• اطلاعیه ها

    • Movyn

      مسابقه بازی‌پدیا   یکشنبه, 30 مهر 1396

      بازی‌پدیا برای تشویق کاربران و مخاطبان به مقاله‌نویسی، اقدام به برگزاری مسابقه ماهیانه مقاله‌نویسی می‌کند.   بازی‌پدیا برای تشویق کاربران و مخاطبان به مقاله‌نویسی، اقدام به برگزاری مسابقه ماهیانه مقاله‌نویسی می‌کند. در جریان این رقابت که از ابتدای هر ماه آغاز و تا انتهای ماه دنبال می‌شود، ۵ کاربری که در طول آن ماه، بیشترین مقاله را در تمامی ویکی‌ها ارسال کرده باشند معرفی خواهند شد. جوایز برنگان این مسابقه، به ترتیب زیر خواهد بود.   برای اطلاعات بیشتر به صفحه مسابقه مراجعه نمایید.
    • Movyn

      نتایج مسابقه مقاله‌نویسی بازی‌پدیا - آبان 96   دوشنبه, 29 آبان 1396

      برای مشاهده نتایج به این صفحه مراجعه کنید.

لیدربورد

  1. Movyn

    Movyn

    مدیر کل سایت


    • امتیاز

      33

    • تعداد ارسال ها

      5,375


  2. Sir Sonic

    Sir Sonic

    کاربر سایت


    • امتیاز

      10

    • تعداد ارسال ها

      55


  3. samonobaka

    samonobaka

    کاربر سایت


    • امتیاز

      7

    • تعداد ارسال ها

      74


  4. ahmad mohseny

    ahmad mohseny

    کاربر فعال


    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      574



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان یکشنبه, 30 مهر 1396 در همه بخش ها

  1. 5 امتیاز
    Sir Sonic

    لینک

    لینک | Link نژاد هایلین جنسیت مذکر بازی ها The Legend of Zelda The Adventure of Link A Link to the Past Four Swords Link's Awakening Ocarina of Time Majora's Mask Oracle of Seasons Oracle of Ages The Wind Waker Four Swords Adventures The Minish Cap Twilight Princess Phantom Hourglass Spirit Tracks Skyward Sword A Link Between Worlds Breath of the Wild مکان ها Hyrule Koholint Island Termina Labrynna Holodrum Subrosia Great Sea World of the Ocean King New Hyrule Skyloft لینک (انگلیسی: Link) پروتاگونیست و شخصیّت اصلی همیشگی افسانه زلدا (مجموعه) است. نمادین ترین و ساده ترین ویژگی متمایز کننده او، پوشش سبز رنگ و کلاه درازی است که روی سر خود دارد. هر چند، گاهی اوقات، استثنائاتی مثل لباس گورون ها یا لباس زورا ها در Ocarina of Time؛ زره جادویی و زره زورا در Twilight Princess وجود دارد که لباس لینک به طور موقت از حالت سبز رنگ خود بیرون می آید. لینک در تقریباً اکثر بازی ها، به غیر از دو بازی Skyward Sword و Breath of The Wild شمشیر زنی چپ دست به حساب می آید. و از او بیشتر به عنوان تجسم و نمادی از وفاداری یاد می شود. لینک در سری بازی های مجموعه، به غیر The Legend of Zelda و The Adventures of Link دارای قدرتی به نام تریفورس شجاعت، که گوهره های الهه فارور می باشد، است محتویات حضورها The Legend of Zelda The Adventures of Link A Link to the Past Link's Awakening Ocarina of Time Majora's Mask Oracle of Ages Oracle of Seasons The Wind Waker Four Swords Four Swords Adventure The Minish Cap Twilight Princess Phantom Hourglass Spirit Tracks Skyward Sword A Link Between Worlds Breath of the Wild موارد دیگر منابع حضورها The Legend of Zelda در این نسخه لینک قهرمان و شخصیّت اصلی The Legend of Zelda شناخته میشود. وقتی ایمپا، قَیّم و خدمتکار زلدا، به او می گوید که شاهزاده زلدا توسّط گنون به اسارت گرفته شده و قبل از اسیر شدن اش، او تریفورس دانایی را به هشت قسمت تقسیم کرده و در قلمرو آشوب زده پخش کرده است، لینک به دنبال نجات شاهزاده و شکست دادن گنون عازم ماجراجویی عظیمی میشود. لینک در مسیر ماجراجویی اش با به دست آوردن وسایل و آیتم های متنوّع، رد کردن سیاهچال ها، و شکست دادن شیاطین و غول های مختلف در نهایت موفق به جمع آوری هشت تکه ی تریفورس دانایی می شود و با شکست دادن گنون و به دست آوردن تریفورس قدرت، موفّق به نجات دادن زلدا و هایریول می شود The Adventures of Link در این داستان لینک دوباره به عنوان قهرمان اصلی نسخه The Adventures of Link در سرزمین های شمالی، امّا این بار روبروی شاهزاده زلدایی که در اثر نفرین به خوابی ابدی فرو رفته ظاهر میشود. قصّه از آن جا شروع می شود که شاهزاده زلدا به برادرش، پرنس محل اختفای قدرت مرموز و خارق العاده این دنیا یعنی تریفورس را نمی گوید. پرنس خشمگین هم در اثر سکوت زلدا تحمّل خود را از دست داده و با استخدام یک جادوگر سعی می کند مکان تریفورس را از زیر زبان خواهرش بیرون بکشد. امّا با ناموفّق بودن این راه نیز او در نهایت شاهزاده زلدا را به کمک جادوگر در خوابی عمیق فرو می برد جادوگر پس از مدّتی، قبل از آن که بتواند زلدا را خواب عمیق اش بیدار کند، فوت می کند و پرنس، زلدا را با خود به برجی برده و ایمپا نیز لینک را خبر می کند و به او می گوید، حال که جادوگر مرده، تنها راه بیدار کردن شاهزاده، بازیابی تریفورس شجاعت است. از طرفی دیگر، زیردست های گنون همگی به دنبال لینک بار دیگر خود را نشان داده اند و معتقد اند با ترکیب خون او و باقیمانده های گنون میتوانند دوباره او را زنده کنند. با این حال لینک موفق می شود تا از دست آن ها زنده بماند و در ماجرای گسترده و بزرگ دیگری به تریفورس شجاعت دست پیدا میکند و پس از شکست دادن لینک تاریک، شاهزاده را خواب عمیق اش بیدار کند. A Link to the Past این بار قصّه لینک از خانه ای کوچک در گوشه ای هایریول شروع می شود. جایی که لینک و عمویش در کنار هم زندگی می کنند. امّا شبی که لینک در خوابش صدای دخترکی را میشنود که از او درخواست به سیاهچال قلعه بیاید و به او کمک کند، ماجراجویی اش بلافاصله شروع میشود. بلافاصله بعد از خوابی که لینک می بیند بیدار میشود و عمویش را در حالی که پشت میز با شمشیر و سپری نشسته است پیدا میکند. عمو به اون می گوید که او از خانه بیرون نرود و سعی می کند تا صبح برگردد. ولی لینک بلافاصله بعد از رفتن عمویش، حرف اش را زمین می اندارد و با ترس و هیجان به سمت سیاهچال قلعه راه می افتد. ناچار از رفتن به داخل قلعه به خاطر وجود تعداد زیادی نگهبان، لینک دوباره صدای دخترک را می شنود که این بار او را به سمت دریچه ای مخفی به سیاهچال راهنمایی میکند. بعد از وارد شدن به سیاهچال لینک با تن زخمی عمویش که در اثر مبارزه با نگهبانان ها به شدّت آسیب دیده روبرو می شود. عمو، لینک را به شدّت مورد سرزنش قرار می دهد که چرا به حرف اش گوش نکرده و از خانه بیرون رفته، ولی در نهایت سپر و شمشیر اش را به لینک می دهد و از او میخواهد شاهزاده زلدا را از سیاهچال نجات دهد و سپس در اثر زخم های زیادش بیهوش میشود. لینک پس از پله به پله گشتن قلعه و شکست دادن نگهبانان بسیار، موفق به پیدا کردن زلدا در تحتانی ترین طبقه ی سیاهچال می شود. و از طریق راه مخفی ای در قلعه او را به معبد برده و در کنار حکیم می گذارد تا جایش امن باشد و سپس خودش در ادامه درخواست زلدا به دنبال مرد دانایی به نام ساهاسراهلا می رود و سفر لینک این گونه برای پیدا کردن دوباره قطعات گمشده گنج های بزرگ و شکست دادن آگانیم و گنون شروع می شود Link's Awakening بعد از گرفتن سپر از تارین، لینک به سواحل تورونبو می رود تا شمشیر اش را نیز پس بگیرد. امّا جغدی بر سر راه وی سبز می شود و به او می گوید، که او نمی تواند این جزیره را تا وقتی که ماهی باد را پیدا نکند ترک کند. و برای این کار او باید به جنگل های اسرار آمیز برود. وقتی لینک به دهکده برمیگردد متوجه می شود که تارین به سمت جنگل زودتر از او حرکت کرده است. لینک بعد از رفتن به جنگل، او را هنگامی که به یک راکون تبدیل شده است می یابد.برای همین لینک باید از پودر جادویی استفاده کند تا او را به حالت عادّی برگرداند.در Link's Awakening، قهرمان ما در میان سفرهایش بین دریا دچار طوفان شده و پس از غرق و بیهوش شدن ، وقتی بیدار می شود خود را در ساحل های جزیره کوهولینت می یابد. همان جا دختری به نام مارین، او را پیدا کرده و با خود به دهکده مِیب می برد، جایی که مارین با پدرش، تارین، در آن جا زندگی می کند. امّا لینک مارین را تصادفاً با شاهزاده زلدا اشتباه می گیرد. بعد از این لینک متوجه نیروی شرّ پشت تمامی قضایا یعنی نایتمر می شود و هدف اصلی اش را به نابودی وی و به دست آوردن هشت قطعه سایرن تغییر می دهد تا با آن بتواند جزیره را ترک کند Ocarina of Time لینک به عنوان قهرمان عنوان Ocarina of Time این بار نقش خود را به عنوان یک کودک هایلین آغاز می کند که در جنگل کوکیری در کنار دیگر کوکیری ها زندگی خود را سپری می کند. امّا دیری نمی پاید که با پیدا شدن سر و کله فرشته نورانی کوچکی به اسم ناوی، لینک مجبور می شود برای از بین بردن نفرین درخت دکوی بزرگ وارد عمل بشود. بعد از این که لینک موفق به شکستن نفرین می شود؛ درخت دکوی بزرگ به لینک، زمرّد کوکیری ها را، که نماد نژاد کوکیری ها و یک سنگ روحانی است، می دهد. و به او می گوید که باید به سراغ شاهزاده زلدا برود. بعد از رفتن از جنگل کوکیری ها و رسیدن به قلعه هایریول و ملاقات با زلدا، او به لینک می گوید که باید او، دو سنگ روحانی دیگر را پیدا کرده و با آن ها جلوی پیشروی گنوندورف را بگیرد. پس از پیدا کردن دو سنگ روحانی دیگر لینک در مسیر برگشت به قلعه ی هایریول، آن را در حال سوختن و نابودی به دست نیروهای شیطانی گنوندورف می بیند؛ و شاهزاده زلدا را در حالی که از دست لشگر گنوندورف فراری است پیدا میکند، زلدا هنگام فرارش به وی اکارینای زمان را می دهد و از او میخواهد با اکارینا و سه سنگ روحانی به معبد زمان رفته و قبل از گنوندورف، از آن جا به سرزمین مقدّس رفته تریفورس را به دست آورد. ولی لینک غافل از این که گنوندورف او را تا سرزمین مقدّس تعیقب کرده است جلو رفته و باعث میشود گنوندورف صاحب بخشی از تریفورس شود. لینک پس از این واقعه، خود را در معبد زمان و در کنار شمشیر "مستر سورد"، که در سنگی فرو رفته، می یابد. با پیشنهاد ناوی، لینک شمشیر را از سنگ بیرون می کشید، ولی شمشیر، او را به عنوان قهرمان زمان نمیشناسد ولی در عوض او را در زمان به هفت سال جلوتر می برد.جایی که او به عنوان جوانی نیرومند، آمادگی رویارویی با خطرات احتمالی به عنوان یک قهرمان زمان را داشته باشد. حال لینک جوان باید با پیدا کردن شش حکیم و گرفتن مدالیون هایشان، راه خود را به قلعه ی گنوندورف باز کرده و شاهزاده زلدا را نجات دهد و با شکست دادن گنوندورف، به عنوان قهرمان زمان به مصیبت هایریول پایان ببخشد Majora's Mask در داستان Majora's Mask قصّه لینک از جایی شروع میشود که او به دنبال ناوی در جنگل ها ناگهان به یک اِسکول کید با ماسکی عجیب برخورد می کند که دو تا فرشته به نام های تاتل و تائل، او را همراهی می کنند. دو فرشته، اسب لینک، یعنی اپونا، را ترسانده و لینک را با انداختن وی از روی اسبش بیهوش می کنند، پسر ماسک دار نیز بلافاصله اسب لینک و اکارینای زمان اش را دزدیده و فرار می کند. لینک بلافاصله به هوش آمده و به دنبال بچه ماسک دار می دود و در برکه ای به او می رسد. ولی اِسکول کید در برکه او را به یک دکو اسکراب تبدیل می کند و ترک اش میکند، از قضا تاتل به همراه لینک، که حالا به یک دکو تبدیل شده، گیر می کند و از دو همراه دیگرش،اِسکول کید و تائل جا می ماند. لینک و تاتل بر خلاف میل باطنی با هم همراه شده و در برج ساعت به دنبال پسر ماسک دار می گردند. در همین بین آن دو با ماسک فروش خوشحال روبرو می شوند. او به آن دو می گوید که اگر بتوانند اکارینای زمان رو تا قبل از سه روز دیگر، که اون آن جا را ترک می کند برای او بیاورند؛ از آن جا که می توانند در این صورت ماسکی که اِسکول کید از او دیدیده را برایش پس بیاورند؛ او می تواند دوباره لینک را به یک هایلین تبدیل کند. لینک بعد از آن متوجّه می شود که اِسکول کید مسبب فاجعه بزرگی است که قرار است به سر دنیایی که لینک تازه به آن قدم گذاشته، یعنی ترمینا، بیاید. اِسکول کید باعث خطایی شده که به دنبال آن ماه قرار است در آخر شب سوّم مستقیم به برج ساعت برخورد کرده و دنیا را نابود کند. لینک بعد از پس گرفتن اکارینای خود و خواندن نغمه ی زمان در آن به روز اوّل بازگشته و ماسک فروش خوشحال هم او را به حالت اوّل اش باز میگرداند و در عوض لینک صاحب ماسکی جادویی می شود که با آن می تواند هر وقت که خواست دوباره به یک دکو اسکراب تبدیل شود. حال لینک باید با بیدار کردن 4 جاینت در چهار گوشه دنیا و انجام این عمل در سه روز با تکرار این دوره با کارینایش جلوی سقوط ماه به زمین را بگیرد. بعد از موفقیت در این چالش عظیم و حل کردن مشکل دیگر نژادها و افراد در ترمینا، لینک بالاخره موفّق به متوقّف کردن ماه می شود، امّا ماسک شیطانی ای که روی صورت اِسکول کید بود ماهیت شیطانی خود را به عنوان ماسک میجورا نشان می دهد و با تسخیر ماه کنترل کامل آن را به دست می گیرد. لینک بلافاصله از طریق پرتالی که از خود ماسک میجورا باقی مانده بود بر روی ماه فرود می آید و طی مبارزه ای سهمگین، ماسک میجورا را در حالت خشمگین و هیولاوار اش شکست می دهد و ترمینا را نجات می دهد. بعد از تمامی وقایات، او به همراه اپونا به هایریول برگشته و دومرتبه به دنبال ناوی به سفر خود ادامه می دهد Oracle of Ages قصّه لینک این بار در داستان بازی Oracle of Ages از جایی شروع میشود که وی به واسطه قدرت تریفورس احضار شده و خود را در یک جنگل اسرار آمیز می بیند. کمی بعد از رنی به نام ایمپا را از دسته ای از اوکتروک ها نجات می دهد. سپس آن دو با هم راهی سفری برای ملاقات با ناریو، پیشگوی اعصار، می شوند. اواخر مشخّص می شود که ایمپا تحت تسخیر و کنترل جادوگر سیاه، وِران بودهو دقیقاً وقتی از نقطه ای که فقط به کمک لینک می توانست عبور کند، عبور می کند با گروگان گرفتن ناریو و سفر کردن در زمان به 400 سال قبل، کلید نقشه های شیطانی وِران را رقم میزند.و با این کار در اثر اعمال شیطانی وِران با قدرت پیشگو در 400 سال گذشته، زمان حال دچار آشوب شده؛ و حالا این وظیفه لینک است که با متوقّف کردن وِران، سرزمین های لابرینا را نجات دهد. لینک در این نسخه باید با موانع هشت سیاهچال مختلف دست و پنجه نرم کند. و با شخصیّت هایی از حال و 400 سال گذشته ارتباط برقرار کند تا بتواند هشت گوهر زمان را به دست آورد و به وسیله آن خاطرات درخت ماکو را به او بازگرداند و قدرت لازم برای شکست دادن وِران را به دست آورد. در سفر، او بین راه به سرزمین های هولودرام نیز سری خواهد زد. مکانی پر از آشوب که لینک در آن بایستی روبروی اونوکس ایستاده و از بازیابی شاه خبیث، گنون جلوگیری کند، بازیابی ای که از نقشه دقیق دو خواهر شیطانی، کومه و کوتاکه سر در آورده است Oracle of Seasons در Oracle of Seasons به مانند نسخه قبلی سری اوراکل، لینک باز توسّط قدرت تریفروس، امّا این بار به دنیای هولودرام احضار شده و باز هنگام احضار بیهوش شده است. رقاصی به اسم دین، لینک را پیدا می کند و او با با خود به گروهش می برد و او را به تمام اعضای شعبده باز، رقّاص و هنرمند خود معرّفی می کند. امّا دیری نمی پاید که با حمله ی اونوکس،ژنرال تاریکی، به گروه هنرنمایی آن ها، دین گروگان گرفته می شود. همان جا لینک متوجه می شود که دین در حقیقت پیشگوی فصل ها بوده و اونوکس میخواهد با استفاده از او فصل ها را کنترل کند و همه چیز را در هولودرام به لرزه در آورد. اونوکس دین را به اسارت در می آورد و معبد فصل ها را به سرزمین سابروسیا منتقل می کند. در میان فصل های آشوب زده ولی؛ ایمپا، آشپز گروه، به لینک می گوید که او فقط آشپز یک گروه هنرنما نیست و در حقیقت پرستار شاهزاده زلدا بوده او ادامه می دهد که لینک نیز قهرمانی است که سرنوشت تعیین کرده و حالا باید وی با رفتن به سمت درخت ماکو در دهکده هورون، دین را نجات دهد. امّا درخت ماکو که تضعیف شده به لینک می گوید که وی باید برای بازگرداندن قدرت از دست رفته اش هشت گوهر طبیعت را پیدا کند. و به همین ترتیب لینک موفق به پیدا کردن معبد فصل ها شده و در آن جا عصای فصل ها را به دست می آورد. عصایی که به وسیله آن لینک دیگر می تواند فصل ها را کنترل کند تا به وسیله آن دین را نجات دهد. ولی در هر صورت قبل از هر چیز او باید با روح هر فصل قرارداد ببندد تا بتواند فصل اش را کنترل کند. بعد از بستن قرارداد با چهار فصل و قادر بودن به کنترل هر یک، لینک با هشت گوهر طبیعت به سراغ درخت ماکو رفته و او نیز به لینک یک دانه ماکو می دهد که به کمک آن لینک می تواند وارد قلعه ی اونوکس شود. لینک با اونوکس مبارزه کرده و او را شکست می دهد امّا در ادامه مشخّص می شود که اونوکس و وِران هر دو بازیچه دست خواهران دوقلو یعنی تویینروا بوده اند. خواهرانی که به وسیله این دو قصد بازیابی شاه شیاطین یعنی گنون را داشته اند. شکست اونوکس، آتش ویرانی را روشن می کند و تویینروا، موفّق به دزدیدن زلدا می شوند تا با با قربانی کردن اش گنون را زنده کنند. امّا با شکست خوردن از لینک و نا تمام ماندن نقشه قربانی کردن زلدا، آن دو خودشان را قربانی می کنند تا گنون به عنوان یه هیولای کریح و بی مغز زنده شود. لینک در نبردی سهمگین و طولانی موفّق به شکست دادن گنون میشود و بعد از آن با زلدا از قلعه بیرون بیرون آمده و صحنه آخر بازی لینک را در حالی که سوار یک قایق در دریا در حال سفر کردن است نشان می دهد. The Wind Waker این بار لینک، امّا با حالت کارتونی تر اش در The Wind Waker قصّه اش از جزیره اوتست و ساحل آرام و مردمان خوبش شروع می شود. لینک زندگی خوبی با مادربزرگ اش و خواهرش آریل دارد ولی این صلح دیری نمی پاید تا روزی که پرنده ای عظیم از ناکجا آباد؛ به نام هلموراک کینگ، سر و کلّه اش پیدا شده و با دزدیدن خواهر لینک و انداختن دختری دیگر به نام تترا در جنگل های جزیره، باعث می شود لینک این قصّه نیز سفر خود را آغاز کند. لینک بعد از دزدیده شدن خواهرش، از تترا کمک می خواهد و او نیز اجازه می دهد که وی سوار کشتی دزدهای دریایی اش بشود و به او اطّلاعات کافی در مورد هلموراک کینگ و جایی که در آن زندگی می کند می دهد. لینک به کمک دزدهای دریایی وارد دژ رها شده می شود تا خواهرش را نجات دهد امّا موفّق نشده و به بیرون پرتاب می شود. لینک ولی به جای غرق شدن و مردن، لینک توسّط قایق سخنگویی به نام پادشاه شیرهای سرخ نجات پیدا می کند. پادشاه شیرهای سرخ به لینک قول کمک برای نجات دادن خواهرش را می دهد و هر دو در هفت دریا برای نجات خواهر لینک هم سفر می شوند. لینک با راهنمایی پادشاه شیرهای سرخ به زیر هفت دریا رفته و با ورود به قلعه هایریول، موفّق به بیرون کشیدن مستر سورد از سنگ غلاف اش می شود؛ شمشیری که در گذشته های دور، هنگامی که هنوز سرزمین هایریول زیر آب ها نرفته بود؛ توسّط قهرمان زمان مهر و موم شده بود. لینک دوباره به دژ رها شده برمی گردد و این دفعه موفّق می شود که هلموراک کینگ را شکست بدهد و خواهر خود را برگرداند. امّا این دفعه لینک متوجه مردی شیطان صفت و خطرناک به نام گنوندورف می شود. شخصی که در گذشته ها توسّط قهرمان زمان متوقّف شده بود امّا این بار برگشته و با ایجاد سیلی عظیم باعث ایجاد دریای بزرگ شده است. لینک سعی می کند با مستر سورد، که شمشیر مقدّر شده برای شکست گنوندورف در گذشته ها بوده است، به وی ضربه وارد کند. ولی بیفایده بوده و لینک متوجه می شود که مستر سورد قدرت سابق اش را از دست داده. گنوندورف به قصد کشتن لینک به سمت اش شمشیر می کشد امّا لینک در لحاظت انتهایی توسّط تترا و خدمه اش نجات پیدا می کند. بعد از مدّتی لینک و تترا دوباره به قلعه هایریول برگشته و آن جا متوجّه می شوند که تترا بدون آن که بداند همان شاهزاده زلدا است. بعد از این لینک با بیدار کردن دو حکیم باد و خاک و به دست آوردن تمام قطعات تریفورس شجاعت، قدرت مستر سورد را بازمیگرداند و بار دیگر به همراه زلدا با گندندورف روبرو می شوند و در نبردی حماسی بین سه وجه تریفورس لینک با فرو کردن مستر سورد در سر گنوندورف او را به سنگ تبدیل می کند و شکست اش می دهد. بعد از تمامی وقایع لینک و زلدا(امّا این بار به دوباره در حالت تترا) به دنبال سرزمین های جدید برای بازسازی هایریول عازم سفری دراز می شوند. Four Swords لینک دوست کودکی زلدا بوده و یک روز زلدا او را همراه خود می برد تا با هم از مهر و موم چهار شمشیر اطمینان حاصل کنند؛ چرا که زلدا مدّتی بود که شک داشت مهر موم تضعیف شده باشد. و همان طور که حدس زده می شد، واآتی، جادوگر باد، موفّق به فرار از زندان اش شده و با دزدیدن زلدا، سعی می کند او را به همسر خود تبدیل کند. برای نجات دادن زلدا، لینک چهار شمشیر را از سنگ غلاف شان بیرون کشیده و با تبدیل هر کدام به یک بدل رنگی از خودش صاحب چهار بدل می شود. لینک سپس شروع به جمع آوری کلید ها از سه فرشته ی بزرگ مختلف می کند تا به وسیله آن ها بتواند وارد قصر واآتی شود و زلدا را نجات دهد. بعد از نبردی طولانی، لینک دوباره واآتی را در چهار شمشیر مهر می کند و به همراه زلدا به معبد بازمیگردد تا شمشیر ها را به جای اصلی شان بازگرداند Four Swords Adventure در آغاز این داستان، لینک به عنوان دوست نزدیک زلدا معرّفی می شود. زلدا که از مهر و موم چهار شمشیر، که جادوگر خبیث، واآتی را در خود نگه می دارد مطمئن نیست و فکر می کند تضعیف شده باشد. با کمک شش بانوی معبد و لینک به سمت معبد چهار شمشیر به راه می افتند. امّا قبل از این که به آن جا برسند. تمام شش بانوی معبد توسّط لینک سایه گروگان گرفته می شوند. وقتی لینک به معبد می رسد؛ چهار شمشیر را از غلاف سنگی شان بیرون کشیده، با این که با این عمل واآتی از مهر و موم خود آزاد می شود ولی در عوض لینک چهار بدل از خود می تواند تولید کند تا به وسیله آن ها رد لینک سایه را بگیرند. ولی واآتی که آزاد شده قبل از این که بدل های لینک به سراغ لینک سایه بروند، هر یک را به گوشه ای از هایریول پرتاب می کند و آن چهار نفر را از هم دور می کند. بعد از گوش دادن به حرف های کپورا گبورا، چهار لینک به سر تا سر هایریول سفر کرده و با یکی کردن قابلیت ها و قدرت هایشان موفّق به نجات دادن تک تک بانوهای معبد میشوند. بعد از نجات بانوان معبد چهار لینک به سراغ لینک سایه رفته و او را نیز شکست می دهند. بعد از او نیز در برج باد، لینک ها دوباره روبروی واآتی می ایستند و وی را شکست می دهند. بعد از شکست دادن واآتی، لینک ها و زلدا شروع به فرار کردن در برج باد که در حال فرو ریختن بود می کنند، که ناگهان گنون به گروه آن ها حمله می کند، در سوّمین نبرد نهایی شان، چهار لینک موفّق به شکست دادن گنون نیز شده و بانو ها او را در چهار شمشیر مهر می کنند. بعد از این وقایع لینک، چهار شمشیر را در معبد قرار داده و دوباره به حالت عادّی بازمی گردد. The Minish Cap در The Minish Cap، لینک نوه ی آهنگر و دوست دوران کودکی زلدا است. پسری که این بار سفرش را بدون کلاه معروفش شروع می کند. فستیول پیکوری که شروع می شود، زلدا از قلعه بیرون زده تا با لینک بدون این که کسی متوجه شود در جشنواره شرکت کند. پدربزرگ لینک که از بهترین آهنگران هایریول شناخته می شود، به لینک ماموریت می دهد تا شمشیری که ساخته را به برنده مسابقه شمشیر زنی بدهد. در حین جشنواره، بعد از برنده شدن زلدا در بخت آزمایی، از به انتخاب، یک سپر برنده شده و آن را به لینک می دهد. بعد از جشنواره در مراسم اهدای جایزه، واآتی، برنده مسابقات، به طور ناگهانی قصد باز کردن صندوق جشنواره را به وسیله شمشیر پیکوری ای که در آن فرو رفته بود را می کند. تا شاید لایت فورس افسانه ای را در آن پیدا کند، امّا بعد از باز کردن آن و فهمیدن این که درون صندوقچه چیزی جز هیولاهای کریح نیست؛ ناامید و عصبانی شده و بلافاصله با اجرای جادویی بر روی شاهزاده زلدا او را به سنگ تبدیل می کند. لینک که نتوانسته بود از شاهزاده زلدا محافظت کند طی صحبتی با پادشاه تصمیم می گیرد با شمشیر آهنگر وارد سفری به جنگل مینیش ها شود. و این گونه سفر لینک برای نجات زلدا و شکست دادن واآتی آغاز می شود. جنگل مینیش ها مکانی است که به قول افراد، نژاد افسانه ای پیکوری در آن زندگی می کنند، لینک در بین راه جنگل با کلاه سخنگویی به نام ازلو برخورد می کند. بعد از نجات دادن گلاه از دست دسته ای از اوکتوروک ها، ازلو به لینک می گوید که آن دو در سفرشان می توانند به هم کمک کنند و بلافاصله روی سر لینک نشسته و آن جا خانه خوش می کند. با کمک ازلو حال لینک می تواند بین دو حالت معمولی و حالت پیکوری که در آن کوچک تر می شود تغییر اندازه دهد. لینک و کلاه سخنگویش با هم هم سفر می شوند تا تیغه ی پیکوری شکسته شده را تعمیر کرده و به کمک چهار عنصر ارتقایش دهند. بعد از اتمام این مراحل و ساخته شدن چهار شمشیر از تیغه ی پیکوری، لینک وارد سیاهچال نهایی، قلعه هایریول سیاه می شود. لینک در نهایت موفّق می شود شاهزاده زلدا را نجات دهد امّ در هر صورت، واآتی که به اندازه کافی از طریق زلدا به لایت فورس دست یافته بود حال در قالب جادوگر بادها ظاهر شده و لینک را به مبارزه می طلبد. لینک در نبردی سهمگین موفّق به شکست واآتی شده و قلعه را پاکسازی می کند. در انتها مشخّص می شود کلاهی که واآتی به سر داشته یکی از اختراعات ازلو بوده که آرزو ها را برآورده می کرده. کلاه بعد از این توسّط زلدا پاکسازی شده و او به وسیله آن کلّ هایریول را از آثار اعمال واآتی پاک و شفاف می کند. ازلو نیز که در اثر نفرین واآتی به یک کلاه تبدیل شده بود در انتها به حالت اصلی اش بازمیگردد...یک پیکوری! در سال فوق العاده خاصّ امسال بالاخره درهای دو دنیای پیکوری ها و هایلین ها به روی هم باز شده امّا این قضیه زیاد به طول نمی انجامد چرا که ازلو باید بجنبد و به دنیای خودشان برگردد. امّا قبل از آن او برای لینک یک مهمانی خداحافظی برپا می کند و به او به پاس تلاش هایش یک هدیه استثنایی می دهد. یک کلاه سبز! Twilight Princess این بار با لینک به عنوان یک چوپان هفده ساله که در جنگل اوردون زندگی می کند سر و کار داریم. پسری که همیشه لباس های چند تکّه ی رنگارنگ صندل ها و شلوار های عجیبی به پا دارد. یک روز لینک با خریدن یک فلاخن(سنگ انداز)، سعی می کند جلوی بچه های دهکده یعنی مالو و تالو و بث، با تیرانداختن خودی نشان بدهد. لینک با تیری میمونی را می زند و میمون شروع به فرار کردن می کند. مالو و تالو و بث، هر سه با هم به دنبال میمون می دوند ولی تالو جلوتر رفته و بث و مالو از او جا میمانند و او گم می شوند. لینک بعد از جستجویی طولانی موفّق به نجات دادن تالو و آن میمون می شود. روز بعد از برگشت به دهکده اوردون، لینک بار خود را برای سفری به هایریول برای تحویل هدیه ی دهکده به پادشاهی می بندد. امّا دختر کدخدا، ایلیا قبل از رفتن متوجّه زخمی روی اسم لینک، اپونا، می شودو سر لینک داد میزند که چرا مراقب اش نبوده است. لینک سپس با اپونا از طریق راه مخفی مخصوص خودشان به چشمه اوردون رفته تا اپونا را درمان کند. امّا وقتی به آن جا می رسد؛ دروازه ای باز شده و بولبین ها از آن بیرون می ریزند. یک بولبین لینک را با ضربه ای بیهوش می کند و سردسته ی بولبین ها، ایلیا و کولین را برداشته و با خود می برد. لینک بعد از مدّتی بلند شده و میبیند که بچه ها رفته اند. سپس بلافاصله با عحله او به دنبال رد بولبین ها به سمت ممالک فارون دویده ولی در انتها به دیواری سیاه و ناشناس برخورد می کند که ناگهان هیولایی از پشت دیوار وی را گرفته و به سمت دیوار می کشاند. لینک پس از رد شدن از دیوار وارد ممالک فارون می شود که حال در آشوب دنیای توییلایت گرفتار شده و لینک خودش را هم در حالت یک گرگ مقدّس می بیند و شوکه می شود.لینک گرگی در دنیای توییلایت با میدنا، موجودی عجیب و کوچک آشنا می شود که او به همراه لینک در این نسخه تبدیل می شود. با ادامه سفر لینک و میدنا برای نجات ایلیا و کولین، لینک به قلعه هایریول که آن جا هم توسّط توییلایت تسخیر شده می رسد و در آن جا با شاهزاده زلدا ملاقات می کند. لینک در آن جا ماموریت میگیرد که با جمع آوری موارد، آیتم ها و وسایل مورد نیاز برای پیشروی در سه سیاهچال مختلف راه خود را به سمت مغز متفکّر پشت تمامی وقایع یعنی زنت بکشاند. لینک در ادامه بیشتر با میدنا، نژاد توییلی و زنت و رابطه این سه با هم، آشنا می شود. بعد از جمع کردن سایه های ذوب شده در سه سیاهچال، میدنا با سرنوشت وحشتناکی روبرو شده و لینک نیز نفرین می شود تا به اقلب یک گرگ تا ابد به زوزه زدن ادامه بدهد. لینک به میدنا کمک می کند تا شاهزاده زلدا را، که مطمئن است آن دو می توانند هایریول را از دست وحش گری های زنت نجات دهند، ملاقات کند. زلدا به لینک راهی برای بازگشتن به حالت انسانی اش می گوید و به او راهنمایی می کند که رسیدن همچین مقصودی ابتدا نیازمند مستر سورد و بیرون کشیدن ان از سنگ غلاف اش است و بعد از آن لینک باید به سمت صحرای گرودو حرکت کند تا آینه توییلایت را پیدا کند. لینک بعد از پیروی از مراحل گفته شده در نهایت به زنت رسیده و او را شکست می دهد و قلعه ی هایریول را از توییلایت نجات می دهد. بعد از این لینک با دشمن همیشگی مجموعه و کسی که از پشت زنت را کنترل می کرد یعنی گنوندورف روبرو شده و در نبردی سه مرحله ای و سهمگین او را نیز شکست می دهد تا شاهزاده زلدا را از دستش نجات دهد. در انتها، لینک با برگرداندن میدنا به عنوان شاهزاده تویلایت به جایگاه خودش نجات هایریول و گذاشتن مستر سورد در سنگ غلاف اش سفر خود را به مقصد نامعلومی در آن سوی جنگل های فارون ادامه می دهد. Phantom Hourglass این بار لینک داستان Phantom Hourglass با لینک The Wind Waker یکی هستند و داستان ادامه هم را شرح می دهند. هنگامی که لینک، تترا و دار و دسته دزدان دریایی همراه شان به دنبال سرزمین های جدید در جستجو اند؛ ناگهان کشتی روح زده ای نمایان می شود و تترا را با خود می برد. لینک با قصد نجات تترا تلاش می کند تا وارد کشتی روح زده شود امّا در نهایت موفّق نشده و در اقیانوس می افتد. آب اقیانوس، لینک رها شده را با خود می شورد و به جزیره مرسِی می برد. جایی که او با مردی به نام اشوس و فرشته ای به نام سیلا، که حافظه اش را از دست داده، آشنا می شود. سیلا با لینک همراه می شود تا با هم کشتی روح زده را پیدا کنند و تترا را نجات دهند. آن ها در بین راه با کشتی ای به کاپیتانی لاینبک روبرو می شوند و سفرشان را در این کشتی برای شکست دادن بلوم شروع می کنند. Spirit Tracks وقایع Spirit Tracks تقریباً یک قرن بعد از Phantom Hourglass اتّفاق می افتد. در این بازی لینک، تعمیرکاری جوان است که برای گرفتن گواهی مهندسی از شاهزاده زلدا باید به قلعه ی هایریول برود. لینک در دهکده آبودا یا مردی به نام نیکو زندگی می کند. اوّلین بار لینک را موقعی میبینم که نیمه خواب دارد به قصّه ی نیکو پیرامون نبرد افسانه ای بین اسپیریت و مالادوس گوش می دهد، مدّتی بعد آلفونزو گوش لینک را گرفته و از را آماده می کند تا گواهی اش را بگیرد. بعد از بردن قطار به قلعه هایریول، لینک متوجه جشنی می شود که در پایتخت برگزار شده و قرار است در بخشی از آن زلدا گواهی مهندسی لینک را به وی بدهد. در هر حال زلدا علاوه بر گواهی به لینک نامه ای نیز می دهد با این مضمون که با استفاده آن بتواند بعد از جشن به سراغش بیاید و وی را شخصاً ملاقات کند. بعد از ملاقات زلدا، لینک به او کمک می کند تا مخفیانه از قلعه بیرون بیاید تا بتواند به وی در جستجوی ریل ارواح در برج ارواح کمک کند. امّا متاسّفانه میانه ی راه ، ریل راه آهن ناگهان قطع شده و سر و کله ی بایرن و مشاور کول پیدا می شود. با وجود تلاش های لینک، کول موفّق به کشتن و برداشتن جنازه زلدا می شود و شاهزاده زلدا خود تبدیل به روحی سرگردان می شود و لینک متوجّه می شود که او تنها کسی است که میتواند روح وی را ببیند. در ادامه لینک با کمک روح زلدا و کمک فلوت ارواح و لوکوموس، عازم پنج معبد شده تا ریل ارواح را بازیابی کرده و روح زلدا را به بدنش برگرداندو در نهایت مالادوس، پادشاه شیاطین را شکست دهد. Skyward Sword این بار داستان را با لینک هفده و نیم ساله ای شروع می کنیم که در شهر اسکا‌ی‌لافت به تحصیل در آکادمی شوالیه ها میپردازد. مثل بقیه ی مردم شهر، لینک پسر فعّالی است و همیشه سعی می کند با پرنده سواری و حرکات خودش در آکادمی، زلدا و بقیه هم کلاسی هایش را محسور و مجذوب خود کند. هر یک از شهروندان اسکای‌لافت دارای پرنده بزرگی به نام لافت وینگ هستندکه با آن حمل و نقل می کنند. امّا لینک دارای لافت وینگ کمیابی به نام لافت وینگ سرخ است که او خیلی دوستش دارد. لینک دوست نزدیک زلدا نیز هست و هر دو برای هم خیلی اهمیّت و احترام قائل اند. بعداً لینک موفّق می شود که در جشنواره بال ها که توسّط استاد هارول برگزار می شود با لافت وینگ اش برنده شده و بخت گرفتن جایزه از زلدا را نصیب خود می کند. وقتی به عنوان رسم بعد از مراسم، لینک و زلدا شروع به پرواز کردن با هم در آسمان با لافت وینگ هایشان می کنند؛ طوفانی ناگهانی باعث سقوط زلدا و پرت شدن لافت وینگ اش به سمتی دیگر می شود. لینک نوک پرنده اش را کج کرده و مستقیم به سمت پایین سقوط می کند تا زلدا را نجات دهد امّا در اثر شدّت کاهش ارتفاع و سرما، فشارش افتاده و بیهوش می شود. بعد از مدّتی نا معلوم لینک توسّط گپورا بیدار می شود و به او در مورد وقایع اتّفاق افتاده در مورد زلدا توضیح می دهد، بعد از رفتن گپورا، لینک با فی، روح شمشیر الهه، روبرو می شود. فی با لینک پیوند شمشیر و صاحب شمشیر می بندند و با هم در سفرشان همراه میشوند. گپورا هر دوی آن ها را درون مجسمه الهه پیدا می کند و بعد از آن با هم شروع به بحث کردن در مورد نبرد بین الهه و پادشاه شیاطین می کنند. بعد از این گپورا به لینک ست لباس سبز رنگ شوالیه ها را می دهد و او را با فی راهی ماجراجویی بزرگ شان برای پیدا کردن دخترش زلدا میکند. لینک در سرزمین های زیر اسکای‌لافت به دنبال زلدا حرکت می کند. لینک طی این ماجراها از یک سری آیتم های مختلف و استاندارد و ارتقاهای مختلفی در طی سیاهچال ها بهره می برد. در طی عملیات برای نجات شاهزاده زلدا و هایریول، لینک باید به سرزمین سکوت برود، جایی که باید اشک های مقدّس را جمع کند و در عین حال از گاردین ها بدون استفاده از شمشیر و آیتم هایش دوری کند. او در بین راه با دشمنان عظیم و متفاوتی مبارزه می کند که خطرناک ترین و یحتمل قدرتمند ترین شان، ارباب شیاطین گیرانیم است. گیرانیم خود به دنبال زلدا است و با رساندن جان لینک به لب اش در ابتدا هیچ مشکلی ندارد. هدف اصلی گیرانیم، زنده کردن ارباب اش، دیمیس است. موجودی که قویترین دشمن لینک در سفرش محسوب می شود. لینک با هدف نجات زلدا و شکست دادن گیرانیم و دیمیس، سفر عظیمی را در سرزمین عظیم هایریول آغاز می کند و با تاریخچه آن و رابطه اش با اسکای‌لافت آشنا می شود. او همچنین به دنبال بازسازی و ارتقای شمشیر الهه به ماهیت اصلی اش یعنی مستر سورد نیز هست. A Link Between Worlds لینک این بار قهرمان اصلی داستان A Link Between Worlds است، که با این که در دنیای تقریباً مشابه هستند ولی بر خلاف A Link to the Past لینک هیچ خویشاوندی در شروع بازی ندارد. در عوض او نزدیکی زیادی با آهنگر منطقه دارد و در حقیقت قبل از شروع ماجرایش برای او کار میکرده. تقریباً قبل از شروع داستان اصلی، لینک برای رساندن شمشیری به کاپیتان به معبد می رود امّا همان جا با آنتاگونیست و شخصیّت منفی داستان یعنی یوگا روبرو می شود که توانسته کاپیتان و حکیم سرس را به نقاشی تبدیل کند. بعد از تلاش برای حمله به یوگا، لینک دست از پا دراز تر، توسّط یوگا بیهوش شده و بعد از مدّتی نامعلوم خود را در حانه ی خودش پیدا می کند. این جا لینک با راویو آشنا می شود. کسی که لینک را بیهوش در معبد پیدا کرده و تا خانه ی خودش آورده. راویو به جای تشکّر، مغازه اش را در خانه ی لینک برپا می کند، جایی که در آن او به شما آیتم های مورد نیاز برای رد کردن موانع موجود در مناطق مختلف و سیاهچال ها را کرایه می دهد (و بعدها در بازی، میفروشد). راویو به لینک یک دستبند هم می دهد که بعد از وقایع سرزمین های شرقی در آینده به وی اجازه می دهد تا به نقّاشی تبدیل شود. سردرگم در اثر وقایع معبد، راویو به لینک پیشنهاد می کند تا به سراغ شاهزاده زلدا برود تا او همه چیز را برایش شرح دهد و از این سردرگمی در بیاوردش. بعد از رسیدن به درگاه شاهزاده، او قضیه را خیلی جدّی گرفته و به لینک، نشانی میدهد که در خاندان سلطنتی نسل هاست استفاده می شده. زلدا از لینک می خواهد تا وی به ملاقات ساهاسراهلا برود، چرا که او دانش و اطّلاعات بسیار مفیدی در مورد اتّفاقاتی که در گذشته در هایریول افتاده دارد و می تواند به او کمک کند. هنگام صحبت با ساهاسراهلا، پیرمرد متوجّه می شود که وی حکیم اوسفالا را به سرزمین های شرقی فرستاده، جایی که او تحت تهدید حملات یوگا قرار دارد. او لینک را به سرزمین های شرقی می فرستد تا به وی در این باره هشدار دهد. بعلاوه این موضوع، وقتی لینک نشان خاندان سلطنتی ای که زلدا به او داده بود را به ساهاسراهلا نشان می دهد او بلافاصله متوجّه می شود که این نشان، آویز شجاعت، یکی از سه آویز پاکدامنی است که احتیاج به داشتن مستر سورد برای کامل شدن دارند. ساهسراهلا بعد از مشاهدات اش، به لینک ماموریت می دهد تا برای گرفتن دو آویز دیگر به خانه گلز و برج هرا برود. بعد از به دست آوردن آویز ها لینک به جنگل گمشدگان می رود، تا شمشیر افسانه ای یعنی مستر سورد را به دست بیاورد. بعد از به دست آوردن شمشیر افسانه ای لینک دوباره به قلعه هایریول برمیگردد تا با استفاده از شمشیر حفاظ قدرتمندی که دور آن هست را نابود کند و عامل هرج و مرج درون آن را بیابد. بعد از گشت و گذار در قلعه بالاخره لینک به محل اقامت زلدا می رسد. امّا متوجه می شود دیر کرده و یوگا او را روبروی خودش به نقّاشی تبدیل کرده. لینک بلافاصله به دنبال یوگا دویده و او را تا سقف قلعه تعقیب می کند و با دستبندی که راویو به او داده حتی وارد دنیای لرول شده و در آن جا نیز او را تعقیب می کند. یوگا در دنیای موازی با استفاده از قدرت نقاشی هفت حکیمی که روزگاری گنون را مهر کرده بودند موفّق به آزاد کردن گنون و جذب تمام قدرت اش می شود تا تبدیل به هیولایی به نام یوگا‌گنون شود. قبل از این که یوگا موفّق به کشتن لینک شود، هیلدا، شاهزاده ی لرول، وارد می شود و هیولای خشمگین را به تله می اندازد و وی را اسیر می کند. بعد از این هیلدا قبل از این که یوگاگنون خود را از تله آزاد کند لینک را به قلعه ی لرول منتقل می کند تا در امان باشد. باز بعد از رویارویی با یوگا لینک خود را در خانه ی خود پیدا می کند امّا این بار خانه پر از وسایل و ابزار لرولی است که برای لینک نا آشنا به نظر می رسند. هیلدا بعد به لینک ماموریت می دهد تا به هفت سیاهچال در سرتاسر لرول رفته و هر هفت حکیم را در هر کدام از سیاهچال ها نجات دهد و با استفاده از قدرت آن ها تریفورس شجاعت را احضار کنند تا لینک با وسیله آن بتواند یوگاگنون را شکست دهد. بعد از موفقّیت در تمامی ماموریت ها، لینک باز به قلعه لرول بر میگردد و هیلدا نیز حفاظ دور قلعه را برمیدارد تا لینک حمله ی همه جانبه اش را شروع کند. لینک به سرعت خود را به بالای قلعه می رساند و در ان جا با هیلدا و حقایق تلخی روبرو می شود. او هیلدا را در حالی می بیند که تریفورس دانایی شاهزاده زلدا را صاحب شده و در حقیقت می خواهد با گرفتن تریفورس شجاعت لینک و تریفورس قدرت گنون صاحب کامل تریفورس شود. هیلدا، یوگا را به سراغ لینک می فرستد تا به زور تریفورس اش را از او بگیرد. لینک طی مبارزه ای طولانی و سه مرحله ای موفّق به شکست دادن یوگاگنون می شود. ولی هیلدا هنوز در تلاش است تا تریفورس هایریول را تصاحب کند، ولی بلافاصله توسّط راویو متوقّف میشود. شاهزاده زلدا و لینک نیز وارد سرزمین مقدّس واقع در هایریول می شوند و با استفاده از تریفورس خودشان، تریفورس لرول را بازسازی می کنند و با ایجاد تعادل میان دو دنیا برای بار دیگر صلح را در هایریول و این بار حتی لرول به ارمغان می آورند. Breath of the Wild خطر لو رفتن داستان صد سال پیش از شروع وقایع فعلی داستان Breath of the Wild لینک قهرمانی بود که توسّط مستر سورد انتخاب شده بود تا به عنوان حامل شمشیر مقدّس جلوی کالامیتی گنون را بگیرد. در همین حین او به عنوان شوالیه شخصی شاهزاده زلدا نیز منصوب شده بود و بیشتر خاطرات لینک از این دوران به مواقعی می گذشت که وی در سفرهایش از شاهزاده زلدا محافظت می کرد. همین طور که قدرت های لینک به عنوان یک شوالیه پیشرفت و بیشتر نمود پیدا می کردند حسادت شاهزاده زلدا نیز به عنوان کسی که مدام در بیرون کشیدن قدرت الهه ی هایلیای درونش شکست می خورد از وی بیشتر می شد. اوایل شروع کار محافظت از زلدا، رابطه بین این دو تا حدودی شکرآب بود و زلدا مدام به لینک این اطمینان را می داد که احتیاجی به مراقبت توسّط وی را ندارد و خودش از پس خودش برمی آید. با ادامه دادن محافظت بی باکانه لینک از شاهزاده در موقعیت های مختلف و بازگشت وحشت برانگیز کالامیتی گنون، زلدا آرام آرام رابطه اش را با لینک بهتر می کند و متوجه می شود که ان چنان نیز میان آن دو اختلاف نیست. با برگشت گنون، وقایع به سرعت اتّفاق می افتند و هایریول را در بحران فرو می برد. با قدرت گنون او به راحتی قلعه هایریول را تسخیر می کند و این بار حتی موفّق به تسخیر گاردین ها و هیولاهای الهی می شود. بدون جایی برای فرار، لینک و زلدا در دنیایی که راهی برای مبارزه در آن ندارند برای بقای خود می جنگند و در فضایی ناامیدانه، در یک فضای باز بیرون هایریول لینک با آخرین نفس هایش روبروی یکی از گاردین ها می ایستد تا از شاهزاده ای که برایش قسم خورده محافظت کند در همین حین زلدا بالاخره موفّق می شود قدرتش را آزاد کند ولی دیگر خیلی دیر شده بود چرا که در همین حین لینک آخرین نفس هایش را برای حفاظت از شاهزاده اش مصرف کرده بود و دیگر داشت در آغوش زلدا جان می داد. در نهایت میان امید و نا امیدی موجود لینک در میان دستان شاهزاده میمیرد. امّا وقتی که همه ی امیدها داشت از بین می رفت و جنازه لینک در میان دستان زلدا افتاده بود، ناگهان نوری آبی از مستر سورد ساطع شده و صدایی، که همان صدای فی است که روح اش هنوز بعد از وقایع Skyward Sword درون شمشیر باقی مانده بود، به زلدا می گوید که هنوز شانسی برای نجات لینک وجود دارد و اگر او را به معبد بازیابی ببرد و در آنجا بگذارد لینک می تواند بعد از مدّتی طولانی دوباره زنده شده و بار دیگر جلو کالامیتی گنون را بگیرد. بعد از گذشت یکصد سال، لینک با صدای شاهزاده زلدا از خواب بلند اش بیدار می شود و این جاست که بازی تازه آغاز می شود. طی سفر لینک بیرون معبد او تلاش می کند تا با به دست آوردن خاطراتش و همچنین قدرت های قدیم اش بار دیگر روبروی کالامیتی گنون بایستد قبل از این که او از حفاظی که درون اش اسیر شده بگریزد و دنیا را در آشوب کامل از بین ببرد. برای این کار لینک باید ابتدا چهار هیولای الهی را از کنترل گنون در بیاورد. بعد از این کار او به خلوتگاه قلعه هایریول رفته و کالامیتی گنون را به مبارزه می طلبد و در مبارزه ای طولانی او را در خطرناکترین حالت اش یعنی هیولای تاریکی گنون، شکست می دهد. شاهزاده زلدا نیز او را مهر و موم می کند و در نهایت هر دوی آن ها موفّق به اجرای نقش شان در محافظت از هایریول می شوند. لینک قبل از خواب صد ساله اش شمشیر زن به شدّت ماهری بوده تا حدی که توانسته توسّط مستر سورد انتخاب شود. او میتوانسته جلوی برخی از قویترین هم پیمانان گنون تکی مقاومت کند و آن ها را تنهایی شکست دهد. بعد از خواب صد ساله و به دست آوردن خاطراتش به وسیله و کمک تکنولوژی شیکاه ها او دوباره موفّق به بازپسگیری تمام قابلیت هایش می شود و موفّق به دوباره دست گرفتن مستر سورد می شود. در طی بازی لینک رابطه خیلی خوبی با افراد در حال زندگی در سرتاسر هایریول ندارد. برخی از آن ها مانند نژاد زورا لینک را به خاطر اجازه دادن مردن بسیاری از قهرمانان شان سرزنش می کنند؛ برخی هم مثل روالی ها و دیگر نژاد ها به قدرت لینک هیچ اطمینان و اعتقادی ندارند و او را به عنوان قهرمانی که میتواند هایریول را نجات دهد نگاه نمی کنند. البته بعد از این که لینک هر چهار هیولای الهی را آزاد می کند موفّق به کسب احترام و اطمینان قهرمان های هر چهار نژاد میشود و آن ها همگی لینک را در هنگام رویارویی با کالامیتی گنون پشتیبانی می کنند. در دفترچه خاطرات زلدا در بازی برای اوّلین بار دلایل اصرار لینک به سکوت در برابر اطرافیان اشاره می شود. دفترچه بیان می کند که با وجو نگاه های زیادی که به لینک معطوف شده است و انتظارات زیادی که از وی می رود. لنیک ترجیح می دهد به عنوان یک شوالیه ساکت بشود و تمام بارها را روی دوش اش حمل کند که این در عوض باعث می شود وی در ابراز احساسات ساده نیز دچار مشکل باشد و به جایش تمرکز واقعی اش روی کاری که میخواهد بکند باشد. موارد دیگر درست است که لینک در حالت کودک اش در بازی Majora's Mask ظاهر می شود ولی در کتاب Hyrule Historia کانسپت آرت هایی از حالت بزرگسال اش در بخش بازی ماسک میجورا وجود دارد. همچنین صداهای لینک بزرگسال هنگامی که به حالت فیرس دیتی لینک در می آیید در بازی برای شخصیّت اصلی پخش می شود. سازندگان اسم شخصیّت اصلی بازی شان را لینک گذاشتند زیرا اعتقاد داشتند که باعث نزدیکی مردم به هم می شود(ترجمه لینک: نزدیک کننده و وصل کننده) طرّاحی لینک در دو نسخه Oracle of Ages و Oracle of Seasons بر اساس طراحی لینک در A Link to The Past صورت گرفته. لینک را می توانید در بازی Super Mario RPG: Legend of the Seven Stars پیدا کنید. او در یک مسافرخانه خوابیده است و اگر با او صحبت کنید آهنگ کوتاه و معروف"Puzzle Solved" در بازی پخش می شود. لینک قبل از این، در بازی The Adventures of Link به صورت متعارفی صحبت کرده است مثل جایی در شهر کاتسوو دیالوگ "Looks like I can get in the fireplace" را می گوید و یا در بازی The Wind Waker که به صراحت Come on می گوید طراحی دیزاین لینک به صورت کلّی از شخصیت والت دیزنی یعنی پیتر پن الهام گرفته شده منابع Link در وبگاه زلدا دانجون ویکی
  2. 2 امتیاز
    مسابقه ماهیانه بازی‌پدیا بازی‌پدیا برای تشویق کاربران و مخاطبان به مقاله‌نویسی، اقدام به برگزاری مسابقه ماهیانه مقاله‌نویسی می‌کند. در جریان این رقابت که از ابتدای هر ماه آغاز و تا انتهای ماه دنبال می‌شود، ۵ کاربری که در طول آن ماه، بیشترین مقاله را در تمامی ویکی‌ها ارسال کرده باشند معرفی خواهند شد. جوایز برنگان این مسابقه، به ترتیب زیر خواهد بود. نفر اول، صد هزارتومان جایزه نقدی نفر دوم، هشتاد هزارتومان جایزه نقدی نفر سوم، هفاد هزارتومان جایزه نقدی نفر چهارم، شصت هزارتومان جایزه نقدی نفر پنجم، پنجاه هزارتومان جایزه نقدی شرایط شرکت در مسابقه برای شرکت در مسابقه ماهیانه بازی‌پدیا، ابتدا باید در سایت ثبت‌نام نمود. همه کاربران پس از ثبت‌نام امکان ارسال مقاله در بخش ویکی را دارند و پس از ارسال یک مقاله تایید شده، به گروه کاربری بالاتری ارتقا پیدا خواهند کرد. در گروه کاربری جدید، کاربران علاوه بر امکان ارسال مقاله، امکان ویرایش مقاله‌های ویکی را نیز پیدا می‌کنند و می‌توانند مقاله‌های مختلف سایت را نیز بروزرسانی کنند. قوانین شرکت در مسابقه بازی‌پدیا به عنوان یک سایت سرگرمی و محتوایی فارسی زبان که در ایران فعالیت می‌کند، خود را ملزم به رعایت قوانین جمهوری اسلامی ایران می‌داند. از همین رو رعایت قوانین جاری سایت برای فعالیت در آن ضروری است. همه مقاله‌هایی که کاربران در بازی‌پدیا ارسال می‌کنند، مقاله‌های از نوع ویکی هستند. به این معنی که در ساخته شدن آن‌ها، از روش ویکی‌نویسی استفاده می‌شود. به این ترتیب مطالعه آموزش‌ها و قوانین «ویکی‌نویسی» مفید بوده و رعایت آن‌ها باعث ماندن مقالات در فضای دانشنامه خواهد شد و مقالاتی که اصول اولیه مقاله‌نویسی در آن رعایت نشده باشد، به زودی حذف و از آمار شرکت در مسابقه کاربر ارسال کننده کسر خواهد شد.
  3. 2 امتیاز
    The Last of Us Part II توسعه دهنده ناتی داگ ناشر سونی نویسندگان نیل دراکمن هالی گروس طراحان هنری اریک پانگیلینان, نیت ویلز, کنث سیسنو موسیقی گوستاوو سانتولالا سری لست آو آس پلتفرم PlayStaion 4 سبک اکشن ماجراجویی-وحشت بقا تاریخ انتشار اعلام نشده است لست آو آس: قسمت دو (انگلیسی: The Last of Us Part II) یک بازی سوم شخص و اکشن ماجراجویی در ژانر وحشت بقا است که قرار است توسط استودیو ناتی داگ توسعه و توسط سونی، به شکل انحصاری تحت پلتفرم پلی‌استیشن 4 عرضه شود. این بازی حکم دنباله برای بازی اول این سری را خواهد داشت که در سال ۲۰۱۳، و برای پلتفرم پلی‌استیشن ۳ عرضه شده بود. وقایع آن بازی، داستان سفری سرنوشت‌ساز، پر از خطر و درس را با محوریت دو شخصیت جول و الی روایت می‌کرد، که بایستی با دنیای پساآخرالزمانی و تباه شده پس از شیوع عفونت قارچی مغز دست به گریبان می‌شدند. قسمت دوم این بازی، قرار است ۵ سال پس از وقایع بازی اول باشد که در آن الی شخصیت اول خواهد بود. محتویات داستان شخصیت‌ها ساخت و توسعه منابع داستان وقایع داستانی بازی لست آو آس: قسمت دو تقریبا ۵ سال پس از بازی اول دنبال خواهد شد؛ این یعنی ۲۵ سال از شیوع «عفونت قارچی مغز» گذشته است. در این دوره، الی ۱۹ سال و جول نیز در میانه دهه ۵۰ زندگی خود است. در حالی که تم و پس‌زمینه اصلی داستانی در بازی اول پیرامون عشق بوده است؛ در قسمت دوم این فضا، پیرامون «نفرتی» خواهد بود که الی دست به گریبان آن شده است. شخصیت‌ها الی، قهرمان و شخصیت قابل کنترل اصلی در قسمت دوم خواهد بود. او در گذشته، یکی از ساکنین و بازماندگان در منطقه قرنطینه بوستون بوده و نسبت به عفونت قارچی مغز مصون است. او در بازی اول ۱۴ سال داشت و شخصیت و کاریزمای کودکانه خود را داشت؛ با این حال سفر طولانی او همراه با جول برای رسیدن به فایرفلایز، تغییرات بزرگی را در شخصیت او پدید آورد. او در بازی دوم ۱۹ ساله خواهد بود و شخصیت پخته‌تری را نسبت به بازی اول خواهد داشت. جول، قهرمان اصلی بازی اول است. او یکی از اولین شاهدان شیوع عفونت قارچی در آستین، تکزاس بود و تا ۲۰ سال آینده که شیوع بیماری پایه‌های زندگی بشر را نابود کرده بود نیز موفق به بقا شده بود. او در بازی دوم در میانه دهه ۵۰ عمرش قرار خواهد داشت. یارا (ویکتوریا گریو) لو (ایان الکساندر) امیلی (امیلی سوالو) شخصیت نامعلوم (شانون وودوارد) شخصیت نامعلوم (لورا بایلی) ساخت و توسعه در فوریه ۲۰۱۴ بود که نیل دراکمن نویسنده و کارگردان بازی اول، ساخته شدن دنباله برای لست آو آس را «۵۰/۵۰» دانست و گفت که تیم توسعه حتما باید داستانی ارائه کند «که واقعا ارزش گفتن داشته باشد، و اسیر تکرار نشود». در جولا همین سال نیز آرن میر، گفت که نساختن دنباله برای بازی به منزله گفتن خداحافظی به استودیو و طرفداران خواهد بود. در دسامبر ۲۰۱۴، مایکل نولند از توسعه‌دهندگان بازی اول در ناتی داگ، اقدام به بروزرسانی اکانت لینکداین خود کرد و نام پروژه The Last of Us 2 را نیز اضافه کرد. البته به فاصله کوتاهی، پروفایل او مجددا بروزرسانی و این نام از آن حذف شد. در ژوئن ۲۰۱۵، نولان نورث که در بازی اول شخصیت دیوید را نقش‌آفرینی کرده بود در پاسخ به سوالی درباره همکاری آینده با ناتی داگ، گفته بود که «درحال حاضر، آخرین همکاری مربوط به آنچارتد ۴: پایان یک دزد بوده است»؛ می‌دانم که آن‌ها لست آو آس ۲ را در پیش دارند اما شخصیت من در بازی لست آو آس به نوعی با یک مرگ قطعی مواجه شد. در پاسخ به این نظر، دراکمن نیز گفت که در ناتی داگ، تیم کوچکی از توسعه‌دهندگان در پی پیدا کردن ایده‌هایی برای دنباله لست آو آس بودند، اما این روند با شروع توسعه بازی آنچارتد ۴ تغییر کرد و تیم، تمرکز خود را روی آن بازی گذاشت. در نمایشگاه ای۳ ۲۰۱۶، شایعات درباره دنباله لست آو آس زمانی داغ شد که گیم‌اینفورمر، به شکل صحوی تصاویر و اطلاعاتی از بازی دنباله را فاش کرد. اطلاعات مهم فاش شده پیرامون شخصیت الی است که در بازی دوم ۱۹ سال خواهد داشت و روایت داستان بازی بین دوران حال و گذشته خواهد بود. یک تصویر نیز در ۲۶ سپتامبر منتشر شد که دست خالکوبی شده‌ای را که یک سوئیچ‌بلید را گرفته بود نشان می‌داد. با توجه به ماهیت سوئیچ‌بلید، مشخص شد که این دست متعلق به الی است. سرانجام در ۳ دسامب ۲۰۱۶ و در رویداد PlayStation Experience بود که ناتی داگ برای اولین بار و به شکل رسمی از بازی The Last of Us Part II پرده‌برداری کرد؛ این معرفی همراه با یک تریلر پر حرف و حدیث بود که در آن الی، با صداگذاری اشلی جانسون مشغول نواختن گیتار و خواندن یک قطعه بود. در ادامه نیز این فرضه تایید شد که الی شخصیت محوری بازی بوده و قرار است نقش متفاوت را نسبت به جول بازی اول داشته باشد. حضور هر دو بازیگر نقش جول و الی، تروی بیکر و اشلی جانسون و نویسندگی نیل دراکمن در بازی نیز تایید شد. با در نظر گرفتن اینکه شان لیدن شروع روند توسعه بازی را در ابتدای راه اعلام کرده بود، ناتی داگ در این بازه زمانی هیچ تاریخ عرضه‌ای نیز مشخص نکرده بود. در مصاحبه‌ای دیگر، دراکمن ضمن ارائه توضیحات تکمیلی این بازی را «جاه‌طلبانه‌ترین بازی ناتی داگ» تا این زمان معرفی کرد. در جلسه پرسش و پاسخ رویداد، دراکمن در پاسخ به سوالی درباره اینکه چه شد ناتی داگ درنهایت تصمیم به ساخت بازی دنباله گرفت؟ گفت: «با اینکه به نظر می‌رسید ساخت دنبال برای بازی یک امر بدیهی بوده است، با این حال این اصل موضوع نبود. ما می‌دانستیم که باید داستانی داشته باشیم که ارزش روایت داشته باشد... و پس از صرف چند سال بالا و پایین کردن ایده‌ها، درنهایت ما داستانی ساختیم که شایسته جول و الی باشد». او همچنین به این موضوع اشاره کرد که بازی در نهایت رایتگر ارتباطات انسانی است؛ چیزی که در بازی اول هم بود. دراکمن همچنین تاید کرد که گوستاوو سانتولالا برای تهیه موسیقی متن بازی بازخواهد گشت. موضوع تایید شده مهم بعدی، عدم حضور بروس استریلی در روند ساخت بازی دنباله بود؛ بروس در کنار دراکمن کارگردانی بازی اول را برعهده داشت و در تهه ایده‌های اولیه بازی دنباله نیز نقش‌افرینی کرده بود. دو خبر تایید شده بعدی نیز حضور هالی گروس، از نویسندگان سریال «وست‌ورلد» در پروسه نویسندگی بازی و حضور شانون وودوارد از بازیگران همان سریال در بازی بود که قرار است در بازی جدید ایفاگر نقشی باشد. بازی لست آو آس: قسمت دو، از تکنولوژی جدید موشن کپچر و همچنین موتور بازی‌سازی کاملا جدد و متفاوت با بازی‌های قبلی برخوردار خواهد بود. در ۳۰ دسامبر ۲۰۱۷ و در رویداد Paris Games Week، ناتی داگ دومین تریلر رسمی این بازی را به نمایش گذاشت که محوریت آن، نمایش شخصیت‌های جدید بازی بود. در این تریلر، هیچ نشانی از الی یا جول نبود و به جای آن‌ها، شخصیت‌های جدیدی چون لو، یارا، امیلی و همچنین یک زن با هویت نامشخص که با بازی لورا بایلی نمایش داده شد حضور داشتند. فضای کلی این تریلر، به شکل غافلگیرانه‌ای تاریک و خشن بود و در کانال رسمی پلی‌استیشن در یوتیوب ۲٫۷ میلیون بازدید کسب کرد. دراکمن در مصاحبه‌ای تایید کرد که این شخصیت‌های جدید مکمل سفری خواهند بود که الی و جول در بازی در پیش دارند. او همچنین گفت که گمانه‌زنی وقایع تریلر، این که در کجا و در چه زمانی رخ می‌دهد را فعلا به طرفداران واگذار می‌کند. منابع The Last of Us Part II در لست آو آس ویکیا
  4. 2 امتیاز
    با سلام.مفاله های شما واقعا عالی هستن ولی اینجا زمان مرگ سارا فکر کنم اشتباه کردید چون سال 2013 سارا کشته میشه نه 2033
  5. 2 امتیاز
    ممنون از ایجاد تاپیک تریلر جدید از بازی Last of us part 2 که در نمایشگاه Paris games week 2017 نمایش داده شد. در این تریلر ما شاهد هیچ کدوم از شخصیتها جول یا الی نیستیم/ طبق مصاحبه های قبلی دراکمن هم مشخص شده که شخصیت اصلی پارت دو الی و تم داستان درباره انتقام هست. ناتی داگ در چند رشته توییت به معرفی شخصیت های تریلر پرداخته: دو شخصیت اول یعنی یارا و لو هستن که مشخصا ظاهر آسیایی دارن. مشخصه که وابسته به یک گروه/قبیله هستن. برخلاف گروه اول: که امیلی سردسته شون بود ظاهرا. و در نهایت حضور شدیدا سورپرایز کننده لورا بایلی / بازیگر نقش نیدین راس در آنچارتد 4 که ناتی داگ نقشش رو در تریلر مشخص نکرده. لورا بایلی در اینجا نقش زن مرموزی رو داره که به خاطر ظاهرا «گناه» به گفته امیلی دارن اعدام می‌کنن اون رو. یکی از تئوری های جالب در باره نقش لورا بایلی این هست که احتمالا نقش مادر الی را بازی می کنه. که از نظر من بعید هست. به نظر من اون زن احتمالا زن جول باشه که سرنوشتش کاملا نامشخص مونده. تئوری من اینه که با یک گروه از «شکارچی»های جدید / مشابه گروه دیوید در بازی اول مواجهیم. و کل شخصیت‌های تریلر جدید هستن. یعنی قطعا با دنیای بزرگ‌تر و گسترش یافته تر طرف هستیم.
  6. 2 امتیاز
    Movyn

    تس

    Tess اطلاعات شخصی سن اواخر ۳۰ وضعیت مرده تاریخ مرگ بهار ۲۰۳۳ وابستگی‌ها قاچاقچی محل سکونت بوستون ارتباطات قاچاقچی‌ها، جول، بیل، مارلین، الی اطلاعات بیولوژیکی گونه انسان جنسیت زن نژاد سفید رنگ مو قهوه‌ای رنگ چشم قهوه‌ای اطلاعات در بازی دیده شده در لست آو آس صداگذار آنی ورشینگ بازیگر و موشن‌کپچر آنی ورشینگ تس (انگلیسی: Tess) یکی شخصیت‌های کمکی و همراه در بازی لست آو آس است. او مدت‌ها، شریک جول بوده و این دو به عنوان قاچاقچی در دنیای پساآخرالزمانی بعد از شیوع عفونت قارچی مغز زندگی می‌کردند. محتویات معرفی مواجهه با رابرت قاچاق الی پیدا کردن فایرفلایز و مرگ منابع معرفی تس برای اولین بار در دهه ۳۰ عمرش و در سال ۲۰۳۳ در بازی لست آو آس دیده شد. اطلاعات زیادی درباره او، تا پیش از شیوع عفونت قارچی وجود ندارد و احتمالا او قبل از شیوع یک دانش‌آموز یا دانشجو بوده است. در دوره‌ای از عمرش پس از شیوع انگل، او به یک قاچاقچی در منطقه قرنطینه بوستون تبدیل شد؛ در حالی که بازماندگان شیوع بیماری همه‌گیر در شرایط سخت معیشتی و جیره‌بندی همیشگی زندگی می‌کردند. او همچنین در دوره‌ای از عمرش با جول، یک قاچاقچی دیگر در بوستون آشنا شد و این دو در ادامه همیشه گروهی عمل می‌کردند؛ گروه قاچاقچی که جول نقش تهاجمی و تس نقش فکری را در آن بازی می‌کرد. در دنیای بی‌رحم پساآخرالزمانی، این دو گروه کارآمدی تشکیل داده و به یکدیگر وابستگی زیادی پیدا کرده بودند. با این حال مشخص نیست که این دو از نظر عشقی نیز به یکدیگر علاقه داشتند یا خیر. تس ارتباطات و رابط‌های زیادی برای به دست آوردن جیره و ماحیتاج مختلفی مثل سلاح داشت. او و جول به طور کلی به بی‌رحم بودن خود نیز در میان قاچاقچیان دیگر مشهور شده بودند. یکی از رابط‌های تس که جول نیز با او آشنا بود، بیل بود که در لینکولن به تنهایی زندگی می‌کرد. مواجهه با رابرت در سال ۲۰۳۳ و ۲۰ سال پس از شیوع بیماری همه‌گیر و مرگبار عفونت قارچی مغز، همچنان هیچ راه درمانی برای بیماری پیدا نشده بود و جوامع با شرایط بی‌رحم پساآخرالزمانی خو گرفته بودند. تس به عنوان یکی از ساکنین منطقه قرنطینه شهر بوستون، یک قاچاقچی مایحتاج و آذوقه نیز بود. یک بار درحالی که جول به او گفته بود که مدتی تنهایش بگذارد، او شخصا به ناحیه غربی منطقه قرنطینه رفت تا با قرص (دارویی) کارت‌های جیره‌بندی مبادله کند. ساکنین تنها با داشتن کارت جیره قادر به دریافت جیره خود از ارتش بودند. او موفق شد تا به اندازه چند ماه کارت جیره جمع کند. با این حال در ادامه او مورد حمله افراد یک قاچاقچی دیگر به نام رابرت قرار گرفت. تس گرچه آن‌ها را کشت ولی خودش نیز کمی مجروح شد. تس در ادامه به خانه جول رفت و وقایع را شرح داد. او توضیح داد که رابرت افرادی را برای کشتنش فرستاده چون محموله سلاح آن‌ها را تصاحب کرده است. پس از گفتن اینکه می‌داند رابرت الآن کجا مخفی شده، او درنهایت جول را راضی کرد تا بتوانند محموله‌شان را از رابرت پس بگیرند. به این ترتیب جول و تس همراه شده و برای پیدا کردن رابرت به انباری قدیمی ناحیه 5 رفتند. در حین حرکت به سمت ایست بازرسی ارتش، مشخص شد که انبار آذوقه و جیره ارتش با کمبود شدید مواجه است و مردم چند روزی است که جیره کم‌تر دریافت می‌کنند. همچنن مشخص شد که به خاطر همین وضعیت، مردم بیشتری مخفیانه برای خروج از منطقه قرنطینه تلاش می‌کنند. یکی از این گروه‌ها، در حالی برگشت که دو نفر از آن‌ها به بیماری مبتلا شده بود. ارتش افراد مبتلا را بدون بحث و در لحظه مشخص شدن شرایط سلامتی می‌کشت. در نزدیکی ایست بازرسی و درحالی که تس و جول مجوز عبور به ناحیه دیگر منطقه قرنطینه را گرفته بودند، ناگهان نیروهای ارتش با حمله فایرفلایز مواجه شدند. انفجار در مقابل ایست بازرسی باعث مجروح شدن جول شد و تس و جول مجبور شدند مسیر را برگردند. تس در ادامه وسایل کمک‌های اولیه به جول داد تا جراحتش را مداوا کند. او سپس از طریق رابط‌هایی که داشت، مسیر جایگزین دیگری برای رفتن به ناحیه 5 پیدا کرد. در حین حرکت به سمت مسیرهای زیرزمینی، مشخص شد که غیر از خودشان، مارلین، رهبر گروه فایرفلایز هم به دنبال پیدا کردن رابرت است. پس از برداشتن کوله و اسلحه، ان دو مسیر مخفی را دنبال کردند. در حین عبور از مسیرهای زیرزمینی، مشخص شد که بخش از تونل هوای آلوده و غشته به هاگ‌های قارچی دارد. این دو برای عبور از این محوطه ماسک گاز به صورت زدند و اندکی بعد مشخص شد که ریشه هوای آلوده چیست. دلیل این هوا، مرگ یک فرد آلوده به عفونت قارچی بود؛ پس از مرگ مبتلا، قارچ به رشد ادامه داده و رفته رفته تمام بدن شخص را در بر می‌گیرد. به این ترتیب توده‌ای قارچی ایجاد و از این طریق هاگ‌های زیادی از این نوع قارچ در هوا پراکنده می‌شود. تس و جول در ادامه مسیر چند رانر (اولین نوع از افراد مبتلا) را از پیش رو برداشته و از تونل و مسیر زیرزمینی خارج شدند. در ناحیه ۵، مردم شرایط بدتر و سخت تری را تجربه می‌کردند. تس در این منطقه نیز رابط داشت و درنهایت تایید شد که رابرت در انبار قدیمی ناحیه است. پس از نفوذ این دو به داخل محوطه انبار قدیمی، مشخص شد که افراد رابرت پیش‌بینی درگیری با تس را می‌کنند. آن‌ها نگران بودند که یا تس، یا بدتر از آن جول به رابرت خواهند رسید. جول و تس پس از عبور از چند بازرسی متعلق به افراد رابرت، درنهایت به خودش نیز رسیدند. رابرت ابتدا تیراندازی و با تمام شدن فشنگ‌هایش پا به فرار گذاشت. آن‌ها در حین فرار، رابرت را به دام انداختند و با شکنجه و شکستن دست او اطلاعات لازم را کسب کردند. رابرت دراصل این اسلحه‌ها را به فایرفلایز فروخته بود و گرچه پیشنهاد همکاری مجدد برای پس گرفتن آن‌ها را داد، اما تس بدون تعلل او را به شلیک گلوله به قتل رساند. تس حالا به جول گفت که باید فایرفلایز را پیدا و هرطور شده آن‌ها را متقاعد کنند. قاچاق الی در حین صحبت درباره پیدا کردن افراد فایرفلایز، «مارلین»، رهبر این گروه از راه رسید. او قصد داشت با رابرت معامله کند. تس به مارلین گفت که محموله سلاحی که رابرت به فایرفلایز فروخته، برای خودش نبوده و متعلق به او و جول است. مارلین اما پس دادن محموله را رد کرد و گفت که برای گرفتن محموله هزینه داده و اگر تس و جول می‌]واهند آن‌ها را پس بگیرند، باید با او معامله کنند. او در ادامه پیشنهاد قاچاق چیزی به خارج از ناحیه قرنطینه را داد تا در ازی این کار، دوبرابر سلاح‌های محموله رابرت را برگرداند. تس و جول با قبول این شرایط، گفتند که ابتدا باید محموله‌شان را ببینند. مارلین گرچه زخمی شده بود ولی این سه به سرعت مسیر خود را به سمت لوکیشن مد نظر مارلین دنبال کردند. در این مسیر، آن‌ها تعدادی سرباز ارتش را نیز کشتند و سرانجام به محل رسیدند. در اینجا، دختر نوجوانی به نام الی، ابتدا تلاش کرد به سمت جول ها حمله کند ولی توسط تس متوقف شد. مارلین به آن‌ها گفت که باید همین دختر را به ساختمان کاپیتول منتقل کنند؛ جایی که تعدادی از اعضای فایرفلایز منتظر هستند. پس از مجادله درباره اینکه جول نمی‌تواند یک دختر بچه را قاچاق کند، آن دو درنهایت متقاعد شدند تا با مارلین معامله کنند. به این ترتیب تس همراه با مارلین رفت تا اسلحه‌ها را از نزدیک ببیند و جول نیز همراه با الی، به آپارتمانی در بیرون از دیوار رفتند تا منتظر برگشت تس باشند. به این ترتیب تس و مارلین به کمپ فایرفلایز رفته و تس از وعده مارلین مطمئن شد؛ او وعده گرفتن بیش از سلاح‌های محموله خودشان را گرفت و به محل اختفای جول و الی برگشت. با اطمینان از معامله، تس و جول همراه با الی مسیر خروج از منطقه و رسیدن به ساختمان کاپیتول را دنبال کردند. تس در اینجا گفت که این دختر حتما خیلی برای فایرفلایز مهم است و احتمالا دختر شخص مهمی بوده. تس همچنین به جول گفت که مارلین قصد نداشته برای این ماموریت به آن‌ها مراجعه کند و برای این کار، آن‌ها انتخاب اول و دوم مارلین نبودند. این سه به زودی توسط یک گروه از سربازان دستگیر شدند. درحالی که سرباز، با استفاده از یک دستگاه مشغول بررسی شرایط سلامت این سه نفر بود، الی به سرباز حمله کرد و با دخالت تس و جول، این گروه سربازان کشته شدند. در اینجا جول از طریق دستگاه تشخیص سلامتی، متوجه شد که الی به بیماری مبتلا شده است. او ابتدا تصور کرد که کل ماجرای انتقال دختربچه به خارج از منطقه قرنطینه، توطئه مارلین بوده و در حالی که قصد داشت الی را بکشد، متوجه جراحت انگلی الی شد. الی به جول و تس گفت که او در اثر گزش، سه هفته پیش به انگل مبتلا شده اما هنوز به یکی از «آن‌ها» مبتلا نشده است؛به این ترتیب فایرفلایز قصد دارد با آزمایش روی او به یک راه درمانی دست پیدا کند. با توجه به این‌که یک شخص مبتلا، حداکثر تا چند روز تغییر پیدا می‌کند، جول نمی‌توانست این حرف را باور کند. با این حال تس به این وضعیت و شرایط الی امیدوار بود و سعی کرد جول را مجدد متقاعد کند. این سه قبل از اینکه کار دیگری انجام دهند، با ورود یک گروه دیگر از سربازان به محل مجبور به فرار شدند. آن‌ها به هر ترتیب از چند ایست بازرسی ارتش نیز عبور کردند و در ادامه که شرایط امن‌تر شد، جول تلاش کرد تس را متقاعد کند که مأمویت را رها کنند. با این حال تس به نوعی به الی و ادعایش باور داشت و جول نیز به ناچار آن‌ها را همراهی کرد. پیدا کردن فایرفلایز و مرگ با ادامه مسیر مشخص شد که جاده‌های اصلی منتهی به ساختمان کاپتول مسدود شده و آن‌ها باید راه‌های دیگری مثل تونل زیرزمینی مترو را دنبال کنند. این محل، مملو از موجوداتی به نام کلیکر بود که سطح پیشرفته‌تری به افراد تازه «مبتلا» شده داشتند. با عبور از این مانع، جول، تس و الی ادامه مسیر را از طریق مبارزه و فرار کردن از نوع دیگری از مبتلایان یعنی رانرها پیگیری کردند. پس از عبور موفق از چند منطقه خطرناک دیگر، الی به نوعی از جول ستایش کرد ولی جول در پاسخ گفت که آن‌ها تنها شانس آورده‌اند و عنصر شانس نیز دیر یا زود به اتمام می‌رسد. در یکی از ساختمان‌ها، به دلیل ریزش آوار جول از تس و الی جدا شد. تس و الی در حال مبارزه با افراد مبتلا بودند که جول نیز از راه رسید. با این حال اندکی قبل از رسیدن جول، تس از ناحیه گردن مورد گزش یک مبتلا قرار گرفت. این سه همه این مبتلایان را کشتند و مسیر را ادامه دادند؛ در حالی که تس موضوع گزیده شدن را پنهان کرد. او امیدوار بود که ماموریت درنهایت با موفقیت به پایان برسد تا فایرفلایز درنهایت به یک روش درمانی دست پیدا کند. به هر شکل این سه، درنهایت موفق شدند به محل مورد نظر در ساختمان کاپیتول برسند. برخلاف آنچه س امیدوار بود و همان‌طور که جول پیش‌بینی می‌کرد، تیم فایرفلایز همگی از قبل کشته شده بودند. با نزدیک شدن یک گروه گشتی ارتش به ساختمان، جول به تس گفت که دیگر همه چیز تمام شده و باید ماموریت و دختر را رها کرده و به خانه برگردند چون «آن چیز دیگر یکی از آن‌ها نیست». در این زمان، تس فاش کرد که در یکی از همین درگیری‌های منجر به رسیدن به کاپیتول، او هم دچار گزش توسط مبتلایان به ویروس شده است. او ملتمسانه به جول گفت که «درک می‌کند» که چرا نمی‌خواهد دختر را همراهی کند اما به خاطر بشریت هم که شده، باید الی را به فایرفلایز تحویل دهد. او جراحت خودش با الی را مقایسه کرد و گفت در همین فاصله کوتاه، تغییر را در خودش حس می‌کند و اینکه الی به بیماری مصون است یک حقیقت است و ارزش تلاش را دارد. به این ترتیب، تس تصمیم گرفت به جای تبدیل شدن به یک «مبتلا» در محل باقی بماند، با سربازان درگیر شود تا فرصتی برای فرار و دور شدن جول و الی پیدا کند. با رفتن جول و الی به طبقه دوم کاپیتول، تس نیز به زودی توسط سربازان کشته شد و این گروه به جستجوی ساختمان مشغول شدند. منابع لست آو آس Tess در لست آو آس ویکیا
  7. 2 امتیاز
    ahmad mohseny

    دانته

    Dante اطلاعات درون بازی اولین حضور دویل می کرای ۱ صداگذاران تیم فیلیپس_دریو کومبس_متیو کامینسکی_روبن لنگدون_توشیوکی ماریکاوا اطلاعات شخصی نام دانته نژاد شیاطین خانواده اسپاردا_ایوا_ورجیل دانته ( به انگلیسی:Dante ) پروتاگونیست اصلی سری دویل می کرای می باشد. او دومین پسر اسپاردا و ایوا برادر کوچک تر ورجیل می باشد. دانته مزدور ، متقلب ، کارآگاه خصوصی و شجاع است که در مقابل پول یا حتی گاهی اوقات به صورت مجانی به کشتن شیاطین می پردازد. او یک مغازه به نام شیطان هم می گرید دارد و در آن سفارشات لازم را برای کشتن شیاطین از طریق مشتریان به دست می آورد. محتویات تاریخچه کودکی ملاقات با کت ملاقات با ورجیل نبرد بر علیه شیاطین تلاش برای نابودی نوشیدنی رپتور مخفیگاه گروگان گیری نبرد نهایی با موندوس نقطه ی خصومت بازگشت ورجیل تلاش برای ورود به برج شکست از ورجیل به دنبال ورجیل نبرد نهایی آشنایی با تریش جزیره به دنبال موندوس وقایع دویل می کرای ۴ وقایع دویل می کرای ۲ منابع تاریخچه کودکی دانته سر شیطانی را در دست دارد دانته پسر یک شیطان به نام اسپاردا و یک فرشته به نام ایوا است. پس از آن تعداد از شیاطین به دانته و خانواده اش حمله می کنند و خانواده از هم گسخته می شود. این در حالی است که پدر دانته در جهنم برای ابد زندانی شد و مادرش هم کشته شد. پس از این دانته زندگی خود را به عنوان یک بچه ی یتیم گذراند. دانته همواره کار های خشونت آمیز انجام می دهد و همین موضوع باعث می شود تا شیاطین او را در رسانه ها دشمن شماره یک عموم معرفی کنند. ملاقات با کت یک شب دانته با بی دقتی متوجه شکارچی][ که او را تعقیب می کند نمی شود. در زمانی که دانته در کاروان خود به سر می برد زنی به نام [[کت به کاروان او رفته و به او درباره ی شکارچی هشدار می دهد. درست پس از این شکارچی دانته را به دنیای شیطانی لیمبو می کشد و دانته مجبور می شود با شیاطین مبارزه کند. پس از این که دانته موفق می شود تمامی اسلحه ها و لباس های خود را به دست آورد با شکارچی روبه رو می شود. پس از این دانته مجبور می شود در شهر بازی اسکله با شکارچی مبارزه کند با این حال در آخر دانته شکارچی را شکست داده و تیر خلاص را به او می زند. پس از این دانته به دنیای واقعی کشیده می شود و موفق می شود با کت صحبت کند. کت به او می گوید فردی که همیشه با ماسک بر علیه مقامات شهر مخالفت می کند رئیس اوست. پس از این او و دانته به مخفیگاه رهبر کت می روند. کت و دانته برای اولین بار با هم روبه رو می شوند. ملاقات با ورجیل پس از آن دانته به دیدار با رهبر کت می رود و رهبر نیز خود را ورجیل معرفی می کند و از دانته می خواهد که به او در انتقام از شیاطین کمک کند با این حال اما دانته این که ورجیل برادرش است را انکار کرده و می گوید که هیچ خانواده ای ندارد. ورجیل نیز برای نشان دادن حقیقت از دانته می خواهد که با او به خانه ای بروند. پس از آن ورجیل با کت و دانته به خانه ی پدریش می رود تا به دانته نشان دهد که او خانواده ای داشته. ورجیل دانته را وارد دنیای شیطانی لیمبو می کند تا دانته حقایق را ببیند. پس از اینکه دانته حقایق را می بیند یک سلاح در اتاق پدرش به نام آربیترو یک سلاح به نام رز آبی در اتاق مادرش به دست می آورد و ناگهان وارد دنیایی دیگر می شود که در آن یک مجسمه وجود دارد و دانته باید زنجیر مجسمه را پاره کند. پساز آندانته از اینکه ورجیل برادر است اطمینان حاصل می کند و پیشنهاد او برای همکاری را می پذیرد. ملاقات دوباره ی ورجیل و دانته بعد از سال ها نبرد بر علیه شیاطین پس از این ورجیل برای دانته آشکار می کند که اسپاردا دست راست موندوس بود و موندوس به کمک او توانست رهبر شیاطین شده و شهر را تحت کنترل خود بگیرد. اما اسپاردا عاشق ایوا شد و به موندوس خیانت کرد و همین باعث خشم موندوس شد. موندوس با کینه ای عمیق به خانواده ی اسپاردا حمله کرد و ایوا را کشت و اسپاردا را در جهنم تا ابد زندانی کرد تا زجر بکشد و هرگز نمیرد. پس از این و زمانی که ورجیل و دانته در یک زمین بازی بودند یک نفر از شهروندان شهر ناگهان دانته را به حالت شیطانی لیمبو می کشد و دانته مجبور می شود که تلاش کند تا با کت ارتباط برقرار کند. در حالی که لیمبو بین او و کت فاصله برقرار کرده دانته برای راهی دیگر برای رسیدن به کت موفق می شود قدرت دیگری از رز آبی را پیدا کند که به او کمک کند تا با آن از یک مکان به مکانی دورتر برود. پس از اینکه دانته به کمک روز آبی موفق می شود که خود را به کت رسانده و به دنیای واقعی برگردد به نزد ورجیل باز می گردد. ورجیل در مخفیگاه به دانته می گوید که ورجیل با کمک دروازه ی جهنم قدرت زیادی به دست می آورد و همچنین جدا از نفوذ و قدرتش در شهر و همچنین بانک داری و شبکه خبر‌‌‌‌‌‌‌‌‌رسانی Raptor با نوشیدنی هایی با مارک Virility که انسان ها شدیدا به آن معتاد هستند آن ها را کنترل می کند. ماموریت بعدی دانته نابودی مخزن این نوشیدنی است. در حالی که دانته و کت هر دو در خیابان راه می روند یک دوربین دانته را دیده و او را به حالت شیطانی لیمبو می کشاند. با وجود اینکه دانته خیلی سریع دوربین را از بین می برد ولی متوجه می شود که دوربین های بیشتری در شهر وجود دارد. در حالی که دانته سعی دارد دوربین ها را نابود کند پلیس های نیز کت را تعقیب می کنند پس این دو در کلیسا قرار ملاقات می گذارند. پس از رسیدن به کلیسا حالت شیطانی لیمبو دچار هرج و مرج شده و کلیسا شروع به ریختن می کند. با این حال دانته موفق می شود که از پنجره ی کلیسا خود را از کلیسا به بیرون بیندازد و وارد دنیای واقعی شود. تلاش برای نابودی نوشیدنی پس از ورود به کارخانه ی Virility دانته با کت ملاقات می کند. کت می گوید که دانته باید تولید کننده ی این نوشیدنی یعنی یک سوکوبوس باستانی را نابود کند تا تولید این نوشیدنی متوقف شود. تنها رسیدن به سوکوبوس حالت شیطانی لیمبو است و برای همین دانته وارد حالت شیطانی لیمبو می شود و پس از مبارزه با شیاطین کارخانه خود را سوکوبوس می رساند. ابتدا دانته سعی می کند با از بین اتصالات سوکوبوس به مخزن او را از بین ببرد و سوکوبوس نیز سعی می کند جلوی دانته را بگیرد. زمانی که دانته موفق می شود اتصالات سوکوبوس را از بین ببرد سوکوبوس به مواد پایینش سقوط می کند ولی باز هم سعی می کند با چنگ زدن به سنگ های بزرگ وسط مواد از تکه تکه شدنش در میان فیلتر جلوگیری کند. دانته در این زمان به چنگ های سوکوبوس ضربه می زند و چنگ های سوکوبوس از سنگ جدا شده و سوکوبوس در میان تیغه های فیلتر تکه تکه می شود و بعد از مرگ او نیز دانته سلاح دستکش های اریکس را به دست می آورد. دانته و سوکوبوس باستانی رپتور دانته در ادامه به نزد ورجیل بر می گردد. هدف جدید او نابود کردن رپتور است و برای نفوذ به رپتور دانته باید خود را در آب بیندازد تا به حالت شیطانی لیمبو وارد شود. در واقع زیر پل آب نیست بلکه قلمرو باب بارباس خبرنگار رپتور است. دانته ابتدا با شیطانی پیر به نام []فینس]] روبه رو می شود و به او کمک می کند تا چند تا از شیاطین اطراف خود را از بین ببرد. پس از این فینس از دانته می خواهد که چشم راست سایبرنتیکش که توسط شیاطین دزدیده شده است را برای او بیاورد تا او به دانته کمک کند که به برج رپتور برود. پس از اینکه دانته چشم فینس را برای او می آورد فینس متوجه می شود که دانته پسر اسپاردا است و برای همین به او کمک می کند به برج برسد. پس از مدتی فینس از دانته می خواهد که بقیه راه را خودش برود زیرا توان مبارزه با باب را ندارد. پس از آن فینس به دانته می گوید که مهم ترین چیز برای موندوس زنش لیلیت و پسرش است از او جدا می شود و دانته ادامه مسیر را به تنهایی پیش می برد. پس از آن دانته مورد حمله ی پرتو بزرگ نور قرار می گیرد دانته متوجه می شود که باب او را دیده است. پس از ورود به برج دانته با حالت شیطانی باب روبه رو می شود و با او مبارزه می کند. در اواخر مبارزه باب خبر جدیدی را برای دانته فاش می کند و آن هم این است که SWAT به مخفیگاه ورجیل و کت حمله کرده است. پس از آن دانته به شدت خشمگین می شود و آخرین مبارزه ی خود با باب را انجام می دهد و پس از شکست باب از دانته او حالت انسانی باب را نیز تیرباران می کند. پس از مرگ باب دانته پره های آکویلا را به دست می آورد. دانته و باب مخفیگاه دانته خیلی زود به مخفیگاه بر می گردد ولی وقتی می بیند SWAT راه ورود ساختمان را سد کرده سعی می کند از راه پشتی وارد مخفیگاه شود ولی یکی از اعضای SWAT که در واقع از افراد موندوس بود دانته را به حالت شیطانی لیمبو می کشاند. پس از این دانته در حالت شیطانی لیمبو موفق می شود به راحتی از اعضای تیم SWAT رد شود زیرا انسان ها شیاطینی که در حالت لیمبو هستند را نمی بینند. پس از آن دانته خود را به کت رسانده و به او کمک می کند از تیم SWAT فرار کند. پس از آن و در ادامه این دو خود را به ورجیل که در حال نبرد با یک شیطان بود می رسانند و دانته به شیطان حمله کرده و موفق به نابودی او می شود. پس از این ورجیل و کت تلاش می کنند اطلاعات مهم را حذف کنند تا دست موندوس به آن نرسد و به همین خاطر دانته مجبور می شود با شیاطینی که به آن ها حمله می کنند مبارزه کند و از ورجیل محافظت کند. در ادامه ورجیل برای کمک به دانته اسلحه ی رونانت را به او می دهد تا با آن شیاطین را نابود کند. پس از آن SWAT خود را به کت رسانده و او را دستگیر می کند ولی دانته و ورجیل که در حالت شیطانی بودند از مخفیگاه فرار می کنند. گروگان گیری پس از آن موندوس یک ویدیو برای دانته و ورجیل می فرستد و آن ها را تهدید می کند به اینکه اگر خود را تسلیم نکنند کت خواهد مرد. در این هنگام دانته تصمیم می گیرد لیلیت را گروگان بگیرد و در عوض او کت را از موندوس تحویل بگیرد. پس از آن دانته به سمت کلوپ شبانه ی لیلیت حرکت می کند ولی به محض آن که لیلیت او را می بیند خودش و دانته را وارد حالت شیطانی لیمبو می کند. پس از آن لیلیت به دانته می گوید برای مبارزه با او باید تمامی مسابقات را بگذراند. پس از این دانته تمامی مبارزات را گذرانده و پس از آن با لیلیت و فرزندش مبارزه می کند. در آخر دانته لیلیت و فرزندش را شکست می دهد و او را گروگان می گیرد و یک ویدیو برای موندوس می فرستد. در این ویدیو دانته از موندوس می خواهد که اگر زن و بچه اش را می خواهد باید کت را به او تحویل دهد و موندوس نیز با دانته و ورجیل در اسکله قرار می گذارد. در زمان قرار تیمی از SWAT کت را به مکان ملاقات می آورد و ورجیل و دانته نیز با لیلیت سر می رسند. هر دو طرف گروگان هایشان را آزاد می کنند ولی زمانی که کت و لیلیت از کنار هم می گذرند ورجیل اول به شکم لیلیت شلیک می کند که باعث مرگ بچه اش می شود و پس از آن نیز به سر او شلیک می کند تا خودش نیز بمیرد. بعد از مرگ لیلیت درگیری بین دو گروه به وجود می آید ولی ورجیل و دانته همراه با کت از دست سربازان فرار می کنند. در همین هنگام موندوس به وسیله ی دروازه ی جهنم آن ها را وارد حالت شیطانی لیمبو می کند و به همین خاطر منابع زیادی سد راه ماشین ورجیل و کت می شود که دانته همه ی آن ها را دفع می کند. نبرد نهایی با موندوس پس از آن دانته و ورجیل به پیشنهاد کت به برج نقره ای که اتاق موندوس در آن قرار دارد می روند. دانته از جلوی درب های برج حواس موندوس را پرت می کند تا ورجیل بتواند مخفیناه خود را به بخش مربوط به امنیت برج برساند. پس از آن دانته وارد حالت شیطانی لیمبو می شود و به برج نفوذ می کند. در طی یک ملاقات کوتاه ورجیل به دانته سلاح کابولی را می دهد و بعد از آن راهشان جدا می شود. در ادامه دانته خود را به موندوس می رساند و موندوس به دانته حمله و او را از برج به بالا ی یک پشت بام پرت می کند. در همین هنگام ورجیل دروازه ی جهنم را به وسیله ی یاماتو نابود می کند. موندوس ناخن هایش را در سینه ی دانته فرو کرده و او به همین حاطر قادر به مبارزه نیست اما در همین هنگام ورجیل از پشت به موندوس ضربه می زند و دانته موفق می شود ورجیل را زا ساختمان به پایین پرت کند. در همین هنگام ناگهان موندوس تمام چیز های اطراف خود را جذب می کند و به یک غول بزرگ تبدیل می شود. از طرفی دانته و ورجیل سعی می کنند که از ضربات این هیولا دوری کنند اما با این حال موندوس ورجیل را به دورن خود می کشد. پس از آن دانته به تنهایی با موندوس مبارزه می کند و پس از ضعیف کردن او موفق می شود که وارد این هیولا شده و در یک حرکت ورجیل موندوس با فرم معمولی را که درون هیولا بوده و سعی می کرده تا ورجیل را بکشد از خود جدا کرده و دانته با شمشیر خود یعنی ربلیان از پشت ضربه ی نهایی را به موندوس می زند و موندوس و هیولا نابود می شوند. دانته موندوس با فرم معمولی را در درون هیولا نابود می کند نقطه ی خصومت پس از پیوستن به کت دانته به ورجیل می گوید که انسان ها دیگر آزاد هستند ولی در همین لحظه ورجیل آشکار می کند که قصد داشته انسان ها را تحت کنترل خود در آورد. در این هنگام درگیری لفظی بین این دو به وجود می یاد که سرانجامش درگیری فیزیکی بین این دو است. هر دو برادر از حالت اویل تریگرز خود استفاده می کنند تا هم دیگر را شکست دهند ولی برنده ی این نبرد دانته است. در هنگامی که دانته قصد داشت ورجیل را نابود کند کت از او می خواهد که از جان ورجیل بگذرد و دانته نیز قبول می کند. پس از این ورجیل یک پورتال درست کرده و بعد از رفتن به درون پورتال ناپدید می شود. پس از آن رنگ موی دانته از سیاه به سفید تغییر رنگ داده و چشمانش نیز سرخ می شود. نبرد ورجیل و دانته بازگشت ورجیل پس از آن دانته یک مغازه به نام شیطان هم می گرید می سازد. کار او در این مغازه این است که شیاطین را به قتل برساند و می توان گفت او یک مزدور است. روزی فردی به نام آرکهام وارد مغازه ی دانته شده و میزش را به طرف او می اندازد. پس از آن آرکهام ناپدید می شوند و ناگهان شیاطین به مغازه ی دانته حمله می کنند. پس از آن دانته با انداختن پنکه سقفی بر روی شیاطین آن ها را نابود می کند و از مغازه خارج می شود. پس از خروج دانته برجی را می بیند که در بالاترین طبقه اش ورجیل قرار دارد. در ابتدا دانته مجبور به نبرد با یک شیطان اسکلت مانند می شود. پس از این که شیطان فرار می کند او به نزد ورجیل رفته و شکستش را به او می گوید و ورجیل نیز شیطان را می کشد. تلاش برای ورود به برج شکست از ورجیل به دنبال ورجیل نبرد نهایی آشنایی با تریش جزیره به دنبال موندوس وقایع دویل می کرای ۴ وقایع دویل می کرای ۲ منابع
  8. 2 امتیاز
    Uncharted 4: A Thief's End سازنده ناتی داگ ناشر سونی کارگردان‌ها بروس استرلی نیل دراکمن نویسنده نیل دراکمن جاش شر موسیقی هنری جکمن پلتفرم پلی‌استیشن 4 تاریخ انتشار ۱۰ می ۲۰۱۶ سبک اکشن ماجراجویی حالت‌ها تک‌نفره، چندنفره آنچارتد 4: پایان یک دزد (انگلیسی: Uncharted 4: A Thief's End) یک بازی در سبک اکشن-ماجراجویی است که توسط استودیو ناتی داگ و به شکل انحصاری، برای پلتفرم پلی‌استیشن 4 عرضه شده است. آنچارتد 4، در ۱۰ می ۲۰۱۶ و به صورت همزمان در سرتاسر جهان منتشر شد و آخرین بازی از سری آنچارتد است که نیتن دریک را به عنوان شخصیت اصلی خود خواهد دید. وقایع اصلی این بازی از نظر داستانی، دنباله بازی آنچارتد 3: فریب دریک است، جایی که بازیکن در نقش قهرمان کلاسیک سری یعنی نیتن دریک قرار خواهد گرفت تا ماجراجویی جدیدی را تجربه کند. با این حال این بازی از نظر داستان، هم شامل پیش‌درآمدی بر کل سری بازی آنچارتد و هم پایان‌بخش و فرجامی بر خط داستانی نیتن دریک خواهد بود. با توجه به جدایی ایمی هنینگ به عنوان نویسنده و جاستین ریچموند به عنوان کارگردان در سال ۲۰۱۴، ناتی داگ بروس استرلی و نیل دراکمن را جایگزین آن دو کرد که همین نیز باعث تغییرات گسترده‌ای در داستان و گیم‌پلی بازی، نسبت به نسخه‌های اولیه آن گردید. پس از عرضه نهایی بازی در سال ۲۰۱۶، آنچارتد 4 با نقدهای مثبت سراسری و ستایش‌های گسترده منتقدین و طرفداران مواجه شد. به شکلی که بازی در ده‌ها رشته کاندیدای بهترین بازی سال شد و درنهایت نیز از جانب بسیاری از منتقدین صنعت گیم به عنوان بهترین بازی ویدیویی سال ۲۰۱۶ برگزیده شد. درحالی که منتقدین داستان پرمفهوم، روایت داستانی پرجزئیات و احساسی، گیم‌پلی کم‌نقص، مکانیک های روان و موسیقی آن را می‌ستودند، طرفداران نیز گسترده‌ترین استقبال تاریخ سری را از آن به عمل آوردند؛ به شکلی که بازی تنها در هفته اول عرضه خود موفق به فروش ۲٫۷ میلیون نسخه شد. این بازی تاکنون با فروش بیش از ۸ میلیون نسخه پرفروش‌ترین بازی انحصاری پلی‌استیشن 4 و پرفروش‌ترین بازی در مجموعه آنچارتد است. محتویات گیم‌پلی داستان ساخت و توسعه بازتاب‌ها نقد و بررسی‌ها جوایز منابع گیم‌پلی آنچارتد 4: پایان یک دزد یک بازی اکشن و ماجراجویانه است که با زاویه دوربین سوم شخص روایت می‌شود. در این بازی، المان‌های گسترده پلتفرمینگ یا سکوبازی نیز وجود دارد. علاوه بر این، بازیکن قادر به بالا و پایین رفتن از بسیاری از دیوارها، صخره‌ها و موانع دیگر بوده و با کمک «طناب و قلاب» قادر خواهد بود تا خود را از یک نقطه به نقطه دیگر انتقال داده و از موانعی چون ارتفاع، پرتگاه و سراشیبی عبور کند. شخصیت اصلی و قابل کنترل بازی، نیتن دریک است؛ یک گنج یاب و ماجراجو که به عنوان قهرمان کلاسیک سری آنچارتد، مهارت‌های فیزیکی لازم را برای دویدن، پرش، مبارزه، استقامت و ... دارا می‌باشد. در این بازی برای اولین بار در سری، المان‌های «مخفی‌کاری» نیز گنجانده شده و بازیکن می‌تواند در بسیاری از لوکیشن‌ها، با طرح استراتژی و بدون مبارزه مستقیم از میان دشمنان عبور کند. با این حال روش اصلی مبارزه، همچنان تیراندازی با سلح گرم است و نیتن تقریبا در تمامی موقعیت‌ها، آویزان از طناب، در حین بالا رفتن از دیوار و صخره، در زمان کاور، دویدن و ... قادر به هدف‌گیری و تیراندازی است. رانندگی در ماداگاسکار بازی گرچه روند داستانی و گیم‌پلی خطی را دنبال می‌کند اما لوکیشن‌ها بزرگ‌تر از نسخه‌های قبلی و در برخی لوکیشن‌ها شبیه به یک لوکیشن جهان‌باز است. به طور کلی این بازی ۱۰ بربر بیشتر از بازی قبلی مجموعه شامل لوکیشن برای جستجو بوده و وجود گنجینه‌ها بازیکن را برای جستجوی دقیق محوطه‌ها ترغیب می‌کند. سیستم هوش مصنوعی نیز در بازی کاملا تقویت شده و دشمنان قادر به واکنش‌های بیشتر به استراتژی حمله بازیکن، پی‌ریزی تاکتیک مبارزه و همکاری با یکدیگر هستند. میان‌پرده‌ها در جریان گیم‌پلی بازی کاملا شناور هستند. همچون بازی قبلی استودیو یعنی «آخرین بازمانده ازما»، دیالوگ‌های مخفی و سیستم دیالوگ درختی در این بازی نیز گنجانده شده است و در فهم بهتر داستان و پیشبرد داستان سرایی، نقشی مهم را ایفا می‌کند. پازل‌ها و سیستم بهبودیافته سرنخ‌ها نیز از جمله دیگر ویژگی‌های مهم گیم‌پلی در بازی است. نیتن حالا سرنخ‌ها را همزمان با گیم‌پلی و در زمان کشف در دفترچه خود نقاشی می‌کند. این سرنخ‌ها، سندها و طرح‌ها پشت سر هم و صفحه به صفحه دفترچه را اشغال کرده و در هر زمان با تورق کتاب قابل بازبینی هستند. بسیاری از پازل‌ها و مکانیک‌های مخفی از طرق قابلیت دفترچه نیتن قابل حل تئوریک هستند. بازی همچنین شامل گیم‌پلی رانندگی وسایل نقلیه و فرار از وسایل نقلیه مهاجم نیز هست. داستان نیتن دریک و برادر بزرگ‌ترش سم سال‌ها پیش از وقایع اولین بازی سری، و زمانی که نیتن ۱۲ ساله در یک یتیم‌خانه اقامت داشت؛ او به خاطر توهین یکی دیگر از بچه‌ها به مادرش مجبور به درگیری با پسر بچه شد و به همین خاطر توسط یک راحبه مجازات شد. راحبه به او گفت که به خاطر درگیری‌های زیاد، نیتن از مرخصی محروم شده و باید تعطیلات خود را در یتیم‌خانه بگذراند. در حالی که راحبه او را مثل «برادرش» بی‌پروا و منحرف از راه راست خطاب کرد، نیتن به زودی متوجه شد که برادرش سم از ساختمان نزدیک برایش علامت می‌فرستد. نیتن در زمانی مناسب از پنجره یتیم‌خانه خارج شده و با پرش از ساختمان‌ها خود را در نهایت به سم می‌رساند. پس از یک استقبال گرم، سم و نیتن مسیر خود را از پشت بام ‌ها گذرانده و درنهایت از مجتمع خارج می‌شوند؛ جایی که سم به نیتن خواهد گفت که موفق شده تا خریدار وسایل و اسباب قدیمی مادرشان را پیدا کند. پس از این، نیتن و سم با موتور سیکلت به عمارتی نفوذ کرده و به دنبال وسایل و یادداشت‌های مادرشان می‌گردند. پس از پیدا کردن یک کتاب و دست‌نوشته مهم از مادرشان که درباره «گنج مخفی هنری ایوری» بود، صاحب عمارت، پیرزن فرتوتی که متوجه نفوذ بچه‌ها شده بود این دو را به دام انداخت. او پلیس را خبر کرد و بعد از این، فهمید که بچه‌ها، در واقع بچه‌های کاساندرا مورگان هستند؛ دستیار سابق خودش که پیش از این به عنوان متخصص تاریخ، او را در سفرهای اکتشافی همراهی می‌کرد. زمانی که پیرزن متوجه شد که سم و نیتن پسران کاساندرا هستند، از آن‌ها عذرخواهی کرد و گفت که مادر آن‌ها، باهوش‌ترین و بااستعدادترین شخصی بوده که او می‌شناخته است؛ جمله‌ای که باعث شد تا نیتن در چشمش برق بیافتد و تردیدهایی که درباره مادرش داشت را پشت سر بگذارد. پیرزن همچنین گفت که مادر آن‌ها اعتقاد دیگری به تاریخ رسمی داشته و معتقد بود که فرانسیس دریک، سیاح افسانه‌ای قرن ۱۶ برخلاف باورهای عمومی دارای فرزند و نسل پس از خود بوده است. او همچنین گفت که دست‌نوشته‌های کاساندرا حالا متعلق به سم و دریک خواهد بود. پس از این و زمانی که پلیس به عمارت رسید، پیرزن قصد داشت تا پلیس را متوجه اشتباهش کند اما پیش از این، پیرزن که آخرین سیگار خود را کشیده بود به شکل ناگهانی بمیرد. مرگ پیرزن، درست در زمانی که پلیس در مقابل درب ورودی عمارت بود، باعث شد تا نیتن و سم چاره‌ای جز فرار نداشته باشند. آن‌ها از پشت‌بام‌ها و در ادامه روی زمین از پلیس فرار کردند و با موتور سیکلت از محوطه دور شدند. مدتی پس این ماجرا، نیتن و سم تصمیم به رفتن از شهر گرفتند تا هویت جدید و نام خانوادگی «دریک» را برای خود انتخاب کنند؛ همان طور که مادرشان درباره فرانسیس دریک اعتقاد داشت و در ادامه، مثل مادرشان زندگی ماجراجویانه‌ای را به عنوان سیاح و جوینده گنج‌های باستانی دنبال کنند. چند سال بعد از این و درحالی که نیتن نوجوان در پی سرنخ‌هایی از فرانسیس دریک بود، سم دریک به دنبال بزرگ‌ترین و مهم‌ترین تحقیق و دست‌نوشته‌ای بود که از مادرشان به ارث گرفته بودند. او در جستجوی پیدا کردن گنج دزد دریایی افسانه‌ای، هنری ایوری بود. چند سال بعد، سم با کمک و سرمایه جوان ثروتمندی به نام ریف ادلر و همراه با برادرش نیتن موفق به نفوذ به یک زندان در پاناما شدند. ریف ثروت خود را از پدرش به ارث گرفته بود و قصد داشت با پیدا کردن گنج هنری ایوری سرنوشت مستقل از پدرش را داشته باشد. همین نیز باعث اتحاد او با برادران دریک شده بود. او ترتیب مقامات زندان برای اقامت و بررسی سرنخ‌های مرتبط را داده بود. در زندان، نیتن موفق شد صلیب فلزی شکسته شده‌ای پیدا کند؛ صلیبی که به گفته سم، نماد سنت دیسمس یا «دزد توبه‌کرده» است. با توجه به اینکه صلیب شکسته و محتویاتی داخل آن نبود، به گفته سم مقصد بعدی آن‌ها در اسکاتلند خواهد بود؛ جایی که کلیسای باستانی در این کشور به نام سنت دیسمس وجود داشته و از طرفی نیز آخرین باری که هنری ایوری در میان عموم دیده شده نیز در اسکاتلند بوده است. سم، نیتن و ریف آماده خروج از زندان بودند که وارگاس، زندان‌بان محوطه که موضوع را فهمیده بود درخواست باج کرد. این موضوع باعث شد تا ریف وارگاس را بکشد، و در ادامه این سه مجبور به فرار از زندان و از دست نگهبانان شوند. در حین فرار، گرچه ریف و نیتن موفق به خروج از زندان شدند اما سم به خاطر تیراندازی نگهبانان و سقوط از پشت بام جا ماند. نیتن، درحالی چاره‌ای جز فرار نداشت که مطمئن بود برادرش کشته شده است. نیتن و ریف پس از فرار از پاناما به اسکاتلند رفتند و مدت‌ها در جستجوی گنج ایوری بودند. ریف کل کلیسا و زمین‌های اطراف آن را خرید ولی هیچ اثری از گنج پیدا نکرد. او رفته رفته کنترل اعصاب خود را از دست می‌داد و نیتن تصمیم گرفت گنج ایوری را برای همیشه فراموش کند. ۱۵ سال پس از این وقایع که ان مدت، شامل روی دادن وقایع بازی‌های اول تا سوم است، نیتن در پایان بازی سوم تصمیم گرفت تا زندگی دزدی و گنج یابی را کنار بگذارد. او با النا فیشر، خبرنگار آزاد که در سه بازی قبلی نیتن را همراهی می‌کرد ازدواج کرده و حالا در نیواورلئان، زندگی عادی را تجربه می‌کند. او در یک شرکت کوچک به عنوان قواص فعالیت دارد و بارهای غرق شده را از اعماق رودخانه پیدا بیرون می‌کشد. او از کارش راضی است و همراه با النا زندگی آرامی را دارند. این دو گاهی با کنسول بازی خود بازی می‌کنند و خاطرات سال‌های گذشته را مرور می‌کنند. درست در زمانی که نیتن کاملا از زندگی ماجراجویانه خود فاصله گرفته و زندگی جدید خود را وقف همسرش کرده است، ناگهان برادرش سم در محل کارش ظاهر می‌شود و او را در بهت فرو می‌برد. نیتن به تدریج با زنده بودن سم کنار می‌آید، وقایع دیوانه‌وار منتهی به پیدا کردن گنج‌ها و شهرهای گمشده را در طول این ۱۵ سال بازگو می‌کند و آرزو می‌کند که ای کاش، برادرش هم همراهش می‌بود. پس از شنیدن همه داستان این ۱۵ سال، نوبت به سم می‌رسد و تعریف می‌کند که در زندان، مدتی با هکتور آلکازار، قاچاقچی مواد مشهور پانامایی هم‌سلولی بوده است. او در سلول از آرزوهای دور و دراز خود برای پیدا کردن گنج ایوری صحبت کرد؛ گنجی که آلکازار را نیز وسوسه کرده بود. سم به آلکازار گفته بود که اگر در زندان نبود، قطعا گنج را پیدا می‌کرد. اندکی بعد، نیروهای آلکازار به زندان یورش بردند و آلکازار را همراه با سم آزاد کردند. پس از فرار از زندان، آلکازار سم را تهدید به پیدا کردن سم کرد و گفت که باید گنج را برای او پیدا کرده و در غیر این صورت او را خواهد کشت. نیتن در ادامه از بی‌نتیجه بودن سرنخ اسکاتلند گفت و اینکه ریف پس از ۱۵ سال هنوز در آنجا مشغول جستجوی گنج ایوری است. در پاسخ، سم سرنخ جدیدی به او نشان داد؛ صلیب دیگری از سنت دیسمس که این یکی سالم بوده و برخلاف قبلی نشکسته است. صلیب، قرار بود تا در یک مزایده در ایتالیا به فروش برسد. به این ترتیب، سم چاره‌ای برای نیتن نگذاشت تا او را با خود همراه کرده و دو برادر در کنار یکدیگر، جستجو برای گنج ایوری را شروع کنند. نیتن به سختی با این وضع کنار آمده بود و نمی‌توانست به النا چیزی بگوید؛ او مدت‌ها قبل قول داده بود تا از زندگی دزدی و گنج‌یابی خداحافظی کند. به این ترتیب او به النا دروغ گفت و گفت که برای مدتی برای کار قواصی به مالزی خواهد رفت. دو برادر در ایتالیا، با ویکتور سالیوان ملاقات می‌کنند؛ همکاری قدیمی نیتن که در طول ۱۵ سال قبل با او و ماجراجویی‌هایش همراهی می‌کرد. در حالی که این سه نقشه به دست آوردن صلیب سنت دیسمس را داشتند، با حضور ریف ادلر و نیدن راس در محوطه غافلگیر شدند. نیدین فرمانده گروه شبه‌نظامی شورلاین بود که ریف برای پیدا کردن گنج ایوری استخدام کرده بود. با توجه به حضور ریف، چاره‌ای جز دزدیدن صلیب برای نیتن و سم باقی نمانده بود. این دو به همراه سالی، به هر شکل ممکن صلیب را ربوده و پس از درگیری با محافظان از محوطه فرار کردند. سرنخ جدید که در داخل صلیب بود، نشان می‌داد که آن‌ها باید مجددا به اسکاتلند برگشته، و این بار محوطه قبرستان کلیسا را برای پیدا کردن مدفن هنری ایوری جستجو کنند. سالیوان و برادران دریک به زودی وارد اسکاتلند و محوطه کلیسای سنت دیسمس شدند؛ جایی که نیروهای شبه‌نظامی شورلاین از آنجا محافظت می‌کردند. به هر شکل، نیتن و سم خود را به قبرستان کلیا رسانده و پس از بررسی مقبره‌ها سرانجام محل دفن هنری ایوری را پیدا کردند. ورود به تالار مخفی اما همراه با پیدا کردن گنج نبود، بلکه سرنخ دیگری را در اطراف کلیسا نشان می‌داد. برادران دریک برای رسیدن به آن محوطه بار دیگر با شورلاین درگیر شدند و درنهایت خود را به محل رساندند. غار مخفی که در انتهای آن، به جای گنج بزرگ هنری ایوری، یک سرنخ بزرگ دیگر و این بار در ماداگاسکار پیدا شد. مشخص شد که هنری ایوری و دزد دریایی همراه او یعنی توماس تیو در زمان فعالیت خود، به دنبال جذب افرادی قابل اعتماد بودند. به همین دلیل تنها افرادی که به انتهای این غار مخفی می‌رسیدند می‌توانستند به ایوری و تیو در «ماداگاسکار» بپیوندند. به هر ترتیب، سم و نیتن پس از چندین مواجهه دیگر با نیروهای نیدین و ریف موفق به فرار از محوطه و رساندن خود به هواپیمای سالی شده و از اسکاتلند به مقصد ماداگاسکار پرواز کردند. همزمان با ورود برادران دریک و سالی به ماداگاسکار، ریف، نیدین و نیروها شورلاین نیز که متوجه سرنخ جدید شده بودند وارد خلیج «کینگز بی» در این کشور شدند. به زودی مسابقه مرگباری میان دو طرف، برای پیدا کردن گنج شروع شد. خوشبختانه برای برادران دریک، آن‌ها سکه‌ای ر به عنوان سرنخ دقیق دراختیار داشتند که پس از جستجوی چند برج مخروبه و درگیری با نیروهای شورلاین، درنهایت به سرنخ بعدی رسیدند. آن‌ها متوجه شدند که هنری ایوری و توماس تیو، در زمان فعالیت خود موفق شدند تا با استفاده از داستان مشهور «دزد توبه‌کرده»، ۱۰ دزد دریایی بزرگ عصر خودشان را با خود همراه کرده و تمام گنجینه‌هایشان را با یکدیگر ادغام کنند. از میان ۱۲ برج مخروبه که هر یک به یکی از کاپیتان‌های دزد معروف منتسب بود، برادران دریک با توجه به سکه‌ای که در اختیار داشتند متوجه شدند که تنها یکی از دو برج محل گنج است. در حالی که سم به سمت یکی از برج‌ها رفته بود، نیتن و سالی به سمت برج دیگری رفتند که درست در وسط شهر قرار داشت و اتفاقا محل مورد نظر آن‌ها نیز بود. پس از کمی پیشروی و حل چند پازل، نیتن متوجه شد که در اینجا نیز چیزی جز سرنخ بعدی نیست و جستجو برای گنج هنوز پایان نیافته است. او در این زمان و با استفاده از تلفن همراه، با سم در ارتباط بود و مدتی بعد متوجه شد که ریف گوشی آن‌ها را هک و او نیز متوجه سرنخ شده است. ریف همچنین از طریق GPS محل دقیق نیتن و سم را می‌دانست و نیروهای شورلاین را به سمت این دو فرستاد. پس از درگیری شدید با شورلاین، نیتن و سالی به سمت برج سم رفتند تا او را نجات دهند. پس از این نیز در یک تعقیب و گریز مرگبار، نیتن و سم از مهلکه جان سالم به در برده و به هتل محل اقامت برگشتند. این دو همراه با سالی درحالی وارد اتاق خود شدند که با دیدن «النا» غافلگیر شده بودند. النا که کاملا از دست نیتن عصبانی بود، و او را به خاطر چند هفته دروغ «کار در مالزی» سرزنش می‌کرد، درنهایت متوجه پیدا شدن برادر مرده او یعنی سم شد. او باور نمی‌کرد که نیتن هیچ علاقه‌ای به پیدا کردن گنج ایوری ندارد و این کار را به خاطر نجات برادرش انجام می‌دهد. به این ترتیب او درحالی از محل خارج شد که به نیتن گفت کار خود را ادامه دهد. نیتن در ادامه از سالی خواست تا مراقب النا باشد؛ در حالی که خودش و سم جستجو برای سرنخ بعدی را از سر گرفتند. سرنخ بعدی آن‌ها، شهر گمشده و افسانه‌ای تاریخ دزدان دریایی یعنی لیبرتالیا بود؛ به اعتقاد نیتن، ایوری و تیو احتمالا با گرد آوردن ۱۰ دزد دریایی بزرگ دیگر، سرمایه عظیمی جمع کرده و همراه با خدمه کشتی‌هایشان و دیگر دزدان دریایی، شهری مخصوص دزدان دریایی ساختند. به این ترتیب سم و نیتن به دریای ماداگاسکار برگشته و جستجوی جزیره‌ها را شروع کردند. پس از جستجوی چندین جزیره و پیدا کردن سرنخ‌های بیشتر از هنری ایوری، توماس تیو و سایر دزدان دریایی، مشخص شد که افسانه‌ها ممکن است حقیقت داشته باشند. آن‌ها درنهایت چند مقبره، سازه عظیم و مکانیزم ساخته شده توسط دزدان دریایی را پیدا کردن که سرنخ بعدی را برای پیدا کردن لیبرتالیا در اختیارشان می‌گذاشت. طبق این سرنخ‌ها، ۱۲ دزد دریایی بزرگی که کنار هم جمع شده بودند تا مانند داستان «دزد توبه‌کرده» به رستگاری برسند، درنهایت با استفاده از منابع نامحدود خود از دزدی دست برداشته، شهر و کلونی تشکیل داده و تصمیم به زندگی متمدنانه، اما با قوانین خودشان گرفتند. درحالی که محل جزیره قرارگیری لیبرتالیا مشخص شده بود و نیتن و سم به سمت جزیره قایق می‌راندند، نیروهای شورلاین بار دیگر از راه رسیده و در میانه طوفانی شدید به قایق آن‌ها حمله کردند. تعقیب و گریز دریایی طولانی، در نهایت باعث منهدم شدن قایق، جراحت شدید نیتن و مفقود شدن سم شده بود. نیتن به هر شکل پس از مدتی استراحت سلامت خودش را بازیافت و پس از مواجهه چندباره با نیروهای شورلاین، سم را نیز پیدا کرد. نیتن در اینجا از سم خواست که این وضع را پایان دهد؛ گنج ایوری را فراموش کند و راه حل دیگری برای هکتور آلکازار پیدا کنند. سم که نمی‌توانست این پیشنهاد را قبول کند، گفت که آن‌ها حالا که بسیار به لیبرتالیا نزدیک هستند نمی‌توانند موضوع ر فراموش کنند. نیتن در حالی به او یادآوری کرد که برای رسیدن به لیبرتالیا، باید با ارتش شورلاین دست و پنجه نرم کنند که خودش سرنخ جدیدی از لیبرتالیا پیدا کرد. به این ترتیب، نیتن و سم مجددا در مسیر جستجو قرار گرفته و با پیشروی و دنبال کردن سرنخ‌های جدیدتر وارد شهر گمشده لیبرتالیا شدند. لیبرتالیا، در بدو ورود گرچه شهری بزرگ با ساختمان‌های مستقر شده بود اما همه چیز ویران شده بود. نیتن و سم با گردش بیشتر در شهر، متوجه شدند که ساکنان به دستاوردهای متمدنانه رسیده بودند؛ مغازه آهنگری، بار و مسافرخانه، ساختمان مسکونی که در آن اسباب بازی کودکان وجود داشت و ... آن‌ها متوجه شدند که این دزدان درنهایت به سطحی از رستگاری رسیده بودند؛ اما این سوال وجود داشت که چرا همه ساختمان‌ها ویران شده است؟ آیا حمله‌ای از خارج از شهر صورت گرفته یا ساکنان دست به شورش و قتل عام زده بودند؟ با توجه به شکل‌گیری یک تمدن کوچک و اولیه، احتمال نابود کردن شهر توسط ساکنان پایین بود. با جستجوی بیشتر، سم و نیتن وارد ساختمان اداری شدند و احتمال دادند که شاید دزدان سابق، در نهایت به درجه پرداخت مالیات، تعیین مقامات شهری و ... رسیده بودند. با ورود شورلاین به منطقه، این دو مجددا باید از طریق درگیری مسیر خود را هموار می‌کردند؛ مسیری که درنهایت آن‌ها را به محوطه خزانه داری شهر رساند. با این حال برخلاف انتظار، این محوطه مملو از اسکلت اجساد ساکنان لیبرتالیا بود. به این ترتیب، مشخص شد که ساکنان کلونی در عصر خود دست به شورش زده بودند، وارد محوطه خزانه‌داری شده و توسط سربازان ۱۲ بنیانگذار شهر قتل عام شده بودند. با ورود به خزانه‌داری نیز روشن شد که تمام گنجینه از محل خارج شده است. به اعتقاد نیتن، گنجینه توسط ۱۲ بنیانگذار از شهر خارج شده بود و همین نیز دلیل شورش ساکنان و نابودی لیبرتالیا بوده است. سرنخ بعدی سم و نیتن، محل دقیق عمارت‌های ۱۲ بنیانگذار لیبرتالیا بود که در نزدیکی کلونی قرار داشت. همرمان با این روشنگری، شورلاین و نیروهای ریف و نیدین نیز از راه رسیدند. در درگیری با این نیروها، درنهایت سم و نیتن به دام افتادند. نیتن در اینجا پیشنهاد کرد که حاضر است در پیدا کردن گنج به ریف کمک کند و او همه گنج را به او واگذار می‌کند؛ به شرطی که مقداری از آن را به سم بدهد تا او بدهی‌اش را با هکتور آلکازار صاف کند. ریف در اینجا کاملا سورپرایز شد و گفت که او بوده که سم را از زندان خارج کرده است. داستان آلکازار نیز دروغی بیش نبوده و این مافیای مواد چندین ماه قبل در آرژانتین کشته شده است. نیتن که شدیدا عصبانی شده بود، به سم اجازه توضیح نداد و گفت او به خاطر یک دروغ به همسر و قولش خیانت کرده و مجددا به زندگی دزدی برگشته است. ریف نیز گفت که سم او را نیز بازی داد ولی درحال حاضر به او برای پیدا کردن گنج نیاز دارد. در حالی که ریف قصد کشتن نیتن را داشت، سم خود را در مسیر گلوله قرار داد و باعث سقوط نیتن به پایین ساختمان شد. به این ترتیب، سم و نیروهای شورلاین جستجو را ادامه دادند و نیتن نیز مدتی بعد با صدای النا به هوش آمد. پس از به هوش آمدن، نیتن همه چیز را درباره دلایل پیدا کردن گنج ایوری توضیح داد؛ این که برادرش تنها کسی بود که از کودکی درکنارش بود و آن دو همراه با هم وارد زندگی ماجراجویانه شدند. اینکه آن دو برای پایان دادن به کار ناتمام مادرشان جستجو برای گنج ایوری را شروع کردند، درنهایت وارد زندان پاناما شدند و سم به خاطر نیتن ۱۵ سال را در زندان گذرانده بود. به این ترتیب، وقایع اخیر نه به خاطر علاقه نیتن به پیدا کردن گنج بلکه به خاطر کمک به برادرش بود تا از تهدید آلکازار نجات پیدا کند؛ تهدیدی که از همان اول کار دروغی بیش نبود. النا که به تدریج متقاعد شده بود، تصمیم گرفت تا به نیتن کمک کرده و سم را از دست نیروهای شورلاین نجات دهد. این دو پس از مدت‌ها جستجو درگیر شدن چندین باره با نیروهای شورلاین، درنهایت به «نیو دوون»، محلی که ۱۲ عمارت بنیانگذاران لیبرتالیا وجود داشت رسیدند.در مقابل دروازه ورودی این محوطه، نیتن و النا شاهد صدها جسد ساکنان لیبرتالیا بودند که در داخل قفس‌های آویزان قرار داشتند. مشخص بود که بنیانگذاران، درنهایت به ذات دزدی خود برگشته و دست به قلع و قمع ساکنان زده بودند. در داخل این محوطه، این دو سم را دیدند که همچنان در اسارت شورلاین قرار داشت و مجبور به کمک به ریف و نیدین، برای پیدا کردن گنج بود. در نیو دوون، نیتن و النا وارد عمارت‌های بنیانگذاران شدند و متوجه شدند که پس از پاکسازی ساکنان لیبرتالیا، ۱۲ دزد دریایی بزرگ نیز با هم به اختلاف برخورده بودند. این دو چند درگیری دیگر با نیروهای شورلاین داشتند تا درنهایت وارد عمارت توماس تیو شدند. در اینجا، نیتن و النا سرانجام وارد اتاقی شدند که زمانی ۱۲ بنیانگذار در آن جمع شده، و همگی پشت میز شام سرو کردند. اما نکته اینجا بود که ۱۰ اسکلت اجساد دزدان دریایی، پس از قرن‌ها هنوز پشت میزها قرار داشتند. با نتیجه گیری نیتن، مشخص شد که پس از پاکسازی لیبرتالیا، بنانگذاران گنج‌های ادغام شده را خارج کردند؛ ایوری و تیو، بنیانگذاران را دعوت به شام کره و در این مهمانی، ۱۰ بنیانگذار دیگر را با شراب سمی کشتند تا در نهایت، آن دو به تنهایی مالک تمامی گنجینه شوند. به هر شکل، مشخص شد که گنجینه حتما باید در کشتی‌های تیو و ایوری وجود داشته باشند. اما هدف اصلی از دنبال کردن گنج، رسیدن به سم و نجات او از دست شورلاین بود. پس از یک تعقیب و گریز دامنه دار، در عمارت هنری ایوری، سردابه مخفی این عمارت، مواجهه با تله‌های مرگبار سردابه و غار که توسط ایوری کار گذاشته شده بود، نیتن و النا وارد خلیج کشتی‌ها شدند. این دو برای رسیدن به سم، چاره‌ای جز درگیری بیشتر با شورلاین نداشتند. پس از مدتی پیشروی، مشخص شد که شورلاین حالا برای کشتن سم به دنبال او افتاده است. پس از درگیری‌های مرگبار پیش رو، نیتن و النا درنهایت به سم رسیده و او را نجات دادند. در اینجا مشخص شد که سم، حالا که سرنخ نهایی را پیدا کرده بود گروه بزرگ از شورلاین را مستقیم به یکی از تله‌های انفجاری ایوری فرستاد و شورلاین برای همین قصد کشتنش را داشت. نیتن در اینجا سم را مجبور به فراموش کردن گنج کرد و از او خواست تا از جزیره خارج شوند. سم، با وجود تلاشش برای متقاعد کردن نیتن و اینکه سرنخ نهایی را دراختیار دارد، درنهایت باز هم با مخالفت نیتن مواجه شد. نیتن به او گفت که آن‌ها دیگر آن دو پسر بچه نیستند و بزرگ شدند و حالا، دیگر به چیزی برای اثبات کردن خود نیاز ندارند. سم، با اکراه حرف نیتن را پذیرفت و همراه با او، النا و سالی به سمت هواپیما حرکت کردند. با این حال یک اتفاق ناگهانی باعث شد تا سم از گروه جدا شود. او درنهایت بدون توجه به هشدار نیتن، تصمیم گرفت تا محل را ترک کرده و به تنهایی به دنبال گنج برود. در این زمان النا گفت که باید به دنبالش بروند چون او خودش را به کشتن می‌دهد. سم، سالی و نیتن به این ترتیب مجددا تعقیب سم را ادامه دادند تا اینکه یک اتفاق ناگهانی دیگر باعث جدا شدن نیتن از آن دو شد. نیتن در این زمان به النا قول داد که سم را نجات داده و برخواهند گشت. نیتن به تدریج خود را در مسیری قرار داد که ردپای سم دیده می‌شد. او درنهایت با عبور از صخره‌ها و ورود به دهانه کوهی با شمایل عجیب، کشتی هنری ایوری و توماس تیو را پیدا کرد؛ متاسفانه برای او، شورلاین قبل از این وارد محوطه شده بود و نیدین و افرادش مشغول خارج کردن چند صندوقچه گنج بودند. در اینجا نتن شاهد اختلاف بین ریف و نیدین بود؛ درحالی که نیدین مخالف ورود به کشتی ایوری بود و معتقد بود که گنجینه بازیابی شده به تنهایی ارزش بالایی دارد، ریف اما حریصانه قصد ورود به کشتی را داشت چون گنجینه اصلی در آن بود و از طرفی دیگر، سم نیز وارد کشتی شده بود. گرچه نیدین گفت که اگر سم زنده از کشتی خارج شد، حقش است که گنج را با خود بردارد اما ریف قانع نشد و نیدین را مجبور به همراهی کرد. در حالی که آن‌ها وارد کشتی ایوری شده بودند، نیتن نیز خود را به کشتی رساند و وارد عرشه شد. در این زمان، نیتن تمام گنجینه افسانه‌ای و گمشده هنری ایوری را از نزدیک مشاهده کرد. او درنهایت وارد اتاق کاپیتان شد، جایی که ریف، سم را به دام انداخته بود و با کمک نیدین، نیتن نیز خلع سلاح شد. در اینجا اما نیدین به دو اسکلت جسدی که در کناری افتاده و در واقع یکدیگر را کشته بودند اشاره کرد. او ریف، نیتن و سم را تنها گذاشت و با گفتن اینکه هر کس که به این گنجینه حرص داشته باشد، درنهایت به چیزی مستحقش است خواهد رسید. نیتن گفت که آن دو جسد هنری ایوری و توما تیو هستند؛ آخرین دزدهای دریایی که با گنجینه فرار کردند و درنهایت یکدیگر را کشتند. برای ریف، هیچ یک از این‌ها معنایی نداشت و به قدری از نیتن و سم عصبانی بود که پیشنهاد همکاری نیتن را رد کرد. نیتن قصد داشت با کمک ریف سم را از محلی که گیر افتاده بود آزاد کرده و هر سه با هم از کشتی فرار کنند. او گفت که ریف می‌تواند همه گنج را بردارد اما ریف حریص‌تر از آن بود که حتی به آن فکر کند. در نتیجه، او شمشیر ایوری را برداشت و به سمت نیتن حمله کرد. به زودی نیتن نیز شمشیر تیو را برداشت و این دو به قصد کشت با یکدیگر شمشیرزنی کردند. در حین مبارزه، ریف مرتب به همه دستاوردهای نیتن اشاره کرد؛ پیدا کردن ال دورادو، پیدا کردن شهر باستانی شامبالا و ... که هر بار باعث عصبانیت بیشترش می‌شد. او گفت که یک بار شخصی را فقط به خاطر گفتن اینکه نیتن جوینده گنج خوبی است کشته است. تلاش دیوانه وار ریف و حرص بی پایان و ۱۵ ساله او برای پیدا کردن گنج ایوری، درنهایت به نقطه‌ای رسیده بود که در کنار گنجینه قرار داشت. مبارزه این دو نیز درنهایت با موفقیت نیتن به پایان رسید؛ او اما از کشتن ریف صرف نظر کرد و برای نجات سم تلاش کرد. بدون توجه، ریف مجددا به سمت نیتن حمله کرد و این بار با شمشیری که سم برایش انداخت، نیتن حملات ریف را دفع کرد. در نهایت نیز نیتن چاره‌ای نداشت تا یک صندوقچه گنج آویزان را به شکل غافلگیرانه روی سر ریف بیاندازد و او را بکشد. پس از این واقعه، نیتن تلاش کرد تا سم را نجات دهد اما مانعی که روی سم بود سنگین‌تر از توان نیتن بود. در حالی که سم تسلیم شده بود و مرگ خود را قبول کرده بود، به نیتن گفت که تا دیر نشده و کشتی منفجر نشده خودش را نجات دهد؛ اینکه تمام چیزی که می‌خواست، این بود که گنج ایوری را همراه با برادرش پیدا کند. اتفاقی که درنهایت به سرانجام نیز رسید. نیتن اما نمی‌توانست تسلیم شود؛ او پس از بررسی اتاق، توپ بزرگی را پیدا و به کف کشتی شلیک کرد. با ورود آب به داخل اتاق، مانع بزرگ از روی سم برداشته شد و سم بدون اینکه خودش باور کند نجات پیدا کرد. این دو سرانجام بدون برداشتن هیچ کدام از گنجینه‌ها از کشتی خارج شده و خود را به سمت دیگر دریاچه رساندند. به ان ترتیب، با کمک النا و سالی، نیتن و سم نجات پیدا کرده و از محل خارج شدند. پس از این، نیتن و النا از سم و الی خداحافظی کرده و به خانه برگشتند؛ در حال که سالی و سم نیز تصمیم گرفتند تا با یکدیگر همکاری کنند. در بازگشت به خانه، صاحب‌کار نیتن به او خبر داد که قصد دارد شرکت قواصی‌اش را بفروشد و بازنشسته شود و اینکه مالک جدید، خود نیتن خواهد بود. نیتن که کاملا شوکه شده بود، در بیرون از دفترش النا را دید و متوجه شد که با «اندکی از طلاها» که سم از لیبرتالیا آورده و به او داده بود شرکت را خریده و قصد دارد شو نمایشی قدیمی‌اش را نیز بار دیگر احیا کند. او همچنین گفت که وقایع اخیر نشان داد که هر دوی آن‌ها، در مدتی که زندگی عادی را انتخاب کرده بودند، چیزی به نام زندگی ماجراجویی را گم کرده بودند؛ زنگی که تا قبل از آن همیشه در ذاتشان بوده است. با تصمیم النا، آن‌ها حالا به شکل قانونی و با گرفتن مجوز، می‌توانند به زندگی ماجراجویانه برگردند و اولین کار آن‌ها نیز همین «کار مالزی» خواهد بود. سال‌ها بعد، نیتن و النا اینک در یک جزیره گرمسیری، همراه با دخترشان کسی زندگی می‌کنند. کسی، با جستجو در اتاق‌های خانه، آلبوم عکس ازدواج النا با نیتن، تولد خودش و همچنین سالی و سم را دید. طبق یکی از عکس‌ها، سم و سالی مدتی است که در کوبا هستند و هر دو مدت‌ها است که لب به سیگار نزدند. با جستجوی بیشتر، کسی درنهایت در اتاق نیتن، کمد پدرش را باز می‌کند و با تعجب اشیا جمع‌آوری شده نیتن را از تمام وقایع سال‌های ماجراجویی‌اش مشاهده می‌کند. او از دیدن اینکه پدرش یادگاری‌هایی از «ال دورادو»، فرانسیس دریک، شهرهای گمشده شامبالا و ارم را در کمد مخفی کرده حیرت زده شد. او اما درنهایت در میان یادگاری‌ها، کتاب مادر نیتن را درباره گنج هنری ایوری پیدا کرد؛ مشغول خواندن دست‌نوشته‌های مادر نیتن شد و درنهایت عکسی از سالی، مادرش النا و پدرش نیتن را دید که روی چند صندوقچه گنج نشسته‌اند. همه این‌ها برای کسی سوال برانگیز و غافلگیر کننده بود. به زودی نیتن و النا که اینک میانسال شده‌اند وارد اتاق شده و متوجه کنجکاوی کسی شدند؛ اینکه او درنهایت آیتم‌های کمد را دیده است. النا به نیتن خواهد گفت که دیگر وقتش رسیده تا به کسی توضیح دهند. به زودی نیتن با کسی، درحالی که وارد قایق تفریحی می‌شوند، درباره خاطراتش از سال‌ها ماجراجویی‌های مختلف صحبت می‌کند. در همین حال، النا نیز یک بار دیگر به عکس سه نفره خودش همراه با سالی و نیتن روی صندوقچه‌های گنج خیره می‌شود و خاطرات اولین ماجراجویی‌اش در کنار نیتن را برای پیدا کردن گنج ال دورادو زنده می‌کند. ساخت و توسعه آنچارتد 4: پایان یک دزد توسط استودیو نات داگ و به عنوان یک بازی انحصاری پلتفرم پلی‌استیشن 4 ساخته شده است. اولین بار در ۱۴ نوامبر ۲۰۱۳ بود که بازی به شکل رسمی معرفی شد. در تریلر معرفی، «تاد استاشویگ» به عنوان صداگذار «سم دریک» برادر بزرگ‌تر نیتن، مشغول صحبت بود. در این تریلر، نقشه‌ای بزرگ از آفریقا نمایش داده شد که پس از رسیدن به ماداگاسکار متوقف می‌شد. تصویر درست در جزیره سنت ماری متوقف و نقشه علامت خورد که درست مسیری است که زمانی فرانسیس دریک از آن عبور کرده بود. در کنار آن، یک جمله لاتین نوشته شده است که به آیه‌ای از «انجیل لوقا» مرتبط است؛ «امروز تو همراه با من در بهشت هستی». نولان نورث و تروی بیکر در مارس ۲۰۱۴ اما خبر خداحافظی ایمی هنینگ، نویسنده بازی و جاستین ریچموند، کارگردان بازی منتشر شد. مدتی بعد در آوریل نیز استاشویگ اعلام کرد که دیگر در نقش سم صداگذاری نخواهد کرد و این نقش قرار است از نو صداگذاری شود. در ماه ژوئن همان سال، ناتی داگ اعلام کرد که کارگردان و نویسنده باز «آخرین بازمانده از ما» یعنی بروس استرلی و نیل دراکمن هدایت پروژه آنچارتد 4 را در غیاب هنینگ و ریچموند برعهده گرفته‌اند. به عنوان نتیجه، بسیاری از خطوط داستانی و ۸ ماه ضبط موشن کپچر و صداگذاری به کلی کنار گذاشته و مراحل تولید مورد بازبینی قرار گرفت. در نمایشگاه E3 2014، بازی سرانجام با نام رسمی Uncharted 4: A Thief's End معرفی شد و تاریخ عرضه آن در سال ۲۰۱۵ تعیین گردید. مدتی بعد در نمایشگاه PlayStation Experience، یک دمو گیم‌پلی از بازی در دسترس قرار گرفت و «تروی بیکر»، صداپیشه شخصیت جول در بازی آخرین بازمانده از ما نیز اعلام کرد که در نقش سم دریک صداگذاری خواهد کرد. در این زمان، منتقدان گیم‌پلی دمو را به خاطر کم شدن سطح گرافیکی بازی نسبت به دمو سال ۲۰۱۴ مورد انتقاد قرار دادند که ناتی داگ دلایل خود را در توجیه این شرایط توضیح داد. یک سال بعد و در E3 2015، دمو جدیدی از بازی نمایش داده شد که دنیایی به مراتب بزرگ‌تر، مکانیک مبارزاتی جدید، تخریب‌پذیری و بازگشت شخصیت ویکتور سالیوان را نمایش می‌داد. اندکی بعد و در تریلر جدید حضور شخصت النا فیشر نیز تاید شد. همچنین تایید شد که «رابین آتکین دونز» نیز به عنوان صداپیشه در بازی حضور خواهد داشت. همچنین درحالی که اخبار اولیه از هف‌گذاری نات داگ برای ارتئه بازی در نرخ فریم ۶۰ حکایت داشت، استودیو اعلام کرد که کمپین تک نفره بازی با نرخ فریم ۳۰ و بخش چندنفره و آنلاین با نرخ فریم ۶۰ هدف‌گذاری شده‌اند. مدتی بعد و در جریان مراسم Game Awards 2015 نیز شخصیت «نیدین راس» با صداگذاری لورا بایلی تایید شد. ناتی داگ در ۱۸ مارس ۲۰۱۶ بود که اعلام کرد، روند ساخت آنچارتد 4 تکمیل و بازی به اصطلاح «گلد شده است». در آن زمان، مدیر بازاریابی شرکت «سونی اینتراکتیو اینترتینمنت» اعلام کرد که این باز، از بزرگ‌ترین سرمایه‌گذاری و بودجه تاریخ پلی‌استیشن بهره برده است. کار تولید موسیقی متن بازی برعهده آهنگساز هالیوودی، هنری جکمن بوده است. این بازی پس از چند مرتبه تاخیر به خاطر کار بیشتر، در نهایت در ۱۰ می ۲۰۱۶ و به شکل سراسری در جهان وارد بازار گردید. بازتاب‌ها نقد و بررسی‌ها امتیازها متاکریتیک ۹۳/۱۰۰ دستراکتید ۹.۵/۱۰ فامیتسو ۸۲ گیم‌اینفورمر ۹/۱۰ گیم‌اسپات ۱۰/۱۰ IGN ۹/۱۰ پالیگان ۹/۱۰ The Escapist ۵/۵ با توجه به امتیاز متای فوق‌العاد ۹۳/۱۰۰ بازی آنچارتد 4: پایان یک دزد از سایت متاکریتیک، این بازی در سال ۲۰۱۶ بهترین و مثبت‌ترین واکنش‌ها را از جانب منتقدین به خود جلب کرده است. وب‌سایت Destructoid به بازی نمره ۹٫۵ از ۱۰ داده و در توصیف خود، بازی را از نظر هنری خیره‌کننده، کاملا رضایت‌بخش و از نظر دیالوگ‌های بازی نیز عالی ذکر کرده است. مجله EGM نیز به بازی امتیاز ۹ از ۱۰ داده و از آن به عنوان «یک اثر هنری» یاد کرده است. وب‌سایت گیم‌اینفورمر به بازی نمره ۹٫۵ از ۱۰ داده است؛ بازی را به عنوان بهترین آنچارتد این سری تاکنون قلمداد کرده و روایت داستان و شکل فرجام و پایان کار را وصف ناشدنی توصیف کرده است. وب‌سایت گیم‌اسپات، به آنچارتد 4 نمره کامل ۱۰ از ۱۰ را داد و بازی را از هر نظر، از نظر طراحی، داستان و روایت داستانی و فهم اینکه چطور می‌توان یک بازی را به اثری منحصر به فرد تبدیل کرد به اثری توصیف کرده که همه استانداردهای موجود را به چالش دعوت می‌کند. گیمزرادار به بازی امتیاز ۴ از ۵ داده و آن را به خاطر جلوه‌های تصویری و مکانیک مبارزات و گردش در محیط قابل تحسین دانسته است. جاینت بامب نیز بازی را با امتیاز کامل ۵ از ۵ مواجه کرده و آن را استاندارد و مدیوم جدیدی در ژانر اکشن معرفی کرده است. وب‌سایت IGN نیز به بازی امتیاز ۹ از ۱۰ داد و آن را به خاطر داستان، جلوه‌های بصری، گیم‌پلی و بخش چندنفره مورد ستایش قرار داد. در نقدهای بسیار محدود منفی به بازی، گیم‌اسپات از سیستم کاورگیری نامتناسب و سخت بازی انتقاد کرده و IGN نیز بازی را به خاطر طولانی بودن بیش از حد بخش سوم بازی مورد نقد منفی قرار داده است. علاوه بر منتقدین و طرفداران، بازی آنچارتد 4 با اقبال دیگر چهره‌ها و استودیوها نیز مواجه شده است. فیل اسپنسر، رئیس ایکس‌باکس مایکروسافت این بازی را اثری بزرگ توصیف و به شوهی یوشیدا، رئیس استودیوهای جهانی سونی تبریک گفت. استودیو رمدی اینترتینمن نیز به خاطر عرضه این بازی از استودیو نات داگ تشکر کرد. جوایز این بازی در سال ۲۰۱۶، در مجموع ۱۶۱ جایزه در رشته‌های مختلف بهترین بازی سال، از جشنواره‌های مختلف دریافت کرد که از این میان، ۸۸ جایزه از جانب منتقدین و ۷۳ جایزه نیز از جانب طرفداران و منتقدین و بواسطه نظرسنجی‌ها تعلق گرفت. به طور کلی بازی آنچارتد 4: پایان یک دزد توسط بسیاری از مراجع معتبر به عنوان بهترین بازی ویدیویی سال ۲۰۱۶ برگزیده شد. منابع Uncharted 4: A Thief's End در وب‌گاه ویکی‌پدیا Uncharted 4: A Thief's End در وب‌گاه آنچارتد ویکیا الگو:آنچارتد 4
  9. 2 امتیاز
    Movyn

    لست آو آس

    The Last of Us سازنده ناتی داگ ناشر سونی کارگردان‌ها نیل دراکمن بروس استرلی طراح جیکوب مینکوف نویسنده نیل دراکمن موسیقی متن گوستاوو سانتالولا پلتفرم پلی‌استیشن 3 تاریخ انتشار ۱۴ ژوئن ۲۰۱۳ ۲۴ خرداد ۱۳۹۲ سبک اکشن-ماجراجویی، ترس و بقا حالت‌ها تک‌نفره، چندنفره لست آو آس، آخرین بازمانده از ما یا آخرین ما (انگلیسی: The Last of Us)، یک بازی ویدیویی در سبک اکشن-ماجراجویی و وحشت-بقا است که توسط استودیو ناتی داگ و به شکل انحصاری، برای پلتفرم پلی‌استیشن ۳ ساخته شده است. در جریان توسعه بازی، ناتی داگ تیم توسعه خود را به دو قسمت تقسیم کرد و درحالی که نیمی از توسعه‌دهندگان مشغول ساخت بازی آنچارتد ۳: فریب دریک بودند؛ نیم دیگر توسعه‌دهندگان روی ساخت این بازی کار می‌کردند. داستان این بازی پیرامون دو بازمانده شیوع مرگبار عفونت قارچی مغز به نام‌های جول و الی است که در چهره «پسا-آخرالزمانی» کشور آمریکا، و در هر آنچه از این کشور باقی مانده، برای بقا و زنده ماندن می‌جنگند. روند ساخت این بازی، اندکی پس از انتشار بازی آنچارتد ۲: درمیان دزدان شروع و درنهایت در ۱۵ می ۲۰۱۳ نیز «گلد» شد. نیل دراکمن، نویسنده محوری بازی از کمک و مشورت‌های تروی بیکر و اشلی جانسون، صداگذارها و مدل موشن‌کپچر دو شخصیت اصلی بازی نیز در داستان‌نویسی و شخصیت‌پردازی جول و الی بهره گرفته بود. آخرین بازمانده از ما برای اولین بار در ۱۴ ژوئن ۲۰۱۳، توسط سونی و تحت پلتفرم پلی‌استیشن ۳ عرضه شد. ناتی داگ یک سال پس از عرضه بازی، یک بسته الحاقی و مکمل خط داستانی نیز تحت عنوان پشت سر گذاشتن نیز عرضه کرد که خط داستانی شخصیت الی را پیش از مبتلا شدن به بیماری و همچنین پس از مجروح شدن جول گسترش می‌دهد. از این بازی، یک نسخه ریمستر شده نیز برای پلی‌استیشن ۴، در ۲۹ جولای ۲۰۱۴ عرضه گردید. این بازی البته با گرافیک بالاتر و شامل شدن همه بسته‌های الحاقی، در قالب بازی آخرین بازمانده از ما (ریمستر)، برای کنسول نسل هشتمی «پلی‌استیشن ۴» عرضه شده است. محتویات گیم‌پلی داستان بسته الحاقی پشت سر گذاشتن ساخت و توسعه بازخوردها نقد و بررسی‌ها فروش جوایز اقتباس‌ها دنباله منابع گیم‌پلی آخرین بازمانده از ما یک بازی اکشن ماجراجویی، وحشت-بقا و پسا-آخرالزمانی است که در قالب زاویه دوربین سوم شخص روایت می‌شود. بازیکن، در بیشتر مراحل گیم‌پلی کنترل شخصیت جول، یکی از بازماندگان شیوع بیماری عفونت قارچی مغز برعهده دارد. دوربین همواره در پشت سر بازیکن و در قسمت بالاتنه آن به دنبال شخصیت خواهد بود. این شیوه زاویه دید، بازیکن را در به کارگیری تاکتیک‌های مخفی‌کاری و مبارزه بهتر یاری خواهد کرد و بازیکن تمرکز کفی روی شخصیت درحال کنترل خواهد داشت. محیط‌های بازی، عمدتا شهرها، دهکده‌ها و سایر مناطق مسکونی بوده‌اند که اینک برای چند دهه متروکه و خالی از سکنه و قانون مانده‌اند. بازیکن در جریان جستجو و پیشرفت در گیم‌پلی، اسلحه و خشاب، اقلام دارویی، اقلام تزئینی، سندها و کتابچه‌های یادداشت به دست خواهد آورد که در «کیف پشتی» بازیکن قرار گرفته، و بازیکن در هر لحظه می‌تواند به فهرست آیتم‌های جمع شده دسترسی پیدا کند. در بازی، دو نوع کلی از دشمنان وجود دارند که بازیکن مجبور به مقابله با آن‌ها، از یکی از دو روش درگیری مستقیم، شلیک با سلاح گرم، پرتاب بمب‌های دست‌ساز، مبارزه تن به تن یا سلاح‌های سرد است. روش دیگر، استفاده از تاکتیک‌های مخفی‌کاری برای نزدیک شدن به دشمنان و از بین بردن آن‌ها است. این دو دسته از دشمنان در قالب افراد مبتلا و یا شکارچی‌ها هستند. مبتلایان به «عفونت قارچی مغز»، همانند «زامبی‌ها» فاقد ادراک و تا حدود زیادی قابل پیش‌بینی هستند. با این حال بسته به مدت زمانی که یک مبتلا، از رشد «قارچ‌ها» در بدنش می‌گذرد، آن‌ها می‌توانند بسیار خطرناک باشند. مبتلایانی مانند کلیکرها معمولا با یک بار حمله قادر به کشتن شخصیت هستند. شکارچی‌ها و سایر بازماندگان متخاصم، افراد عادی هستند و بی‌رحمانه از محدوده خود دفاع خواهند کرد. بازیکن در صورت کاهش خط خونی خود، می‌تواند از بسته‌های کمک‌های اولیه برای احیا استفاده کند. در بازی همچنین سیستم «Craft» نیز وجود دارد که با به دست آوردن اقلام اولیه که در جای جای محیط قابل پیدا کردن هستند، بازیکن خواهد توانست برخی سلاح‌ها مانند بمب‌های دست ساز، بسته کمک‌های اولیه و برخی از سلاح‌های سرد را تهیه کند. همچنین در بازی آیتم‌های ابزاری وجود خواهد داشت که با دراختیار داشتن آن‌ها، بازیکن خواهد توانست در «میز کار» به ارتقا سلاح‌هایش بپردازد. تعدادی «مهارت» نیز در بازی قابل دستیابی هستند که با داشتن «امتیاز مهارت» قابل باز شدن هستند. بخش مبارزات در بازی بسیار واقع‌گرایانه و دشوار است. دربازی همچنین سیستم کاورگیری و یک «حالت گوش دادن» نیز وجود دارد که بازیکن قادر است براساس صداهای محیط، متوجه موقعیت دشمنان شود. در جریان گیم‌پلی، پازل‌های ساده فراوانی برای هموار کردن مسیر وجود دارد؛ بازیکن باید برای رسیدن به سکوی بالاتر، جعبه‌های متحرک را حرکت داده، نردبان‌های افتاده را برداشته و یا تخته‌های بلند را به عنوان پل، بین دو سطح جدا از هم جاسازی کند. شخصیت همراه، که در بیشتر مواقع الی خواهد بود، در زمانی که هنوز موقعیت جول لو نرفته باشد، غیرقابل ردیابی و دیده شدن توسط دشمنان است. او همچنین در زمان مبارزه، ممکن است به بازیکن کمک کند. داستان سارا در سپتامبر ۲۰۱۳، نوعی از قارچ‌های سرچخماقی که تنها روی بدن انسان رشد می‌کنند، در آستین، تگزاس شیوع پیدا کرد. عفونت قارچی یا CBI درنهایت در بافت مغز انسان مستقر و شروع به رشد خواهد کرد تا جایی که فرد را کشته و او را به موجودی درنده، خونخوار و بی مغز و ادراک تبدیل می‌کند. با توجه به انتقال سریع انگل از شخص مبتلا به سالم، به زودی بیماری همه‌گیر می‌شود و در این میان، جول، دخترش سارا و برادر جول یعنی تامی موفق به فرار از شهر می‌شوند. با این حال آن‌ها در میانه حرکت دچار تصادف شده و پای سارا آسیب خواهد دید. این سه روی زمین و درحال دویدن، در کنار تعداد زیادی از شهروندان وحشت‌زده مسیر فرار را در پیش می‌گیرند. این فرار تا زمان رسیدن به یک ایست بازرسی ارتش دنبال شد که در اینجا، سرباز به سمت جول و سارا تیراندازی و باعث کشته شدن سارا شد. تامی که سرباز را کشته بود، درنهایت شاهد مرگ دلخراش سارا در بغل جول بود. پس از این و تا بیست سال پس از شیوع انگل، هیچ روش درمانی برای این بیماری پیدا نشده و انگل قارچی، حدود ۶۰ درصد از کل جمعیت انسانی در سرتاسر جهان را به نابودی کشانده است. بازماندگان در هر نقطه از جهان، دیگر در دنیایی با قوانین مشخص زندگی نمی‌کردند؛ آن‌ها در عوض در دنیایی حضور داشتند که برای بقا و زنده ماندن، باید دست به شکار و دزدی می‌زدند و هر لحظه در ترس زندگی می‌کردند. در نتیجه، نسل‌های جدید، یا در مناطق قرنطینه تحت کنترل ارتش و در «حکومت نظامی» متولد می‌شدند، یا در خرده جوامع ریز و درشتی که در هر نقطه، تحت نام شکارچی، با وحشیگری، دزدی و قتل برای زنده ماندن تقلا می‌کردند. جول و الی در این میان یک گروه شبه‌نظامی به نان فایرفلایز تأسیس شد که در تلاش برای شکستن حکومت نظامی، بازگشت به دوران عادی و پیدا کردن راه درمان برای بیماری بودند. تامی پس از ورود به ناحیه قرنطینه بوستون به آن‌ها پیوسته بود و جول نیز در همین شهر، با یک قاچاقچی دیگر به نام تس همکاری می‌کرد. جول و تس هر دو قاچاقچی کالا و اسلحه بودند. این دو متوجه خیانت یکی دیگر از همکارانشان به نام رابرت شدند که سلاح‌ها را به گروه فایرفلایز فروخته بود. پس از صحبت با مارلین، رهبر این گروه، او قبول کرد که در ازای قاچاق یک دختر نوجوان به نام «الی» به بیرون از محوطه قرنطینه، سلاح‌ها را به جول و تس تحویل دهد. با پذیرش جول، او و الی به بیرون از شهر رفتند و مدتی بعد تس نیز به آن دو ملحق شد. او تأیید کرد که فایرفلایز سلاح‌ها را به آن‌ها پس خواهد داد. این سه در ادامه مسیر خود را به سمت «ساختمان کاپیتول» ادامه دادند تا ینکه توسط گشتی‌های ارتش متوقف شدند. در اینجا و پس از کشتن سربازان، جول و تس متوجه شدند که الی به بیماری مبتلا شده است. الی در ادامه، گرچه توضیح داد که پس از گذشت سه هفته، هنوز به یک مبتلا تبدیل نشده اما جول نمی‌توانست قبول کند. با این حال، تس به حرف او باور داشت و جول نیز ناچار بود او را دنبال کند. پس از یک ماجراجویی کوتاه و عبور از میان چند دسته از مبتلایان، این سه درنهایت به مقصد رسیدند؛ جایی که مشخص شد افراد فایرفلایز کشته شده‌اند و تس نیز در اثر یکی از حملات مبتلایان گزیده و مبتلا به انگل شده است. او گرچه می‌دانست که همراهی با یک دختر نوجوان، پس از از دست دادن سارا چقدر برای جول دردناک است اما از او قول گرفت تا مأموریت را تکمیل کند و الی را به فایرفلایز برسانند؛ گروهی که قصد دارند از طریق الی، واکسن درمان برای بیماری تهیه کنند. با فداکاری تس، جول و الی مسیر خود را درحالی دنبال کردند که جول، همچنان با الی سخت برخورد و کنجکاوی‌ها و سوال‌های کودکانه او را سرکوب می‌کرد. دیدن الی برای جول، درواقع هر لحظه خاطره مرگ سارا را زنده می‌کرد. پس از یک ماجراجویی طولانی که در آن جول و الی از طریق شخصی به نام بیل، موفق به به دست آوردن خودرو شده بودند، این دو به سمت شهر محل سکونت «تامی»، برادر جول حرکت کردند. جول مطمئن بود که از طریق تامی خواهد توانست به فایرفلایز دسترسی پیدا کند. این دو اما در میانه راه، توسط گوه بزرگی از «شکارچی‌ها» به دام افتاده و مجبور به مبارزه شدند. جول همچنان به الی اجازه دخالت و مبارزه نمی‌داد اما درنهایت و در لحظه‌ای که جول ممکن بود کشته شود، الی جان او را نجات داد.با این حال، حتی این واقعه نیز باعث نشد تا سخت‌گیری جول نسبت به الی کم‌تر شود؛ او بدون اینکه حتی تشکر کند به الی اعتراض کرد و باعث عصبانیت شدید دختر بچه شد. به هر شکل، جول درنهایت قبول کرد که الی سلاح دراختیار داشته باشد اما این نیز تنها در مواقع اضطراری بود. مسیر طولانی این دو برای پیدا کردن نشانه‌ای از فایرفلایز بی‌نتیجه بود و این دو در ادامه، دو همسفر و دوست را نیز از دست دادند؛ سم، پسر نوجوان که درنهایت به انگل مبتلا شد و برادرش هنری که شخصا مجبور به کشتن برادر مبتلای خود و در ادامه خودکشی شد. در طول این سفر طولانی و درنهایت رسیدن به محل سکونت تامی، جول در هر فراز و نشیب که جان الی را نجات یا توسط او نجات پیدا می‌کرد، رفته رفته نسبت به او نرم‌تر می‌شد. پس از پیدا کردن تامی و مشخص شدن اینکه برادرش با زنی به نام ماریا ازدواج کرده، الی حقیقت مرگ دلخراش سارا در بغل جول را متوجه شد؛ حقیقتی که دلیل اصلی بی‌رحم شدن جول و سرسختی او با الی بود و او تا این لحظه از او مخفی کرده بود. الی زمانی که متوجه شد، جول از تامی خواسته تا بقیه مأموریت انتقالش به فایرفلایز را برعهده بگیرد، عصبانی شد و مخفیانه با یک اسب فرار کرد. طولی نکشید که جول و تامی، الی را پیدا کردند. الی در اینجا گفت که موضوع سارا را فهمیده و جول باید درک کند که سارا نیست و او هم پدرش نیست؛ با این همه، تنها جول بوده که الی را هیچ وقت ترک نکرده و اینکه او را با تامی می‌فرستد باعث عصبانیتش شده بود. با توجه به سفر طولانی و همه لحظاتی که پشت سر گذاشته بود، جول تصمیمش را تغییر داد و به تامی گفت که خودش الی را به فایرفلایز خواهد رساند. پس از یک سفر کوتاه و پرخطر دیگر، این دو متوجه شدند که فایرفلایز از دانشگاه کلرادو شرقی نیز رفته و اینک در «سالت لیک سیتی» مستقر هستند. در هنگام خروج از دانشگاه، جول و الی با تهاجم تعداد زیادی از شکارچی‌ها مواجه و گرچه همه آن‌ها را کشتند، اما کمین یکی از آن‌ها باعث سقوط جول به طبقه پایین و جراحت شدید او گردید. پس از این، الی جول را نجات داد، او را سوار اسب کرد و از دانشگاه گریخت. او در ادامه با سختی فراوان جول را زنده نگه داشت و در یک پناهگاه نگه داشت. با شروع فصل زمستان، الی به جنگل می‌رفت تا با شکار حیوانات برای خودش و جول غذا تهیه کند. تلاش او برای شکار یک گوزن، باعث ورودش به منطقه مسکونی غریبه‌ها شد. او گرچه در ازای دادن گوزن، مقداری دارو از شخصی به نام دیوید گرفت، اما مشخص شد که افرادی که در دانشگاه حمله کرده بودند، افراد دیوید بودند. دیوید که قصد داشت الی را متقاعد به پیوستن به گروه‌شان کند، گرچه با سرسختی دختر مواجه بود اما به او اجازه رفتن داد. الی پس از این داروها را روی جول استفاده و مدتی بعد برای گم کردن رد افراد دیوید، آن‌ها را به سمت خود کشاند. او همه آن‌ها را کشت و درنهایت توسط دیوید دستگیر شد. با مشخص شدن نیت پلید دیوید و اینکه گروه آن‌ها، حتی اجساد انسان‌ها را نیز سلاخی کرده و می‌خورند، الی دیوید را عصبی و انگشت او را شکست. زمانی که دیوید قصد سلاخی الی را داشت، او متوجه شد که دختر به بیماری مبتلا است. در همین حین، الی به سرعت دوست دیوید را کشت و از اتاق بیرون پرید. طولی نکشید که جول نیز در پناهگاه به هوش آمد و به جستجوی الی پرداخت. الی پس از فرار از دست تعداد زیادی از شکارچی‌ها، درنهایت توسط دیوید به دام افتاد اما سرانجام با چند ضربه چاقو، دختر بچه موفق شد دیوید را زمین‌گیر کند. جول نیز پس از کشتن بسیاری از شکارچی‌ها، در حالی به الی رسید که او با یک چاقوی سلاخی، در حال تکه تکه کردن سر دیوید بود. الی که شدیدا در شوک بود، جول تلاش کرد او را آرام کند و برای اولین بار از زمان مرگ دخترش، از «دختر کوچولو»، همان عبارت توصیفی که برای سارا به کار می‌برد استفاده کرد. پس از مدتی که الی خودش را پیدا کرد، این دو مسیر خود را به سمت سالت لیک سیتی دنبال کردند. جول و الی در سالت لیک سیتی نیز مسیر پر فراز و نشیبی تجربه کردند و درنهایت درحالی که بی‌هوش شده بودند، توسط فایرفلایز پیدا شدند. جول پس از این با «مارلین» مواجه شد و فهمید که الی زنده است و پزشکان امیدوارند که درنهایت یک واکسن درمان تولید کنند. با مشخص شدن این حقیقت، که ساخت واکسن قطعا به مرگ خود الی منتهی می‌شود، جول نظرش تغییر کرد. او همه سربازان مستقر در طبقات ببیمارستان را نیز از پای در آورد و درنهایت خود را به اتاق جراحی الی رساند. او در اینجا نیز پزشکان را کشت و الی را با خود خارج کرد. در مسیر خروج، او از میان سربازان فرار کرد و با آسانسور به طبقه پایین آمد، جایی که مارلین او را متوقف کرد. مارلین به جول گفت که این کار بیهوده است چون الی نیز درنهایت خواهد مرد و ساخت واکسن از طریق او، انتخابی بود که خود الی انجام داده است. جول با اندکی مکس و آگاهی از اینکه این انتخاب خود الی بوده، ابتدا به این پیشنهاد فکر کرد. با این حال او نظرش تغییر کرد، مارلین را کشت و با سوار کردن الی در یک ماشین، از بیمارستان و شهر خارج شد. جول و الی درحالی به سمت «خانه»، یعنی محل اقامت تامی برمی‌گشتند که الی درنهایت به هوش آمد. او که چیزی به خاطر نمی‌آورد و در تمام این مدت بی‌هوش بود از جول پرسید. جول در اینجا، نیمی از حقیقت را به الی گفت؛ اینکه آن‌ها فایرفلایز را پیدا کردند و درحالی که آن‌ها ده‌ها نفر دیگر مثل الی را پیدا و آزمایش ناموفق روی آن‌ها داشتند (حقیقت)، درنهایت از پیدا کردن راه درمان منصرف شده بودند (دروغ). الی پس از شنیدن این موضوع، شدیدا متأسف شد و مجددا ساکت شد. پس از رسیدن به سد تامی، این دو از طریق جنگل‌ها مسیر خودشان را برای ورود به محوطه دنبال کردند. اندکی بعد، الی که هنوز در فکر پوچ بودن تمام مسیری که طی کرده بودند بود، به او گفت که در روزی که مورد گزش قرار گرفت، دوستش نیز گزیده شد. آن دو به هم قول دادند تا آخرین لحظه صبر کنند و از زمان مرگ دوستش، او هنوز منتظر لحظه‌ای است که نوبتش شود و به دوستش ملحق شود. او سپس از جول خواست تا «سوگند بخورد» که همه آنچه او درباره فایرفلایز [و بی‌نتیجه بودن روش درمان] گفته حقیقت داشته است. جول پس از یک مکس کوتاه، و درست درحالی که در چشم الی نگاه می‌کرد «قسم خورد» و الی که گرچه حرف جول را پذیرفته بود را با تردیدهایش به خود تنها گذاشت. این دو پس از این به سمت خانه تامی حرکت کردند. بسته الحاقی پشت سر گذاشتن مقاله اصلی پشت سر گذاشتن پشت سر گذاشتن (Left Behind) بسته الحاقی مستقل بازی آخرین بازمانده از ما است که یک سال پس از عرضه بازی اصلی، خط داستانی شخصیت الی را پیش از مبتلا شدن به بیماری و همچنین پس از مجروح شدن جول گسترش می‌دهد. در این بسته الحاقی، بازیکن کنترل شخصیت الی را پس از ماجای جراحت شدید جول برعهده خواهد گرفت؛ جایی که الی با نهایت تلاش خود، سعی در نجات جول دارد. روایت بخش داستانی همچنین شامل بخش گیم‌پلی مرور خاطرات خود الی، پیش از مبتلا شدن به بیماری نیز هست. در جریان این داستان، الی با دوست صمیمی خود رایلی همراه می‌شود و در دنیایی پسا-آخرالزمانی، بی روح و مرده، تلاش می‌کنند تا مثل دو کودک در یک عصر عادی، کودکی و بازیگوشی کنند. به هر ترتیب اما این دو دیر یا زود، باید از دنیای کودکانه خارج می‌شدند و حمله ناگهانی مبتلایان همین کار را کرد. این دو به سختی فرار کرده و جان یکدیگر را نجات دادند اما درنهایت، هر دویشان مجروح و مبتلا شدند. با آگاهی از اینکه گزش به معنای «مرگ قطعی» است، رایلی گفت که دو راه دارند، اینکه خودکشی کرده و یا در آخرین زمان‌های باقی‌مانده تا تبدیل شدن به یکی از مبتلایان، «برای زندگی» بجنگند. گرچه هر دو گزینه دوم را انتخاب کردند، اما مدتی بعد، ابتدا نوبت رایلی بود که تبدیل شده و بمیرد. با این حال حتی با گذشت مدت زمانی بیشتر، الی به یک مبتلا تبدیل نشد و او که احساس گناه می‌کرد، تصمیم گرفت تا همان‌طور که قول داده بود «تا رسیدن نوبتش» منتظر بماند. بازی همچنین در زمان حال نیز گیم‌پلی داستانی الی را، از تلاش سرسختانه او برای پیدا کردن دارو برای جول روایت خواهد کرد و داستان بخش اصلی، یعنی تا فرا رسیدن زمستان و وقایع منتهی به کشتن «دیوید» را تکمیل خواهد کرد. ساخت و توسعه ناتی داگ روند ساخت و توسعه این بازی را در سال ۲۰۰۹، و اندکی پس از عرضه «آنچارتد ۲: درمیان دزدان» شروع کرد. برای این کار، برای اولین بار در تاریخ ناتی داگ که در ساخت هر بازی، تمام نیروهای استودیو تمرکز خود را روی یک پروژه می‌گذاشتند، استودیو نیروهای خود را به دو قسمت تقسیم کرد تا تیم اول روی ساخت بازی «آنچارتد ۳: فریب دریک» و تیم دوم روی یک «بازی کاملا جدید» کار کنند. در سال ۲۰۱۱ بود که برای اولین بار، سونی از نام این بازی یعنی «آخرین بازمانده از ما» پرده‌برداری و اعلام کرد که بازی، جدیدترین انحصاری کنسول پلی‌استیشن ۳ از خالق سری «آنچارتد» خواهد بود. به گفته سونی، این بازی یک «بازی مبتنی بر داستانی شخصیت‌محور است که در مورد نابودی بشریت در اثر طاعون مدرن» خواهد بود. تیم توسعه این بازی توسط بروس استرلی کارگردانی و نیل دراکمن به عنوان دستیارکارگردان و نویسنده بازی، هدایت می‌شدند. دراکمن از سال ۲۰۰۸، ایده نوشتن رمان گرافیکی براساس یک «پدر و دختر در دنیای زامبی‌ها» را داشت. با این حال دیدن یک مستند حیات وحش به نام «Planet Earth» از شبکه BBC، که درخصوص تیره‌ای از قارچ‌ها به نام «سرچخماقی‌ها» و زندگی انگلی آن‌ها روی «حشرات زنده» بود، الهام‌بخش دراکمن و استرلی برای داستان اولیه «آخرین بازمانده از ما» شد. حتی پس از تکمیل بازی آنچارتد ۲، هنوز مراحل ساخت بازی دوم در جریان بود و از همین رو، برخی از اعضای تیم اول به تیم توسعه The Last of Us پیوستند. کل مراحل ساخت بازی از سال ۲۰۰۹ تا ۲۰۱۱ مرموزانه، بدون جنجال و در سکوت پیگیری می‌شد. بازخوردها نقد و بررسی‌ها امتیازات متاکریتیک 95/100 اج 10/10 یوروگیمر 10/10 گیم‌اینفورمر 9.5/10 گیم‌اسپات 8/10 IGN 10/10 Joystiq 5/5 مجله OPM 10/10 آخرین بازمانده از ما پیش از عرضه و از زمان معرفی، تا عرضه نهایی و حتی مدتی پس از انتشار مورد توجه بسیار زیاد رسانه‌ها، منتقدان و هواداران قرار گرفت. این بازی با امتیاز متای ۹۵ از ۱۰۰، یکی از برجسته‌ترین عناوین تاریخ بازی‌های ویدیویی محسوب می‌شود. منتقدان در بیشترین مشابهت‌ها، شخصیت‌پردازی و داستان‌سرایی عمیق، روایتی جزئی‌نگرانه، کیفیت بالایی فنی، بصری و صوتی این بازی را مورد ستایش خود قرار داده‌اند. نام این بازی، در بسیاری از فهرست‌های مرتبط با «برترین بازی‌های ویدیویی تاریخ» از جانب تعداد زیادی از رسانه‌ها و منتقدین مطرح صنعت گیم قرار داشته، و بازی با توجه به زمان عرضه خود که در انتهای عمر مفید «نسل هفتم کنسول‌های بازی» منتشر شد، به عنوان یکی از بارزترین و مهم‌ترین بازی‌های نسل هفتم نیز شناخته می‌شود. وب‌سایت معتبر و مرجع IGN، به قلم کالین موریاتی، از آخرین بازمانده از ما به عنوان «یک شاهکار به تمام معنا» و همچنین «بهترین بازی انحصاری پلی‌استیشن ۳» یاد کرده و به آن، امتیاز کامل ۱۰ از ۱۰ را داد. Edge نیز به بازی امتیاز کامل ۱۰ را داد و گفت که این بازی «روایت داستانی آن به محکم‌ترین، عاطفی‌ترین و حماسی‌ترین شکل ممکن» کار شده است. یوروگیمر نیز امتیاز کامل ۱۰ را به آن داد و آن را به «یک فانوس دریایی» تشبیه کرد که باعث امیدواری به ژانر وحشت-بقا شده است. بسیاری از منتقدین مرجع، شیوه روایی داستان را، همان‌طور که وعده داده شده بود ستودند. این بازی در مجموع با کم‌ترین نقد منفی از جانب منتقدین مواجه شد و در مواردی از این دست نیز اتفاق نظر نسبی وجود داشت. برای مثال گیم‌اسپات و Polygon که به بازی، به ترتیب امتیزهای ۸ از ۱۰ و ۷٫۵ از ۱۰ داده بودند، در بیشتر موارد به مکانیزم مبارزات در بازی انتقاد کرده بودند. حتی این دسته از منتقدین نیز کیفیت و واقع‌گرایی بخش مبارزات را می‌ستودند اما از این مکانیزم که «هوش مصنوعی» و دشمنان در حین مبارزه، شخصیت همراه (الی) را نادیده می‌گیرند انتقادات منفی به عمل آوردند. Polygon نیز به خصوص مبارزه با موجودات مبتلا به بیماری را به نظر غیرمنصفانه ذکر کرده است. بخش صداگذاری، از دیالوگ‌های جاری در گیم‌پلی که بازیکن می‌تواند با آن‌ها مواجه شده یا اجتناب کند تا کار صداگذاری احساسی و بی‌نقص «تروی بیکر» برای جول و «اشلی جانسون» برای شخصیت الی، مورد تمجید تمامی منتقدین قرار گرفت و این بخش با دقت، ریزه‌کاری و وسواس بسیار بالایی کار شده است. بازی با توجه به تم «احساسی-کودکانه در عین مرگ-وحشت» خود، از «گوستاوو سانتالولا» موسیقی‌دان شهیر آرژانتینی برای ساخت «موسیقی متن» بهره گرفته که کار وسواسانه و هنرمندانه این هنرمند نیز در همه بررسی‌ها با تحسین همراه بوده است. در عین حال که آخرین بازمانده از ما اتکای کاملی به شخصیت‌های زن خود داشته و حضور آن‌ها بسیار محکم و مفهومی بوده است، بازی همچنین از جانب بسیاری از منتقدان، به خاطر پرهیز کامل از پرداختن به جنبه‌های جنسی حضور زنان در بازی نیز مورد ستایش قرار گرفته است؛ به خصوص شخصیت الی که از نظر یوروگیمر، «گاهی اوقات قوی، گاهی اوقات آسیب‌پذیر، اما به هیچ وجه کلیشه‌ای» توصیف شده است. فروش آخرین بازمانده از ما در پایان هفته اول فروش خود، به فروش «۱٫۳ میلیونی» رسید و این رقم را تا سه هفته بعد به «۳٫۴ میلیون» نسخه تبدیل کرد. این بازی همچنین تا آگوست ۲۰۱۴ بیش از ۸ میلیون نسخه به فروش رساند که هفت میلیون نسخه از آن مربوط به پلی‌استیشن ۳ بود. به طور کلی، این بازی سومین بازی پرفروش تاریخ پلی‌استیشن ۳ محسوب می‌شود. جوایز آخرین بازمانده از ما با حدود ۱۹۵ نامزدی در رشته‌های مختلف «بهترین بازی سال» و دریافت بیش از ۱۲۰ جایزه از این نامزدی‌ها، یکی از رکوردداران دریافت جایزه در میان بازی‌های ویدیویی است. با احتساب جوایز متفرقه، این بازی حدود ۲۴۰ جایزه و نامزدی در رشته‌های برتر و از جانب منتقدین و مراجع معتبر کسب کرده است. اقتباس‌ها در جولای ۲۰۱۳، از بازی آخرین بازمانده از ما یک مجموعه کمیک‌بوکی چهارجلدی، به نویسندگی نیل دراکمن و پویانمایی فیث ارین هیکس نیز عرضه شده است. دنباله گرچه با وجود شیوه «پایان باز» بازی، احتمال ساخت دنباله‌ای برای این بازی از لحظه پایان بازی اول مطرح بود اما در سال ۲۰۱۴، نیل دراکمن گفت که احتمال ساخت دنباله «۵۰/۵۰» است و تیم نیاز دارد تا داستانی پیدا کند که «واقعا ارزش تعریف داشته باشد و خودش را تکرار نکند». پس از مدت‌ها گمانه‌زنی و مصاحبه‌های متناقض، در نهایت در رویداد PlayStation Experience سال ۲۰۱۶ بود که سونی، برای اولین بار تریلری از بازی آخرین بازمانده از ما: قسمت دوم منتشر کرد که در آن‌، شخصیت الی را در حال نواختن گیتار، پنج سال پس از وقایع بازی اول نمایش می‌داد. این تریلر همچنین شامل نکات و ویژگی‌های دیگر از جمله ورود مرموز شخصیت جول، بدون نمایش چهره نیز بود که درنهایت از طریق صدای «تروی بیکر» می‌شد هویت او را تشخیص داد. بنا به گفته ناتی داگ و با توجه به پروژه‌های درحال اجرای کنونی، این بازی «تا قبل از سال ۲۰۱۹» عرضه نخواهد شد. منابع The Last of Us در The Last of Us ویکیا The Last of Us در ویکی‌پدیا الگو:لست آو آس
  10. 1 امتیاز
    نتایج مسابقه بازی‌پدیا - آبان 96 با سلام یک ماه از زمان شروع مسابقه مقاله‌نویسی در بازی‌پدیا گذشته و در انتهای ماه آبان قرار داریم. در این ما تعداد 47 مقاله جدید در بخش ویکی سایت ارسال شد که از این بین، 39 مقاله به تایید رسیدند. در این بین تعداد 12 مقاله هم کیفیت مطلوب و دارای Badge مهم شده بودند که تعداد بسیار خوبی هست. واقعا خسته نباشید به دوستان عزیز می‌گم. آمار تفکیکی در ویکی Community بازی‌پدیا قابل مشاهده هست. جوایز مسابقه، از طرف اسپانسر مسابقه یعنی @Ali عزیز که زحمت جوایز رو متقبل می‌شن به نفرات برتر هدیه خواهد شد. @Movyn @Sir Sonic @ahmad mohseny @Hos@in @samonobaka خسته نباشید خدمت دوستان و آرزوی موفقیت برای ماه بعدی
  11. 1 امتیاز
    با نام خدا و یاد او سلام خدمت همگی به لطف بستر این سایت و کمک دوستان بنده موفّق شدم ویکی شاخه افسانه زلدا رو شروع کنم ولی قطعاً متوجّهید که این کار کار سختیه و برای این کار بنده خودم به تنهایی کافی نیستم برای همین تصمیم گرفتم تو این تاپیک از همگی اون هایی که دوست دارن و قادر به کمک هستند، کمک بگیرم و با هم این پروژه طولانی رو تکمیل کنیم برای قدم اوّل فعلاً صبر می کنیم تا دوستانی که مایل هستند اعلام آمادگی کنند تا جدول کارها و برنامه ریزی ها رو جلو ببریم که مشکلی پیش نیاد نکته 1: حتماً آموزش های ویکی نویسی رو از لینک های زیر بررسی کنید تا در نوشتن مطالب به مشکل بر نخورید قوانین مقاله‌نویسی راهنمای مقاله‌نویسی آموزش‌های بخش ویکی نکته دو: سری زلدا به خاطر محبوبیت اش در خارج و در میان دنیا(بر خلاف چیزی که تو ایران می بینیم) تعداد به نسبت زیادی سایت و پروژه ویکی برای خودش در سایت های مختلف اعم از سایت wikia داره امّا بنده با نگاه کردن به همشون سایت Zelda Dungeon رو ارجح دونسته و از اون برای منبع ترجمه هامون استفاده می کنیم. بعلاوه این که راهیاب های بازی نیز در ادامه برای تکمیل پروژه راهیاب ها نیز کاربردی ـه برای همین برای منبع نیز از سایت زیر استفاده کنید زلدا دانجن با تشکر از همگی دوستان
  12. 1 امتیاز
    دقیقاً منظورم همین حالته ولی خب ظاهراً حرف شما هم درسته و مشکل آفرینه(هر چند اگه می شد مشخّص کرد که یه کادر اینفوباکس(که توش عکس میذاریم) برا چند تا زیربخش نمایش داده شه این مشکلات رو حل میرد در مورد اینفوباکس بی حاشیه هم خب میشه جوری باشه که حاشیه تو ادیتور معلوم باشه(یه خط آبی کمرنگ مثلاً) و بعدم این که بشه مشخّص کرد حاشیه داشته باشه یا نه در کل به نظرم اینفوباکس ها هم مثل جدول ها باید یه صفحه تنظیمات داشته باشن برا تصمیم گیری در مورد چگونگی کارشون
  13. 1 امتیاز
    سلام وقت بخیر خیلی ممنون به خاطر پیشنهادها. به زودی تغییر خواهد کرد. آپدیت: تغیر کرد. نظرتون چیه؟ منظورتون همچین حالتی هست؟ این حالت چند مشکل ایجاد می‌کرد که از جمله اون‌ها پاراگراف‌بندی برای همین تصاویر هست. ایجاد فاصله بین دو زیربخش باعث تخصیص پیدا کردن تصاویر هر زیربخش به همون زیربخش می‌شه. مثلا در تصاویر بیش از حد بزرگ یا وقتی که پاراگراف کوچیک هست، تصاویر پاراگراف‌ها در کنار پاراگراف‌های بعدی (که خودشون عکس خودشون رو دارن) می‌افتادن / مثلا تصور کنید یک تصویر برای سه زیربخش نمایش داده می‌شد. ضمنا یک مشکل فنی این حالت بیشتر در گوشی‌ها و تبلت‌ها دیده می‌شد. اینفوباکس بدون کادر اوایل استفاده می‌شد که البته چند کاربر گزارش مشکل داده بودند. مشکل اصلی بدون کادر، استفاده در خود ادیتور هست جایی که در قسمت چپ مثلا یک کادر اینفو ایجاد شده ولی به خاطر نداشتن هیچ حاشیه‌ای اصلا چیزی مشخص نیست. مثلا الآن در عکس زیر دو اینفوباکس در چپ و راست ادیتور ساخته شده ولی به خاطر نداشتن کادر، کاربر (خصوصا تازه کار) به مشکل بر می‌خوره.
  14. 1 امتیاز
    سلام آقا محمد رضا خواستم بگم که فونت های انگلیسی سرتیترها مناسب نیست و تر و تمیزی متن که تو فونت های فارسی هست رو از بین میبره و یه جورایی خیلی فونت ساده ایه بعدم این که کاش می شد یه عکس دو تا زیربخش رو پوشش بده...چون به طور مثال وقتی شما یه زیربخش میزنید و به عکس توش میذارید وقتی زیربخش بعدی رو باز میکنید فاصله زیادی بین متن و زیر بخش بعدی(به خاطر سایز عکس) میفته و فضای خالی غیر لازم زیادی رو به وجود میاره. مورد آخر هم این که اگه بشه اینفوباکس هایی که سمت چپ و راست متن میذاریم رو بشه Borderless(بدون حاشیه) کرد که بعضی عکس ها(مخصوصاً فرمت png که پس زمینه هم ندارند) قشنگ تر نمایش داده شن و قاب دور شون اذیت نکنه
  15. 1 امتیاز
    Uncharted 3: Drake's Deception آنچارتد 3: فریب دریک سازنده ناتی داگ ناشر سونی کارگردان‌ها ایمی هنینگ جاستین ریچموند طراحان ریچارد لمرچند جیکوب مینکوف نویسنده ایمی هنینگ کانسپت آرت اریک پانیلینان روب راپل موسیقی گرگ ادمونسون پلتفرم پلی‌استیشن 3 تاریخ انتشار ۱ نوامبر ۲۰۱۱ سبک اکشن ماجراجویی حالت‌ها تک‌نفره، چندنفره (آنلاین) آنچارتد 3: فریب دریک (انگلیسی: Uncharted 3: Drake's Deception) یک بازی اکشن-ماجراجویی ساخته شده توسط استودیو ناتی داگ است که در نوامبر ۲۰۱۱، توسط سونی و به شکل انحصاری برای پلتفرم پلی‌استیشن ۳ عرضه شده است. این بازی دنباله‌ای بر بازی قبلی این سری، یعنی آنچارتد 2: در میان دزدان بوده و داستان شخصیت نیتن دریک و همراهانش را پیگیری می‌کند. نیتن در بازی سوم، همراه با دوست و استاد قدیمی‌اش ویکتور سالیوان در جستجوی شهر گمشده ارم هستند. این دو همراه با دیگر متحدانشان، از جمله کلویی فریزر جستجوی خود را با سرنخی از فرانسیس دریک شروع و با پیدا کردن سرنخ‌های دیگر متعلق به لورنس عربستان در نهایت به سمت بیابان وسیع ربع الخالی حرکت می‌کنند. این بازی، آخرین تجربه ایمی هنینگ به عنوان نویسنده و کارگردان در سری آنچارتد بوده است. این بازی از زمان معرفی تا عرضه، از جمله مورد توجه‌ترین بازی‌های پلتفرم پلی‌استیشن ۳ بوده است. پس از انتشار در سال ۲۰۱۱، بازی موفق شد نظر مثبت اکثر منتقدین و طرفداران را به خود جلب کند و امتیاز متای عالی 92 از 100 را به ثبت برساند. منتقدین به شکل عمده، از نویسندگی و روایت داستانی بازی، صداگذاری‌ها، گرافیک، کیفیت سینماتیک بازی ستایش کردند. بیشتر انتقادات منفی به بازی، در خصوص نبود آیتم‌های بازکردنی در بخش تک نفره، مشکلات و باگ‌های فنی، و کم‌تر موفق بودن بازی نسبت به نسخه قبلی معطوف بوده است. بازی از نظر تجاری نیز یک موفقیت بزرگ برای سونی بود و توانست حدود ۳٫۸ میلیون نسخه به فروش برساند. دنباله این بازی، یعنی آنچارتد 4: پایان یک دزد نیز در سال ۲۰۱۶ و برای پلتفرم پلی‌استیشن ۴ منتشر شد. همچنین خود این بازی همراه با دو بازی اول، در سال ۲۰۱۵ و در قالب نسخه آنچارتد: کالکشن نیتن دریک و به شکل ری‌مستر شده برای کنسول نسل هشتمی پلی‌استیشن ۴ منتشر شده است. محتویات گیم‌پلی داستان ساخت و توسعه بازتاب‌ها نقد و بررسی‌ها فروش جوایز گالری منابع گیم‌پلی آنچارتد 3: فریب دریک یک بازی اکشن و ماجراجویانه است که بازیکن شخصیت اصلی را از طریق دوربین سوم شخص دنبال می‌کند. نیتن دریک، در این بازی از تعداد زیادی انیمیشن حرکتی و ترکیبی برخوردار است و قادر است بسته به شرایط اطرافش واکنش مناسب نشان دهد. او یک سیاح و جوینده گنج متبحر است که نسبت به داستان دو بازی قبلی با تجربه‌تر هم شده است؛ به عنوان نتیجه، او دارای بدنی قوی و انعطاف بالاست، و بازیکن از طریق او قادر است تا از موانع مختلف بالا و پایین برود، بین پلتفرم‌ها پرش کند، در آب شنا کرده و با مهارت از انواع سلاح استفاده کند. نیتن تقریبا می‌تواند در هر موقعیتی هدف‌گیری کرده و به سمت دشمن شلیک کند؛ این شامل هدف‌گیری در زمان آویزان بودن از سطح، در زمان شنا و ... نیز می‌شود. به علاوه او می‌تواند از مشت‌زنی نیز برای زمین‌گیر کردن دشمنان استفاده کند. گیم‌پلی کلی گان‌پلی بازی هسته خود را از دو بازی قبلی حفظ کرده و نیتن قادر است حداکثر دو سلاح گرم، یک سلاح یک دستی و یک سلاح دو دستی حمل کند. خشاب‌ها و سلاح‌های روی زمین افتاده دشمنان را بردارد و همچنین نارنجک نیز با خود حمل کند. انیمیشن‌های بالا و پایین رفتن از دیوارها و صخره‌ها نیز طبیعی‌تر از بازی قبل شده است. نیتن همچنین قادر است در برخی مراحل این بازی، رویکرد مخفی‌کاری را نیز در پیش بگیرد. سیستم خط سلامت بازی نیز مشابه بازی قبل است و بازیکن، چیزی تحت عنوان خط خون در صفحه نمایش ندارد. در عوض، بازیکن با تغییر رنگ صفحه نمایش و قرمز شدن محیط متوجه شدت جراحت خواهد شد. با کمی توقف و اجتناب از درگیری، وضعیت سلامت نیتن به حالت عادی بر خواهد گشت. در برخی مراحل، گیم‌پلی حل پازل نیز مانند بازی‌های قبل گنجانده شده است که بازیکن برای عبور از یک لوکیشن به لوکیشن بعدی، حتما بایستی آن را حل کند. ژورنال دریک نیز مانند گذشته، بخش جالبی از گیم‌پلی را به خود اختصاص داده و بازیکن می‌تواند برای بررسی سرنخ‌ها، حل پازل‌ها و روند کلی سفر نیتن به آن رجوع کند. داستان داستان بازی از جایی شروع می‌شود که نیتن و سالی وارد یک بار در لندن می‌شوند و با مردی به نام تالبوت صحبت می‌کنند. تالبوت علاقمند به معامله با نیتن برای خریدن حلقه فرانسیس دریک است. در جریان معامله، نیت و سالی تالبوت را متهم می‌کنند که پول پرداختی تقلبی است. در ادامه و با کنسل شدن معامله، دعوا میان افراد تالبوت و نیت و سالی رخ می‌دهد. پس از ان دعوا، نیت و سالی گرچه حلقه را حفظ کردند ولی در بیرون از بار توسط چارلی کاتر متوقف شدند. با ورود تالبوت و سپس مشتری او، کاترین مارلو که خریدار اصلی حلقه بود، آن‌ها به زور حلقه را از نیتن گرفتند. نیتن قصد واکنش داشت که در اینجا کاتر به او و سالی شلیک کرد. در حالی که به نظر می‌رسید آن دو کشته شده‌اند، تالبوت و مارلو محل را ترک کردند. روایت داستانی بازی در اینجا بازیکن را به ۲۰ سال قبل می‌برد، جایی که قرار است داستان چگونگی آشنایی نیتن و سالی به نماش در بیاید. نیتن نوجوان در یک روز آفتابی وارد موزه‌ای در کارتاگنا، کلمبیا می‌شود و پس از مدتی جستجو، حلقه منتصب به سر فرانسیس دریک را در پشت شیشه پیدا کند. او به زودی شاهد ورود سالیوان می‌شود و رفتار مشکوک او که اتفاقا در اطراف همان محل فعال بود، نظر نیتن را جلب می‌کند. نیت به زودی توسط نیروها امنیتی بیرون انداخته شد و او از آنجا به بعد به تعقیب سالیوان پرداخت. سالی، درنهایت به یک کلیدسازی رفت تا یک کلید مخصوص براساس مشخصات قفل شیشه موزه سفارش دهد. پس از خروج، نیتن مجددا سالی را تعقیب کرد، جایی که او به زودی با «کاترین مارلو» ملاقات کرد. نیتن در یک فرصت، کیف سالی را دزدید و مدتی بعد البته توسط سال متوقف شد. سالی گفت که متوجه نیتن شده و اینکه می‌دانسته او را در سطح شهر تعقیب می‌کرده است. پس از اصرار بیشتر، نیتن کیف را پس داد ولی پس از رفتن سالی بود که مشخص شد نیتن کلید را از کیف خارج کرده بود. او سپس همراه با کلید به موزه برگشت و در نهایت حلقه را دزدید. اتفاقی که به سرعت توسط مارلو و افرادش دیده شد و آن‌ها به دنبال نیتن افتادند. نیتن پس از مدتی فرار از دست نیروهای امنیتی مارلو، درنهایت به دام افتاد اما در اینجا توسط سالی نجات پیدا کرد. مدتی بعد، این دو پس از صحبت با یکدیگر دوستی و شراکت خود را شروع کردند و از آن زمان به بعد، این دو به عنوان یک تیم جستجو برای پیدا کردن گنجینه‌ها و لوکیشن‌های گمشده را شروع کردند. در بازگشت به زمان حال، مشخص شد که نیتن و سالی هر دو زنده هستند و این در واقع نقشه خود نیتن با همکاری چارلی کاتر بوده است. او حتی حلقه اصلی را نیز حفظ کرده بود و چیزی که در دست مارلو بود یک نسخه تقلبی بوده است. قصد نیتن از این صحنه سازی، روبرو شدن با مارلو بود و آن‌ها با کمک کلویی که مارلو را تعقیب می‌کرد، به محل اختفای او پی بردند. نیتن، سالی، کاتر و کلویی وارد مخفی‌گاه زیرزمینی لندن شده و در ادامه دفترچه یادداشت شخصی لورنس عربستان را پیدا کردند. موضوع دیگری که نیتن در کتابخانه زیرزمینی کشف کرده بود، نقشه سفر فرانسیس دریک به شبه‌جزیره عرب، تحت ماموریتی مستقیم از طرف ملکه الیزابت اول بود تا شهر گمشده ارم را که در «قرآن» نیز بدان اشاره شده بود پیدا کند. نیتن با استفاده از آیتم‌های پیدا شده، و همچنین حلقه و اصطرلاب فرانسیس دریک، محل‌هایی در دو شهر باستانی متعلق به عصر صلیبیون را پیدا کرد؛ شیتو در فرانسه و سیتادل در سوریه. به این ترتیب بود که نیتن و سالی به شرق فرانسه رفتند تا در شیتو به دنبال سرنخ بگردند و کلویی و کاتر نیز به سوریه رفتند. سفر نیتن و سالی به قلعه بسیار قدیمی و مخروبه شیتو در نهایت باعث پیدا شدن سرنخ جدیدی از نصفی از یک نشان شد. البته آن‌ها در ادامه توسط افراد مارلو محاصره شدند. در چند رشته مبارزه و تیراندازی، نیتن و سالی در نهایت از محل فرار و به سرعت به سمت سوریه رفتند. آن‌ها از این نگران بودند که کلویی و کاتر نیز به همین شکل تحت خطر باشند. در سوریه، نیتن و سالی درنهایت به کلویی و کاتر رسیدند که متوجه شده بودند مارلو، رهبر محفل و سازمانی است که ریشه مستقیم آن به همان محفل می‌رسد که زمانی فرانسیس دریک نیز در آن بود. همان طور که نیتن و سالی حدس زده بودند، افراد مارلو در اینجا نیز حضور داشتند؛ آن‌ها در مبارزه و فرار به جلو موفق بودند اما در یک نقطه، تالبوت موفق شد با یک دارت سمی کاتر را شکار کند. این سم توهم‌زا این ابتکار عمل را به تالبوت داد تا کاتر را نسبت به نیتن بدبین کند. او به همین ترتیب دفترچه سرنخ را از کاتر گرفت و محل را به سرعت ترک کرد. این عمل باعث شد تا به زودی درگیری میان کاتر و نیتن رخ دهد که درنهایت با وساطت سالی و کلویی به پایان رسید. گروه در ادامه مسیر موفق شد نصف دیگر نشان را پیدا کند، که محل سرنخ بعدی یعنی یمن را فاش می‌کرد. در جریان فرار از افراد مارلو، کاتر بار دیگر به دام افتاد و در این بازه کاری از دست نیتن و دوستانش بر نمی‌آمد. کاتر در ادامه مجبور به پریدن شد که همین نیز باعث شکستن پایش شد. به این ترتیب کاتر و کلویی مجبور به متوقف شدن در این مرحله از سفر شدند تا نیتن و سالی بتوانند برای تکمیل کار به یمن بروند. نیتن در یمن مجبور شد تا به پیشنهاد سالی با «همسرش» النا فیشر ملاقات کند؛ این دو گرچه پس از وقایع در میان دزدان ازدواج کرده بودند اما به هر شکل مدتی بود جدا از هم زندگی می‌کردند. النا همچنان حلقه ازدواجش را داشت و گرچه همین علاقه وافر نیتن به ماجراجویی باعث جدا ماندن این دو شده بود اما النا به هر شکل مایل بود به او و سالی کمک کند. النا همچنین گفت که داشتن حلقه در یمن [برای یک زن] می‌تواند مفید هم باشد. او در یک تور کوتاه سالی و نیت را با شهر آشنا کرد و این سه در ادامه سفر خود موفق به پیدا کردن مقبره زیرزمینی و موقعیت قرار گیری شهر گمشده شدند. نیتن که در این مقبره، این سرنخ را به دست آورده بود، این نکته را نیز فهمید که فرانسیس دریک نیز قرن‌ها قبل آن مقبره را پیدا کرده بوده و چیزی که کشف کرده بود باعث شد تا کلا ماموریت پیدا کردن شهر گمشده ارم را نیمه کاره رها کند. در بازگش به سطح شهر، نیتن ناگهان با یک دارت سمی از طرف تالبوت هدف قرار گرفت و دچار شرایط متوهم شد. پس از مدتی قدم زدن و پیشروی در حالت توهم‌زده، او ناگهان در یک کافه و در مقابل مارلو و تالبوت به هوش آمد. مارلو در اینجا پس از صحبت درباره گذشته و تاریخچه خودش با او و سالی، درنهایت گفت که اگر نیتن با آن‌ها همکاری نکند، النا مورد تهدید قرار می‌گیرد. پس از اینکه تالبوت موقعیت سالی را فهمید، نیتن نیز فرصت آزاد شدن را پیدا کرد. او به زودی تعقیب و گریزی در سطح خیابان‌های شهر برای گرفتن تالبوت شروع کرد که البته در نهایت، توسط رامیزس متوقف و دستگیر شد. او یک دزد دریایی و همدست مارلو بود و پس از به هوش آمدن نیت، از او بازجویی کرد. او اطلاعات کشف شده توسط نیتن درباره شهر ارم را می‌خواست که البته نیتن با او همکاری نمی‌کرد. او حتی تهدید کرد که سالی را گروگان گرفته است. به هر شکل نیتن موفق شد خود را از اسارت آزاد کرده و پس از چند مرحله درگیری با دزدان دریایی، به کشتی کروزی برسد که تصور می‌شد سالی در آن گروگان گرفته شده است. در اینجا نیتن متوجه شد که رامیزس اصلا سالی را در اختیار نداشته و این گروگان‌گیری یک حقه بوده است. در این زمان نیتن او را با شلیک گلوله هدف قرار می‌دهد و گرچه رامیزس کشته نشد ولی او به سرعت محل را ترک کرد. در درگیری که میان نیتن و دزدان دریایی در این کشتی شکل گرفت، نیتن یک نارنجک دستی پرتاب کرد که با انفجارش به زودی کل کشتی در خطر غرق شدن قرار گرفت. در این وضعیت ناپایدار، نیتن یا در حال فرار و پیدا کردن راه فرار بود و یا با دزدان دریایی می‌جنگید. او در نهایت به سالن بزرگ و اصلی کشتی رسید، جایی که رامیزس مجروح تنها چاره را در کشتن خودش، نیت و دیگران با غرق کردن کامل کشتی می‌دید. او با شلیک با سقف شیشه‌ای سالن، جریان آب اقیانوس را به داخل کشتی باز کرد و کشته شد. نیتن اما با فاصله و در لبه مرگ و زندگی از سیل داخل کشتی فرار می‌کرد. او به هر شکل از کشتی بیرون پرید و در حالی که کشتی کاملا غرق می‌شد، امواج او را در نهایت با ساحل برمی‌گرداند. نیتن در ساحل به هوش آمد و در ادامه مجددا النا را پیدا کرد. به گفته النا، سالی در اختیار مارلو و افرادش است و آن‌ها همراه با یک کاروان مجهز به سمت «ربع الخالی» رفته‌اند. نقشه این دو برای نجات سالی این بود که به موقع خود را به یک هواپیمای باری برسانند؛ هواپیمایی که قرار بود محموله تجهیزات برای کاروان مارلو حمل کند. این دو تا زمان طلوع خود را به ورودی فرودگاه رسانده و پس از عبور از چند خط نگهبانی درنهایت به نزدیکی باند هواپیما رسیدند. نیتن اما در یک نقطه، النا را پشت در گذاشت و به او گفت بهتر است همانجا بماند و از خطر دور باشد. او سپس به سمت هواپیما رفت و با نیروهای امنیتی مارلو درگیر شد. به هر شکل، هواپیما شروع به حرکت کرد و درحالی که نیتن راهی برای رسیدن نداشت، النا ناگهان با ماشین خود وارد شد و نیتن را تا چرخ هواپیما رساند. به این ترتیب این بار این دو واقعا از هم جدا شدند و نیتن موفق به نفوذ در هواپیما شد. به زودی افراد مارلو نیتن را شناسایی و درگیری و تیراندازی‌های بزرگی رخ می‌دهد. اتفاقی که سرانجام باعث صدمه دیدن شدید هواپیما و سقوط آن خواهد شد. نیتن که از هواپیما بیرون پریده بود، خود را به محموله‌های درحال سقوط رساند و درنهایت چتر نجات یکی از آن‌ها را باز کرد. به این ترتیب، او موفق به فرودی امن شد؛ حالا اما نیتن تنها در وسط بیابان ربع الخالی قرار داشت. او یک اسلحه از محموله‌های سقوط کرده برداشت و سفرش در این بیابان خشک را شروع کرد. نیتن در هر افق مقابل خود چیزی جز شن و ماسه نمی‌دید. به این ترتیب تشنه و زخمی، بی هدف تنها به جلو می‌رفت و متوهمانه تصور دیدن سالی یا آب را در ذهن داشت. او درنهایت به یک شهر متروکه و تخریب شده رسید؛ جایی که مجددا باید با افراد مارلو درگیر می‌شد. در همین حین بود که چند سوار بومی به رهبری سلیم ظاهر شده و با دیدن اینکه نیتن درحال مبارزه با نیروهای خارجی است به او کمک کردند. پس از نجات از این شرایط، سلیم خود را شیخ قبیله‌اش معرفی کرد و پس از فهمیدن اینکه خارجی‌ها در پی یافتن شهر ارم هستند، فاش کرد که این شهر قرن‌ها قبل توسط حضرت سلیمان نفرین شد و او جن‌های شیطانی را در اعماق آن شهر زندانی کرده بود. نیتن قصد متوقف کردن افراد مارلو را داشت، او حالا می‌دانست که فرانسیس دریک به چه دلیل ماموریت پیدا کردن شهر را متوقف کرد. به این ترتیب بود که سلیم نیز تصمیم گرفت به او کمک کند. این دو با اسب درنهایت به کاروان مارلو رسیدند، جایی که موفق شدند سالی را نجات دهند. در ادامه و با توجه به طوفان شن، این دو مجدد یکدیگر را گم می‌کنند. با حرکت در همین شرایط هوایی، آن‌ها در نهایت به دروازه شهر گمشده ارم رسیدند. پس از عبور از دروازه داخلی، نیتن و سالی چشمه آب عجیبی را می‌بینند که به نظر نیتن می‌توانسته دلیل حیات این شهر در وسط بیابان بوده باشد. او جرعه‌ای از این آب می‌نوشد و مجددا وارد حالت توهمی می‌شود. در این حالت، ناگهان تالبوت دیده می‌شود و به سمت سالی شلیک می‌کند. نیت که فکر می‌کند سالی مرده است، تالبوت را دنبال کرد و با افراد مارلو درگیر شد. این افراد نیز به نظر تحت تاثیر جن‌ها قرار گرفته بودند. پس از مدتی، نیتن مجددا هوشیاری خودش را به دست آورد و سالی را پیدا کرد. همین نیز باعث فاش شدن چگونگی طلسم شدن شهر شده بود. به عقیده نیتن، حضرت سلیمان با فرستادن یک لوح برنجی به اعماق شهر، باعث مسموم شدن سرچشمه اصلی آب شده بود؛ آبی سمی که ناقل نوعی قوی از مواد توهم زا بوده است. نیتن همچنین معتقد بود که این لوح برنجی ماموریت و هدف اصلی بود که ملکه الیزابت برای فرانسیس دریک تعیین کرده بود و دریک پس از فهمیدن حقیقت ماجرا از دنبال کردن ماموریت منصرف شده بود. با جستجوی بیشتر، نیتن و سالی مارلو، تالبوت و افرادش را دیدند که مشغول خارج کردن لوح برنجی بودند. به پیشنهاد سالی، این دو از هم جدا شدند و با یک نقشه گمراه کننده، لوح را مجددا به اعماق فرستادند. این کار با منفجر کردن صورت گرفت و این انفجار زنجیره‌ای باعث ناپایدار شدن شهر باستانی شد. در ادامه و زمانی که مارلو دیوانه‌وار قصد برگرداندن لوح را داشت، او به سرعت خود را در باتلاق ماسه‌ای دید. باوجود تلاش نیتن، مارلو درنهایت در ماسه غرق شد و او همراه با سالی به سرعت مسیر فرار را در پیش گرفتند. در نزدیکی دروازه اصلی، این بار تالبوت بود که این دو را متوقف کرد. او آخرین تلاشش را برای از بین بردن نیتن و سالی انجام داد و در مبارزه نهایی از نیتن شکست خورد. به این ترتیب این باز هم نیتن بود که همراه با سالی، از یک شهر باستانی و گمشده در حال نابودی زنده خارج شدند. پس از خروج از شهر، سلیم نیز به کمک آن‌ها آمد و درحالی که ارم در حال فرو رفتن در شنزار بود، این سه از منطقه خارج می‌شدند. در فرودگاه یمن، سالی با نیتن درباره اینکه چرا اینقدر به او اهمیت می‌دهد صحبت کرد. او سپس حلقه ازدواج نیتن را به او برگرداند و او را تشویق کرد که این مسیر خطرناک را رها کرده و عمرش را برای النا صرف کند. با رسیدن النا، این سه با هواپیمای شخصی سالی یمن را ترک کردند. ساخت و توسعه اولین بار در دسامبر ۲۰۱۰ بود که اینترتینمنت ویکلی این بازی را تایید کرد و خود بازی توسط سونی، چند روز بعد در جریان مراسم جوایز بازی اسپایک به شکل رسمی تایید شد. چند روز بعد نیز دمو گیم‌پلی بازی نیز اولین بار از طریق برنامه گفتگوی Late Night with Jimmy Fallon پخش شد. جالب اینجاست که دومین دمو نیز در سال بعد و از همین برنامه پخش شد. ناتی داگ دمو سوم و متفاوتی از بازی را در جریان گیمزکام ۲۰۱۱ به نمایش گذاشت. مدتی بعد، ایمی هنینگ کارگردان و نویسنده بازی از علاقه‌اش به ساخت آنچارتد با تم و پیش‌زمینه بیابانی صحبت کرد و اینکه برای تشویق تیم توسعه به خلاقیت بیشتر چنین تمی را می‌خواسته است. در چنین شرایطی، ساخت انیمیشن‌های شنزار و ماسه‌زار، آب و آتش بیش از گذشته چالش‌برانگیز می‌شدند. در مصاحبه‌ای دیگر، جاستین ریچموند کارگردان بازی گفت که آنچارتد ۳ بیش از بازی‌های قبلی سری حس باز بودن را القا می‌کند که این ناشی از ویژگی‌های جدید طراحی شخصیت‌ها بوده است. به گفته او، این بازی یک بازی جهان-باز نیست و قصد هم ندارند یک بازی جهان-باز بسازند؛ اما به هر شکل می‌توانند امتحان کنند. در نهایت حسی که می‌خواهیم به بازیکن القا کنیم این است که بله، کاراکتر شما در بیابان گم شده است. نیاز دیدیم این بخش، حس محیطی جهان-باز را القا کند. او همچنین در خصوص پشتیبانی بازی از پلی‌استیشن موو نیز گفت که گرچه این قابلیت بزرگی است، با این حال آن‌ها ساخت بازی را از مدت‌ها قبل از معرفی آن شروع کرده بودند و این سخت خواهد بود که هماهنگی صورت بگیرد. همچنین ما چند روش و ایده را هم امتحان کردیم ولی نتیجه منطقی از آب در نمی‌آمد. ناتی داگ در مصاحبه با گیم‌پر، اعتراف کرد که اگر روی بخش چندنفره بازی آنچارتد ۲ بیشتر کار می‌شد، می‌توانستند بخش کیفی‌تری بسازند. پس برای آنچارتد ۳، آن‌ها الهام‌هایی از بخش چند نفره بازی‌هایی مثل اساسینز کرید: برادری و سرخپوست مرده را استفاده کردند.این استودیو همچنین وجود سرورهای اختصاصی برای بازی را نیز رد کرد و گفته بود که قصد دارد تا طول عمر بازی را حداکثر تا ۴ سال قرار دهد. سرانجام در ۶ اکتبر ۲۰۱۱ بود که ناتی داگ تکمیل شدن مراحل ساخت بازی را تایید کرد؛ به گفته آرن میر استراتژیست این استودیو، روند ساخت بازی تکمیل شده و آن‌ها نسخه بازی را برای تایید به سونی فرستاده‌اند. ریچارد لمرچاند، طراح ارشد بازی، آنچارتد ۳ را حماسی‌ترین، بزرگ‌ترین و هیجان‌انگیزترین بازی دانست که استودیو تا آن زمان رویش کار کرده است. ۴ روز بعد در ۱۰ اکتبر نیز رسما اعلام شد که بازی گلد شده و آماده تولید انبوه و عرضه در تاریخ مقرر در بازارهای جهانی شده است. بازتاب‌ها نقد و بررسی‌ها میانگین امتیازات متاکریتیک 92/100 امتیازات منتقدین اج 9/10 یوروگیمر 8/10 گیم اینفورمر 9٫5/10 گیم پرو 5/5 گیم‌اسپات 9/10 IGN 10/10 آنچارتد ۳: فریب دریک بازی بود که پس از عرضه خود با بازخوردهای تحسین‌برانگیزی مواجه شد؛ در چندین رشته نامزد جازه‌های بازی سال شد و موفق به کسب امتاز متای ۹۲ از ۱۰۰ گردید. وب‌سایت 1UP به بازی امتیاز عالی +A داد و در نقد خود به کار عالی و متبحرانه ناتی داگ اشاره کرد که چقدر در زمینه فعالیت خود توانا هستند. به گفته این منتقد، نسخه سوم سری آنچارتد یک بازی جذاب و ماجراجویانه‌ای دوست‌داشتنی است که خیلی راحت در زمره یکی از بهترین بازی‌های سال ۲۰۱۱ قرار می‌گیرد. گرگ میلر از IGN نیز به بازی امتیاز کامل 10 را داد و بازی را از همان شروع تا نقطه پایان، چه در بخش تک‌نفره و یا چندنفره را عالی دانست. این منتقد در دیگر بخش‌ها به شخصیت‌پردازی، گرافیک، صداگذاری و داستان‌سرایی بازی اشاره کرد که همگی در زمره بهترین‌ها بوده‌اند. او درنهایت گفت که اگر قصد دارید از عنوان آنچارتد ۳ عبور کنید، باید بدانید که یکی از بهترین لحظات صنعت گیم را از دست داده‌اید. نشریه Edge به این بازی امتیاز 9 از 10 را داد و در نتیجه‌گیری خود به جایگاه منحصر به فرد بازی و تبدیل شدن آن به یک آیکون برای نسل‌های بعدی گیمرها اشاره کرد. یوروگیمر که با دادن امتیاز 8 از 10 یکی از کم‌ترین نمره‌ها را به بازی داده در نقدش نوشت که گرچه بازی در نگاه اول از نظر سرگرمی بی‌نظیر است ولی در بیان همه کارهایی که یک بازی ویدیویی می‌تواند کند ضعیف، متمرکز و کم عمق است. گیم‌اسپات نیز امتیاز 9 از 10 را به بازی داد و در نتیجه‌گیری خود به مکانیک‌های جدید مبارزه‌ای و تاکتیکی، طراحی مراحل خوب، روایت داستانی عالی، صداگذاری، بازیگری و موسیقی متن عالی و بخش چندنفره و تعاملی هیجان انگیز به عنوان نقاط عطف بازی اشاره کرد. این منتقد همچنین از هوش مصنوعی گاهی ضعیف و گیم‌پل پلتفرمینگ سخت که می‌تواند خلاقیت را از بازیکن بگیرد نیز به عنوان نقاط ضعف بازی یاد کرده است. فروش آنچارتد ۳ تا سال ۲۰۱۵ موفق به فروش بیش از ۶ میلیون نسخه شده است. جوایز آنچارتد ۳ پس از عرضه موفق شد تا در بسیاری از جوایز سالانه بازی که توسط منتقدین مختلف اهدا می‌شد حائز جایزه یا نامزدی شود. جوایزی چون بهترین بازی سال، بهترین داستان، بهترین شخصیت‌پردازی، بهترین بازی پلی‌استیشن 3 سال، بهترین گرافیک، بهترین جلوه‌های بصری، بهترین بازی اکشن-ماجراجویی، بهترین بازی سوم شخص شوتر و ... از جمله جوایزی هستند که ناتی داگ برای این بازی در سال ۲۰۱۱ به خانه برد. گالری منابع Uncharted 3: Drake's Deception در وب‌گاه ویکی‌پدیا Uncharted 3: Drake's Deception در وب‌گاه آنچارتد ویکیا الگو:آنچارتد 3
  16. 1 امتیاز
    samonobaka

    لی اورت

    "اون دختر کوچولو تحت مراقبت منه! بیش تر از اون چیزی که فکرشو بکنی ما توی سختی های زیادی کنار هم بودیم. هر کسی بخواد تلاش کنه که بین من و اون قرار بگیره, هر کس! اون مرده! میشنوی؟ مرده!" _ لی در حال تهدید کردن ورنون. Lee Everett اطلاعات شخصی نام لی اورت وضعیت مرده پیشه پروفسور تاریخ, استاد سابق دانشگاهی در جورجیا ارتباطات آقای اورت(پدر) خانم اورت(مادر) بی. اورت(برادر) محل سکونت ماکون, جورجیا(سابق) ساوانا, جورجیا اطلاعات بیولوژیکی جنسیت مرد ملیت آمریکا رنگ مو مشکی رنگ چشم قهوه ای سن 37 اطلاعات در بازی دیده شده در مردگان متحرک (فصل اول) مردگان متحرک (فصل دوم) اپیزود: (No Going Back) صداگزار دیو فنوی لی اورت (انگلیسی: Lee Everett) یکی از شخصیت های اصلی و تنها شخصیت قابل کنترل در بازی مردگان متحرک (فصل اول) است. او پروفسور تاریخ و استاد دانشگاه است و همچنین مجرم به دلیل قتل یک سناتور است. لی از سرنوشت خود با مواجه شدن با دنیای آخر الزمان رها می شود و همچنین با دختر بچه ای به نام کلمنتاین برخورد می کند. پس از آن که لی مسئولیت مراقبت از کلمنتاین را بر عهده می گیرد وارد گروهی از نجات یافته ها می شود. لی تصمیم به نجات این گروه را می گیرد و قبل از آن که تنها رهبر گروه شود به همراه کنی و لی لی گروه را رهبری می کند. بازیکن علاوه بر این که محدودیت هایی در انتخاب ها ی بازی وجود دارد قادر به کنترل کردن تصمیمات لی و شخصیت سازی او است. لی در مجموع شخصیتی باهوش , مستقل و کاردان است و همچنین رابطه ی عمیقی با کلمنتاین دارد. به دلیل وجود لی است که کلمنتاین یاد میگیرد چگونه از خود در برابر واکر ها و مزدوران دفاع کند. هنگام خلق شخصیت لی تهیه کنندگان تصمیم گرفتند از دیدگاه واقع گرایانه تاکید قوی برای نشان دادن لی به عنوان محافظ و کسی که مانند یک والد از کلمنتاین مراقبت میکند داشته باشند. محتویات معرفی اپیزود 1 «A New Day» اپیزود 2 «Starved For Help» اپیزود 3 «Long Road Ahead» اپیزود 4 «Around Every Corner» اپیزود 5 «No Time Left» مرگ اپیزود «No Going Back» نکات منابع معرفی در این بخش کلیات تصمیمات لی در نظر گرفته شده است. لی اورت قبل از این که با دنیای آخرالزمان مقابله کند به مدت 6 سال پروفسور و مدرس دانشگاهی در جورجیا بود. او یک ماهی هم به عنوان حیوان خانگی در محل کارش نگهداری می کرد. همسرش به دلیل شغلی که داشت همیشه در حال مسافرت بود و از دسترس خارج بود. این باعث می شد تا روابط بین آن ها سرد شود. در حالی که لی میخواست خانواده تشکیل دهد شغل همسرش مانع این کار می شد. یک شب زمانی که لی خسته از سر کار بر می گردد متوجه رابطه ی همسرش و یک سناتور می شود و همین باعث می شود لی او را در یک درگیری بکشد ولی پس از این ماجرا ادعا دارد که او عمدا اقدام به قتل نکرده و کاملا اتفاقی او را کشته است. پدر , مادر و برادر او در شهری به اسم ماکون واقع در جورجیا در داروخانه ای فعالیت داشتند. بدلیل قتل سناتوراز طرف خانواده اش طرد شد و از آن پس ارتباطش را با خانواده اش قطع کرد. اما پس از مدتی لی متوجه می شود که تمام خانواده اش را از دست داده است و تصمیم میگیرد برادر خودش را که تبدیل به یک واکر شده بود را بکشد. او به خاطر دیواری که بین خودش و خانواده اش افتاده بود رنج می کشید. بیشتر حرکات و تصمیمات و همچنین انتخاب دیالوگ ها به عهده ی بازیکن است اما با توجه به کلیات انتخاب ها نشان می دهد که لی شخصیتی باهوش , واقع گرا , خود مختار و مهربان است. در طول بازی حتی برخی از کاراکتر ها به این که لی کسی است که می توان همه چیز را به او سپرد یاد می کنند و از این که او رهبر گروه است احساس رضایت دارند. لی همچنین به آسانی می تواند آشفته شود ولی محافظی بسیار خوب است به خصوص در زمان هایی که کلمنتاین در معرض خطر قرار می گیرد. در زمان هایی که کلمنتاین خود و یا گروه را در خطر قرار می دهد با واکنش های لی و نگرانی های او مواجه می شود. در دوره هایی از بازی که او خشونت های زیاد و کشتار ها را مشاهده می کند خاطرات او از قتل سناتور را برایش یاد آور می شود. در طول بازی واکنش ها و انتخاب هایی که در بازی گرفته می شود رابطه ی بین لی و کلمنتاین را شکل می دهد. همچنین او قادر است که هر کسی سر راه کلمنتاین قرار گیرد و یا تهدیدی برای او محسوب شود را از سر راه بردارد. او همچنین رفتار های خشونت آمیزی با کاراکتر ها می تواند داشته باشد. مثلا هنگام مرگ داک او میتواند کنی را شوکه کند و یا حتی ورنون را به خاطر پیشنهادش برای مراقبت از کلمنتاین او را تحت فشار قرار دهد. البته این اعمال تنها توسط بازیکن می تواند انتخاب شود. در طول بازی لی به کلمنتاین یاد می دهد که چگونه بدون مراقبت لی بتواند از خود محافظت کند. لی موهای کلمنتاین را برایش کوتاه می کند و او را برای کوتاه نگه داشتن آن ها تشویق می کند.همچنین به او شیوه ی استفاده از اسلحه را آموزش می دهد. لی به کارلی که زمانی روزنامه نگار بوده است توضیح می دهد که از قصد آن سناتور را نکشته و تصادفا منجر به قتل او شده است اما هیچ وقت از انجام این کار احساس گناه نکرده. لی در مواقعی که با اعتماد به نفس با کلمنتاین صحبت می کند به این اشاره می کند که سناتور آدم بدی بوده است. بیشتر پیروزی های لی در مبارزات کلامی تحت تاثیر انتخاب های بازیکن است. اگر لازم باشد او می تواند از خود و دیگران محافظت کند و آمادگی کامل خودش را نشان می دهد حتی با سلاح گرم. مثلا هنگام مقابله با اندرو لی کاملا موفق شد تا او را ناتوان کند ( بسته به انتخاب هایی که وجود دارد میتوان آنقدر با او مبارزه کرد تا زمانی که مقاومت خودش را از دست بدهد یا او را به سمت فنس های الکتریکی هل بدهد ) حتی با وجود مواجه شدن با افراد و هدف های بزرگتر به خوبی می تواند مبارزه کند. لی هنگامی که راهزن ها به متل حمله می کند موفق می شود تا از گروه دفاع کند و همراه بقیه با ماشین (RV ( از آنجا فرار کند. او حتی با وجود این که تیر خورده باشد, توسط واکر ها گاز گرفته شده باشد و یا حتی زمانی که فقط یک دست دارد می تواند مهاجمان را خفه کند. با مشت زدن های پشت سر هم او می تواند واکر ها را دور کند و در برخی از مراحل جان داک را با عقب راندن واکر ها نجات می دهد. با وجود تمام قابلیت های او لی از ماشین توسط لی لی بیرون انداخته شده و چند بار هم لری به صورت او آسیب رسانده. در کل او قادر است که با لی لی و حتی ورنون با قاطعیت برخورد کند و کنی را در شرایت سخت همراهی کند . در زمانی که یک چهار چوب در بر روی لی فرود می آید او قادر است حتی بدون کمک کنی آن را از روی خود بردارد. او زمانی که چندین واکر به داخل اتاقی می خواهند حمله کنند او به تنهایی می تواند در را بسته نگه دارد و امید را در حالی که میخواهد از روی قطار بیفتد بالا بکشد. اپیزود 1 «A New Day» این اپیزود با لی در حالی آغاز می شود که در عقب ماشین پلیس نشسته است و به دست هایش دستبند زده اند. مامور پلیس در حال انتقال لی به زندان است. پلیس در حال رانندگی شروع به با ملاحظه صحبت کردن با لی می کند و می گوید که لی به نظر بی گناه میرسد اما لی این حقیقت که او مرتکب قتل شده را کتمان نمی کند. مامور داستان مردی را تعریف می کند ( نام این مرد توماس ریچارد است که یکی از شخصیت های کمیک است) که اعتراف می کند بیگناه است و حتی با صدا زدن مادرش گریه می کند. با وجود این که پلیس او را در حال به قتل رساندن همسرش دستگیر می کند. در حالی که مامور با لی صحبت می کند ناگهان ماشین به یک واکر برخورد می کند و از جاده خارج می شود. لی هم پس از تصادف بیهوش می شود. پس از گذشت تقریبا یک روز لی بیدار می شود و می فهمد که پایش آسیب دیده است. پس از آن که لی از ماشین خارج می شود, متوجه می شود که افسر پلیس در حالی که از خودش در مقابل واکر ها دفاع می کرده کشته شده است. وقتی که می خواهد کلید دست بندش را بردارد می بیند که افسر تبدیل به یک واکر شده است. او به لی حمله می کند و لی هم مجبور می شود با شات گانی که از ماشین بیرون افتاده به او شلیک کند. لی با زحمت زیاد بوسیله ی شات گان از منطقه دور می شود و پس از رد کردن تپه ها خود را در نزدیکی فنس های حیاط یک خانه می بیند. او تصمیم می گیرد که برای پیدا کردن کمک به داخل خانه برود. او با حمامی از خون در آشپز خانه مواجه می شود و بر روی پیغام گیر متوجه بدتر شدن شرایط در ساوانا برای زوجی به اسم دایانا و اد می شود و این طور به نظر میرسید که قرار است بمیرند. لی یک بیسیم دستی دو طرفه (واکی تاکی) در کشوی آشپزخانه پیدا می کند و ارتباط او با کلمنتاین که در آن خانه زندگی می کند از طریق بی سیم برقرار می شود. او از زمانی که پدر و مادرش به ساوانا رفته بودند در خانه ی درختی درون حیاط مخفی شده بود. کلمنتاین ناگهان فریاد می زند و یک واکر به لی حمله می کند. ساندرا که پرستار کلمنتاین بود حال تبدیل به یک واکر شده است. لی بوسیله ی چکشی که کلمنتاین به او می دهد واکر را می کشد. او به کلمنتاین قول می دهد تا زمانی که پدر و مادرش را پیدا کنند از او مراقبت می کند. در این جا لی می تواند تصمیم بگیرد که فورا با کلمنتاین خانه را ترک کنند و یا تا زمانی که هوا تاریک شود در خانه بمانند. اگر لی و کلمنتاین فورا خانه را ترک کنند با شان و چت آشنا می شوند که شان پیشنهاد می دهد تا به مزرعه شان پناه ببرند. در صورتی هم که بخواهند تا شب صبر کنند کلمنتاین پیشنهاد می دهد تا تاریک شدن هوا در خانه ی درختی بمانند. هنگامی که هوا تاریک می شود لی و کلمنتاین از خانه خارج می شوند و متوجه حضور یک افسر پلیس و یک نفر دیگر می شوند. افسر پلیس متوجه حضور آن دو می شود و می گوید که او افسر گشت جورجیا است. لی در این جا میتواند بگوید که آن دو نفر به خاطر لی به اینجا آمده اند. کلمنتاین گیج می شود و علت را می پرسد اما لی به او جوابی نمی دهد. لی بلند میشود و خود را تسلیم می کند. وقتی پلیس متوجه می شود آن ها واکر نیستند با تردید اسلحه اش را پایین می آورد. مرد دیگر خودش را شان گرین و افسر پلیس را اندرو میتشل معرفی می کند و از آنها می خواهد تا به مزرعه شان پناه بیاورند و هم این که زخم لی را پدرش درمان کند. آن ها پس از فرار از واکر ها به سمت مزرعه حرکت می کنند. چت یا اندرو(با توجه به انتخاب بازیکن) پس از رسیدن به مزرعه آنجا را ترک می کند و شان, لی و کلمنتاین را به پدرش هرشل گرین معرفی می کند. هرشل پای لی را درمان می کند و شروع به سوال کردن در مورد زندگی لی قبل از آخرالزمان می کند. در اینجا لی می تواند یا راست بگوید و یا دروغ. در هر صورت صبح روز بعد او با کنی و همسرش کاتجا و پسرشان داک آشنا می شود. اگر لی دروغ بگوید او باید با نگفتن حقیقت مقابله کند ولی اگر راست بگوید هرشل به لی می گوید که در هر شرایطی راست گو بودن برای مقابله با دیگران بسیار مهم است. وقتی که لی در حال صحبت با مرشل در انبار است صدای فریادی را می شنود و به سرعت از انبار خارج می شود. مرشل تفنگش را برمی دارد و لی به سرعت به سمت صدا میرود تا بفهمد چه شده است. وقتی که لی به محل سر و صدا میرسد می بیند که شان زیر چرخ تراکتور گیر کرده است و داک هم که اصلا توجهی به محیط اطرافش ندارد سوار تراکتور است. در آن زمان سه واکر نزدیک می شود. دو تا از آن ها به شان و یکی از آن ها به داک. لی می تواند تصمیم بگیرد که یا شان را نجات بدهد و یا داک را ولی در هر صورت شان می میرد. تنها تاثیری که انتخاب لی دارد نحوه ی رفتار هرشل با لی است. (اگر لی اقدام به نجات شان کند هرشل از او تشکر می کند و کنی را سرزنش می کند. در غیر این صورت هرشل از دست هر دوی آن ها عصبانی می شود). با این حال هرشل هم لی و هم کنی را از مزرعه اش بیرون می کند و به آن ها می گوید که هرگز بر نگردند. کنی هم به لی و کلمنتاین پیشنهاد می دهد که همراهش بروند. هنگامی که به ماکون می رسند سوختشان تمام می شود و با گروهی واکر مواجه می شوند و توسط افرادی که در داروخانه پناه گرفته بودند نجات می یابند. یک زن به اسم کارلی ,داک را نجات میدهد و همگی به داخل داروخانه فرار می کنند. گروه سر این که چه ریسک بزرگی برای نجات آنها انجام داده اند بحث و جدل میکنند و لری که یکی از آن هاست ادعا می کند که داک بوسیله ی واکر ها گاز گرفته شده. در این جا لی می تواند یا طرف کنی را بگیرد و یا لری. در این بین کلمنتاین به خاطر حمله ی یک واکر که داخل حمام بود جیغ می کشد و لی به کمک کارلی کلمنتاین را نجات می دهد. گلن هم به قصد پیدا کردن سوخت و غذا آنجا را به مقصد متلی ترک می کند. در این بین به لری حمله ی قلبی دست می دهد و لی لی دختر او می گوید که دارو هایشان تمام شده است. لی شروع به جست و جو برای پیدا کردن کلید یکی از اتاق های داروخانه است و در این جا متوجه می شویم این داروخانه متعلق به خانواده ی لی است و خانواده ی او مرده اند. لی متوجه می شود که کارلی یک گزارشگر است و این که او می داند لی چه کسی است. لی می تواند به او اعتماد کند یا نکند و این که می تواند تصمیم بگیرد این موضوع را با کلمنتاین در میان بگذارد. گلن از طریق بیسیم اعلام می کند که در متل گیر افتاده است. لی و کارلی برای کمک به او راه می افتند و زمانی که به آن جا می رسند متوجه می شوند که زنی در یکی از اتاق های متل گیر افتاده است. پس از این که نجاتش می دهند او محل گاز گرفتگی را به آن ها نشان می دهد که در این جا لی باید تصمیم بگیرد تفنگ را به او بدهد تا بتواند خودش را بکشد یا نه. در هر صورت او تفنگ را می گیرد و به خودش شلیک می کند. پس از آن که به همراه سوخت به داروخانه باز می گردند لی و داگ برای سرکشی به جلوی در داروخانه می روند. لی و داگ واکری را می بینند که زیر تیر چراغ گیر کرده است و لی به سرعت متوجه می شود که او برادرش است. لی می گوید که ممکن است کلید ها پیش آن واکر باشند. نقشه ای که لی عملی می کند این است که او با تبر قفل دروازه را می شکند و شیشه های مغازه ی تلویزیون فروشی ای که روبروی داروخانه است را با تبر خورد می کند و با استفاده از ریموت هایی که در دفتر کار داروخانه پیدا کرده تلویزیون ها را روشن می کند تا در این بین واکر ها به سمت صدا بروند و دور جسد برادرش را خالی کنند تا بتواند کلید ها را بردارد. پس از این که لی کلید ها را بر می دارد به سمت داروخانه فرار می کند. عکس لی و خانواده اش زمانی که لی و لی لی درب بخش دارو ها را باز می کنند زنگ هشدار به صدا در می آید و واکر ها هم به خاطر صدا به سمت داروخانه می روند. حال آن ها باید تا زمانی که کنی سوخت گیری می کند مقاومت کنند. گلن هم برای کمک به آن ها از متل بر می گردد. وقتی که ورودی ها را قفل می کنند لی باید تصمیم بگیرد که کارلی یا داگ را نجات بدهد. وقتی که یکی از آن ها می میرد لی کلمنتاین را از دست یک واکر نجات می دهد. هنگامی که میخواهند از آن جا فرار کنند لری سد راه لی می شود و او را به زمین می کوبد در حالی که چندین واکر در حال نزدیک شدن هستند. در این بین لی توسط کنی نجات پیدا می کند. او برای آخرین بار به محل کار خانواده اش نگاه میکند و در حالی که آنجا پر از واکر است در را می بندد و فرار می کند. بازمانده ها در متل دوباره به هم می پیوندند تا در آن جا مستقر شوند. گلن به لی می گوید که برای نجات دوستانش باید به آتلانتا برود و گروه هم برای او آرزوی موفقیت می کند. لری ادعا می کند که همه چیز را در مورد لی می داند و این که اگر لی از حد خودش فرا تر برود از این راز علیه او استفاده می کند. زمانی که همه چیز آرام به نظر می رسد چراغ های خیابان شروع به خاموش شدن می کنند تا زمانی که تمام برق آن جا می رود. اپیزود 2 «Starved For Help» بعد از سه ماه که از دنیای آخرالزمان می گذرد, لی در حال شکار با مارک که عضو جدید گروه است دیده می شود. آن ها در مورد دعوا های لی لی و کنی و این که لی لی اعتقاد به جیره بندی غذا دارد اما کنی تنها به فکر خانواده ی خودش است صحبت می کنند. ناگهان با صدای فریاد یک نفر صحبتشان قطع می شود. آن ها سه نجات یافته به نام های بن , پاول و تروز به همراه معلمشان دیوید پارکر پیدا می کنند. پای دیوید درون یک تله ی خرس گیر کرده است و لی باید تصمیم به نجات او بگیرد و یا این که او را رها کند. بدون در نظر گرفتن شرایط دیوید یا تروز می میرند. اگر دیوید رها شود تروز به طور تصادفی توسط رایفل تیر می خورد. و اگر دیوید نجات پیدا کند( لی برای نجات دیوید مجبور به قطع کردن پای او می شود) تروز حواسش پرت می شود و توسط واکر ها زنده زنده خورده می شود. بعد از این که به همراه تروز/دیوید به متل بر می گردند لی لی به دلیل آوردن سر بار بیشتر به گروه آن ها را سرزنش می کند. در این جا لی لی تصمیم می گیرد تا مسئولیت جیره بندی گروه را بر گردن لی بیاندازد. بستگی به این که لی غذا های جیره بندی را به چه کسی از افراد گروه می دهد رابطه ی او افراد گروه تغییر می کند. در آخر لی باید تصمیم بگیرد چهارمین غذایی که باقی مانده را خودش بخورد و یا به کس دیگری بدهد. پس از آن کاتجا به لی میگوید که تروز/دیوید به خاطر صدمه هایی که دیده مرده است. سپس تروز/دیوید به کاتجا حمله می کند و لی کاتجا را را نجات می دهد و خود لی توسط لری یا مارک و یا کارلی نجات داده می شود. آن ها با بن روبه رو می شوند (که حال عضوی از گروه شده است) و از او میپرسند که چرا در مورد گاز گرفته شدن تروز/دیوید چیزی به آن ها نگفته است؟ بن در پاسخ می گوید که مطمئن است او گاز گرفته نشده و این ویروس در بدن همه وجود دارد و زمانی که بمیرند تبدیل به واکر می شوند مگر این که قبل از آن مغزشان کلا نابود شده باشد. کارلی یا داگ(با توجه به این که لی کدام یک را در اپیزود قبل نجات داده باشد) در حال تیر اندازی به نجات یافته هایی که بیرون از متل هستند دیده می شود. آن ها خودشان را دنی و اندرو معرفی می کنند. آن ها یک معامله را پیشنهاد می کنند. این که در ازای سوخت برای ژنراتورشان, به آن ها به درخواست گروه لی غذا بدهند. در ادامه داگ/کارلی به همراه لی و مارک به دنبال آن ها راه می افتند. در این بین شاهد درگیری بین اعضای راهزنان می شوند که یکی از آن ها پشت سر هم به نفر دیگر شلیک می کند. وقتی که به مزرعه ی آن ها رسیدند لی به مارک میگوید که این خانواده مشکوک هستند و بهتر است که او چشم هایش را به روی همه چیز باز کند. پس از این که با برندا مادر آن دو برادر آشنا می شوند به طرف فنس ها میروند تا واکر های برشته شده و چسبیده به فنس ها را جدا کنند.(ژنراتور در واقع برای ایجاد جریان الکتریکی در فنس ها بود که از ورود واکر ها به آنجا جلوگیری می کرد). در همان زمان جریان به درون فنس ها برمی گردد و لی به دلیل بی احتیاطی اندرو عصبانی می شود. در همان موقع راهزن ها در نزدیکی فنس ها حمله می کنند و مارک توسط یک تیر در شانه اش زخمی می شود. لی و مارک بوسیله ی مخفی شدن در کنار تراکتور به سمت دروازه حرکت می کنند. پس از آن که به دروازه رسیدند راهزنان از شلیک کردن دست می کشند. در همین زمان هم داگ/کارلی به گروه برای آماده شدن و رفتن به مزرعه خبر می دهد . سپس همگی به مزرعه می رسند و از دیدن مارک در آن وضعیت شوکه می شوند. مارک بلافاصله توسط کاتجا و برندا تحت مراقبت قرار می گیرد. سپس لی متوجه میشود که داگ/کارلی و بن تصمیم گرفته اند تا در مکان قبلی خودشان بمانند تا زمانی که گروه برگردد. در این زمان دنی از لی میپرسد که اگر مایل به انتقام است به کمپ راهزنان بروند. در این جا لی میتواند تصمیم بگیرد تا ابتدا اعضای گروه را چک کند و از امنیت آن ها مطمئن شود. وقتی که به کمپ راهزنان می رسند. لی در آن جا یک دوربین فیلمبرداری و کلاه کلمنتاین که آن را اخیرا گم کرده بود پیدا می کند. همان موقع جولن که یک زن تنهای دیوانه است آن ها را با یک تیر و کمان تهدید می کند. لی می تواند تصمیم بگیرد که او را درجا بکشد و یا این که با او منطقی برخورد کند. اگر او تصمیم به کشتن جولن را نگیرد او به لی می گوید که دختر بچه ای داشته که توسط راهزن ها مورد شکنجه قرار گرفته و احتمالا کشته شده. سپس به دنی می گوید که او را می شناسد و می داند که او چه بلا هایی سر انسان ها آورده است . دنی هم بلافاصله به پیشانی او شلیک می کند. پس از این که بر می گردند کنی در مورد انباری که پشت طویله است مشکوک شده است. لی لی هم از این که متل را ترک کرده اند عصبانی است و می خواهد برگردد که لری به او می گوید بهتر است برای شام صبر کنند. لی به سمت طویله می رود و در آن جا کلمنتاین و داک را می بیند. کنی و اندی و کاتجا هم آنجا هستند. در پشت طویله در قفل شده ای را پیدا می کنند که کنی به شدت در مورد آن مشکوک است. به عنوان نقشه لی ژنراتور را دستکاری می کند تا به طور موقت از کار بیافتد. دراین فاصله که اندی برای چک کردن ژنراتور می رود لی و کنی قفل در را باز می کنند. در همان لحظه اعلام می کنند که شام حاضر است. همگی برای صرف شام می روند ولی لی برای بررسی بیشتر می ماند. لی پس از باز کردن در با اتاقی مواجه می شود که بیشتر شبیه به محل سلاخی است و همه جا پر از خون است. در همان لحظه اندی سر می رسد و توضیح می دهد که آن ها هنوز هم حیوانات شکار می کنند و به دلیل ریخت و پاش های شکار مادرشان از این کار خوشش نمی آید و به همین دلیل این جا را ساخته اند. لی از حرف های اندی پریشان می شود و سعی می کند با آن کنار بیاید. پس از مدتی لی برای صرف شام به بقیه ملحق می شود. سپس به بهانه ی رفتن به حمام برای تحقیق کردن بیشتر به جست و جو در خانه می پردازد. پس از گشتن خانه او از وجود یک اتاق مخفی مطلع می شود و در آنجا تعداد زیادی مرفین پیدا می کند. سپس صدای ناله می شوند و مارک را در حالی پیدا می کند که هر دو پایش را از دست داده است. مارک که به سختی هوشیار است, به لی در مورد برادر ها و این که شام امشب از گوشت پای اوست هشدار می دهد. در این جا لی باید به سرعت خود را به گروه برساند و به کلمنتاین و بقیه هشدار دهد که از غذا نخورند و باید به موقع به کلمنتاین برسد که این کار را هم می کند. لی فریاد می زند که از غذا نخورند. دو برادر هم تفنگ هایشان را به روی بقیه ی گروه نشانه می روند. برندا هم می گوید که آن ها نباید غذا را هدر بدهند. به عنوان بهانه ی این کارشان می گویند مارک به هر حال دیر یا زود می مرد. مارک از پله های طبقه ی بالا به پایین پرت می شود و درخواست کمک می کند. همه هنگامی که مارک را با این وضعیت مشاهده می کنند ترس وجودشان را فرا می گیرد. دنی هم از فرصت استفاده می کند و لی را بیهوش می کند. لی وقتی بیدار می شود خود را در اتاق فلزی ای به همراه کنی , لی لی , لری و کلمنتاین محبوس می بیند. کنی عنوان می کند که آن ها داک و همسرش را گروگان گرفته اند. به طور ناگهانی لری دچار حمله ی قلبی می شود. وقتی که او دست از نفس کشیدن بر می دارد, کنی تصور می کند که مرده است و می خواهد مغزش را متلاشی کند. اما لی لی اجازه ی این کار را نمی دهد و می خواهد که دوباره او را احیا کند. در این جا لی باید تصمیم بگیرد که طرف کنی یا لی لی را بگیرد. درهر صورت لری می میرد. ممکن است لری به دست لی و یا کنی کشته شود و یا این که کنی با یک بلوک مغز او را متلاشی کند. لی لی در هر شرایط از دست لی عصبانی می شود (در صورتی که کنی لری را بکشد لی لی از دست او هم عصبانی می شود). کلمنتاین به دلیل جثه ی کوچکی دارد از دریچه ی کانل عبور می کند و قفل در را باز می کند. پس از آن کنی برای پیدا کردن خانواده اش از اتاق خارج می شود در حالی که لی لی در حال گریه و زاری است. لی به کلمنتاین می گوید که همان جا بماند و از لی لی مراقبت کند و خودش هم برای پیدا کردن کنی می رود. سپس هر دوی آن ها با دنی مواجه می شوند که به صورت غیر منتظره بوسیله ی کنی و یا لی لی بیرون کشیده می شود. در این جا لی باید تصمیم بگیرد یه یا دنی را مقابل کلمنتاین بکشد و یا این کار را نکند. در حالی که لی به دنبال کنی می گردد با داگ/کارلی و بن مواجه می شود و ماجرا و موقعیتی که در آن هستند را برایشان توضیح می دهد و به آن ها توصیه می کند آن جارا دور بزنند و فرار کنند چون در اصلی خطرناک است. هنگامی که لی به داخل خانه بر می گردد میرندا را می بیند که کاتجا را گروگان گرفته است. هنگامی که لی با احتیاط به او نزدیک می شود میرندا را به آرامی به بالای پله ها جایی که مارک تبدیل به یک واکر شده است هدایت می کند. در همان زمان کنی با اندی که پسرش را گروگان گرفته است مواجه می شود. کنی تیر می خورد و لی با اندی مقابله میکند و رو در رو با او مبارزه می کند. وقتی که پیروز می شود دو انتخاب دارد. یا او را به طرز وحشیانه ای بکشد یا این که او را با مرزعه ای پر از واکر به همراه بقیه ی گروه رها کند. در بین راه لی متوجه ماشینی می شود که پر از مواد غذایی و لوازم مورد نیاز است. گروه تصمیم می گیرد تا ماشین را خالی کنند اما کلمنتاین مخالفت می کند. لی در این جا می تواند طرف کلمنتاین را بگیرد. در هر صورت کنی و کاتجا تمام وسایل های داخل ماشین را خالی می کنند و یا این که خود لی هم میتواند در خالی کردن ماشین کمک کند. اگر لی تصمیم به خالی کردن ماشین را بگیرد یک کاپشن برای کلمنتاین پیدا میکند و او را راضی می کند تا از آن استفاده کند. داگ/کارلی به سمت لی می آید و به او می گوید که برای دوربین فیلمبرداری باتری پیدا کرده است. آنها دوربین را روشن می کنند و متوجه می شوند جولن از آن ها فیلم برداری کره و تمام مدت آن ها را زیر نظر داشته است. جولن حتی نام چند راهزن را می داند و آن ها را هیولا های خشمگین خطاب می کند. او در ابتدا که به وسیله ی دوربین کلمنتاین را می بیند او را به چشم دخترش در نظر می گیرد. اپیزود 3 «Long Road Ahead» سه هفته پس از آخرین اپیزود, کنی و لی برای پیدا کردن دارو به داروخانه باز می گردند. آن ها از دور دختر ناشناسی را می بینند که از داخل ساختمانی بیرون می آید. او بلافاصله توسط واکر ها اسیر و گاز گرفته می شود. کنی پیشنهاد می دهد تا زمانی که واکر ها مشغول خوردن آن دختر هستند به سمت داروخانه حرکت کنند بدون این که واکر ها متوجه آن ها شوند. لی در اینجا می تواند به دختر شلیک کرده و او را خلاص کند در حالی که توجه واکر ها را به خود جلب می کند و یا این که بدون جلب توجه کردن با کنی به داروخانه بروند. لی تا قبل از این که واکر ها به آن جا حمله ور شوند تا جایی که می تواند تدارکات جمع می کند و زمانی که برای فرار به سمت درب خروجی می رود یک واکر در را می شکند و به او حمله ور می شود. در اینجا اگر رابطه ی لی با کنی خوب باشد کنی به لی کمک می کند و او را نجات می دهد . در غیر این صورت لی باید به تنهایی خود را از دست واکر خلاص کند. پس از فرار سخت لی و کنی, آن ها در حالی به موتور خانه ی متل می رسند که راهزنان سعی در حمله به آن جا را داشته اند. بن در حال دیدبانی بود. لی لی هنوز هم به خاطر مرگ پدرش ناراحت بود و کنی و خانواده اش هم درگیری های خود را داشتند. اگر کارلی نجات یافته باشد در گفت و گویی که با لی دارد به او می گوید که در تمام این مدت به فکرش بوده است. دوباره یک بحث و جدل جدیدی در گروه شکل می گیرد. لی لی موضوع دزدیده شدن دارو ها از تدارکات گروه را با لی در میان می گذارد. لی پس از جست و جو دارو ها را درون دیواری مخفی پیدا می کند. لی نتیجه ی جست و جویش را به لی لی می دهد. بدون در نظر گرفتن این که لی لی قبلا گفته بود که اگر او نشانه ای پیدا نکند لی را مسئول گم شدن دارو ها می داند. لی لی به همه اعلام می کند که خائن گروه را پیدا می کند. هنگامی که لی و لی لی درون اتاق مشغول صحبت هستند چهار راهزن مسلح تمامی اعضای گروه را درون محوطه اسیر کرده است. لی تصمیم می گیرد تا بیرون برود و حواس آن ها را پرت کند. بعد از آن لی لی یک راه زن ناشناس را می کشد. بقیه ی گروه هم با تغییر موقعیت راهزن ها متفرق می شوند. پس از این که لیندا, گری/درو (که از اعضای راهزنان بودند) کشته شدند یکی از راهزنان دیوار های متل بالا رفته و فرار می کنند. بعد از این که آن راهزن برای خبر کردن بقیه سوت بلندی می زند, چندین راهزن دیگر حمله می کنند. در زمان درگیری, کنی به لی یک رایفل می دهد تا بقیه را پوشش دهد. ابتدا لی, بن و داگ/کارلی را از دست چند راهزن نجات می دهد و هنگامی که کلمنتاین و خانواده ی کنی که توسط چهار راهزن اسیر شده اند را می بیند با عجله به سمتشان حرکت می کند. یکی از آن ها توسط یک واکر و بقیه ی آن ها به دست لی کشته می شوند. واکری که یکی از راهزن ها را کشته بود به سمت داک و کاتجا حمله ور می شود. لی/کنی به سمت واکر شلیک می کند در حالی که سیل عظیمی از واکر ها از سمت پارکینگ در حال آمدن هستند. اگر داگ زنده باشد, لی باید به همراه او هشت واکر را از بین ببرد و محل یورش واکر ها را نشان دهد. ولی اگر کارلی زنده باشد باید حداکثر چهار واکر را بکشد. پس از آن لی لی به همه می گوید تا سوار RV شوند و از آنجا فرار کنند. لی به همه می گوید که یک نفر از اعضای گروه برای محافظت از خودش با راهزنان معامله کرده. هنگامی که درون RV درحال فرار هستند, لی لی به این باور می رسد که بن و کارلی (اگر کارلی زنده باشد) با راهزنان دارو ها را معامله کرده اند. هنگام رانندگی یک واکر زیر چرخ های ماشین گیر می کند و کنی مجبور به توقف می شود. هنگامی که همگی کنار جاده هستند کنی مشغول بیرون کشیدن واکر می شود در حالی که همه در حال بحث کردن در مورد این که چه کسی خائن است هستند. داگ اگر زنده باشد سعی می کند تا لی لی را آرام کند ولی اگر کارلی زنده باشد سر لی لی فریاد می کشد. وقتی کنی از شر واکر خلاص می شود, لی لی تفنگش را بیرون می کشد و به کارلی شلیک می کند. اما اگر داگ زنده باشد برای جلوگیری از کشته شدن بن به دست لی لی می میرد. لی اسلحه ی لی لی را می گیرد و او را تسلیم می کند. لی می تواند در ادامه او را کنار جاده رها کند و یا این که دست هایش را ببندد و با خودشان ببرند. هنگامی که در جاده درحال حرکت هستند, کاتجا می گوید که داک توسط واکر ها گاز گرفته شده. پس از آن همه تصمیم می گیرند تا به راهشان ادامه داهند به امید این که راه درمانی برای داک پیدا کنند. دوباره کنی مجبور به متوقف کردن ماشین می شود. این بار به دلیل این که قطاری صد راهشان شده است. کنی به همه میگوید تا از RV پیاده شوند (بجز لی لی اگر سوار ماشین شده باشد). لی برای پیدا کردن مداد به داخل RV می رود. لی لی که دست هایش را باز کره جلوی لی ظاهر می شود و به او پیشنهاد می دهد تا همراهش با ماشین فرار کنند. لی سعی می کند تا مانع او شود اما لی را از ماشین بیرون میکند و با RV فرار می کند. اگر لی تصمیم به رفتن با لی لی را بگیرد او به لی پیشنهاد می کند تا کلمنتاین را هم همراه خودش بیاورد. اما زمانی که لی از ماشین خارج میشود لی لی فرار می کند. بعد از این ماجرا کنی می گوید که رادیاتور ماشین خراب است و او فقط تا سی مایل می تواند رانندگی کند. هنگامی که شروع به گشتن قطار باربری می کنند, لی با جسد راننده ی قطاردر کابین موتور برخورد می کند. پس از آن که مطمئن می شود او مرده و تبدیل به واکر نشده است جسد را بیرون می اندازد و از بن می خواهد دکمه ای را که روشن است فشار دهد. ناگهان قطار تکان می خورد و در این جا لی و کنی تصمیم به پیدا کردن راه حلی برای به راه انداختن قطار می شوند. ناگهان لی توسط چاک که یک مرد بی خانمان است و در یکی از واگن های قطار زندگی می کند وحشت زده می شود. پس از آن که موتور قطار را راه می اندازند چاک از لی سوال می کند که آیا او متعلقاتش را برداشته است یا نه. در هر صورت لی چه راست بگوید و چه دروغ چاک به گروهش ملحق می شود. در بین راه متوجه می شوند که داک بیشتر از این نمی تواند دوام بیاورد. لی در این بین به کاتجا برای مراقبت از داک کمک می کند و کنی را یا با صحبت کردن و یا به زور مجبور به نگه داشتن قطار می کند. هم کاتجا و هم کنی می خواهند تا داک را خلاص کنند. صرف نظر از این که که لی چه تصمیمی بگیرد, کاتجا آماده ی انجام این کار می شود. او داک را به داخل جنگل می برد و پس از آن صدای شلیک شنیده می شود. کنی سراسیمه به سمت آن ها می رود و می بیند که کاتجا داک را نکشته بلکه خودکشی کرده است. پس از آن کنی فریاد می کشد و لی هم به سمت آن ها می رود و متوجه می شود کاتجا نتوانسته به پسر خود شلیک کند. در این جا لی و یا کنی باید تصمیم بگیرند که خودشان داک را خلاص کنند و یا این که او را در آن جا رها کنند تا تبدیل شود. پس از مدتی در بین راه قطار را نگه می دارند به دلیل این که کامیونی از روی پل آویزان شده و در حال افتادن است. بین بحث و جدلی که میان کنی و چاک شکل میگیرد آن ها دو بازمانده به نام های کریستا و امید را بر روی پل می بینند. گروه از کمک آن ها برای برداشتن کامیون و باز کردن راه استفاده می کند. پس از آن لی و کلمنتاین تصمیم میکیرند تا انبار گمرکی که در نزدیکی آن جا بود را چک کنند که در آنجا یک دستگاه جوشکاری پیدا می کنند. هنگامی که لی و امید مشغول جدا کردن تانکر کامیون به وسیله ی جوشکاری هستند بن هشدار می دهد که صدای تعداد زیادی واکر را از دور می شنود. آن ها به موقع شروع به فرار کردن می کنند اما زمانی که لی و امید از پل خود را بر روی قطار پرت می کنند پای امید زخمی می شود. اما با کمک لی (یا به کریستا و یا به امید) هر دوی آن ها نجات میابند. پس از مدتی قبل از این که به ساوانا برسند واکی تاکی کلمنتاین شروع به کار کردن می کند و شخصی ناشناس که به نظر کلمنتاین را می شناسد و قبلا با او حرف زده است شروع به صحبت می کند. لی و کنی از این موضوع متعجب می کنند چرا که فکر می کردند واکی تاکی خراب است. این اپیزود در حالی تمام می شود که لی مهبوت از این است که این شخص کیست و چه کاری با کلمنتاین دارد. اپیزود 4 «Around Every Corner» هنگامی که لی و گروهش در حال پایین آمدن از خیابان های ساوانا, جورجیا هستند ناگهان صدای ناقوس بلندی از برج ناقوس به صدا در می آید. صدا باعث می شود تا واکر ها شروع به حرکت به سمت صدا و دقیقا جایی که گروه قرار داشت بکنند. در بین این هرج و مرج لی متوجه می شود کلمنتاین و بن توسط واکر ها اسیر شده اند. لی به بن می گوید تا از کلمنتاین محافظت کند اما بن از روی ترس فرار می کند. با وجود تلاش های لی او نمی تواند کلمنتاین را با تفنگش نجات دهد اما خوشبختانه چاک به موقع می رسد و با کشیدن واکر ها به سمت خود, کلمنتاین را نجات می دهد. هنگامی که واکر ها به سمتش می روند او از گروه می خواهد تا خود را نجات دهند و این آخرین باری است که در بازی, چاک زنده دیده می شود. بازمانده ها پس از مدتی به یک خانه ی خالی از سکنه می رسند. پس از جست و جو کردن خانه, لی کنی را در اتاق زیر شیروانی در حالی پیدا می کند که به یک کودک لاغر اندامی که تبدیل به یکی از واکر ها شده است, خیره شده. ظاهرا کودک به دلیل گرسنگی زیادی که پس از مخفی شدنش کشیده بود, مرده بوده و حال تبدیل به یک واکر شده است. کنی به دلیل شباهت های زیادی که کودک با پسرش داک دارد بسیار متاثر می شود. در این جا دو انتخاب وجود دارد. یا کنی و یا لی واکر را بکشند. اگر این کار را انجام ندهند در هر صورت کریستا این کار را انجام می دهد. با این حال کنی در آخر واکر را در حیاط خانه دفن می کند. در این جا لی ناگهان آن شخص ناشناسی که تمام مدت آن ها را زیر نظر داشته می بیند. لی و کنی برای پیدا کردن قایق از خانه خارج می شوند. در این جاست که لی با مولی برخورد می کند. این دو برای زمان کوتاهی با یکدیگر مبارزه می کنند تا زمانی که یا مولی و یا کنی قصد کشتن یکدیگر را دارند که ناگهان کلمنتاین ظاهر می شود. او که تا آن جا لی را دنبال کرده به هر دوی آن ها می گوید تا مبارزه را تمام کنند. مولی متوجه می شود که خطری از سمت لی او را تهدید نمی کند اما ناگهان کنی که از ماجرا خبر ندارد از کمین گاه بیرون می آید. مولی با او مقابله می کند اما کنی تصادفا ماشه را می کشد. پس از آن مولی, لی و کنی را با کرافورد, انجمن بازماندگان ساوانا آشنا می کند و خود را کسی که در ابتدا ناقوس را به صدا در آورد معرفی می کند. شلیک کنی باعث می شود تا واکر ها به سمتشان بیایند. هنگامی که کنی, مولی و کلمنتاین اقدام به فرار می کنند, لی از آن ها جدا می شود و مجبور می شود به درون فاضلاب فرار کند. درون فاضلاب چاک را در حالی می بیند که توسط واکر ها در حال متلاشی شدن است. او ناگهان به یک مخفیگاه برخورد می کند و پس از وارد شدن به آن جا ورنون, برای, کلیو, بوید و جویس را ملاقات می کند. هنگام داخل شدن لی, ورنون تفنگش را به سمت لی نشانه می رود اما لی سعی می کند تا با صحبت کردن مانع این کار شود. با توجه به بی میلی های برای, او معتقد است که لی یکی از اعضای کرافورد است و قرار است تا مکانشان را به گروهش گزارش کند تا به آن جا حمله کنند. پس از آن ورنون به همراه گروهش (که همگی آن ها نوعی نجات یافته از بیماری سرطان بودند) لی را به پشت خانه راهنمایی می کنند و به گروه اضافه می شوند. ورنون از آنجایی که یک پزشک است پای آسیب دیده ی امید را معاینه می کند. در این جا مشخص میشود درون آلاچیقی که در حیاط وجود دارد در تمام این مدت یک قایق وجود داشته است. از آنجایی که قایق فاقد باتری و سوخت است, گروه تصمیم می گیرد تا به طور مخفیانه وارد کرافورد شود و باتری و سوخت و همچنین دارو برای پای آسیب دیده ی امید پیدا کند. ورنون و برای هم به آن ها می پیوندند. لی کلمنتاین را می تواند بدون تفنگ و یا با تفنگ تنها بگذارد تا از امید مراقبت کند. با این حال کلمنتاین اصرار به آمدن همراه لی می کند که در این جا لی می تواند موافقت کند. لی و بقیه ی گروه به مدرسه ای که در مرکز کرافورد است می رسند. این طور که به نظر می رسد آن مکان در واقع به عنوان مرکز اصلی جمع آوری تجهیزات بوده است. به زودی گروه متوجه می شود که تمامی اعضای کرافورد تبدیل به واکر شده اند. زمانی که همه برای پیدا کردن تجهیزات پراکنده شده اند, لی و مولی به دنبال پیدا کردن باتری برای قایق می روند. ناگهان مولی ناپدید می شود و لی به طرف در گاراژ می رود. واکری که لباس دکتر بر تن دارد از سقف گاراژ به پایین می افتد و مولی ظاهر می شود و با خشم واکر را از بین می برد. در هر حال آن دو باتری را پیدا می کنند اما مولی دوباره لی را به همراه باتری برای مصارف شخصی ترک می کند ولی پس از آن دوباره به لی, درون مدرسه ملحق می شود. لی, کریستا و ورنون را در حالی در کلینیک پیدا می کند که سعی می کنند در قفل شده ی کابینت دارو ها را باز کنند. بعد از پیدا کردن چندین نوار ضبط صوت, کد قفل را پیدا می کنند. با گوش دادن به آن نوار کاست ها علت از هم پاشیده شدن کرافورد مشخص می شود و گذشته ای که مولی با این گروه داشته است را نیز بیان می کند. تعداد بی شماری از واکر ها به مدرسه حمله می کنند و گروه را مجبور به عقب نشینی به درون یکی از کلاس ها می کنند. مولی مورد حمله قرار می گیرد و اگر لی نتواند به واکر شلیک کند تا او را نجات دهد, مولی را به همان حالت رها می کند. اگر لی, کلمنتاین را همراه خود بیاورد, حتی اگر خودش شلیک نکند کلمنتاین شلیک می کند و مولی را نجات می دهد. در کلاس بن متوجه می شود که او تصادفا باعث شده تا واکر ها به آن جا حمله کنند. در این جا و در آن موقعیت بن تصمیم بگیرد تا به کنی بگوید که خودش مسئول مرگ داک و کاتجا است و او بوده است که با راهزنان معامله می کرده. لی و ورنون مانع حمله کردن کنی به بن می شوند. پس از آن گروه باید سریع رای بگیرند تا بن را در آن جا رها کنند یا نه. لی هم در این جا دو انتخاب دارد. در صورتی که کلمنتاین هم حضور داشته باشد, لی می تواند نظرش را عوض کند. واکر ها با فشار هایی که وارد می کنند وارد کلاس می شوند و برای را می بلعند. لی به همراه گروه درب آهنی را که به سمت برج ناقوس راه دارد را باز می کنند. در بین راه بن توسط واکر ها مورد حمله قرار می گیرد و لی می تواند با شلیک کردن او را نجان بدهد. با این حال بن از لبه ی میله ها آویزان می شود و لی دست او را اگر به واکر ها شلیک کرده باشد می گیرد. در این جا لی می تواند او را بالا بکشد و یا این که دستش را رها کند. اگر لی تصمیم به رها کردن بن را بگیرد, کلمنتاین ناراحت میشود و بازگو می کند که یک دوست را از دست داده است. گروه از روی برج به وسیله ی پشت بام ساختمان فرار می کند. گروه به خانه باز می گردد و ورنون برای درمان امید دست به کار می شود. اگر کلمنتاین در خانه مانده باشد لی متوجه می شود که او یک واکر را از پای در آورده است. در هر صورت ورنون به لی پیشنهاد می دهد تا کلمنتاین را همراه خود به جای امنی ببرد که لی می تواند موافقت کند و یا این پیشنهاد را رد کند و برخورد جدی با ورنون داشته باشد. کلمنتاین از لی سوال می کند که آیا برای پیدا کردن خانواده اش اقدام می کند یا نه که در این جا لی میتواند با دروغ این وعده را به کلمنتاین بدهد و یا با گفتن حقیقت به او بگوید که ممکن است این اتفاق هرگز نیفتد. صبح روز بعد لی پس از بیدار شدن متوجه می شود که کلمنتاین در خانه نیست. او از خانه خارج می شود و کلاه رها شده ی کلمنتاین را بر روی زمین می بیند. او از فنس های خانه به آن طرف می رود و واکی تاکی کلمنتاین را از روی زمین بر می دارد. در همین بین یک واکر به لی حمله می کند و دستش را گاز می گیرد. امید, کریستا, کنی (و بن اگر نجات یافته باشد) برای پیدا کردن لی به بیرون می آیند و به او می گویند که کلمنتاین در هیچ جای خانه دیده نمی شود. لی می تواند موضوع گاز گرفته شدنش را به بقیه در میان بگذارد و یا این که آن را مانند یک راز نگه دارد. لی سپس به ورنون که اصرار به بردن کلمنتاین را داشت شک می کند. سپس لی از همراهانش در خواست می کند تا در پیدا کردن کلمنتاین به او کمک کنند و یا این که تا زمانی که بر می گردد در قایق منتظرش بمانند. ممکن است با تصمیمات لی کسی موافقت نکند و برخی از آن ها برای کمک کردن همراهش بروند. لی سپس صدای شخص ناشناسی را از واکی تاکی می شنود در حالی که اعتراف می کند ورنون نیست. او سپس این موضوع را که کلمنتاین پیش اوست با لی در میان می گذارد و به لی می گوید که کلماتش را برای صحبت با او با دقت انتخاب کند. هنگامی که لی در حال پاسخ دادن است از هوش می رود. پس از آن که به مخفیگاه ورنون میرسند متوجه می شوند او و تمام اعضای گروهش آن جا را ترک کرده اند. لی از پنجره بیرون را نگاه می کند و شاهد هجوم سیل عظیمی از واکر ها می شود که به دلیل صدای قطار که جذبش شده بودند از همه طرف در سوانا سرازیر شده اند. اپیزود 5 «No Time Left» اپیزود از جایی آغاز می شود که لی در حال به هوش آمدن است و با توجه به حرف هایی که از شخص ناشناس شنیده است کلمنتاین در جایی از شهر قرار دارد. زامبی هایی که در اپیزود قبلی از همه جا در حال آمدن بودند حالا همگی در داخل ساوانا قرار داشتند. قبل از آن لی برای فرار در حال تلاش برای باز کردن درب آسانسور, به خاطر فشاری که به او و دست گاز گرفته اش وارد می شود, بی هوش می شود. با توجه به این که چه کسی همراهش آمده می تواند با قطع کردن دست خود یا خودش را نجات دهد یا برایش زمان بخرد و یا این که از قطع کردن دستش صرف نظر کند. لی (به همراه بقیه) از نردبان بالای آسانسور بالا می روند با توجه به این که واکر ها به آن جا حمله ور می شوند. پس از آن که به پشت بام می رسد/می رسند, از بالا مشاهده می کند/ می کنند که تمام جاده ها پر از واکر شده است. با این حال لی از روش مولی برای منحرف کردن واکر ها استفاده می کند. لی تصمیم می گیرد تا از طریق پشت بام به برج ناقوس برود و زنگ را به صدا در بیاورد. با انجام این کار واکر ها به سمت برج می روند و لی (به همراه بقیه) به راه خود به سمت خانه ادامه می دهد/می دهند. با توجا به این که چه کسی همراهش آمده, لی در ریخته شده ای که به وسیله ی یک بیل بسته شده است را پیدا می کند و وقتی که در را باز می کند همراهانش را در آنجا پیدا می کند. گروه به لی می گوید که توسط افراد ورنون در تله افتاده بودند و به طرز وحشتناکی به آن ها حمله کردند و قایق را همراه خود بردند. اگر همه ی اعضا همراه لی آمده باشند در همان ابتدای گاز گرفتگی لی, نامه ای را مبنی بر این که ورنون از آنها به خاطر بردن قایق عذرخواهی کرده است پیدا می کنند. هر چند لی فقط بر روی پیدا کردن کلمنتاین تمرکز می کند و اصرار به رفتن درون خانه های شهر برای پیدا کردن کلمنتاین را دارد. با این حال گروه مورد حمله ی تعداد بی شماری واکر قرار می گیرد. با مقاومت بی نتیجه ی آن ها, مجبور به پناه گرفتن در اتاق زیر شیروانی می شوند. بحث و جدلی بین کنی و لی شکل می گیرد. او که از گاز گرفته شدن لی دچار توهم شده شروع به پرت کردن سنگ به لی می کند. لی هم می تواند این کار را انجام دهد. در هر صورت سنگ یکی از آن ها به دیوار برخورد می کند. پس از خراب کردن دیوار آنها وارد خانه ی بقلی می شوند و با زوجی روبه رو می شوند که هر دو با هم تصمیم به خودکشی گرفته و در اتاق خود را هم برای جلوگیری از هجوم واکر ها قفل کرده بودند. لی بالکنی را پیدا می کند که می تواند آن ها را به سمت پست بام بعدی ببرد. اگر بن هنوز زنده باشد هنگام عبور او از آن جا بالکن کنده می شود و بن میافتد و میله ای در بدنش فرو می رود. او هنگامی که از درد ناله می کند توجه واکر ها را به سمت خودش جلب می کند. کنی لی را مجبور می کند که آن جا را ترک کند و به دنبال کلمنتاین برود. کنی از آخرین گلوله ی خود برای خلاص کردن بن استفاده می کند در حالی که واکر ها در حال نزدیک شدن به او هستند. هنگامی که لی و کریستا و امید به نزدیکی اسکله می رسند با یک تابلوی آهنی مواجه می شوند, در حالی که باید از روی آن و از بالای هزاران واکر عبور کنند. هنگام عبور کردن لی یا کریستا و یا امید تابلو سقوط می کند. لی بوسیله ی ساطور که پیشتر آن را تهیه کرده و به وسیله ی یک شیشه ی شکسته(اگر بازویش را قطع نکرده باشد) خودش را مسلح می کند. لی به امید و کریستا توصیه می کند بدون او بروند و پس از او از کلمنتاین مراقبت کنند. لی از بالا به خیابان می آید و با جمع عظیمی از واکر ها در مسیر هتل مبارزه می کند. هنگامی که به هتل می رسد شروع به گشتن چند اتاق می کند تا زمانی که در یکی از اتاق ها را باز می کند و تخت خواب و کمدی که در آن با طناب بسته شده را می بیند. از روی کنجکاوی , لی وارد اتاق میشود و همزمان با ورود او شخص ناشناس با تفنگ پشت سر او ظاهر می شود. اگر چه با ورود لی کلمنتاین شروع به فریاد زدن می کند اما آدم ربا بوسیله ی تفنگش لی را مجبور به سکوت و تسلیم کردن خودش می کند. در فضای روان پریش و آرامی که به وجود می آید آدم ربا به همراه لی روی صندلی می نشیند و شروع به گفت و گو می کند. او از لی سوال می کند که آیا تا به حال به کسی آسیبی رسانده یا نه. پس از آن که لی جواب می دهد و گف و گوی کوتاهی دارد, آن مرد بیان می کند که ماشینی که (در اپیزود دوم) گروه او تمام تجهیزات آن را با خود بردند متعلق به او و خانواده اش بوده است. در صورتی که کلمنتاین و لی در خالی کردن ماشین دست داشته باشند آدم ربا باز هم همین واکنش را از خود نشان می دهد. در جریانی پسر آن مرد برای شکار کردن به جنگل می رود اما هرگز بر نمی گردد. او و همسرش به دنبال پسرشان می روند اما موفق نمی شوند. پس از آن که به سمت ماشین بر می گردند متوجه برده شدن تمام وسایل داخل آن می شوند. همین موضوع موجب به وجود آمدن اختلاف بین او و همسرش می شود و پس از آن همسرش با بردن دخترشان از آن جا می رود. با این که خیلی از آن جا دور نمی شوند ولی در بین راه کشته می شوند. آدم ربا از لی می پرسد که آیا فکر می کند که او یک هیولا است؟ صرف نظر از جواب لی او میگوید که اصلا شبیه به او نیست و شروع به سرزنش کردن لی می کند. این که چرا او کلمنتاین را همراه خود به مزرعه ی خانواده ی جان می برد, چرا او لی لی را در کنار جاده رها می کند(با توجه به انتخاب لی) و این که چرا او کلمنتاین را همراه خودش به کرافورد می برد در حالی که خیلی راحت او را به کشتن می داد(با توجه به انتخاب لی). لی از او می پرسد که تمام این ماجراها را از کجا می داند. او لبخندی می زند و به لی می گوید که در تمام این مدت به وسیله ی واکی تاکی با کلمنتاین در ارتباط بوده و کلمنتاین تمامی تصمیمات و اشتباهات لی را به او که یک آدم غریبه است گزارش می داده. درآخر او به لی می گوید که کلمنتاین را همراه خودش می برد و حتما به لی آسیب جدی می رساند. قبل از این که کاری انجام دهد او می گوید که لی به نظر آدم منطقی ای می آید و به او اجازه دهد تا کلمنتاین را مثل دختر خودش بزرگ کند و این که می داند چگونه برایش پدری کند. لی می تواند با این تصمیم موافقت کند و یا این که با حرکتی تهاجمی به او صدمه بزند و سرزنشش کند. اما باز هم او تفنگش را در دست دارد و به سر همسرش که درون ساکی گذاشته و در حال تکان خوردن است می گوید که همه چیز درست می شود. کلمنتاین موفق می شود تا به آرامی از کمد بیرون بیاید و از شئ ای که لی در اختیارش می گذارد( با توجه به انتخاب لی) هنگامی که آدم ربا می گوید کلمنتاین حتی به یک پشه هم نمی تواند آسیب بزند, به او ضربه ی محکمی می زند. درگیری شدیدی بین لی و آن مرد شکل می گیرد و هر کدام از آن ها تلاش می کند تا تفنگی را که بر روی زمین افتاده را بردارد. هنگامی که لی او را در گوشه ای نزدیک کمد محاصره می کند با دست سالمش شروع به خفه کردن آن مرد می کند. لی می تواند تصمیم به رها کردن حریفش بگیرد و یا این که پس از کشتن او به سرش شلیک کند تا تبدیل به واکر نشود. اگر لی رهایش کند دوباره به سمت لی حمله ور می شود که در آن زمان کلمنتاین به او شلیک می کند. لی و کلمنتاین دوباره به یکدیگر ملحق می شوند و هنگامی که از اتاق خارج می شوند با یک واکر مواجه می شوند. وقتی که واکر لی را بو می کشد به او توجهی نمی کند اما به کلمنتاین حمله ور می شود که لی جلویش را می گیرد. لی به وسیله ی کلمنتاین متوجه کثیفی ها و خون هایی که به خاطر مواجه شدن او با جمعیتی از واکر ها روی بدنش است می شود. لی متوجه گیج شدن واکر ها به خاطر بوی او می شود. او به وسیله ی ارگان های بدن واکر, کلمنتاین را به آن ها آغشته می کند. زمانی که کلمنتاین و لی در حال رد شدن از میان جمعیت واکر ها هستند, کلمنتاین مادرش دیانا و پدرش اد را می بیند که هر دو تبدیل به واکر شده اند. کلمنتاین از دیدن آن ها ناراحت و وحشت زده می شود و هنگامی که لی می خواهد او را آرام کند دوباره از هوش می رود. هنگامی که به هوش می آید متوجه می شود هنگامی که بیهوش بوده کلمنتاین او را به داخل مغازه ای آورده است. لی به کلمنتاین محل گاز گرفتگی را نشان می دهد یا این که علت قطع کردن دستش را به او می گوید. لی به سختی شروع به حرکت به سمت در خروجی می کند اما روی زمین می افتد و دیگر نمی تواند حرکت کند. کلمنتاین به لی التماس می کند که بلند شود و بار دیگر لی سعی می کند اما دوبار دیگر هم به زمین می افتد. کم کم صدای لی گرفته می شود و او به شدت خسته می شود. لی در یک قدمی مرگ قرار می گیرد حتی اگر دستش را هم قطع کرده باشد. لی می تواند از کلمنتاین بخواهد او را نزدیک رادیاتوری که در آن جا قرار دارد ببرد و دستش را به آن جا ببندد تا به کلمنتاین حمله نکند. ناگهان متوجه می شوند افسر نگهبانی که یک واکر است و دقیقا جلوی درب خروجیست بر روی صندلی نشسته و گیر کرده است. کلمنتاین تلاش می کند تا دست بندی که در نزدیکی واکر قرار دارد را بردارد و واکر را ببندد. پس از آن که کلمنتاین قصد برداشتن کلید ها و یا تفنگ را می کند( با توجه به تصمیمی که لی می گیرد), واکر به کلمنتاین حمله می کند و اگر کلمنتاین به او دسبند زده باشد, دستش به دو نیم تقسیم میشود و باز هم حمله می کند. کلمنتاین در آخر واکر رابه کمک لی می کشد. در حالی که تفنگ در دست دارد و گریه می کند, ملتمسانه ازلی می خواهد تا تبدیل به یکی از آن ها نشود. او می گوید که به هیچ وجهی نمی تواند به لی شلیک کند. لی کلمنتاین را نصیحت می کند و سعی می کند تا او را آرام کند و هر نکته ای که لی(با توجه به تصمیم لی) به کلمنتاین بگوید او به ذهنش می سپارد. بعد از آن که لی به کلمنتاین می گوید که دلش برایش تنگ می شود, او باید همیشه قوی باشد و یا این که اصلا چیزی نمی گوید, هر دوی آن ها برای آخرین بار از هم خداحافظی می کنند. مرگ کشته شدن به وسیله ی شلیک کلمنتاین: لی چشمانش را می بندد و کلمنتاین تقریبا از فاصله ای کوتاه با دستانی لرزان به وسیله ی تفنگ افسر نگهبان به لی شلیک می کند. بعد از آن با توجه به صحبت های لی از آن جا به تنهایی خارج می شود. تنها گذاشتن لی و اجازه دادن به او برای تبدیل شدن: کلمنتاین لی را کنار رادیاتور دست بند می زند/رها می کند. چند لحظه ی بعد بدن بی جان لی بر روی زمین می افتد. کلمنتاین با صورتی اشک آلود از آن جا خارج می شود و وقتی به خارج شهر می رسد توسط دو نفر در دور دست دیده می شود. زمانی که لی تصمیمی نمی گیرد: کلمنتاین با توجه به تصمیمات لی در طول بازی تصمیم می گیرد که یا به او شلیک کند و یا این که در آن جا او را رها کند تا تبدیل شود. اپیزود «No Going Back» پس از آن که کلمنتاین در فصل دوم توسط شلیک آروو صدمه می بیند, هوشیاری خودش را از دست می دهد و در خواب لی را می بیند که کنارش نشسته است. کلمنتاین از لی می پرسد که چه اتفاقی افتاده است اما بعد متوجه می شود که درون RV هستند. درست قبل از این که به قطار برسند. همه به غیر از کنی درون RV خواب هستند و لی هم سعی می کند تا کلمنتاین را بخواباند. کلمنتاین متوجه گاز گرفتگی داک می شود اما در حالی که هنوز متقاعد نشده لی می گوید که داک ممکن است زنده بماند. کلمنتاین به خاطر این که داک را بچه ای که همیشه گریه می کند خطاب کرده احساس گناه می کند و باور دارد که هرگز فرصت عذرخواهی را پیدا نمی کند. او از لی می پرسد که چرا لی لی داگ/کارلی را کشت. لی پاسخ می دهد که لی لی مدت زیادی است که افسرده و ناراحت شده است و این ناراحتی حالا تبدیل به عصبانیت شده و او با کشتن داگ/کارلی میخواسته تا عصبانیتش را از این دنیا سر داگ/کارلی خالی کند. لی می گوید مردم گاهی اوقات کار هایی را که از آن ها بعید است انجام می دهند و کلمنتاین پاسخ می دهد که این احمقانه است. او از لی می پرسد که آیا خودش تا به حال این قدر عصبانی بوده که لی پاسخ می دهد تنها یک بار. لی می گوید که اتفاقات بد برای همه می افتد اما بعضی از آدم ها واکنش های متفاوتی به آن نشان می دهند. لی از کلمنتاین نظرش را در مورد آوردن لی لی همراه خود و یا رها کردن او می پرسد. پس از آن به کلمنتاین می گوید که قسمتی از بزرگ شدن انسان ها این است که برای افرادی که اهمیت قائل می شوند بهترین کار ها را انجام می دهند حتی اگر بعضی اوقات به قیمت آسیب رساندن به دیگران تمام شود. با این حال کلمنتاین نمی خواهد که حرف لی را قبول کند. لی می پرسد چه چیزی بگوید تا کلمنتاین احساس بهتری داشته باشد. اگر کلمنتاین انتخاب کند که لی بگوید هیچ وقت مجبور نخواهد بود تا به کسی آسیب بزند لی سکوت می کند. پس از آن می تواند باز هم از لی بخواهد تا به او بگوید همه چیز در آخر درست می شود که لی در جواب می گوید که کلمنتاین حتما به خوبی جلو خواهد رفت و حالش خوب می شود. او همچنین می تواند از لی بخواهد که بگوید هرگز او را ترک نخواهد کرد و لی در جواب لبخند می زند و به او قول می دهد هرگز تنهایش نگذارد. در هر صورتی که کلمنتاین از لی سوال بپرسد, کلمنتاین به آرامی شروع به گریه کردن می کند اما لی لبخند آرامش بخشی به کلمنتاین می زند. پس از آن کلمنتاین به لی تکیه می دهد و خوابش می برد. نکات با توجه به گفته ی سرپرست طراحان, زندانی که در ابتدا لی قرار است به آن جا منتقل شود در واقع همان زندانی است که بازماندگان کمیک به آن جا پناه می برند. لی از جمله معدود شخصیت هایی است که در زمان کوتاهی تبدیل به واکر نشد. در اپیزود (Long Road Ahead) مشخص می شود لی علاقه ی خاصی به تاریخچه ی جنگ داخلی آمریکا دارد. همین موضوع نشان می دهد که چرا لی استاد تاریخ شده است. در کل لی اکثر شخصیت های اصلی را علاوه بر راهزنان و خلاص کردن برخی شخصیت ها که حدودا 31 نفر می شوند کشته است. لی تنها شخصیت بازی است که حتی اگر چند بار هم توسط واکر ها گاز گرفته شود به طور مستقیم نمی میرد. در اپیزود (No Time Left) بالاخره بازیکن می تواند از حقیقت قتلی که لی انجام داده با خبر شود. هنگامی که لی در حال صحبت کردن با آن شخص ناشناس است, او عنوان می کند که چگونه موجب اذیت همسرش می شده و این که به خاطر سفر های همسرش همیشه عصبانی می شده است. اما به خاطر کاری که انجام می دهد مجبور به قتل سناتور می شود. وب سایت گیم اینفورمر لی را شماره ی یک لیست ده قهرمان بازی های ویدئویی 2012 قرار داده است . در حالی که گیمز رادار او را در رتبه ی 84 امین قهرمان دنیای بازی های ویدئویی قرار داده است. صدا گذار کلمنتاین عنوان می کند که مدت زمانی که بازیگران صدا در حال کار بر روی اپیزود سوم بوده اند, نویسندگان صحنه ی مرگ لی را می نوشتند. هنگامی که کلمنتاین به لی شلیک می کند صفحه ی بازی سیاه می شود و صدایی به گوش می رسد که به نظر نفس آخر لی است, در حالی که این صدای گریه ی دیو فنوی صداگذار شخصیت لی است که به دلیل لحظات احساسی و غم انگیز پایان بازی است. منابع Lee Everett در ویکیا
  17. 1 امتیاز
    امسال هم فهرست نامزدهای جوایز بازی سال به شکل رسمی مشخص شد. در مجموع ۱۰۲ بازی و شخصیت مرتبط با صنعت گیم در سال ۲۰۱۷ موفق شدند تا در این فهرست قرار بگیرند. در میان تمامی نامزدها، نینتندو با داشتن ۲۳، سونی با ۱۵ و اکتیویژن با ۷ نامزدی، رکوردداران جوایز بازی سال ۲۰۱۷ بوده‌اند. در مهم‌ترین بخش یعنی نامزدهای بازی برتر سال، بازی‌های The Legend of Zelda: Breath of the Wild، Super Mario Odyssey، PlayerUnknown's Battlegrounds، Persona 5 و بازی Horizon Zero Dawn قرار دارند. در این میان نیز ۴ بازی، یعنی Destiny 2، Horizon: Zero Dawn، Super Mario Odyssey و Breath of the Wild نیز موفق شدند در ۶ رشته مختلف در فهرست نامزدها قرار بگیرند. در جوایز امسال، شاخه‌ای هم مخصوص بازی‌های مورد انتظار درنظر گرفته شده است. بازی‌های God of War، Spider-Man، Monster Hunter World، Red Dead Redemption II و The Last of Us Part II در این شاخه قرار دارند تا طرفداران از طریق رای خود مورد انتظارترین بازی سال بعد را مشخص کنند. برندگان نهایی قرار است در جریان مراسم و در روز پنج‌شنبه ۱۶ آذر ۹۶ (۷ دسامبر ۲۰۱۷) معرفی شوند. سال گذشته، بازی Overwatch بود که موفق شد عنوان بازی سال را از آن خود کند. در ادامه، فهرست نامزدهای مراسم 2017 Game Awards را مشاهده می‌کنید: محتویات بازی سال بهترین کارگردانی بهترین روایت داستانی بهترین کارگردانی هنری بهترین موسیقی / موسیقی متن بهترین طراحی صوتی بهترین صداگذاری تاثیرگذارترین بازی‌ها بازی‌های هنوز درحال اجرا بهترین بازی‌های مستقل بهترین بازی‌های موبایل بهترین‌ بازی‌های کنسول‌های قابل حمل بهترین بازی‌های واقعیت مجازی بهترین بازی اکشن بهترین بازی اکشن-ماجراجویی بهترین بازی نقش‌آفرینی بهترین بازی مبارزه‌ای بهترین بازی خانوادگی بهترین بازی استراتژیک بهترین بازی ورزشی/مسابقه‌ای بهترین بازی چندنفره مورد انتظارترین بازی‌ها بهترین‌های eSports بازی سال Horizon Zero Down (سازنده: گوریلا گیمز / ناشر:‌ سونی) Persona 5‌ (سازنده: آتلوس) Playerunknown's Battlegrounds (سازنده: Pubg corp) Super Mario Odyssey (سازنده و ناشر: نینتندو) The Legend of Zelda: Breath of The Wild (سازنده و ناشر:‌ نینتندو) بهترین کارگردانی Horizon Zero Down (گوریلا گیمز) Resident Evil 7: Biohazard (کپکام) Super Mario Odyssey (نینتندو ‌EPD) The Legend of Zelda: Breath of the Wild (نینتندو ‌EPD) Wolfenstein II: The New Colossus (ماشین‌گیمز / بتزدا) بهترین روایت داستانی Hellblade: Senua's Sacrifice (تمیم آنتونیداس، الیزابت آشمن-رو / نینجا تئوری) Horizon Zero Dawn (جان گونزالز / گوریلا گیمز) Nier: Automata (یوکو تارو، هانا کیکوچی، یوشیهو آکابانه/ پلاتینیوم گیمز) What Remains of Edith Finch (یین دالاس / جاینت اسپارو) Wolfenstein II: The New Colossus (یان ماتیاس، تامی توردسون بورک / ماشین‌گیمز) بهترین کارگردانی هنری Cuphead (استودیو MDHR) Destiny 2 (بانجی / اکتیویژن) Horizon Zero Dawn (گوریلا گیمز / سونی) Persona 5 (آتلوس) The Legend of Zelda: Breath of the Wild (نینتندو ‌EPD / نینتندو) بهترین موسیقی / موسیقی متن Cuphead (کریستوفر مادیگان) Destiny 2 (مایک سالواتوره، اسکای لوین، سی پل جانسون) NieR: Automata (کئیچی اوکابه، کیگو هواشی) Persona 5 (شوجی مگورو) Super Mario Odyssey (نائوتو کوبو، شیهو فوجی، کوجی کوندو) The Legend of Zelda: Breath of the Wild (ماناکا کاتائوکا، یاسوکه ایواتا) بهترین طراحی صوتی Destiny 2 (بانجی) Hellblade: Senua's Sacrifice (نینجا تئوری) Resident Evil 7: Biohazard (کپ‌کام) Super Mario Odyssey (نینتندو ‌EPD / نینتندو) The Legend of Zelda: Breath of the Wild (نینتندو ‌EPD / نینتندو) بهترین صداگذاری اشلی برچ در بازی Horizon: Zero Dawn (در نقش الوی) برایان بلوم در بازی Wolfenstein II: The New Colossus (در نقش بلازکوویچ) کلودیا بلک در بازی Uncharted: The Lost Legacy (در نقش کلویی فریزر) لورا بیلی در بازی Uncharted: The Lost Legacy (در نقش نیدین راس) ملینا یورگنز در بازی Hellblade (در نقش سنوئا) تاثیرگذارترین بازی‌ها Bury Me, My Love (پیکسل هانت / Figs / ARTE / Playdius) Hellblade: Senua’s Sacrifice (نینجا تئوری) Life is Strange: Before the Storm (دک ناین / اسکوئر انیکس) Night in the Woods (اینفینیت فال) Please Knock on My Door (لوال گیمز) What Remains of Edith Finch (جاینت اسپارو / آناپرنا اینتراکتیو) بازی‌های هنوز درحال اجرا Destiny 2 (بانجی / اکتیویژن) Grand Theft Auto Online (راک استار گیمز) Overwatch (بلیزارد) PlayerUnknown's Battlegrounds (PUBG. Corp) Rainbow Six: Siege (یوبی‌سافت مونترال / یوبی‌سافت) Warframe (دیجیتال اکستریمز) بهترین بازی‌های مستقل Cuphead (استودیو MDHR) Hellblade: Senua's Sacrifice (نینجا تئوری) Night in the Woods (اینفینیت فال) Pyre (سوپرجاینت گیمز) What Remains of Edith Finch (جاینت اسپارو / آناپرنا اینتراکتیو) بهترین بازی‌های موبایل Fire Emblem Heroes (اینتلجنت سیستمز / نینتندو) Hidden Folks (آدریان دی یون/ سیلویان تگرک) Monument Valley 2 (آستوو گیمز) Old Man's Journey (بروکن رولز) Super Mario Run (نینتندو) بهترین‌ بازی‌های کنسول‌های قابل حمل Even Oasis (نینتندو) Fire Emblem Echoes: Shadows of Valentina (گرزو / نینتندو) Metroid: Samus Returns (اینتلجنت سیستمز / نینتندو) Monster Hunter Stories (کپکام / نینتندو) Poochy and Yoshi's Woolly World (گود-فیل / نینتندو) بهترین بازی‌های واقعیت مجازی Farpoint (ایمپالس گیر / سونی) Lone echo (ردی ات دان / آکیولوس استودیوز) Resident Evil 7 (کپکام) Star Trek: Bridge Crew (رداستورم اینترتینمنت / یوبی‌سافت) Superhot VR (سوپرهات تیم) بهترین بازی اکشن Cuphead (استودیو MDHR) Destiny 2 (بانجی / اکتیویژن) Nioh (تیم نینجا / سونی) Prey (آرکین / بتسدا) Wolfenstein 2: The New Colossus (ماشین گیمز / بتسدا) بهترین بازی اکشن-ماجراجویی Assassins Creed: Origins (یوبی‌سافت مونترال / یوبی‌سافت) Horizon: Zero Down (گوریلا گیمز / سونی) The Legend of Zelda: Breath of The Wild (نینتندو EPD / نینتندو) Super Mario Odyssey (نینتندو EPD / نینتندو) Uncharted: The Lost Legacy (ناتی داگ / سونی) بهترین بازی نقش‌آفرینی Divinity: Original Sin 2 (لارین استودیوز) Final Fantasy XV (اسکوئر انیکس بیزنس یویژن ۲ / اسکوئر انیکس) Nier: Automata (پلاتینیوم گیمز / اسکوئر انیکس) Persona 5 (آتلوس) South Park: The Fractured but Whole (یوبی‌سافت سان فرانسیسکو / یوبی‌سافت) بهترین بازی مبارزه‌ای Arms (نینتندو EPD / نینتندو) Injustice 2 (ندررئالم استودیوز / برادران وارنر) Marvel vs. Capcom infinite (کپکام) Niddhog 2 (مس‌هاف گیمز) Tekken 7 (باندای نامکو) بهترین بازی خانوادگی Mario Cart 8 Deluxe (نینتندو EPD / نینتندو) Mario + Rabbids Kingdom Battles (یوبی‌سافت پاریس و میلان / نینتندو) Sonic Mania (پاگودا وست گیمز و هدکنون / سگا) Splatoon 2 (نینتندو EPD / نینتندو) Super Mario Odyssey (نینتندو EPD / نینتندو) بهترین بازی استراتژیک Halo Wars 2 (کریتیو اسمبلی و 343 ایندستریز / مایکرسافت) Mario + Rabbids Kingdom Battles (یوبی‌سافت پاریس و میلان / نینتندو) Total Warhammer 2 (کریتیو اسمبلی / سگا) Tooth and Tail (پاکت واچ گیمز) XCOM 2 (فرکسیس گیمز / 2K گیمز) بهترین بازی ورزشی/مسابقه‌ای FIFA 18 (الکترونیک آرتز ونکوور / الکترونیک آرتز) Forza Motorsport 7 (ترن 10 / مایکروسافت) Gran Turismo Sport (پالی‌فانی / سونی) NBA 2K18 (ویژوآل کانسپت / 2K گیمز) PES 2018 (PES پروداکشنز / کونامی) Project Cars 2 (اسلایتلی مدز استودیوز / باندای نامکو) بهترین بازی چندنفره Call of Duty: WWII (اسلج‌همر گیمز / اکتیویژن) Destiny 2 (بانجی / اکتیویژن) Fortnite (اپیک گیمز) Mario Cart 8 Deluxe (نینتندو EPD / نینتندو) Playerunknown's Battlegrounds (گروه Pubg) Splatoon 2 (نینتندو EPD / نینتندو) مورد انتظارترین بازی‌ها God of War (استودیو سانتا مونیکا / سونی) Marvel's Spider Man (اینسامنیاک گیمز / سونی) Monster Hunter: World (کپکام) Red Dead Redemption 2 (راک‌استار) Last of Us: Part II (ناتی‌داگ / سونی) بهترین‌های eSports Counter-Strike: Global Offensive (ولو) Dota 2 (ولو) League of Legends (رایوت) Overwatch (بلیزارد) Rocket League (سایونیکس) منبع Gamespot
  18. 1 امتیاز
    از صمیم قلب امیدوارم زلدا تو رشته هایی که کاندید شده برنده شه
  19. 1 امتیاز
    Sir Sonic

    زلدا

    زلدا | Zelda لقب شاهزاده هایریول نژاد هایلین جنسیت مونّث عضویت در خاندان سلطنتی هایریول بازی ها The Legend of Zelda The Adventure of Link A Link to the Past Ocarina of Time Majora's Mask Oracle of Seasons Oracle of Ages The Wind Waker Four Swords Four Swords Adventures The Minish Cap Twilight Princess Spirit Tracks Skyward Sword A Link Between Worlds Breath of the Wild مکان ها Hyrule Skyloft Hyrule Castle Sanctuary Turtle Rock مرتبط پرنس هایریول زلدا (انگلیسی: Zelda) یا آن طور که معمولاً شناخته میشود، شاهزاده زلدا، یکی از شخصیت های مورد تکرار در مجموعه ی افسانه زلدا است. در بیشتر بازی های مجموعه او در نقش شاهزاده خانم هایریول ظاهر می شود. عموماً در بازی ربوده شده و این وظیفه لینک است تا وی را نجات دهد. علاوه بر این او یکی از سه دارنده تریفورس، بخش تریفورس دانایی است. محتویات حضورها The Legend of Zelda The Adventure of Link A Link to the Past Link's Awakening Ocarina of Time Majora's Mask Oracle Games Four Swords The Wind Waker Four Swords Adventure The Minish Cap Twilight Princess Phantom Hourglass Spirit Tracks Skyward Sword A Link Between Worlds Breath of the Wild منابع حضورها The Legend of Zelda مثل اکثر بازی ها، زلدا در The Legend of Zelda نیز شاهدخت هایریول است. هنگامی که گنون حمله ی خود را به هایریول آغاز می کند، تریفورس قدرت را تصاحب می کند و سپس تمامی ارتش شیطانی اش را نیز وارد هایریول می کند، زلدا نیر تریفورس دانایی ای که خود داشته را برداشته و هشت تکه می کند و در سرتاسر هایریول پخش می کند. او به خدمتکار وفادارش ایمپا نیز می گوید که به دنبال فردی با شجاعت کافی بگردد تا با پیدا کردن این هشت تکه قدرت کافی برای شکست دادن گنون را به دست بیاورد. گنون متوجّه این موضوع شده و زلدا را زندانی می کند و به دنبال ایمپا لشگریان اش را می فرستد. ایمپا در حین جستجو برای قهرمانی که به آن احتیاج دارد مورد هجوم شیاطین و سربازان گنون واقع می شود و محاصره می شود. که ناگهان لینک ظاهر شده و تک تک آنان را از دم تیغ می گذراند. ایمپا از لینک تشکّر می کند و به وی در مورد زلدا و خواسته اش می گوید. لینک قبول کرده و هشت تکّه را در سفر اش جمع آوری کرده و به تریفورس دانایی می رسد. با قدرت اش گنون را شکست داده و شاهزاده زلدا را در نهایت نجات می دهد. The Adventure of Link با این که The Adventure of Link دقیقاً بعد از The Legend of Zelda اتّفاق می افتد و لینک اش هم همان لینک است، ولی زلدای کاملاً متفاوتی دارد. این بار زلدا در خواب است. خوابی آن چنان عمیق که تا کسی تریفورس شجاعت را بر بالین اش ظاهر نکند هرگز از خواب خود بیدار نخواهد شد. مدّت ها پیش، هنگامی که شاه هایریول مُرد. در وصیت اش تریفورس او به پسرش ارث رسید. ولی تریفورس ناقص بود و از سه بخش قدرتمند اش یک بخش را نداشت، بخش شجاعت. جادوگری به پسر شاه می گوید که یک شخص در این سرزمین پهناور از محل قطعه گمشده تریفورس خبر دارد و او کسی نیست جز شاهزاده زلدا، آن دو زلدا را زیر بازجویی خود می برند امّا زلدا حرفی از تریفورس به زبان نمی آورد. بنابراین جادوگر نیز وی را نفرین کرده و در خواب عمیقی فرو می برد. مدّتی بعد از این واقعه جادوگر پیر میمیرد و پرنس غمگین پشیمون از کرده ی خودش به همه ی دربار و پادشاهی دستور می دهد به یادبود این ضایعه و واقعه غم انگیز از این به بعد اسم هر شاهدختی در خاندان سلطنتی، زلدا نامیده شود. و همین طور شده و بعد از این در تمامی نسخه های بازی و داستان های مختلف پیش رو اسم شاهدخت هایریول زلدا شد. A Link to the Past زلدا دختر زیبا و جوانی است که شاهزاده ی هایریول است. در ابتدای بازی او در درون سیاهچال قلعه به دست مشاور پادشاه، آگانیم، زندانی شده است. بعد از این که آگانیم از دست پادشاه با کشتن اش خلاص می شود و کنترل امور کشور را به دست می گیرد، زلدا از این که اهداف این کارهای آگانیم در حقیقت چه بوده به شدّت وحشت کرده و میداند که به زودی او نیز در بازی وی نقشی خواهد داشت، چرا که در هر صورت او نیز از نوادگان یکی از هفت مرد دانا بوده و شش نفر دیگه قبل از این به دنیای تاریکی فرستاده شده اند. او تلاش می کند تا با تلپاتی صدای خودش را به بیرون قلعه برساند تا شاید کسی صدایش را بشنود و جلوی نقشه آگانیم را بگیرد. امید های شاهزاده وقتی پسری به نام لینک صدایش را می شنود و برای نجات وی به کمک اش می آید کم کم به حقیقت تبدیل می شوند. بعد از این که زلدا توسّط لینک آزاد شد، هر دوی آن ها از طریق راه مخفی به معبد می روند. جایی که زلدا در آن جا به واسطه محافظت حکیم وفادار در امان است. بعد از این زلدا به لینک ماموریت می دهد تا به سراغ ساهاسراهلا رفته و او را ملاقات کند. مدّتی بعد از این که لینک، مستر سورد را از آن خود می کند، آگانیم دوباره موفّق به دزدیدن شاهزاده شده و او را با خود به مخفیگاهش می برد تا آخرین قربانی اش را برای ایجاد پورتالی به دنیای تاریکی آماده کرده باشد. لینک خود را رسانده و سعی می کند جلوی وی را برای قربانی کردن زلدا بگیرد. امّا موفّق نشده و تنها ناچاراً می تواند موفّقیت آگانیم در باز کردن پورتال و فرستادن زلدا به دنیای تاریکی را شاهد باشد. بعد از این زلدا چند بار از طریق کاشی های تلپاتی با لینک ارتباط برقرار کرده و از جایی که در آن نگه داشته شده به لینک اطّلاع می دهد. زلدا به لینک می گوید که در قصر تاریکی زندانی شده. بعد از رسیدن به آن جا زلدا دوباره از طریق یکی از کاشی ها به لینک اطّلاع میده که جابجا شده و پشت صخره لاکپشت، بالای کوهستان مرگ زندانی شده. بعد از این که لینک ترینکس را شکست می دهد و زلدا را نجات می دهد. زلدا نیز از قدرت اش استفاده کرده و با کمک آن بقیه هفت بانو که دزدیده شده بودند را پیدا کرده و با کمک آن ها حفاظ دور قلعه گنون را می شکند. بعد از این که لینک گنون را شکست می دهد و زلدا آرزویش را از تریفورس می خواهد، زلدا را بعد از تیتراژ پایانی داستان در حالی که کنار پدرش که حال زنده شده، شش بانوی دیگر و سربازانی که دیگر شستشوی مغزی نشده اند می بینیم که ایستاده. Link's Awakening زلدا در این بازی به هیچ وجه حضوری ندارد ولی یک جا در بازی به او اشاره می شود. لینک بعد از وقایع A Link to the Past وارد دریا می شود تا ماجراجویی های خود را ادامه دهد امّا در نهایت در طفان گیر کرده و قایق اش غرق می شود و خودش تا ساحلی توسّط دریا شسته شده و برده می شود. در آن جا توسّط دختری به نام مارین پیدا می شود که لینک در ابتدا او را با زلدا اشتباه می گیرد. Ocarina of Time پیشگویی روزی از روزها، شاهزاده زلدای جوان از خواب بیدار می شود و در خوابش، او ابرهای سیاهی را در آسمان می بیند، ابرهایی بی نهایت گسترده که تمام هایریول را با تاریکی پوشانده بود. در همین حین نوری نیز از جنگل به بیرون تابیده و آسمان را دوباره پاک و روشن می کند. بعد از مدّتی، آن نور به حالت جسم در آمده و شکل یک انسان را میگیرد. انسانی با یک فرشته نورانی همراهش و یک سنگ درخشان در دست اش. از آن جا که شاهزاده قصّه ما از مطالعات اش با پیشگویی ها آشنایی داشت، میدانست موجی از انقلاب به زودی از سمت جنگل برخواهد خاست و به همین منظور خودش را آماده ساخت. زلدا ابتدا به پدرش در مورد موضوع می گوید، ولی او اصلاً باورش نمی کند، امّا خدمتکار زلدا، ایمپا که آخرین شخص از نژاد شیکاه هاست. او را باور کرده و به او قول می دهد تا در برابر خطرات احتمالی از وی محافظت کند. سپس بعد از مدّتی، مردی از بیابان های غرب هایریول به نام گنوندورف خود را به محضر شاه می رساند. زلدا بعد از دیدن او مطمئن می شود که این مرد همان تاریکی ای است که هایریول را به زودی فرا می گیرد. او باز سعی می کند در مورد گنوندورف به پدرش هشدار دهد، امّا کارساز نبوده و پدرش وی را باور نمی کند. شاه که فکر می کند زلدا، فضول و بد بین است به او تا مدّتی اجازه نمی دهد وارد تالار های سلطنتی شود تا بتواند به تنهایی با شاه نژاد گرودو ها، گنوندورف دیدار داشته باشد. زلدا هم بیرون از تالار سلطنتی در حیاطی از طریق پنجره ای به جاسوسی از آن ها ادامه می دهد. لینک لینک بعد از رد شدن از نگهبانان قلعه در باغ است که برای بار اوّل زلدا را در حیاطی کوچک پشت تالار سلطنتی می بیند. زلدا بعد از این که لباس سبز رنگ لینک و فرشته ای که دورش هست را می بیند و می فهمد که او از جنگل کوکیری آمده و سنگ درخشان سبز رنگی به مانند سنگی که در خوابش دیده در دست دار؛ متوجّه می شود که لینک همان نوری است که در خوابش دیده است. او به لینک در مورد رویایش، گنوندورف و افسانه تریفورس می گوید. او به لینک توضیح می دهد که هر کسی که صاحب تریفورس شود میتواند از آن هر آرزویی بخواهد و تریفورس آن آرزو را برآورده کند، امّا برای به دست آوردن تریفورس نیاز به چهار چیز هست. که سه تای اوّلش، سه سنگ روحانی ای است که لینک یکی از آن ها را اتّفاقاً در دست خود دارد، و اخرین چیز اکارینای زمان است که زلدا آن را با خود دارد و با استفاده از آن در معبد زمان می تواند در زمان را باز کرده و به وسیله آن به سرزمین مقدّس رفته، جایی که تریفورس در آن جا قرار گرفته. زلدا مطمئن است که هدف اصلی گنوندورف، ترفورس است و آن را برای خودش می خواهد. زلدا از لینک میخواهد سریعتر تریفورس را به دست آورده تا به وسیله آن بتواند گنوندورف را شکست دهد. بعد از این درخواست لینک از زلدا خداحافظی کرده و ایمپا نیز او را به بیرون قلعه هدایت می کند. اشتباه بعد از اینکه لینک موفّق به پیدا کردن سه سنگ روحانی می شود، زلدا طاقت نیاورده و به معبد زمان رفته و از آنجا به طریقی با لینک ارتباط ذهنی برقرار کرده و به وی نغمه ی زمان را یاد می دهد. بعد از هجوم گنوندورف به هایریول، زلدا و ایمپا با اسبی از دست گنوندورف و لشگریان اش فرار کرده و در بین راه به لینک برمیخورند. بدون فرصتی برای ایستادن و صحبت کردن. زلدا اکارینای زمان را برای لینک پرتاب می کند، امّا پرتابش خطا رفته و اکارینا به درون رودخانه می افتد. زلدا با امید این که لینک اکارینا را بردارد و به معبد زمان رفته و از آن جا بتواند به تریفورس دسترسی پیدا کند به سرعت از آن جا دور می شود. صبح روز بعد زلدا متوجّه علامتی روی دست اش می شود و بلافاصله مفهوم آن علامت را می فهمد. آن علامت تریفورس دانایی بود. زلدا با دیدن تریفورس روی دست اش یاد آخرین بخش افسانه تریفورس افتاد که فراموش کرده بود به لینک بگوید. افسانه قدیمی می گفت اگر شخص ناشایستی از تریفورس آرزویی را بخواهد، تریفورس به جای عمل کردن به آرزوی او سه تکه شده و مناسب ترین تکه به فرد ناشایستی که آرزو کرده می رسد و دو تکه دیگر به افرادی که شایسته قدرت تریفورس اند می رسد. زلدا از این قضیه متوجه می شود که لینک با این که توانسته در زمان را باز کند امّا نتوانسته جلوی گنوندورف را بگیرد و او توانسته از سدّ لینک و در زمان، گذشته و خود را به تریفورس برساند و صاحب تریفورس قدرت شود، همان طور که خود صاحب تریفورس دانایی شده. بعد از این زلدا هفت سال تمرین خود را برای تبدیل شدن به یک شیکاه ادامه می دهد تا جایی که نام خود را نیز به شیک تغییر می دهد. او با پوشیدن لباس های مردانه خود را به جای مردها جا زده تا به هیچ وجه کسی از لشگریان گنوندورف نتواند وی را پیدا کند. او در این حالت همزمان منتظر لینک شد تا از خواب اش در سرزمین مقدّس بیدار شود و با تبدیل شدن به قهرمان زمان و گرفتن مستر سورد راه خود را برای شکست دادن گنوندورف باز کند. آینده هفت سال بعد که لینک در پایه ی زمان، کاملاً رشد کرده و بزرگسال ظاهر می شود و حال مستر سورد را نیز به عنوان سلاح اصلی اش دارد. او اوّلین کسی که پیش روی خود می بیند شیک است که هویت اصلی خودش را برای لینک آشکار نکرده و خود را به عنوان یکی از آخرین بازمانده های شیکاه معرّفی می کند. او به لینک مکان بقیه حکیم ها را می گوید و به او محل آیتم هایی که برای رد شدن از اوّلین سیاهچال لازم دارد را نیز می گوید. شیک در ادامه بازی شش نغمه ی باقی مانده برای رسیدن به شش سیاهچال باقی مانده را به لینک آموزش می دهد. شیک چند بار دیگر نیز در بازی ظاهر شده که دوّمین بار آن بعد از زمانی است که لینک مقبره جنگل را پاکسازی می کند و به معبد زمان بر میگردد. این جا لینک برای دوّمین بار با شیک روبرو می شود و از او راه بازگشت به گذشته و همچنین نغمه مقدّمه نور را یاد می گیرد. مدّتی بعد شیک، لینک را در کنار دریاچه هایلیا ملاقات می کند(بعد از این که لینک مقبره آب را رد می کند) و پس از چند ثانیه صحبت کردن از بازیابی دریاچه اطمینان حاصل کرده و سریع دور می شود. دفعه بعد، لینک با وی در دهکده کاکاریکو روبرو می شود. جایی که او از شیک راه رسیدن به مقبره سایه را یاد می گیرد. بعد از این که هز شش حکیم نجات یافته و در امنیت کامل قرار می گیرند؛ لینک دوباره به معبد زمان رفته و شیک را در حالتی که منتظر وی ایستاده پیدا می کند. او به لینک در مورد افسانه ی مربوط به سه تکه شدن تریفورس را گفته و این نیز را که گنوندورف تریفورس قدرت را در اختیار دارد و خودش تریفورس دانایی و او تریفورس شجاعت به او می گوید. بعد از این توضیحات، او پره از حقیقت برداشته و خود را به عنوان شاهزاده زلدا معرّفی می کند وبه او در مورد تغییر قیافه اش برای مخفی ماندن از دست گنوندورف می گوید. مکالمه وی تمام نشده بود که گنوندورف به زلدا مهلت نداده و بلافاصله بعد از نشان دادن خودش ظاهر شده و او را می گیرد و اسیر می کند و سعی می کند لینک را به درون قلعه ی خود بکشاند. لینک به قلعه ی گنون رفته تا زلدا را پس بگیرد. و وقتی به اتاق وی می رسد خودش و زلدا و گنوندورف را کنار هم در اتاقی بزرگ می یابد. بلافاصله سه قطعه تریفورس به هم وصل می شود و تریفورس کامل می شود. گنون توضیح می دهد که دلیل این موضوع جمع شدن هر سه حامل تریفورس دور هم است. و بلافاصله نبرد سهمگینی را با لینک بر سر گنج گرانبهایش شروع می کند. وقتی گنوندورف در نهایت شکست می خورد از آخرین ذرّه ی قدرت خود برای نابود کردن قلعه و مدفون کردن خود و لینک در زیر آن استفاده می کند. زلدا و لینک ولی موفّق به فرار شده و شاهد فرو ریختن قلعه می شوند. کمی بعد زلدا صدایی از درون خرابه ها می شنود. لینک چک می کند تا ببیند گنوندورف از ریزش قلعه جان سالم به در برده یا خیر که ناگهان او از لای خرابه ها به بیرون پرواز کرده و با عصبانیت به شدّت زیاد از قدرت تریفورس اش استفاده می کند و خود را تبدیل به خوک عظیم الجثّه ای به نام گنون می کند. او بلافاصله با لایه ای آتیش دور خرابه های قلعه را احاطه کرده و زلدا و لینک را از هم جدا کرده و راه فرار را برای هر دو می بندد و شمشیر لینک را نیز به بیرون حصار در کنار زلدا پرتاب می کند.وقتی لینک موفّق به گیج کردن هیولای وحشی شده بالاخره حصار آتش کنار رفته و لینک می تواند شمشیر را از زلدا پس بگیرد و گنون را با آن شکست دهد. در لحظات نهایی. زلدا با جادویش گنون را در جایی که ایستاده قفب می کند تا لینک بتواند ضربه نهایی اش را بزند. و بعد از خوردن ضربه نهایی و شکست خوردن کامل، زلدا تمام شش حیکم را فراخوانده و به کمک آن ها گنون را در درون نیستی کامل مهر و موم می کنند. بعد از صحبت کوتاهی با لینک. زلدا از شرمندگی اش بابت دخالت دادن لینک در این هیاهو می گوید و همه ی قضایا رو تقصیر خود می داند. زلدا بعد از این مکالمه تصمیم میگیرد لینک را به گذشته برگرداند تا دوباره کودکی اش را تجربه کند. او نغمه لالایی زلدا را برای لینک می خواند و با این کار او را به گذشته هفت سال پیش برمیگرداند. وقتی لینک چشم هایش را باز می کند خود را دوباره در حیاط کوچکی که زلدا را برای بار اوّل در آن ملاقات می کند می یابد و متوجه می شود که هنوز زلدا با او آشنا نشده و فرصت دارد از او چشم پوشی کند و راه خود را پیش بگیرد. گنوندورف آزاد است و مردم هنوز همان مشکلات هفت سال پیش را دارند. و همه چیز در حال چرخش هست. Majora's Mask زلدا هیچ نقش مهمی در بازی Majora's Mask ندارد. ولی یک بار در بازی دیده می شود و آن هم در یک کات سین در اوایل بازی است که مربوط به موقعی می شود که لینک اکارینای زمان را از اسکول کید پس میگیرد و آن موقع یاد خودش و زلدا در داستان اکارینای زمان می افتد و در همین صحنه کات سینی پخش می شود که زلدا و لینک و اپونا را کنار هم نشان می دهد و زلدا به لینک دارد نغمه ی زمان را آموزش می دهد. Oracle Games شاهزاده سلطنتی هایریول، زلدا، نماد امید برای مردم هایریول شمرده می شود. امّا شاهزاده رویاهای محو و گهگاهانه ای داشت که به او اجازه می داد آینده تلخ و شیطانی پیش رو را پیش بینی کند. با ترس از این موضوع، او پرستارش ایمپا را به سرزمین های لابرینا می فرستد تا به دنبال ناریو، پیشگوی اعصار بگردد و او را در امنیت کامل به هایریول برگرداند. هر چند در نهایت سفر ایمپا هیچ وقت آن طور که فکر میکرد پیش نرفت و هرگز کامل نشد؛ چرا که قدرت شیطانی وران موفّق شد ایمپا را تحت کنترل خود بگیرد و به همین ترتیب همین بلا را بر سر خود پیشگوی اعصار هم بیاورد. بعد از نبرد بین اعصار و شکست خوردن وران از لینک، مشخّص می شود که وران خود نیز بازیچه نقشه بزرگتری برای زنده کردن دوباره شاه شیاطین، گنون، است. و برای این کار سه آتش باید بر‌افروخته شود. آتش انهدام و آتش اندوه هنگامی که لینک موفّق به شکست دادن ژنرال اونوکس و وران می شود. روشن شده بود. امّا هنوز آتش سوّم روشن نشده بود. با گروگان گرفته شدن شاهزاده زلدا توسّط تیینروا و قصد آن دو برای قربانی کردن زلدا و روشن کردن آتش سوّم، همه ی امید ها رنگ می بازد و با روشن شدن سه آتش، گنون بار دیگر پا به این دنیا می گذارد. خوشبختانه لینک موفّق به جلوگیری کامل این اتّفاق شوم می شود و شاهزاده زلدا را نجات می دهد. امّا تویینروا که به هر نحوی شده می خواهند گنون را زنده کنند این بار خود را قربانی می کنند و بالاخره گنون را زنده می کنند. امّا لینک باز جلو آمده و جلوی گنون را قبل از گرفتن قدرت کامل اش می گیرد و شاهزاده زلدا را نجات می دهد. Four Swords در این بازی زلدا با حس کردن ضعیف شدن مهر و موم چهار شمشیر و احتمال فرار کردن واآتی از درون آن، تصمیم می گیرد تا با لینک به تحقیق در این موضوع پرداخته تا مشخّص شود چه اتّفاقی دارد می افتد. امّا وقتی به آن جا می رسند واآتی فرار خود را عملی کرده و موفّق به دزدیدن زلدا می شود. بعد از بسیاری از ماجراها، هنگامی که لینک دوباره چهار شمشیر را بازسازی می کند و واآتی را درون آن مهر و موم می کند، زلدا ار تمامی چهار لینک بابت تلاش شان تشکّر می کند. و سپس بعد از این هر چهار لینک دوباره به یک لینک واحد تبدیل می شوند و زلدا نیز چهار شمشیر را سر جایشان قرار می دهد. The Wind Waker تغییر شخصیّت وقتی بعد از هجوم گنوندورف، او مهر شد؛ دوباره هایریول به حالت همیشگی اش برگشت. امّا این صلح مدّت زیادی ادامه نیافت... مهر گنوندورف ناگهان شکسته شد و او موفّق به فرار شد و از آن جا که هیچ قهرمان زمان ـی نبود تا جلو او را بگیرد، او موفّق شد تا دوباره هایریول را تسخیر کند و بدین ترتیب تا نسل ها رنج و سختی و بدبختی با زندگی مردم هایریول گره خورد. در نهایت صبر هایلین ها تمام شد دست به دعای خدایان شان شدند تا نجات شان دهند. خدایان هم به آن ها گفتند که همه آن ها باید به کوه ها پناه ببرند و بعد از این آن ها هایریول را با سیلی عظیم از آب پوشاندند تا جلوی گسترده شدن نیروهای شیطانی را بگیرند. سیل باعث شد دهکده نشین ها، جزیره نشین شوند. نژاد کوکیری ها تبدیل به کوروک ها شوند، زورا ها ریتو شوند و گورون ها هم به گورون های مهاجر تبدیل شوند. خانواده سلطنتی نیز مجبور به مخفی کردن خودشان شدند تا از تریفورس شجاعت محافظت کنند و برای همین در قالب دزدان دریایی به زندگی خود ادامه دادند. گنوندورف نیز از سیل جان سالم به در برده و با جمع آوری دوباره لشگر اش به دنبال خانواده سلطنتی و تریفورس است. پرنده سواری تا جزیره اوتست دزد دریایی جوان، تترا، وقتی هنوز سنّ قابل توجّهی نداشت به علّت مرگ مادرش مجبور شد خدمه دزدهای دریایی او را رهبری کند (با این حال اون ها هنوز هم یه سری لباس های سلطنتی داشتند) روزی، خدمه تترا در حال انجام کاری در یک جزیره ای بودند (به دلایل نامعلوم) که سر و کله پرنده عظیم الجثه ای پیدا می شود. و با به چنگال گرفتن تترا در بالای جزیره اوتست به پرواز در می آید. خدمه تترا بیکار ننشسته و با پرتاب سنگ به وسیله منجنیق به وی باعث می شوند تا تترا از چنگالش لیز خورده و به جنگل های اوتست بیفتند. در همین حین پسری از دهکده ای دز جزیره به نام لینک متوجّه اتّفاقات افتاده می شود و به دنبال تترا وارد جنگل می شود و در آن جا او را بیهوش در حالی که از یک درخت آویزان است پیدا می کند. بعد از پایین آمدن وی، دزد دریایی ای به نام گونزو، نگران کاپیتان اش وارد جنگل می شود و او را با لینک پیدا می کند. وقتی هرسه آن ها با خوشحالی از جنگل بیرون می آیند؛ آریل، خواهر لینک را می بینند که منتظر آن ها بیرون جنگل ایستاده است امّا ناگهان پرنده عظیم الجثه برگشته و این بار آریل را به چنگال می گیرد و می برد. لینک از تترا می خواهد تا او را با خدمه ی خود به دریا ببرد تا بتواند خواهرش را نجات دهد. و وقتی تترا قبول نمی کند، پستچی ریتویی ای به نام کوییل وارد صحبت آن ها شده و به آن ها می گوید هنگامی که وی در حال انتقال نامه ها بوده متوجّه اطلاعاتی شده که طبق آن پرنده ای به نام هلموراک کینگ مدّت زیادی است که در حال دزدیدن دختر ها از هر جزیره ای است و هدف وی غالباً دخترهایی با گوش های بلند و نوک تیز مثل گوش های تترا و آریل، که از نژاد هایلین ها به ارث بدرده اند را با خود بر می دارد و به یک پایگاهی که سابقاً در دستان دزدان دریایی بوده به نام دژ رها شده می برد. بعد از توضیحات آن ها متوجّه می شوند که پرنده احتمالاً آریل را با تترا اشتباه گرفته و او را با خود برده. عذاب وجدان تترا باعث می شود او در نهایت به شرط این که لینک فقط و فقط با خودش سپر بیاورد بتواند وارد خدمه شود. لینک نیز قبول کرده و بعد از آوردن یک سپر، از تمام افراد جزیره خداحافظی می کند و با دزدان دریایی تترا دل به دریا می زند. تترا به لینک می گوید که با نیکو فعلاً صحبت کند تا آن ها به دژ رها شده برسند. بعد از رسیدن به آن جا. تقریباً نیمه شب فرا رسیده بود، و در دژ بسته و برج های نگهبانی با چراغ هایشان به شدّت در حال مراقبت از دژ بودند. تترا با دیدن این وضع تصمیم می گیرد جای رفتن به داخل دژ با کشتی، لینک را با منجنیق به آن طرف دیوار های دژ پرتاب کند تا کسی متوجّه نفوذ شان نشود و او نیز بتواند خواهرش را برگرداند. هنگام پرت کردن لینک با منجنیق، تترا به وی کیسه اسباب بازی ای می دهد که درون آن آیتمی به نام سنگ افسون دزدان دریایی وجود دارد، سنگی حادویی که از طریق آن دو نفر می توانند از فاصله دور با هم صحبت کنند. هنگام پرتاب متوجّه می شوند لینک شمشیر اش را بین راه از دست داده و گم کرده. برای همین در سیاهچال های دژ، تترا با استفاده از سنگ افسون سعی می کند لینک را راهنمایی کند. بعد از رسیدن لینک به سلول زندانیان، هلموراک کینگ سر رسیده و با به چنگال گرفتن لینک او را با قدرت به دریا می اندازد و شاهد شسته شدن او توسّط امواج به جایی بسیار دور تر می ماند. تترا و خدمه اش بعد از مشاهده وضعیّت، لینک را مرده فرض کرده و به بدون توجّه به احتمال زنده ماندن اش به سفرشان برای پیدا کردن گنج مورد جستجویشان می پردازند. بمب ها بعد از چندین و چند روز سفر در دل دریا، دزدان دریایی تصمیم می گیرند به جای منجنیق از توپ جنگی استفاده کنند و برای این کار به جزیره ای به نام جزیره ویندفال رفته و در آن جا به مغازه بمب فروشی حمله می کنند. بعد از بستن دست و پای صاحب مغازه. تترا به بقیه در مورد غار پشت جزیره اوتست صحبت می کنند، جایی که گنج مورد جستجویشان در آن جا نهفته است. امّا برای ورود به آن جا اوّل باید سنگی که در غار را می پوشاند از بین ببرند که برای این کار نیاز به بمب داشتند. بعد از این خدمه شروع به بحث با هم می کنند که مستقیم به سمت جزیره اوتست بروند یا این که در مسافرخانه شهر استراحت کنند. تترا در همین حین متوجّه لینک می شود که روی برجکی ایستاده و دارد از بالا به آن ها نگاه میکند. به عنوان تصمیم نهایی، تترا به عنوان عذر خواهی بابت ول کردن او در دریا بمب ها را به وی می دهد و می گذارد خودش گنج را پیدا کند، وی به بقیه نیز می گوید که امشب را در مسافرخانه می مانند. بع از این که لینک خودش را وارد کشتی آن ها می کند و با نیکو صحبت می کند. او اجازه می دهد لینک بمب ها را بردارد و برود. لینک از طریق سنگ افسون دوباره توسّط تترا هدایت می شود و با بمب اش مانع ورودی غار پشت جزیره را نابود می کند. صبح روز بعد دزدان دریایی به ولع تمام وارد غار می شوند امّا وقتی آن را خالی می یابند، بیخیال شده و باز به سفر خود ادامه می دهند. دژ رها شده چند روز بعد، دزدان دریایی تصمیم می گیرند در یک حرکت "یا هیچ یا همه چی" وارد دژ رها شده شوند و دختران دزدیده شده را نجات دهند. امّا وقتی به آن جا می رسند، دروازه ورودی را تخریب شده، چراغ های نگهبانی را خاموش و توپ های جنگی روی دیوار ها را از کار افتاده می یابند. آن ها سپس وارد شده و به سلول زندانیان می رسند و لینک را در حالی می یابند که در حال نجات دختر ها است، دزدان دریایی نیز بلافاصله شروع به کمک اش می کنند. تترا به لینک می گوید که حال باید فرد پشت پرده تمام این ماجراها را شکست دهد و در همین حین متوجّه می شود که لینک شمشیر افسانه ای، مستر سورد را با خود حمل می کند. شمشیری که قصّه اش را مادرش قبل تر ها به وی گفته بود. او از لینک می پرسد که شمشیر را از کجا گیر آورده امّا قبل از این که جواب بگیرد، آریل به شدّت عصبانی شده و به آن ها می گوید که می خواهد با لینک بماند امّا گونزو می گوید که جایی که لینک قرار است برود جای خطرناکی است و مجبور است او و بقیه دختر ها را با خود به کشتی دزدان دریایی ببرد. زلدا که سوال اش را فراموش کرده بود، به لینک می گوید که برمی گردد و آن جا را ترک می کند. هنگامی که دزدان دریایی در حال بردن دختر ها داخل کشتی شان هستند. تترا لینک را در حالی که با هلموراک کینگ در حال جنگیدن هست، می بیند و سلول های زندان دژ را نیز غرق در آب می یابد. تترا به نحوی خود را به جایی که لینک و پرنده در حال جنگیدن بودند می رساند ولی وقتی می رسد پرنده مرده است و می بیند لینک در حال رفتن به یک طبقه بالاتر و اتاق کاپیتان است. وقتی او به آن جا می رسد. لینک را در حال رویارویی با گنوندورف می بیند. و وقتی گنوندورف موفّق می شود با ضربه ای لینک را بیهوش کند، تترا تصمیم به ادامه ی مبارزه گرفته و به گنوندورف حمله می کند، امّا حمله بی تاثیر بوده و گنوندورف موفّق به گرفتن او می شود. بلافاصله گنوندورف متوجّه ماهیت اصلی تترا می شود. او گردنبند زلدا را که روی گردن تترا هست را می شناسد و متوجّه می شود که این بخشی از تریفورس دانایی است که یعنی دختری که تمام مدّت دنبالش می گشته حالا با پای خود وارد تله اش شده بدون آن که بداند. قبل از این که وقت کند تریفورس را از او بگیرد، اژدهای عظیمی یه نام والو ظاهر شده و همراه آن ها دو ریتو به نام های مدلی و پرنس کومالی به کمک آن ها آمده و نجات شان می دهند. و وقتی از دژ فرار می کنند، والو کلّ دژ را به آتش می کشد. حالت اصلی تترا پادشاه شیرهای سرخ، قایق سخنگوی لینک، او و تترا را با خود به برج خدایان می برد. و بعد از صحبت کوتاهی با ریتو ها، آن ها به اعماق اقیانوس رفته و به قلعه ی هایریول که زیر آب ها، دست نخورده باقی مانده می روند. لینک از طریق سنگ افسون، پیامی از شخصی می گیرد مبنی بر این که او و تترا باید به اتاقی که در آن لینک بار اول مستر سورد را پیدا کرد بروند. وقتی آن ها آن جا می رسند مردی را می بینند که خود را شاه دافنس نوهانسن هایریول می نامد که به پادشاه شیرهای سرخ نیز معروف است. او می گوید که تا به این جای کار او لینک را در اقیانوس عظیم راهنمایی می کرده تا به این نقطه برسند. و سپس این موضوع که تترا همان زلدا هست را نیز برای لینک نمایان می کند. و با وصل کردن تکه ی دیگر تریفورس دانایی به گردنبند تترا تریفورس دانایی را تکمیل می کند و تترا تبدیل به شاهزاده زلدا می شود. پادشاه هایریول جلوی زلدای حیرت زده بعد از تغییر اش به لینک می گوید که حال باید قدرت از دست رفته ی مستر سورد را به شمشیر اش برگرداند تا بعد از آن بتواند تریفورس شجاعت را پیدا کند و با این دو کار گنوندورف را یکبار برای همیشه یکسره کنند. لینک قبول می کند و هر دو آن جا را ترک می کنند و برای امنیت زلدا، او را در درون قلعه نگه می دارند. اسارت با مستر سورد در حداکثر قدرت اش و تریفورس شجاعت در اختیار اش. او به قلعه ی هایریول بر می گردد تا زلدا را با خود ببرد امّا وقتی به آن جا می رسد متوجّه می شود که زلدا توسّط گنوندورف به اسارت گرفته شده. لینک به دنبال آن ها رفته و وقتی بالاخره می رسد، با گنوندورف روبرو می شود. بعد از جنگیدن با تمام زیردست های گنوندورف، لینک در نهایت کار او را تمام می کند و با فرو کردن شمشیر اش در صورت او، او را تبدیل به سنگ می کند. بعد از اتمام ماجرا، پادشاه هایریول به لینک و زلدا می گوید که حال هر دوی آن ها باید به دنبال مکان جدیدی برای ساخت قلمروی هایریول برای بار دیگر عازم سفر شوند. لینک و زلدا(حال در حالت تترا) قبول کرده و با خدمه دزدان دریایی وارد سفر طول و دراز دیگر برای پیدا کردن سرزمین های جدید برای ساخت هایریول جدید می شوند. Four Swords Adventure در Four Swords Adventure از قابلیت تلپاتی اش استفاده می کند تا دوستش لینک را صدا زده و او را به قلعه هایریول فار بخواند. لینک به زلدا و بانوان معبد ملحق می شود. تا در مورد مهر و موم واآتی در معبد چهار شمشیر تحقیق کنند. به علّت رفتار نا آرام ابرها و تاریکی عجیب و غریبی که آسمان های هایریول را فرا گرفته بود، آن ها در راه دچار تاخیر می شوند و قبل از این که به معبد برسند مورد حمله لینک سایه قرار می گیرند و او، زلدا و بانو های معبد را به اسارت می گیرد. لینک با سرعت به معبد چهار شمشیر دویده و با بیرون کشیدن چهار شمشیر از جایشان با قبول کردن خطر آزاد شدن واآتی خود را به چهار تای خود تبدیل کرده و تصمیم میگیرد چهار نفری به دنبال لینک سایه بگردند. امّا همه چیز خوب پیش نمی رود و با آزاد شدن واآتی او هر چهار تای آن ها را به مناطق حومه ی هایریول پرتاب می کند. بعد از پرتاب شدن به مناطق حومه ی هایریول، لینک ها کلّ سرزمین را به دنبال بانوان معبد و شاهزاده زلدا می گردند.و در نهایت موفّق می شوند شاهزاده را در برج باد پیدا کنند و در ادامه آن ها به سرزمین های بهشتی می روند، جایی که در آن موفّق به پیدا کردن آینه تاریکی می شوند. ولی آن ها خود را در برابر متوقّف کردن اش از ادامه تولید کردن لینک های سایه نا توان می بینند. امّا زلدا موفّق می شود با قدرت های خودش آینه را متوقّف کند و جلوی تولید شدن لینک های سایه بیشتر را بگیرد. بعد از این که لینک موفّق به شکست دادن واآتی می شود، برج باد فرو می ریزد و لینک و زلدا مجبور به فرار کردن از آن می شوند. قبل از رسیدن به خروجی برج طبقات روی آن ها فرو میریزد و آن ها را به زیر برج می فرستد. وقتی لینک ها از توان افتاده اند، زلدا سعی می کند تا به تنهایی گنون را مهر کند. امّا موفّق نشده و بار دیگر به اسارت گرفته می شود. چهار لینک بلند می شوند و بار دیگر با هم علیه گنون می جنگند و موفّق می شوند تا حدّی ضعیف اش کنند که بتوانند مهری که زلدا درون آن اسیر بود را بشکنند. حال آن ها همزمان با نبرد با گنون باید از زلدا نیز محافظت می کردند تا او با درست کردن توپ های نوری، گنون را بی حرکت کند. لینک نیز با پرتاب تیر نورانی به درون گنون، او را به طور لحظه ای گیج می کند. و در نهایت او را شکست می دهند و زلدا و بانوان معبد موفّق به مهر کردن وی می شوند و دوباره هایریول را به دوران صلح برمیگردانند. The Minish Cap باری دیگر زلدا در نقش شاهزاده هایریول ظاهر می شود. زلدا دوست کودکی های لینک است. در ابتدای بازی، زلدا لینک را با خود به فستیوال پیکوری می برد. زلدا در جشنواره به لاتاری ای رفته و در آن شکرت می کند و در نهایت برنده جایزه نفر اوّل شده و به عنوان جایزه با وجود انتخاب خیلی بهتر برای خودش، زلدا یک سپر انتخاب می کند و آن را به لینک می دهد. در هر صورت، هنگام برگزاری جشن پیروزی نفر اوّل مسابقه شمشیر زنی، مشخّص می شود که بزنده کسی نیست جز جادوگر شیطانی بادها، واآتی! او بلافاصله زلدا را تبدیل به سنگ می کند و لینک را مجبور می کند عازم سفری برای نجات دادن زلدا شود. واآتی در حقیقت به دنبال لایت فورس اسرار آمیز بود. بعد از این که تیغه ی پیکوری ذوب شده و تبدیل به چهار شمشیر می شود؛ لینک متوجّه می شود که لایت فورس در حقیقت درزون خود زلدا قرار دارد. واآتی که تا آن لحظه لینک را تحت نظر داشت متوجّه موضوع شده و شروع به بیرون کشیدن لایت فورس از زلدا می کند. لینک نیز، مشخّصاً، موفّق به نجات دادن زلدا می شود و با هم سعی می کنند از جایی که زلدا در ان نگه داشته می شد، یعنی قلعه هایریول تاریکی فرار کنند. امّا واآتی که به اندازه کافی لایت فورس جذب کرده بود، موفّق می شود تا به هیولایی وحشتناک تبدیل شود تا هر دوی آن ها را بکشد. لینک موفّق به شکست دادن وی در حالت هیولا مانند اش می شود و او را در چهار شمشیر مهر می کند و کلاهش را که یکی از قدرتمندترین اشیای دنیای پیکوری هاست و توانایی بر آورده کردن هر ارزویی را دارد را بدست می آورد. ازلو، پیکوری نفرین شده ای که به لینک در سفر اش کمک می کرد کلاه را از لینک گرفته و به زلدا می دهد و زلدا نیز با نیت پاک خالص آرزویش برای صلح در هایریول را از کلاه می خواهد و بدین ترتیب تمامی اشرار و هیولاهای پخش شده در هایریول همگی پاکسازی می شوند و صلح در هایریول برقرار می شود. Twilight Princess زلدا در عنوان Twilight Princess باز به عنوان شاهزاده هایریول و یکی از پروتاگونیست های بازی ظاهر می شود و دوباره مثل روال مجموعه، او توسّط گنوندورف در میانه بازی دزدیده شده و به اسارت گرفته می شود. هایریول غرق در توییلایت در مقدّمه بازی، در دهکده اوردون، شاهد لینک هستیم که دارد خود را برای آوردن شمشیر اوردون به قلعه هایریول آماده می کند. در روز عزیمت لینک، در طرفی دیگر چندین هیولای تاریکی در هایریول ظاهر شده و منبع نورِ لایت اسپیریت ها را در هایریول می دزدند. که این موضوع باعث به زانو در آمدن هایریول در مقابل دنیای توییلایت می شود. تمام موجودات دنیای نورانی تبدیل به ارواحی در دنیای توییلایت تبدیل می شوند و در حالتی قرار می گیرند که نمی توانند ار هیچ کدام از واقعیّت های دور و اطراف خود، چیزی را درک کنند و متوجّه شوند. در همین حین امّا لینک به طرز متفاوتی به یک گرگ مقدّس تبدیل شده، علامتی که به میدنا ثابت می کند که این فرد، همان مورد انتخاب شده توسّط سرنوشت است که او به کمک اش می تواند انتقام اش را از زنت عملی کند. میدنا به لینک در سفر اش کمک می کند و او را به برج قلعه هایریول، جایی که زلدا در آن جا است، می برد و لینک آن جا از طریق زلدا متوجّه حقیقت پیرامون تاریکی ای که هایریول را فرا گرفته، می شود. مثل لینک، زلدا نیز در دنیای توییلایت تبدیل به یک روح شده، امّا هنوز هایلین باقی مونده و فرم سابق خود را توانسته حفظ کند. او به لینک در مورد هجومی که زنت با کمک هیولاهای تاریکی به قلمرو هایریول داشته می گوید. در آن نبرد، او به سرعت موفّق به فتح و محاصره اتاق تاج و تخت می شود و زلدا را در اولتیماتوم می گذارد که یا بمیرد یا تسلیم شود. با ترس از نابودی مردم قلمرو اش، زلدا در مقابل زنت تسلیم می شود؛ در مقابل مردی که کلّ هایریول را غرق در دنیای توییلایت می کند. فداکاری زلدا هنگامی که لینک هر سه سایه های ذوب شده را برای میدنا باز پس می گیرد. زنت ظاهر شده و نفرین خود را بر روی لینک می اندازد تا وی نتواند دیگر از حالت گرگ اش به حالت هایلین، تغییر فرم دهد. بعد از این که میدنا روبروی زنت ایستاده و پیشنهاد وی برای فتح کردن دنیای نور را رد می کند؛ او به شدّت میدنا را از طریق ول کردن اش در دنیای نور زخمی می کند. بلافاصله حین زخمی شدن میدنا در دنیای نور، روح نورانی لانایرو ظاهر شده و هر دوی آن ها را از روبروی زنت جابجا می کند. و میدنای زخمی شده به لینک می گوید که به سرعت خود را پیش زلدا برساند بعد از رسیدن پیش زلدا، میدنا از وی خواهش می کند تا نفرین لینک را از روی وی بردارد و به او می گوید که وجود لینک برای نجات دادن این دنیا ضروری است. زلدا نیز به لینک و میدنا می گوید که نفرین لینک، نوعی از نفرین است که تنها به وسیله تیغه ی مقدّس شیطان کُش، یعنی مستر سورد قابل دفع است. بعد از این توضیحات زلدا به آن دو می گوید که آن ها می توانند مسترو سورد را در بیشه زار مقدّس واقع در پشت جنگل فارون پیدا کنند. میدنا از لینک می پرسد که آیا می تواند به تنهایی تا بیشه زار مقدّس برود یا خیر و سپس از زلدا می خواهد که جای آینه توییلایت را به وی بگوید. زلدا بلافاصله متوجّه اهمیّت میدنا و قصدش برای محافظت از دنیای نور می شود. برای همین از نیروی زندگی خودش به وی می بخشد تا او را درمان کند و متعاقباً خودش از این دنیا غیب می شود. مبارزه با گنوندورف بعد از جمع کردن چهار بخش آینه توییلایت و شکست دادن زنت، لینک و میدنا بار دیگر به قلعه هایریول باز می گردند تا این بار با گنوندورف روبرو شوند. بعد از رسیدن به برج قلعه هایریول، آن ها بدن زلدا را قفل شده و بی حرکت بالای گنوندورف روی تخت سلطنتی قلعه هایریول می بینند. گنوندورف به لینک می گوید که بعد از مهر شدن و تبعید شدن به نیستی و دنیای توییلایت، او دوباره با استفاده از نفرت مردم دنیای توییلایت نسبت به مردم دنیای نور استفاده کرده و قدرت خودش را توانسته بازیابی کند. او بعد از این از زنت سوءاستفاده کرده و با باز کردن راه دنیای توییلایت به دنیای نور توسّط وی دوباره چنگال هایش را بر روی تاج و تخت هایریول انداخته و کنترل هایریول را برای بار دیگر به دست می گیرد. بدن زلدا مانند عروسک در مقابل لینک برای مبارزه با وی استفاده می شود. بعد از این که لینک زلدا را در حالت عروسکی اش شکست می دهد و سپس گنون را نیز از پای در می آورد. زلدا دوباره هوشیاری خودش را بدست می آورد؛ تا به آن جا روح وی توسّط میدنا حمل می شده و بالاخره در آن جا به هم رسیده است. بعد از این لینک و زلدا با هم در مبارزه ای در زمین های وسیع هایریول، پشت اسب، گنون را شکست می دهند، لینک با مستر سورد بصورت پیاده رو در رو با گنوندورف وارد نبرد شده و او را در نهایت کامل از پای در می آورد Phantom Hourglass در این بازی، زلدا دوباره به عنوان تترا ظاهر شده و او با خدمه دزدان دریایی اش به دنبال سرزمین های جدیدی اند تا هایریول جدید را در آن پایه گذاری کنند. آن ها به دنیای اقیانوس شاه رفته تا آن را پیدا کنند. امّا در بین راه آن ها ناگهان به کشتی روح زده بزرگی برخورد می کنند. تترا تصمیم می گیرد بر روی عرشه آن رفته تا ببیند چه خبر است. امّا کشتی نوری روی وی انداخته و او را طرف خود می کشد. لینک سعی می کند به دنبال تترا برود امّا به اقیانوس افتاده و در آن غرق می شود. وقتی بلند می شود، او خود را در جزیره ناآشنایی می یابد. لینک در ادامه سفر طول و دراز اش بالاخره کشتی روح زده را دوباره پیدا می کند و بر روی عرشه اش می رود امّا آن جا تنها تترا را می بیند که تبدیل به سنگ شده و بی حرکت آن جا ایستاده. اوشوس برای لینک فاش می کند که انرژی زندگی وی از درونش بیرون کشیده شده. وقتی لینک بار اوّل، بلوم، شخصیّت منفی بازی را شکست می دهد؛ زلدا از حالت سنگی اش بیرون آمده و بیدار می شود. بلوم سعی می کند بار دیگر زلدا را تسخیر کند، امّا لینک بار دیگر شکست اش می دهد. بعد از مدّتی هر دو بار دیگر در کشتی دزدان دریایی بیدار می شوند، دوستان شان به آن دو می گویند که کلّ این مدّت که لینک در حال سفر بود و زلدا اسیر شده بود از دید آن ها فقط ده دقیقه نبوده اند. Spirit Tracks شاهزاده زلدا برای اوّلین بار، همراه لینک در این نسخه به حساب می آید. او یکی از نوادگان تترا از بازی The Wind Waker است. در اوایل بازی، مشاور کول با کشتن زلدا و دزدیدن بدن اش سعی در زنده کردن هیولای باستانی، مالادوس را دارد. و در ادامه ی بازی زلدا به عنوان روحی سرگردان ظاهر می شود و فقط لینک می تواند آن را ببیند. با این حال بدون بدن و تنها در حالت روح، زلدا بسیار بیشتر از حالت عادّی اش در نسخه های پیشین در سفر لینک برایش مفید ظاهر می شود. هنگامی که در برج ارواح هستید، او می تواند با تسخیر کردن بدن یک فنتوم، که به شما اجازه کنترل وی را نیز می دهد، در جای جای برج حرکت کنید که به علّت زره و قدرت بالای زره فنتوم، انجام همچین کاری ضروری است. برای مثال وقتی لینک و زلدا به استخری پر از موادّ مذاب می رسند، لینک می تواند با کمک زره زلدا در حالت فنتوم، از روی استخر مذاب رد شود چرا که مذاب به فنتوم بی اثر است. و از این دست مثال های باعث می شود او در بازی به شدّت کمک حال شما باشد. در هنگام نبرد نهایی، لینک به وسیله کمان نورانی با تیر نورانی ای، به مالادوس ضربه زده و این کار باعث برگشتن روح زلدا به بدنش می گردد. بعد از این زلدا با متمرکز کردن قدرت روحانی اش، موفّق می شود در مراسمی با کمک ساز هر شش لوکوموس، نقطه ضعف مالادوس را نمایان کند، فلوت ارواح لینک! او با خواندن قطعه ای زیبا با صدایش او را ضعیف کرده و سپس با کمان خودش به وی تیر می زند تا حواس وی را پرت کند و لینک بتواند ضربات اش را بزند. در نبردی مشابه با نبرد نیاکان شان با گنوندورف در بازی The Legend of Zelda: The Wind Waker،آن دو موفّق به شکست دادن مالادوس می شوند و بعد از این، هر دو دست هم را گرفته و دور شدن شش لوکوموس را با هم مشاهده می کنند. Skyward Sword جشنواره بال ها در این بازی، زلدا شاهزاده نیست، بلکه دختری عادّی امّا با سرنوشتی دردناک است. او دوست نزدیک لینک است و یک لافت وینگ آبی برای سواری خودش در آسمان ها دارد. پدر او گپورا، رییس آکادمی شوالیه هاست. او به همراه استادان دیگر اولان و هارول، تصمیم می گیرند تا زلدا نقش الهه را در جشنواره بال ها اجرا کند. جشنی که شامل مسابقه پزنده سواری بزرگی است که لینک نیز برای شرکت در آن مصمم است. در روز جشنواره، زلدا نامه ای برای لینک می نویسد که وی را در کنار مجسمه ی الهه ملاقات کند. وقتی لینک به آن جا می رسد زلدا لباس الهه اش را که برای جشنواره باید بپوشد به وی نشان می دهد و بعد از آن، او چنگ الهه اش را هم نمایان می کند. بعد از صحبتی با گپورا در مورد جشنواره، لینک زلدا را به لبه پرتگاه برده و در حرکتی غافلگیرانه او را از اسکای‌لافت به پایین پرتاب می کند و منتظر می ماند تا لافت وینگ سرخ لینک، او را نجات دهد امّا بعد از مدّتی صبر خبری نمی شود و زلدا سراسیمه با لافت وینگ خودش به پرواز در آمده و لینک در حال سقوط را نجات می دهد. گپورا بعد از دیدن این اتّفاق متوجّه می شود که چیزی درست نیست و به زلدا می گوید که به حضور استاد هارول رفته و به او بگویند چه شده و کاری کنند تا او مسابقه جشنواره بال ها را به تاخیر بیندازد. بعد از این که زلدا مطمئن می شود که حال پرنده اش بعد از آوردن لینک و زلدا با هم به زمین خوب است، خود به میدان عمومی شهر رفته و در آن جا لینک و گروس، قلدر آکادمی، را در حال دعوا می یابد. لینک به نحوی مطمئن است که گروس، پرنده اش را دزدیده و قایم کرده. بعد از این که گروس و نوچه هاش، کاولین و استریچ می روند، زلدا به دنبال پرنده لینک در آسمان می گردد تا شاید بتواند قبل از مسابقه آن را پیدا کند. بعد از چند دقیقه زلدا، لینک را با شمشیری در دست در جایی زیر آبشار، که به مخفیگاه گروس نیز معروف است، پیدا می کند. بعد از جستجویی در آن جا، آن ها پرنده لینک را پیدا می کنند. بعد از آزاد کردن وی، زلدا از دنیای روی زمین برای لینک صحبت می کند و به وی می گوید که چقدر دوست دارد روزی آن جا را ببیند. علاوه بر این ها او به لینک می گوید مدّتی است که صدایی درون سر وی با او صحبت می کند. بعد از این هر دوی آن ها برای مرور تمرینات شان با هم در آسمان های پهناور پرواز می کنند و بعد از مدّتی فرود آمده و زلدا پیش پدرش رفته و به او می گوید که می توانند جشن و مسابقه را شروع کنند. بعد از این که لینک مسابقه را می برد. زلدا با خوشحالی خود را از پرتگاه به پایین پرت می کند تا لافت وینگ لینک او را بگیرد و با هم به پرواز در آیند. بعد از این آن ها به بالای مجسّمه الهه رفته تا ادامه جشن را آن جا بگیرند. در آن جا زلدا به لینک پارچه غواصی، که یکی از چترهای نجات افسانه ای اسکای لافت است، را به عنوان جایزه اصلی مسابقه به وی می دهد. بعد از این زلدا، لینک را به درون ابرها هول می دهد و از او می خواهد با پاچه غواصی اش به روی دایره ای که مشخّص کرده رفته و بر روی آن فرود بیاید. بعد از این زلدا از لینک می خواهد که با او در آسمان به قرار بروند. هنگام پرواز، ناگهان طوفان سیاهی ظاهر شده و زلدا را به درون خودش می کشد و لینک را نیز از پرنده اش انداخته و بیهوش می کند. لینک بعداً رویایی می بیند که در آن زلدا توسّط هیولایی سیاه و پولک دار در حال بلعیده شدن است. جنگل فارون زلدا بعد از این که بیدار می شود خود را در زمین های مهر شده روی سطح زمین می یابد و پیرزنی او را پیدا می کند و با خود به معبد مهر شده می برد. آن جا پیرزن به او می گوید که مدّت زیادی منتظر وی بوده. او به زلدا در مورد دیمیس و الهه هایلیا توضیح می دهد، این که چطور مبارزه کردند و این که چطور هایلیا موفّق به شکست دادن دیمیس و مهر کردن اش شد و این که چطور او همیشه باور داشت روزی خواهد رسید که دیمیس از زندان خودش فرار می کند. پیرزن بعد از این به دو راه حل هایلیا برای مقابله هنگام این اتّفاق، می گوید. اوّلین راه حل، فی بود. روحی که در شمشیر لینک، شمشیری که تنها توسّط قهرمان منتخب هایلیا قابل استفاده است و برای شکست دادن دیمیس ساخته شده، آرمیده و به لینک در سفر اش برای رسیدن به راه شکست دادن دیمیس کمک می کند. دوّمین راه هایلیا نیز این بود که او نامیرایی خود را دور بیندازد و در روح یک انسان در هر دوره حلول کند تا از چشم شیاطین دور بماند و بتواند راحت در سطح زمین قدم بزند و نقشه هایش را عملی کند. پیرزن به زلدا می گوید که شخصی که در این دوره، هایلیا در او حلول کرده، خود او، زلدا است. و برای برگشتن خاطرات اش از هایلیا او باید به دو چشمه در جاهای مختلف سفر کند و آن جا دعا و خود را تطهیر کند. و بعد از این از پورتال زمان عبور کند. بعداً او اشاره می کند که زلدا باید قبل از این کار به خواب عمیقی برود تا قهرمان انتخاب شده، دیمیس را شکست دهد. او علاوه بر این می گوید که لینک نیز باید به عنوان یک قهرمان راستین مورد آزمایش قرار بگیرد تا لیاقت اش برای گرفتن این لقب ثابت شود. زلدا نیز نقشه ای طراحی می کند تا بدین ترتیب هم به دو چشمه رفته و خود را تطهیر کند و از دروازه زمان عبور کند هم این که کاری کند لینک در جستجوی وی، لیاقت خود را به عنوان قهرمان انتخاب شده ثابت کند. روز بعد زلدا با لباس جدیدش، عازم سفری به جنگل فارون برای یافتن اوّلین چشمه می شود. دقیقاً همزمان با موقعی که لینک با لباس و تجهیزات جدید اش بر روی زمین های مهر شده فرود می آید، زلدا به دنبال معبد آسمان نما است. زلدا برای رسیدن به آن جا از موجوداتی به نام کیکیوی کمک می گیرد. هر چند کیکیوی ها به وی هشدار می دهند که رفتن به آن جا خطرناک است امّا او فارغ از تمامی مواجهات، به آن جا می رود و در نهایت به معبد و چشمه می رسد. او دعایش را می کند و خود را در آن جا تطهیر می کند. وقتی لینک به آن جا می رسد زلدا خیلی وقت است که چشمه و معبد را ترک کرده است. آتشفشان الدین زلدا با استفاده از تلپورت به کوه آتشفشان الدین می رود و به محض این که به آن جا می رسد، بوکولبین ها را همه جا می بیند. او تمام تلاش اش را به کار می برد تا بدون لو رفتن و جلب توجّه به بالای معبد برود. امّا در هنگام عبور از ورودی بلافاصله توسّط بوکولبین ها شناسایی و محاصره می شود. دو تا موگما او را در حال کشیده شدن به درون معبد می بینند و صحبت اش را بین خودشان شروع می کنند. خبر این موضوع دهان به دهان به لینک می رسد. در همان طرف قبل از این که رهبر بوکولبین ها به سراغ زلدا برود، ایمپا، یکی از خدمتکاران الهه، او را با جادویش نجات می دهد. ایمپا بعد از بردن زلدا با خودش به چشمه به وی توضیح می دهد که کیست و این که چگونه به لینک در سفر اش تا به این جا کمک کرده. وقتی زلدا هنگام دعا کردن است لینک به چشمه رسیده و بالاخره با او بار دیگر ملاقات می کند. امّا ایمپا به زلدا می گوید به جای ملحق شدن آن دو با هم او باید به صحرا برود و از طرف دیگر او لینک را نیز به علّت دیر کردن اش در نجات دادن زلدا از دست بوکولبین ها سرزنش می کند. زلدا از طریق پورتالی به صحرای لانایرو می رود. معبد زمان زلدا و ایمپا از مسیر صحرا به معبد زمان می رسند. ایمپا ورودی معبد را خراب می کند تا برای دشمنان تعقیب کننده ی زلدا ایجاد تاخیر کند. زلدا نیز با چنگ اش دروازه زمان را به گذشته فعّال می کند. قبل از عبور از دروازه، لینک از درب جانبی معبد وارد شده و از طرفی دیگر، گیرانیم از ورودی مسدود شده معبد عبور کرده و سه طرف با هم روبرو می شوند. گیرانیم با آتش جادویی اش جلوی نزدیک شدن لینک به زلدا را می گیرد. ایمپا شروع به مبارزه با گیرانیم می کند و در همین حین، زلدا چنگ اش را به وسیله تلپورت به دست لینک می رساند و به او می گوید که برای رسیدن به جایی که میخواهد برود به آن احتیاج خواهد داشت. بعد از این لینک متوجّه از بین رفتن آتش می شود و شروع به مبارزه با گیرانیم می کند و برای زلدا و ایمپا زمان می خرد تا آن ها از دروازه زمان عبور کنند. قبل از این که ایمپا دروازه را خراب کند، زلدا به لینک قول می دهد بار دیگر او را در آینده خواهد دید. خواب بی پایان بعد از این که لینک قدرت مستر سورد را به دست می آورد. او به معبد مهر شده می رود تا دروازه زمان را باز کند. وقتی او به گذشته می رود و باری دیگر زلدا را می بیند، زلدا به او افسانه هایلیا و هر آنچه پیرزن به او هزار سال بعد گفته بود به او می گوید و از نقشه اش برای استفاده از او برای محافظت از زمان به او می گوید. بعد از گفتن تمام ماجرا، زلدا خودش را مهر می کند و از لینک می خواهد وقتی مهر شکسته شد و دیمیس از بین رفت او را از خواب بی پایان اش بیدار کند. زنده شدن دیمیس بعد از کشته شدن دیمیس با کمک مجسّمه الهه، زلدا بالاخره بعد از هزاران سال خواب، به لطف لینک و تریفورس، بر میخیزد. ولی خوشحالی آن ها چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد که گیرانیم ظاهر شده و با دزدیدن زلدا، وارد دروازه زمان شده و به گذشته برمیگردد تا دیمیس رو دوباره زنده کند. لینک روی پای خویش ایستاده و به سرعت به دنبال گیرانیم وارد دروازه زمان می شود. وقتی لینک به گذشته می رسد، زلدا را می بیند که روی زمین افتاده و غش کرده است. و در همین حین گیرانیم در حال اجرای جادویی روی اوست و با صدایش، نوای شگفت انگیزی را در قالب ورد زمزمه می کند تا دیمیس را دوباره زنده کند. لینک روبروی گیرانیم در آمده امّا او به جای مبارزه مستقیم و رو در رو، صد هیولا را به جان لینک می اندازد و خود به ادامه ی کارش میپردازد. لینک در مبارزه ای سهمگین و یک علیه صد، موفّق به شکست دادن همه ی هیولاها و شیاطین شده و گیرانیم را مجبور می کند تا باو مبارزه کند و جلوی قربانی شدن زلدا را می گیرد. وقتی لینک در انتهای نبرد، گیرانیم را شکست می دهد. او می گوید که طی نبرد داشته ادامه طلسم را اجرا می کرده و بالاخره موفّق به زنده کردن دیمیس شده. همان طور که گیرانیم گفت، دیمیس دوباره احیا شده و روبروی لینک از بدن گیرانیم شمشیری بیرون می کشد و تمام نیروی وی را از او بیرون می کشد و او را از بین می برد. گروس به سراغ لینک آمده و به وی می گوید با کشتن دیمیس می تواند زلدا را قبل از این که تمام روح اش از این دنیا برود، نجات دهد. دیمیس ولی راضی به مبارزه نشده و به لینک می گوید که اگر جرئت مبارزه با وی را دارد بهتر است با وی وارد بعدی از زمان و مکان بشود که فقط با کشتن اش بتواند از آن بیرون برود. لینک نیز قبول کرده و در مبارزه ای حماسی و تکرار نشدنی موفّق به شکست دادن دیمیس می شود. امّا قبل از مرگ دیمیس سخنان مهمی را به زبان می آورد: "نفرت ام... هرگز از بین نخواهد رفت. او دوباره در چرخه ای بی پایان به دنیا آمده و زنده خواهد شد! من دوباره برخواهم خاست! شماها...شماهایی که خون الهه و قدرت قهرمان در بدن هایتان جاری است... این ها شما را تا ابد به این نفرین گره خواهد زد! تناسخ نفرت من باری دیگر امثال شما را در بر خواهد گرفت و آن ها را به نابودی ای غوطه ور در دریایی سیاه و تاریک، مملو از خون گرفتار خواهد ساخت!" دیمیس برای همیشه از بین رفته و در نتیجه زلدا به حالت عادّی اش بازمی گردد. هنگامی که لینک، فی را در شمشیر اش برای قهرمان بعدی مهر می کند، زلدا از ایمپا می خواهد که با وی به آینده بیاید. ایمپا به او می گوید که به خاطر این که گذشته برای او حکم حال را دارد نمی تواند با او بیاید، امّا به او قول می دهد که باری دیگر هم دیگر را ببینند. برای همین، زلدا نیز به وی دست بندی می دهد که به وسیله آن بتواند در گذر زمان همیشه زلدا را تا ملاقات دوباره شان به یاد داشته باشد. وقتی آن ها از دروازه زمان می گذرند، دروازه زمان محو شده و آن ها دوباره پیرزن را می بینند و او به آن دو همان دستبندی که زلدا به ایمپا در گذشته داده بود را نشان می دهد. و این گونه آن دو می فهمند که پیرزنی که در ابتدای سفرشان زلدا را راهنمایی می کرده همان ایمپا بوده که از گذشته تا به حال زنده مانده. بعد از دیدار دوباره، ایمپا فوت کرده و محو می شود. قول او عملی شده بود و دیگر حقی بر گردن زلدا نداشت. بعداً، گپورا برای ملاقات به سطح آمده و گروس نیز به اسکی‌لافت باز میگردد. سپس وقتی لینک و زلدا روی مجسمه الهه میان شوق و ذق مردم ایستاده اند، زلدا در نهایت اعلام می کند که می خواهد در دنیای زیرین بماند و در ان جا به زندگی خود ادامه بدهد. A Link Between Worlds شاهزاده زلدا بازی دیگر در بازی A Link Between Worlds به عنوان شاهزده هایریول ظاهر می شود. باز شبیه به آن چه در Ocarina of Time دیدیم، پرستار وی نیز ایمپا است. لینک بار اوّل هنگامی زلدا را می بیند که متوجّه شده سرس، توسّط یوگا به دنیای نقّاشی برده شده. زلدا در ابتدا لینک را نمی شناسد امّا وقتی خودش به فردی که در رویاهایش دیده اشاره میکند، کم کم به لینک اعتماد کرده و وقتی قضیه سرس و یوگا را می شنود، مسئله را کاملاً جدّی تلقّی کرده، و به لینک آویز شجاعت، یکی از سه عنصر لازم برای بدست آوردن مستر سورد، را می دهد. زلدا بعد از این به لینک می گوید که او باید به دنبال ساهاسراهلا برود، چرا که او می تواند در ادامه راه او را راهنمایی کرده و بگوید چی کارهایی باید انجام دهد. بعد از تکمیل کردن سرزمین های شرقی، زمین لرزه بزرگی در قلعه هایریول صورت می گیرد. وقتی لینک به همراه ساهاسراهلا به آن جا می رسند، به حصاری از جنس تاریکی بر میخورند که دور تا دور قلعه را فرا گرفته و جلوی ورود آن دو را می گیرد. ساهاسراهلا به لینک می گوید که حال باید به دنبال دو آویز پاکدامنی دیگر رفته و به وسیله آن ها مستر سورد را به دست آورده و با آن، حصار جادویی را بشکند. در نهایت وقتی لینک حصار را می شکند. درون قلعه با یوگا روبرو می شوند که شاهزاده زلدا را نیز در دنیای نقّاشی اسیر کرده و با خود به دنیای لرول می برد. بعد از این که هر هفت حکیم، آزاد می شوند؛ لینک به قلعه لرول حرکت کرده تا زلدا را نجات بدهد. او در آن جا با شخصیّت موازی زلدا در آن دنیای لرول روبرو می شود که قصد دارد با بدست آوردن تریفورس دانایی، که بعداً آن را از زلدا می گیرد، دنیای لرول را بازسازی کند. امّا یوگا ناگهان به شاهزاده هیلدا خیانت کرده و با گرفتن تریفورس دانایی از وی، دارای دو قطعه از تریفورس می شود. بلافاصله بعد از این اتّفاقات، شاهزاده زلدا به لینک، کمان نور را می دهد تا در مقابل یوگا در مبارزه نهایی شان از آن استفاده کند. بعد از مبارزه نهایی، هیلدا که هنوز عطش بدست آوردن تریفورس را دارد با زلدا که حالا بیدار و هشیار است روبرو می شود و با او شروع به جدل می کند که در همین حین راویو ظاهر می شود و جلوی هیلدا را می گیرد و به او می گوید که چیزی که باعث نابودی تریفورس دنیای خودشان شده هرج و مرج دنیای شان هست. هیلدا که متوجّه می شود، زلدا و لینک را از طریق سرزمین های مقدّس لرول به هایریول برمیگرداند. امّا در طرفی دیگر، در هایریول، لینک و زلدا به کمک قدرت تریفورس دنیایشان در سرزمین مقدّس موفّق به بازسازی تریفورس دنیای لرول می شوند. Breath of the Wild سال های آغازین زلدا در بازی Breath of the Wild باری دیگر به عنوان شاهزاده هایریول حاضر می شود. زلدا از سنین کودکی عاشق تحقیق و گشت و گذار و کشف و اکتشاف بود. این علاقه بعداً در جوانی وی منجر به کشف گاردین ها و چهار هیولای الهی شد. بعد از این که مادر زلدا مُرد. زلدا که شش سال داشت، وظیفه سنگین شاهزاده هایریول بودن را به دوش کشید و برای این کار او می بایست قدرت الهه هایلیا که درون او نهفته بود کشف و آزاد می کرد. امّا به دلایل مختلف، زلدا به جای این که بیشتر درگیر قدرت نهفته اش باشد؛ علاقه اش معطوف کشف و اکتشاف بازمانده های تکنولوژی نژاد باستانی، شیکاه، بود از گاردین ها و هیولاهای باستانی تا معبد آزمون که تعداد زیادی از آن ها در سرتاسر هایریول یافت می شد. روزی شاه صبرش به سر آمده و جلوی زلدا را می گیرد و او را بابت تلف کردن وقتش روی تکنولوژی شیکاه ها سرزنش می کند و به او می گوید که باید وقتش را صرف کشف قدرت نهفته خودش کند. بعد از این مشاجره زلدا که نا امید شده بود از این به بعد تمام وقت اش را صرف دعا کردن به درگاه الهه ها می کند تا قدرت اش را پیدا کند لینک در ادامه امّا قدرت زلدا به این راحتی ها بیدار نشد و تمام تلاش های زلدا در این زمینه بی اثر بود. با گذشت هر روز، زلدا از عدم توانایی اش در بروز دادن قدرت اش و جلوگیری از بازگشت قریب الوقوع کالامیتی گنون، بیشتر رنجوده و عصبانی می شد. و بخش عظیمی از این عصبانیت بر میگشت به رابطه اش با لینک. وقتی لینک موفّق شد تا توسّط مستر سورد انتخاب شود و آن را بلند کند، بلافاصله به عنوان محافظ سلطنتی شاهزاده زلدا و شاه منصوب شد. زلدا مسیر لینک را به عنوان قهرمان منتخب خدایان مدام با مسیر خودش مرتبط می دانست و از مقایسه آن حرص می خورد. او می دید که لینک تمرکز اش را روی هر چیزی بگذارد به آن می رسد در حالی که خودش مدام در رسیدن به قدرت نهفته اش شکست می خورد. در ادامه رابطه شکرآب بین آن دو، زلدا حتی به لینک گاهی می گوید که نیازی به محافظت و مراقبت وی ندارد و ترجیح می دهد که به تنهایی به تحقیق خودش بپردازد. بعد از این که لینک، شجاعانه، از زلدا در مقابل قبیله ییگا در صحرای گرودو محافظت می کند؛ دل زلدا کم کم در مقابل لینک نرم شده و او کم کم متوجّه مشکلات لینک می شود. این که او به عنوان قهرمان منتخب شبانه روز در حال تلاش است، این که چه مسئولیت بزگری روی دوش اوست و نگاه همه ی مردم به عنوان قهرمانی که باید در آینده قریب الوقوع، گنون را شکست دهد به او به شدّت معطوف است. بعد از فهمیدن تمامی این ها، زلدا رابطه اش را با لینک بهتر می کند و از همراهی و همکاری لینک در کارهایش قدردانی می کند و به هم نزدیک تر می شوند و کم کم زلدا متوجّه می شود او و لینک به عنوان دو شخص منتخب خدایان خیلی تفاوتی با هم ندارند. بازگشت کالامیتی گنون هنگامی که کالامیتی گنون دوباره بازمیگردد زلدا هنوز موفّق نشده بود تا قدرت درون خودش را پیدا کند. نقشه زلدا برای جمع کردن چهار قهرمان و شکست دادن گنون به سرعت از هم وا رفته و شکست می خورد. هر چهار قهرمان، تعداد زیادی از ساکنان هایریول و پدر زلدا در اثر حمله ی در هم کوبنده ی گنون کشته می شوند. گنون کنترل گاردین ها و هیولاهای باستانی را به دست می گیرد و از آن ها برای نابود کردن هایریول مرکزی استفاده می کند و ورق نبرد را نفع خویش بر می گرداند. در طرفی دیگر، زلدا که دیگر کس و جایی را برای ماندن ندارد با لینک پا به فرار می گذارد و سعی می کند هر منطقه ای را که بتواند از دست زیر دستان گنون با کمک همدیگر پاکسازی کنند. در نهایت پس از تعقیب و گریز و مبارزات فراوان، در نهایت هر دوی آن ها در نکلودای غربی توسّط گاردین ها محاصره می شوند. با آخرین نفس هایش، لینک باز هم به محافظت از شاهزاده می پردازد. در روبرویی با گاردین ها و در بدترین وضع ممکن در نهایت زلدا موفّق به آشکار کردن قدرت نهفته اش می شود و از لینک در مقابل هجوم گاردین ها محافظت می کند و با این کار او به نهایت قدرت اش رسیده و تمامی گادرین های آن محوطه را نابود می کند. امّا با این وجود خیلی دیر شده بود و لینک از شدّت جراحات وارده به زمین افتاده و میان بازوهای زلدا جان می دهد. وقتی زلدا در نهایت تمام امید اش را از دست می دهد، مستر سورد شروع به درخشیدن ساطع کردن هاله ای آبی رنگ می کند. و سپس صدایی از درون شمشیر، که همان صدای فی است، با زلدا صحبت می کند و به او می گوید که لینک هنوز می تواند نجات پیدا کند. برای این کار، او باید لینک را به معبد بازیابی ببرد و منتظر درمان شدن اش بماند. بعد از خواباندن لینک در معبد، زلدا به سفر خودش ادامه می دهد و به جنگل کوروک می رود تا مستر سورد را در سر جای خودش قرار دهد تا صاحب اش صد سال بعد آن را از سر جای اش بردارد. بعد از این او راهش را به طرف قلعه هایریول کج می کند و آن جا را با حصاری نامرئی می پوشاند تا جلوی خارج شدن گنون و گسترده کردن قدرت اش را تا برگشتن لینک بگیرد. نجات هایریول بعد از گذشت یکصد سال، لینک از خواب خود به وسیله صدای زلدا در سرش بلند می شود و خود را بدون هیچ خاطره ای در معبد بازیابی می یابد و متوجه می شود که حافظه اش را از دست داده. زلدا به لینک اطّلاع می دهد که حفاظ دور قلعه که گنون رو درون خود نگه می داشته ضعیف تر شده و دیگر نمی تواند بیشتر از این او را در خود نگه دارد. بعد از این که روح شاه، راه و چاه زنده ماندن در این دنیا را به لینک آموزش می دهد، زلدا از دور مراقب لینک بوده و از کنترل در آمدن تک تک هیولاهای باستانی از چنگ گنون را به دست او مشاهده می کند. با کنترل هر چهار هیولای الهی و قدرت مستر سورد، لینک بالاخره همزمان با از بین رفتن حصار زلدا، وارد قلعه هایریول می شود تا رنج صد ساله را یکبار برای همیشه پایان دهد. در پس شکست دادن حالت ابتدایی کالامیتی گنون، او فرم خود را عوض کرده و تبدیل به هیولای تاریکی گنون شده و در زمین های باز روبروی قلعه هایریول روبروی لینک قد علم می کند. برای مبارزه با این حالت خالص از شیطانی بوده و تاریکی، زلدا به لینک کمان نور را می دهد و با کمک هم دیگر و کمان نور و مستر سورد، لینک موفّق به شکست دادن گنون شده و زلدا او را مهر می کند و در نهایت لینک و زلدا موفّق می شوند به نقشی که توسّط خدایان به آن منصوب شده بودند عمل کنند و هایریول را نجات دهند. در پایان تیتراژ نیز شاهد هستیم که لینک و زلدا در حال نقشه برداری دوباره هایریول هستند، به این امید که دوباره آن را عظمت و شکوه سابق اش بازگردانند. منابع زلدا در وبگاه زلدا دانجون ویکی
  20. 1 امتیاز
    سلام باید پرسید از کجا فهمیدید که جول مرده؟ چون ناتی داگ رسما این موضوع رو تایید نکرده و بحث‌ها؛ بحث تئوری‌پردازی طرفدارها هست. جول در بازی دوم حضور داره. چون تایید شده که تروی بیکر این نقش رو در قسمت دوم مجددا بازی خواهد کرد. منتهی در مقاله اشاره نشده که جول زنده هست یا نیست. / بازی ظاهرا در بیش از یک بازه زمانی روایت می‌شه. و جول [اگر] زنده باشه در بازه زمانی مشخصی دیده می‌شه و [اگر] مرده باشه در بازه زمانی مشخصی اشاره می‌شه.
  21. 1 امتیاز
    The walking dead سازنده تل تیل گیمز ناشر تل تیل گیمز کارگردان ها سین وانامن جیک رودکین طراحان سین وانامن جیک رودکین مارک دارین نویسندگان سین وانامن مارک دارین گری ویتا پلتفرم ها پلی استیشن 3 پلی استیشن 4 ایکس باکس 360 ایکس باکس وان Ouya Microsoft Windows اندروید آی او اس تاریخ انتشار از آپریل تا نوامبر 2012 سبک اشاره و کلیک ماجراجویی گرافیکی ترس و بقا حالت ها تک نفره مردگان متحرک (انگلیسی: the walking dead) یک بازی سریالی و ماجراجویی گرافیکی و ترس و بقا است که توسط کمپانی Telltale games ساخته و انتشار یافته است. این بازی بر اساس سری کتاب های کمیک مردگان متحرک به نویسندگی رابرت کرکمن ساخته شده است که متشکل از 5 اپیزود است که از آپریل تا نوامبر 2012 منتشر شده. داستان در مکان هایی مشابه کمیک در ایالات جورجیا اتفاق می افتد جایی که از آن جا زامبی ها شروع به گسترش می کنند. با این حال اکثر کاراکتر های بازی متعلق به خود بازی هستند و تنها تعدادی شخصیت های اصلی کمیک حضور کوتاهی در بازی دارند. داستان اصلی حول محور شخصیت اصلی این بازی یعنی لی اورت (Lee Everett) که یک پروفسور دانشگاه و یک مجرم است میچرخد. در طول بازی شاهد تلاش برای نجات و مراقبت او از دختر بچه ای به نام کلمنتاین (Clementine) هستیم که گرفتار زامبی ها شده است. برخلاف اکثر بازی های ماجراجویی گرافیکی که شامل حل کردن پازل می باشند بیشتر تمرکز بازی بر روی دیالوگ ها و روابط و احساسات بین کاراکتر ها بخصوص لی و کلمنتاین است. هدف بیشتر بر روی عکس العمل سریع و انتخاب کردن دیالوگ ها و تصمیمات لی است که در طول بازی این تصمیمات داستان و روابط لی با کلمنتاین و دیگر شخصیت ها را رقم می زند که حتی این انتخاب ها می تواند موجب مرگ یا نجات کاراکتر ها هم بشود. مردگان متحرک در سال 2012 توانسته است که لقب بازی سال را دریافت کند و مورد توجه بسیاری از منتقدان قرار گیرد. بیش از یک میلیون از بازیکن های منحصر به فرد قسمت اول این بازی را خریداری کرده اند و بیش از 8.5 میلیون نسخه کامل این بازی فروخته شده است.علاوه بر این , این کمپانی یک نسخه ی قابل دانلود با عنوان Days 400 نیز که مربوط به 400 روز بعد از انتشار ویروس است را منتشر کرد. محتویات گیم پلی شخصیت های اصلی داستان نقد ها نکات منابع گیم پلی بازی مردگان متحرک یک بازی ماجراجویی گرافیکی سوم شخص با زاویه های مختلف دوربین سینمایی است. با استفاده از شخصیت لی و به وسیله ی اشاره و کلیک و حرکت کردن به هر چهار جهت می توان خود را از زامبی ها نجات داد و در کل در دنیای بازی به صورت آزادانه به جست و جو پرداخت. در طول بازی بازیکن می تواند اشیای موجود در اطراف را مورد بررسی قرار دهد و در بخش آیتم ها آن ها را نگه داشته و از آن ها در محیط بازی استفاده کند. بازیکن این قابلیت را دارد تا با محیط اطرافش در تعامل باشد و همچنین ماهیت این تعامل را هم تعیین کند. به عنوان مثال بازیکن می تواند به کاراکتر بازی نگاه کند با او صحبت کند یا حتی اگر بازیکن وسیله ای را حمل می کند آن را به کاراکتر دیگر پیشنهاد بدهد و یا حتی در مورد آن وسیله سوال کند. برخلاف دیگر بازی هایی که تمرکز بر روی مقابله با زامبی ها است بیشتر توجه بازی بر روی کاراکتر ها و داستان بازی است. در این جا بازیکن به وسیله ی QTE باید مانع از کشته شدن بوسیله ی زامبی شود در بخشی از قسمت ها سرعت عمل بازیکن لازم است. تصمیمات مهم بر روند داستان مانند شیوه ای که در اکثر بازی های نقش آفرینی وجود دارد تاثیر بسیار مهمی دارند. در برخی از مکالمات پاسخ باید در زمان محدودی انجام گیرد در غیر این صورت کاراکتر فرض را بر این می گذارد که لی تصمیم به سکوت گرفته است که این بر نحوه ی پاسخ دادن کاراکتر ها به بازیکن تاثیر می گذارد. نحوه ی پاسخ گویی لی چه با لطافت و یا چه به صورت خشن به رفتار های بعدی کاراکتر با لی تاثیر زیادی دارد حتی در مواردی لی باید تصمیم بگیرد که یا راست بگویید و یا دروغ. بازیکن همچنین می تواند قسمت notification بازی را نیز خاموش کند . این هشدار ها یا همان notification ها در واقع کارهایی که به وسیله ی صحبت با کاراکتر ها و یا اعمالی را که در محیط بازی انجام شده و موجب تغییر در روند داستان شده است را به بازیکن اطلاع می دهد.در واقع نتیجه ی انتخاب های لی را یاد آور می شود. یکی دیگر از ویژگی های گیم پلی بازی که حتما بازیکن با آن مواجه خواهد شد رویداد فوری یا(به انگلیسی: quick time event) که مخفف آن (QTE) است که به منظور زنده نگه داشتن خود یا دیگر کاراکتر های بازی است. در واقع این رویداد هنگامی که صحنه های سینمایی بازی در حال اجرا است روی می دهد تا بازیکن هم بیکار ننشیند.اگر در حین بازی بازیکن کشته شود بازی دقیقا کمی قبل تر از همین QTE آغاز میشود. گاهی از این ویژگی برای انتخاب تصمیم بازیکن نیز استفاده می‌شود. به عنوان مثال این این تصمیم بازیکن است که کدام کاراکتر را نجات دهد تا در ادامه زنده بماند. هر اپیزود بازی از پنج قسمت مهم تشکیل شده است که نتیجه ی تصمیمات بازیکن را از طریق notification به او نشان می دهد.همچنین سرور های تل تیل گیمز این امکان را ا می دهند که در پایان هر قسمت تصمیماتی را که بازیکن گرفته با تصمیماتی که بقیه ی بازیکن ها انجام داده اند مقایسه کند. این اولین بازی است که توسط کمپانی تل تیل گیمز برای پلی استیشن موو هم عرضه شده است که آن هم در سبک اشاره و کلیک است. نکته ای که درداستان این بازی وجود دارد این است که این ویروس در بدن تمامی مردم وجود دارد و فقط به واسطه ی گاز گرفتگی توسط زامبی ها این ویروس پخش نمی شود بلکه با مرگ شخص او به یکی از زامبی ها که در این بازی به نام واکر (به انگلیسی: walker) شناخته می شوند تبدیل می شود. شخصیت های اصلی لی اورت کلمنتاین کنی کاتجا داک کارلی لی لی استیو ترورز بن کریستا امید مولی داستان این بخش تنها شامل کلیات داستان است. داستان از جایی شروع می شود که لی اورت در حال انتقال به زندان پس از محکومیت به دلیل قتل یک سناتور در آتلانتا , جورجیا است. در حالی که مامور انتقال لی در حین رانندگی با او صحبت می کند ناگهان ماشین به یک واکر برخورد می کند و از جاده خارج می شود. مامور توسط واکر ها کشته می شود و لی پس از درگیری با چند واکر از آنجا فرار کرده و در یک خانه در همان نزدیکی پناه می گیرد.پس از گشتن در اطراف خانه لی به وسیله ی یک واکی تاکی (بیسیم) متوجه کلمنتاین میشود که در خانه ی درختی مخفی شده است. پدر و مادر کلمنتاین برای چند روزی به ساوانا رفته بودند و برای او پرستاری گرفته بودند که حالا تبدیل به یک واکر شده بود. در خانه بر روی پیغامگیر پدر و مادر کلمنتاین از درگیری در آنجا صحبت کردند که از اینجا لی تصمیم به مراقبت از او را می گیرد و این که به او کمک کند تا پدر و مادرش را پیدا کند. پس از این تصمیم لی ,آن ها با کنی و همسرش کاتجا و پسرشان داک که تقریبا همسن کلمنتاین است آشنا می شوند و پس از مدتی با یکدیگر به سمت ماکون حرکت می کنند و در آنجا در یک داروخانه که متعلق به خانواده ی لی بوده است پناه می برند و با تعدادی نجات یافته مواجه می شوند. در آنجا لی متوجه می شود که برادر خودش تبدیل به یکی از واکر ها شده . لی و چند نفر از نجات یافته ها پس از پیداکردن متلی که محیط آن قابل دفاع کردن در مقابل واکر ها بود مستقر شدند . پس از سه ماه دوام آوردن بدلیل کمبود ذخایر به ناچار به خانواده ی جانز که از آن ها درخواست گازولین هم کرده بودند پناه می برند. به گفته ی برادران جانز آن ها صاحب یک مزرعه و لبنیات زیادی بودند. مزرعه ی آنها به دلیل فنس های الکتریکی که مانع از ورود واکر ها به آنجا می شد از لی و همراهانش درخواست گازولین کردند و در عوض آن ها را به آنجا پناه دادند. پس از مدتی که گروه در آنجا اقامت کردند لی و کنی واگن مخفی ای که درست پشت اصطبل بود را پیدا کردند و پس از باز کردن در آنجا با صحنه ی پر از خون که همه جا را گرفته بود مواجه شدند. پس از آن متوجه می شوند که برادران جانز با راهزنان معامله کرده اند که در عوض غذا آنها به مزرعه شان حمله نکنند.البته نه فقط گوشت حیوانات بلکه گوشت انسان هم جزء غذا محسوب می شد. پس از فرار از مزرعه راهزنان به متل حمله کرده و گروه هم مجبور به رها کردن تمام ذخایر خود و متل شد. در جریان مبارزه و درگیری داک توسط یک واکر گاز گرفته می شود. پس از فرار از متل آنها به یک قطار باربری می رسند تا به سمت ساوانا حرکت کرده و قایقی در آن جا پیدا کنند تا از طریق اقیانوس فرار کنند.در بین راه کم کم حال داک بدتر می شود و خود کاتجا تصمیم می گیرد تا پسرش را بکشد اما کاتجا که طاقت این کار را ندارد خودکشی می کند.در این وضعیت کنی بیش تر از قبل به دلیل غم از دست دادن خانواده اش افسرده می شود و تا جایی که می تواند همه را پس می زند.در ادامه ی راه لی به کلمنتاین نحوه ی استفاده از تفنگ را یاد می دهد و همچنین برای آن که واکر ها موهایش را نگیرند آن ها را برایش کوتاه می کند. در ادامه ی راه آن ها با دو بازمانده ی دیگر به نام های امید و کریستا آشنا می شوند. در نزدیکی ساوانا واکی تاکی کلمنتاین شروع به کار کردن می کند. یک صدای ناشناس به او می گوید که او در امان خواهد بود تا زمانی که با لی و گروهش مقابله کند و به او این قول را می دهد که پدر و مادرش منتظر او هستند. پس از آن گروه در یک عمارت محکم پناه می گیرند و لی و کنی برای یافتن قایق به سمت اسکله حرکت می کنند. پس از رسیدن به اسکله می فهمند که هیچ قایقی در آنجا وجود ندارد.در کل خدمات مفید ی که در آن شهر وجود دارد توسط افرادی از آن جامعه این اجازه را به کودکان و سالمندان برای استفاده از آن را نمی دهند. پس از مدتی که واکر ها حمله می کنند لی از گروه جدا می شود و برای پیدا کردن افراد و کمک بیشتر از طریق امارت وارد فاضلاب می شود. در این میان او یکی از افراد خود را می بیند که توسط واکر ها در حال خورده شدن است. پس از ادامه دادن راه خود او به گروهی بازمانده برخورد می کند که همگی آنها سرطان دارند.در این میان پزشکی را در آنها پیدا می کند و از او درخواست کمک می کند. در ابتدا با مقاومت گروه مواجه می شود ولی در ادامه آن ها را راضی می کند. پس از آن رهبر آن گروه یعنی ورنون با لی به عمارت برمی گردد. پس از آن که لی به عمارت می رسد متوجه می شود که کلمنتاین درون آلونکی که در حیاط خانه وجود داشته قایقی را پیدا کرده است.اما تنها چیزی که کم دارد سوخت و باتری است ولی آن را می توان در کرافورد به دست آورد. لی و گروه با هم یک نقشه ی تهاجمی می ریزند ولی وقتی به آن جا می رسند متوجه می شوند که کل جمعیت آنجا تبدیل به واکر شده است. آن ها به سرعت وسیله های لازم را جمع می کنند و آنجا را ترک می کنند. ورنون هم پس از درگیری لفظی به او می گوید که به او اعتماد ندارد و خودش بهتر می تواند از کلمنتاین مراقبت کند. او از گروه جدا می شود. لی به همراه کریستا و بن و امید و کنی در حال مبارزه با واکر ها در عمارت صبح روز بعد لی متوجه می شود که کلمنتاین آنجا نیست و گم شده است. او سراسیمه از عمارت خارج می شود و در حالی که واکی تاکی او را بر روی زمین می بیند و می خواهد آن را بردارد یک واکر دست او را گاز می گیرد. لی در ابتدا به ورنون شک می کند ولی در همال موقع صدای همان شخص ناشناس از واکی تاکی کلمنتاین بیرون می آید و لی را دعوت به مبارزه می کند که بیاید و کلمنتاین را پیدا کند. کلمنتاین موفق می شود جایی را که هست برای لی آشکار کند. وقتی لی به عمارت بر می گردد متوجه می شود که افراد ورنون قایق و تمام وسایل مهم را از آنجا برده اند. پس از آن لی به همراه کنی و کریستا و امید برای نجات کلمنتاین راه می افتند. کنی در بین راه توسط تعدادی از واکر ها اسیر می شود ولی با این حال لی را نجات می دهد. سپس لی به امید و کریستا سفارش می کند که پس از مرگ او آن ها از کلمنتاین مراقبت کنند. پس از آن لی به هتلی که کلمنتاین در آنجا اسیر است می رسد و با گروگان گیر او رو در رو می شود. او بازگو می کند که صاحب همان ماشین استیشنی است که گروه لی تمامی لوازم و خوراکی های آن را بردند و به همین علت فرزند و همسرش او را ترک کردند که بعد از آن توسط واکر ها کشته شدند. به دنبال انتقام هم او از طریق واکی تاکی کلمنتاین را پیدا کرده و او را تحت فشار می گذارد و این وعده را به او می دهد که پدر و مادر کلمنتاین پیش او هستند و این که همیشه در تعقیب کلمنتاین بوده است. لی متوجه می شود به خاطر اتفاقاتی که برایش افتاده او دیوانه شده. او با کمک کلمنتاین مرد دیوانه را می کشد و در حالی که از هتل خارج می شوند کلمنتاین پدر و مادر خود را می بیند که هر دو تبدیل به واکر شده اند. در این حین لی بیهوش می شود. او در مقازه ی طلافروشی بیدار میشود و وقتی می فهمد که تقریبا در نزدیکی خارج شهر است از کامنتاین میخواهد که تا مرز شهر برود و در آنجا به امید و کریستا ملحق شود. در این جا کلمنتاین دو انتخاب دارد. یا لی را بکشد و یا این که لی را با دست بندی ببندد تا تبدیل به واکر شود یا اصلا هیچ کاری انجام ندهد. در ادامه کلمنتاین در حالی که به تنهایی در مزرعه ای در مرز شهر در حال راه رفتن است از دور دو نفر را می بیند که متوجه او شده اند. وداع لی و کلمنتاین نقد ها امتیازات متاکریتیک اپیزود 1: A New Day (ps3) 89 (pc) 82 (x360) 79 اپیزود 2: Starved for Help (ps3) 84 (pc) 84 (x360) 84 اپیزود 3: Long Road Ahead (x360) 88 (ps3) 87 (pc) 85 اپیزود 4: Around Every Corner (x360) 82 (ps3) 81 (pc) 80 اپیزود 5: No Time Left (pc) 89 (x360) 89 (ps3) 88 بسته ی الحاقی 400 Days (x360) 80 (ps3) 78 (pc) 78 بازی مردگان متحرک نقد های مثبت بسیار زیادی از سایت های معتبر دنیا دریافت کرده و بدلیل صداگذاری عالی و احساساتی که در بازی بین کاراکتر ها رد و بدل می شود توجه منتقدان را به خود جلب کرده است. این بازی بیش از 80 جایزه ی بازی سال را دریافت کرده است. نکات برای ساخت این بازی برخی از ویژگی های گیم پلی آن از بازی های دیگر الهاماتی گرفته است مانند بازی tales of monkey island و همچنین ویژگی QTE از بازی Heavy rain الهام گرفته شده است. شخصیت کلمنتاین قبل از لی طراحی شد. به دلیل این که به گفته ی سازندگاه آن ها در واقع یک قطب نمای اخلاقی برای شخصیت اصلی بازی می خواستند تا او را در طول بازی همراهی کند. در واقع قرار بوده تا همراه اصلی کلمنتاین در بازی برادرش باشد ولی چون رابطه ی برادر و خواهری از قبل ایجاد شده است و نمی توان به وجود آمدن رابطه صمیمانه را به خوبی نمایش داد لی جایگزین شد. سازندگان بازی در ابتدا می خواستند که کلمنتاین را از بازی خارج کنند چون به عقیده ی تل تیل گیمز بازیکن ها به وجود او اهمیت نخواهند داد. تا سال 2013 این بازی بیش از 90 جایزه ی بازی سال را دریافت کرد. ایده و استارت این ورژن بازی از 2003 بوده است. در کل سری بازی های مردگان متحرک بر خلاف دیگر بازی ها تعداد شخصیت های مهم زیاد هستند. منابع The walking dead(video game) در ویکی پدیا The walking dead (video game) در ویکیا
  22. 1 امتیاز
  23. 1 امتیاز
  24. 1 امتیاز
  25. 1 امتیاز
    کلا تئوری ها غیر رسمی و تایید نشده هست. ناتی داگ از عمد نقش لورا بایلی رو ذکر نکرده.
  26. 1 امتیاز
    Movyn

    سارا

    ممنون تصحیح شد. در متن مقاله 2013 هست ولی جعبه محتویات 2033 مونده بود.
  27. 1 امتیاز
    Movyn

    تس

    خواهش می‌کنم لطفا از دکمه تشکر برای تشکر و ... استفاده کنید. در بخش کامنت برای اظهار نظر درباره خود مقاله نظر بفرستید.
  28. 1 امتیاز
    Movyn

    مارلین

    Marlene اطلاعات شخصی نام‌های مستعار پروانه ملکه (Queen Firefly) سن اواخر ۳۰ وضعیت مرده تاریخ مرگ ۲۸ آوریل ۲۰۳۴ وابستگی‌ها فایرفلایز محل سکونت بوستون (درگذشته) سالت لیک سیتی اطلاعات بیولوژیکی گونه انسان جنسیت زن نژاد آفریقایی-آمریکایی قد ۱٫۷۰ متر رنگ مو مشکی رنگ چشم قهوه‌ای اطلاعات در بازی دیده شده در لست آو آس پشت سر گذاشتن صداگذار مارل دندریج بازیگر و موشن‌کپچر مارل دندریج مارلین (انگلیسی: Marlene) رهبر گروه فایرفلایز و ضدقهرمان نهایی در بازی لست آو آس است. او از دوستان آنا، مادر الی بود که پیش از مرگ او قول داد تا از الی مراقبت کند. با این حال رهبری گروه فایرفلایز در دنیای پساآخرالزمانی شیوع عفونت قارچی مغز، او را بیش از همیشه مشغول کرد و چاره‌ای نداشت جز اینکه برای مدتی از دور و با گماردن افرادی در نزدیکی الی، از او مراقبت کند. چندین سال بعد و در شهر بوستون و زمانی که مشخص شد الی نسبت به بیماری مصون است، مارلین به الی گفت که فایرفلایز می‌تواند با آزمایش روی او به روش درمانی علیه بیماری دست پیدا کند. او ابتدا قصد داشت تا الی را همراه خودشان به آزمایشگاه‌های فایرفلایز منتقل کند، ولی این گروه توسط نیروهای ارتش و فدرا شناسایی و تلفات و خسارات زیادی دید. مارلین در ادامه از دو قاچاقچی، تس و جول خواست تا الی را نزد افراد فایرفلایز در سمت دیگر شهر ببرند تا در ازای کارشان، محموله بزرگی از سلاح تحویل بگیرند. حدود یک سال پس از این، مارلین و بازماندگان فایرفلایز شاهد رسیدن جول و الی به مقرشان بودند. با این حال آزمایش‌ها نشان داد که تنها راه ساخت واکسن علیه بیماری، روشی است که درنهایت به مرگ الی منجر می‌شد. علیرغم سختی این تصمیم، مارلین تصمیم گرفت تا این روش را عملی کرده و با قربانی کردن الی، سرنوشت بشریت را نجات دهد. با این حال جول که سفر بلند و سختی را همراه با الی تا آنجا طی کرده بود، نمی‌توانست شاهد مرگ او باشد. محتویات پیش‌زمینه وقایع The Last of Us: American Dreams وقایع Left Behind وقایع The Last of Us منابع پیش‌زمینه مارلین به عنوان رهبر و عضوی از گروه شبه‌نظامی فایرفلایز، علیه روش استبدادی کنترل مناطق قرنطینه مبارزه می‌کرد. ۲۰ سال پس از شیوع «عفونت قارچی مغز»، بیماری مرگبار و همه‌گیری که ۶۰ درصد از کل جمعیت زمین را به نابودی کشانده بود، همچنان راه درمانی نداشت و جوامع در طول سال‌ها با نظم جدید خو گرفته بودند. نهادهای دولتی به کلی از بین رفته و مردم در جای جای زمین در قالب گروه‌های کوچک به زندگی سخت ادامه می‌دادند. در سال‌های اولیه، دولت و ارتش با دایر کردن مناطق قرنطینه، سعی کردند تا بازماندگان و افراد سالم را در محلی امن و دور از افراد آلوده حفظ کنند. با این حال گذر سال‌ها و نابودی همه زیرساخت‌ها، مناطق قرنطینه با مشکلات کمبود آذوقه مواجه بودند. این روند رفته رفته باعث فرار مردم از مناطق قرنطینه، افزایش فضار ارتش بر ساکنان این مناطق و وقوع چند شورش در اثر این وقایع بود. در همین شرایط بود که گروه‌های مقاومت مردمی شکل گرفت که در مرکز توجهات، گروه فایرفلاز قرار داشت. مارلین با رهبری این گروه، در رویای پایان دادن به استبداد، برگرداندن دولت مرکزی به قدرت و ساخت واکسن و روش درمان علیه بیماری همه‌گیر بود. این گروه چندین حمله در مناطق قرنطینه مختلف انجام که در مواردی موفق به ساقط کردن حکومت نظامی در این مناطق نیز شدند. گرچه این تلاش‌ها در بسیاری مواقع با موفقیت همراه بود، ولی نتایج نیز آن طور که پیش بینی می‌شد نبود. مارلین از دوستان پرستاری به نام آنا بود؛ زنی که به زودی دختری به نام الی به دنیا آورد. او در شرایط مرگ بود و از مارلین خواست تا پس از مرگش مراقب الی باشد. مارلین همچنین برای مدتی، شاهد حضور تامی در گروه فایرفلایز بود، شخصی که گرچه در نهایت از فایرفلایز جدا شد ولی از دید مارلین یک «مرد خوب» بوده است. تامی، برادری به نام جول داشت که به مارلین گفته بود می‌تواند روی او حساب کند. وقایع The Last of Us: American Dreams مارلین و فایرفلایز مبارزه مسلحانه شکست‌خورده‌ای را علیه نیروهای ارتش در منطقه قرنطینه بوستون پشت سر گذاشته بودند. در طی عقب نشینی، این گروه به موقع موفق به نجات دو دختر بچه سالم در برابر حمله افراد آلوده شدند. برای مارلین، یکی از این دو شناخته شده بود، او «الی» بود که همراه دوستش رایلی در یک بازار متروکه در دام مبتلایان قرار گرفته بودند. مارلین در ادامه دستور داد تا آن‌ها را آزاد کنند. رایلی در ادامه به سرعت از مارلین خواست تا او را به عنوان عضوی از فایرفلایز بپذیرند که با مخالفت مارلین مواجه شد. از دید مارلین، فایرفلایز محلی بود که تا همان موقع هم بسیاری از افراد به خاطرش کشته شده بودند و این محل مناسب نوجوانی مثل رایلی نبود. این گفتگو با وقوع تیراندازی ناتمام ماند؛ تیم در واقع مورد حمله گروهی از قاچاقچیان قرار گرفته بود. پس از نابود کردن قاچاقچیان، رایلی مجددا اصرار به پیوستن کرد و اینکه حاضر است تا جانش را در راه گروه بدهد. مارلین که عصبانی شده بود، به نشانه تهدید به سمتش هدف‌گیری کرد. الی که فکر می‌کرد موضوع جدی است، به سرعت اسلحه ترور را ربود و به سمت مارلین نشانه‌گیری کرد؛ اینکه اگر اسلحه را پایین نیاورد مارلین را خواهد کشت. مارلین اسلحه را پایین اورد ولی گفت که قصدش کشتن رایلی نبوده است. او در ادامه به الی گفت که مادرش آنا را می‌شناخته و دوستش بوده است. او سپس سوئیچ‌بلید و نامه آنا را به عنوان یادگاری‌های باقی مانده از او به الی داد. علیرغم همه اصرارها، مارلین درنهایت نیز دو دختربچه را به مدرسه نظامی منطقه قرنطینه که بچه‌ها در آن ساکن بودند برگرداند. وقایع Left Behind مدتی بعد، مارلین باز هم متوجه تلاش رایلی برای پیوستن به آن‌ها شد و تیمی او را مخفیانه به مقر آن‌ها آورد. تیم در واقع رایلی را در یک کوچه، جایی که رایلی در حال تعقیب ترور بود به دام انداخت و او را نزد مارلین بردند. مارلین در اینجا به رایلی گفت که «چی باعث شد این‌قدر طول بدی؟» و فاش کرد که قصدش این بوده تا وفاداری او را آزمایش کند. او که رسما رایلی را در گروه پذیرفته بود، به عنوان شروع از رایلی خواست تا خودش شخصا یک فرد مبتلا را بکشد. پس از این، رایلی از مارلین پرسید که الی هم می‌تواند به گروه ملحق شود؟ مارلین اما مخالف بود و گفت او می‌خواهد که الی در مدرسه نظامی منطقه قرنطینه، چون جای امنی برای او است باقی بماند؛ او همچنین رایلی را از دیدن دوباره الی منع کرد. شش هفته بعد، رایلی که مجددا به دیدن الی رفته بود و هر دو مجددا به همان فروشگاه متروکه رفته بودند؛ این بار توسط افراد مبتلا مورد گزش واقع شدند. در حالی که رایلی مثل افراد دیگر مبتلا، تسلیم عفونت قارچی شده بود، بدن الی همچنان مقاومت نشان می‌داد. مارلین در چنین شرایطی الی را پیدا کرد و نزدیک بود که او را به خاطر گزیده شدن توسط مبتلا بکشد، با این حال به زودی برای مارلین مشخص شد که الی نسبت به بیماری مصون است. این یک واقعه مهم برای فایرفلایز بود؛ گروهی که کورسوی امید برای پیدا کردن روش درمان را زنده نگه داشته بود. وقایع The Last of Us فایرفلایز خسارات انسانی و مادی زیادی در را در مواجهه با ارتش در منطقه قرنطینه بوستون متحمل شده بود. آن‌ها نیاز به تجدید قوا و برگشتن به غرب همراه با الی داشتند. مارلین برای این کار محموله قابل توجهی سلاح از یک قاچاقچی به نام رابرت خریده بود. در مواجهه بعدی با ارتش، فایرفلایز باز هم متحمل خسارات شدید شد و مارلین نیز در این جریان شدیدا مجروح شد. او گروهی از افراد را در سمت دیگر شهر و بیرون از منطقه قرنطینه گمارد تا منتظر الی بمانند. خودش نیز شخصا نزد رابرت برگشت تا از او بخواهد تا الی را قاچاقی از منطقه خارج و نزد گروه ببرد. با این حال زمانی که مارلین به محل کار رابرت رسیده بود، او متوجه شد که رابرت توسط دو قاچاقچی دیگر، تس و جول کشته شده است. تس و جول ادعا کردند که رابرت محموله سلاح آن‌ها را به فایرفلایز فروخته و مارلین باید آن‌ها را پس دهد. مارلین که شرایط را متفاوت می‌دید گفت که برای سلاح‌ها پول پرداخته، و در قبال قاچاق «چیزی» توسط تس و جول، حاضر است سلاح‌ها را به آن دو برگداند. این سه در ادامه با دور زدن چند گشتی از ارتش به محل اختفای الی رسیدند. در اینجا بود که تس و جول متوجه شدند که باید یک دختر بچه را به خارج از منطقه قرنطینه قاچاق کنند. او وعده بازگرداندن دوبرابر محموله‌ای که از رابرت خریده بود را در قبال این کار پیشنهاد کرد. پس از مخالفت الیه، درنهایت قرار شد تا جول الی را به محل اختفای موقتی منتقل کرده و منتظر تس بماند. تس نیز برای مطمئن شدن از وعده مارلین، همراه او رفت تا محموله را ببیند. به این ترتیب تس و مالین به کمپ فایرفلایز رفته و تس از وعده مارلین مطمئن شد. او به سمت جول و الی برگشت، در حالی که مارلین جراحاتش تحت مداوا قرار گرفت. فایرفلایز درنهایت با تلفات بیشتری در شهر مواجه شد و با توجه به کشته شدن تیم مستقر برای برگرداندن الی، آن‌ها به ناچار بوستون را ترک و به سمت سالت لیک سیتی رفتند. مارلین و بازماندگان فایرفلایز، در مسیر رسیدن به سالت لیک سیتی چندبار مورد تهاجم مبتلایان قرار گرفتند. دو نفر دیگر نیز در همین وقایع کشته شدند. این تیم درنهایت خود را به سالت لیک سیتی رساند و موفق شد در بیمارستان شهر وارد شوند. با وجود تلفات شدید، از دست دادن الی و سفر سخت پشت سر گذاشته شده، آن‌ها خوشحال بودند که مجددا با تیم مستقر در بیمارستان تجدید دیدار کردند. مارلین با شکست‌هایی که متحمل شده بود، رفته رفته به خود و توانایی‌اش به عنوان یک رهبر شک کرد. در ۲۵ آوریل، یعنی یک ماه بعد او در خاطراتش ثبت کرد که حتی به ایدئولوژی فایرفلایز هم به شک افتاده و حس می‌کند حتی باید از تیمش نیز جدا شود. در ۲۸ آوریل بود که گروهی از گشتی‌های فایرفلایز، گزارش دیدن یک مرد مسن همراه با دختر نجوانی را به مارلین دادند. این دو بی‌هوش به بیمارستان منتقل شدند و مارلین متوجه شد که آن‌ها «جول» و «الی» هستند. در حالی که زنده و سالم، سفری ناممکن را از شرق تا غرب کشور پش سر گذاشته بودند. الی که بی‌هوش در اثر غرق شدگی در آب مستقیم به اتاق جراجی منتقل شده بود، مورد آزمایش قرار گرفت. پزشکان در این زمان به مارلین گفتند که جهش منحصر به فردی که روی عفونت در مغز الی رخ داده، دلیل مبتلا نشدن این دختر بوده است. به گفته آن‌ها، این احتمال وجود داشت که از طریق مهندسی معکوس، واکسنی برای مقابله با عفونت در بدن افراد مبتلا ساخته شود. این موضوع نیز مشخص شد که جراحان قادر نیستند روی مغز الی کار کنند، در حالی که او در نهایت خواهد مرد. به این ترتیب آن‌ها برای شروع جراحی از مارلین اجازه خواستند. این تصمیم ساده‌ای برای مارلین نبود؛ او الی را از زمان متولد شدنش می‌شناخت و هنوز تحت قولی بود که به مادرش آنا داده بود. با این حال او تصمیم گرفت این اجازه را به پزشکان بدهد. سپس مارلین دو نوار صوتی ضبط کرد که در آن از آنا به خاطر این تصمیم عذرخواهی کرد؛ اینکه الی نیز به زودی پیش لو خواهد فت و مارلین چاره‌ای جز این کار ندارد. او سپس به اتاق جول رفت که هنوز بی‌هوش بود. پس از به هوش آمدن، مارلین از او پرسید که چطور موفق شدند تا به سالت لیک سیتی برسند؟ جول در پاسخ گفت که همه این‌ها به خاطر الی بوده است. به گفته مارلین، الی از ماجرای غرق شدگی زنده ماند و پزشکان برای پیدا کردن روش درمان مشغول آزمایش روی او هستند. جول در اینجا متوجه شد که ساخت واکسن، تنها از طریق مهندسی معکوس و خارج کردن عفونت قارچی در مغز الی ممکن است؛ آزمایشی که درنهایت به مرگ قطعی خود الی منتهی خواهد شد. با شنیدن این موضوع، جول شروع به اعتراض کرد ولی مارلین تصمیم خود را گرفته بود. او به جول گفت که با توجه به قولی که به مادر الی داده بود، مرگ الی برای او نیز آسان نیست ولی این قربانی می‌تواند جان میلیون‌ها نفر را نجات دهد. مارلین پس از این از جول خواست تا «این موهبت را تلف نکند». جول که همچنان نمی‌توانست این تصمیم را قبول کند، باز هم مخالفت کرد. مارلین، در ادامه از ایتن خواست تا جول را به بیرون هدایت کرده و اگر خطایی از او سر زد به او شلیک کند. پس از رفتن مارلین، جول ایتن را کشت و پس از کشتن دیگر اعضای فایرفلایز، خود را به طبقه بالا و اتاق جراحی رساند. او جراحان را نیز کشت و الی که هنوز زنده اما بی‌هوش بود را با خود از محل خارج کرد. در پارکینگ، مارلین با تهدید اسلحه جلوی جول را گرفت و تلاش کرد جول را از کارش منصرف کند. مارلین به جول گفت که این کار بیهوده است چون الی نیز درنهایت خواهد مرد و ساخت واکسن از طریق او، انتخابی بود که خود الی انجام داده است. جول با اندکی مکس و آگاهی از اینکه این انتخاب خود الی بوده، ابتدا به این پیشنهاد فکر کرد ولی در نهایت تصمیمش را گرفت. او به مارلین شلیک و الی را سوار یک ماشین کرد. سپس برگشت و درحالی که مارلین به او التماس کرد تا او را نکشد، جول با این توجیه که مارلین برای برگرداندن الی برخواهد کشت، در نهایت مارلین را کشت. منابع لست آو آس Marlene در لست آو آس ویکیا الگو:شخصیت‌های لست آو آس
  29. 1 امتیاز
    Senator Steven Armstrong اطلاعات درون بازی اولین حضور متال گیر انتقام دوباره صداگذاران آلاستیر دانکان_آنشو ایشیزوکا اطلاعات شخصی تولد آمریکا هدف تسخیر کل جهان به وسیله ی آمریکا وابسته به نیروی دریایی آمریکا_گروه جنایتکاران LLC_ورلد مارشال INC وضعیت مرده سناتور استیون آرمسترانگ ( به انگلیسی:Senator Steven Armstrong ) سناتور نماینده از ایالات متحده در ایالت کلرادو و همچنین یکی از کاندید های انتخابات ریاست جمهوری در سال ۲۰۲۰ بود. او همچنین مدیر عامل CEO و نایب رئیس شرکت ورلد مارشال بود. محتویات تاریخچه جوانی زندگی سیاسی استخدام سم دخالت های مستقیم در Desperado نبرد نهایی منابع تاریخچه جوانی آرمسترانگ در تگزاس متولد شد. او ابتدا در فوتبال دانشکده شرکت می کرد ولی به دلیل میل به خدمت به کشور این حرفه را رها کرد. او وارد نیروی دریایی شد ولی پس از مدتی به ایالات کلرادو نقل مکان کرد. او بدن خود را سالم نگه داشت و با وسیله کردن نانوماشین هایی قدرت خود را حتی از سربازان سایبورگی بیشتر کرد. زندگی سیاسی استیون در انتخابات سناتوری ایالات کلرادو شرکت و انتخاب شد. یکی از ابتکارانی که او در دوره ی سناتوری خود انجام داد کم کردن بودجه ی دولتی و خصوصی سازی نیرو های پلیس بود. پس از این استیون به عنوان یکی از اعضای سنا انتخاب شد. در سال ۲۰۱۶ استیون یک سخنرانی برای بالا رفتن محبوبیتش انجام داد و به نویسنده ی سخنرانی خود گفت که مردم به درست و غلط توجه ندارند. نویسنده به استیون هشدار داد که ممکن استقبل از جلسه ی هیئت منصفه ارتباطش با PMSC آشکار شود. استیون گفت که می خواهد آمریکا بر کل جهان غلبه کند. پس از مدتی روابط او با ورلد مارشال و PMSC آشکار شد ولی با این حال آرمسترانگ بازهم به عنوان یک نامزد در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۲۰ شناخته شد. استخدام سم استیون و ورلد مارشال به زودی به مهارت های ساموئل رودریگز شدند و تصمیم گرفتند او را استخدام کنند. پس از آنکه سم از پس Metal Gear RAY UMG یک برآمد استیون از او خواست که با او ملاقات کند. در این ملاقات مسترانگ برای اینکه ببیند سم چقدر قدرت دارد با او مبارزه کرد ولی سم از او پیروز شد. پس از این استیون به سم پیشنهاد داد که به او بپیوندد ولی سم این پیشنهاد را رد کرد و دست استیون را قطع کرد. با این حال استیون با کمک نانوماشین ها موفق شد به بازپی سم صدمه ی جدی زده و دست خود را پیوند دهد. پس از آن سم به اجبار مجبور شد که به آرمسترانگ بپیوندد. دخالت های مستقیم در Desperado سناتور در آزمایشگاه Desperado در مکزیک به کمک سان دونر مغر کودکان را به بدن های سایبورگی انتقال می دهد. در زمان صلح در بین آمریکا و پاکستان سناتور که این صلح را نمی خواست تصمیم گرفت تا جنگی دوباره بین پاکستان و آمریکا به وحود آورد. هدف سناتور این بود که رئیس جمهور هامیلتون را به قتل برساند ولی زمانی که رایدن سم و سان دونر را کشت سناتور تغییر عقیده داد و تصمیم گرفت سربازان یک پادگان آمریکایی در پاکستان را به قتل برساند تا مردم آمریکا تحریک شوند. پس از آن او و رایدن در یک پایگاه هوایی با هم مواجه شدند و رایدن موفق شد متال گیر اکسلسیوس که توسط سناتور هدایت می شود را نابود کند. در ادامه بین این دو درگیری به وجود آمد و در طی این درگیری سناتور عقاید خود را توضیح می داد و رایدن فهمید که سناتور به دنبال پول نیست بلکه دیوانه ای است که قدرتمند شدن آمریکا را می خواهد. به هر ترتیب سناتور رایدن را شکست می دهد. سناتور و رایدن نبرد نهایی سناتور رایدن را مورد ضرب و شتم قرار می دهد. پس از این اما بلید ولف شمشیر سام را برای رایدن می اندازد و رایدن با استفاده از شمشیر با سناتور مبارزه می کند. پس از آن رایدن موفق می شود که سناتور را شکست داده و قبل نانوماشینی اش را خرد کند. پس از این سناتور شکست را قبول می کند. با وجود مرگ سناتور اما خواسته ی او یعنی برهم زدن نظم جهانی با موفقیت روبه رو شد. منابع استیون آرمسترانگ در متال گیر ویکی
  30. 1 امتیاز
    Movyn

    جول

    Joel اطلاعات شخصی نام‌های مستعار جول میلر تکزاس (توسط تس) قدیمی (توسط هنری) مرد دیوانه (توسط دیوید و کنیبال‌ها) تولد ۲۶ سپتامبر ۱۹۸۶ آستین، تکزاس وضعیت زنده پیشه نجار (سابق) قاچاقچی وابستگی‌ها شکارچی‌ها قاچاقچی‌ها ارتباطات تامی (برادر) سارا (دختر) ماریا (زن برادر) محل سکونت آستین، تکزاس (سابق) بوستون، ماساچوست (سابق) جکسون کانتی، وایومینگ اسلحه‌ها پیستول ۹ میلی‌متری، ریولور، شاتگان، اسلحه شکاری اطلاعات بیولوژیکی گونه انسان جنسیت مرد ملیت آمریکا قد ۱۷۸-۱۸۰ سانتی‌متر رنگ مو مشکی، جوگندمی رنگ چشم قهوه‌ای اطلاعات در بازی دیده شده در لست آو آس پشت سر گذاشتن لست آو آس: قسمت ۲ صداگذار تروی بیکر بازیگر و موشن‌کپچر تروی بیکر جول (انگلیسی: Joel) و با نام اصلی جوئل میلر (Joel Miller)، شخصیت اصلی و محوری بازی آخرین بازمانده از ما است. او یکی از بازماندگان شیوع عفونت قارچی مغز است که بیش از «۶۰ درصد» از کل جمعیت بشر در جهان را از بین برده است. او که در جریان شیوع بیماری، دختر کوچکش سارا را از دست داد، پس از آن به یک قاچاقچی بی‌رحم و بدبین تبدیل شد. او در ادامه مسئولیت قاچاق، انتقال و حفاظت از دختر نوجوانی به نام الی را برعهده گرفت؛ نوجوانی که به زودی مشخص شد کلیدی برای علاج بیماری همه‌گیر مغزی است. او در ابتدا به خاطر سرنوشت غم‌انگیز دختر کوچکش، با اکراه مسئولیت انتقال الی را پذیرفته بود، اما به تدریج و در جریان سفر طولانی خود با الی، در او نوعی حس ارتباط پدرانه به این نوجوان شکل گرفت. محتویات معرفی روز طغیان زندگی در دنیایی تباه شده معامله با فایرفلایز ساختمان کاپیتول یک دختر مصون پیتسبورگ پاییز دانشگاه کلرادو شرقی پشت سر گذاشتن زمستان بهار منابع معرفی جول در ۲۶ سپتامبر (۱۹۸۴ یا ۱۹۸۵) در شهر آستین، تگزاس در کشور آمریکا متولد شد. او همراه با برادر کوچک‌ترش تامی در تگزاس بزرگ شد و مسئولیت این برادر نیز با او بود. این دوره البته دوران سختی برای هر دو برادر بود. جوئل در جوانی، آرزوی تبدیل شدن به یک خواننده را داشت. به هر شکل اما او خیلی زود ازدواج کرد و از دوران کوتاه زندگی با همسرش، صاحب دختری به نام سارا شد. به این ترتیب جويل به خاطر گرفتن مسئولیت‌های مختلف هیچ وقت نتوانست برای تحصیل، به کالج و دانشگاه برود. مشخص نیست ازدواج او با مادر سارا دقیقا به چه سرنوشتی دچار شد اما جول حتی یادآوری آن را نیز بسیار دردناک توصیف می‌کند. او به عنوان پدر و تنها والد دختربچه، سارا را در بیشتر عمر کوتاهی که داشت بزرگ کرد. این دو در یک خانه دو نفره، در همان شهر آستین تگزاس زندگی می‌کردند. جول از طریق شغل «نجاری» در یک کارگاه ساخت و ساز مخارج زندگی را تأمین می‌کرد. او البته در این فکر نیز بود که راهی برای خودکفایی، و تأسیس کارگاه اختصاصی ساخت خودش پیدا کند. به هر شکل، او به خوبی در شغل فعلی خود، قادر بود از پس هزینه‌های زندگی خود و سارا و تأمین یک زندگی خوب و متوسط بر بیاید. او در همین دوره، رابطه نزدیک با برادرش تامی را حفظ کرده بود. جول با وجود همه سختی‌هایی که از دوران کودکی با آن رشد کرده بود، همه تلاش خود را برای تأمین یک زندگی مرفه برای دخترش به کار گرفت و رابطه‌ای بسیار صمیمانه و گرم میان این پدر و دختر وجود داشت. با این حال زمانی که سارا ۱۲ سال داشت و در روز تولد پدرش، یک «ساعت مچی» را به عنوان هدیه تولد به جول داد، حوادثی به وقوع پیوست که به زودی سرنوشت بشر در سرتاسر جهان را تغییر داد. روز طغیان جول در ۲۶ سپتامبر ۲۰۱۳، از سارا به عنوان هدیه روز تولدش یک ساعت مچی گرفت تا جایگزین ساعتی شود که حدود یک ماه قبل‌تر خراب شده بود. این دو همراه با هم مشغول تماشای تلویزیون شدند تا اینکه سارا به خواب رفت. جول پس از این از خانه خارج شد. این همزمان با ساعات اولیه روز ۲۷ سپتامبر ۲۰۱۳ بود که بیماری عفونت قارچی مغز به سرعت در آستین فراگیر می‌شد. جول درحالی سراسیمه به خانه برگشت که سارا نیز از خواب بیدار شده بود و مضطرب به نظر می‌رسید. پس از این همسایه آن‌ها که مبتلا به بیماری شده بود، وحشیانه واد خانه آن‌ها شد و جول پس از چند بار هشدار، مجبور بود در دفاع از جان خود و دخترش «جیمی» را بکشد. پس از رسیدن تامی، جول و سارا سوار ماشین او شدند تا به سرعت شهر را ترک کنند. پس از این مشخص شد که جمعیت بزرگی از ساکنان شهر نیز دقیقا همین کار، یعنی فرار از شهر را انتخاب کرده بودند. جاده اصلی کاملا به خاطر ترافیک سنگین مسدود بود و با دیده شدن چند مبتلا در خیابان، تامی به سرعت مسیر فرعی را در پیش گرفت. در این حین یک تصادف به وقوع پیوست و ماشین واژگون شد. در جریان این تصادف، پای سارا دچار شکستگی شد و به این ترتیب جول، سارا را بغل کرد و همراه با تامی، روی زمین و با دویدن راه فرار را در پیش گرفتند. آن‌ها در کنار جمعیت زیادی از دیگر بازماندگاه در حال فرار از شهر بودند. در نقطه‌ای از فرار، زمانی که چندین مبتلا به بازماندگان حمله کردند، تامی باقی ماند و مشغول تیراندازی به مبتلایان شد. جول نیز همراه با دخترش مسیر را ادامه داد تا اینکه توسط یک سرباز ارتش متوقف شد. پس از شنیدن اینکه سارا مجروح است، سرباز از مافوق خود دستور گرفت تا هر دو را بکشد. او پس از دیدن چهره ملتمسانه جول و با اکراه به سمت آن‌ها تیراندازی کرد. جول گرچه به سرعت تلاش کرد تا دخترش را نجات دهد؛ تامی نیز خود را رساند و سرباز را کشت اما یکی از تیرها ضربه کاری را به سارا وارد کرد. به این ترتیب دختربچه در بغل پدرش جان خود را از دست داد و دنیای جول را برای همیشه تکه تکه کرد. زندگی در دنیایی تباه شده جول پس از مرگ دخترش، به سرعت خود را در یک کلینیک دید که مشخص شد مبتلا به بیماری نشده است. او اما با این وجود، شاهد از هم پاشیدن خانواده‌اش و تباهی سریع دنیا بود و دلیلی برای زندگی نمی‌دید. به این ترتیب او ابتدا تصمیم به خودکشی داشت اما درنهایت منصرف شد. با توجه به تلاش ناکام دانشمندان و پیدا نشدن هیچ نوع درمانی برای بیماری همه‌گیر، در طول سال‌های آینده، عفونت قارچی مغز حدود ۶۰ درصد از کل ساکنان بشر روی زمین را به خودش مبتلا و آن‌ها را به موجوداتی درنده، خونخوار و بی مغز و ادراک تبدیل کرد. بازماندگان در هر نقطه از جهان، دیگر در دنیایی با قوانین مشخص زندگی نمی‌کردند؛ آن‌ها در عوض در دنیایی حضور داشتند که برای بقا و زنده ماندن، باید دست به شکار و دزدی می‌زدند و هر لحظه در این ترس زندگی می‌کردند که ممکن است یک «غریبه و غیر بومی مبتلا به بیماری» به شهر آن‌ها خواهد رسید. در نتیجه، جوامعی کوچک در هر نقطه شکل گرفت که کشتن غریبه‌ها یا حمله بردن به سکونت‌گاه‌های آن‌ها را کاملا مجاز می‌دیدند. جول و تامی نیز در طول این سال‌ها، با همین شیوه‌های سیاه موفق به بقا شده بودند. آن‌ها بی‌گناهان را کشتند، از آن‌ها دزدی کردند تا فقط بتوانند خودشان را زنده نگه دارند. شهرهای بزرگ تقریبا دست نخورده و متروکه شدند و تلاش ارتش نیز برای ایجاد مناطق قرنطینه برای بازماندگان، راه‌حلی موقت و ناپایدار بود. ارتش همچنین با توجه از میان رفتن دولت، به شکلی پادگانی و مستبد مناطق قرنطینه را کنترل می‌کرد. جول و تامی مدتی بعد به هر شکل ممکن، خود را به بوستون رساندند؛ جایی که تامی تصمیم گرفت از جول و روش‌های بی‌رحمانه‌اش برای بقا فاصله بگیرد و به گروهی شبه‌نظامی به نام فایرفلایز ملحق شود. تامی توسط رهبر این گروه یعنی مارلین متقاعد به عضویت در آن شده بود. جول و تامی بر سر این تصمیم مجادله لفظی سنگینی داشتند تا اینکه تامی به برادرش گفت «دیگر هر گز نمی‌خواهد آن صورت لعنتی جول را ببیند». در حالی که تامی به فایرفلایز ملحق شد؛ جول چند مدت بعد را تنها گذراند تا اینکه با زنی به نام تس آشنا شد. تس نیز یک بازمانده در شهر بوستون بود و مثل جول، با روش‌های بی‌رحمانه برای بقا و زنده ماندن مشکلی نداشت. این دو به تدریج به یکدیگر نزدیک شدند و در مناطق قرنطینه، آذوقه قاچاق می‌کردند. این دو در طول این مدت با برخی دیگر از بازماندگان مثل رابرت (که به تدریج نسبت به او به شدت بی‌اعتماد شدند)، بیل (که به جول بدهکار بود) و داناوان نیز همکاری داشتند. تامی نیز مدتی بعد از فایرفلایز جدا و شهر را ترک کرد. معامله با فایرفلایز تا سال ۲۰۳۳، یعنی ۲۰ سال پس از شروع طغیان بیماری همه‌گیر، همچنان یک راه درمان برای آن پیدا نشده بود و میلیون‌ها بازمانده در جهان، با نظم جدید خو گرفته بودند. نسل‌های جدید، یا در مناطق قرنطینه تحت کنترل ارتش و در «حکومت نظامی» متولد می‌شدند، یا در خرده جوامع ریز و درشتی که در هر نقطه، تحت نام شکارچی، با وحشیگری، دزدی و قتل برای زنده ماندن تقلا می‌کردند. در چنین شرایطی، جول و تس در قرنطینه بوستون، قصد رفتن و ملاقات با رابرت را داشتند که سلاح‌های قاچاق شده توسط آن‌ها را در اختیار داشت. با این حال، مشخص شد که رابرت به آن‌ها خیانت کرده و چند نفر از افرادش را برای کشتن تس مامور کرده بود. با این حال، تس و جول با کمک یکدیگر، درنهایت موفق شدند از میان نیروهای رابرت عبور و خود را به او برسانند. آن‌ها در حین فرار، رابرت را به دام انداختند و با شکنجه و شکستن دست او اطلاعات لازم را کسب کردند. رابرت دراصل این اسلحه‌ها را به فایرفلایز فروخته بود و گرچه پیشنهاد همکاری مجدد برای پس گرفتن آن‌ها را داد، اما تس بدون تعلل او را به شلیک گلوله به قتل رساند. در همین زمان، مارلین، رهبر فایرفلایز که قصد ملاقات با رابرت را داشت از راه رسید و در پاسخ به تس و جول، در مورد اینکه اسلحه‌های فروخته شده به فایرفلایز متعلق به آن‌ها است، گفت که حاضر است برای برگرداندن آذوقه‌ها با آن‌ها معامله کند. او گفت که فایرفلایز برای اسلحه‌ها هزینه پرداخت کرده و جول و تس نمی‌توانند این آذوقه‌ها را به رایگان پس بگیرند. مارلین پیشنهاد معامله‌ای را داد که در قبال قاچاق «چیزی» از منطقه قرنطینه، به ساختمان کاپیتول در منطقه متروکه شهر توسط جول و تس، دو برابر اسلحه‌های گرفته شده توسط رابرت را آن‌ها بر می‌گرداند. جول و تس گرچه بی میل به انجام این قاچاق خطرناک و خارج از منطقه قرنطینه بودند اما به هر شکل به دنبال مارلین رفتند. مارلین گرچه زخمی شده بود ولی این سه به سرعت مسیر خود را به سمت لوکیشن مد نظر مارلین دنبال کردند. در این مسیر، آن‌ها تعدادی سرباز ارتش را نیز کشتند و سرانجام به محل رسیدند. در اینجا، دختر نوجوانی به نام الی، ابتدا تلاش کرد به سمت جول ها حمله کند ولی توسط تس متوقف شد. مارلین به آن‌ها گفت که باید همین دختر را به ساختمان کاپیتول منتقل کنند؛ جایی که تعدادی از اعضای فایرفلایز منتظر هستند. پس از مجادله درباره اینکه جول نمی‌تواند یک دختر بچه را قاچاق کند، آن دو درنهایت متقاعد شدند تا با مارلین معامله کنند. به این ترتیب تس همراه با مارلین رفت تا اسلحه‌ها را از نزدیک ببیند و جول نیز همراه با الی، به آپارتمانی در بیرون از دیوار رفتند تا منتظر برگشت تس باشند. جول از الی در مسیر رسیدن به آپارتمان پرسید که چرا او برای فایرفلایز این قدر مهم است؟ الی در پاسخ گفت که مارلین از دوستان مادرش بوده و پس از مرگ والدینش، از الی محافظت می‌کند. پس از رسیدن به آپارتمان، جول روی مبل به خواب رفت و تا برگشتن تس، به الی گفت که باید منتظر باشد. مدتی بعد و با رسیدن تس، او تأیید کرد که میزان بسیار زیادی آذوقه به آن‌ها خواهد رسید و به این ترتیب، علیرغم بی‌میلی جول، آن دو مأموریت قاچاق الی به سمت ساختمان کاپیتول را شروع کردند. ساختمان کاپیتول جول، تس و الی مسیر خود را برای رسیدن به ساختمان کاپیتول شروع می‌کنند. در اینجا جول از طریق تس متوجه شد که آن‌ها انتخاب اول و دوم مارلین هم برای انتقال الی نبودند و مارلین چاره‌ای جز اعتماد به آن‌ها نداشت. این سه به زودی توسط یک گروه از سربازان دستگیر شدند. درحالی که سرباز، با استفاده از یک دستگاه مشغول بررسی شرایط سلامت این سه نفر بود، الی به سرباز حمله کرد و با دخالت تس و جول، این گروه سربازان کشته شدند. در اینجا جول از طریق دستگاه تشخیص سلامتی، متوجه شد که الی به بیماری مبتلا شده است. او ابتدا تصور کرد که کل ماجرای انتقال دختربچه به خارج از منطقه قرنطینه، توطئه مارلین بوده و در حالی که قصد داشت الی را بکشد، متوجه جراحت انگلی الی شد. الی به جول گفت که او در اثر زخم، سه هفته پیش به انگل مبتلا شده اما هنوز به یکی از «آن‌ها» مبتلا نشده است. با توجه به این‌که یک شخص مبتلا، حداکثر تا چند روز تغییر پیدا می‌کند، جول نمی‌توانست این حرف را باور کند. با این حال قبل از اینکه کار دیگری انجام دهد، یک گروه دیگر از سربازان به محل نزدیک و این سه مجبور به فرار شدند. این سه به هر ترتیب از چند ایست بازرسی ارتش عبور کردند و در ادامه که شرایط امن‌تر شد، جول تلاش کرد تس را متقاعد کند که مأمویت را رها کنند. با این حال تس به نوعی به الی و ادعایش باور داشت و جول نیز به ناچار آن‌ها را همراهی کرد. با ادامه مسیر مشخص شد که جاده‌های اصلی منتهی به ساختمان کاپتول مسدود شده و آن‌ها باید راه‌های دیگری مثل تونل زیرزمینی مترو را دنبال کنند. این محل، مملو از موجوداتی به نام کلیکر بود که سطح پیشرفته‌تری به افراد تازه «مبتلا» شده داشتند. با عبور از این مانع، جول، تس و الی ادامه مسیر را از طریق مبارزه و فرار کردن از نوع دیگری از مبتلایان یعنی رانرها پیگیری کردند. پس از عبور موفق از چند منطقه خطرناک دیگر، الی به نوعی از جول ستایش کرد ولی جول در پاسخ گفت که آن‌ها تنها شانس آورده‌اند و شانس نیز دیر یا زود به اتمام می‌رسد. این سه، درنهایت موفق شدند به محل مورد نظر در ساختمان کاپیتول برسند. همان‌طور که جول پیش‌بینی می‌کرد، تیم فایرفلایز همگی از قبل کشته شده بودند. با نزدیک شدن یک گروه گشتی ارتش به ساختمان، جول به تس گفت که دیگر همه چیز تمام شده و باید ماموریت و دختر را رها کرده و به خانه برگردند چون «آن چیز دیگر یکی از آن‌ها نیست». در این زمان، تس فاش کرد که در یکی از همین درگیری‌های منجر به رسیدن به کاپیتول، او هم دچار گزش توسط مبتلایان به ویروس شده است. او ملتمسانه به جول گفت که «درک می‌کند» که چرا نمی‌خواهد دختر را همراهی کند اما به خاطر بشریت هم که شده، باید الی را به فایرفلایز تحویل دهد. او جراحت خودش با الی را مقایسه کرد و گفت در همین فاصله کوتاه، تغییر را در خودش حس می‌کند و اینکه الی به بیماری مصون است یک حقیقت است و ارزش تلاش را دارد. به این ترتیب، تس تصمیم گرفت به جای تبدیل شدن به یک «مبتلا» در محل باقی بماند، با سربازان درگیر شود تا فرصتی برای فرار و دور شدن جول و الی پیدا کند. با رفتن جول و الی به طبقه دوم کاپیتول، تس نیز به زودی توسط سربازان کشته شد و این گروه به جستجوی ساختمان مشغول شدند. جول از طریق مخفی‌کاری و درگیر شدن با سربازان، موفق شد مسیر را برای خود و الی هموار کرده و درنهایت از ساختمان خارج شود. در حالی که الی از مرگ تس احساس گناه می‌کرد، جول با جدیت از او خواست تا دیگر هرگز موضوع تس را به میان نیاورد. هدف جول، همان‌طور که تس گفت پیدا کردن برادرش تامی و فایرفلایز بود. جول اما برای این کار نیاز به یک خودرو داشت و از همین رو قصد داشت تا با «بیل»، یکی از همکاران سابقش که به او مدیون بود ملاقات کند. یک دختر مصون پس از خروج از ساختمان، این دو با ورود یک گشتی دیگر ارتش مجبور به فرار از طریق یک تونل مترو دیگر شدند. در این محل گرچه قارچ‌ها و جریان غلیظ هاگ‌های آن‌ها در هوا وجود داشت و جول مجبور بود از ماسک مخصوص برای تنفس استفاده کند، با این حال الی به راحتی قادر به تنفس در این هوا بود و در اینجا جول مطمئن شد که الی به بیماری مصون است. پس از عبور از تونل تاریک و مقابله با چند سرباز، جول و الی به سمت یک شهر رفتند؛ جایی که جول امیدوار بود «بیل» را ببیند. در تمام مسیری که جول همراه با الی بود، رفتارهای کودکانه و خوی بازیگوش الی، درد و فقدان کهنه‌ای را در جول زنده می‌کرد و از همین رو جول تلاش می‌کرد این بازیگوشی الی را سرکوب کرده یا نادیده بگیرد. الی از زمان تولد تا آن سن همواره در منطقه قرنطینه بود و برای اولین بار می‌توانست وارد محوطه بیرون، شهرهای متروکه و جنگل‌ها شود و این مسائل او را به وجود آورده بود؛ اتفاقی که هر لحظه، خاطره مرگ سارا را در ذهن جول تداعی می‌کرد. پس از گذر از جنگل و ورود به یک شهرک متروکه دیگر، جول و الی از چند گروه دیگر از رانرها، مبتلایان و کلیکرها عبور کردند؛ محوطه‌ای که مملو از تله‌ها و دام‌های انفجاری بود. جول می‌دانست که این تله‌ها توسط «بیل» ساخته شده است. آن دو درنهایت بیل را پیدا کرده و با او از میان مبتلایان فار کردند. پس از رسیدن به محلی امن، بیل الی را با دست‌بند بست و جول را تهدید کرد که به چه دلیل به شهر او آمده و همه تله‌های او را از بین برده است؟ درحالی که الی خود را آزاد کرد و به خاطر عصبانیت به بیل حمله کرد، جول او را متوقف و بدهی و دین قدیمی بیل را یادآور شد و او را متقاعد کرد که یک ماشین در اختیار آن‌ها بگذارد. بیل گفت که نیاز به یک باتری برای راه‌اندازی ماشین دارد و جول باید به او کمک کند. نقشه او برداشتن باتری یک خودرو نظامی بود. این سه پس از این وارد کلیسای متروکه، جایی که بیل از آن برای ذخیره آذوقه و اسلحه استفاده می‌کرد شدند. در اینجا بیل به او گفت که این مأموریت را رها کند اما جول گفت که هرچند مایل به انجام آن نیست ولی باید کار را دنبال کند. بیل در ادامه اسلحه شاتگان و نوعی بمب میخی در اختیار جول گذاشت. پس از دنبال کردن مسیر برای رسیدن به محل باتری، با وجود پشت سرگذاشتن تعداد زیادی از مبتلایان، کلیکرها، رانرها و حتی یک بلوتر، به نظر همه این تلاش‌ها بیهوده به نظر می‌رسید؛ آن‌ها متوجه شدند که باتری مورد نظر در آنجا وجود ندارد و شخص دیگری آن را قبلا برداشته بوده است. جول در اینجا از بیل درخصوص برنامه بعدی پرسید که بیل شدیدا عصبانی شد. در جریان مجادله، بیل به تس توهین کرد که با عصبانیت شدید جول همراه شد. جول و بیل با اسلحه یکدیگر را تهدید می‌کردند که ناگهان چشم آن‌ها به جسد شخصی افتاد که خودش را در خانه حلق‌آویز کرده بود. بیل جنازه را شناخت؛ آن شخص همکار و دوست قدیمی بیل یعنی فرانک بود. در حالی که بیل با اندوهی پنهان قصد نادیده گرفتن اتفاقی که برای فرانک افتاده را داشت، جول سعی کرد او را آرام کند. اندکی بعد در گاراژ خانه، مشخص شد که فرانک بود که باتری را برداشته و در خودرو خودش جاگذاری کرده است. به این ترتیب در حالی که الی پشت فرمان نشسته بود، جول و بیل ماشین را هل می‌دادند. پس از چند بار هل دادن و استارت و درحالی که چند مبتلا و کلیکر نیز به سمت آن‌ها حمله‌ور شده بودند، خودرو درنهایت روشن شد و آن‌ها به سمت اسلحه‌خانه بیل برگشتند. در اینجا جول از بیل خداحافظی کرد و باز هم تلاش کرد به خاطر مرگ فرانک به او تسلیت بگوید. در حالی که دیگر بیل هیچ دینی به جول نداشت، جول سوار ماشین شد و همراه با الی به سمت پیتسبورگ رفت. پیتسبورگ درحالی که الی روی صندلی عقب بود و جول تصور می‌کرد به خواب رفته، او در تمام طول سفر درحال رانندگی بود. با این حال برخلاف تصور جول، الی بیدار بود و مشغول تماشا و مطالعه یک کامیک بوک ابرقهرمانی بود. او این کامیک بوک را همراه با یک نوار کاست از وسایل بیل برداشته بود و در ادامه کاست را به جول داد. الی البته یک مجله مخصوص بزرگسالان هم برداشته بود که بعد از صحبت جول مبنی بر اینکه محتوای آن برای سن الی نیست، آن را از ماشین بیرون انداخت. الی پس از این خود را به صندلی جلو رساند و با اینکه جول توصیه کرد برگردد و کمی استراحت کند، الی گفت که خسته نیست. با این وجود، الی خیلی زود به خواب رفت و جول نیز رانندگی را تا رسیدن به پیتسبورگ ادامه داد. صبح روز بعد، آن‌ها به ورودی مسدود شده پیتسبورگ رسیدند و از مسیر فرعی وارد شهر شدند. در این زمان و در وسط خیابان، مردی به آرامی به سمت ماشین آمد و گرچه از جول کمک می‌خواست اما او نادیده گرفت. الی برخلاف جول پیشنهاد کرد که باید به مرد کمک کنند ولی جول که در گذشته از چنین تاکتیک‌هایی برای گرفتن آذوقه از دیگران استفاده کرده بود، دیوانه‌وار مسیر را ادامه داد. پس از این، افراد همان مرد به سمت ماشین آتش گشودند و گرچه جول در فرار از این شرایط موفق بود ولی به زودی یک اتوبوس خود را به آن‌ها کوبید و ماشین را متوقف کرد. الی و جول در یک کتابخانه با مهاجمین درگیر شده و آن‌ها را از پیش رو برداشتند. جول و الی، درحالی مسیر خود در شهر را دنبال می‌کردند که با تعداد زیادی از شکارچی‌ها (بازماندگانی که با بی‌رحمی از محدوده خود حفاظت می‌کنند) درگیر شدند. آن‌ها در یک نقطه، شاهد حمله تعدادی از این افراد با یک خودرو زرهی به چند «توریست» غریبه بودند. در طول این زمان، سنگینی و یخ ارتباط جول با الی آهسته آهسته از بین می‌رفت و جول به تعدادی از سوال‌های الی درباره زندگی انسان‌ها، قبل از شیوع بیماری همه‌گیر جواب داد. با این حال او نهایت تلاش خود را کرد که موضوع دخترش سارا و نحوه از دست دادنش را به میان نیاورد. این دو در ادامه وارد یک ساختمان دیگر شدند که در اوایل راه، جول از الی جدا شد چون آسانسور سقوط کرد و درحالی که الی در طبقه بالا حضور داشت، جول اما پایین افتاده بود. جول در مسیر بازگشت و رسیدن به جول، با تعداد زیادی از کلیکرها، رانرها و یک بلوتر درگیر شد و درنهایت از این شرایط مرگبار نیز زنده خارج شد. با این حال او پس از کشتن تعدادی شکارچی و درست در زمانی که یکی از شکارچی‌ها می‌توانست او را به قتل برساند، الی خود را به محل رساند و شکارچی را کشت. با وجود اینکه الی این ریسک بزرگ را کرد و برای اولین بار جان شخص دیگری را گرفت تا جول را نجات دهد، جول اما بدون اینکه تشکر کند، شروع به اعتراض به الی کرد؛ اینکه نباید از اسلحه استفاده می‌کرد. این رفتار باعث عصبانیت الی شد و او تا مدتی به حالت قهر، با جول صحبت نمی‌کرد. پس از خروج از ساختمان و رسیدن به محوطه باز، جول با دیدن تعداد زیادی از شکارچی‌ها تصمیم گرفت به الی اعتماد کرده و یک اسلحه اسنایپر در اختیار او بگذارد. او نحوه استفاده از اسلحه را یاد داد و از لی خواست روی تک تک خشاب‌ها حساب باز کند. با کمک الی و پشتیبانی او، جول قادر بود محوطه را از وجود مهاجمین پاکسازی کرده و همراه با الی مسیر را دنبال کند. او در ادامه یک اسلحه کمری به الی دادو هشدار داد که فقط در مواقع اضطراری حق استفاده از آن را خواهد داشت. جول و الی در ادامه مسیر خود با خودرو زرهی شکارچی‌ها مواجه و از آن فرار کردند. آن‌ها درنهایت از طریق سقف‌ها و بالکون ساختمان‌ها این خودرو را گم کرده و وارد ساختمان دیگر شدند. در اینجا، جول تحت حمله شخص دیگری قرار گرفت و درحالی که جول بر اوضاع مسلط شده و قادر بود مرد را بکشد، الی از جول خواست تا دست نگه دارد. مرد غریبه، یک برادر کوچک‌تر (هم سن الی) داشت که به سمت جول هدف‌گیری کرده بود. مرد غریبه خود را هنری و برادر کوچگ‌ترش را سم معرفی کرد و اینکه آن‌ها نیز در شهر به دام افتادند و قصد دارند از آنجا فرار کنند. به گفته هنری، پل اصلی خروج از شهر در هوای روشن صبح به شدت تحت حفاظت شکارچی‌ها است اما در تاریکی شب، این شانس وجود دارد که از آن محل عبور کنند. در حالی که جول و هنری با یکدیگر صحبت می‌کردند، الی و سم نیز در پشت تصویر با هم بازی می‌کردند؛ موضوعی که به گفته سم، مدت‌ها بود که خندیدن برادر کوچک‌ترش را ندیده بود. نقشه هنری پیوستن به فایرفلایز بود و با شنیدن اینکه جول نیز قصد دارد خود را به آن گروه برساند، به او گفت که قصد دارد خود را به یک ایشتگاه رادیویی برساند. این ۴ نفر پس از یک استراحت کوتاه، در تاریکی شب مسیر خود را به سمت پل دنبال کردند. پس از عبور از چند ایست بازرسی تحت کنترل شکارچی‌ها و نابود کردن آن‌ها، با وخیم شدن شرایط هنری و سم آن دو را پشت سر گذاشته و خودشان از محل فرار کردند. جول و الی گچه از این وضعیت نیز زنده خارج شده و در نهایت از پل پایین پرسیدند، اما این هنری بود که جان جول و الی را که در حال غرق شدن بودند نجات داد. همین مسئله، باعث شد تا عصبانیت جول از هنری فروکش کرده و این چهار نفر مجددا همسفر شوند. پس از عبور از یک تونل فاضلاب و مقابله با تعداد زیادی از کلیکرها و رانرها، این تیم به یک شهرک متروکه تحت کنترل شکارچی‌ها رسیدند. جول قادر بود تا با مخفی‌کاری از میان شکارچی‌ها گذشته و تک‌تیرانداز آن‌ها را نابود کند. پس از این، او خودش پشت اسنایپر رفت و در حین فرار سه نفر دیگر، آن‌ها را مورد پشتیبانی قرار داد. در همین حین، گرچه خودرو زرهی نیز توسط جول نابود شد، اما ک حمله پیش‌بینی نشده از طرف چند کلیکر باعث گرفتاری هنری، سم و الی شد. پس از نابود کردن کلیکرها، آن سه نیز به جول پیوستند تا مدتی استراحت کنند. پس از این، مشخص شد که برادر کوچک هنری یعنی سم، در جریان حمله کلیکرها به بیماری مبتلا شده و در حالی که به سمت الی حمله کرده بود، هنری شخصا مجبور به کشتن برادرش شد. او که به شدت در شوک قرار داشت، درنهایت نیز تصمیم به خودکشی گرفت. پاییز پس از مرگ غم‌انگیز هنری و سم، جول و الی مسیر خود را برای پیدا کردن تامی ادامه دادند. جول باور داشت که برادرش در جکسون کانتی، در ایالت وایومینگ حضور دارد. تا شروع فصل پاییز، این دو به جکسون کانتی رسیده بودند. جول و الی پس از رسیدن به یک سد، سعی کردند از دور آن عبور کنند. جول و الی پس از رسیدن به دروازه ورودی محوطه با اخطار یک زن که در برج مراقبت حضور داشت متوقف شدند. در حالی که جول به آن‌ها گفت که فقط قصد دارد از آنجا عور کند، برادرش تامی دروازه را باز کرد و جول را در آغوش گرفت. این دو که پس از مدت‌ها یکدیگر را می‌دیدند، تامی به او گفت که چقدر پیر شده است؛ او همچنین جول را با همسرش ماریا آشنا کرد و در ادامه این سه همراه با الی وارد محوطه شدند. جول و الی از تشکیل چنین منطقه‌ای سورپرایز شده بودند، محوطه‌ای که به آب، برق، آذوقه و اسب هم دسترسی داشت. در حالی که الی از دیدن اسب به وجد آمده بود، جول از تامی خواست تا با هم صحبت کنند. در این حین او شاهد تلاش ساکنان برای برقرار کردن مجدد برق با استفاده از توربین بود و در ادامه تامی عکسی از جول و دخترش سارا را به جول داد. جول پس از یک مکس طولانی، تصمیم گرفت عکس را به برادرش برگرداند چون دیدن مجدد آن عکس، برای او بسیار دردناک بود. جول پس از این به تامی گفت که هدفش از این سفر، رساندن الی به نیروهای فایرفلایز است و اینکه این دختر، کاملا به عفونت قارچی مصون است. گرچه تامی نیز نمی‌توانست باور کند ولی جول تلاش خود را کرد. او به تامی گفت که باید دختر را به نیروهای فایرفلایز برساند اما تامی این کار را رد کرد و در عوض گفت می‌تواند وسیله در اختیار آن‌ها بگذارد. در حالی که مجادله این دو درحال شدیدتر شدن بود، ناگهان خبر رسید که تعدادی از راهزن‌ها به محوطه سد حمله کردند. جول به تامی و ساکنان در دفع این حمله کمک و الی و ماریا را نجات دادند. پس از این، تامی با نهایت اکراه پذیرفت که الی را به فایرفلایز برساند؛ اتفاقی که باعث عصبانیت همسرش ماریا و مجادله او با تامی شد. الی نیز که درباره مجادله کنجکاو شده بود، از جول پرسید ولی جول به تندی جواب او را داد. ماریا پس از این به سمت جول رفت و او را درصورت مرگ تامی تهدید کرد. پس از این مشخص شد که الی یکی از اسب‌ها را دزدیده و به سمت جنگل رفته است. جول و تامی، همراه با اسب به تعقیب الی رفتند و پس از عبور از میان چند گروه از راهزنان، درنهایت الی را در یک خانه متروکه پیدا کردند. جول از الی خواست همراه آن‌ها بیاید ولی او قبول نمی‌کرد. درحالی که جول او را به خاطر فرار کردنش سرزنش می‌کرد، الی موضوع «سارا» را پیش کشید که ماجرای مرگ او را از ماریا شنیده بود. جول که شدیدا برآشفته بود به او اخطار داد. الی گفت که جول تنها کسی نیست که عزیزانش را از دست داده و او هم همین‌طور بوده است؛ او همچنین به جول گفت که او پدرش نیست اما او تنها کسی است که او را رها نکرده است. در مسیر رسیدن به محل فایرفلایز، جول از تامی پرسید و او نیز گفت که آن‌ها در دانشگاه کلرادو شرقی هستند. جول که در این مدت به سفر طولانی خود با الی فکر می‌کرد، تصمیم خود را تغییر داد و از الی خواست همراه با او برود. تامی از جول خواست مأموریت را رها کرده و به شهر برگردد اما جول نمی‌توانست قولی که به تس داده را فراموش کند. به هر شکل، تامی به او قول داد که اگر برگردند خانه در اختیار آن‌ها خواهد گذاشت. دانشگاه کلرادو شرقی پس از چند هفته اسب‌سواری، الی و جول به محوطه دانشگاه کلرادو شرقی رسیدند و جستجو برای پیدا کردن ساختمان بزرگ شیشه‌ای را شروع کردند. الی اسم اسب را «کالوس» گذاشته بود که جول چندان موافق نبود. در این محوطه، آثار حضور اعضای فایرفلایز وجود داشت و این دو امیدوار بودند تا درنهایت به این گروه برسند. در ادامه مسیر، جول در این محوطه نیز با چندین کلیکر و افراد مبتلا به عفونت قارچی مواجه و درنهایت با کشتن آن‌ها، مسیر را برای خود و الی هموار کرد. پس از رسیدن به ساختمان شیشه‌ای، آن دو باز هم به در بسته خوردند چون فایرفلایز از این محوطه نیز خارج شده بودند. این دو البته سرنخی نیز به دست آوردند که مشخص می‌کرد اعضای این گروه اکنون در سالت لیک سیتی بوده و درتلاش برای ساخت روش درمان هستند. با وجود در پیش بودن یک مسیر طولانی دیگر، این دو مصمم به رفتن به سالت لیک سیتی بودند. پیش از این اما جول و الی با حمله تعداد زیادی از راهزن‌ها مواجه شدند. پس از کشتن همه این راهزن‌ها، و درحالی که خودشان را به طبقه پایین رسانده بودند، ناگهان یکی از راهزن‌ها در مقابل جول ظاهر و با او درگیر شد. این درگیری درنهایت به سقوط هر دو آن‌ها به محوطه حیات ساختمان منتهی شد. این حادثه، گرچه باعث کشته شدن راهزن شد، اما جول نیز به شدت مجروح شد. فرو رفتن یک میلگرد ضخیم در شکم او، رفته رفته شرایط را برای جول سخت می‌کرد. با همراهی الی، جول خود را به نزدیکی خروجی ساختمان رساند. در اینجا الی یک بار دیگر جان جول را نجات داد و به او کمک کرد تا سوار اسب شود. پس از این، این دو محوطه دانشگاه را ترک کرده و به سمت سالت لیک سیتی رفتند. پشت سر گذاشتن جول به خاطر جراحت شدید خود توان راه رفتن نداشت و بی‌هوش شده بود. به این ترتیب الی همراه با اسب خود را به یک خانه متروکه رساند و جول را روی زمین خواباند. او زخم جول را پانسمان و روی جول را پوشاند تا در برابر سرما گرم بماند. پس از این، الی خانه را ترک کرد تا مقداری دارو و لوازم کمک‌های اولیه پیدا کند. او پس از مدتی با این آیتم‌ها برگشت و آن‌ها را روی جول استفاده کرد. زمستان مدتی بعد، الی جول را سوار اسب کرده و مسیر خود را تا نزدیکی دریاچه وایت‌فیش دنبال می‌کند. در این محل، الی جول را به یک خانه متروکه دیگر منتقل و او را می‌پوشاند. اینک زمستان از راه رسیده و محوطه جنگلی اطراف دریاچه را برف پوشانده است. در طول چند هفته بعدی، الی نهایت تلاش خود را به کار بست تا جول را زنده نگه داشته تا درنهایت بهبود پیدا کند. او از طریق شکار حیواناتی مثل خرگوش غذا تهیه می‌کرد. در یکی از این روزها، الی با داروهای کافی مانند پنی‌سیلین برگشت و آن‌ها را روی جول استفاده کرد. فردای آن روز، جول درحالی به هوش آمد که نه خبری از الی و نه خبری از اسب بود. او درحالی جستجوی خود را شروع کرد که هوا به شدت برفی بود. به زودی، تعداد زیادی از بازماندگان و شکارچی‌ها در برابر جول قرار گرفتند. پس از کشتن بسیاری از آن‌ها، جول از طریق بازجویی متوجه شد که الی اینک در دست یکی از بازماندگان بومی به نام «دیوید» اسیر است. با شنیدن این خبر، جول شخصی را که بازجویی می‌کرد کشت و به سمت دهکده رفت و درنهایت کیف پشتی الی را پیدا کرد. پس از کشتن بسیاری از مهاجمین، او درنهایت به خانه بزرگی که در آتش می‌سوخت رسید. با ورود به این خانه، او الی را دید که دیوید را کشته بود و درحال سلاخی کردن جسدش بود. الی که شدیدا در شوک بود، جول تلاش کرد او را آرام کند و برای اولین بار از زمان مرگ دخترش، از «دختر کوچولو»، همان عبارت توصیفی که برای سارا به کار می‌برد استفاده کرد. پس از مدتی که الی خودش را پیدا کرد، این دو مسیر خود را به سمت سالت لیک سیتی دنبال کردند. بهار جول و الی تا رسیدن فصل بهار، به ورودی شهر سالت لیک سیتی رسیده بودند. گرچه پس از مدت‌ها، دوباره حس پدرانه در جول به خاطر الی زنده شده بود اما الی نیز پس از ماجرای کشته شدن «دیوید»، آن دختر بازیگوش نبود؛ او در بیشتر مدت این سفر سکوت عمیقی را پیشه کرده بود و تلاش جول نیز برای گرم گرفتن با او بی نتیجه به نظر می‌رسید. این دو با دیدن بیمارستان شهر، قصد رفتن به آنجا را داشتند؛ با این حال الی در میانه راه و روی یک ساختمان، منظره حرکت دسته جمعی «ظرافه‌ها» توجه‌اش را جلب کرد. این منظره دوباره حس کودکانه را به الی برگرداند ولی این نیز به سرعت به یک سکوت دیگر ختم شد. جول پس از دیدن شرایط، به الی پیشنهاد داد که شاید بهتر است مآموریت را رها کرده و پیش تامی برگردند. با این حال الی گفت که «پس از پشت سر گذاشتن همه این وقایع و همه کارهایی که انجام دادم، نمی‌تواند برای هیچ باشد». الی در ادامه، عکس جوانی جول همراه با دخترش سارا را به جول داد که او پس از یک مکس و تشکر، عکس را از الی گرفت و گفت که مهم نیست چقدر سخت، ولی نمی‌توان از گذشته فرار کرد. در داخل شهر، این دو به شکل معجزه‌آسایی از تقابل با تعداد زیادی از مبتلایان، کلیکرها و رانرها زنده خارج شدند، از خیابانی مملو از آب عبور کردند و پس از کشتن دو «بلوتر»، درنهایت از طریق سقف ماشین‌های دیگر وارد محوطه بعدی شدند. در ادامه اما طی یک حادثه، جول به درون آب افتاد و درحالی که نزدیک بود غرق شود، الی با وجود اینکه شنا بلد نبود به کمک او آمد. این اتفاق درنهایت باعث غرق شدن کوتاه الی شد اما جول به سرعت خود را رساند و او را از آب خارج کرد. در ادامه، زمانی که جول سعی داشت الی را به هوش بیاورد، تعدادی از نیروهای «فایرفلایز» به آن‌ها نزدیک و پس از بی‌هوش کردن جول آن‌ها را دستگیر کردند. زمانی که جول به هوش آمد، او «مارلین» را در مقابل خود دید که هر آنچه از نیروهای فایرفلایز بوستون باقی مانده بود را رهبری می‌کرد. این افراد در بیمارستان سالت لیک سیتی در تلاش برای پیدا کردن روش درمان بودند. مارلین در اینجا، با حیرت از جول پرسید که چطور موفق شده‌اند که از این سفر طولانی زنده به مقصد برسند؟ جول در پاسخ گفت که همه این‌ها به خاطر الی بوده است. به گفته مارلین، الی از ماجرای غرق شدگی زنده ماند و پزشکان برای پیدا کردن روش درمان مشغول آزمایش روی او هستند. جول در اینجا متوجه شد که ساخت واکسن، تنها از طریق مهندسی معکوس و خارج کردن عفونت قارچی در مغز الی ممکن است؛ آزمایشی که درنهایت به مرگ قطعی خود الی منتهی خواهد شد. با شنیدن این موضوع، جول شروع به اعتراض کرد ولی مارلین تصمیم خود را گرفته بود. او به جول گفت که با توجه به قولی که به مادر الی داده بود، مرگ الی برای او نیز آسان نیست ولی این قربانی می‌تواند جان میلیون‌ها نفر را نجات دهد. مارلین پس از این از جول خواست تا «این موهبت را تلف نکند» و سپس از آنجا رفت. در حالی که یک سرباز جول را به اقامتگاهی هدایت می‌کرد، جول که نمی‌توانست مرگ «دختر جدیدش» را برای یک بار دیگر بپذیرد، تصمیم گرفت الی را نجات دهد. او سرباز را مغلوب و از طریق شکنجه موقعیت فعلی الی را متوجه شد. پس از این، جول آن سرباز را کشت، سربازان مستقر در طبقات ببیمارستان را نیز از پای در آورد و درنهایت خود را به اتاق جراحی الی رساند. او در اینجا نیز پزشکان را کشت و الی را با خود خارج کرد. در مسیر خروج، او از میان سربازان فرار کرد و با آسانسور به طبقه پایین آمد، جایی که مارلین او را متوقف کرد. مارلین به جول گفت که این کار بیهوده است چون الی نیز درنهایت خواهد مرد و ساخت واکسن از طریق او، انتخابی بود که خود الی انجام داده است. جول با اندکی مکس و آگاهی از اینکه این انتخاب خود الی بوده، ابتدا به این پیشنهاد فکر کرد. با این حال او نظرش تغییر کرد، مارلین را کشت و با سوار کردن الی در یک ماشین، از بیمارستان و شهر خارج شد. جول و الی درحالی به سمت «خانه»، یعنی محل اقامت تامی برمی‌گشتند که الی درنهایت به هوش آمد. او که چیزی به خاطر نمی‌آورد و در تمام این مدت بی‌هوش بود از جول پرسید. جول در اینجا، نیمی از حقیقت را به الی گفت؛ اینکه آن‌ها فایرفلایز را پیدا کردند و درحالی که آن‌ها ده‌ها نفر دیگر مثل الی را پیدا و آزمایش ناموفق روی آن‌ها داشتند (حقیقت)، درنهایت از پیدا کردن راه درمان منصرف شده بودند (دروغ). الی پس از شنیدن این موضوع، شدیدا متأسف شد و مجددا ساکت شد. پس از رسیدن به سد تامی، این دو از طریق جنگل‌ها مسیر خودشان را برای ورود به محوطه دنبال کردند. اندکی بعد، الی که هنوز در فکر پوچ بودن تمام مسیری که طی کرده بودند بود، به او گفت که در روزی که مورد گزش قرار گرفت، دوستش نیز گزیده شد. آن دو به هم قول دادند تا آخرین لحظه صبر کنند و از زمان مرگ دوستش، او هنوز منتظر لحظه‌ای است که نوبتش شود و به دوستش ملحق شود. او سپس از جول خواست تا «سوگند بخورد» که همه آنچه او درباره فایرفلایز [و بی‌نتیجه بودن روش درمان] گفته حقیقت داشته است. جول پس از یک مکس کوتاه، و درست درحالی که در چشم الی نگاه می‌کرد «قسم خورد» و الی که گرچه حرف جول را پذیرفته بود را با تردیدهایش به خود تنها گذاشت. این دو پس از این به سمت خانه تامی حرکت کردند. منابع Joel در The Last of Us ویکیا الگو:شخصیت‌های لست آو آس
  31. 1 امتیاز
    Movyn

    آرنو دوریان

    Arno Victor Dorian اطلاعات شخصی تولد ۱۷۶۸ مرگ نامشخص اطلاعات جانبی وابستگی اساسین‌ها (۱۷۸۹-۱۷۹۳) - ( -۱۷۹۴) اطلاعات در بازی دیده شده در اساسینز کرید: وحدت اساسینز کرید: سرکش صداگذارها Dan Jeannotte آرنو ویکتور دوریان (انگلیسی: Arno Victor Dorian) یکی از شخصیت‌های اصلی در سری بازی‌های Assassin's Creed و شخصیت اصلی در بازی Assassin's Creed Unity است. آرنو یک اساسین اتریشی-فرانسوی است که وقایع زندگی او شامل دوره تاریخی انقلاب کبیر فرانسه است. او در کودکی پدر خود را از دست داد و به عنوان یک یتیم، تحت سرپرستی فرانسوا دلا سر قرار گرفت. در جوانی، مرگ مشکوک پدرخوانده‌اش درست در مقابل چشمان او، باعث شد که خودش مجرم شناخته شده و در زندان باستیل حبس شود. حضور او در زندان باستیل و ملاقات او با یک اساسین باتجربه همزمان بود با رویداد تاریخی هجوم انقلابیون به زندان باستیل و آزادسازی زندانیان. او پس از این واقعه خودش نیز به اساسین‌ها پیوست تا به قاتلان پدر و پدرخوانده‌اش برسد. محتویات معرفی مرگ پدر و رشد درمیان تمپلارها زندان و تغییر سرنوشت پیوستن به اساسین‌ها ژرماین منابع معرفی آرنو دوریان در سال 1768 در ورسای فرانسه متولد شد. پدر و مادر او چارلز و ماری دوریان بودند و آرنو به عنوان یک اصیل‌زاده در ورسای بزرگ شد. زندگی به عنوان یک اشراف‌زاده فرانسوی باعث شده بود تا آرنو به آموزگاران خوبی دسترسی داشته باشد و به تحصیلات بپردازد. با این وجود او مادرش را در همان کودکی از دست داده بود، آرنو دلیل این اتفاق را در کودکی نمی‌دانست ولی به هرحال، ماری دوریان به دلیل فعالیت‌های چارلز که یک اساسین بود او و آرنو را ترک کرده بود. مرگ پدر و رشد درمیان تمپلارها در سال 1776 زمانی که آرنو 8 سال داشت، پدرش توسط شای کورماک در داخل کاخ ورسای کشته شد ولی در آن زمان، آرنو نمی‌دانست پدرش چگونه و توسط چه کسی به قتل رسیده است. آرنو که پیش از این مادرش را از دست داده بود، با از دست دادن پدرش دیگر یک یتیم اصیل‌زاده بود و پس از آن، فرانسوا دلا سر رهبر تمپلارهای فرانسه که در همان محل شاهد جسد چارلز بود سرپرستی او را پذیرفت. فرانسوا دلا سر، رهبری محفل تمپلارها را برعهده داشت. محفل تمپلارها به دلیل فساد و دست داشتن در جریان تفتیش عقاید در قرون وستا، در سال 1314 میلادی توسط پادشاه وقت فرانسه و همچنین پاپ وقت نابود شد. با این وجود جریان فکری این محفل پس از این نیز مخفیانه همچنان وجود داشت ولی در گذر زمان دیدگاه‌های تعدیل‌شده‌ای پیدا کردند. فرانسوا دلا سر همچنین پدر الیز دلا سر بود. الیز و آرنو در کودکی با یکدیگر آشنا بودند و با توجه به اینکه آرنو فرزندخوانده فرانسوا دلا سر شده بود این دو از هشت سالگی با یکدیگر بزرگ شدند. آرنو تا سنین جوانی هرگز نفهمید که پدرش چارلز یک اساسین و پدرخوانده‌اش نیز یک تمپلار بوده است. 13 سال بعد، آرنو خود را در دردسر بی‌پایانی پیدا کرد که زندگی او را تغییر داد. زمانی که به خانه یکی از دوستانش رفته بود تا ساعت خودش را پس بگیرد و از آنجا فرار کند. او این ساعت را که تنها یادگاری پدرش بود در جریان یک بازی باخته بود و برای به دست آوردن مجدد آن به خانه دوستش رفته بود. او پس از دزدیدن این ساعت از خانه فرار کرد و آن دو دوستش نیز به دنبال او به تعقیب آرنو پرداختند. این تعقیب و گریز طولانی سرانجام به عمارت دلا سر ختم شد. درنهایت نیز خود فرانسوا دلا سر واسطه میان آن‌ها شد و دعوا خاتمه پیدا کرد. سپس فرانسوا سوار کالسکه شد تا به دیدن الیز برود. به محض رفتن فرانسوا، مستخدم او تلاش کرد تا کالسکه او را متوقف کند اما موفق نشد. او می‌خواست یک نامه بسیار مهمی را به دست فرانسوا برساند و آرنو قبول کرد تا کالسکه را دنبال کرده و هر طور که شده سریعا نامه را به دست آقای دلا سر برساند. تلاش آرنو برای رسیدن به کالسکه نافرجام بود چون هوگو و ویکتور، همان دو دوستی که آرنو ساعت خودش را از آن‌ها دزدید بار دیگر آرنو را پیدا می‌کنند و او نیز مجبور به فرار می‌شود. پس از فرار آرنو از دست این دو نفر، دیگر او تعقیب کالسکه آقای دلا سر را نیز راها می‌کند و به عمارت او برمی‌گردد. آرنو که از تعقیب آقای دلا سر نامید شده بود، نامه را از زیر در اتاق آقای دلا سر به داخل می‌اندازد و پس از آنکه متوجه می‌شود مهمانی به افتخار الیز برگزار می‌شود، یک لباس مجلسی تهیه می‌کند و بدون اینکه دعوت شده باشد به این مراسم می‌رود. زندان و تغییر سرنوشت آرنو کارت دعوت نداشت و مخفیانه وارد عمارت شد. در حین جشن او الیز را دید و به دنبال او رفت و پس از صحبت با او، مجبور شد آنجا را ترک کند. از آنجایی که او غیرقانونی وارد شده بودمخفیانه نیز از میان محافظان گذشت و درست زمانی که به درب خروجی رسید، پدرخوانده‌اش فرانسوا دلا سر را دید که به شدت مجروح شده بود و پیش از آنکه چیزی بگوید مرد. آرنو در بدترین زمان ممکن بالای سر او رسید و قاتلان واقعی پس از صدا کردن محافظان از آنجا فرار کردند. به این ترتیب آرنو دستگیر شد و به زندان باستیل فرستاده شد. دوران کوتاه زندانی شدن آرنو همزمان بود با اولین جرقه‌های انقلاب فرانسه. آرنو در زندان با پیر بلک آشنا شد. بلک یک اساسین بود و پدر آرنو را می‌شناخت. زمانی که بلک متوجه این موضوع شد تصمیم گرفت تا به آرنو آموزش شمشیرزنی دهد و او را وارد محفل اساسین‌ها کند. زمانی که شعله‌های انقلاب درحال زبانه کشیدن بود، مردم پاریس به زندان باستیل هجوم آوردند و زندان را تصرف کردند. آرنو و بلک نیز از این ماجرا استفاده کردند و از زندان فرار کردند. آرنو پس از فرار تصمیم نداشت به محفل اساسین‌ها برود، بنابراین به عمارت دلا سر رفت تا به الیز توضیح دهد که او قاتل پدرش نیست. الیز گفت که می‌داند پدرش یک تمپلار بوده و آرنو نیز یک اساسین شده است بنابراین تکذیب آرنو را قبول نمی‌کرد؛ هرچند آرنو با اصرار سعی داشت ثابت کند که او قاتل پدرخوانده‌اش نیست و افراد دیگری این کار را کرده بودند. پیوستن به اساسین‌ها آرنو عمارت دلا سر را ترک کرد و پس از مدتی فکر تصمیم گرفت تا به محفل اساسین‌ها بپیوندد. او پس از مدتی وارد محفل شد و سرانجام از آزمون‌های آن‌ها نیز سربلند بیرون آمد و رسما یک اساسین شد. آرنو با استفاده از امکانات محفل شروع به ردگیری تمپلارها کرد و در همان حین متوجه شد که توطئه قتل پدرخوانده‌اش که رهبر تمپلارها بود، توسط خود تمپلارها برنامه‌ریزی و اجرا شده بود. او در ابتدا متوجه شد خنجری که آقای دلا سر با آن به قتل رسیده توسط یک نقره کار ثروتمند به نام فرانسوا توماس ژرماین ساخته شده است. زمانی که آرنو با ژرماین روبه رو می شود او می گوید که خنجر را به دستور لافرنیه معاون آقای دلا سر ساخته و خودش هم زندانی اوست. پس از این آرنو لافرنیه را به قتل می رساند. او خیانت تمپلار ها را با الیز نیز مطرح کرد و توانست خود را مجددا به او ثابت کند. به این ترتیب آرنو به عنوان یک اساسین و الیز به عنوان یک تمپلار با یکدیگر همراه شدند تا قاتلان اصلی را پیدا کنند. این موضوع مورد تایید محفل اساسین‌ها نبود و آرنو به شدت مورد مواخذه قرار گرفت اما آرنو از آن‌ها خواست که به او اعتماد کنند. با این وجود بلک به هیچ وجه این رفتار آرنو را تحمل نمی‌کرد و معتقد بود الیز دختر رهبر تمپلارها بوده و خودش نیز یک تمپلار است و باید کشته شود. او اول رهبر محفل اساسین ها را کشته و سپس تلاش کرد که الیز را به قتل برساند اما آرنو مانع شد و این دو اساسین با یکدیگر به نبرد پرداختند؛ نبردی که سرانجام به مرگ پیر بلک انجامید. پس از مرگ بلک، محفل اساسین‌ها آرنو را اخراج کرد. پس از خروج آرنو از محفل او مدتی بی هدف بود تا اینکه مجددا تصمیم گرفت تا به الیز کمک کند. همه این وقایع مصادف بود با حوادث منتهی به اعدام لویی شانزدهم پادشاه فرانسه با گیوتین در جریان انقلاب کبیر فرانسه. ژرماین آرنو و الیز سرانجام با مرد پشت پرده همه این ماجراها مواجه شدند. فرانسوا توماس ژرماین که برای به رهبری رسیدن محفل تمپلارها، شروع به مطیع کردن بزرگان محفل و سرانجام ریختن توطئه قتل رهبر اصلی تمپلارها، یعنی پدر الیز و پدرخوانده آرنو، فرانسوا دلا سر کرده بود. ژرماین فردی بسیار زیرک بود و از انجایی که یک Sage بود، از توانایی‌های تمدن اولیه نیز بهره‌مند بود؛ او مرد پشت پرده اصلی در تدارک دیدن دوران ترور نیز بود. الیز و آرنو در جریان اعدام لویی شانزدهم نتوانستند ژرماین را بکشند، بنابراین او را تعقیب کردند تا اینکه سرانجام به معبد قرون وستایی پاریس رسیدند. این معبد که بازمانده آخرین رهبر ثبت شده تمپلارها، یعنی ژاک د مولای بود، بیشتر با نام قلعه قرون وستایی شناخته می‌شد.آرنو و الیز پس از پیدا کردن ژرماین در این محل با او مبارزه کردند. ژرماین به شمشیر عدن دست پیدا کرده بود. شمشیری که توسط ژاک دی مولای در قرون وستا کشف شده بود و در همان معبد پنهان شده بود، اینک در دست ژرماین بود. این شمشیر که دارای قدرت‌های منحصر به فردی بود، به آرنو حتی اجازه نزدیک شدن را نیز به ژرماین نمی‌داد. به هرحال ژرماین بار دیگر نیز فرار کرد و الیز و آرنو نیز مجددا او را تعقیب کردند تا اینکه سرانجام او را در داخل معبد پیدا کردند. مبارزه با ژرماین بسیار سخت بود زیرا او مسلح به شمشیر عدن بود و با قدرتی که داشت حتی نزدیک شدن نیز به ژرماین سخت بود. در این زمان آرنو و الیز با کمک یکدیگر از راه دور با سلاح‌های پرتابی ژرماین را هدف قرار دادند اما این ژرمیان بود که با کمک شمشیر یکی از ستون‌ها را روی آرنو فرو ریخت. الیز هرچقدر تلاش کرد نتوانست آرنو را از زیر آوار خارج کند و تصمیم گرفت تا پیش از رفتن دوباره ژرماین، او را بکشد. آرنو هرچقدر خواهش کرد الیز قبول نکرد و درنهایت نیز به تنهایی با ژرماین مبارزه کرد. در پایان این مبارزه، الیز کشته شد و ژرماین نیز به شدت مجروح شده بود. آرنو که خودش را از اوار خارج کرده بود، ژرماین را کشت و جنازه الیز را از معبد خارج کرد تا در کنار آرامگاه پدرش دفن کند. پس از این کار، آرنو تا مدت‌ها در سوگ از دست دادن الیز بود. منابع اساسینز کرید: وحدت Arno Dorian در وب‌گاه اساسینز کرید ویکیا
  32. 1 امتیاز
    Movyn

    الی

    Ellie اطلاعات شخصی نام‌های مستعار الی ویلیامز Kiddo (توسط جول) Baby girl (توسط جول) New Kid (توسط رایلی) تولد ۲۰۱۸ سن ۱۴ وضعیت زنده وابستگی‌ها ارتش (مدرسه نظامی) فایرفلایز (غیررسمی) ارتباطات آنا (مادر) محل سکونت بوستون، ماساچوست جکسون کانتی، وایومینگ اسلحه‌ها سوئیچ‌بلید، اسلحه شکاری، پیستول الی، تیر و کمان اطلاعات بیولوژیکی گونه انسان جنسیت زن ملیت آمریکا قد ۱۶۰ سانتی‌متر رنگ مو قرمز-قهوه‌ای رنگ چشم سبز اطلاعات در بازی دیده شده در لست آو آس پشت سر گذاشتن لست آو آس: قسمت ۲ صداگذار اشلی جانسون بازیگر و موشن‌کپچر اشلی جانسون الی (انگلیسی: Ellie)، یکی از شخصیت‌های اصلی و دومین شخصیت محوری در بازی آخرین بازمانده از ما است. او یکی از بازماندگان شیوع عفونت قارچی مغز است که بیش از «۶۰ درصد» از کل جمعیت بشر در جهان را از بین برده است. او درواقع سال‌ها پس از شیوع جهانی بیماری و در دنیایی پساآخرالزمانی متولد شد و تا سال‌ها در منطقه قرنطینه شهر بوستون زندگی می‌کرد. بهترین دوست او رایلی بود که خیلی زود و در ابتدای نوجوانی، او را هم مانند مادرش از دست داد. الی خودش نیز در اثر گزش یکی از مبتلایان به بیماری عفونت قارچی، دراصل باید به یک مبتلا تبدیل یا درنهایت کشته می‌شد، اما اعتقاد او به بقا و زنده ماندن، مانع از آن شد تا خودکشی کند. خیلی زود نیز مشخص شد که الی از جمله معدود افرادی است که نسبت به بیماری مصون است و به این ترتیب قادر بود با وجود گزش یک مبتلا، به زندگی عادی خود ادامه دهد. الی پس از مشخص شدن این موضوع، تلاش مرگبار و احساسی را با یک قاچاقچی رنج‌دیده به نام جول شروع کرد تا درنهایت خودشان را به نیروهای فایرفلایز رسانده و از طریق او، نوعی واکسن درمان برای این بیماری ساخته شود؛ تلاشی که درنهایت نیز بی‌سرانجام ماند. محتویات معرفی مدرسه شبانه‌روزی سرگردانی درکنار رایلی فایرفلایز بازیگوشی در پساآخرالزمان میل به بقا آخرین بازمانده‌های ما ساختمان کاپیتول یک همسفر عبوس پیتسبورگ پاییز دانشگاه کلرادو شرقی پشت سر گذاشتن زمستان بهار نکات منابع معرفی الی در سال (۲۰۱۸ یا ۲۰۱۹) یعنی بیش از ۶ سال پس از شیوع سراسری بیماری عفونت قارچی مغز متولد شد. مادر او آنا، در روزی که الی را به دنیا آورد درگذشت اما این فرصت را داشت تا نامه‌ای برای الی نوشته و از دوستش مارلین بخواهد تا از دخترش محافظت کند. مارلین رهبر گروه شبه‌نظامی فایرفلایز بود و با وجود این مسئولیت، تا مدتی از الی نگه‌داری و به زودی او را ترک کرد. الی درنهایت، در اوایل ۱۳ سالگی به منطقه قرنطینه شهر بوستون منتقل شد تا در مدرسه شبانه‌روزی تحت نظارت ارتش زندگی کند. مدرسه شبانه‌روزی در ابتدای ورود به ایست بازرسی نظامی، الی شاهد استفاده سربازان از دستگاه مخصوصی بود که وجود علائم بیماری در بدن شخص را نشان می‌داد. این لحظه فراموش‌نشدنی برای الی بود چون دستگاه، یکی از افراد را به عنوان مبتلا نمایش داد که سربازان بلافاصله او را در مقابل چشم الی و دیگران کشتند. پس از استقرار، یکی از سربازان که او را می‌شناخت به الی گفت که دیگر نمی‌تواند روی حفاظت او حساب کند و او باید حالا خانواده خودش را در اولویت قرار دهد. صرف نظر از اینکه الی در پاسخ، گفت که نیازی به دیگران ندارد و خودش قادر است از خود محافظت کند، او به زودی با چند پسر درگیر شد که قصد داشتند وسایل او را بدزدند. او در این درگیری توسط یک دختر نوجوان نجات پیدا کرد. زمانی که آن دختر تلاش می‌کرد قواعد زندگی در یک منطقه قرنطینه را توضیح دهد، الی او را با عصبانیت بیرون کرد که باعث شد دختر نوجوان، الی را یک «بچه جدید» که «مشکل اعتماد کردن» دارد خطاب کرد. او سپس بعد از گفتن اینکه الی باید فرار کند، به سرعت اتاقش را ترک کرد. الی در تلاش برای همین کار توسط مسئولان به دام افتاد و در حضور مدیر مدرسه نیز به گستاخی ادامه داد. مدیر در ادامه و به عنوان تنبیه، وظیفه نظافت مدرسه را به او سپرد. الی پس از این، و زمانی که مشغول تمیز کردن یک «جیپ خونین» بود، قصد برداشتن «واکمن» خود را داشت که متوجه شد در کیفش نیست. او فهمید که همان دختر نوجوان، بدون اینکه حتی متوجه شود از کیفش بلند کرده است. الی پس از این به دیدن دختر رفت و از او خواست تا واکمن او را برگرداند. دختر ابتدا داشتن این واکمن را تکذیب می‌کند ولی با اصرار الی، او درنهایت واکمن را با این جمله پس داد که «سلیقه او در موسیقی ضعیف است»! شب هنگام، الی با شنیدن صدای قدم‌های دختر بچه بیرون رفت و مخفیانه او را تعقیب کرد. پس از مدتی و زمانی که دختر از حضور ال آگاه شد، از او خواست تا به اتاقش برگردد ولی الی قبول نکرد. الی می‌خواست بداند که چطور می‌شود از مدرسه خارج شود و اینکه دوست ندارد او را «بچه جدید» خطاب کند. پس از یک مکس، دختر نوجوان از الی خواست تا پا به پای او بیاید که الی قبول کرد. دختر نیز درنهایت الی را با اسم خودش خطاب کرد و به او گفت که او را از آوردنش پشیمان نکند. این دو بدون اینکه کسی متوجه شود، از ساختمان خارج و از حیاط عبور کردند. روی فنس‌ها، الی از دختر پرسید که او اصلا از کجا اسم او را می‌داند. دختر نوجوان در پاسخ گفت که او «راه‌های خودش» را دارد و سپس خودش را رایلی معرفی کرد. او در ادامه به رایلی گفت که آیا آماده مرحله بعد است که الی پاسخ مثبت داد. سرگردانی درکنار رایلی در حال دویدن روی سقف‌ها، الی تلاش می‌کرد پا به پای رایلی بدود و در یک توقف، درحالی که از نفس افتاده بود از رایلی پرسید که آیا این همه چالش‌هایی است که رایلی گفته بود؟ رایلی در پاسخ از الی پرسید که تا به حال به آینده خودش فکر کرده است. الی این را به عنوان یک شوخی و بذله‌گویی درنظر گرفت که آینده یک داستان علمی تخیلی است. رایلی اما سوال خود را تکرار کرد و پرسید که الی قصد دارد چه کاری در زندگی انجام دهد. الی گفت که آینده‌ای را برای خودش نمی‌بیند و رایلی در پاسخ گفت که این دقیقا همان طرز فکری است که نظامی‌ها و مسئولان کنترل‌کننده مناطق قرنطینه، می‌خواهند که ساکنان این مناطق داشته باشند. الی که گیج شده بود، از رایلی پرسید که خودش می‌خواهد در آینده چه کار کند؟ رایلی گفت که تا سه ماه دیگر، او شانزده ساله می‌شود و قصد دارد از این مدت برای فکر کردن درباره آینده استفاده کند. الی سپس پرسید که زندگی چه چیز دیگری دارد که آن‌ها می‌توانند منتظرش باشند؟ رایلی سوال را نادیده گرفت و از الی پرسید که آیا می‌تواند اسب سواری کند که الی پاسخ منفی داد. آن‌ها سپس مسیر خود را دنبال کردند تا اینکه در یک ساختمان خالی، الی محو تماشا و مسخره کردن چند «مانکن پلاستیکی» شد که در پشت شیشه قرار داشتند. الی و رایلی پس از این یک دستگاه بازی آرکید دیدند. رایلی یک بازی تحت عنوان «Triple Phoenix» را اجرا کرد که به محض نمایان شدن صفحه اول بازی، الی سرشار از شور و شوق شده بود. با این حال رایلی بازی را قطع کرد و گفت که این بازی برای کودکان است و آن‌ها باید بازی «Angel Knives» را انجام دهند. پس از اینکه الی به خوشبختی بچه‌ها، در زمان قبل از شیوع بیماری اشاره کرد، ریلی تصمیم گرفت دستگاه را ترک کند چون این بازی‌ها «اتلاف وقت» بودند. الی به دنبال رایلی درنهایت به یک اردوگاه رسیدند، جایی که دوست رایلی یعنی وینستون حضور داشت. وینستون که یک سرباز ارتش بود، رایلی را به خاطر آوردن «یکی دیگر از دوستانش» به بازار متروکه سرزنش کرد و اینکه این فقط باعث دردسر خواهد شد. رایلی اما اطمینان داد که الی بچه خوبی است و این دو را رسما به هم معرفی کرد. در ازای آوردن یک نوشیدنی، رایلی از وینستون خواست تا نحوه اسب سواری را به الی یاد دهد. پس از این، آن‌ها به اصطبل رفتند و او نحوه مواجهه، آرام کردن و سوار شدن روی اسب را توضیح داد. رایلی پس از این به الی گفت که دوست ندارد در میان جمعیت اصلی زندگی کند، جایی که مردم موظف به انجام شغل‌های سخت و دریافت جیره‌های ناچیز برای زنده ماندن می‌شوند. هنگامی که اسب آماده شد، وینستون به الی کمک کرد تا روی آن بنشیند. الی سپس از وینستون در باره کودکی‌اش پرسید. مرد جوان پس از این از خاطراتش قبل از شیوع بیماری، دوران کودکی و روزهای بازی در مدرسه تعریف کرد؛ خاطراتی که هنوز برای او تازگی داشت و شیفته‌اش بود. پس از یک سوای کوتاه در بازار متروکه، الی و وینستون به اردوگاه برگشتند. در حالی که رایلی مشغول خواندن یک مجله بود، ناگهان صدای انفجار مهیبی در خارج از آنجا به گوش رسید. وینستون پس از این به بچه‌ها گفت که سریعا به مدرسه برگردند و خودش نیز برای پیدا کردن افرادش آنجا را ترک کرد. الی که به خاطر انفجار به خود می‌لرزید، با وینستون موافق بود ولی رایلی قصد برگشتن به مدرسه را نداشت. الی متوجه شد که رایلی از او برای گمراه کردن وینستون استفاده کرده تا با افراد فایرفلایز ملاقات کند. الی که شدیدا عصبانی شده بود، از رایلی پرسید که آیا عقلش را از دست داده است؟ رایلی بدون بحث، الی را ترک کرد و الی نیز پس از مدتی مکس و شوک به دنبال رایلی رفت. این دو پس از این به محلی «مشرف» رسیدند که قادر بودند درگیری نیروهای فایرفلایز را با نظامیان ارتش ببینند. با توجه به اینکه فایلایز درحال شکست بودند، رایلی قصد داشت کاری کند تا افراد فایرفلایز بتوانند فرار کنند. الی سپس در نهایت تعجب، متوجه شد که رایلی بدون متوجه شدن وینستون، یک بمب دودزا بلند کرده بود. این دو سپس بمب‌ها را در میان نیروهای ارتش انداختند و بهترین فرصت را برای فایرفلایز فراهم کردند. گرچه فایرفلایز موفق به عقب‌نشینی شدند، اما ارتش الی و رایلی را دیده و به سمت این دو آتش گشودند. این دو با عجله و وحشت فرار کرده و پس از عبور از خیابان‌ها و بازار متروکه در پشت زباله‌ها مخفی شدند. گرچه رایلی اطمینان داد که جایشان امن است ولی به زودی یک «رانر» (نوعی مبتلا به بیماری قارچی) به سمت الی حمله‌ور شد. در این زمان، رایلی با پرتاب سنگ توجه رانر را جلب کرد. زمانی که رانر، رایلی را زمین انداخت و حتی او را گزید، الی درنهایت با یک آجر آن موجود را کشت. با بررسی الی، مشخص شد که گزش رانر تنها باعث پاره شدن لباس رایلی شده و بدن او جراحتی برنداشته است. رایلی پس از این ژست کوتاه قهرمانانه‌ای گرفت اما خیلی زود، بغضش ترکید و در آغوش الی شروع به گریستن کرد. نیروهای فایرفلایز که از محل درگیری عقب‌نشینی کرده بودند، در ادامه این دو را پیدا کردند که در اینجا رایلی توضیح داد که آن دو بودند که بمب‌های دودزا پرتاب کردند. با این حال او توسط یکی از افراد بی‌هوش شد و الی هم که شدیدا عصبانی از رفتار آن‌ها بود به زودی چشم‌بند دور سرش گذاشتند. فایرفلایز الی در حالی بیدار شد که یک پاکت روی سرش قرار داشت و افراد فایرفلایز نیز با یکدیگر سر اینکه باید از دستورات سرپیچی کنند یا نه بحث می‌کردند. الی به آهستگی، کمی پاکت را چرخاند و به سختی می‌توانست سه نفر را درحال بحث تشخیص دهد. او سپس تلاش کرد طناب را از دست باز کرده و زمانی که می‌خواست یک جسم شیشه‌ای را از پشت صندلی بردارد، یک زن وارد اتاق شد. یکی از اعضای فایرفلایز از زن پرسید که آیا «کری» زنده می‌ماند که زن گفت پزشکان گفته‌اند که او شانس بقا دارد. زن سپس طناب دور پای الی را باز کرد که در این لحظه الی از زن خواست تا دوستش رایلی را به او نشان دهد. این زن که به نظر الی را می‌شناخت، یک پاکت به الی داد و گفت زمانی که به مدرسه برگشت آن را باز کند. پس از این، او رایلی را درکنار همان زن دید که در حل صحبت بودند. پس از این، سه نفر به آنجا رسیده و با زن به خاطر پرداخت بهای تلفات بحث کردند. خیلی زود این بحث به تیراندازی ختم شد و الی موفق شد رایلی را که مات و مبهوت در وسط درگیری مانده بود از محل خارج کند. او سپس به او پیشنهاد برگشتن داد که او قبول نکرد. رایلی در عوض به سرعت خود را به اسلحه یکی از کشته شدگان رساند اما مشخص شد که مرد هنوز نمرده است. او رایلی را کنار زد ولی قبل از اینکه بخواهد کاری انجام دهد، الی با یک آجر او را زد. این بار زمانی که مرد به سمت الی برگشته بود، رایلی اسلحه را برداشت و به او تیراندازی کرد. مرد درنهایت توسط همان زن کشته شد. پس از این ماجرا، بحث آن زن با رایلی شروع شد و اینکه قصد ندارد با عضویت رایلی در فایرفلایز موافقت کند. پس از گفتن اینکه اگر اصرار کند، خودش رایلی را خواهد کشت، الی ناگهان دست زن را گاز گرفت و پس از گرفتن تفنگ به سمت زن نشانه‌گیری کرد. زن در ادامه با آرامش گفت که منظورش این نبوده که واقعا قصد کشتن رایلی را داشته است. الی پس از این، یک تیر هشدار شلیک کرد که در اینجا هویت زن مشخص شد. او الی را با نام خودش صدا کرد و زمانی که الی در این باره پرسید، زن خود را مارلین معرفی کرد. مارلین گفت که او مادر الی را قبل از مرگش می‌شناخته و پاکت نامه‌ای هم که به الی داده بود، نامه‌ای است که توسط مادرش برای او نوشته شده بود. او گفت که از زمانی که مادرش قول داد تا از الی محافظت کند، همیشه افرادی را از دور مأمور کرده بود تا مراقب او باشند. او سپس از رایلی مشورت خواست و رایلی در اینجا از الی خواست تا اسلحه را پایین بیاورد. پس از اینکه الی اسلحه را به زن پس داد، مارلین به او گفت که نام مادرش «آنا» بوده و او در یک زمان مناسب همه چیز را درباره مادرش به او خواهد گفت. او سپس یک نردبان را به آن دو نشان داد و گفت آن مسیر به حیات پشتی مدرسه ختم خواهد شد. او سپس یک چاقو ضامن‌دار به الی داد و گفت که این خنجر متعلق به مادرش آنا بوده است. پس از این، رایلی و الی خود را به حیات مدرسه رساندند، درحالی که رایلی همچنان از وقت گذراندن در آن محوطه ناراحت و الی نیز به خاطر این موضوع عصبانی بود. رایلی و الی روز بعد یکدیگر را در مدرسه دیدند ولی مدتی بعد، این دو مجددا با هم بحث و جدل کردند. پس از آن، رایلی مخفیانه از مدرسه فرار و الی را ترک کرد. الی پس از این مطلع شد که دوستش رایلی در خارج از مدرسه کشته شده است. الی نیز مدتی بعد به ارتش منتقل و با برخی دوستان رایلی همراه می‌شود. او همچنین یک بار به اردوگاه وینستون رفت و وقت خود را با اسب او گذراند. بازیگوشی در پساآخرالزمان الی و رایلی شش هفته بعد از ناپدید شدن رایلی، و زمانی که الی شب‌هنگام به بستر رفته بود، رایلی ناگهان وارد اتاق الی شد و مثل یک «مبتلا» گردن الی را گاز گرفت! الی که شدیدا وحشت‌زده بود از جا پرید و با چاقو ضامن‌دار به سمت رایلی رفت که دراینجا بود که هویت مهاجم را شناخت! الی که شدیدا به خاطر ناپدید شدن ناگهانی و بدون خداحافظی رایلی عصبانی بود در ادامه از او پرسید که دوستانش چه شدند که رایلی فاش کرد به فایرفلایز ملحق شده و به الی قول داد که اگر همراه با او از مدرسه خارج شود همه چیز را خواهد گفت. الی با وجود بی‌میلی، لباس پوشید و همراه با رایلی از مدرسه خارج شدند. در بیرون از مدرسه، این دو برای اجتناب از مواجهه با یک گروه گشتی به داخل یک ساختمان متروکه رفتند. آن‌ها در حال جستجو در این محل درباره اینکه رایلی چطور به فایرفلایز ملحق شده صحبت کردند. او گفت که بار دیگر همان شخصی که الی دستش را گاز گرفت و سلاحش را گرفت، یعنی «ترِوِر» را دنبال کرد اما دستگیر شد و مستقیما پیش مارلین برده شد که در اینجا، مارلین درنهایت به او اجازه داد تا به فایرفلایز ملحق شود. الی که هنوز از رایلی ناراحت بود گفت از وقتی که رایلی رفته دوست خاصی پیدا نکرده و با دیگران زیاد صحبت نمی‌کند. پس از این رایلی درباره فایرفلایز صحبت کرد و زمانی که یکی از بلندگوهای ارتش مشغول پخش اعلامیه بود، او ارتش را به دروغ‌گویی درباره تعداد مبتلایان متهم کرد. پس از مدتی حرکت روی سقف‌ها، این دو مجددا از یک گشتی اجتناب کرده و این بار به یک مرکز خرید متروکه رفتند. اینجا جایی بود که قبل‌تر هم با هم آمده بودند و الی پرسید چرا او را به اینجا برگردانده است. این دو در ادامه به اردوگاه وینستون رفتند. الی در اینجا فاش کرد که وینستون به خاطر حمله قلبی مرده که نحوه مرگ کمیابی در میان بازماندگان است. او سپس یک عکس از زمان جوانی وینستون پیدا کرد. این دو همچنین در ادامه زین اسب وینستون را نیز پیدا کردند که به گفته الی، احتمالا یک غریبه اسب را با خودش برده است. این دو سپس تلاش کردند که به سمت دیگر مرکز خرید بروند ولی با فروریختن اوار، مسیر ناگهان بسته شد. الی در ادامه یک پنجره باز را پیدا و به رایلی کمک کرد از آن عبور کند. او سپس درب را باز کرد تا الی نیز وارد شود اما به محض ورود الی، او که یک ماسک ترسناک به چهره زده بود سعی کرد الی را به وحشت بیاندازد! پس از این او یک ماسک گرگینه به الی داد و از او خواست تا صدای غرش در بیاورد! این دو در ادامه در این فروشگاه هالووین به گردش پرداختند و با یکدیگر ماسک‌بازی کردند. پس از خروج از این فروشگاه، رایلی دو ماشین طبقه پایین را به الی نشان داد و پیشنهاد مسابقه «شکستن شیشه‌ها» را داد! او گفت که هر یک زودتر شیشه‌های ماشین خود را بشکند، می‌تواند از دیگری سوال بپرسد. الی موفق شد زودتر همه شیشه‌ها را بشکند و در ادامه از رایلی پرسید که چرا مدرسه را ترک کرد؟ رایلی در پاسخ گفت که «در محیط عجیب و غریبی» بود و نمی‌خواست «به هیچ‌کسی» درباره خروجش بگوید. الی در ادامه گفت که آیا او هم برای رایلی «مثل هیچ‌کس دیگر» است؟ رایلی که می‌دید الی هنوز از او ناراحت است موضوع را عوض کرد و گفت بهتر است حرکت کنند چون به مقصد نزدیک شده‌اند. پس از رسیدن به یک فروشگاه دیگر، رایلی گفت که ارتش درباره کمبود برق دروغ می‌گوید و همین ساختمان متروکه نیز برق دارد. او سپس از الی خواست تا کلید برق را روشن کند و الی نیز با نهایت تردید متوجه شد که در آن محل هنوز برق جریان دارد. پس از این رایلی از الی به خاطر حرف‌هایی که قبل از رفتنش زده بود معذرت‌خواهی کرد اما الی سعی کرد آن را نشنیده بگیرد. پس از این، الی روی یکی از اسب‌های چرخ و فلکی نشست و با آن حرکت کرد. رایلی نیز زمانی سوار یکی از اسب‌ها شد که اندکی بعد برق چرخ و فلک قطع شد و هردو پیاده شدند. رایلی در ادامه یک «کتابچه جوک» به الی داد و الی نیز شروع به خواندن جوک‌ها کرد. پس از مدتی خواندن جوک و خنده در این محیط متروک و مرده، این دو گردش در مرکز خرید را ادامه داده و وارد یک غرفه عکس‌برداری شدند. این دو به این ترتیب پشت دوربین نشسته و با ژست‌های مختلف عکس گرفتند. پس از پایان عکس‌برداری، آن‌ها از کارکرد دکمه «اشتراک‌گذاری با فیس‌بوک» گیج شده بودند و نمی‌دانستند معنی «نام کاربری» و «رمز عبور» چیست. دستگاه حتی پرینت تصاویر را نیز نمی‌داد و آن‌ها نمی‌دانستند «ارور نرم‌افزاری» چیست. در زمان حرکت، زمانی که الی صدای «سوت زدن» رایلی را شنید تلاش کرد تقلید کند اما موفق نشد. رایلی در اینجا گفت که سوت زدن نیاز به تمرین دارد. این دو پس از این یک دستگاه بازی آرکید پیدا کردند و الی از اینکه دستگاه روشن نمی‌شود ناامید بود. رایلی اما گفت روش دیگری برای بازی بلد است و الی باید چشمانش را ببندد و دکمه‌ها را فشار دهد! پس از این کار، رایلی داستان یکی از مبارزه‌های بازی «Angel Knives» را گفت و از الی خواست تا به سرعت مجموعه‌ای از دکمه‌ها را فشار دهد. با همراهی الی، این داستان درنهایت با پیروزی الی به پایان رسید. پس از این، الی گفت که باید به مدرسه برگردد و دیگر قصد ندارد مخفیانه از آنجا خارج شده و به مرکز خرید بیاید. در اینجا، رایلی اعتراف کرد که او به زودی با فایرفلایز به محل دیگری منتقل خواهد شد. الی با جدیت وانمود کرد که از رفتن رایلی ناراحت نیست و او می‌تواند برود. اما زمانی که رایلی سعی کرد جدیت این موضوع را نشان دهد، الی پرسید که اصلا چرا او را به اینجا آورده است؟ رایلی گرچه گفت که دوست داشت تا خوشحالی الی را ببیند اما دراینجا متوقف شد. زمانی که الی با خشم به رایلی گفت که «برود»، رایلی از آنجا رفت تا یک موسیقی پیدا کند. الی نیز با وجود خشم به دنبال او رفت تا او را در یک فروشگاه دیگر پیدا کرد. الی با عصبانیت پرسید که همه این‌ها به خاطر «احساس گناهی» است که بعد از دعوا و قبل از ناپدید شدنش داشته است؟ رایلی احساس گناه را رد کرد و گفت فقط سعی دارد دوباره دوستی‌شان برگردد. این دو سپس با تفنگ آب‌پاش با یکدیگر بازی کردند و در ادامه الی گفت که باید به مدرسه برگردد. رایلی پیشنهاد داد کهاو را تا خانه‌اش همراهی کند ولی در این مسیر، الی باز هم گفت که بهتر است رایلی برود و شاید یک روز دوباره همدیگر را ببینند. رایلی پس از این واکمن الی را برداشت و روی سکو رفت. الی نیز روی سکو رفت و با پخش یک موسقی، هر دو شروع به رقصیدن کردند. پس از چند دقیقه شادی، الی ناگهان متوقف شد و با ناراحتی به رایلی گفت که او را ترک نکند. رایلی در پاسخ گردن‌بند فایرفلایز را از گردن خارج و روی زمین انداخت و بلافاصله الی او را بوسید. او سپس از رایلی عذرخواهی کرد و رایلی نیز گفت که چیزی برای معذرت‌خواهی وجود ندارد. میل به بقا دست الی توسط یک رانر گزیده می‌شود در حالی که این دو مشغول فکر کردن درباره فایرفلایز بودند، صدای موسیقی تعداد زیادی از مبتلایان و «رانرها» را به مرکز خرید کشاند. این دو با رسیدن سیل مبتلایان سراسیمه پا به فرار گذاشتند. آن‌ها در فروشگاه بعدی درب را مسدود کردند ولی مبتلایان از راه‌های دیگر، خودشان را به هر شکلی که بود می‌رساندند. فرار ادامه داشت و رایلی تلاش کرد مبتلایان را به دنبال خودش بکشاند. در ادامه الی نیز خود را به رایلی رساند. او در ادامه زمین افتاد و تلاش کرد از خود دفاع کند که رایلی از راه رسید و با اسلحه خود مبتلایان را کشت. در این زمان یک مبتلای دیگر به سمت رایلی رفت و در اینجا الی به سرعت به پشت او پرید و با چاقوی مادرش مبتلا را کشت. اینک که خطر برطرف شده بود و فرض را برای گذاشت که بدتر از این نخواهد شد؛ اما هر دو متوجه شدند که توسط مبتلایان «مورد گزش» واقع شده‌اند. با آگاهی از اینکه گزش به معنای «مرگ قطعی» است، الی با خشم به چند گلدان تیراندازی کرد. پس از این، رایلی سعی کرد تا الی را آرام کند؛ او گفت که دو راه دارند، اینکه خودکشی کرده و یا در آخرین زمان‌های باقی‌مانده تا تبدیل شدن به یکی از مبتلایان «برای زندگی» بجنگند. او سپس اسلحه را به الی نشان داد و گفت انتخاب خودش گزینه دوم است. اینکه تا قبل از آن روز میلیون‌ها اتفاق ممکن بود به مرگ‌شان منجر شود و یا تا قبل از پاین روز نیز میلیون‌ها اتفاق ممکن بود به کشته شدن آن‌ها منتهی شود. به هر شکل او زنده است و دوست دارد برای تک تک ثانیه‌های زنده بودنش بجنگد. شاعرانه‌اش این است که هر دو «زندگی را ادامه دهند و در نهایت با یکدیگر عقل‌شان را از دست بدهند!» زمانی که الی پرسید آیا گزینه سومی هم هست؟ رایلی پاسخ داد که «متأسف است» و این دو در ادامه مرکز خرید را ترک کردند. گرچه هر دو گزینه دوم را انتخاب کردند، اما مدتی بعد، ابتدا نوبت رایلی بود که به یک مبتلا تبدیل شده و بمیرد. با این حال حتی با گذشت مدت زمانی بیشتر، الی به یک مبتلا تبدیل نشد. با مشخص شدن «مصونیت» الی در برابر بیماری عفونت قارچی مغز، مارلین این موضوع را یک معجزه می‌بیند و به الی خواهد گفت که از طریق او، امکان ساخت واکسن درمان برای بیماری وجود دارد. در اینجا الی که از مرگ رایلی و زنده ماندن خودش «احساس گناه» می‌کرد پیشنهاد مارلین را پذیرفت. الی در این زمان محل دقیق آزمایشگاه فایرفلایز را نمی‌دانست و به او گفته شده بود در غرب قرار دارد. آخرین بازمانده‌های ما الی و مارلین مارلین برای انتقال الی به غرب، به دنبال یک قاچاقچی به نام رابرت رفته بود؛ با این حال او در این مسیر و در جریان درگیری با نیروهای ارتش زخمی شد و زمانی هم که به رابرت رسید، متوجه شد که او توسط دو شخص دیگر کشته شده است. مارلین این دو را به خوبی می‌شناخت. تس و جول که برادر یکی از اعضای سابق خود فایرفلایز بود. این دو قاچاقچی به خاطر معامله خارج از برنامه رابرت او را کشته بودند. در این زمان که تس از مارلین خواست تا سلاح‌های گرفته شده از رابرت را به آن‌ها برگرداند، مارلین پیشنهاد داد تا در ازای قاچاق «چیزی» به بیرون از شهر، دوبرابر سلاح‌ها را به آن‌ها برمی‌گرداند. در ادامه مارلین همراه با تس و جول خود را به الی رساندند و او در اینجا توضیح داد که آن دو باید الی را به «ساختمان کاپیتول» در خارج از منطقه قرنطینه منتقل کنند. پس از مجادله درباره اینکه الی نمی‌خواهد با او برود و جول نیز نمی‌تواند یک دختر بچه را قاچاق کند، آن دو درنهایت متقاعد شدند تا با مارلین معامله کنند. به این ترتیب تس همراه با مارلین رفت تا اسلحه‌ها را از نزدیک ببیند و جول نیز همراه با الی، به آپارتمانی در بیرون از دیوار رفتند تا منتظر برگشت تس باشند. جول از الی در مسیر رسیدن به آپارتمان پرسید که چرا او برای فایرفلایز این قدر مهم است؟ الی در پاسخ، موضوع مصون بودن خود را پنهان کرد و گفت که مارلین از دوستان مادرش بوده و پس از مرگ والدینش، از الی محافظت می‌کند و اینکه ۱۴ سالش است. پس از رسیدن به آپارتمان، جول روی مبل به خواب رفت و تا برگشتن تس، به الی گفت که باید منتظر باشد. الی در اینجا به «ساعت شکسته» جول اشاره کرد که با بی‌اعتنایی جول همراه بود. مدتی بعد جول از خواب بیدار شد و الی گفت که او در خواب زمزمه می‌کرده است. درادامه و با رسیدن تس، او تأیید کرد که میزان بسیار زیادی آذوقه به آن‌ها خواهد رسید و به این ترتیب، علیرغم بی‌میلی جول، آن دو مأموریت قاچاق الی به سمت ساختمان کاپیتول را شروع کردند. تس از الی خواست تا در تمام این مدت نزدیک آن‌ها باشد و به حرف‌شان گوش کند. ساختمان کاپیتول تس جول، تس و الی مسیر خود را برای رسیدن به ساختمان کاپیتول شروع می‌کنند. در اینجا جول از طریق تس متوجه شد که آن‌ها انتخاب اول و دوم مارلین هم برای انتقال الی نبودند و مارلین چاره‌ای جز اعتماد به آن‌ها نداشت. این سه به زودی توسط یک گروه از سربازان دستگیر شدند. درحالی که سرباز، با استفاده از یک دستگاه مشغول بررسی شرایط سلامت این سه نفر بود، الی که خاطره اولین روز ورود به بوستون را در ذهن داشت، پیش از فاش شدن ابتلایش به بیماری به سرباز حمله کرد و با دخالت تس و جول، این گروه سربازان کشته شدند. در اینجا جول از طریق دستگاه تشخیص سلامتی، متوجه شد که الی به بیماری مبتلا شده است. او ابتدا تصور کرد که کل ماجرای انتقال دختربچه به خارج از منطقه قرنطینه، توطئه مارلین بوده و در حالی که قصد داشت الی را بکشد، متوجه جراحت انگلی الی شد. الی به جول گفت که او در اثر زخم، سه هفته پیش به انگل مبتلا شده اما هنوز به یکی از «آن‌ها» مبتلا نشده است. با توجه به این‌که یک شخص مبتلا، حداکثر تا چند روز تغییر پیدا می‌کند، جول نمی‌توانست این حرف را باور کند. با این حال قبل از اینکه کار دیگری انجام دهد، یک گروه دیگر از سربازان به محل نزدیک و این سه مجبور به فرار شدند. این سه به هر ترتیب از چند ایست بازرسی ارتش عبور کردند و در ادامه که شرایط امن‌تر شد، الی گفت که فایرفلایز در غرب یک آزمایشگاه دارند که با تمسخر جول مواجه شد. الی شدیدا از او عصبانی بود ولی جول با بی‌اعتنایی از تس پرسید که حالا چه کار کنند؟ به هر شکل تس به نوعی به الی و ادعایش باور داشت و این سه درنهایت مسیر خود را دنبال کردند. با ادامه مسیر مشخص شد که جاده‌های اصلی منتهی به ساختمان کاپتول مسدود شده و آن‌ها باید راه‌های دیگری مثل تونل زیرزمینی مترو را دنبال کنند. این محل، مملو از موجوداتی به نام کلیکر بود که سطح پیشرفته‌تری به افراد تازه «مبتلا» شده داشتند. با عبور از این مانع، جول، تس و الی ادامه مسیر را از طریق مبارزه و فرار کردن از نوع دیگری از مبتلایان یعنی رانرها پیگیری کردند. پس از عبور موفق از چند منطقه خطرناک دیگر، الی به نوعی از جول ستایش کرد ولی جول در پاسخ گفت که آن‌ها تنها شانس آورده‌اند و شانس نیز دیر یا زود به اتمام می‌رسد. سوال‌ها و حیرت‌های کودکانه الی به نوعی برای جول سنگین و غیر قابل هضم بود. این سه، درنهایت موفق شدند به محل مورد نظر در ساختمان کاپیتول برسند. همان‌طور که جول پیش‌بینی می‌کرد، تیم فایرفلایز همگی از قبل کشته شده بودند. با نزدیک شدن یک گروه گشتی ارتش به ساختمان، جول به تس گفت که دیگر همه چیز تمام شده و باید ماموریت و دختر را رها کرده و به خانه برگردند چون «آن چیز دیگر یکی از آن‌ها نیست». در این زمان، تس فاش کرد که در یکی از همین درگیری‌های منجر به رسیدن به کاپیتول، او هم دچار گزش توسط مبتلایان به ویروس شده است. او ملتمسانه به جول گفت که به هرشکلی که شده باید الی را به فایرفلایز تحویل دهد. او جراحت خودش با الی را مقایسه کرد و گفت در همین فاصله کوتاه، تغییر را در خودش حس می‌کند و اینکه الی به بیماری مصون است یک حقیقت است و ارزش تلاش را دارد. به این ترتیب، تس تصمیم گرفت به جای تبدیل شدن به یک «مبتلا» در محل باقی بماند، با سربازان درگیر شود تا فرصتی برای فرار و دور شدن جول و الی فراهم کند. با رفتن جول و الی به طبقه دوم کاپیتول، تس نیز به زودی توسط سربازان کشته شد و این گروه مشغول جستجوی ساختمان شدند. جول از طریق مخفی‌کاری و درگیر شدن با سربازان، موفق شد مسیر را برای خود و الی هموار کرده و درنهایت از ساختمان خارج شود. در حالی که الی از مرگ تس احساس گناه می‌کرد، جول با جدیت از او خواست تا دیگر هرگز موضوع تس را به میان نیاورد و با هیچ کس درباره مصون بودن خودش صحبت نکند چون ممکن است فکر کنند او دیوانه است و بخواهند او را بکشند. با اصرار جول، الی به نشانه قبول کردن شرایط دو شرط جول را تکرار کرد. هدف جول، همان‌طور که تس گفت پیدا کردن برادرش تامی و فایرفلایز بود. یک همسفر عبوس پس از خروج از ساختمان، این دو با ورود یک گشتی دیگر ارتش مجبور به فرار از طریق یک تونل مترو دیگر شدند. در این محل گرچه قارچ‌ها و جریان غلیظ هاگ‌های آن‌ها در هوا وجود داشت و جول مجبور بود از ماسک مخصوص برای تنفس استفاده کند، با این حال الی به راحتی قادر به تنفس در این هوا بود و در اینجا جول مطمئن شد که الی به بیماری مصون است. پس از عبور از تونل تاریک و مقابله با چند سرباز، جول و الی به سمت یک شهر رفتند؛ جایی که جول امیدوار بود «بیل» را ببیند. در تمام مسیری که جول همراه با الی بود، رفتارهای کودکانه و خوی بازیگوش الی، درد و فقدان کهنه‌ای را در جول زنده می‌کرد و از همین رو جول تلاش می‌کرد این بازیگوشی الی را سرکوب کرده یا نادیده بگیرد. الی از زمان تولد تا آن سن همواره در منطقه قرنطینه بود و برای اولین بار می‌توانست وارد محوطه بیرون، شهرهای متروکه و جنگل‌ها شود و این مسائل او را به وجد آورده بود. پس از گذر از جنگل و ورود به یک شهرک متروکه دیگر، جول و الی از چند گروه دیگر از رانرها، مبتلایان و کلیکرها عبور کردند؛ محوطه‌ای که مملو از تله‌ها و دام‌های انفجاری بود. جول می‌دانست که این تله‌ها توسط «بیل» ساخته شده است. جول به الی گفت که بیل به شدت به غریبه‌ها بی‌اعتماد است و بهتر است صحبت کردن را به او بسپارد. آن دو درنهایت بیل را پیدا کرده و با او از میان مبتلایان فرار کردند. پس از رسیدن به محلی امن، بیل الی را با دست‌بند بست که با عصبانیت شدید او همراه بود. در حالی که او و جول درحال صحبت بودند، الی خودش را آزاد و به سمت بیل حمله‌ور شد. جول الی را جدا و بدهی و دین قدیمی بیل را یادآور شد و او را متقاعد کرد که یک ماشین در اختیار آن‌ها بگذارد. پس از یک جدال لفظی میان آن‌ها، بیل درنهایت گفت که نیاز به یک باتری برای راه‌اندازی ماشین دارد و جول باید به او کمک کند. نقشه او برداشتن باتری یک خودرو نظامی بود. این سه پس از این وارد کلیسای متروکه، جایی که بیل از آن برای ذخیره آذوقه و اسلحه استفاده می‌کرد شدند. در اینجا بیل به جول گفت که این مأموریت را رها کند اما جول گفت که هرچند مایل به انجام آن نیست ولی باید کار را دنبال کند. بیل در ادامه اسلحه شاتگان و نوعی بمب میخی در اختیار جول گذاشت. هر حرکت کنجکاوانه و سوال الی با پرخاشگری بیل مواجه می‌شد و الی گرچه عصبانی بود اما جول سعی می‌کرد او را کنترل کند. او در ادامه به جول گفت که از اینکه گفته بود بیل به دیگران بی‌اعتماد است شوخی نمی‌کرد. جول و بیل پس از دنبال کردن مسیر برای رسیدن به محل باتری، با وجود پشت سرگذاشتن تعداد زیادی از مبتلایان، کلیکرها، رانرها و حتی یک بلوتر، به نظر همه این تلاش‌ها بیهوده به نظر می‌رسید؛ آن‌ها متوجه شدند که باتری مورد نظر در آنجا وجود ندارد و شخص دیگری آن را قبلا برداشته بوده است. جول در اینجا از بیل درخصوص برنامه بعدی پرسید که بیل شدیدا عصبانی شد. در جریان مجادله، بیل به تس توهین کرد که با عصبانیت شدید جول همراه شد. جول و بیل با اسلحه یکدیگر را تهدید می‌کردند که ناگهان چشم آن‌ها به جسد شخصی افتاد که خودش را در خانه حلق‌آویز کرده بود. بیل جنازه را شناخت؛ آن شخص همکار و دوست قدیمی بیل یعنی فرانک بود. در حالی که بیل با اندوهی پنهان قصد نادیده گرفتن اتفاقی که برای فرانک افتاده را داشت، جول سعی کرد او را آرام کند. اندکی بعد در گاراژ خانه، مشخص شد که فرانک بود که باتری را برداشته و در خودرو خودش جاگذاری کرده است. به این ترتیب در حالی که الی پشت فرمان نشسته بود، جول و بیل ماشین را هل می‌دادند. پس از چند بار هل دادن و استارت و درحالی که چند رانر و کلیکر نیز به سمت آن‌ها حمله‌ور شده بودند، خودرو درنهایت روشن شد و آن‌ها به سمت اسلحه‌خانه بیل برگشتند. در اینجا جول از بیل خداحافظی کرد و باز هم تلاش کرد به خاطر مرگ فرانک به او تسلیت بگوید. در حالی که دیگر بیل هیچ دینی به جول نداشت، جول سوار ماشین شد و همراه با الی به سمت پیتسبورگ رفت. پیتسبورگ درحالی که الی روی صندلی عقب بود و جول تصور می‌کرد به خواب رفته، او در تمام طول سفر درحال رانندگی بود. با این حال برخلاف تصور جول، الی بیدار بود و مشغول تماشا و مطالعه یک «کامیک‌بوک» ابرقهرمانی بود. او این کامیک بوک را همراه با یک نوار کاست از وسایل بیل برداشته بود و در ادامه کاست را به جول داد. الی البته یک مجله مخصوص بزرگسالان هم برداشته بود که بعد از صحبت جول مبنی بر اینکه محتوای آن برای سن الی نیست، پس از کمی سر به سر گذاشتن با جول آن را از ماشین بیرون انداخت. الی پس از این خود را به صندلی جلو رساند و با اینکه جول توصیه کرد برگردد و کمی استراحت کند، الی گفت که خسته نیست. با این وجود، الی خیلی زود به خواب رفت و جول نیز رانندگی را تا رسیدن به پیتسبورگ ادامه داد. صبح روز بعد، آن‌ها به ورودی مسدود شده پیتسبورگ رسیدند و از مسیر فرعی وارد شهر شدند. در این زمان و در وسط خیابان، مردی به آرامی به سمت ماشین آمد و گرچه از جول کمک می‌خواست اما او نادیده گرفت. الی برخلاف جول پیشنهاد کرد که باید به مرد کمک کنند ولی جول که در گذشته از چنین تاکتیک‌هایی برای گرفتن آذوقه از دیگران استفاده کرده بود، دیوانه‌وار مسیر را ادامه داد. پس از این، افراد همان مرد به سمت ماشین تیراندازی کرده و گرچه جول در فرار از این شرایط موفق بود ولی به زودی یک اتوبوس خود را به آن‌ها کوبید و ماشین را متوقف کرد. الی و جول در یک کتابخانه با مهاجمین درگیر شده و آن‌ها را از پیش رو برداشتند. جول و الی، درحالی مسیر خود در شهر را دنبال می‌کردند که با تعداد زیادی از شکارچی‌ها (بازماندگانی که با بی‌رحمی از محدوده خود حفاظت می‌کنند) درگیر شدند. آن‌ها در یک نقطه، شاهد حمله تعدادی از این افراد با یک خودرو زرهی به چند «توریست» غریبه بودند. در طول این زمان، سنگینی و یخ ارتباط جول با الی آهسته آهسته از بین می‌رفت و جول به تعدادی از سوال‌های الی درباره زندگی انسان‌ها، قبل از شیوع بیماری همه‌گیر جواب داد. با این حال او نهایت تلاش خود را کرد که موضوع اصلی و دلیل ناراحتی سنگین خودش را به میان نیاورد. این دو در ادامه وارد یک ساختمان دیگر شدند که در اوایل راه، جول از الی جدا شد چون آسانسور سقوط کرد و درحالی که الی در طبقه بالا حضور داشت، جول اما پایین افتاده بود. پس از مدتی انتظار، الی درحالی جول را پیدا کرد که یک شکارچی درحال کشتن او بود. به این ترتیب او یک اسلحه برداشت و شکارچی را کشت. با وجود اینکه الی این ریسک بزرگ را کرد و برای اولین بار جان شخص دیگری را گرفت تا جول را نجات دهد، جول اما بدون اینکه تشکر کند، شروع به اعتراض به الی کرد؛ اینکه نباید از اسلحه استفاده می‌کرد. این رفتار باعث عصبانیت الی شد و او تا مدتی به حالت قهر، با جول صحبت نمی‌کرد. پس از خروج از ساختمان و رسیدن به محوطه باز، جول با دیدن تعداد زیادی از شکارچی‌ها تصمیم گرفت به الی اعتماد کرده و یک اسلحه اسنایپر در اختیار او بگذارد. او نحوه استفاده از اسلحه را یاد داد و از الی خواست روی تک تک خشاب‌ها حساب باز کند. با کمک الی و پشتیبانی او، جول قادر بود محوطه را از وجود مهاجمین پاکسازی کرده و همراه با الی مسیر را دنبال کند. او در ادامه یک اسلحه کمری به الی داد و هشدار داد که فقط در مواقع اضطراری حق استفاده از آن را خواهد داشت. جول و الی در ادامه مسیر خود با خودرو زرهی شکارچی‌ها مواجه و از آن فرار کردند. آن‌ها درنهایت از طریق سقف‌ها و بالکون ساختمان‌ها این خودرو را گم کرده و وارد ساختمان دیگر شدند. در اینجا، جول تحت حمله شخص دیگری قرار گرفت و درحالی که جول بر اوضاع مسلط شده و قادر بود مرد را بکشد، الی از جول خواست تا دست نگه دارد. مرد غریبه، یک برادر کوچک‌تر (هم سن الی) داشت که به سمت جول هدف‌گیری کرده بود. مرد غریبه خود را هنری و برادر کوچگ‌ترش را سم معرفی کرد و اینکه آن‌ها نیز در شهر به دام افتادند و قصد دارند از آنجا فرار کنند. به گفته هنری، پل اصلی خروج از شهر در هوای روشن صبح به شدت تحت حفاظت شکارچی‌ها است اما در تاریکی شب، این شانس وجود دارد که از آن محل عبور کنند. در حالی که جول و هنری با یکدیگر صحبت می‌کردند، الی و سم نیز در پشت تصویر با هم بازی می‌کردند؛ موضوعی که به گفته سم، مدت‌ها بود که خندیدن برادر کوچک‌ترش را ندیده بود. سم و هنری نقشه هنری پیوستن به فایرفلایز بود و با شنیدن اینکه جول نیز قصد دارد خود را به آن گروه برساند، به او گفت که قصد دارد خود را به یک ایشتگاه رادیویی برساند. این ۴ نفر پس از یک استراحت کوتاه، در تاریکی شب مسیر خود را به سمت پل دنبال کردند. پس از عبور از چند ایست بازرسی تحت کنترل شکارچی‌ها و نابود کردن آن‌ها، با وخیم شدن شرایط هنری و سم آن دو را پشت سر گذاشته و خودشان از محل فرار کردند. جول و الی گچه از این وضعیت نیز زنده خارج شده و در نهایت از پل پایین پرسیدند، اما این هنری بود که جان جول و الی را که در حال غرق شدن بودند نجات داد. همین مسئله، باعث شد تا عصبانیت جول از هنری فروکش کرده و این چهار نفر مجددا همسفر شوند. پس از عبور از یک تونل فاضلاب و مقابله با تعداد زیادی از کلیکرها و رانرها، این تیم به یک شهرک متروکه تحت کنترل شکارچی‌ها رسیدند. جول قادر بود تا با مخفی‌کاری از میان شکارچی‌ها گذشته و تک‌تیرانداز آن‌ها را نابود کند. پس از این، او خودش پشت اسنایپر رفت و در حین فرار سه نفر دیگر، آن‌ها را مورد پشتیبانی قرار داد. در همین حین، گرچه خودرو زرهی نیز توسط جول نابود شد، اما یک حمله پیش‌بینی نشده از طرف چند کلیکر باعث گرفتاری هنری، سم و الی شد. پس از نابود کردن کلیکرها توسط جول، آن سه نیز به جول پیوستند تا مدتی استراحت کنند. پس از این، الی و سم به صحبت پرداختند اما پس از مدتی استراحت، مشخص شد که برادر کوچک هنری یعنی سم، در جریان حمله کلیکرها مورد گزش و به بیماری مبتلا شده و در حالی که به سمت الی حمله کرده بود، هنری شخصا مجبور به کشتن برادرش شد. او که به شدت در شوک قرار داشت، درنهایت نیز تصمیم به خودکشی گرفت. پاییز تامی پس از مرگ غم‌انگیز هنری و سم، جول و الی مسیر خود را برای پیدا کردن تامی ادامه دادند. جول باور داشت که برادرش در جکسون کانتی، در ایالت وایومینگ حضور دارد. تا شروع فصل پاییز، این دو به جکسون کانتی رسیده بودند. جول و الی پس از رسیدن به یک سد، سعی کردند از دور آن عبور کنند. با یک کار تیمی دیگر، این دو موفق شدند از پل شکسته نزدیک سد عبور کنند. جول و الی پس از رسیدن به دروازه ورودی محوطه با اخطار یک زن که در برج مراقبت حضور داشت متوقف شدند. در حالی که جول به آن‌ها گفت که فقط قصد دارد از آنجا عبور کند، برادرش تامی دروازه را باز کرد و جول را در آغوش گرفت. این دو که پس از مدت‌ها یکدیگر را می‌دیدند، تامی به او گفت که چقدر پیر شده است؛ او همچنین جول را با همسرش ماریا آشنا کرد و در ادامه این سه همراه با الی وارد محوطه شدند. جول و الی از تشکیل چنین منطقه‌ای سورپرایز شده بودند، محوطه‌ای که به آب، برق، آذوقه و اسب هم دسترسی داشت. در اینجا الی از دیدن چند اسب به وجد آمده بود، و درحالی که جول و تامی برای صحبت با هم آنجا را ترک کردند، الی در محوطه باز و نزدیک اسب‌ها بود. ماریا، همسر تامی در این زمان حقایق و سرگذشت زندگی جول را تعریف کرد و اینکه او در همان اولین روز شیوع بیماری، دختر ۱۳ ساله‌اش را در بغلش از دست داده است. مدتی بعد، تعدادی از راهزن‌ها به محوطه سد حمله کردند که با کمک جول، ساکنین موفق شدند این حمله را خنثی کنند. پس از این، مشخص شد که جول از تامی خواسته تا الی را به نیروهای فایرفلایز برساند، درخواستی که تامی با نهایت اکراه پذیرفته بود. این تصمیم با عصبانیت شدید ماریا و مجادله او با تامی منتهی شد. الی نیز که درباره مجادله کنجکاو شده بود، از جول پرسید که آیا این دعوا به خاطر او است؟ که جول به تندی جواب او را داد. ماریا پس از این به سمت جول رفت و او را درصورت مرگ تامی تهدید کرد. در این فاصله الی که از رفتار جول عصبانی بود به سرعت یکی از اسب‌ها را برداشت و به تاخت مسیر جنگل را در پیش گرفت. او درنهایت به یک خانه متروکه رفت و مشغول خواندن یک دفترچه خاطرات بود که جول و تامی او را پیدا کردند. جول از الی خواست همراه آن‌ها بیاید ولی او قبول نمی‌کرد. درحالی که جول او را به خاطر فرار کردنش سرزنش می‌کرد، الی موضوع «سارا» را پیش کشید و گفت که درک می‌کند که از دست دادن دخترش در آن شرایط چقدر سنگین است اما او دختر جول نیست. جول که شدیدا برآشفته بود به او اخطار داد و درنهایت گفت که او حق دارد و الی دخترش نیست. الی گفت که جول تنها کسی نیست که عزیزانش را از دست داده و او هم همین‌طور بوده است؛ او همچنین به جول گفت که او پدرش نیست اما او تنها کسی است که تابه‌حال او را رها نکرده است. در مسیر رسیدن به محل فایرفلایز، جول از تامی پرسید و او نیز گفت که آن‌ها در دانشگاه کلرادو شرقی هستند. جول که در این مدت، به سفر طولانی خود با الی فکر می‌کرد، تصمیم خود را تغییر داد و از الی خواست همراه با او برود. تامی از جول خواست مأموریت را رها کرده و به شهر برگردد اما جول نمی‌توانست قولی که به تس داده را فراموش کند. به هر شکل، تامی به او قول داد که اگر برگردند خانه‌ای در اختیار آن‌ها خواهد گذاشت. دانشگاه کلرادو شرقی جول و الی سوار کالوس پس از چند هفته اسب‌سواری، الی و جول به محوطه دانشگاه کلرادو شرقی رسیدند و جستجو برای پیدا کردن ساختمان بزرگ شیشه‌ای را شروع کردند. الی اسم اسب را «کالوس» گذاشته بود که جول چندان موافق نبود. در این محوطه، آثار حضور اعضای فایرفلایز وجود داشت و این دو امیدوار بودند تا درنهایت به این گروه برسند. در ادامه مسیر، جول در این محوطه نیز با چندین کلیکر و افراد مبتلا به عفونت قارچی مواجه و درنهایت با کشتن آن‌ها، مسیر را برای خود و الی هموار کرد. پس از رسیدن به ساختمان شیشه‌ای، آن دو باز هم به در بسته خوردند چون فایرفلایز از این محوطه نیز خارج شده بودند. این دو البته سرنخی نیز به دست آوردند که مشخص می‌کرد اعضای این گروه اکنون در سالت لیک سیتی بوده و درتلاش برای ساخت روش درمان هستند. با وجود در پیش بودن یک مسیر طولانی دیگر، این دو مصمم به رفتن به سالت لیک سیتی بودند. پیش از این اما جول و الی با حمله تعداد زیادی از راهزن‌ها مواجه شدند. پس از کشتن همه این راهزن‌ها، و درحالی که خودشان را به طبقه پایین رسانده بودند، ناگهان یکی از راهزن‌ها در مقابل جول ظاهر و با او درگیر شد. این درگیری درنهایت به سقوط هر دو آن‌ها به محوطه حیات ساختمان منتهی شد. این حادثه، گرچه باعث کشته شدن راهزن شد، اما جول نیز به شدت مجروح شد. فرو رفتن یک میلگرد ضخیم در شکم او، رفته رفته شرایط را برای جول سخت می‌کرد. با همراهی الی، جول خود را به نزدیکی خروجی ساختمان رساند. در اینجا الی یک بار دیگر جان جول را نجات داد و به او کمک کرد تا سوار اسب شود. پس از این، این دو محوطه دانشگاه را ترک کرده و به سمت سالت لیک سیتی رفتند. پشت سر گذاشتن جول به خاطر جراحت شدید خود توان راه رفتن نداشت و بی‌هوش شده بود. به این ترتیب الی همراه با اسب، خود را به یک خانه متروکه رساند و جول را روی زمین خواباند. او زخم جول را پانسمان و روی جول را پوشاند تا در برابر سرما گرم بماند. پس از این، الی خانه را ترک کرد تا مقداری دارو و لوازم کمک‌های اولیه پیدا کند. الی در ادامه محوطه مرکز خرید را جستجو و راهی برای ورود به یک داروخانه پیدا کرد. این محوطه نیز مملو از رانرها و مبتلایان به عفونت بود و الی با شجاعت این موجودات را کشت. پس از این و ورود به داروخانه، مشخص شد که هیچ دارویی باقی نمانده است. او اما ناامید نشد و یک هلی‌کوپتر سقوط کرده امداد را در سمت دیگر مرکز خرید پیدا کرد. پس از تلاشی سخت برای رسیدن به هلی‌کوپتر و درنهایت بن‌بستی دیگر، الی سقوط کرد و در اینجا بسته کمک‌های اولیه را در نزدیکی خلبان هلی‌کوپتر پیدا کرد. در بازگشت، الی متوجه حضور تعداد زیادی از شکارچیان شد و این افراد را نیز از بین برد. او پس از این و همراه با داروها برگشت و آن‌ها را روی جول استفاده کرد. زمستان الی در حال شکار گوزن مدتی بعد، الی جول را سوار اسب کرده و مسیر خود را تا نزدیکی دریاچه وایت‌فیش دنبال می‌کند. در این محل، الی جول را به یک خانه متروکه دیگر منتقل و او را می‌پوشاند. اینک زمستان از راه رسیده و محوطه جنگلی اطراف دریاچه را برف پوشانده است. در طول چند هفته بعدی، الی نهایت تلاش خود را به کار بست تا جول را زنده نگه داشته تا درنهایت بهبود پیدا کند. او از طریق شکار حیواناتی مثل خرگوش غذا تهیه می‌کرد. در یکی از این روزها، الی پس از شکار یک خرگوش متوجه یک گوزن شد و او را تعقیب کرد. او با تیر و کمان و پس از پرتاب چند تیر، درنهایت گوزن را شکار کرد اما همراه با فرار گوزن، او حالا در محوطه یک شهرک متروکه حضور داشت. او در این زمان شاهد نزدیک شدن دو مرد بود که الی به سرعت به سمت‌شان هدف‌گیری کرد. او گفت که خودش گوزن را شکار کرده و متعلق به او است. با این حال مرد که خودش را دیوید و دوستش را جیمز معرفی کرده بود، گفت که آن‌ها نیز افراد و دوستانی دارند که به این غذا نیاز دارد. الی گرچه به هیچ وجه اعتمادی به آن‌ها نداشت ولی گفت حاضر است در قبال دارو، گوزن را به آن‌ها بدهد. او گفت که جیمز می‌تواند برای برداشتن دارو به شهرک برود و دیوید نیز در این مدت همانجا بماند. پس از رفتن جیمز، الی دیوید را تهدید کرد که اسلحه شکاری خودش را تحول دهد. مرد همین کار را انجام داد و این دو در ادامه به یک کلبه رفتند تا در برابر سرما پناه بگیرند. با وجود کمک دیوید در موضوع دارو و تلاشش برای جلب اعتماد، الی از گفتن اسمش به دیوید خودداری کرد. به زودی اما کلبه تحت حمله مبتلایان و کلیکرها قرار گرفت که دیوید و الی با همکاری هم این موجودات را کشتند. آن‌ها در ادامه از کلبه فرار کردند که باز هم حملات مبتلایان ادامه داشت. دیوید پس از پاکسازی کامل محوطه از مبتلایان، دیوید و الی به کلبه اول برگشتند. در اینجا دیوید گفت که به فلسفه‌ای اعتقاد دارد و آن هم این است که «هر اتفاقی به خاطر یک دلیل مشخص رخ می‌دهد». الی این موضوع را قبول نداشت ولیدیوید سعی کرد آن را اثبات کند. در ان زمان، مشخص شد که شکارچی‌هایی که در دانشگاه با جول و الی مواجه شده بودند از افراد دیوید بوده‌اند. او دراصل متوجه شده بود که دختری که اسمش را نمی‌گوید، همان دختری است که همراه با «یک مرد دیوانه» در دانشگاه بسیاری از افرادش را کشته بود. الی در این زمان به حالت حمله به سمت دیوید هدف‌گیری کرد ولی دیوید گفت که همان‌طور که می‌بیند، هر اتفاقی به خاطر یک دلیل مشخص رخ می‌دهد. او گفت که درک می‌کند که آن دو باید برای بقا می‌جنگیدند و او و افرادش نیز همین کار را انجام می‌دهند. با ورود جیمز، دیوید از او خواست تا داروها را به الی تحویل دهد. الی پس از برداشتن دارو از آنجا خارج شد و پیشنهاد دیوید برای پیوستن به آن‌ها را رد کرد. او در ادامه به سرعت خود را به اسب رساند و پس از برگشتن پیش جول آن‌ها را روی او استفاده کرد. پس از یک مدتی استراحت، الی متوجه شد که افراد دیوید رد او را تا محوطه محل استقرار آن‌ها زده‌اند. او برای جلوگیری از پیدا کردن خانه، به آرامی همراه با اسب از آنجا خارج مسیر را ادامه داد. او خیلی زود توسط یکی از شکاچی‌ها شناسایی شد که الی مجبور به کشتنش شد. پس از این، بقیه نیروهای دیوید، علیرغم درخواست او برای زنده گرفتن الی به سمت او و اسب شلیک کردند. پس از مدتی حرکت، اسب درنهایت هدف قرار گرفت و کشته شد. الی در ادامه به شکل پیاده از دست شکارچیان فرار کرد و درنهایت مجبور به مقابله با آن‌ها شد. او بسیاری از شکارچی‌ها را کشت و درنهایت در داخل شهرک توسط خود دیوید به دام افتاد. الی با کشتن دیوید، در درون خودش نیز چیزی را کشته بود الی پس از این درحالی به هوش آمد که خود را در یک قفس حبس شده می‌دید. در این لحظه، او شاهد این بود که «جیمز» در حال قصابی جسد یک انسان است. او که وحشت‌زده بود، جیمز درادامه به دیوید خبر داد که دختر به هوش آمده است. پس از ورود دیوید، او تلاش کرد اعتماد الی را جلب کرده و او را متقاعد به پیوستن به گروه‌شان کند. او همچنین سعی کرد ثابت کند که گروه آن‌ها برای بقا مجبور به خوردن انسان‌ها شده‌اند. بی‌اعتنا به این صحبت‌ها، الی حتی از گفتن نام خودش نیز همچنان خودداری می‌کرد و با سرسختی مقداری از غذای دیوید را خورد. او در ادامه و زمانی که دیوید دست الی را لمس کرد، متوجه نیت او شد و دست دیوید را به میله کوباند و انگشتش را شکست؛ با این وجود، او اما موفق نشد کلیدها را بردارد. با دیدن عصبانیت شدید دیوید، الی درنهایت اسم خود را گفت و اینکه بهتر است به بقیه بگوید که «الی، دختر ۱۴ ساله انگشت او را شکسته است». مدتی بعد، دیوید و جیمز ناگهان وارد اتاق شده و الی را روی تخت بستند. آن‌ها قصد داشتند الی را زنده زنده برای غذا قصابی کنند. در این لحظه الی فریاد زد که او به عفونت مبتلا شده است. پس از این و با دیدن جراحت، آن‌ها مطمئن شدند که الی توسط یک مبتلا گزیده شده است. با استفاده از فرصت، الی چاقوی قصابی را به سرعت برداشت و جیمز را کشت. او سپس از پنجره درحالی فرار کرد که دیوید به خاطر کشته شدن جیمز به سمت الی تیراندازی می‌کرد. پس از مدتی فرار، الی درنهایت در یک بار توسط دیوید پیدا و خلع سلاح شد. الی که به سرعت خود را در پشت میزها مخفی کرده بود، موقعیت خود را مخفی نگه داشت و در لحظه مناسب، با چاقو ضامن‌دار به دیوید حمله کرد. پس از چند حمله، دیوید و الی هر دو بی‌هوش روی زمین افتادند. مدتی بعد، هر دو به هوش آمدند و در این لحظه الی تلاش کرد خود را به یک چاقوی قصابی برساند. گرچه دیوید مانع او شد اما او به هر شکل ممکن به چاقو رسید و آن را به سر دیوید کوبید. با وجود مرگ دیوید، الی دیوانه‌وار همچنان به صورت دیوید ضربه می‌زد تا اینکه جول وارد بار شد. و تلاش کرد الی را آرام کند و برای اولین بار از زمان مرگ دخترش، از «دختر کوچولو»، همان عبارت توصیفی که برای سارا به کار می‌برد استفاده کرد. پس از مدتی که الی خودش را پیدا کرد، این دو مسیر خود را به سمت سالت لیک سیتی دنبال کردند. بهار جول و الی تا رسیدن فصل بهار، به ورودی شهر سالت لیک سیتی رسیده بودند. گرچه پس از مدت‌ها، دوباره حس پدرانه در جول به خاطر الی زنده شده بود اما الی نیز پس از ماجرای کشته شدن «دیوید»، آن دختر بازیگوش نبود؛ او در بیشتر مدت این سفر سکوت عمیقی را پیشه کرده بود و تلاش جول نیز برای گرم گرفتن با او بی نتیجه به نظر می‌رسید. این دو با دیدن بیمارستان شهر، قصد رفتن به آنجا را داشتند؛ با این حال الی در میانه راه و روی یک ساختمان، منظره حرکت دسته جمعی «ظرافه‌ها» توجه‌اش را جلب کرد. این منظره دوباره حس کودکانه را به الی برگرداند ولی این نیز به سرعت به یک سکوت دیگر ختم شد. جول پس از دیدن شرایط، به الی پیشنهاد داد که شاید بهتر است مآموریت را رها کرده و پیش تامی برگردند. با این حال الی گفت که «پس از پشت سر گذاشتن همه این وقایع و همه کارهایی که انجام دادم، نمی‌تواند برای هیچ باشد». الی در ادامه، عکس جوانی جول همراه با دخترش سارا را به او داد که جول پس از یک مکس، آن را از الی گرفت و پس از تشکر گفت که مهم نیست چقدر سخت، ولی نمی‌توان از گذشته فرار کرد. در داخل شهر، این دو به شکل معجزه‌آسایی از تقابل با تعداد زیادی از مبتلایان، کلیکرها و رانرها زنده خارج شدند، از خیابانی مملو از آب عبور کردند و پس از کشتن دو «بلوتر»، درنهایت از طریق سقف ماشین‌های دیگر وارد محوطه بعدی شدند. در ادامه اما طی یک حادثه، جول به درون آب افتاد و درحالی که نزدیک بود غرق شود، الی با وجود اینکه شنا بلد نبود به کمک او آمد. این اتفاق درنهایت باعث غرق شدن کوتاه الی شد اما جول به سرعت خود را رساند و او را از آب خارج کرد. در ادامه، زمانی که جول سعی داشت الی را به هوش بیاورد، تعدادی از نیروهای «فایرفلایز» به آن‌ها نزدیک و پس از بی‌هوش کردن جول آن‌ها را دستگیر کردند. الی در ادامه و درحالی که بی‌هوش شده بود، توسط مارلین و فایرفلایز به اتاق جراحی فرستاده شد. با این حال در میانه کار پزشکان، جول وارد اتاق شد و الی را از آن محل و ساختمان خارج کرد. مدتی بعد و در حال سفر با یک ماشین، جول و الی درحالی به سمت محل اقامت تامی برمی‌گشتند که الی درنهایت به هوش آمد. او که چیزی به خاطر نمی‌آورد و در تمام این مدت بی‌هوش بود از جول پرسید. جول در اینجا، به الی گفت که آن‌ها فایرفلایز را پیدا کردند و مشخص شد که آن‌ها ده‌ها نفر دیگر مثل الی را پیدا و روی آن‌ها آزمایش ناموفق انجام داده، و درنهایت از پیدا کردن راه درمان منصرف شده بودند. الی پس از شنیدن این موضوع، شدیدا متأسف شد و مجددا ساکت شد. پس از رسیدن به سد تامی، این دو از طریق جنگل‌ها مسیر خودشان را برای ورود به محوطه دنبال کردند. اندکی بعد، الی که هنوز در فکر پوچ بودن تمام مسیری که طی کرده بودند بود، به او گفت که در روزی که مورد گزش قرار گرفت، دوستش نیز گزیده شد. آن دو به هم قول دادند تا آخرین لحظه صبر کنند و از زمان مرگ دوستش، او هنوز منتظر لحظه‌ای است که نوبتش شود و به دوستش ملحق شود. او سپس از جول خواست تا «سوگند بخورد» که همه آنچه او درباره فایرفلایز [و بی‌نتیجه بودن روش درمان] گفته حقیقت داشته است. جول پس از یک مکس کوتاه، و درست درحالی که در چشم الی نگاه می‌کرد «قسم خورد» و الی که گرچه حرف جول را پذیرفته بود را با تردیدهایش به خود تنها گذاشت. این دو پس از این به سمت خانه تامی حرکت کردند. نکات الی تنها شخص شناخته شده‌ای است که نسبت به بیماری عفونت قارچی مغز مصون است. در بسته الحاقی Left Behind، الی در قسمت مرکز خرید و زمانی که با رایلی عکس می‌گرفت، نام خانوادگی خود را نیز وارد کرد که «هشت حرفی» بود. در راهنمای ژاپنی بازی نیز نام خانوادگی الی «ویلیامز» ذکر شده که هشت حرفی است. با این حال ناتی داگ درنهایت هیچ اشاره‌ای به نام خانوادگی الی نکرده و تأیید نشده است. آخرین صحنه بازی، یک نمای بسته از چهره الی است که مکمل و مشابه اولین صحنه بازی، یعنی یک نمای بسته از چهره سارا بود. الی در کیف پشتی‌اش به عنوان Artifacts، آیتم‌هایی مانند نامه آنا، پلاک رایلی و چند آیتم دیگر از جمله چاقو ضامن‌دار است که یادگاری مادرش است. طراحی اولیه چهره الی، از مدل صورت بازیگر کانادایی یعنی «الن پیج» بوده است. با این حال با توجه به حضور این بازیگر در یک بازی دیگر انحصاری پلی‌استیشن، یعنی بازی «» و همچنین تصمیم ناتی داگ مبنی بر سن و سال نوجوان الی، این استودیو درنهایت مدل چهره الن پیج را به مدل دیگری تغییر داد. این تغییر مدل، البته چدان مورد رضایت الن پیج نیز واقع نشد. منابع Ellie در The Last of Us ویکیا الگو:شخصیت‌های لست آو آس
  33. 1 امتیاز
    Movyn

    ساخت لینک قرمز و آبی

    از آلبوم آموزش های ویکی نویسی

    چگونه یک لینک در ویکی بسازیم
  34. 1 امتیاز
    Ali

    آزمایشگاه

    Laboratory لابراتور در 8 سطح قابل ارتقاع است نوع استفاده ساختمان نظامی Laboratory یا آزمایشگاه، یکی از ساختمان‌های مهم در بازی کلش آو کلنز است که عملیات ارتقا نیروها و معجون‌ها در آن صورت می‌گیرد. این ساختمان محیطی ۴×۴ را اشغال می‌کند. اگر در زمانی که نیرو یا معجونی در آزمایشگاه در حال ارتقا باشد و خود آزمایشگاه در صف ارتقا قرار بگیرد، عملیات ارتقا نیرو یا معجون تا پایان ارتقا ساختمان متوقف می‌شود. هنگامی که عملیات ارتقال نیرو یا معجونی آغاز شود، دیگر نمی‌توان عملیات را لغو کرد. در این صورت فقط می‌توان منتظر زمان پایان ارتقا ماند و یا مدت زمان ارتقا را با صرف مقداری الماس سبز به پایان رساند. آزمایشگاه هنگام ارتقا نیرو در سطح 1 تا 6 نوری به رنگ بنفش، در سطح 7 به رنگ آبی و قرمز رنگ در سطح 8 می‌شود. برای ارتقا نیروها در کنار آزمایشگاه، به کارگر آزاد نیازی نیست. هنگامی که نیرویی در صف ساخت قرار می می‌گیرد، شکل ظاهری آن نیرو را در سطح بعدی نمایش نمی‌دهد. محتویات تغییرات در سطح توضیحات دیگر آیکون‌ها تغییرات در سطح در سطح 1، آزمایشگاه ساختمان چوبی هشت ضلعی است، که دو چهارچوب سنگی دارد. همچنین در قسمت سقف نیز لوله‌های سیاه رنگی دیده می‌شود. اطراف ساختمان نیز برآمدگی مانند سپر و همرنگ چهار چوب در به چشم می‌خورد. در سطح 2، قسمت سقف ساختمان همرنگ چهارچوب در شده، و یک کپسول پر از الکسیر نیز در قسمت راست ساختمان اضافه می‌شود که با یک لوله شیشه‌ای به سقف آزمایشگاه متصل می‌شود. در سطح 3، سقف ساختمان همانند حباب سیاه رنگ شده، که چند پنجره دایره‌ای بنفش رنگ بر روی آن مشاهده می‌شود. در سطح 4، چهارچوب‌ها به رنگ طلایی تغییر می‌کنند. در سطح 5، یک کپسول الکسیر دیگر نیز به سمت چپ ساختمان اضافه می‌شود که همانند دیگر کپسول با یک لوله شیشه‌ای به سقف ساختمان متصل است. در سطح 6، یک برجک کوچک شش در پشت آزمایشگاه اضافه می‌شود، که یک میله طلایی رنگ دور آن پیچیده شده است. بالای این برجک نیز یک گوی کریستالی وجود دارد. در سطح 7، بیشتر ساختمان سیاه رنگ می‌شود. سه حلقه دایره‌ای نیز که به‌ترتیب از پایین بزرگ بوده و در بالاتر کوچک می‌شوند، در سقف دیده می‌شود. طرح سقف با طرح بالا دکل تسلا در سطح 7، به استثنای اندازه آنها مشابه است. کپسول سمت چپ نیز بزرگتر شده و الکسیر سیاه در آن دیده می‌شود. در سطح 8، چهارچوب‌ها به رنگ قرمز تیره تغییر می‌کنند. قسمت سقف نیز با لوله‌ای پر از حفره، که نور قرمزی داخل آن دیده است پوشیده می‌شود. کپسول بزرگ سمت چپ نیز با ماده نارنجی رنگی، جایگزین الکسیر سیاه در سطح قبل پر می‌شود. بالای کپسول‌ها نیز طلایی رنگ می‌شوند. توضیحات دیگر قهرمان‌ها (کینگ و ملکه) در آزمایشگاه ارتقا پیدا نمی‌کنند. اقلام سقف آزمایشگاه در زمانی که آزمایشگاه نیرو یا معجونی را در صف ارتقا قرار می‌دهد، در سطح‌ها 6 و 7 8 نور یا علائمی از خود نشان می‌دهد. آزمایشگاه همانند مورتار، تنها ساختمانی است که در هر سطح از Town Hall یا ساختمان مرکزی فقط یک سطح ارتقا می‌یابد. (از ساختمان مرکزی سطح 3 تا 10) لوله پر حفره با نوری که در سقف آزمایشگاه سطح 8 دیده می‌شود، همانند صورت نیرویی با دو چشم و یک دهان است. آیکون‌ها با اشاره بر روی این گزینه، پنجره‌ای باز می‌شود که در آن اطلاعاتی از قبیل سطج ساختمان، ظرفیت، سرعت ساخت بر حسب ساعت و ظرفیت ضربه گیری (HitPoint)مشخص می‌گردد. با اشاره بر روی این گزینه، کارگری مشغول ارتغاع ساختمان می‌شود. هنگامی که ساختمتن در آخرین سطح باشد، این گزینه نمایش داده نمی‌شود. با اشاره بر روی این گزینه، مدت زمان پایان یافتن عملیات ارتقا با الماس خریداری می‌شود. با اشاره بر روی این گزینه، عملیات ارتقا متوقف شده و نیمی از منابع صرف شده باز می‌گردد. با اشاره بر روی این گزینه، پنجره‌ای باز می‌شود که در آن فهرستی از نیروها و معجون‌ها جهت ارتقا به سطح بعدی دیده می‌شود. ساختمان‌های کلش آو کلنز الگو:ساختمان‌ها '[[ساختمان‌های دفاعی|ساختمان دفاعی ]']توپ‌خانه • برجک کماندار • مورتار • ضد هوایی • ویزارد تاور • دمنده هوایی • هیدن تسلا • ایکس بوو • برج مذابی • توپخانه عقابی • دیوارتله‌ها: بمب • تخته فنری • بمب غول‌پیکر • بمب هوایی • بمب هوایی سیاه • تله اسکلتی '[[ساختمان‌های منابع|ساختمان منابع ]']معدن طلا • اکسیر ساز • حفاری اکسیر سیاه • خانه کارگر • انبار طلا • انبار اکسیر • انبار اکسیر سیاه '[[ساختمان‌های نظامی|ساختمان نظامی ]']اردوگاه ارتش • سربازخانه • سربازخانه سیاه • آزمایشگاه • کارخانه معجون • کارخانه معجون سیاه • استراحتگاه شاه بربرها • استراحتگاه ملکه کماندار • استراحتگاه گرند واردن '[[ساختمان‌های دیگر ]']مرکز شهر • قلعه کلن • تزئینی • موانع
  35. 1 امتیاز
    Movyn

    سالید اسنیک

    Solid Snake اطلاعات شخصی نام اصلی دیوید نام‌های مستعار اسنیک پیر (Old Snake) Iroquois Pliskin ملیت آمریکا تولد ۱۹۷۲ اطلاعات فیزیکی رنگ چشم آبی رنگ مو قهوه‌ای قد ۱۷۸ س.م (۱۹۹۹) ۱۸۲ س.م (۲۰۰۵) ۱۸۰ س.م (۲۰۱۴) وزن ۷۵ ک.گ (۱۹۹۹) ۶۳.۴ ک.گ (۲۰۱۴) اطلاعات جانبی وابستگی ارتش ایالات متحده (کلاه سبزها، فاکس‌هاند) CIA فیلانتروپی شناخته شده برای سرباز، جاسوس، مزدور ارتباطات بیگ باس (پدر ژنتیکی) دستیار کلارک (اهداکننده میتوکندری) ایوا (مادر جایگزین) لیکوئید اسنیک (برادر دوقلو) سالیدوس اسنیک (برادر) اطلاعات در بازی دیده شده در متال گیر متال گیر ۲: سالید اسنیک متال گیر سالید متال گیر سالید ۲: پسران آزادی متال گیر سالید ۴: سلاح‌های میهن‌پرستان صداگذارها دیوید هیتر سازنده هیدئو کوجیما طراح یوجی شینکاوا سالید اسنیک (انگلیسی: Solid Snake) و با نام اصلی دیوید که با اسم رمزهای دیگری چون، Iroquois Pliskin، مار پیر (Old Snake) و یا به صورت ساده اسنیک نیز شناخته می‌شود، یک جاسوس، سرباز نیروهای ویژه آمریکا و مزدور بوده است. اسنیک دارای IQ یا ضریب هوشی ۱۸۰ بوده و به شکل روان قادر است تا به ۶ زبان صحبت کند. سوابق او در میان نیروهای ویژه باعث شده تا از او به عنوان یک افسانه و همچنین به عنوان "مردی که غیرممکن را ممکن می‌کند" شناخته شود. سالید به عنوان یک محصول از پروژه کودکان وحشتناک شناخته می‌شود. این پروژه سری توسط سازمان میهن‌پرستان انجام گرفت و در طی آن، از ژن سرباز افسانه‌ای نیروهای ویژه آمریکا یعنی بیگ باس، برای تولید کلون‌های همتا از او استفاده گردید. البته این کلون‌ها به شکل رویان ایجاد شده و در رحم معشوقه بیگ باس یعنی ایوا قرار داده شدند. از میان ۸ رویان، تنها دو کودک زنده به دنیا آمدند که یکی از آن‌ها سالید اسنیک و دیگری لیکوئید اسنیک نام داشتند. سالید و لیکوئید به فاصله کمی صاحب برادر دیگری به نام سالیدوس اسنیک نیز شدند. بیگ باس از کل این پروژه بی‌اطلاع بود و پس از آگاهی سازمان میهن‌پرستان را ترک کرد. با این حال کودکان از این موضوع اطلاعی نداشتند و روند طبیعی رشد خود را طی کردند. دوران نظامی‌گری او با حضور در نیروهای ویژه کلاه سبزها شروع شد وبا پیشرفت در این واحد، در دهه ۱۹۹۰ به بخش نیروهای فاکس‌هاند منتقل شد؛ جایی که فرماندهی آن با پدرش بیگ باس بود. در این زمان گرچه بیگ باس از هویت اصلی او مطلع بود اما سالید درابتدا از اینکه پدرش فرمانده او است اطلاعی نداشت. بیگ باس در این دوره به او آموزش‌های نظامی و رزمی، به ویژه آموزش فنون CQC را یاد داد و در ادامه او را به یک ماموریت فرستاد. در این ماموریت او بارها و بارها با یک متال گیر دارای توان هسته‌ای درگیر شد و درنهایت آن را نابود کرد. او سه بار چنین تهدیدهای هسته‌ای را خنثی کرد و به یک قهرمان و افسانه جنگی در کشورش مشهور شد. گرچه او در این مسیر مجبور شد تا دستورات پدرش بیگ باس را نادیده بگیرد ودرنهایت یک کپی از پدرش یعنی ونوم اسنیک را بکشد. در این زمان تصور اولیه او این بود که دراصل پدرش را کشته اما بیگ باس حقیقی پس از مرگ ونوم تصمیم گرفت خود را پنهان کند تا اسنیک بر همین باور بماند. به دنبال حوادث جزیره موسی و پس از اینکه میهن‌پرستان سالید اسنیک را به عنوان یک خطر تروریستی معرفی کردند، اسنیک کاری کرد که در جریان حادثه تانکر مرده پنداشته شود. گرچه یک سال بعد بار دیگر خود را نشان داد و در رویداد بیگ شل به رایدن کمک کرد. پس از این بدن او وارد حالت "پیری زودرس" شد چون در زمان کلون شدن، تغییرات عمدی در ژنوم او صورت گرفته بود که باعث کاهش سلامتی ندریجی وی می‌شد. در سال ۲۰۱۴، اسنیک آخرین ماموریت خود رابا موفقیت به پایان رساند؛ در جریان این ماموریت، اسنیک لیکوئید آسلات را شکست داد و درنهایت نیز سازمان میهن‌پرستان را نابود کرد. پس از این، او برای آخرین بار با پدرش بیگ باس ملاقات کرد و تصمیم گرفت تا آخرین روزهای عمرش را به جای جنگ در صلح بگذراند. محتویات معرفی اوایل زندگی و سوابق نظامی طغیان بهشت بیرونی جدایی از فاکس‌هاند آشفتگی در سرزمین زنگبار بازنشستگی حادثه جزیره سایه موسی پس از جزیره سایه موسی رویداد منهتن پیری زودرس و CQC رویداد سلاح‌های میهن‌پرستان ترور نافرجام نفوذ به آمریکای جنوبی شرق اروپا بازگشت به جزیره سایه موسی و نفوذ به بهشت بیرونی آخرین مواجهه با بیگ باس منابع معرفی برای اولین بار در سال ۱۹۷۰ بود که الیزا و اورزولا در یک چشم‌انداز آینده‌نگرانه متوجه شدند که سالید اسنیک به عنوان پسر بیگ باس شخصی خواهد شد که "جهان را نجات خواهد داد". سالید اسنیک (Solid Snake) در سال ۱۹۷۲ همراه با برادر دوقلوی خود یعنی لیکوئید اسنیک متولد شد. نام‌های سالی و لیکوئید اسنیک به صورت مستعار هستند ودر اصل این دو به نام‌های دیوید (David) و ایلای (Eli) نامیده شدند. هر دو کودک، حاصل یک پروژه آزمایشگاهی به نام پروژه کودکان وحشتناک بودند. این پروژه به منظور ساخت سربازان برتر از ژن سرباز افسانه‌ای نیروهای ویژه آمریکا یعنی بیگ باس، برنامه‌ریزی و اجرا گردید. اجراکننده این پروژه سازمان میهن‌پرستان (یا سایفر) بود که مستقیما توسط رئیس آن یعنی سرگرد زیرو انجام می‌گرفت. با استفاده از روش انتقال هسته سلول سوماتیک هشت سلول تخم اهدایی توسط یک زن ژاپنی که حاوی DNA بیگ باس به عنوان رویان بود، ایجاد و آن‌ها در رحم معشوقه بیگ باس یعنی ایوا قرار گرفت. در زمان اجرای این پروژه، میهن‌پرستان آن را به دور از چشم و آگاهی خود بیگ باس اجرا کردند. پس از مدتی، مشخص شد که ۶ رویان در همان مراحل اولیه سقط شدند و تنها دو کلون به رشد خود ادامه دادند. محققان پس از این کلون‌ها را از نظر توالی کدون‌ها دستکاری کردند؛ یکی ازکلون‌ها بیشتر حاوی صفات غالب و دیگری بیشتر حاوی صفات مغلوب بیگ باس بود. ۹ماه بعد، دوقلوها به دنیا آمدند و در ادامه اسم رمزهای سالید اسنیک و لیکوئید اسنیک را دریافت کردند. سالید اسنیک به عنوان یک کلون از سلول‌های سوماتیک بیگ باس، DNA میتو‌کندریایی زن ژاپنی را به ارث برده بود که بعدها برخی از صفات او را در سالید نشان داد. پس ازتولد این دو بود که کلون سوم نیز توسط محققان سازمان میهن‌پرستان ایجاد شد. اوایل زندگی و سوابق نظامی سالید اسنیک پس از تولد دیوید نامیده شد. او در دوره‌های مختلف و توسط چند خانواده به عنوان پدرخوانده و مادرخوانده‌های خود بزرگ شد و در این سال‌های اولیه هیچ‌گاه کشور را ترک نکرد. پس از مدتی، سایفر (سازمان میهن‌پرستان) به خاطر آنکهموفق نشد تا بیگ باس را متقاعد به رفتن کنار پسران ژنتیکی‌اش کند، تصمیم گرفت فرزندان بیگ باس را وارد ارتش کند. دیوید در نوجوانی وارد ارتش شد ودوره‌های آموزشی خود را در واحد کلاه سبزها گذراند. یکی از اولین ماموریت‌های او در سال ۱۹۹۱ و زمان جنگ خلیج (جنگ عراقو کویت) بود که در طی آن دیوید باید به غرب عراق نفوذ می‌کرد. در طول این جنگ، به برخی از سربازان ارتش برای تکرار نتایج پروژهکودکان وحشتناک، واکسن‌های حاوی ژن بیگ باس تزریق شد. این افراد در ادامه با عنوان فرزندان جنگ خلیج شناخته می‌شدند و به نوعی خواهرها و برادرهای سالید نیز از جهتی تبدیل شده بودند. پس از این، دیوید به واحد نیروهای فاکس‌هاند پیوست که تشکیل شده از برترین سربازان نیروهای ویژه آمریکا بود و فرماندهی آن نیز در اختیار بیگ باس قرار داشت. در طی این دوره بود که دیوید رسما اسم رمز "سالید اسنیک" را برای ماموریت‌هایش دریافت کرد. او درجریان دوره‌های آموزشی فاکس‌هاند، به یک متخصص پرش از ارتفاع و چتربازی تبدیل شد، زبان‌شناسی آموخت واین توانایی را به دست آورد تا به ۶ زبان مختلف صحبت کند، فنون مبارزه تن به تن در خشکی و درون آب را فرا بگیرد و در صخره‌نوردی و صعود به ارتفاع نیز به یک استاد تبدیل شود. بیگ باس پس از این شخصا فنون مبارزه اختصاصی CQC را نیز آموزش داد؛ این روش که در اصل حاصل ابداع مشترک بیگ باس و استاد سابقش باس بود، به مبارز کمک می‌کرد تا به شکل موثر و همزمان از سلاح سرد، گرم و فنون رزمی در تقابل با حریف استفاده کند. بیگ باس به سالید اسنیک آموخت که مهم‌ترین نکته در میدان جنگ، داشتن اراده بالا برای زنده ماندن است. سالید اسنیک همچنین در این دوره با یک استاد زندگی در شرایط مرگ یعنی کازوهیرا میلر نیز ملاقات کرد. نام اصلی و هویت و پیشینه اسنیک نیز در این دوره به دلایل امنیت ملی به صورت طبقه‌بندی شده درآمده بود. طغیان بهشت بیرونی مقاله اصلی: طغیان بهشت بیرونی در بازی متال گیر نخستین ماموریت اسنیک به‌عنوان سرباز فاکس‌هاند در سال ۱۹۹۵ و نفوذ او به بهشت بیرونی بود. بهشت بیرونی یک شرکت و سازمان نظامی خصوصی بود که در اعماق آفریقای جنوبی قرار داشت و توسط یک مزدور افسانه‌ای فرماندهی می‌شد. ماموریت اسنیک، نجات گری فاکس به عنوان یک مامور فاکس‌هاند که در یک ماموریت مفقود شده بود و همچنین روشن کردن ماهیت یک متال گیر به نام TX-55 بود. مدت کوتاهی پس از ورود به بهشت بیرونی، بیگ باس با او تماس گرفت و از او خواست تا آماده نخستین ماموریت واقعی‌اش در فاکس‌هاند شود. پس از نفوذ به استحکامات از طریق دالان‌های آبی زیرین، اسنیک از طریق چند زندانی که آزادشان کرد متوجه شد که فاکس یک سلول فوق‌امنیتی درمحل دراختیار دارد که تنها راه نفوذ آن این است که به شکل دستگیر شده وارد آن شوند. اسنیک پس از این با همین تاکتیک مرگبار درنهایت گریفاکس را پیدا و او را نجات داد. اودر ادامه از طریق گری فاکس فهمید که متال گیر مورد نظر، از نوع هسته‌ای ودارایکلاهک است که قادر است هر نقطه از جهان را هدف‌گذاری و منهدم کند. پس از این فاکس به اسنیک گفت برای نابود کردن این سلاح، باید توسعه دهنده آن یعنی دکتر مادنار را پیدا کند. اسنیک پس از این با کمک دیگر بازماندگان و متحدانش یعنی اشنایدر، دایان و جنیفر موفق شد دکتر مادنار و دخترش الن مادنار را پیدا کرده و روش منهدم کردن TX-55 را متوجه شده و درنهایت آن را از بین ببرد. پس از این بیگ باس بار دیگر با اسنیک تماس گرفت و این بار گفت فرمانده نیروهای بهشت بیرونی خودش است. این دو پس از این با یکدیگر رو در رو شده و مبارزه کردند که در نهایت این اسنیک بود که پدرش را شکست داد و او را کشت. درحالی که او پس از این به سرعت و با موفقیت از پایگاه خارج شد، از این حقیقت اطلاع نداشت که او در واقع یک کپی از بیگ باس یعنی ونوم اسنیک را کشته است. با این حال آنچه برای سالید اهمیت داشت، پایان موفقیت‌آمیز ماموریتش بود. جدایی از فاکس‌هاند بی‌اعتنا به موفقیتش در ماموریت بهشت بیرونی، سالید اسنیک تصمیم گرفت تا فاکس‌هاند را ترک کند و وارد یک دوره کوتاه بازنشستگی شود. او همچنین استفاده از روشهای CQC را که توسط بیگ باس آموخته بود نیز کنار گذاشت چون پدرش را شخصی می‌دید که به نیروهای واحد تحت فرماندهی خودش خیانت کرد. مدتی بعد سالید توسط CIA استخدام شد و به مدت ۶ ماه به عنوان مامور مخفی برای آن‌ها فعالیت کرد، تا اینکه به خاطر نارضایتی از این سازمان، از آن‌ها نیز جدا شد. پس از جدایی از CIA، سالید تبدیل به یک مزدور شد و زمانی که میزان کافی پول به دست آورد، تصمم گرفت به دشت‌های غیرمسکونی کانادا برود و دوران نیمه بازنشستگی را در آنجا بگذراند. در این دوره و برای چند سال پیش رو، سالید اسنیک به دلیل خاطراتی که از بیگ باس و بهشت بیرونی برایشمانده بود، دچار PTSD (اختلال استرسی پس از ضایعه روانی) شد. آشفتگی در سرزمین زنگبار مقاله اصلی: آشفتگی در سرزمین زنگبار در بازی متال گیر ۲: سالید اسنیک در سال ۱۹۹۹، فرمانده جدید فاکس هاند یعنی روی کمپبل اسنیک را فراخواند تا به یک ماموریت در آسیای میانه بفرستد. یک کشور جدید و تازه استقلال‌یافته توسط مزدوران به نام سرزمین زنگبار، ظاهرا یک متخصص ومخترع به نام دکتر کیو را ربوده بود و به اعتقاد آن‌ها،مزدوران حاکم بر آن سرزمین از این طریق قصد ساخت نوع جدیدی از یک متال گیر را داشتند. سالید پس از این تصمیم گرفت برای پایان دادن به کابوس‌هایش این ماموریت را بپذیرد. سالید اسنیک برای این ماموریت ابتدا باید از دیواره غیرقابلنفوذ و طولانی که سرزمین زنگبار را احاطه کرده بود عبورد کند، دکتر کیو را پیدا کرده و پس از به دست آوردن فرمول ساخت ماده OILIX و همراه آن‌ها از آنجا فرار کند. اسنیک در این ماموریت از پشتیبانی رادیویی کلنل کمپبل، استاد سابقش در فاکس‌هاند یعنی کازوهیرا میلر و همچنین یک مشاور به نام جورج کاسلر برخوردار بود. پس از مدتی اسنیک موفق شد اولین آبجکتیو خود در ماموریت را پشت سر بگذارد اما در ادامه مجبور شد تا یک جاسوس CIA به نام هالی وایت که تحت پوشش درآنجا حضور داشت و دچار دردسر شده بود را نجات دهد. پس از نجات هالی، اسنیک دریافت که از چه طریقی می‌تواند با رادیو با دکتر کیو ارتباط برقرار کند. پس از برقراری ارتباط، اسنیک متوجه شد که دکتر کیو فقط قادر است با زبان‌های چکی و اسلواکی صحبت کند و برای حل این مشکل، او این بار باید محافظ شخصی وی یعنی گوستاوا هفنر را بیابد. پس از پیدا کردن هفنر و برقراری یک ارتباط رادیویی دیگر، اسنیک درنهایت موفق شد تا دکتر کیو راپیدا کرده و آزادش کند. با این حال در ادامه اسنیک شاهد یک اتفاق پیش‌بینی‌نشده بود؛ این بار او مورد حمله دوست و همرزم سابقش در فاکس‌هاند یعنی "گری فاکس" قرار گرفت. پس از اینو پس از خیانت دکتر مادنار که اسنیک ابتدا تصور می‌کرد متحدش است، آنها مورد حمله قرار گرفتند و در جریان این حمله دکتر کیو و محافظشگوستاوا هفنر کشته شدند. با وجود این حوادث، اسنیک سلامتخود را بازیافت و موفق شد فرمول OILIX را پیدا کند. اسنیک پس از این و در اعماق سرزمین زنگبار موفق شد متال گیر D را پیدا کرده و پس از مبارزه‌ای دشوار درنهایت آن را نابود کند. پس از نابود شدن این متال گیر، آخرین جاه‌طلبی‌های مرد پشت پرده حوادث زنگبار یعنی بیگ باس خنثی شد و او آماده مبارزه نهایی با پسرش شد. در این مبارزه، یک بار دیگر سالید اسنیک پیروز شد و این بار او با اسلحه شعله‌افکن و ریختن آتش روی بیگ باس، او را کشت. پس از این و درحالی که بیگ باس در حال سوختن بود، اسنیک او را در همین حال و برای مرگ رها کرد و همراه با هالی وایت از استحکامات زنگبار فرار کرد. در مسیر فرار آن‌ها حملات بازماندگان نیروهای بیگ باس را دفع کردند و درنهایت خود را به هلی‌کوپتر نجات رساندند. پس از پایان ماموریت وزمانی که اسنیک مشغول ارائه گزارش بود، او درخواست کمپل برای پیوستن مجدد به فاکس‌هاند را رد کرد و گفت سرانجام کابوس‌هایش به پایان رسیدند. او همچنین تایید کرد که کارتریج‌های به دست آمده حاوی فرمول‌های OILIX دکتر کیو هستند. پس از این و باوجود قولی که به وایت در مورد شام کریسمس داده بود، سالید اسنیک به محل نرفت. کمپل نیز پس از این گفت که این اولین باری بود که اسنیک بدون اطلاع ناپدید می‌شود. بازنشستگی سالید اسنیک، گرچه گفت کابوسش پس از ماموریت زنگبار به پایان رسید ولی همچون پیش از این ماموریت، تصمیم گرفت بازهم خود را بازنشسته کند. این بار او به آلاسکا رفت تا در دریاچه‌های دوقلو اقامت کند. در این زمان، ارتش پس از ناپدید شدن ناگهانی اسنیک، او را متهم به چندین مورد اقدام سوءرفتار در حین خدمت در نیروهای مسلح کرد. اتهامات به قدری سنگین بود که پرونده او را برای بسته شدن با حکم یک حبس طولانی مدت کافی می‌کرد. سالید اسنیک اما بدون توجهی قصد از بازنشستگی استفاده کرد تا دوران جنگی خود و همچنین این واقعیت که درواقع پدر خودش را کشته را به فراموشی بسپارد. او در ادامه به یک دائم‌الخمر و همچنین مسابقه‌دهنده در رقابت‌های محلی سورتمه‌سواری با سگ تبدیل شده بود. حادثه جزیره سایه موسی مقاله اصلی: رویداد جزیره سایه موسی در بازی متال گیر سالید در فوریه ۲۰۰۵، سالید اسنیک بار دیگر به ارتش فراخوانده شد و به دستور فرمانده سابقش یعنی کلنل کمپبل، این بار به جزیره سایه موسی اعزام گردید. این بار تعدادی از اعضای سرکش فاکس‌هاند بودند که دست به شورش زده و پس از تسخیر جزیره سایه موسی در نزدیکی آلاسکا، کشور را تهدید هسته‌ای کرده بودند. شرایط آن‌ها برای جلوگیری از این اقدام، پس دادن باقی‌مانده‌های اعضای بدن "بیگ باس" بود. سالید این ماموریت را با اکراه و تحت یک شرایط پذیرفت که تنها دستوراتش را از کلنل کمپبل باید دریافت کرده و همچنین همه اطلاعات مرتبط با ماموریت را نیز باید دراختیارش بگذارد. باتوجه به اینکه رهبر شورشیان، برادر اسنیک یعنی لیکوئید اسنیک بود، سالید پیش از ورود به ماموریت موهای خود را کوتاه کرد تا با او اشتباه گرفته نشود. پس از نفوذ به استحکامات، سالید با مهارت بالا و عبور مخفیانه از میان نیروهای امنیتی، درنهایت موفق شد برخی از گروگان‌ها از جمله کنث بیکر، رئیس صنایع اسلحه‌سازی آرمزتک و رئیس DARPA یعنی دونالد اندرسون را نجات دهد. اسنیک پس از این به تنهایی به پایگاه اصلی نفوذ کرد، گرچه در ادامه موفق شد دو متحد پیدا کند. یک متخصص به نام هال امریش که توسعه دهنده پروژه متال گیر REX بود وهمچنین یک عضو جدید فاکس‌هاند و همچنین خواهرزاده کلنل کمپل یعنی مریل سیلوربرگ. متال گیر رکس درحقیقت یک تانک غول‌پیکر دو پا و مسلح به جنگ‌افزار هسته‌ای بود که فرایند ساخت آن در اصل به شکل مخفیانه توسط دولت آمریکا پشتیبانی می‌شد اما اینک به دست شورشیان افتاده بود. گرچه اسنیک برای این ماموریت آماده بود اما پس از رساندن خود به پشت‌بام برج خسته شده بود. اسنیک پس از این به خاطر اطلاعات غلط فریب خورد و متال گیر را فعال کرد (اطلاعات غلط توسط لیکوئید اسنیک و با نام مستعار کازوهیرا میلر به گروه پشتیبانی اسنیک داده شده بود). با وجود این ماجرا، سالید اسنیک با کمک دو متحدش و همچنین دوست قدیمی‌اش یعنی گری فاکس (که اینجا با نام سایبورگ نینجا شناخته می‌شود) درنهایت موفق شد تا در یک نبرد نفس‌گیر متال گیر رکس و شورشیان فاکس‌هاند از جمله لیکوئید را شکست دهد. پیش از نبرد نهایی با لیکوئید، او اسنیک را به خاطر کشتن نسل بعدی نیروهای ویژه سرزنش کرد چون این افراد نیز همچون سالید اسنیک و لیکوئید حاصل آزمایش‌های مشابهی بودند و درحقیقت حکم برادرانش را داشتند. سالید اسنیک پس از این متوجه شد که کل این ماموریت یک طرح هوشمندانه بود که توسط پنتاگون طرح‌ریزی شده بود. بدون اطلاع قبلی و به عنوان یک پروژه مخفی، پنتاگون یک مهندس ژنتیک به نام نائومی هانتر که در جریان ماموریت نیز متحد اسنیک بود را مامور کرده بود تا در بدن سالید یک ویروس هوشمند به نام فاکس‌دای (ویروسی که تنها پس از تشخیص ژنوم شخص به عنوان سلاح بیولوژیکی میزبان را می‌کشد) قرار دهد. سالید پس از آگاهی از این موضوع شدیدا عصبانی شد که این ماموریت درواقع توطئه دولت بوده و او نیز صرفا به عنوان یک حامل ویروس، برای کشتن بیکر (شخصی که بیش از حد درباره این پروژه اطلاع داشت) فرستاده شده بود. همچنین به او یادآوری شد که سالید با میل و اشتیاق خودش ماموریت را قبول کرد چون عاشق میدان نبرد بوده است، همان طور که مریل، سایکو مانتیس، لیکوئید و همچنین بیگ باس پیش از این به او گفته بودند. در طول این ماموریت، سالید به این موضوع مشکوک شده بود که کمپل اطلاعات کافی دراختیارش نمی‌گذارد یا موضوعاتی را از وی مخفی می‌کند. اوپس از این متوجه شد که پنتاگون از مریل به عنوان اهرم فشار استفاده کرده بود تا کمپل را وادار به همکاری کند. سالید همچنین متوجه شد که نائومی هانتر، خواهر ناتنی گری فاکس بوده است و به خاطر آنچه اسنیک با پدرش وبرادرش کرده بود او را لایق انتقام‌گیری از طریق تزریق ویروس فاکس‌دای می‌دانست. با این حال ویروس، ژنوم سالید را به عنوان یک تهدید و سلاح بیولوژیکی تشخیص نداد و همین باعث زنده ماندن سالید شد. کمپل پس از این و برای اینکه کمی برای اسنیک آسایش ایجاد کند، خبری جعلی پخش کرد که در آن سالید کشته شده اعلام شد؛ زمانی که او و خودرو در اقیانوس غرق شدند. پس از جزیره سایه موسی پس از ماموریت جزیره سایه موسی، سالید اسنیک و مریل ناپدی شدند و کمپل نیز خبر مرگ جعلی‌شان را تایید کرد. مدتی بعد سالید ارتباطش با مریل را نیز از دست داد؛ گرچه در میان عموم مردم به خاطر موفقیتش در ماموریت سایه موسی ودنهایت کشته شدنش به یک قهرمان تبدیل شده بود. این موضوع البته با نگرانی سازمان میهن‌پرستان همراه بود. آسلات به عنوان تنها بازمانده فاکس‌هاند، در ادامه گزارشی از حوادث جزیره سایه موسی به رئیس جمهور داد. در این گزارش، آسلات گفته بود که درپایان ماجرا، کلون مغلوب (کلونی که در دوره رویان، بیشتر ژن‌های او از صفات مغلوب بیگ باس تشکیل شده بود) زنده ماند ودیگری کشته شد. این به ان معنی است که لیکوئید تا زمان مرگش به اشتباه تصور می‌کرده که کلون مغلوب بوده است و درواقع سالید اسنیک همان کلون مغلوب بود. آسلات همچنین درگزارش خود اشاره کرد که بالاخره ویروس فاکس‌دای در بدن سالید اسنیک فعال خواهد شد؛ هرچند ممکن است به خاطر تفاوت‌های ژنتیکی‌اش با لیکوئید تاثیری روی او نگذارد. سه هفته پس از رویداد جزیره همچنین، نائومی از مرکز فوق امنیتی که در آن مشغول کار بود فرار کرد. دولت آمریکا و همچنین ناتاشا روماننکو در این زمان براین باور بودند که تنها کسی که می‌توانسته او را فراری دهد خود سالید اسنیک است. پس از این گرچه ارتش نیز سالید را به فهرست سیاه خود اضافه کرد ولی آنچهآن‌ها اطلاع نداشتند این بود که درواقع نائومی را لیکوئید آسلات فراری داده بود. آسلات پس از این اطلاعات مرتبط با توسعه پروزه متال گیر رکس را در بازار سیاه فروخت که در ادامه باعث شد سالید اسنیک و اوتاکن (هال امریش) تصمیم به تاسیس یک سازمان مبارزه با سلاح‌های متال گیر به نام فیلانتروپی بگیرند. پس از این کار، اسنیک با هدف نابود کردن همه سلاح‌های متال گیر، شخصا تحقیقات در زمینه ساخت این گونه از سلاح‌ها در جهان را شروع کرد. فیلانتروپی معمولا اطلاعات خود را از روش‌های غیروقانونی کسب می‌کرد و در ادامه آن‌ها را از طریق اینترنت در معرض دید عموم قرار می‌داد. ماموریت‌ها و فعالیت‌های گروه شامل جمع‌آوری اطلاعات و حتی ماموریت‌های تخریبی بود. در یکی از این ماموریت‌ها، اسنیک همراه با اوتاکن در یک مرکز، جسد لیکوئید اسنیک را که در حالت منجمد نگه‌داری می‌شد ربودند. از سال ۲۰۰۷ به بعد، اسنیک دچار درد وعوارض عجیبی شد که منجر به پیری زودرس او گردید. رویداد منهتن مقاله اصلی: حادثه تانکر و رویداد بیگ شل در بازی متال گیر سالید ۲: پسران آزادی در آگوست سال ۲۰۰۷، اوتاکن پیغامی از خواهر ناتنی‌اش اما امریش دریافت کرد که در آن اطلاعاتی از ساخت یک متال گیر جدید توسط تفنگداران دریایی ارتش آمریکا فاش شده بود. او همچنین نوشته بود این متال گیر با یک کشتی مبدل نفتکش در حال جابجایی است. سالید بعدها در این مورد گفت سازمان‌های اطلاعاتی در این زمینه مشکوک شدند ولی فیلانتروپی نیز سوابق خوبی در مورد منهدم کردن متال گیرها از خود به جای گذاشته است. پس از این سالید درحالی که این کشتی درحال حرکت به سمت مقصدش بود، مخفیانه به آن نفوذ کرد واندکی بعد متوجه شد که یک گروه از مزدوران روسی به رهبری سرگئی گورلوکویچ برنامه‌های خودشان را برای متال گیر RAY دنبال می‌کنند. پس از این و در عرشه کشتی، سالید با اولگا گورلوکویچ، دخترسرگئی مواجه شد و در مبارزه که میانشان صورت گرفت، سالید درنهایت پیروز و اولگا بی‌هوش شد. پس از این اسنیک مسیر خود را تا انتهای کشتی ادامه داد؛ هدف او در این زمان تهیه عکس‌های اثبات کننده از وجود متال گیر جدید بود با این حال آنچه که او و اوتاکن پیش‌بینی نمی‌کردند، حضور "آسلات" در کشتی بود. آسلات برای غرق کردن کشتی قصد منفجر کردن نوعی بمب را داشت. پس از این ودر حالی که اسنیک قصد متوقف کردن آسلات را داشت، او ناگهان با روح برادرش یعنی لیکوئید اسنیک مواجه شد که به نظر بخشی از آسلات را کنترل می‌کرد. (پس از وقایع جزیره سایه موسی و قطع شدن دست آسلات، او از دست لیکوئید به عنوان جایگزین دست قطع شده استفاده کرده بود). به نظر حضور سالید باعث آزاد شدن روح لیکوئید شده بود. لیکوئید با دیدن سالید به او گفت که دچار پیری زودرس شده است. پس از این و درحالی که لیکوئید از متال گیر به سرقت رفته خارج شد، اسنیک نیز با موفقیت از کشتی غرق شده فرار کرد و خود را به سطح رودخانه رساند.در اینجا، اوتاکن با یک قایق منتظر او بود و به این ترتیب توسط او نجات داده شد. این دو در ادامه اولگا را نیز نجات دادند و برای آنکه بار دیگر بتوانند کشته شدن سالید را اعلام کنند، تصمیم گرفتند تا از جسد لیکوئید به عنوان بدیل استفاده کنند. باتوجه به عکس‌های تهیه شده توسط پهپاد سایفر، سازمان میهن‌پرستان سالید اسنیک و گروه فیلانتروپی را بانی غرق شدن کشتی معرفی کردند که همین شواهد نیز برای افزایش محبوبیت فیلانتروپی و سالید کافی بود. گرچهباور عمومی این بود که سالید پس از این ماجرا کشته شد، به خصوص آنکه جسد لیکوئید به عنوان جسد سالید به نیویورک منتقل شد و آزمایش‌های ژنتیکی به دلیل تشابه بالای DNA این دو، مرگ سالید را درنهایت تایید کردند. در آوریل ۲۰۰۹، اطلاعات جدیدی از تولید یک متال گیر جدید در پایگاه دریایی دور از ساحل نیویورک به نام بیگ شل به دست سالید اسنیک رسید. متاسفانه برای آن‌ها، این پایگاه توسط یک گروه تروریستی به نام پسران آزادی اشغال شده بود. این گروه از بازماندگان واحدهایی نظیر GRU (فعال در دوره جنگ سرد به رهبری کلنل ولگین) و سایر گروه‌هایی که معتقد بودند به اندازه کافی در خفا باقی مانده بودند تشکیل می‌شد. سالید اسنیک پس از کسب اطمینان از این ماجرا، به سمت پایگاه رفت و مخفیانه به آن نفوذ کرد. در ادامه او برای رسیدن به پشت‌بام بخش A پایگاه، با تعدادی از نگهبانان گورلوکویچ درگیر شد و پس از این با آسانسور خود را به مقصد رساند. در این محل او برای مدت کوتاهی رایدن را دید که اندکی پس از او موفق به نفوذ در پایگاه شده بود. سالید پس از این لباس خود را مبدل به یک نظامی نیروهای ویژه دریایی آمریکا به نام Iroquois Pliskin کرد. این نام یادآور ماجرای فرار اواز نیویورک با عنوان "Snake Plissken" بود که برگرفته از وازه‌ای به زبان بومیان اولیه نویورک بوده است. همچنین این ترکیب در زبان بومیان به معنای "مار سیاه" نیز هست. "پلیسکین" اولین بار دراتاق ترانسفورماتور با "رایدن" مواجه شد که درکنار جسدهای برخی از نیروهای ویژه حضور داشت. این افراد توسط دد سل از اعضای وامپ کشته شده بودند. وامپ قصد کشتن رایدن را نیز داشت ولی با کمک سالید، تنها یک زخم در اثر شلیک گلوله آن‌ها روی صورت رایدن ایجاد شد. پس از این وامپ با سالید درگیر شد ولی اندکی بعد تیراندازی را متوقف کرد چون به اعتقاد او، سالید بوی "او" را می‌داد. پس از این رایدن با اسلحه اسنیک به وامپ تیراندازی کرد و باعث عقب‌نشینی او شد. پس ازمدتی صحبت در مورد چگونگی نفوذ به پایگاه، پلیسکین با رایدن در مورد پیشینه وامپ و دد سل صحبت کرد؛ هرچند به خاطر صدماتی که از حمله وامپ دیده بود و خونی که از دست داده بود نمی‌توانست بیش از این ادامه دهد و بایستی ابتدا سلامتی خود را بازیابی می‌کرد. پلیسکین همچنین به رایدن گفت از دور مراقب او است چون هنوز نمی‌تواند برای اتحاد با او مطمئن باشد. پیش از رفتن رایدن، پلیسکین یک سلاح از نوع تپانچه به او داد. پلیسکین پس از این بار دیگر رایدن را این بار در کنار یک متخصص خنثی‌سازی بمب به نام پتر استیلمن دید. استیلمن به این دونوعی اسپری خنک‌کننده و یک سنسور برای خنثی کردن بمب‌های C4 داد که در طول بخش C پایگاه توسط شاگرد سابقش یعنی فت‌من کاشته شده بود. گرچه پس از این و باتوجه به صحبت‌های اعتراضی فرمانده نیروهای ویژه از طریق هدفون با پلیسکین، باعث شد تا دکتر استیلمن به اینکه او واقعا یک عضو نیروهای ویژه دریایی است مشکوک شود. پلیسکین پس از این آنجا را ترک کرد و در ادامه برای خنثی کردن بمب‌ها، اولین C4 را روی بخش H پایگاه در نزدیکی محل فرود هلی‌کوپتر شناسایی کرد. پس از خنثی‌سازی این بمب، پلیسکین بمب دوم را روی سقف بخش کناری و بمب سوم را پشت مزدور گرولوکویچ پیدا و خنثی کرد. برای خنثی کردن بمب چهارم، او باید از یک مسیر باریک به شکل خزیده حرکت می‌کرد و برای بمب پنجم باید بازرسی بسیار نزدیکی انجام می‌داد. در این زمان اولگا گورلوکویچ که "مردی داخل یک جعبه مقوایی" را دیده بود، اعلام هشدار کرد که پلیسکین وارد آن بخش شده است. تاکتیک استفاده از جعبه مقوایی برای حرکت مخفیانه در این زمان منسوب به سالیدوس اسنیک بود که باعث شد تا هویت پلیسکین نیز به خطر بیافتد. پس از پایان خنثی‌سازی بمب‌ها، استیل‌من با پلیسکین تماس گرفت و از او خواست تا شل ۲ را برای پیدا کردن یک بمب C4 که سنسور نتواسنته آن را شناسایی کند، بررسی کند. پس از مدتی بررسی، پلیسکین یک انبار بزرگ از بمب‌های C4 پیدا کرد و در ادامه وپس از برقراری ارتباط با استیل‌من و رایدن آن‌ها را خنثی کرد. با این حال اندکی بعد و در اثر انفجاری دیگر، پلیسکین این بار توسط اوتاکن نجات پیدا کرد که خود را به پایگاه رسانده بود. پس از این و زمانی که رایدن در تماسی در مورد گازهای متصاعد شده در اثر انفجار پرسید، پلیسکین گفت در این‌باره چیزی نشنیده وبه زودی در مورد آن تحقیق می‌کند. با این حال او گفت در بخش ۲ گروگانی وجود نداشته اما احتمالا در بخش ۱ چنین نیست. او البته گفت نجات گروگان‌ها از جمله رئیس جمهور جیمز جانسون بخشی از ماموریت او نیست. گرچه این جمله نیز باعث شد تا بار دیگر هویت پلیسکین به عنوان یک عضو درجه‌دار نیروهای ویژه آمریکا نزد رایدن مورد تردید قرار گیرد اما به هرحال او طبق راهنمایی رایدن وارد عمل شد. پلیسکین در ادامه بخش دو پایگاه را بررسی کرد و باکمک اوتاکن یک هلیکوپتر Kasatka را ربود. پس از این او رایدن و اوتاکن را به یکدیگر معرفی کرد، هرچند این یک معرفی کوتاه بود و درادامه مجبور شد به چند نفر از مزدوران که آن‌ها را شناسایی کرده بودند تیراندازی کند. پلیسکین در ادامه سرانجام موفق شد رهبر شورشیان و برادر ژنتیکی خودش یعنی سالیدوس اسنیک را ببیند، با این حال او حاضر نشد هویت خود را مشخص کند. پس از شروع درگیری و کمک رایدن درحمله به هواپیمای سالیدوس، او درنهایت هویت و ماموریت واقعی خود به عنوان سالید اسنیک را به رایدن گفت. اسنیک پس از این یک بر دیگر با اولگا ملاقات کرد و به او گفت که درواقع این آسلات بوده که پدرش سرگئی را کشته بود. اسنیک پس از این به رایدن، اوتاکن و اما در نصب یک ویروس کامپیوتری به هوش مصنوعی GW که همتای الکترونیکی ویروس فاکس‌دای بود کمک کرد. گرچه اندکی قبل از این کار اما توسط وامپ کشته شد. اسنیک پس از این با اولگا در به دست آوردن یک دیسک حاوی اطلاعاتی در مورد کمیته متفکران همکاری کرد. پس از این اسنیک به رایدن یک چاقوی نظامی داد و با اینکه "طرفدار مبارزه با چاقو نبود" اما روش استفاده از آن را به رایدن آموزش داد. این دو در ادامه مسیر خود را با مبارزه با مزدوران حاضر در پایگاه ادامه دادند تا اینکه درنهایت اسنیک توسط فورچون دستگیر شد و به بالای پایگاه منتقل شد. در این بخش، درحالی که اسنیک دستگیر شده بود بار دیگر سالیدوس اسنیک و آسلات را می‌بیند و در ادامه، آسلات نیات واقعی خود را به عنوان یک جاسوس میهن‌پرستان بروز می‌دهد. با این حال پش از آن‌که آسلات با متال گیر Ray به فورچون، رایدن، اسنیک و سالیدوس حمله کرد، روح لیکوئید در دست پیوندی او بار دیگر فعال شد و این بار کنترل کامل بدن آسلات را دراختیار گرفت. اینک که آسلات به لیکوئید آسلات تبدیل شده بود (آسلات با روح لیکوئید اسنیک)، به اسنیک گفت ماجرای بیگ شل نقشه‌ای از پیش تعیین شده بود تا با کمک او بتواند بار دیگر خود را آزاد کند. لیکوئید در بدن آسلات پس از این با متال گیر RAY برای کشتن میهن‌پرستان حرکت کرد و در ادامه نیز سالید به دنبال او رفت. گرچه اسنیک و رایدن صدمات زیادی به این متال گیر زدند و لیکوئید آسلات نیز از آن فرار کرد اما سالید موفق به متوقف کردن RAY نشد. با این حال او موفق شد یک ردیاب روی آن کار بگذارد. سالید در ادامه و پس از آن که رایدن موفق به شکست سالیدوس شد به او گفت باتوجه به ردیاب کارگذاشته شده روی RAY می‌توان از موقعیت آن مطلع شد. در ادامه سالید گفت باید به میهن‌پرستان در مورد رمزگشایی "ویروس اِما" اطلاع دهد، هرچند اعتراف کرد که دیسکی که دراختیار رایدن بود تقلبی است. او همچنین پیشنهاد رایدن برای ارائه کمک به اسنیک در فیلانتروپی و همچنین نجات فرزند اولگا را نیز رد کرد. همان‌طور که از قبل نیز مشکوک بود، میهن‌پرستان پس از نقشه S3 نیز هنوز رایدن را نظاره می‌کردند و درموقع لزوم باید به او کمک می‌کرد. پیری زودرس و CQC پس از رویداد بیگ شل، علائم سندرم وارنر اسنیک بدتر از گذشته خود را نشان داد. درحالی کهپزشکان نمی‌توانستند علت اینعلائم را متوجه شوند، رشد سلولی او سریع و بدن او به سرعت دچار کهولتی زودرس شد. در سال ۲۰۱۱، رایدن که پیش از این وعده داده بود تا سانی امریش را از دست میهنپرستان نجات دهد، به هر شکل موفق به این کار نشده بود. در سال ۲۰۱۴، اوتاکن و سایر پزشکان که روی روند بهبود سالید تلاش می‌کردند، درنهایت به این نتیجه رسیدند که اسنیک دربهترین شرایط حداکثر یک سال دیگر زنده خواهد ماند. قبل از سال ۲۰۱۴، پنتاگون اطلاعات مربوط به بیگ باس را در دهه ۱۹۶۰ از حالت طبقه‌بندی شده خارج کردند. این اقدام علاوه براینکه باعث محبوبیت دوباره بیگ باس گردید، سبب شد تا یک بار دیگر روش‌های افسانه‌ای او در CQC زنده شود و دوره‌های آموزشی آن بار دیگر برقرار شود. اوتاکن پس از این به اسنیک گفت بهتر است ممنوعیت این روش را برای خود کنار بگذارد و به آن‌ها نشان دهد که اجرای واقعی این تکنیک‌ها به چه صورت است. سالید این درخواست را رد کرد و گفت درحال حاضر ویروس موجود در بدنش فقط به یک اشاره نیاز دارد تا با دراختیار گرفتن یک چاقو بار دیگر فعال شود. رویداد سلاح‌های میهن‌پرستان مقاله اصلی: رویداد سلاح‌های میهن‌پرستان در بازی متال گیر سالید ۴: سلاح‌های میهن‌پرستان قبل از سال ۲۰۱۴، سالید اسنیک برای آخرین بار و این بار با اسم مستعار "اسنیک پیر (Old Snake)" وارد ماموریت جدیدی شد. لیکوئید آسلات که در پایان ماموریت قبلی موفق به فرار شده بود، اینک رهبر شرکت خصوصی نظامی بهشت بیرونی جدید شده بود؛ این شرکت به عنوان یک شرکت پایه، کنترل هر ۵ PMC بزرگ جهان (Private Mercenary Corporation یا شرکت خصوصی نظامی) را در دست دارد. قدرت نظامی این ۵ شرکت خصوصی در برابر ارتش‌های کشورها کافی بود تا لیکوئید آسلات خود را در آستانه سلطه برجهان ببیند. اینک که یک بار دیگر جهان در آستانه هرج‌ومرج بود، "اسنیک پیر" به ماموریت کشتن لیکوئید فرستاده می‌شود. او همچنین با گروه بازرسی PMCها ملاقات کرد تا یک هویت پوششی برای بازرسی از PMCها دریافت کند. ترور نافرجام اسنیک پیر برای کشتن لیکوئید به PMC پرینگ مانتیس رفت و با موفقیت در لباس مبدل مربی شبه‌نظامیان به آن نفوذ کرد؛ این PMC محلی بود که طبق گزارش‌ها، لیکوئید در آنجا حضور داشت. گرچه پس از این او هویت مبدل خود را پس از قرار گرفتن در کمین واحد گکو از دست داد اما در ادامه با لباس اوکتوکامو (لباس هوشمند و مناسب برای هر نوعی از استتار) موفق به فرار شد. اسنیک پس از این بار دیگر با مریل سیلوربرگ ملاقات کرد که اینک فرمانده واحد Rat Patrol Team 01 شده بود. او و تیم ۰۱ پس از این با مزدوران درگیر می‌شوند و آن‌ها جوخه‌های مختلف این ارتش خصوصی را پاکسازی می‌کنند. او همچنین در این زمان شاهد حمله واحد دیو و دلبر به شبه‌نظامیان مخالف PMC بود که همه آن‌ها را تار و مار کردند. پس از این ولی درنهایت اسنیک موفق نشد تا لیکوئید را در زمان مورد نظر به قتل برساند. در ادامه و با غیرفعال شدن سیستم پسران میهن‌پرستان (SOP) به دستور لیکوئید، همه سربازان دچار تشنج قرار گرفتند. در این زمان اسنیک نیزبه اندازه‌ای کماز تاثیرات این موضوع بی‌نصیب نمانده بود. سیستم پسران میهن‌پرستان، توسط سازمان میهن‌پرستان ساخته و اجرا می‌شد و به همه سربازان حاضر در میدان نبرد اجازه ارتباط ذهنی می‌داد. در کنار آن، میهن‌پرستان همچنین با این سیستم امکان مونیتورینگ و کنترل هر یک از این سربازان را داشتند. هدف لیکوئید، ازبین بردن این سیستم در سربازان میهن‌پرستان بود که به PMC حمله می‌کردند با این حال تلاش اولیه او با عواقب پیش‌بینی نشده‌ای مواجه شد و باعث ایجاد هرج و مرج در میان سربازان شد. گرچه همین هرجو مرج نیز باعث شد تا لیکوئید از فرشته مرگ خود، اسنیک فرار کند. نفوذ به آمریکای جنوبی در ادامه و پس از بی‌هوش شدن اسنیک، اوتاکن پیغامی از نائومی هانتر دریافت کرد که می‌گفت به خاورمیانه رفته و پس از به هم ریختن SOP جان اسنیک را نجات داده است. پیغام همچنین شامل یک نقشه رمزگذاری شده از پایگاهی متعلق به لیکوئید در آمریکای جنوبی بود. همچنین در نقشه موقعیت سانی، دختر اولگا نیز قابل ردیابی بود. پس از این اسنیک موفق شد با پوشش یک مامور سازمان ملل به فرودگاه بین‌المللی ال‌دورادو وارد و در ادامه به پایگاه لیکوئید در یک منطقه کوهستانی و جنگلی نفوذ کند. او ابتدا باید با یک گروه شورشی مخالف PMCها ملاقات و به کمک آن‌ها باید وارد پایگاه اصلی آسلات یعنی عمارت ویستا می‌شد اما به حمله اختاپوس خندان وکشته شدن چند شورشی نقشه اسنیک نیز تغییر کرد. اختاپوس خندان اسم مستعار یکی از اعضای واحد دیو و دلبر بود که اسنیک قبلا در خاورمیانه نیز او را دیده بود. پس از کشته شدن چند شورشی، اختاپوس خندان با توجه به داشتن فیس‌کامو، خود را به ظاهر اسنیک درآورد و به جای کشتن آخرین شورشی، به او گفت که چهره او را به خاطر بسپارد. اسنیک پس از این مسیر خود را تا رسیدن به عمارت ویستا، جایی که نائومی نیز در آن نگه‌داری می‌شد هموار کرد. در اینجا نائومی او را مورد معاینه پزشکی قرار داد و اسنیک متوجه شد که عامل پیری زودرس او، خارجی نیست بلکه به دوره کلون شدگی در پروژه کودکان وحشتناک بازمی‌گردد که ژنوم او به شکلی اصلاح شده بود تا از سنی مشخص به بعد دچار پیری زودرس شود. همچنین باتوجه به ویروس فاکس‌دای که حدود ۱۰ سال پیش نائومی به او تزریق کرده بود درنهایت عمر اسنیک را تا ۶ ماه دیگر تخمین زد. این به این خاطر بود که فاکس‌دای نیز در جریان پیری زودرس اسنیک دچار جهش شده بود و توانایی خود در کشتن میزبان دارای ژن تشخیص داده شده به عنوان سلاح بیولوژیکی را از دست داده بود. اسنیک پس از اینکه گفت بنابراین اگر کشته شود، فاکس‌دای نیز از بین خواهد رفت که با تایید نائومی همراه بود. او همچنین گفت که به تازگی یک رشته جدید از ویروس فاکس‌دای ساخته که اتفاقا توسط دربین ۸۹۳ به اسنیک نیز تزریق شده است. پس از مبارزه و درنهایت شکست اختاپوس خندان توسط اسنیک، او فیس‌کامو او را به دست آورد و با کمک دربین ۸۹۳ همراه با نائومی از پایگاه ویستا فرار کرد. آن‌ها همچنین رایدن را نیز همراه با خود بردند؛ او در این ماموریت با اسم رمز سایبورگ نینجا فعالیت می‌کرد. اسنیک همچنین متوجه موضوع دیگری از زبان نائومی شد و آن اینکه برخلاف تصور همگان، سالید بهترین کلون بیگ باس نبود و همین نیز دلیل آن بود که فاکس‌دای باعث مرگ او نشده بود. شرق اروپا رایدن درادامه گفت به دستور بیگ ماما که رهبر یک گروه گروه کوچک مقاومت مردمی در شرق اروپا به نام ارتش گمشده بهشت فعالیت می‌کند. این گروه، بقایای بدن بیگ باس را که در شرایط نباتی قرار داشت نگه‌داری می‌کرد و لیکوئید برای به دست آوردن کنترل سیستم پسران میهن‌پرستان، نیاز به DNA بیگ باس داشت. اسنیک در ادامه با فیس‌کامو که از اختاپوس خندان به دست آورده بود، چهره خود را جوان‌تر کرد و با تغییر لباس به عنوان یک غیرنظامی به شرق اروپا رفت. با این حال گرچه PMC ریون سورد ورود اسنیک را پیش‌بینی می‌کرد و او را در فهرست سیاه قرار داده بود؛ اما ورود اسنیک با چهره و ظاهر متفاوت باعث گمراهی آن‌ها شد. پس از این اسنیک با مریل ملاقات کرد و توسط او شناخته شد. این دو در مورد سطح تهدید لیکوئید بحث کردند و اینکه نیازی به حضور اسنیک نیست. با این حال اسنیک تصمیم خود را گرفته بود و قصد متوقف کردن لیکوئيد آسلات را داشت. پس از این اسنیک درنهایت موفق شد بیگ ماما را پیدا کند، شخصی که در ادامه مشخص شد همان جاسوس فلاسفه چینی در ماجرای اسنیک ایتر و همچنین مادر جایگزین خودش یعنی ایوا است. با توجه به سابقه طولانی از آشنایی او با بیگ باس، ایوا اطلاعات بیشتری درباره سازمان میهن‌پرستان به او داد و در ادامهگفت که درحال حاضر بدن بیگ باس دراختیار او است. پس از فرار از یورش همه‌جانبه نیروهای بهشت و شکست دادن دومین عضو واحد دیو و دلبر یعنی ریجینگ ریون، اسنیک درنهایت لیکوئید را درمیانه اجرای نقشه‌اش دید. با به دست گرفتن کنترل سیستم پسران میهن‌پرستان، لیکوئید همه سربازانش را برای کشتن باقی‌مانده سربازان از جمله بیگ ماما فرستاد. در این هرج و مرج خوشبختانه اوتاکن و نائومی موفق شد نقشه لیکوئید را از طریق متال گیر Mk. II متوجه شوند. در جریان این نقشه، هسته هوش مصنوعی JD (هسته مرکزی هوش مصنوعی متعلق به میهن‌پرستان) نابود می‌شد و به جای آن از هوش مصنوعی GW (هسته هوش مصنوعی ثانویه میهن‌پرستان) برای کنترل سیستم پسران میهن‌پرستان استفاده می‌شد. به عنوان نتیجه، آخرین مرحله با هرج و مرج و انفجار همراه می‌شود و سمت چپ صورت اسنیک می‌سوزد. بازگشت به جزیره سایه موسی و نفوذ به بهشت بیرونی با آگاهی از اینکه لیکوئید این نقشه را با تنها سلاح موجود که در کنترل میهن‌پرستان نیست (یعنی اسلحه ریلی متال گیر رکس) انجام خواهد داد، اسنیک بار دیگر به جزیره سایه موسی برگشت. در اینجا اسنیک موفق به شکست دادن وامپ، کراینگ ولف از اعضای واحد دیو و دلبر و همچنین با استفاده از متال گیر REX، متال گیر RAY را که توسط لیکوئید کنترل می‌شد را نیز شکست داد. با این حال او موفق نشد لیکوئید را بکشد یا مانع او برای ربودن اسلحه ریلی متال گیر REX شود. لیکوئید در ادامه این سلاح را روی متال گیر خودش یعنی پناهگاه بیونی (Outer Haven) نصب کرد. در ادامه اسنیک، مریل و یکی از اعضای واحد او یعنی آکیبا موفق بهنفوذ در این متال گیر شدند. در اینجا اسنیک آخرین عضو واحد دیو و دلبر یعنی اسکریمینگ مانتیس را نیز شکست داد. او همچنین سرانجام هسته هوش مصنوعی GW را نیز تخریب کرد. با این حال بدون آگاهی اسنیک، ویروس فاکس‌آلایو که به سیستم وارد شد، علاوه بر GW باعث سرایت آن به هوش مصنوعی JD و بقیه هسته‌های متعلق به سازمان میهن‌پرستان نیز شد. در بالای متال گیر، لیکوئید به اسنیک گفت که او از قبل می‌خواسته تا اسنیک با موفقیت ویروس را وارد سیستم کند تا قدرت کنترل میهن‌پرستان از بین برود. با این حال او اطلاع نداشت که از هرج و مرجی که او پیش‌بینی می‌کرد، جلوگیری شده بود. اسنیک پس از این با برادرش برای آخرین بار مبارزه تن به تن کرد، در اینجا مشخص شد که لیکوئید آسلات دیگر دست راست لیکوئید را ندارد بلکه به جای آن نوعی دست مکانیکی نصب کرده است. اسنیک پس از این و درنهایت موفق شد لیکوئید آسلات را شکست دهد و او را بکشد. آخرین مواجهه با بیگ باس مدتی بعد، اسنیک برای جلوگیری از گسترش رشد جهش ویروس فاکس‌دای تصمیم گرفت به آرامستان آرلینگتون رفته و بالای یادبود پدرش بیگ باس خودکشی کند. او تفنگ را در دهان خود گذاشت ولی درنهایت نتوانست خودش را بکشد. در این زمان بیگ باس بار دیگر خود را نشان داد، درحالی که او نیز به همین محل آمده بود تا به استاد پیشین خود باس ادای احترام کند. بیگ باس در ادامه از دید خود به بازگویی تاریخچه میهن‌پرستان پرداخت و در ادامه کلنل زیرو را که در شرایط نباتی و روی ویلچر زنده بود، از طریق جدا کردن دستگاه تنفسی باعث مرگ زیرو شد. او همچنینبه اسنیک گفت آسلات هرگز به شکل کامل توسط لیکوئید تسخیر نشده بود، اما از طریق هیپنوتیزم و نانوماشین به این باور رسیده بود که لیکوئید اسنیک شده است. بیگ باس همچنین گفت ویروس دوم فاکس‌دای که توسط دربین به اسنیک تزریق شد برای هماهنگ کردن بدن او با سیستم پسران میهن‌پرستان بوده و همچنین اینکه در زمان مواجهه با بیگ ماما، لیکوئید آسلات و بیگ باس بتواند آن‌ها را بکشد. ولی این کار باعث متوقف شدن جهش ویروس اصلی و اولیه فاکس‌دای شده بود؛ بنابراین اسنک دیگر در خطر تبدیل شدن به یک سلاح بیولوژیکی و کشته شدن توسط فاکس‌دای نبود. پس از این و با توجه به اینکه بیگ باس درحال مرگ بود، اسنیک قول جبران داد و بیگ باس نیز از او قول گرفت که آخرین روزهای زندگی خود را "نه به عنوان اسنیک بلکه به عنوان یک مرد" وبدون اتلاف وقتش با جنگ و درگیری بگذراند. اسنیک پس از این و با پذیرش این درخواست، تصمیم گرفت سیگار را ترک کرده، و همراه با اوتاکن و سانی باقی‌مانده عمر خود را در صلح سپری کند تا متوجه شود دنیای جدیدی که او به ساختنش کمک کرده، به چه صورت خواهد بود. منابع Solid Snake در وب‌گاه متال گیر
  36. 1 امتیاز
    Movyn

    باس

    The Boss اطلاعات شخصی نام‌های مستعار دیگر The Joy Voyevoda The Mother of Special Forces Mercury Lady ملیت آمریکا تولد ۱۹۲۲ مرگ ۲ نوامبر ۱۹۶۴ (۴۲ سال) اطلاعات فیزیکی رنگ چسم آبی تیره رنگ مو بلوند قد ۱۷۸ س.م اطلاعات جانبی وابستگی فلاسفه S.A.S واحد کبرا CIA (گروه فاکس) ناسا فاکس GRU شناخته شده برای سرباز، مادر نیروهای ویژه آمریکا ارتباطات پدر سارو (معشوق) آسلات (پسر) نیکد اسنیک (شاگرد) اطلاعات در بازی دیده شده در متال گیر سالید ۳: اسنیک ایتر متال گیر سالید: رهرو صلح (هوش مصنوعی باس) متال گیر سالید ۵: فانتوم پین(هوش مصنوعی باس) صداگذارها لوری آلن خلق شده توسط هیدئو کوجیما طراح یوجی شینکاوا باس (انگلیسی: The Boss) که با نام‌های مستعار دیگری چون The Joy، مادر نیروهای ویژه، بانوی جیوه‌ای (Mercury Lady ) و همچنین Voyevoda که در روسی به معنای Warlord یا جنگ‌سالار است، آخرین فرزند فلاسفه و همچنین استاد نیکد اسنیک بود. باس همچنین پایه‌گذار و فرمانده واحد کبرا در نیروهای ویژه ارتش آمریکا نیز بود. در حالی که در این دوره، او با نام مستعار The Joy شناخته می‌شد، با فرماندهی این واحد به پیروزی‌های مهم و تاثیرگذاری در جنگ جهانی دوم رسید. پس از آن جنگ گرچه واحد کبرا منحل گردید، اما به پاس قدردانی از زحمات و فداکاری‌هایش لقب "باس" یا رئیس را از رئیس‌جمهور دریافت کرد. او در ادامه به عنوان مربی واستاد فنون رزمی و جنگی در نیروهای ویژه کار خود را ادامه داد تا اینکه صاحب شاگردی شد که در ادامه نام مستعار Naked Snake را دریافت کرد. باس و اسنیک همراه با یکدیگر روش مبارزه همزمان سلاح سرد و گرمرا با نام CQC ابداع کردند. باس درجریان ماموریت بافضیلت، یونیفرم یک‌تکه نیروهای واحد فاکس به تن داشت و همچنین یک سربند (Bandana) به سرش بسته بود. پس از آنکه باس اسنیک را از پل پایین انداخت و اسنیک نیز سربند او را درآورد، از آن پس اسنیک بود که سربند را در ماموریت اسنیک ایتر به احترام باس به سرش می‌بست. با این حال باس در ادامه به خاطر اینکه اسنیک نتوانسته گذشته را فراموش کند و همچنان با بستن سربند احترام او را حفظ کرده سرزنش می‌کرد. محتویات معرفی جنگ جهانی دوم حمله به نرماندی جنگ سرد ماموریت‌های مخفی در شوروی پروژه مرکوری تنها و آزرده خاطر عملیات اسنیک ایتر میراث منابع معرفی باس (The Boss) در سال ۱۹۲۲ به عنوان دختر یکی از اعضای بلندپای کمیته متفکران متولد شد. او در ادامه نیز تحت مراقبت و حمایت گروه فلاسفه بزرگ شد. در نوجوانی، پدر باس با او همه اسرار و حقایق ممنوعه و ناگفته سازمان فلاسفه را درمیان گذاشت. به عنوان نتیجه، این گروه مخفیانه نقشه قتل این عضو برجسته خود را به خاطر درز اطلاعات صادر کردند. پس از این باس به عنوان یک استاد به یکی از "مدارس جذابیت" وابسته به گروه فلاسفه رفت. جنگ جهانی دوم در سال ۱۹۴۱ و در طول جنگ جهانی دوم، باس به عنوان مشاور ویژه به نیروی ویژه هوایی بریتانیا (S.A.S) دعوت شد. حضور او باعث تشکیل واحد Rayforce و جداشدن L گردید. در اینجا او برای اولین بار با دیوید اوه ملاقات کرد؛ شخصی که در آینده با نام "سرگرد زیرو" شناخته خواهد شد. باس همراه با دیوید هنگ ۲۲ S.A.S را نیز تشکیل داد. به عنوان یک خلبان نیروی ویژه، درکارنامه او حمله به هلیوپولیس و بمباران پایگاه‌های هوایی آلمان نازی در دوره نبرد شمال آفریقا نیز وجود دارد. علاوه بر این، او در ماموریت‌های ربایندگی نیز نقشی محوری داشت؛ جایی که موفق شده بود بسیاری از افسران بالارتبه نازی را زنده دستگیر و به پایگاه بازگرداند. ماموریت‌هایاین دوره بود که به باس در خلق نهایی روش‌های CQC کمک کرد. به گفته سرگرد زیرو، شعار S.A.S یعنی چه کسی جرئت پیروزی دارد؟ (Who Dares Wins) درواقع به احترام باس است. در ۳۰ دسامبر ۱۹۴۱، زمانی که یکی از دوستان مشترک باس و زیرو که در واحد Rayforce خدمت می‌کرد در جریان ماموریتی در مصر کشته شد؛ زیرو پس از بازگرداندن این شخص، سنجاق سینه نظامی او را به باس داد. باس نیز پس از این و تا زمان مرگ، این سنجاق سینه را به لباسش نصب می‌کرد. در سال ۱۹۴۲، باس واحد کبرا را به عنوان یک واحد حرفه‌ای در داخل نیروهای ویژه آمریکا تاسیس کرد. این واحد به غیر از خودش، از افرادی چون رنج، ترس، خشم و سارو (اندوه) تشکیل می‌شد. واحد کبرا در چندین عملیات ویژه و تاریخ‌ساز در جنگ جهانی دوم شرکت داشت و کمک‌های تاثیرگذار و غیرقابل چشم‌پوشی زیادی به متفقین در پیروزی نهایی ارائه داد. او همچنین در همین ماموریت‌ها توسط "رنج" آموزش تیراندازی با اسنایپر دید. کل واحد کبرا، به او به عنوان مادر و رهبر خود نگاه می‌کردند. از میان اعضای واحد کبرا، باس همچنین رابطه نزدیک و عاشقانه‌ای رابا "سارو" برقرار کرده بود. در پایان جنگ، او به یک سرباز افسانه‌ای تبدیل شده بود و همگان او را به عنوان "مادر" نیروهای ویژه آمریکا تحسین می‌کردند. در سال ۱۹۴۳، به باس دستور داده شد تا به آزمایشگاه لوس آلاموس نفوذ کرده و یکی از دانشمندان پروژه منهتن یعنی جان فون نویمان را به قتل برساند. آن‌ها بر این باور بودند که نویمان یک جاسوس نازی‌ها است و به همین دلیل نیز باس یه شکلی باید او را می‌کشت که یک مرگ تصادفی به نظر برسد. با این‌حال، او پیش از شروع عملیات متوجه شد که باردار بوده و پدر بچه نیز سارو است. این آگاهی ناگهانی باعث حواس‌پرتی باس و درنتیجه از دست دادن موقعیت مخفیانه خود شد. به عنوان نتیجه و زمانی که تحت تیراندازی قرار گرفت، درحالی که قصد داشت تا از اصابت گلوله به شکم خود جلوگیری کند، یکی از تیرها باعث خراشیدگی در سمت راست مغزش و رفتن او به کما به مدت ۳ ماه شد. پس از ۶ ماه، باس کاملا سلامتی خود را به دست آورده بود. پس از این، حتی با وجود آگاهی از اینکه جاسوس بودن هویمان، یک فریب ناشی از اطلاعات غلط شوروی برای شکست پروژه منهتن بوده، باز هم از اینکه در ماموریت خود شکست خورده احساس سرخوردگی می‌کرد. او خود را سرزنش میکرد که ممکن است بدنش، این اراده را در او تقویت کند که از این پس برای فرزندش زندگی کند. حمله به نرماندی در سال ۱۹۴۴ ودرجریان پیاده شدن روز D در نرماندی، باس و اعضای واحد کبرا مسول اجرای یک عملیات فوق‌محرمانه یعنی نابود کردن سکوهای موشکی V2 نازی‌ها در نزدیکی ساحل جونو بودند. در همینجا و در همین میدان نبرد بود که باس پسر خود و سارو را به دنیا آورد. با این حال این یک زایمان ساده نبود چون بخش سزارین تیم پزشکی نیز درگیر هرج ومرج میدان نبرد بود و آنچه برای باس در جریان زایمان باقی ماند، یک زخم مار-شکل طولی و بزرگ، در نیم‌تنه‌اش بود. اودرنهایت یک پسر سالم به دنیا آورد، هرچند پسرش نیز در همین زمان به دستور گروه فلاسفه از او دور گردید. باس پس از این درکنار واحد کبرا در عملیات V2 شرکت کرد وآن را با موفقیت به پایان رساند. دوسال پس از جنگ و در سال ۱۹۴۷، باس به دلیل تنش‌های شکل گرفته در درون گروه فلاسفه، واحد کبرا را منحل کرد. جنگ سرد پس از این، باس در پروژه‌های فوق محرمانه دولت ایالات متحده شرکت می‌کرد. در ۱ نوامبر ۱۹۵۱، در جریان یک آزمایش هسته‌ای در نوادا حضور داشت؛ جایی که او گرچه درمعرض پرتوهای رادیواکتیو قرار گرفت، اما ناباورانه از آن جان سالم به در برد. پس از این بود که او صاحب یک شاگرد جدید ۱۵ ساله شد که با نام جان شناخته می‌شد؛ شخصی که در ادامه و در سال ۱۹۵۴، او نیز در معرض پرتوهای رادیواکتیو قرار گرفت و زنده ماند. باس برای نزدیک به یک دهه به عنوان استاد رزمی و نظامی در نیروهای ویژه حضور داشت وبه افرادی مثل جان آموزش می‌داد. در این دوره بود که او با کمک جان موفق شد تاکتیک مبارزه CQC را ابداع کند. این روش که بیشتر حاصل تجربه باس بود، به مبارز کمک می‌کرد تا به شکل موثر و همزمان از سلاح سرد، گرم و فنون رزمی در تقابل با حریف استفاده کند. در سال ۱۹۵۷، باس به مدرسه تازه‌تاسیس آموزش پرش هیلو در مرکز عملیات ویژه JFK رفت و برای این کار دوره دید. پس از این او خودش در این مدرسه مسوول توسعه روش شد. ماموریت‌های مخفی در شوروی در ۱۲ ژوئن ۱۹۵۹، باس پس از پذیرش انجام یک ماموریت فوق محرمانه جدید از طرف شخص رئیس جمهور، ناچار شد تا دوره‌های آموزشی شاگردان خود از جمله جک را رها کند. ماموریت او در شوروی شامل چندین هدف مانند جذب روس‌هایی که مخالف حکومت تک‌حزبی کمونیست بودند، به دست آوردن اطلاعات حساس شوروی در زمینه‌های فضایی و یا خرابکاری در آن‌ها و درصورت نیاز درگیری مستقیم با آن‌ها می‌شد. در این زمان سازمان CIA مخالف این دستور رئیس جمهور بود و در ادامه نیز از پشتیبانی باسخودداریکرد. در عوض سیا برای اولین بار باس را مجبور کرد تا از کانال‌های خودشان در گروه فلاسفه برای دریافت پشتیبانی استفاده کند. با این حال پس از این و زمانی که باس موفق شد یک نفوذی در نیروهای شوروی جذب کند، این CIA بود که اعتبار آن را از آن خود کرد. این موضوع اما برای باس اهمیتی نداشت و او ماموریت خود با هدف کسب اطلاعات از برنامه‌های فضایی شوروی را ادامه داد. در اواخر این سال، باس به اختلافاتی در نقشه‌های تهیه شده از ماهواره اسپوتنیک ۵ پی برد که توسط نیروی نفوذی او به دست آمده بود. او سعی کرد اطلاعات به دست آمده را برای تحلیل بیشتر در اختیار CIA قرار دهد اما آن‌ها حرف باس را نادیده گرفتند. سی‌آی‌ای فکر می‌کرد باس با این صحبت‌ها قصد دارد شکوه گذشته خود را پس بگیرد. او درنهایت ماموریت خود در شوروی را بدون پشتیبانی و با موفقیت به پایان رساند و در ادامه به مرکز تحقیقاتی OKB-1 نفوذ کرد. در این مرکز باس متوجه شد که عامل نفوذی او بار دیگر به شوروی پیوسته است و دلیل این کار و فرستادن اطلاعات غلط به او نیز آن بود که سازمان CIA مقدار زیادی از چک‌های او را بی‌اعتبار کرده بود. با این حال باس متوجه شد که اختلاف‌های موجود در نقشه‌های ارسالی در مورد یک غلاف تخلیه در اسپاتنیک بهچجه منظوری تعبیه شده است. او دریافت که این در واقع یک صندلی پرتاب شونده برای پرسنل انسانی اسپاتنیک ۵ است تا شخص در لحظه نیاز از آن استفاده کرده و زنده بماند. دریافت این اطلاعات از آنجایی ارزشمند بود که تاکنون هیچ فضانورد انسانی به فضافرستاده نشده بود و برنامه‌های شوروی در ارسال انسان به فضا را آشکار می‌کرد. باس پس از این به آمریکا بازگشت و گزارش کاملی از ماموریت خود را در اختیار ناسا گذاشت. این گزارش باعث شد تا CIA باس را شدیدا به خاطر توجیه شکست‌هایش در نزد رئیس جمهور جدید یعنی جان اف.کندی سرزنش کند. پروژه مرکوری پس از این، باس برای شرکت در برنامه فضایی مرکوری انتخاب گردید؛ پروژه‌ای که باعث شد تا دو کشور ایالات متحده و شوروی وارد مسابقه فضایی ارسال انسان به فضا شوند. در این زمان بود که برای نخستین بار استرنج‌لاو به عنوان یک عضو کلیدی به اعضای اجرایی پروژه پیوست. باس پس از این به خاطر آنکه تنها گزینه آن‌ها، با توجه به مقاومت بدنش در برابر پرتوهای رادیواکتیو برای فرستادن به فضا بود این ماموریت مرگ و زندگی را پذیرفت. او درحالی با فناوری‌های ابتدایی به فضا فرستاده شد که به صورت غیررسمی نخستین آمریکایی تاریخ در فتح این عرصه محسوب می‌شد. زمانیکه از فضا، کره آبی بدون مرز و محدوده را دید، رویای متحد کردن دوباره جهان در ذهنش شکل کرد. متاسفانه برای او در زمان فرود در ۱۲ آوریل ۱۹۶۱، به خاطر مشکل در پنجره فضاپیما او مجبور شد کپسول را جابجا کند تا مسیر فرودش از سقوط در خشکی به درون آب تغییر یابد. کپسول اما باعث پرت شدن باس در درون محفظه فضاپیما وشکستگی سفینه شد. به عنوان نتیجه، باس شدیدا از هر دو یعنی پرتوهای کیهانی و حرارت ناشی از ورود مجدد کپسول سوخت. پس از فرود در آب و بازیابی باس، او به شکل معجزه‌آسایی زنده ماند و در بیمارستان بستری شد. پس از این بود که او و استرنج‌لاو دیگر هرگز یکدیگر را ندیدند. صدمات وارده به باس شدید بود وباعث شد تا پزشکان او را برای ۶ ماه به کما بفرستند. ارتش نیز پس از این اعلام کرد باس در جریان عملیات خلیج خوک‌ها در کوبا دچار صدمه شدید شده است. تنها و آزرده خاطر باس پس از مدتی سلامت خود را بازیافت. این دوره، زمانی بود که دولت وقت آمریکا از اینکه شوروی با موفقیت برنامه ارسال انسان به فضا و بازگرداندن سالم او را انجام داده آزرده خاطر بود؛ درحالی که آمریکایی‌ها مجبور شدند خبر فرود ناموفق باس را سرپوش بگذارند. با این حال این نیز واقعیت آنکه باس نخستین انسان فرستاده شده به ماه بود را تغییر نمی‌داد. باس پس از این تلاش کرد تا با رابط خود در شوروی که از سال ۱۹۵۹ می‌شناخت ارتباط برقرار کند. با این حال شوروی در این مدت از ماهیت جاسوس بودن آن شخص مطلع شد. پس از این هیچ یک از شاخه‌های فلاسفه شوروی حاضر به کمک به باس در این زمینه نشدند. آن‌ها در عوض تصمیم گرفتند "سارو"، معشوق سابق باس را برای این کار بفرستند. سارو پس از منحل شدن واحد کبرا به شوروی برگشته بود. درحالی که ماموریت سارو، متقاعد کردن جاسوس باس به همکاری دوجانبه با شوروی بود، باس ماموریت پیدا کرد تا به شوروی رفته و جاسوس لو رفته را بکشد. چنین طرح‌ریزی از ابتدا نقشه فلاسفه بود تا این دو در برابر هم قرار بگیرند و یکی از آن‌ها از میان بروند. در سال ۱۹۶۲، باس به شوروی رفت تا جاسوس دوجانبه را بکشد؛ هدف دوم او اما کشتن سارو بود چون فلاسفه تهدید کرده بودند اگر قرار باشد هر دو آن‌ها زنده بمانند، پسرشان را خواهند کشت. بنابراین باس و سارو، باید در مبارزه‌ای شرکت می‌کردند که یکی پیروز و دیگری باید کشته می‌شد. آن‌ها روی پلی در زلینویرسک به هم رسیده و پس از این درباره اینکه چه کاری باید انجام دهند مشغول صحبت شدند. درنهایت سارو پذیرفت تا خودش قربانی این نقشه باشد. پس از این باس با اکراه و بدون کوچکترین میلی مجبور به شلیک به معشوق سابق و پدر فرزندش شد. گلوله او به چشم چپ سارو برخورد کرد و او را کشت؛ گرچه او از دو سال بعد به عنوان یک روح از دنیای مردگان بازگشت. پس از این باس به آمریکا برگشت ودر اواخر سال ۱۹۶۲، دعوت‌نامه‌ای از یکی از همکاران سابق خود در S.A.S یعنی سرگرد زیرو برای پیوستن به CIA دریافت کرد. پس از پذیرش، باس و زیرو واحد فاکس را در درون سازمان CIA تشکیل دادند. عملیات اسنیک ایتر مقاله اصلی: ماموریت بافضیلت و ماموریت اسنیک ایتر در بازی متال گیر سالید ۳: اسنیک ایتر در سال ۱۹۶۴، باس به عنوان عضوی از گروه فاکس ماموریتیافت تا به عنوان بخشی از یک عملیات بزرگ تحت نام ماموریت بافضیلت به شوروی برود. هدف این عملیات، به دست آوردن میراث فلاسفه بود. برای به دست آوردن این میراث، باس مجبور بود تا با فرمانده نیروهای GRU یعنی کلنل یوگنی بوریسویچ ولگین معامله‌ای انجام دهد. او باید برای استفاده از شبکه‌های جاسوسی فلاسفه، پیشنهاد ولگین برای پناهندگی به شوروی و ترک آمریکا را می‌پذیرفت. علاوه بر این، باس باید موقعیت یک دانشمند موشکی شوروی، یعنی نیکولای استپانویچ سوکولوف که فصد فرار به آمریکا را داشت شناسایی می‌کرد. شرط دیگر، به دست آوردن اطلاعات ساخت یک سلاح هسته‌ای مخفی یعنی متال گیر شاگوهاد بود. یک ماه بعد، زمانی که ماموریت بافضیلت وارد مرحله بعدی شد باید با شاگرد سابق خود یعنی جان که اینک با اسم رمز نیکد اسنیک (Naked Snake) وارد سرزمین زلینویرسک شوروی شده بود همکاری می‌کرد. باس در این زمان ارتباط خود با ستاد مرکزی و همچنین از طریق رادیو با اسنیک حفظ کرده بود؛ درحالی‌که می‌گفت در یک زیردریایی مستقر در اقیانوس منجمد شمالی است. با این حال پس از اینکه اسنیک موفق شد تا سوکولوف را پیدا کند، باس ارتباط رادیویی خود را با او و ستاد مرکزی قطع کرد. او در ادامه موفق شد دو کلاهک هسته‌ای قابل شلیک همراه با پرتابگر آن را تهیه کند تا پس از دادن آن‌ها به ولگین، اعتماد او را جلب کند. باس در ادامه و زمانی که اسنیک درحال فراری دادن دکتر سوکولوف بود، به ولگین کمک کرد تا سوکولوف را به دام بیاندازد. او در ادامه موضوع پناهنده شدنش به نیروهای GRU شوروی را به اسنیک اطلاع داد. درحالی که اسنیک شدیدا از شنیدن خبر متعجب بود، ولگین به باس دستور داد تا اسنیک را بکشد. باس پس از این با اسنیک درگیر شد و با روش CQC او را شکست داد. با این حال باس به جای کشتن اسنیک، او را به پایین پل و رودخانه انداخت. اسنیک در حین پایین افتادن، سربند (Bandana) باس را از سر او کشید و به رودخانه افتاد. پس از این، باس که پیش از این به شوروی پناهنده شده بود، اینک با فراهم کردن دو کلاهک هسته‌ای و کمک موثر در بازیابی سوکولوف، موفق شده بود اعتماد ولگین را جلب کند. آن‌ها پس از این سوار هلی‌کوپتر شدند ولی در میانه راه، ولگین دست به یک اقدام پیش‌بینی نشده زد. او تصمیم گرفت یکی از کلاهک‌های هسته‌ای را استفاده کند و آن را به اداره طراحی سوکولوف، یعنی OKB-754 شلیک نماید. تخریب اداره طراحی سوکولوف با کلاهک هسته‌ای که باس در اختیار ولگین گذاشته بود، باعث شد تا در ماموریت باس بازنگری و تجدیدنظر صورت گیرد. CIA از ترس درگرفتن یک جنگ هسته‌ای تصمیم گرفت هرگونه ارتباط میان خودو باس را قطع کند. با این حال باس، از همان لحظه شلیک موشک توسط ولگین انتظار چنین وضعیتی را داشت و هدف او از ابن پس نیز تمرکز روی هدف اولیه ماموریت، یعنی پیدا کردن میراث فلاسفه بود. از طرفی دیگر و یک هفته بعد، زمانی که فاکس اسنیک را نجات داده و بازگردانده بود؛ نیکیتا خروشچف رهبر شوروی با رئیس‌جمهور آمریکا یعنی لیندون ب. جانسون تماس گرفت و به او اطلاع داد که اداره طراحی سوکولوف هدف حمله اتمی قرار گرفته است در حالی که شوروی موفق شده بود تا یک هواپیمای نظامی آمریکایی را در محوطه ردیابی کند. رئیس جمهور آمریکا در پاسخ هرگونه دخالت دولت آمریکا در این واقعه را رد کرد و گفت آن‌ها دشمن مشترکی دارند که بانی اصلی این فاجعه بوده است. او در ادامه گفت این شخص کسی نیست جز "باس" که به تازگی از آمریکا فرار کرده، به نیروهای GRU شوروی پناهنده شده و موشک‌ها را به کلنل ولگین داده است. پس از این مکالمه، CIA و گروه فاکس ماموریت جدیدی به اسنیک دادند. فرستادن مجدد او به شوروی، نجات سوکولوف و این بار، کشتن استاد سابقش باس. باس نی اینک می‌دانست که چه سرنوشتی در انتظار او خواهد بود، ادامه نقش بازی کردن به عنوان خائن به کشورش ودرنهایت اجازه دادن به شاگرد موردعلاقه‌اش که او را به قتل برساند. با درک اینکه او درنهایت باید جانش و اعتبارش را قربانی کشورش کند، درحالی که اسنیک یک به یک اعضای واحد او یعنی کبرا را می‌کشت؛ باس ماهرانه به اسنیک در پیشبرد ماموریتش کمک می‌کرد و از طرف دیگر در همان زمان به اعتماد ولگین به خودش تداوم می‌بخشید. پس از اینکه ولگین موفق شد اسنیک را شناسایی کند و اورا برای شکنجه در اتاق آویزان کند، باس نیز وارد اتاق شد و به ولگین گفت که او تحت شکنجه چیزی را فاش نمی‌کند چون توسط خودش تعلیم دیده است. با این حال ولگین به شکنجه ادامه داد چون تصور می‌کرد اسنیک به دنبال میراث فلاسفه است، تا اینکه براثر این شوک‌های برقی یک فرستنده از بدن اسنیک روی زمین افتاد. با شروع شکاکی‌های ولگین، باس گفت خودش این فرستنده را در بدن اسنیک قرار داده تا بتوانند او را ردیابی کنند. ولگین اما تردید کرد و گفت برای اثبات وفاداری، باس باید چشم‌های اسنیک را کور کند. باس پس از این مجبور شد تا چاقوی خود را خارج کرده و به سمت اسنیک برود. او به آرامی و با کم‌ترین رغبت نزدیک اسنیک رفت تا اینکه تاتیانا مانع از کار باس شد. این اقدام باعث تعجب آسلات شد و او گفت مشخص شد که تاتیانا جاسوس است. درحالی که او بازی شانس را با اسلحه‌های Revolver خود روی تاتیانا انجام می‌داد، آخرین شلیک او که منجر به شلیک گلوله می‌شد توسط اسنیک تشخیص داده شد و همین باعث شد تا اسنیک مانع شلیک مستقیم او شود. در عوض گلوله آسلات به چشم راست اسنیک برخورد کرد. پس از این باس گفت آیا این آن‌ها را راضی می‌کند؟ ولگین و آسلات در ادامه اتاق را ترک کردند و در ادامه باس خودش به پای اسنیک، یک تیر حاوی قرص مرگ جعلی شلیک کرد و به آرامی به او گفت تا فرار کند. پس از این باس آنجا را ترک کرد و با مهارت خود بدون آنکه شکی به او شود فرصتی عالی برای فرار اسنیک فراهم کرد. پس از اینکه اسنیک ولگین را شکست داد و با کمک ایوا، متال گیر شاگوهاد را نابود کرد، باس نیز با استفاده از آخرین کلاهک هسته‌ای قابل پرتاب گروزنیج گراد و گرانینی گروکرا نابود کرد. پس از این او به روکووج برگ رفت و در محوطه‌ای مملو از گل‌های رز سفید با اسنیک مواجه شد. در اینجا، باس به اسنیک وظایفش را به عنوان سرباز یادآوریکرد و اینکه باید به جای وفاداری به او به کشور و مافوقانش وفادار باشد. او در مورد دلیل پناهندگی و خیانتش به کشورش گفت زمانی که جان خود را در میان گذاشت تا به عنوان اولین انسان تحت پروژه مرکوری به فضا برود، دولت آمریکا این نقش را به خاطر شکست او در فرود موفقیت‌آمیز نادیده گرفت و تصمیم گرفت روی آن سرپوش بگذارد. او سپس به سایر نقش‌ها و فداکاری‌های خود برای کشورش در گذشته اشاره کرد و اینکه با وجود همه آن کارها،فلاسفهاورا مجبور کردند تا معشوق سابق وپدر فرزندش یعنی سارو را با دست خودش بکشد. پس از این باس گفت که برای اینکه جهان یک بار دیگر متحد شود وجنگ سرد پایان پذیرد پناهنده شده است. با این حال، اکنون که به میراث فلاسفه دست یافته باید بار دیگر با یکی از عزیزانش مبارزه کند. یکی باید زنده بماند و دیگری باید بمیرد؛ بدون پیروزی و بدون شکست. بازمانده، چرخه جنگ را ادامه می‌دهد و این سرنوشت ما است. پیروز چنین نبردی لقب "باس" را دریافت و در نبردی بی‌پایان قرار خواهد گرفت. باس پس از این برای اینکه مطمئن شود اسنیک با او مبارزه خواهد کرد، با جنگنده‌های شوروی ارتباط برقرار کرد واز آن‌ها خواست تا ۱۰ دقیقه دیگر آن محل را بمباران کنند. او درادامه به اسنیک گفت من به شما ۱۰ دقیقه فرصت مبارزه می‌دهم. پس از این میگ‌ها به اینجا خواهند امد و محل را به جهنم تبدیل خواهند کرد. اگر شما قبل از این ۱۰ دقیقه من را بکشید، قادر هستید به موقع از محل فرار کنید. حال مبارزه را شروع کنیم و این ۱۰ دقیقه را به ارزشمندترین ۱۰ دقیقه عمرمان تبدیل کنیم. پس از اینکه اسنیک بازهم رغبتی به آغاز مبارزه نشان نمی‌دهد، باس به او می‌گوید شما یک سرباز هستید و باید ماموریت خود را تکمیل و وفاداری خود را اثبات کنید. اسنیک پس از این مبارزه با باس را شروع کرد و درنهایت نیز او را شکست داد. باس پیش از مرگ، میکروفیلم حاوی میراث فلاسفه را به اسنیک داد و از او خواست آن را در جای امنی نگهداری کند چون تنها امید آن‌ها برای تحقق رویای جهان بدون جنگ سرد است. او در ادامه از اسنیک خواست تا زودتر او را بکشد؛ درخواستی که در عین بی‌رغبتی، با پذیرش اسنیک به پایان رسید. پس از مرگ باس، اسب او بالای جسدش آمد و پس از شیهه‌ای که کشید، رزهای سفید درنظر اسنیک به رنگ سرخ در آمدند. اسنیک محل را به موقع ترک کرد و خود را به هواپیمای ایوا رساند. برای باس، یادبودی در آرامستان ملی آرلینگتون ساختند و اسنیک پس از ارتقا درجه و دریافت لقب "بیگ باس" به مزار او رفت. او متوجه شده بود که کل این عملیات (از جمله پناهنده شدن ظاهری باس) یک نیرنگ از سوی دولت ایالات متحده بود تا از آغاز یک نبرد اتمی جلوگیری شود. او باس را در نظر گرفت که همه آنچه داشته را برای کشور خود فدا کرده و درنهایت مجبور شد تا برای نجات کشورش به آن‌ها خیانت کند. اینک باس به‌عنوان یک خائن به آمریکا و جنگ‌افروز در شوروی کشته شد، درحالی که هرچه داشت برای کشورش داد و هدفش نیز پایان این جنگ‌افروزی‌ها بود. مجموعه این واقعیات، باعث تغییرات زیادی در اسنیک شد و شخصیت دیگری از او ساخت. شخصیتی که از آن پس قصد داشت تا به آخرین هدف باس، یعنی جهانی متحد و بدون جنگ سرد جامه حقیقت بپوشاند. میراث پس از عملیات اسنیک ایتر، اسنیک گرچه لقب بیگ باس را گرفته بود اما خود را مستحق آن نمی‌دانست و ترجیح می‌داد اسنیک شناخته شود. اودر ادامه با دانستن حقایق تصمیم گرفت از ارتش خارج شود وپس از مدتی استراحت به کشورهای جنگ‌زده سفر کند تا با کمک به آن‌ها در پایان بخشیدن به جنگ و نزدیک شدن به هدف باس کمک کند. درجریان رویداد سن هیرونامو، یک شورشی به نام ژن به اسنیک گفت او موفق شده تا جزییات واقعی از ماموریت باس را کشف کند. او به اسنیک گفت هرچند ممکن است هدف باس پایان جنگ سرد بوده باشد اما اقدامات و رفتارهای او بود که باعث شد سربازان به این اعتقاد پیدا کنند که انسان باید خود و اهداف شخصی‌اش را قربانی هدف بزرگ‌تر کند. به گفته ژن، این عمل در اصل به گسترش جنگ سرد کمک می‌کرد. اسنیک با این حال این حرف‌ها را نادیده گرفت و به حساب آن گذاشت که یک شورشی قصد دارد او را به سمت خودش جذب کند. اسنیک درنهایت موفق شد برای رسیدن به هدف باس سازمان جدید فاکس‌هاند را پایه‌گذاری کند. پس از این سرگرد زیرو به همراه چند نفر دیگر از جمله اسنیک، سازمان میهن‌پرستان را تشکیل دادند. هدف این سازمان، رسیدن به وحدت فکری و نظری در جهان و متحد کردن دوباره آن بود تا به آخرین خواسته سرباز افسانه‌ای یعنی باس، جامه عمل بپوشانند. با این حال سرگرد زیرو در ادامه دستور داد تا با استفاده از ژن بیگ باس، کلون‌های جدیدی ایجاد کنند تا بتوانند ارتشی متشکل از سربازانی با قابلیت بیگ باس داشته باشند. این پروژه گرچه تقریبا شکست خورد اما با آگاهی بیگ باس از این حقیقت، رابطه وی و زیرو به هم خورد و او میهن‌پرستان را ترک کرد. بیگ باس پس از این بار دیگر آمریکا را ترک کرد ومثل سابق به نقاط مختلف جهان سفر کرد. او پس از این و تشکیل سازمان سربازان بدون مرز، بار دیگر هدف خو را اهداف استاد فقیدش قرار داد. با این حال درگیری بعدی باعث شد تا نگرش وی به باس تغییر کند. در جریان رویداد رهروصلح، اسنیک تصور کرد که باس زنده است چون صدای او را از یک نوار کاست تشخیص داد.با این حال پس از ورود به ماجرا، او در نهایت فهمید که این صدا توسط یک هوش مصنوعی یعنی هوش مصنوعی باس ایجاد شده بود. این هوش مصنوعی که بر مبتای شخصیت باس و توسط استرنج‌لاو ساخته شده بود، درنهایت پس از آنکه تشخیص داد خطری برای منافع آمریکا است خود را به اقیانوس انداخت. اسنیک پس از این تصمیم می‌گیرد خود را رسما "بیگ باس" بنامد. او به دوستش کاز گفت ۹ سال پیش، باس به من خیانت کرد چون تصمیم گرفت سلاحش را پایین بیاورد؛ همان‌طور که هوش مصنوعی مبتنی بر او نیز تصمیم گرفت خود را به آب بیاندازد تا خطری برای کشورش محسوب نشود. در پاسخ کاز از او پرسید آیا شما نام این کار را خیانت می‌گذارید؟ بیگ باس گفت من چنین آینده‌ای را نمی‌خواهم. از این پس ما سربازان بدون مرز هستیم؛ سربازانی بدون پرچم که برای منافع خودشان می‌جنگند. او پس از این پیشانی‌بند باس را از سرش جدا کرد. پس از این بیگ باس و سازمان سربازان بدون مرز، به شکل یک سازمان مزدور عمل کردند و در قبال دریافت پول می‌جنگیدند. پس از گذشت چند سال و درحالی که این سازمان به خطری برای جهان تبدیل شده بود، آن‌ها توسط دیگر سازمان‌ها از جمله میهن‌پرستان و گروه XOF تحت فشار قرار گرفتند. مجموعه این وقایع باعث شد تا XOF حمله گسترده‌ای به سربازان بدون مرز انجام دهد که به عنوان نتیجه باعث شد تا بیگ باس برای ۹ سال به کما برود. پس از به هوش آمدن و نجات پیدا کردن توسط آسلات بیگ باس به ماجراجویی‌های خود در جهان ادامه داد و در دهه ۹۰، پس از به راه‌انداختن جنگ مزدوران، موفقشد کشور تازه‌ای به نام سرزمین زنگبار تشکیل دهد. او از این پس یتیم‌های جنگی را از سراسر جهان به خصوص از کشورهای جهان سوم به عنوان سرباز استخدام کرد. امیدواری بیگ باس این بود که سرزمین جدید را با کمک سربازان و برای آن‌ها تاسیس کند تا این افراد خودشان کنترل سرنوشت‌شان را در اختیار گیرند، به جای آنکه جان آن‌ها بازیچه دست سیاستمداران باشد. با این حال این ماجراجویی با ورود سالید اسنیک به پایان رسید و بیگباس در پایان در آتش سوخت. او گرچه مدتی بعد با کمک میهن‌پرستان وهمچنین ایوا در سال ۲۰۱۴ به زندگی بازگشت اما اینک به شخص دیگری تبدیل شده بود. پس از این و بالای یادبود باس در آرامستان آرلینگتون، بیگ باس گفت "از همان زمانی که باس را کشتم، خودم هم دیگر مرده بودم". در حالی که پس از ۵۰ سال او اینک می‌توانست حقیقت اراده باس را درک کند، به او احترام نظامی داد. بیگ باس پس از این آخرین سیگار خودرا دود کرد و از پسرش خواست تا زندگی خود را در صلح ادامه داده و آن را با جنگ هدر ندهد. لحظاتی بعد، بیگ باس بالای یادبود زنی درگذشت که زندگی و مرگ او شخصیت او را ساخته بود. منابع The Boss در وب‌گاه متال گیر ویکیا
  37. 1 امتیاز
    Movyn

    بیگ باس

    Big Boss اطلاعات شخصی نام اصلی جان نام‌های مستعار جک مار برهنه یا نیکد اسنیک (Naked Snake) ویک باس (Vic Boss) ایسمائیل سرباز افسانه‌ای مزدور افسانه‌ای سالادین مردی که دنیا را فروخت ملیت آمریکا تولد ۱۹۳۵ مرگ ۲۰۱۴ (۷۹ سال) اطلاعات فیزیکی رنگ چسم آبی رنگ مو قهوه‌ای قد ۱۸۰ س.م وزن ۸۹ ک.گ اطلاعات جانبی وابستگی ارتش ایالات متحده CIA (گروه فاکس) میهن‌پرستان سربازان بدون مرز بهشت بیرونی سرزمین زانزیبار شناخته شده برای سرباز، جاسوس، مزدور، افسر و سیاستمدار ارتباطات باس (استاد) ایوا (معشوقه) سالید اسنیک (پسر ژنتیکی) لیکوئید اسنیک (پسر ژنتیکی) سالیدوس اسنیک (پسر ژنتیکی) ونوم اسنیک (بدن شبیه‌سازی شده) اطلاعات در بازی دیده شده در متال گیر متال گیر ۲: سالید اسنیک متال گیر سالید ۳: اسنیک ایتر متال گیر سالید: پورتابل آپس متال گیر سالید ۴: سلاح‌های میهن‌پرستان متال گیر سالید: رهرو صلح متال گیر سالید ۵: گراند زیروز متال گیر سالید ۵: فانتوم پین صداگذارها دیوید هیتر (MGS3, MPO, PW) ریچارد دویل (MGS4) کیفر ساترلند (MGSV) بیگ باس یا رئیس بزرگ (انگلیسی: Big Boss) که با نام‌های اصلی جان و جک شناخته می‌شود، یکی از اعضای مشهور نیروهای ویژه و همچنین یک فرمانده نیروهای مزدور بوده است. شخصیت بیگ باس همچنین با نام‌های مستعار مار برهنه یا نیکد اسنیک (Naked Snake)، ویک باس (Vic Boss)، ایسمائیل (Ishmael) یا به شکل ساده‌تر با نام اسنیک یا مار (Snake) نیز شناخته می‌شود. او همچنین موسس واحد فاکس‌هاند در بخش نیروهای ویژه ارتش آمریکا، سازمان سربازان بدون مرز و همچنین یکی از اعضای موسس میهن‌پرستان بوده است. بیگ باس در ادامه به عنوان پایگاهی برای سازمان‌های خود، محدوده‌های نظامی بهشت بیرونی و همچنین سرزمین زنگبار را تاسیس کرد تا به رویاها و اهداف جاه‌طلبانه خود در تاسیس یک کشور برای سربازان جامه عمل بپوشاند. رئیس بزرگ توسط برخی با عنوان "بزرگ‌ترین جنگجو و مبارز قرن بیستم"، "سرباز افسانه‌ای" و همچنین "مزدور افسانه‌ای" نیز شناخته می‌شود. در طول جنگ سرد،بیگ باس شاگرد و کارآموز باس (رئیس) بود؛ شخصی که از او با عنوان "مادر نیروهای ویژه" یاد می‌شد. پس از این، او به عنوان یک نیروی عملیاتی در گروه فاکس و زیر نظر سرگرد زیرو فعالیت نمود. به خاطر کدهای ژنتیکی بیگ باس که در پروژه دولتی کودکان وحشتناک مورد استفاده قرار گرفت، او در حقیقت پدر ژنتیکی سالید اسنیک (کسی که ابتدا تابع و در آینده به قاتلش تبدیل شد)، لیکوئید اسنیک و همچنین سالیدوس اسنیک است. او همچنین مدل و قالب ذهنی و جسمی برای یکی از همرزمان خود شد که در آینده با اسم رمز ونوم اسنیک شناخته می‌شد؛ شخصیتی که به همزاد او تبدیل شد و لقب بیگ باس را با او به اشتراک گذاشت. محتویات معرفی عملیات مار خوار (Snake Eater) پس از ماموریت اسنیک ایتر رویداد سن هیرونیمو میهن‌پرستان و پروژه کودکان وحشتناک ملاقات با کازوهیرا میلر رویداد رهرو صلح کمپ اومگا عملیات‌های جانبی رویداد گراند زیروز ۹ سال در کما بیداری رویداد فانتوم پین سوابق بعدی طغیان بهشت بیرونی آشفتگی در سرزمین زنگبار پس از مرگ رویدادهای سلاح‌های میهن‌پرستان منابع معرفی جک در سال ۱۹۳۵ در ایالات متحده متولد شد. آغاز فعالیت او در ارتش به سال ۱۹۵۰ بازمی‌گردد؛ جایی که او به عنوان شاگرد و کارآموز زیر نظر The Boss آموزش دید و در جنگ کره شرکت کرد. در سال ۱۹۵۴، جک در جریان آزمایش آب‌سنگ بیکینی حضور داشت؛ زمانی که نخستین بمب هیدروژنی به وسیله هواپیما مورد آزمایش قرار گرفت. برخلاف بسیاری از دوستان و سربازان دیگر حاضر در محدوده، جک دچار هیچ گونه علائم سرطان خون، سرطان تیروئید و حتی مسمومیت ناشی از پرتوها نگردید. هرچند در ادامه فرایند استریل را گذراند. در طول این دوران، او به عنوان شاگرد باس (مادر نیروهای ویژه ارتش ایالات متحده)، به شکلی گسترده و دقیق دوره‌های مبارزه و دفاع شخصی، کار با انواع سلاح، زندگی در شرایط مرگ، جاسوسی، تخریب، روانشناسی و همچنین زبان‌های خارجی مثل روسی را فرا گرفت. جک و باس در ادامه ابداع‌کننده روش مبارزه منحصربه‌فردی با نام CQC نیز بودند. جک و باس اما از ۱۲ ژوئن ۱۹۵۹ به بعد مسیرشان از یکدیگر جدا گردید و به واحدهای دیگری در ارتش رفتند. در سال ۱۹۶۱، پیش از آغاز جنگ ویتنام، جک همراه با پایتون در یک عملیات مخفی در این کشور شرکت کرد. پس از این، بیگ باس اظهار کرد که پایتون یکی از معدود همرزمانش بوده که می‌توانست به صورت کامل درنبرد به او تکیه کند. این دو همچنین ماموریت دیگری نیز در کنار هم داشتند که در جریان آن پایتون هدف شلیک گلوله قرار گرفت و احتمالا کشته شد. جک پس از این تا سال ۱۹۶۴ در واحد کلاه سبزها در نیروهای ویژه حضور داشت؛ در پایان این سال او به یک تک‌تیرانداز حرفه‌ای در محیط‌های شهری و دریایی تبدیل شده بود. در همین دوره بود که او در طول دوره تمرینی زندگی در شرایط مرگ، مجبور می‌شد برای بقا مارهای سمی را شکار کرده و بخورد. شاهکاری که اثبات شد در ماموریت‌های آینده مفید خواهد بود. او همچنین مدال‌های زیادی را دریافت کرد؛ مدال دستاورد ارتش، مدال رفتار خوب، مدال دفاع از خدمات برجسته، مدال خدمت در کره، خدمت در ویتنام و مدال صلیب خدمت برجسته از آن جمله هستند. عملیات مار خوار (Snake Eater) مقاله اصلی: عملیات اسنیک ایتر در بازی متال گیر سالید ۳: اسنیک ایتر در ۲۴ آگوست ۱۹۶۴، جک به عنوان یکی از اعضای گروه فاکس سازمان CIA، توسط سرگرد زیرو به ماموریت بافضیلت (Virtuous Mission) اعظام شد. ماموریت جک این بود تا با نام مستعار "مار برهنه (Naked Snake)" یک دانشمند فراری شوروی یعنی نیکولای استپانویچ سوکولوف را نجات دهد. پس از رسیدن هواپیمای جاسوسی حامل جک، او با یک پرش هیلو درنهایت به سطح زمین در یکی از مناطق کشور شوروی به نام زلینویرسک رسید. پس از این، او اطلاعات بیشتر از ماموریت خود را از سرگرد زیرو دریافت کرد؛ اینکه جک با نام مستعار "نیکد اسنیک (مار برهنه)" باید چگونه و درکجا دانشمند شوروی یعنی سوکولوف را نجات دهد. او همچنین متوجه حضور استاد سابقش یعنی باس در همین سرزمین شد. پس از این اسنیک با مهارت و بدون جلب توجه از میان سربازان KGB گذشت و درنهایت خود را به سوکولوف رساند. در ادامه اسنیک باید سوکولوف را برای فراری دادن از شوروی همراهی می‌کرد. با این حال او خیلی زود مجبور شد تا با سرگرد آسلات از GRU مبارزه کند؛ مبارزه‌ای کوتاه که با کمک ایوا با برتری او به پایان رسید. ماموریت بافضیلت اما در ادامه به خاطر پناهندگی تعجب‌آور باس به نیروهای شوروی به شکست منتهی شد. باس در یک درگیری کوتاه اسنیک را شکست داد و او را به پایینپل در رودخانه انداخت. او در ادامه سوکولوف را به عنوان هدیه، به فرمانده نیروهای GRU یعنی سرهنگ یوگنی بوