران موشکی کوبا و توافق سری شکل گرفته میان دو ابرقدرت، زیرو این بار مجبور شد تا سوکولوف را به شوروی بازگرداند. پس از بازگشت زیرو و ملحق شدن دوباره این دو به یکدیگر، آن‌ها یک واحد از نیروهای ویژه به نام واحد فاکس را در سازمان CIA تاسیس کردند. زیرو در این زمان برنامه خودش یعنی تلاش دوباره برای بازگرداندن سوکولوف را برای تاسیس فاکس داشت. در CIA، زیرو دونالد اندرسون و دکتر کلارک را به خاطر اثبات توانایی‌شان به سازمان آورد، هرچند او در ادامه مجبور شده بود تا سه روز در ماه به خاطر اندرسون شکایت از کارمندان دریافت کند. او همچنین اقدام به تاسیس یک باشگاه با نام UMA کرد که خودش به عنوان رئیس و سایجنت (اسم رمز دونالد اندرسون) به عنوان معاونش در آن حضور داشتند. تا قبل از سال ۱۹۶۴، زیرو در پورتسموث، نیوهمپشایر اقامت داشت و برای یک یتیم نیز غذا و محل اقامتی فراهم کرده بود. زیرو در ادامه با هدف ایجاد یک واحد کمکی و پشتیبان قدرتمند از نیروهای واحد فاکس، اقدام به تاسیس یک سازمان سایه و بسیار سری به نام XOF کرد و اسکال فیس را به عنوان فرمانده نیروی مخفی جدید منصوب نمود. XOF یک واحد ناشناس بود که مسؤلیت تامین منابع، پشتیبانی تاکتیکی و ارائه اطلاعات به اعضای واحد فاکس را به شیوه‌ای پنهان برعهده داشت. هدف کلی زیرو از تاسیس چنین واحدی که حتی اعضای فاکس نیز از آن بی‌اطلاع بودند، اطمینان از بقای عملیاتی نیروهای واحد فاکس در جریان ماموریت‌ها بود. هرگونه اطلاعات در مورد ماموریت‌های واحد XOF شدیدا طبقه‌بندی شده بود و حتی باس و CIA نیز از آن بی‌اطلاع بودند. با این حال بدون آگاهی سرگرد زیرو، اسکال فیس و تیم در سایه او، درحال انباشت نفرتی از عمیق از او و همچنین جک بودند. ماموریت اسنیک ایتر ماموریت بافضیلت و عملیات اسنیک ایتر در بازی متال گیر سالید ۳: اسنیک ایتر در آگوست ۱۹۶۴، سرگرد زیرو به عنوان فرمانده عملیات ماموریت بافضیلت در گروه فاکس مسؤلیت را برعهده گرفت. هدف از این ماموریت، بازگرداندن دوباره دکتر سوکولوف از شوروی بهایالات متحده بود. در این ماموریت، زیرو پشتیبانی یکی از اعضای واحد فاکس به نام جک را برعهده داشت و با او در مورد تاریخچه سوکولوف و تلاش قبلی برای انتقال او به آمریکا صحبت کرد. او همچنین گفت که این مهندس شوروی که درگذشته خواهان پناهندگی به آمریکا بود ولی پس از این در جریان توافق دو قدرت بار دیگر مجبور به بازگشت به شوروی شده بود، به احتمال زیاد شوروی قصد دارد از او برای تکمیل سیستم‌های جدید تسلیحاتی استفاده کرده و در جنگ سرد پیش بیافتد. او همچنین به جک هشدار داد که اگر در طول ۴ ساعت موفق به پیدا کردن و نجات سوکولوف نشود، فاکس نخواهد توانست این دو را از شوروی خارج کند. او همچنین اسم رمز Naked Snake را برای جک انتخاب کرد و در ادامه با توجه به فیلم فرار بزرگ اسم رمز خود را "سرگرد تام" معرفی کرد. زیرو در ادامه و پس از فرود اسنیک در منطقه زلینویرسک جزییات بیشتری از عملیات و محل اختفای سوکولوف را به جک داد. درحالی که اسنیک پس از این درحال پیشبرد ماموریت خود بود، سرگرد زیرو برای اطمینان از موفقیت ماموریت، مخفیانه از اسکال فیس و تیم XOF خواست تا بر پیشرفت ماموریت اسنیک نظارت کنند. البته دستور اکید زیرو به اسکال فیس، خارج ماندن از دید و عدم تداخل با ماموریت اسنیک بود. به محض رسیدن اسنیک به محدوده اختفای سوکولوف، زیرو در پیام رادیویی جدید به اسنیک گفت که لازم است حتما یک پیغام را از جانب او به سوکولوف برساند: "برای دیرکرد متاسفم". پس از نجات سوکولوف، زیرو باتوجه به رقابت شدیدی که میان KGB و نیروهای GRU پیش آمده بود از اسنیک خواست هرچه سریع‌تر همراه با سوکولوف آنجا را ترک کنند. در ادامه کار و باتوجه به شکست ماموریت بافضیلت به خاطر پناهنده شدن باس به شوروی و دخالت او در ماموریت اسنیک، سوکولوف بار دیگر توسط نیروی GRU دستگیر شد و این بار اسنیک شدیدا مجروح شده بود. زیرو در این زمان که بیش از شکست ماموریت، از پناهنده شدن باس و منفجر شدن یک مرکز تحقیقاتی با موشک هسته‌ای شدیدا شوکه شده بود گفت از این نظر برای او تعجب آمیز است که برای باس احترامی بیش از حتی اعضای خانواده خودش قائل بوده است. گرچه در ادامه او به اسنیک گفت همواره هاله‌ای از اسرار پیرامون باس وجود داشته است. او همچنین گفت شاید اسم رمزی کهبرای خودش انتخاب کرده درست نبوده و باید یک بار دیگر فیلم [فرار بزرگ] را تماشا کند. پس از فرار اسنیک و بازگشت او، زیرو بار دیگر با او ملاقات کرد تا اطلاعات بیشتری در مورد ماموریت، دخالت باس و پناهنگی او و نقشه‌های کلنل ولگین به دست بیاورد. او همچنین پس از دادن یک سیگار کوبایی به اسنیک گفت دولت ایایلات متحده قصد دارد هرگونه دخالت در انهدام هسته‌ای مرکز تحقیقاتی شوروی را تکذیب کرده و آنرا با پناهنده شدن باس به شوروی ارتباط دهد. با توجه به شرایط جدید، زیرو ماموریتی جدید با عنوان Snake Eater را به جک محول کرد؛ اهداف این ماموریت، بازگشت مخفیانه دوباره به شوروی و منطقه زلینویرسک، نجات سوکولوف و این بار کشتن باس بود. او همچون عملیات قبل درکنار پارا مدیک (دکتر کلارک) و سایجینت (دونالد اندرسون) پشتیبانی رادیویی از اسنیک را برعهده داشت و همچنین بازهم مانند ماموریت قبل، اسکال فیس و تیم XOF را به عنوان پشتیبانان نامرئی اسنیک قرار داد. زیرو به اسنیک گفت که اگر این بار نیز شکست بخورد، نه تنها کل واحد فاکس ناموجود می‌شود بلکه خودش و اسنیک هم احتمالا کشته خواهند شد. اسنیک همچنین درجریان این ماموریت پشتیبانی یک جاسوس KGB یعنی ایوا را نیز دراختیار داشت. وقتی مشخص شد سوکولوف متهم به فساد اخلاقی دررابطه با تاتیانا شده است، سرگرد زیرو با ناباوری گفت چگونه ممکن است مردی با چنین شرایطی متهم به انجام این کار شود. اسنیک دراین رابطه گفت همین خبرکافی است تا متوجه شوید که "انسان‌ها تغییر می‌کنند". درادامه و زمان بررسی هویت معشوقه سوکولوف، مشخص شد که او یک افسر KGB بوده اما درجه و رتبه سازمانی وی مشخص نیست. پس از اینکه به نظر رسید سوکولوف توسط کلنل ولگین به قتل رسیده است، زیرو به اسنیک دستور داد تا به افتخار دوست از دست رفته‌اش، اولویت اصلی خود را روی نابود کردن متال گیر شاگوهاد قرار دهد. او در ادامه صحبت‌های اسنیک درمورد صحبتش با سارو (که قبلا مرده بود) را شنید ولی بدون توجه به صحبت‌های اسنیک، از او خواست تا قبل از اینکه دیوانه شود با پارا-مدیک (پشتیبان پزشکی) صحبت کند. در پایان ماموریت، مهاجمان [واحد کبرا]] کشته شدند، متال گیر شاگوهاد نابود شد و ولگین و باس نیز شکست خوردند. پس از اینکه اسنیک با موفقیت در ماموریت خود به آمریکا بازگشت، او لقب بیگ باس را از رئیس جمهور دریافت کرد. سرگرد زیرو نیز این موفقیت و دریافت لقب بیگ باس را به اسنیک تبریک گفت ولی اسنیک به خاطر کشتن استادش باس بیش از حد پریشان بود؛ پریشانی که باعث شد درنهایت گروه فاکس وکشور آمریکا را ترک کند و به عنوان مزدور به دیگر کشورهای جهان سفر کند. پس از این، زیرو درگیر یک پروژه سری به نام "the cleanser project" بود که هدف از آن استفاده از عوامل بیولوژیکی (مانند انگل تارهای صوتی) برای هدف قراردادن یک نژاد کامل از انسان‌ها، به دلایلی ناشناخته بود. این طرح در ادامه توسط اسکال فیس و برای پیگیری اهداف مخرب خودش دنبال شد. رویداد سن هیرونیمو مقاله اصلی: رویداد سن هیرونیمو در بازی متال گیر سالید: پورتابل آپس در نوامبر ۱۹۷۰، سرگرد زیرو به اتهام تحریک گروه فاکس به شورش دستگیر شد. واحد فاکس تبدیل به یک سازمان سرکش شد و پس از یک شورش سازمان‌یافته از CIA جدا گشت. آن‌ها در ادامه به یک پایگاه نظامی شوروی در آمریکای جنوبی واقع در شبه‌جزیره سن هیرونیمو حمله کرده و آنجا را به اشغال در آوردند. باتوجه به حضور بیگ باس در سن هیرونیمو، پارا-مدیک و سایجنت پس از این با فرکانس رادیویی اضطراری زیرو با او ارتباط برقرار کردند تا به او در پاک کردن اسم خودش و زیرو به عنوان متهمان این شورش کمک کنند. زیرو و جاسوس سه‌جانبه CIA یعنی آسلات پس از این با یکدیگر در مورد این حادثه همکاری کردند تا میراث فلاسفه را به دست بیاورند. آن‌ها امیدوار بودند تا با تصاحب این میراث، فلاسفه را در شکل کنونی از بین برده و پس از اصلاح رویکرد سازمان را از نو و در شعبه آمریکایی آن بازتاسیس کنند. درحقیقت زیرو با استفاده از آسلات، یکی از اعضای فاکس یعنی ژن را تحریک به شورش و ربودن متال گیر بالستیک قاره‌پیما که متعلق به CIA بود کرده بود. از این طریق و با تهدید هسته‌ای شورشیان، موقعیت رئیس CIA به عنوان مسؤل این سلاح درخطر می‌افتاد. باتوجه به اینکه آسلات اوایل کار از هویت اصلی همدستش اطلاع نداشت، ژن سوءظن‌های خود را داشت و او را با عبارت "شخصی با اسم رمز مشابه یعنی Null" توصیف می‌کرد. آنچه زیرو و آسلات نتوانستند پیش‌بینی کنند، این بود که ژن واقعا قصد شلیک جنگ‌افزار هسته‌ای متال گیر به ایالات متحده را داشت. او به شکلی زمینه‌چینی نمود که شلیک با حمایت شوروی انجام شده و از این طریق قصد داشت تا به تنش این دو ابرقدرت و جنگ سرد پایان دهد. با این وجود، بیگ باس و روی کمپل موفق شدند یک جنبش مقاومت در شبه جزیره تشکیل داده و درنهایت پرتاب موشک را متوقف کنند. در این میان، با توجه به اطلاعات به دست آمده از مدیر CIA از طریق متال گیر، زیرو آسلات را برای کشتن مدیر CIA فرستاد که در یک پناهگاه مخفی در زیر مرکز CIA حضور داشت. آسلات پس از انجام این ماموریت، اسناد مرتبط با میراث فلاسفه و فهرست اسامی اعضای این سازمان را نیز به دست آورد و به زیرو تحویل داد. پس از پایان ماموریت بیگ باس درسن هیرونیمو، اتهامات از روی او و سرگرد زیرو برداشته شد و در ادامه زیرو همراه با پارا-مدیک، سایجنت و یک مامور دولتی به استقبال بیگ باس رفتند. از آنجایی که وقایع گذشته باعث انحلال واحد فاکس شده بود، در اینجا زیرو اسناد مرتبط با تاسیس یک واحد ویژه جدید را به عنوان جایگزین به بیگ باس داد. زیرو پس از این اطلاعات مربوط به پروژه سرباز برتر را به آسلات داد و نکاتی در رابطه با ژنوم برتر را نیز به او گفت. آسلات پس از این پذیرفت که به همکاری خود با زیرو ادامه دهد؛ تحت این شرایط که بیگ باس نیز باید در سازمان جدید استخدام شود. تاسیس میهن‌پرستان پروژه کودکان وحشتناک زیرو همراه با آسلات، سایجنت، پارا-مدیک و بیگ باس سازمانی جدید به نام میهن‌پرستان را تاسیس کردند. با استفاده از میراث فلاسفه به عنوان یک منبع بی‌پایان مالی، زیرو امیدوار بود تا سازمان جدید با هدف قرار دادن آخرین رویای باس درکنار به کارگیری کاریزمای بیگ باس بتواند بار دیگر جهان را به وحدت برساند. زیرو از طریق کنترل اطلاعات و رسانه‌ها قصد داشت تا به هدف باس جامه عمل بپوشاند و هر روز نفوذش درمیهن‌پرستان بیش از گذشته می‌شد. به عنوان نتیجه، بیگ باس که از نقش تشریفات خود و همچنین روش رسیدن به هدف باس، یعنی کنترل اطلاعات ناراضی بود، رفته رفته با سرگرد زیرو دچار اختلاف نظر گردید. از آنجایی که ترس خروج بیگ باس از سازمان میهن‌پرستان وجود داشت، زیرو از پارا-مدیک (دکتر کلارک) خواست تا با ساخت کلون از بیگ باس، نماد کاریزماتیک میهن‌پرستان همچنان در این سازمان حفظ شود. این پروژه که با اسم رمز پروژه کودکان وحشتناک (Les Enfants Terribles) شناخته می‌شد، به شکل کامل محرمانه اجرا گردید. با این حال پس از اینکه بیگ باس درمورد این پروژه آگاه شد، به شدت آن را محکوم کرد و با قطع دوستی خود با زیرو ومیهن‌پرستان، کشور را ترک و در ادامه سازمان نظامی خود یعنی سربازان بدون مرز را تشکیل داد. پس از این، ایوا نیز میهن‌پرستان را ترک کرد اما آسلات به شکل محدود، ولی همچنان با سازمان همکاری داشت. با از دست دادن بیگ باس، زیرو تصمیم گرفت از این پس پنهانی مدیریت سازمان را انجام دهد. او همچنین شخصا به نیروهای سازمان ماموریت محول نمیکرد؛ البته در این بین تنها یک استثناء وجود داشت و آن هم پاز اورتگا، کودکی یتیمی بود که درگذشته به وی کمک کرده بود. او با پاز در پنهانگاهش Hell's Kitchen واقع در منهتن دیدار داشت تا از طریق اوبا بیگ باس ارتباط برقرار کند. رویداد رهرو صلح مقاله اصلی: رویداد رهرو صلح در بازی متال گیر سالید: رهرو صلح درسال ۱۹۷۴، میهن‌پرستان که اکنون با نام سایفر (Cipher) شناخته می‌شوند، در پشت پرده رویداد رهرو صلح در کاستاریکا که در آن سلاح‌های مبتنی بر هوش مصنوعی هات کلدمن دخیل بودند قرار داشت. برای این کار، سایفر جاسوس سه جانبه خود یعنی پاز اورتگا را فرستاد تا با ارائه پیشنهاد کاری به معاون بیگ باس در سازمان جدیدش یعنی کازوهیرا میلر، به گسترش سازمان سربازان بدون مرز (MSF) کمک کند. هدف اصلی زیرو و سایفر در این زمان، وارد کردن بیگ باس به پروژه رهرو صلح و استفاده از توانایی‌های او بدون آگاهی خودش از اصل ماجرا بود. سایفر به تعدادی از عوامل خود در MSF دستور داده بود تا مخفیانه تغییراتی در متال گیر ZEKE (یک متال گیر که توسط سربازان بدون مرزساخته شده بود) دهند تا در موقع لزوم از آن بهره‌برداری کنند. زیرو با این کار قصد داشت درصورتی که بیگ باس بازگشت مجدد به میهن‌پرستان را رد کرد، از سلاح به عنوان تهدید استفاده کند. با این حال این نقشه با شکست مواجه شد زیرا بیگ باس نه تنها علاقه‌ای به بازگشت نداشت بلکه با تهدید نیز مقابله کرد و درنهایت متال گیر ZEKE را از کار انداخت. پس از این سایفر تصمیم گرفت روی نقشه استفاده از پسران ژنتیکی بیگ باس، در زمان مناسب علیه او کار کند. پس از رهرو صلح در مارس ۱۹۷۵، زیرو از ماجرای حمله با پایگاه سربازان بدون مرز مطلع شد و اینکه گرچه بیگ باس از حملات جان سالم به در برده است اما اکنون در کما به سر می‌برد. درحالی که فقط می‌توانست در باره افراد پشت پرده حملات گمانه‌زنی کند، زیرو در ادامه با ایوا تماس گرفت تا او را مسؤل انتقال دوست در کمای خود، میلر و همچنین پزشک MSF از کلمبیا به یک بیمارستان امن در قبرس کند. او سپس برای نجات بیگ باس، طرحی را ارائه می‌کند که در آن "پزشک بی‌هوش" از طریق جراحی پلاستیک و توهم پیشاخواب تبدیل به "شبح (فانتوم) بیگ باس" (کپی بیگ باس) شود. از طریق جراحی پلاستیک می‌شد پزشک بی‌هوش را به شکل بیگ باس در آورد اما آنچه نیاز بود این بود که پزشک باید خود را دقیقا بیگ باس می‌پنداشت و از همین رو به روش توهم پیشاخواب نیاز بود. به این ترتیب زمانی که او به هوش می‌آمد خود را دقیقا بیگ باس می‌پنداشت و به عنوان بیگ باس حقیقی عمل می‌کرد تا فرصتی برای تجدید حیات بیگ باس فراهم شود. فرایند خروج از کما، جراحی‌های پلاستیک و اثر کامل روش توهم پیشخواب سال‌ها به طول می‌انجامید و از همین رو زیرو از آسلات خواست تا مراقب بیگ باس و "فانتوم بیگ باس" باشد. همچنین میلر نیز باید در دایموند داگز منتظر می‌ماند تا پس از به هوش آمدن، بیگ باس به عنوان رهبر این گروه بازمی‌گشت. باتوجه به اینکه زیرو متوجه شده بود که اسکال فیس و تیم XOF سال‌هاست در تدارک حمله به بیگ باس و خودش بوده است، اطلاعات مربوط به فرایند انتقال و ایجاد یک کپی از بیگ باس را کاملا مخفی کرده بود؛ به شکلی که اسکال فیس هرگز نتوانست متوجه شود اکنون بیگ باس کجا است، تا اینکه آن‌ها متوجه شدند پاز زنده است. او سپس پاز را ربود چون او تنها کسی بود که از موقعیت کنونی و محل اختفای زیرو مطلع بود. با آگاهی از اینکه زیرو اکنون در خیابان دهم منهتن نیویورک حضور دارد و درحال درمان است، اسکال فیس برای او یک سنجاق سینه، درست مشابه و کپی سنجاق سینه‌ای که زیرو به "باس" داده بود فرستاد. این سنجاق بدون اطلاع زیرو، حاوی "ویروس تارهای صوتی" بود و پس از رسیدن به دست زیرو، باعث انتقال ویروس به بدن او شد. این ویروس به محض ورود بدن زیرو را دچار ناتوانی و دردی پنهان کرد. گرچه بهترین پزشکان و متخصصان، پس از این تلاش خود را برای درمان یا دست کم به تاخیر انداختن عوارض ویروس انجام دادند اما درنهایت زیرو متوجه شد که باید با سرنوشت خود کنار بیاید. زیرو پس از این از استرنج‌لاو که پیش از این از MSF خارج شده بود، خواست تا یک شبکه هوش مصنوعی برای کنترل سازمان میهن‌پرستان طراحی کند؛ با این حال او نیز مجبور شد به خاطر "حادثه‌ای دیگر" این همکاری را ترک کند. زیرو پس از این فرماندهی میهن‌پرستان را به دونالد اندرسون سپرد که مشغول نظارت بر توسعه هوش مصنوعی مرکزی برای میهن‌پرستان با نام JD بود. زیرو همچنین قوانین خاصی برای هوش مصنوعی جدید وضع کرد تا از تکرار حوادث مرتبط با رویداد رهرو صلح جلوگیری کند. با این حال، از طرف دیگر اسکال فیس و گروه XOF به شکل موثری درحال پیشبرد نقشه‌های خود برای کنترل ماموریت‌های سایفر، از جمله برنامه از بین بردن "زبان انگلیسی" از طریق ویروس تارهای صوتی بودند و همین موضوع باعث شد تا زیرو تصمیم بگیرد با اتکا به منابعش خود را برای همیشه از دسترس اسکال فیس دور کند. در سال ۱۹۷۷، زیرو با وجود ناتوانی زیاد به قبرس رفت تا برای آخرین بار با بیگ باس ملاقات کند تا علاوه بر خداحافظی، احتمالا کدورت‌های میان خودشان را نیز رفع کند. او درحالی نیویورک را ترک کرد و قصد داشت مقصدش را مخفی نگه دارد که با اجرای طرح خاموشی سراسری شهر و متوقف شدن سیستم حمل و نقل، یک خروج مخفیانه و موفق داشت. درسال ۱۹۸۴ و با کشته شدن اسکال فیس، شرایط سلامت زیرو بحرانی شد و پزشکان مجبور شدند او را در وضعیت نباتی نگه دارند تا به این شکل بتواند به زندگی ادامه دهد. پس از این کنترل میهن‌پرستان به صورت کامل دراختیار هوش مصنوعی‌های این سازمان بود. ادامه زندگی متاسفانه برای زیرو، آنچه او برایش درطول زندگی تلاش کرد به نتایجی پیش بینی نشده منتهی شد؛ بیگ باس به جنگ‌های خود ادامه داد، با میهن‌پرستان مبارزه کرد و در کودتای نظامی زنگبار، رهبری مزدوران را برعهده گرفت. او درنهایت توسط یکی از پسرانش،یعنی سالید اسنیک در جریان پروژه کودکان وحشتناک شکست خورد و او نیز همچون زیرو به کما و زندگی در حالت نباتی محکوم شد. هوش مصنوعی‌های سازمان میهن‌پرستان نیز پس از این خارج از کنترل و به اراده خود کار می‌کردند و از طرفی دیگر، دو همراه وفادار و قابل اعتمادش یعنی اندرسون و دکتر کلارک نیز به تدریج به افراد فاسدی تبدیل شده بودند. انحراف هوش مصنوعی میهن‌پرستان به اینجا ختم نشد و در نهایت این هوش مصنوعی به کنترل یکی دیگر از فرزندان پروژه کودکان وحشتناک یعنی سالیدوس اسنیک درآمد که از آن برای اهداف جاه‌طلبانه خود استفاده کرد. سلاح‌های میهن‌پرستان در سال ۲۰۱۴، بیگ باس به هرشکل ممکن از کما خارج شد و متوجه شد که زیرو همچنان زنده است ولی در شرایط نباتی به سر می‌برد و تنها با تجهیزات پزشکی قادر به حیات هست. پس از آنکه یک ویروس رایانه‌ای هوش مصنوعی‌های میهن‌پرستان را از بین برد و اسنیک پیر موفق شد لیکوئید آسلات را شکست دهد، بیگ باس زیرو را با صندلی چرخ‌دارش به آرامستان آرلینگتون و بالای یادبود "باس" برد. در اینجا، بیگ باس به زیرو گفت "آنچه که شما برای جهان به ارمغان آوردید این بود که آن را درآستانه نابودی قرار دهید". او اضافه کرد که گرچه مدت زیادی میانشان رابطه بدی حاکم بود اما همه حسی که اکنون دارد "یک حس عمیق از اشتیاق و ترحم" است. بیگ باس در ادامه در مورد اینکه زیرو درباره او چه فکری می‌کند اندیشید و در ادامه دستگاه تنفسی را از وی جدا و باعث مرگ او و پایان دادن به این درگیری شد. در این زمان که زیرو به سختی قصد داشت تا به نفس کشیدن ادامه دهد، بیگ باس دستش را روی سینه زیرو گذاشت تا او را از حرکت بازدارد. با مرگ زیرو، دیکتاروی که او ناخواسته باعث آن شده بود به پایان رسید و درنهایت به آخرین روزهای دوستان سابقش، صلح بخشید. منابع Zero در وب‌گاه متال گیر ویکیا
  35. 1 امتیاز
    Sebastian Castellanos اطلاعات شخصی تولد نامشخص سن 38 وضعیت زنده ملیت آمریکایی فعالیت کارآگاه پلیس اطلاعات فیزیکی جنسیت مرد قد 182 س.م وزن 79 ک.گ اطلاعات در بازی دیده شده در شیطان درون صداگذارها Anson Mount سباستین کستلانوس یا سیاستین کاستیانوس (انگلیسی: Sebastian Castellanos) شخصیت و قهرمان اصلی داستان بازی شیطان درون (The Evil Within) است. او همچون دو همکار دیگرش جولی کیدمن و جوزف اودا یک کارآگاه پلیس در شهر کریمسون سیتی است. این کارآگاه 35 ساله اوایل کار خود را در اداره پلیس به عنوان یک کارآگاه نه‌چندان مطرح آغاز کرد و در این مسیر همکار و دوست او جوزف اودا بود. او در کار خود به سرعت پیشرفت می‌کرد ولی یک بار به خاطر دو اتفاق بد این مسیر مختل شد. او خودش را مسؤل این اتفاقات می‌دانست اما به هر حال او با کمک جوزف اودا مجددا مسیر پیشرفت خود را در اداره پلیس طی کرد. محتویات معرفی رویدادها در بازی مرحله نخست مرحله دوم مرحله سوم مرحله چهارم مرحله پنجم مرحله ششم مرحله هفتم مرحله هشتم مرحله نهم مرحله دهم مرحله یازدهم مرحله دوازدهم مرحله سیزدهم مرحله چهاردهم مرحله پانزدهم منابع معرفی سباستین کاستیانو یک کارآگاه پلیس ۳۵ ساله در شهر کریمسون سیتی است. او یک همسر به نام مایرا هانسون و دختری به نام لیلی دارد. رویدادها در بازی مرحله نخست پس از یک روز سخت کاری، سباستین به همراه دو همراه دیگرش جوزف اودا و جولی کیدمن به عنوان کارآگاه از طرف اداره پلیس شهر کریمسون به بیمارستان روانی Beacon فرستاده شدند تا پیرامون چندین قتل هولناک در آن تحقیق کنند. ماموران پلیس قبلی که به این محل رفته بودند هرگز بازنگشته‌اند و سباستین و همکارانش در بدو ورود با ماشین‌های پلیس خالی مواجه می‌شوند. سباستین و جوزف وارد بیمارستان می‌شوند ولی او به جولی می‌گوید تا بیرون از ساختمان بماند تا در موقع لزوم به کمک بیاید. سباستین و جوزف در محوطه داخلی بیمارستان با جنازه‌هایی مواجه می‌شود که به طرز مشمئزکننده‌ای در این طرف و آن طرف محوطه افتاده‌اند. آن دو به جستجو در محوطه برای پیداکردن پلیس‌های پیش‌تر فرستاده شده بودند تا اینکه جوزف یک دکتر نیمه‌جان را پیدا کرد. دکتر پس از یک مکالمه کوتاه به آن‌ها پیشنهاد کرد برای پی بردن به ماجرا دوربین‌های امنیتی را چک کنند. سباستین در این اتاق (اتاق کنترل) یکی از فیلم‌های دوربین مدار بسته را دید. تعدادی پلیس در حال فرار هستند، آن‌ها برمی‌گردند و تیراندازی می‌کنند اما یک موجود ناشناخته با روپوشی سفید با سرعتی خیره‌کننده همه پلیس‌ها را می‌کشد. سباستین که از دیدن این فیلم متحیر شده بود پیش از این‌که خود را پیداکند، همان موجود را در پشت سر خود دید، شخصی که در ادامه آن را با نام روویک (RUVIK) خواهد شناخت. روویک بلافاصله یک Orbitoclast (وسیله‌ای جهت انجام لوبوتومی) به سباستین وصل و او را بی‌هوش کرد. سباستین پس از مدتی در حالت گیجی به هوش آمد. او سپس متوجه شد که در یک کشتارگاه و در کنار دیگر اجساد آویزان شده، از پاهایش آویزان است و از وی خون می‌چکد. او سپس تلاش می‌کند خود را نجات دهد ولی مردی درشت هیکل که با لقب سادیست شناخته می‌شود به سمت او می‌آید و سباستین مجبور شد خود را به مردگی بزند. سادیست به نزدیکی یک جسد رفت و پس از جد کردن بدن از پاها، آن را به کارگاهش برد. در این زمان مناسب، سباستین تلاش کرد تا چاقویی که در شکم جسد نزدیک وی بود را بردارد. او خود را تاب داد و پس از برداشتن چاقو، طناب حلقه شده به دور پاهایش را برید. او اینک باید از این محل خارج شود، بدون آنکه توسط سادیست دیده شود. متاسفانه برای سباستین، درب خروجی قفل بود و کلید آن در داخل کارگاه سادیست و درست در مقابل او قرار داشت. سباستین منتظر ماند تا سادیست به اتاق کناری برود، پس از این اتفاق، سباستین به آرامی وارد کارگاه شد و کلید را برداشت. او سپس درب را باز کرد و راه خروج را در پی گرفت ولی طولی نکشید که آژیر خطر به صدا در آمد و سادیست به دنبال او دوید. از این زمان به بعد، سباستین تنها برای حفظ جانش باید از دست سادیست فرار می‌کرد. امکان درگیری با اوو وجود نداشت زیرا سادیست با یک اره برقی و با سرعتی دیوانه‌وار در پی او بود. یک بار سادیست موفق شد به سباستین برسد ولی فقط یک پای سباستین در این حادثه مجروح شد. سباستین درنهایت خود را به آسانسور رساند و از دسترس سادیست خارج شد. سباستین سپس مجددا راه خروج را در پی گرفت ولی مجددا با سادیست روبه‌رو شد. این بار انتخاب‌های سباستین بیشتر بود و درنهایت با موفقیت سادیست را پشت سر گذاشت. پس از رسیدن به طبقه همکف تیمارستان، یک زلزله اتفاق افتاد و سباستین با سرعت خود را به در خروجی رساند. او پس از خارج شدن از تیمارستان، اسکار کانلی را در داخل آمبولانس دید که از او می‌خواست سریعا خود را به ماشین برساند زیرا زلزله هرلحظه باعث ویرانی ساختمان می‌شود. به هر زحمت ممکن، سباستین وارد آمبولانس شد و پس از این، خودرو تنها در حال فرار از زمین‌لرزه بود؛ جاده‌ّا دائم در حال از هم گسیختگی بودند و ساختمان‌‌ها در حال حرکت. در حین فرار، سباستین متوجه شد که در کابین عقب، جولی کیدمن، لزلی ویترز و دکتر خیمنز حضور دارند. در فاصله‌ای کوتاه، لزلی که یک بیمار روانی بود شروع به هزیان گویی کرد؛ او مرتب در حال تکرار کلمه "خوبم (Fine)" بود. ناگهان سباستین بار دیگر روویک را در کنار آن افراد دید و پس از این، لزلی به جای گفتن کلمه Fine دائما در حال تکرار کلمه "سقوط (Fall)" بود. راننده ماشین یعنی افسر کانلی، دچار تغییر شکل شد و با از دست دادن کنترل آمبولانس، ماشین به یک دره سقوط کرد. مرحله دوم پس از دیدن یک کابوس، سباستین روی تخت یک بیمارستان به هوش می‌آید. او سپس به نزدیکی در اتاق رفت که از پشت در، چهره یک پرستار دیده می‌شد. سباستین از اتاق خارج شد و همراه با پرستار به سمت پیشخوان رفت. پرستار از سباستین خواست برگه را امضا کند تا "خاطرات آینده‌آش را از دست ندهد." پس از امضای برگه، پرستار سباستین را به یک اتاق کثیف هدایت می‌کند. او از سباستین خواست روی صندلی بنشیند. به محض نشتن روی این صندلی عجیب، سباستین روی آن مهر و موم شد و یک کلاه آهنی روی سرش قرار گرفت. پرستار با آرامش به سباستین گفت نگران نباشد و از این صندلی برای ارتقا وضع روحی و جسمی استفاده کند. سباستین با کمک ژل‌های سبز رنگ و استفاده از آن‌ها در این صندلی، وضعیت خود را ارتقا دهد. پس از هربار ارتقا استفاده از ژل سبز، شوک شدیدی به سباستین وارد می‌شد. او از پرستار پرسید آیا من دیوانه شدم؟ سباستین پس از شنیدن این جواب که اصلا چرا چنین سوالی می‌پرسی؟ از بی‌هوشی خارج شد و خود را در کنار آمبولانس سقوط کرده دید. آمبولانس آتش گرفته و خبری از دیگر سرنشینان نیست؛ این وضعیتی است که سباستین باید در جنگلی تاریک دنبال کند. پس از مدتی جستجو در جنگل برای پیدا کردن دیگر سرنشینان آمبولانس و بررسی محیط، سباستین خود را کاملا سرگردان می‌بیند. او درنهایت به یک چادر رسید و با نزدیک‌تر شدن به آن، مشاهده کرد که یک مرد عجیب درحال خوردن یک جسد است. به آرامی نزدیک او شد تا اسلحه کنار او را بردارد. سباستین اسلح را به سمت مرد گرفت ولی متوجه شد که این مرد مرموز، افسر کانلی است که آدم‌خوار شده است. چاره‌ای برای سبسایتن جز کشتن کانلی نبود. پس از مرگ کانلی، سباستین داخل چادر را برای برداشتن مهمات و آیتم‌ها جستجو و سپس آنجا را ترک و به مسیر خود ادامه داد. او سپس لزلی را دید که به نظر به دام افتاده بود ولی پیش از اینکه سباستین او را نجات دهد موفق به فرار شد. با ادامه مسیر، سباستین با روستاییان مواجه شد و شاهد صحنه تبدیل شدن آن‌ها به Hunted بود. زمانی که نور بیمارستان Beacon به این افراد تابید، آن‌ها در زنجیرهایی گرفتار شدند و به موجوداتی به نام Hunted تبدیل شدند. با توجه به قفل بودن درب آهنی، سباستین مجبور به فرار از دست این موجودات و انداختن خود به داخل یک رودخانه شد. مرحله سوم سباستین از رودخانه خارج شد و مسیر خود را به سمت یک دهکده کوچک دنبال کرد. در این محل او دکتر بیمارستان، مارسلو خیمنز را دید که به دنبال لزلی بود. او به سباستین گفت لزلی یکی از تیمارهای او است و الآن در نزدیکی درب خروجی دهکده و در محاصره Huntedها است. او سپس خود داوطلبانه برای گمراه کردن Huntedها رفت تا سباستین خود را به درب خروج رسانده و پس از پیدا کردن لزلی او را نجات دهد. در ادامه سباستین خود را به این درب بزرگ رساند ولی متوجه شد که این در با زنجیر بسته شده و نمی‌ةوان حتی آن را تکان داد. او نیاز به یک اره برقی داشت و به همین دلیل مجبور شد محوطه و ساختمان‌های دهکده را جستجو کند. او سرانجام با هیولای مرحل نخست یعنی سادیست مواجه شد. این بار اوضاع برای سباستین بهتر بود زیرا مسلح بود و توانایی مبارزه با این هیولا را داشت. پس از کشتن سادیست، سباستین اره برقی وی را برداشت و زنجیر در را پاره کرد. در حین خروج، دکتر خیمنز نیز به او ملحق شد تا هر دو با یکدیگر از دهکده خارج شوند. مرحله چهارم دکتر خیمنز به سباستین گفت که پیش از خودش، برادرش والریو از لزلی مراقبت می‌کرده و الآن احتمالا به یک بیمارستان در همان نزدیکی فرار کرده است. زمانی که آن‌ها به بیمارستان رسیدند، والریو را در نهایت پیدا کردند. آن‌ها متوجه شدند که والریو به Hunted تبدیل شده بنابراین سباستین، او را در مقابل چشم برادرش کشت. پس از دیدن یک تصویر از گذشته والریو و صحبت‌های دکتر خیمنز، صدای فریادهای لزلی از بیرون به گوش رسید که به سمت یک خانه در حال دویدن بود. سباستین و دکتر در تعقیب لزلی به یک زیرزمین رسیدند. پس از رسیدن به لزلی، درب به نظر خود به خود باز شد و در فاصله کوتاهی او مورد حمله یک Haunted نامرئی واقع شد. برای ادامه مسیر، سباستین مجبور به کشتن این موجود شد. پس از کشتن Haunted نامرئی آن‌ها به سمت پله‌ها حرکت کدند ولی به محض رسیدن به پله‌ّا، این محل تبدیل به دیوار شد. روویک پس از این مجددا ظاهر شد و زمانی که سباستین قصد رفتن به سوی او را داشت، دکتر از او خواست از تصمیمش منصرف شد. با این حال سباستین به سمت روویک رفت ولی پیش از رسیدن به او، روویک او را به منطقه‌ای دیگر فرستاد. سباستین مسیر خود را به یک بیمارستان ادامه داد تا اینکه به یک هیولای چهار دست به نام لائورا رسید. این موجود فوق‌العاده قدرتمند، بی‌رحم و سریع بود و سباستین راهی جز فرار نداشت. پس از مدتی تعقیب و گریز مرگ‌بار، سباستین موجود را جا گذاشت ولی روویک او را به یک بیمارستان دیگر فرستاد. مرحله پنجم بیمارستان جدیدی که سباستین در آن بود، مملو از Hauntedهای نامرئی و پازل‌های مرگ‌بار بود. پس از مدتی سباستین جوزف را پیدا کرد که به یک وان حمام متصل بود. او جوزف را از آنجا خارج و درمان کرد. آن دو سپس با یکدیگر همراه شدند تا از مجتمع فرار کنند اما طولی نکشید که سباستین متوجه حالت عجیب جوزف شد. جوزف به زودی به Haunted تبدیل شد و به او حمله کرد ولی به حالت اولیه بازگشت. پس ازز خروج آن‌ها از محل، آن‌ها جولی را پیدا کردند که در یک محفظه شیشه‌آی گرفتار شده و جریان آب در داخل محفظه سرازیر است. سباستین و جوزف برای نجات کیدمن با Hauntedها مبارزه کردند و پس از مدتی، سباستین موفق شد جولی را از محفظه خارج کند. خوشحالی سباستین از نجات جولی زیاد طول نکشید زیرا زمین زیرپای جوزف و جولی ناگهان شکافته شد و آن دو به پایین سقوط کردند. سباستین به سرعت به دنبال آن‌ها رفت و پس از مدتی مجددا با این دو ملاقات کرد اما با ظاهر شدن دوباره لائورا این تیم از هم جدا شدند. پس از منتقل شدن سباستین به یک کلبه، او دریافت که نقطه ضعف لائورا و تنها سلاح موثر برای تقابل با او آتش است. پس از یک درگیری، سباستین فرار کرده و وارد اتاقی می‌شود که دستگاه‌های STEM در آن قرار داشت. او سپس یک فلش‌بک از روویک آزمایشش روی لزلی را دید. روویک متوجه شد لزلی اولین شخصی است که از پیوند برقرار شده میان مغز خودش و او زنده مانده است. با بازگشت به بازی، دستگه‌های STEM شروع به کار کرده و سه Haunted از آن خارج می‌شوند. برای کشتن این Hauntedها سباستین باید Orbitoclastهای پشت گردن آن‌ها را جدا و سپس آن‌ها را می‌کشت. در پایان، دستگاه‌ها منفجر و به ناخودآگاه سباستین ضربه وارد شد. مرحله ششم سباستین پس از دیدن کابوسی در باره جراحی چشمش در "پناهگاه امن" به هوش می‌آید. او در اتاق مسوولین حضور دارد که روی میز تعدادی عکس از یک فانوس دریایی، یک کلیسا و قبرستان قرار دارد. سباستین زمانی که تصویر کلیسا را بررسی کرد همه جا سیاه شد. او به سمت بیمار می‌رود، جایی که تاتیانا در حال حرکت به سمت پایین از طریق پله‌ها است. در این زمان یک توهم از The Keeper در ذهن سباستین شکل گرفت. او سپس لزلی را داخل یک سلول دید که به داخل تاریکی رفت و خودش نیز پس از این از توهم خارج و به واقعیت برگشت. سباستین خود را در ساحلی با ویرانه‌های یک قلعه می‌یباید، جای که به شکل ناخودآگاه مجددا جوزف را می‌بیند. تعداد زیادی Haunted در مقابل آن‌ها قرار داشت ولی برای ادامه مسیر باید ۴ Haunted که پشت دستگاه بودند را نابود می‌کردند. پس از عبور و نزدیک شدن به یک فانوس دریایی، جوزف از او جدا شد و سباستین بار دیگر با یک سادیست مبارزه کرد. پس از شکست سادیست، این دو مجددا با یکدیگر همراه شدند و پس از رسیدن به بالا، جوزف دو Haunted را مشاهده کرد که از گیوتین برای کشتن قربانیان استفاده می‌کردند. با طرح یک نقشه، سباستین و جوزف این Hauntedها را کشتند ولی پس از این، جوزف به صورت ناخودآگاه اسلحه را روی سر خودش نشانه گیری کرد. در این زمان سباستین اجازه خودکشی را به جوزف نداد و پس از متقاعد کردن و، مجددا با همراهی یکدیگر به مسیر خود ادامه دادند. پس از این آن‌ها به یک قبرستان وارد شده و در محیطی شابلون‌مانند، خاطرات خود را مرور کردند. با توجه به اینکه جوزف از به خاطر آوردن خاطرات عذاب می‌کشید، سباستین تلاش کرد او را آرم کند. آن‌ها سپس کیدمن و لزلی را دیدند که وارد کلیسا شدند و بنابر همین، به دنبال آن دو رفتند. در میانه راه با دو هیولای Neun و Zehn مواجه شدند که پس از شکست دادن آن‌‌ها به مسیر خود ادامه دادند ولی به یکباره مسیر رسیدن به کلیسا قطع شد. او و جوزف پس از این راه زیرزمینی را برای ورود انتخاب کردند. در این زمان سباستین بدون آنکه بخواهد وارد "پناهگاه امن" شد. پس از حل یک معما، این دو با sentinel مواجه می‌شوند؛ یک هیولا در قامت سگ نگهبان که از ورود آن‌ّا به کلیسا جلوگیری می‌کرد. پس از آنکه Sentinel جوزف را با یک ضربه به کناری پرت کرد. سباستین مجبور شد به تنهایی با این هیولای بزرگ مبارزه کند. پس از شکست دادن سگ و فرار این دو از زیر در ب آهنین، جوزف گفت که عینکش در محل قبلی جا مانده و بدون آن نمی‌تواند به مسیرش ادامه دهد. بنابراین سباستین مجبور شد بار دیگر به محل برود و پس از دست و پنجه نرم کردن با Sentinel، عینک را برداشته و مجددا نزد جوزف برگردد. آن‌ها سپس برای دیدن کیدمن وارد کلیسا شدند. مرحله هفتم با ورود این دو به کلیسا، جوزف از سباستین پرسید چرا باید به مبارزه ادامه دهد وقتی تحت هر شرایط به Haunted تبدیل خواهد شد. پس از بیان این صحبت‌ها، جوزف هوشیاری خود را از دست می‌دهد و سباستین با تزریق سرم تلاش می‌کند او را به حالت عادی بازگرداند. پس از این ناگهان روویک ظاهر شد و سباستین را به محلی دیگر منتقل کرد. او درنهایت خود را داخل دخمه‌ای در گورستان دید، جایی که نگهبان در انتظارش ایستاده بود. برای ادامه مسیر، سباستین باد سه تکه برای جابجا کردن موانع پیدا کند. با پیدا کردن تکه اول، مسیر باز و او از طریق راه پله به پایین رفت. The Keeper در این محل حضور داشت و اجازه ادامه کار را به سباستین نمی‌داد. این هیولای کله صندوقی، اهرمی را فشار داد و سباستین در تله‌ای گرفتار شد. او پیش از کشته شدن در این تله سریعا از آن خارج شد و به طرف دیگر رسید. سباستین پس از رهایی از این محل، لزلی را پیدا کرد که در یک قفس گیر افتاده بود؛ بنابراین او را آزاد کرد ولی لزلی که به شدت مضطرب ترسان به نظر می‌رسید پا به فرار گذاشت. سباستین بار دیگر با The Keeper مواجه شد ولی این بار باید با وی مبارزه می‌کرد. سباستین می‌توانست با او مبارزه کند ولی حتی پس از مرگ نیز، یکی از گاوصندوق‌های روی زمین به The Keeper تبدیل می‌شد. بنابراین راهی جز پیدا کردن سریع تکه دوم وجود نداشت. در چنین شرایطی، گازهای سمی نیز از طریق لوله‌ها به داخل نشت پیدا کرده بود و به سرعت عمل سباستین افزوده بود. او درنهایت دو تکه باقیمانده را یکی پس از دیگری به دست آورد و مسیر را برای خود هموار کرد. او در نهایت The Keeper را در تله انداخت و با انداختن جسمی سنگین روی او، به نظر باعث کشتنش شد. مرحله هشتم سباستین وارد یک غار می‌شود، محلی که تله‌‌ها، پازل‌ها و Hauntedها در انتظار او هستند. پس از گذشتن از آخرین پازل، او به محلی دیگر منتقل می‌شود و با ادامه راه و وارد شدن به اتاق دستگاه STEM، مجددا با دکتر خیمنز مواجه می‌گردد. دکتر به سباستین گفت که این دنیا توسط روویک ایجاد شده و فکر کنم که او می‌خواهد ما بمیریم. خیمنز پس از این گفتگو توسط آمالگام آلفا کشته می‌شود و همین موجود پس از این به دنبال سباستین می‌دود. سباستین درنهایت به شکلی ناگهانی وارد پناهگاه امن می‌شود؛ جایی که سرانجام روویک با او در اتاق صندلی ارتقا به صحبت می‌پردازد. مرحله نهم پس از دیدن یک کابوس در مورد زنده سوزانیده شدن خودش، سباستین ناگهان در پناهگاه امن به هوش می‌آید و به سمت تاتیانا می‌رود. این پرستار مشغول تماشای تصویری از خانواده ویکتوریانو است، در حالی که چهره پسر بچه (روویک) دیده نمی‌شود و سوراخ است. ناگهان از داخل این سوراخ حشراتی خارج می‌شوند و پس از این، چهره سوخته روویک جایگزین چهره پسر بچه می‌شود. سباستین پس از این مجددا هوشیاری خود را به دست آورد و با نزدیک شدن به آینه، وارد جنگل نزدیک به عمارت ویکتوریانو شد. پس از مشاهده مجدد روویک، سباستین بار دیگر موقعیتش تغییر می‌کند و این بار به پشت در عمارت ویکتوریانو می‌رسد. پس از ورود به عمارت، دکتر خیمنز و لزلی وارد یک درب بزرگ شدند و بلافاصله در بسته شد. هدف جدید سباستین نیز اینک باز کردن این درب است. برای باز شدن درب، سباستین باید در این عمارت تاریک و مرده جستجو کرده و سه آزمایش انجام شده توسط روویک روی مغز انسان‌ها را بررسی کند. علاوه بر آن‌که این عمارت مملو از Hauntedها است، روویک نیز خود به تعقیب سباستین می‌پردازد. پس از انجام هر سه آزمایش روویک، یک فلش‌بک به تحقیقات اصلی روویک و پیامدهای آن نمایش داده می‌شود و پس از این، یکی از قفل‌های درب باز می‌شود. پس از باز شدن هر سه قفل، سباستین سرانجام می‌تواند وارد اتاق بعدی شود. با پایین رفتن از پله‌ها، سباستین ارد اتاقی می‌شود که شبحی از جوانی روویک در آن حضور دارد. پس از اندکی تعقیب و فرار از روویک، به موجودی شبیه یک هیولای سلول‌های خونی تبدیل می‌شود. سباستین راهی برای شکست وی ندارد و تنها راه فرار است. پس از فرار از این هیولا از میان تله‌ها، مارپیچ‌ها و قفس‌ها، سباستین ناگهان خود را در وسط یک مزرعه بزرگ آفتابگردان پیدا می‌کند. او سپس به مسیر خود از میان گل‌های آفتابگردان ادامه می‌دهد تا اینکه به انبار محقری در میان مزرعه می‌رسد؛ جایی که تراژدی روویک و خواهرش لائورا در آن اتفاق می‌افتد و سباستین نیز می‌تواند شاهدش باشد. روویک و خواهرش لائورا در نوجوانی‌شان در این انبار به دام افتاده بودند و روستاییان با آتش زدن انبار، شرایطی وحشتناک را برای این دو ایجاد کردند. در پایان، خواهر روویک براثر آتش کشته شد و بدن خود روویک نیز به میزان زیادی سوخت. با پایان این فلش‌بک، انبار در آتش بود و سباستین باید راهی برای فرار پیدا می‌کرد. او در حین این کار باید با Hauntedها و روویک نیز مبارزه می‌کرد. در پایان و با ریزش آوار، او به داخل یک زیرزمین افتاد و درنهایت از این محل خارج شد. مرحله دهم در زیرزمینی مملو از ماشین‌ها و دستگاه‌های کشنده، سباستین یک خاطره از دکتر خیمنز و روویک را دید و پس از این وارد محل بعدی شد. در این منطقه دایره‌ای شکل، یک تیغه بسیار بزرگ و چرخان قرار داشت که باید به محض نزدیک شدن روی زمین می‌نشست. برای خارج شدن از این محل، او باید دربی آهنین را از طریق برق باز می‌کرد. او ابتدا به جستجوی یک باتری پرداخت و پس از پیدا کردن و نصب در محل، درب را باز و از محل خارج شد. با ادامه مسیر، سباستین به طور ناگهانی به محل دیگری منتقل می‌شود. او اینک در یک تیمارستان متروکه است؛ جایی که لائورا مجددا در انتظار او است. برای رسیدن به آسانسور، سباستین مسیر پر پیچ و خمی را از میان کوره‌ها، سردخانه‌ها و مارپیچ‌ها دنبال کرد؛ در حالی که لائورا نیز در بیشتر لحظات وی را تعقیب می‌کرد. امکان کشتن لائورا وجود نداشت ولی سباستین آگاه شده بود که تنها راه مقابله با این هیولا، استفاده از آتش است. سباستین درنهایت خود را به آسانسور رساند ولی لائورا او را گرفت و سعی کرد او را خفه کند. در این زمان سباستین دکمه آسانسور را زد و با حرکت آسانسور، دست لائورا قطع شد. آشفته از همه جا، روویک در داخل آسانسور مقابل سباستین ظاهر شد ولی تلاش نکر او را بکشد. او فقط به سباستین گفت، هیج کس نمی‌تواند نقشه او را متوقف کند. زمانی که آسانسور متوقف شد، سباستین بار دیگر خود را در عمارت ویکتوریانو دید. پس از قدم زدن در سالن، با دکتر خیمنز مواجه شد که درحال آزمایش روی لزلی بود. او گفت لزلی در خارج از جهان روویک ساخته شده و کلید بازگشت روویک به دنیای حقیقی است. در این زمان بار دیگر آمالگام آلفا ظاهر شد و دکتر را کشت، او سپس ضربه‌ای به او و لزلی زد که باعث پرتاب شدن سباستین به حصارها و افتادن او در پارکینگ زیرزمینی شد. در این محل، سباستین باید با آمالگام آلفا مبارزه کند و پس از شکست دادن وی، وارد آسانسور شده و به سطح می‌رود. مرحله یازدهم با خارج شدن از پارکینگ و رسیدن به سطح، سباستین مشاهده کرد که شهر کریمسون سیتی تحت تاثیر زلزله‌های بی‌پایان کاملا دگرگون و ویران شده و همه چیز وارونه به نظر می‌رسد؛ به غیر از ساختمان بیمارستان روانی Beacon که در مرکز شهر قرار دارد و کاملا سالم است بنابراین هدف کنونی او رسیدن به تیمارستان Beacon می‌باشد. در مسیر رسیدن به تیمارستان، او باید با تعداد زیادی از Hauntedها مبارزه کند؛ درحالی که برخی از آن‌ها مسلح به سلاح‌های خودکار و نیمه‌خودکار هستند. او همچنین با موجوداتی به نام Doppelganger مواجه می‌شود که بسیار شبیه روویک هستند ولی برخلاف او آسیب پذیرند. سباستین در ادامه مسیر کیدمن را می‌بیند که در حال فرار از دسته‌ای از Hauntedها است. او تلاش می‌کند خود را به کیدمن رسانده و وی را نجات دهد اما بیشتر مسیر او از طریق آب و شنا کردن است؛ درحالی که داخل آب موجوداتی به نام shigyo حضور دارند و بی‌اندازه خطرناک و کشنده هستند. پس از رسیدن به کیدمن، این دو با همراهی یکدیگر به جستجوی لزلی پرداختند. زمانی که این دو به انبار رسیدند، سباستین ناگهان درحال تبدیل شدن به یک Haunted بود و پس از اعلام هشدار به کیدمن حمله کرد. کیدمن که پشت سر او روویک را می‌دید، با شلیک به او باعث ناپدید شدن روویک شد و در ادامه سباستین نیز به حالت اولیه بازگشت. با این وجود کیدمن اتاق را ترک و درب را قفل کرد و به سباستین گفت چاره‌ای جز این کار ندارد و از این بابت متاسف است. پس از رفتن کیدمن، لزلی به کمک سباستین آمد، هرچند پس از نجات سباستین از آنجا فرار کرد. سباستین پایین‌تر رفت و درنهایت وارد اتاق شد؛ جایی که توسط گاز قابل اشتعال و خطرناکی اشباع شده بود. وجود تعداد زیادی Haunted و عدم امکان استفاده از سلاح گرم باعث می‌شد او با احتیاط بیشتری دشمنان را پشت سر بگذارد. او در نهایت از یک پنجره بیرون پریده و به زمین می‌رسد. در این محل جوزف حضور دارد و سباستین با رفتن نزد او مجددا تیم قدیم خود را تشکیل می‌دهند. مرحله دوازدهم جوزف از دیدن سباستین خوشحال بود و به او گفت که یک اتوبوس پیدا کرده که می‌توانند با کمک آن سریع‌تر به تیمارستان Beacon برسند. درحالی که این دو داخل اتوبوس بودند و پیش از اینکه او بخواهد رانندگی کند، کیدمن سراسیمه وارد اتوبوس شد و به سرعت آن را راه انداخت. سباستین و جوزف بلافاصله متوجه شدند که درتعقیب یک هیولای بزرگ هستند. درحالی که کیدمن به سرعت در حال حرکت بود، سباستین و جوزف در عقب اتوبوس به هیولای Heresy تیراندازی می‌کردند تا بتوانند اندکی او را منحرف کنند. پس از مدتی نسبتا طولانی از تعقیب و مبارزه، Heresy با یک ساختمان برخورد کرد و کشته شد. پس از بازگشت آرامشی نسبی، جوزف گفت حتی با وجود تخریب و ویرانی دائمی شهر، تیمارستان Beacon کاملا سالم و فاصله‌اش از آن‌ها نیز همواره ثابت است و از هرجا می‌توان آن را دید. ناگهان او مورد اصابت شلیک گلوله قرار گرفت و کیدمن سریعا اتوبوس را نگه داشت. با توجه به نزدیک بودن یک آمبولانس به آن‌ها، کیدمن قصد داشت از این آمبولانس جعبه کمک‌های اولیه بردارد تا از آن برای سلامت جوزف استفاده کند. در اینزمان سباستین به جولی گفت خودش این کار را می‌کند. مسیر رسیدن سباستین به آمبولانس مملو از Hauntedها بود. او درنهایت موفق به برداشتن جعبه و بازگشت به سمت اتوبوس شد. پیش از رسیدن به اتوبوس، یک کامیون بزرگ مجهز به سلاح خودکار سنگین وارد محوطه شد. سباستین ابتدا Haunted را کشت و بعد با به دست گرفتن کنترل این سلاح دیگر Hauntedها را نیز تار و مار کرد و در پایان به اتوبوس برگشت. زمانی که آن‌ها حرکت خود با اتوبوس را بار دیگر آغاز کردند، روویک در وسط جاده ظاهر شد و آن‌ها را به محلی دیگر انتقال داد. مرحله سیزدهم هر سه مسافر اتوبوس به یک محله آپارتمانی انتقال داده شدند ولی به نظر بار دیگر کیدمن از آن‌ها جدا شده بود. سباستین و جوزف به جستجو داخل آپارتمان برای پیدا کردن راه خروج ادامه دادند تا اینکه با از کار افتادن یک آسانسور، این دو نیز از هم جدا شدند. سباستین به جوزف گفت به مسیرش ادامه دهد و بیرون از اینجا مجددا با هم ملاقات خواهند کرد. در واحد آپارتمانی که سباستین حضور داشت، علاوه بر Hauntedها Doppelganger نیز حضور داشتند و در برخی مسیرها، سیستم تله‌های اسیدی پنهان کرده بودند. سباستین بایستی این تله‌ها را حنثی می‌کرد زیرا راه جایگزینی وجود نداشت. همچنین در این محوطه The Keeper نیز حضور داشت و باعث می‌شد سباستین با احتیاط بیشتری عمل کند. زمانی که سباستین به طبقه پایین رسید، جوزف را در حال مبارزه با The Keeper یافت. پیش از این که کاری انجام دهد، ناگهان روویک ظاهر شد و کل محوطه آشپزخانه را به یک دام مرگ‌آسا تبدیل کرد. تله‌هایی مانند تله اسید، تیغه‌های چرخان، اجتناب از آتش و ... پس از رسیدن به قفل گوشتی، سباستین باید با آسانسور به طبقه بالا رفته و به جوزف بپیوندد ولی تا پایین آمدن و آماده به کار شدن مجدد آسانسور، ابتدا باید با The Keeper مبارزه کند. این مبارزه تا زمان آماده شدن آسانسور به درازا خواهد کشید. سباستین پس از وارد شدن به آسانسور و رسیدن به سطح، کیدمن و لزلی را می‌بیند که مجددا با هم هستند. زمانی که کیدمن قصد کشتن لزلی را داشت، سباستین مانع او شد. درحالی که کیدمن تلاش کرد دلیل این کار را توضیح دهد، لزلی با فریاد از محل فرار کرد و شلیک کیدمن به قصد کشتن لزلی، ناگهان به جوزف برخورد کرد. او سپس به دنبال لزلی رفت در حالی که زمین زیر پای سباستین و جوزف شکافت و آن‌ها به پایین سقوط کردند. مرحله چهاردهم سباستین در یک ایستگاه مترو زیرزمینی به هوش آمد و پس از ابراز امیدواری از زنده بودن جوزف، به سمت پل مترو حرکت کرد. مسیر او رسیدن به یک آسانسور بود و در این راه با تعداد زیادی از Hauntedها مبارزه کرد. آسانسور نیاز به برقراری مجدد جریان برق داشت و سباستین باید این پازل را حل می‌کرد. سباستین همچنین با هیولای این محوطه یعی Quell نیز مبارزه کرد و او را شکست داد. پس از شکست این هیولای مرگبار، سباستین از آسانسور برای بالا رفتن استفاده کرد. سباستین پس از رسیدن به سطح و ادامه مسیر، در نهایت به یک ترن طولانی که میان دو ساختمان با فصله زیاد قرار گرفته بود رسید. این ترن درحقیقت مانند یک پل، این دو ساختمان جدا از هم را به یکدیگر متصل می‌کرد. سباستین حرکت خود داخل ترن را آغاز کرد و درحالی که این مسیر را می‌پیمود، توسط روویک هشداری دریافت کرد. این هشدار در قالب سه پرتو نورانی به سباستین می‌گفت که "شما رنج خواهید کشید". در میانه راه، روویک بار دیگر ظاهر شد و با راه انداختن یک طوفان، ترن را به لرزه انداخت اما سباستین پیش از سقوط قطار خود را نجات داد. مرحله پانزدهم پس از یک کابوس در مورد کشتن خودش، سباستین در پناهگاه امن به هوش می‌آید. او متوجه تخریب شدید محل و نبودن تاتیانا شد. پس از بررسی اتاق پذیرش، ساختمان لرزید. سباستین در ادامه لزلی را در سالن دید و به دنبال او رفت. لزلی مسیرهای جدیدی را باز کرد و سباستین را به بیمارستان دیگری راهنمایی کرد. او درنهایت در آخرین نقطه از سباستین جدا شد. پس از رسیدن به سطح، سباستین خود را در جاده مقابل بیمارستان روانی Beacon دید. پس از ادامه مسیر، موقعیت‌ها ناگهان تغییر می‌کند و سباستین در یک سالن و از داخل یک اتاق، صدای یک بیمار را شنید که گفت به چسم روویک نگاه نکن. پس از ادامه مسیر در سالن، سباستین خود را در موقعیتی یافت که در مرحله اول، از طریق دوربین‌های امنیتی شاهد کشته شدن چند مامور توسط روویک بود. این بار در همان محل، پس از مشاهده مجدد همان صحنه روویک به سمت سباستین رفت و گردن او را گرفت. درحالی که دیگر فاصله‌ای با مرگ نبود، سباستین با کمک فانوس خود آتشی بر روی روویک ریخت و خود را نجات داد؛ به نظر آتش روی روویک موثر بود. ردای روویک آتش گرفت و از بین رفت و با مشخص شدن چهره سوخته‌اش، سباستین وارد چشم روویک شد. از این لحظه به بعد، موقعیت سباستین خارج کردن خود از مغز روویک است که در آن به دام افتاده بود. پس از گذر از محیط‌های خونی در داخل مغز، حل معماها و پازل‌ها و کشتن دشمنان، در آخرین ایستگاه روویک به سباستین گفت که جهان حاضر توسط او خلق شده و خودش هم آن را مدیریت می‌کند. پس از رسیدن به طبقه بالا، سباستین خود را در طبقه پایینی مشاهده کرد که در ماشین STEM به خواب رفته است. او سپس در همین قسمت لزلی را دید که درحال فرار از کیدمن بود. لزلی از ترس کیدمن پشت سباستین پنهان شد و سباستین نیز با در نظر گرفتن شرایط به کیدمن گفت که دیگر به او اعتماد ندارد و اجازه نمی‌دهد لزلی را بکشد. کیدمن که از حقایق مطلع بود سعی کرد به سباستین بفهماند که لزلی باید کشته شود زیرا او کلید بازگشت روویک به دنیای حقیقی است. اما سباستین که از حقایق پشت پرده آگاهی نداشت این اجازه را به کیدمن نمی‌داد. پس از این، روویک ظاهر شد و سباستین با تعجب شاهد حرکت لزلی به سمت روویک بود. زمانی که لزلی به مقابل روویک رسید، او با لمس کردن لزلی را به مایعی تبدیل کرد؛ مایعی که به سرعت وارد ماشین STEM شد و محیط را تغییر داد. سباستین پس از این از پنجره به بیرون افتاد؛ جایی که آخرین مبارزه با روویک در انتظار وی بود. سباستین روی یک مغز بسیار بسیار بزرگ از روویک افتاد. پس از این یک آمالگام تکامل یافته به تعقیب سباستین پرداخت و او تنها مجبور به فرار بود. پس از مدتی تعقیب و گریز، سباستین وارد یک تراک مجهز به اسلحه شد. او کننترل اسلحه را در اختیار گرفت و دست‌های آمالگام را یکی پس از دیگری از بین برد. او همچنین باید مغز او را نیز مورد هدف قرار می‌داد؛ جایی که روویک داخل آن بود. او در انتها کنترل ماشین را از دست داد و به دیواره مغز پرتاب شد. یک دست سباستین براثر بریدگی از طریق یک تکه تیز ساختمان نیز به شدت مجروح شد. در این زمان یک سادیست مرده به کنار سباستین افتاد؛ سباستین راکت لانچر او را برداشت و به سمت روویک هدف گیری کرد. او درنهایت صدمه جدی از طریق پرتاب راکت به آمالگام وارد کرد ولی خودش نیز از دیواره مغز به پایین سقوط کرد. پیش از آنکه آمالگام سباستین را بکشد، او یک ار دیگر با راکت لانچر به سمت او هدف گیری کرد و درنهایت روویک را کشت. سباستین در داخل ماشین STEM به هوش آمد و پس ا دیدن یک توهم دیگر از روویک، به سمت ماشین رفت و همه چیز را قطع کرد. او درنهایت مغز روویک را که در مرکز ماشین قرار گرفته بود از ماشین جدا و آن را نابود کرد. پس از این سباستین یک بار دیگر در داخل ماشین STEM به هوش آمد و این بار کیدمن را همراه با دیگر کارکنان محل دید. پس از رفتن این افراد، سباستین از STEM خارج و Orbitoclast را از گردنش جدا کرد. او اینک داخل بیمارستان Beacon بود؛ دکتر خیمنز و اسکار کانلی در داخل STEM مرده بودند و بقیه وان‌های STEM خالی بود. سباستی که متوجه شد لزلی از آنجا خارج شده، به جستجوی وی پرداخت. زمانی ه به اتاق پذیرش رسید یک تیم SWAT از در وارد بیمارستان شد و جویای وضعیت سباستین شدند. سباستین گفت که حالش خوب است فقط به هوای تازه احتیاج دارد. با خروج از بیمارستان، سباستین لزلی را دی که به آرامی و خونسردی در حال قدم زدن و رفتن از آنجا است. درحالی که لزلی هرلحظه دورتر می‌شد، سباستین دچار سردرد شد و لزلی را گم کرد. منابع شیطان درون Sebastian Castellanos, وب‌گاه اویل ویتین ویکیا
  36. 1 امتیاز
    درود، چون اینجا یک سایت مبتنی بر ویکی هست. اگر به بازی دیگری علاقه دارید،درسایت ثبت نام کنید، درخواست ویکی برای بازی مورد علاقه‌تون بدید و براش راهیاب بنویسید. در دانشنامه مبتنی بر ویکی، هر طرفدار برای بازی که موردعلاقه‌ش هست مطلب می‌نویسه. چون طرفدار این بازی هستم برای این بازی راهیاب نوشتم. اگر طرفدار بازی دیگری هستید شما هم میتونید دقیقا همین کار رو انجام بدید.
  37. 1 امتیاز

    نگارش v1.1.0 [FLiNG]

    379 دانلود

    دانلود ترینر بازی Assassin's Creed: Rogue (اساسینز کرید: سرکش) با 29 آپشن
  38. 1 امتیاز
    Movyn

    سادیست

    سادیست (انگلیسی: Sadist) یکی از غول‌های بازی شیطان درون است. این مرد دارای جثه‌ای بزرگ است و نقابی فلزی بر چهره دارد و بیش از چهره‌اش، اندام تنومند و لباس مندرس قهوه‌ای رنگش جلب توجه می‌کند. او بی‌نهایت سنگ‌دل و بی‌رحم است و سلاح اصلی او یک اره برقی است. سادیست به عنوان غول آخر در مرحله اول ظاهر می‌شود. او شخصیتی بسیار سنگ‌دل دارد. در اولین سکانس بعد از ظاهر شدن روویک، سباستین خود را درحالتی آویزان یافت. سادیست یکی از جسدهای کنار سباستین را با تبری از وسط به دو نیم کرد و بالاتنه جدا شده را کشان کشان روی تخت قرار داد و مشغول صلاخی شد! سباستین به هر شکل از آنجا فرار کرد ولی در ادامه سادیست به دنبال او دوید و این تعقیب و گریز تا انتهای مرحله اول ادامه داشت. او در مرحله اول قابل کشتن نبود و سباستین فقط باید از او فرار می‌کرد. او در چند مرحله دیگر هم هم علارقم کشته شدن در مراحل قبلی ظاهر می‌شود. در مرحله سوم سباستین باید با کشتن او به اره برقی دست پیدا کند تا مسیر خود را باز کند.
  39. 1 امتیاز
    Movyn

    روویک

    Ruvik روبن ویکتوریانو (روویک) اطلاعات شخصی تولد نامشخص سن 37 (در زمان ناپدید شدن) وضعیت زنده ملیت آمریکایی فعالیت وارث خاندان ویکتوریانو ثروتمند دانشمند اطلاعات فیزیکی جنسیت مرد قد 178 س.م وزن 71 ک.گ اطلاعات در بازی دیده شده در شیطان درون صداگذارها Jackie Earle Haley روبن ویکتوریانو (انگلیسی: Ruben Victoriano) که در بازی بیشتر با نام روویک (انگلیسی: Ruvik)شناخته می شود، دشمن و ضدقهرمان اصلی در بازی شیطان درون (The Evil Within) است. او لاغر و سریع است و در سرتاسر بدنش آثار سوختگی و زخم‌های شدید وجود دارد که با لیاس مندرس و سفیدی که می‌پوشد حالت یک جسد متحرک را تداعی می‌کند. روویک به‌دور از قوانین طبیعی در دنیای حقیقی می‌تواند در دنیای خود به طور نامحدود خود را از هر نقطه به نقطه دیگر انتقال دهد، آسیب‌ناپذیر باشد و به هر جسم فیزیکی در دنیای خودش حمله کند. روویک، یکی از اعضای خانواده ویکتوریانو بوده است. این خانواده از پدر و مادر، روبن و خواهرش لاورا ویکتوریانو تشکیل شده بود. روبن و خواهرش در دوران کودکی طی یک حادثه دچار سوختگی شدید بر اثر آتش‌سوزی شدند. روبن ویکتوریانو که با نام روویک شناخته می‌شود اینک به عنوان دانشمند و محقق به دور از دنیای بیرون و در بیمارستان روانی Beacon مشغول آزمایش و تحقیق شد. او با اینکه محدودیت‌های مختلف حرکتی و ... به دلیل سوختگی داشت ولی هیچ‌گاه سوختگی‌های خود را درمان نکرد. در بیمارستان روانی Beacon او با دکتر مارسلو خیمنز در مورد پروژه جدید و تحقیقاتی او صحبت کرد، در خصوص به اشتراک‌گذاری مغز یک شخص میان چند نفر که در آن یک مغز در حکم میدان و فضای پایه و مشترکان آن در درون آن فضا قرار می‌گیرند. روویک خود به دکتر پیوست و او را در این پروژه یاری کرد، پروژه‌ای که سرانجام با موفقیت به پایان رسید ولی این خود روویک بود که مغزش در فضای پایه قرار گرفت. زیرا دکتر خیمنز به او خیانت کرد و پس از کشتن روویک، مغز او را به عنوان مغز مرکزی در دستگاه STEM قرار داد. او در ادامه ماشین را به گروهی مرموز به نام موبیوس معرفی کرد. محتویات پیش‌زمینه آتش سوزی تبدیل شدن به روویک پیدا کردن راه فرار پیش‌زمینه روبن ویکتوریانو، کوچک‌ترین فرزند خانواده ثروتمند ویکتوریانو بود. پدرش ارنستو ویکتوریانو و مادرش بئاتریس ویکتوریانو نام داشتند. روبن یک خواهر بزرگ‌تر از خود به نام لائورا ویکتوریانو نیز داشت که بهترین دوست و همبازی این پسر بچه بلوند بود. او برخلاف سن و سال پایینش، قدی بلند و هوشی سرشار داشت. او گرچه رابطه‌ای تیره و تار با پدر و مادرش داشت ولی همواره سعی در حفظ احترام آن‌ها را داشت. در این زمان، بهترین دوست و یاور وی که حکم پناهگاهش را داشت، خواهرش لائورا بود. او در کنار خانواده‌اش در املاک ویکتوریانو در نزدیکی شهر کریمسون سیتی زندگی می‌کرد. خانواده ویکتوریانو، برای کمک‌های مالی زیادش به بیمارستان روانی Beacon و دکتر خیمنز شناخته شده بود. دکتر خیمنز یک بار روبن را در عمارت خانواده‌اش دید، درحالی که با آن سن پایین مشغول آزمایش و تحقیق در خصوص تشریح بود. روبن به مارسلو گفت که آیا شما هم فکر می‌کنید من یک هیولا هستم؟ دکتر خیمنز در پاسخ گفت من نیز مثل شما فعالیت‌های تحقیقی انجام می‌دهم و در علم ممکن است نتایج ناخوشایند پیش بیاید اما نباید ناامید شد. از طرفی دیگر، پدر روبن در گروه مذهبی خاصی عضویت داشت و حتی با وجود اعتراض‌ها و گزارش‌های منفی از آن گروه، همچنان به آن‌ها کمک‌های مالی مکرر هدیه می‌داد. آتش سوزی زمانی که روبن با خواهرش در انبار املاک خانوادگی مشغول بازی بودند، تعداد زیادی از اهالی دهکده وارد محوطه شده و انبار را محاصره کردند. آن‌ها به قصد انتقام گیری از خاندان ویکتوریانو، که مقدار زیادی از زمین‌های دهکده را خریداری و تصاحب کرده بودند شروع به آتش زدن انبار کردند. این افراد نمی‌دانستند که ممکن است شخصی در داخل آن وجود داشته باشد و پس از به راه انداختن آتش از آنجا رفتند. خواهر و برادر که اینک در انباری از آتش به دام افتاده بودند، تلاش کردند تا از آنجا بگریزند ولی این تلاش‌ها موثر نبود. لائورا در ادامه تلاش کرد از یک پنجره کوچک روی دیوار برادرش را فراری دهد. او با زحمت روبن را بلند کرد و او را از انبار بیرون انداخت ولی خودش داخل انبار ماند و در آتش سوخت. روبن که خودش نیز به شدت سوخته بود و آثار سوختگی از روی صورت تا پاهایش دیده می‌شد. پدرش بدون اطلاع مادر، پس از این روبن را به دلیل همین سوختگی‌های وحشتناک به زیرزمین خانه انداخت. مادر تصور می‌کرد که هر دو فرزندش در جریان آتش‌سوزی کشته شده‌اند. گرچه او در یادداشتی نوشته بود که از مرگ دو فرزندش به شدت غمگین و جنون‌زده شده اما فکر می‌کند روبن زنده است چون صدای گریه‌های او را در داخل زیرزمین می‌شنیده است. اما او درنهایت این را به حساب غم فراوانش از مرگ بچه‌هایش می‌گذاشت و زنده بودن روبن را خیالات می‌دانست. روبن پس از این موفق به فرار از زیرزمین شد و درنهایت آشفتگی از مرگ خواهرش و همچنین رفتار والدینش، پدر و مادرش را با یک چاقو به قتل رساند. او پس از این در غم‌های بزرگی که در آن غوطه‌ور بود غرق شد و پس از قطع ارتباط املاک ویکتوریانو با دنیای خارج، به تنهایی در این عمارت زندگی کرد و تحقیقاتش را پی می‌گرفت. تبدیل شدن به روویک پس از مرگ خواهرش، سوختگی شدید خودش، زندانی شدن توسط پدر و در ادامه آزاد شدن از زیرزمین و قتل پدر و مادر؛ روبن اینک کنترل دارایی‌های خانواده را برعهده گرفت. او همچون پدر، کمک‌های مالی به بیمارستان Beacon را ادامه داد ولی در قبال آن، خواستار گرفتن افراد مورد آزمایش از طرف تیمارستان شد. دکتر خیمنز در قبال دادن این افراد پول زیادی برای خود و بیمارستان کسب کرد، در عین اینکه رابطه‌ای طولانی با روبن نیز پیدا کرد. این دو به زودی تحقیقات خود برای ساخت ماشین STEM را شروع کردند؛ سیستمی که امکان اتصال ذهن چند نفر به یک ذهن را می‌داد و دکتر قصد داشت از آن برای درمان بیماران روانی و تغییر در ضمیر ناخودآگاهشان استفاده کند. روبن یک بار به دکتر خیمنز گفت که دیگر دوست ندارد او را با نام روبن بشناسند؛ او پس از این نام "روویک" را برای خود برگزید. او تحقیقات خود را پیرامون مغز و روان افراد در کنار دکتر خیمنز ادامه داد تا اینکه با او به مشکل برخورد. روویک پس از این متوجه شد که دکتر خمنز برخی از تحقیقات علمی او را به نام خودش منتشر کرده است. دکتر می‌دانست که روویک یک نابغه است و باتوجه به اینکه هیچگاه تحصیلات علمی و آکادمیک نداشته، نمی‌توانست تحقیقاتش را به نام خود صحبت کند. رابطه این دو به تدریج بدتر و بدتر شد تا اینکه دکتر خیمنز درحالی که چیزی تا نهایی شدن و به نتیجه رسیدن ماشین STEM نمانده بود به روویک خیانت کرد. او با چند مرد به عمارت برگشت و پس از مهار روویک او را مجبور کرد تا مغز خودش به عنوان مغز مرکزی در STEM قرار گیرد. این دستگاه که پیشرفت و آماده به کارش را مدیون روویک بود، نیازمند به یک مغز مرکزی بود تا دیگر افراد به آن متصل شوند. پس از عمل جراحی روی روویک، مغز او دستکاری و آن را از بدن جدا کردند. برای زنده نگه داشتن مغز، آن را در یک محفظه مخصوص قرار داده و دیگر فضاهای سیستم را به آن متصل کردند. پیدا کردن راه فرار روویک دراصل مرده بود ولی مغز وی گرچه دستکاری شده بود اما همچنان زنده بود و به عنوان مغز مرکزی STEM عمل می‌کرد. دکتر خیمنز که پس از این برای ادامه دریافت کمک‌های مالی به موبیوس روی آورده بود، از ماشین برای اهداف درمانی بیماران روانی استفاده کرد. ضمیر ناخودآگاه روویک و دنیاهای طراحی شده توسط او برای مشترکان ماشین STEM اما همواره در فکر راهی برای بازگشت به زندگی حقیقی بود. او به عنوان یک دانشمند برای چند سال مشترکان متصل شده به STEM را آزمود تا اینکه متوجه شد بهترین شخص برای بازگشت، یک بیمار روانی به نام لزلی ویترز است. او لزلی را در دنیای خود به دام انداخت به شکلی که تا مدت‌ها در خواب فرو رفته بود. زمانی که دکتر خیمنز مطمئن شده بود روویک از روی عمد لزلی را در STEM نگه داشته، این موضوع با موبیوس درمیان گذاشته شد. موبیوس نیز با سپردن ماموریت بازگرداندن لزلی به یکی از مامورانش به نام جولی کیدمن خود را درگیر دنیای روویک کرد. جولی کیدمن، از طرفی کارآگاه جدید پلیس کریمسون سیتی نیز بود. او با وارد کردن دو کاراگاه دیگر، یعنی سباستین کاستیانوس و جوزف اودا به دنیای STEM تلاش کرد ماموریت خود را به پایان برساند، بدون آنکه دو کارآگاه دیگر از این ماموریت مطلع شوند. پس از اتصال همه افراد به ماشین STEM، آن‌ها خود را در دنیای روویک به دام افتاده دیدند. او متوجه شده بود که کیدمن مامور موبیوس است و آن‌ها قصد بازگرداندن لزلی را دارند. ما روویک که کارش هنوز با لزلی تمام نشده بود قصد نداشت این اجازه را به آن‌ها بدهد. او کارآگاهان را در دنیاهای خود به دام انداخته بود و تلاش کرد آن‌ها را در مقابل هم قرار دهد. او برای این کار سناریوهای مختلفی را برای هر یک درنظر گرفت زیرا خودش آن دنیا را ساخته و کنترل می‌کرد. در این میان سباستین از همه افراد درگیر سخت‌کوش‌تر بود. اما او نیز در دنیایی پیشروی می‌کرد که سناریو آن از قبل توسط روویک نوشته شده بود. او به زودی به کیدمن بدبین شد. زیرا روویک چنین سناریویی را برای کیدمن در نظر داشت. کیدمن پس از مدتی پیشروی از کار برای موبیوس و وارد کردن سباستین و جوزف به STEM پشیمان بود. او گرچه با ماموریت خارج کردن لزلی وارد سیستم شد اما به زودی دریافت که بازگشت لزلی یعنی بازگشت روویک و از ادامه کار پشیمان شد. او از جانب موبیوس نیز تحت فشار بود ولی به هیچ وجه قصد نداشت روویک را بازگرداند. او در ادامه با سناریویی که روویک برای وی درنظر گرفته بود مورد خشم سباستین قرار گرفت؛ زمانی که قصد شلیک به مدیر موبیوس را داشت، با جابجایی مکانی شلیک او به جوزف برخورد کرد و پس از این سباستین به او بی اعتماد شد. در پایان کار نیز، روویک موفق می‌شود و پس از تبدیل کردن لزلی به مایع، آن را وارد مغز خودش می‌کند. سباستین موفق به شکست روویک می‌شود و پس از خروج از STEM، مغز مرکزی را از بین می‌برد اما درادامه مشخص می‌شود لزلی در قالب روویک به زندگی بازگشته است.
این صفحه از لیدربورد بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد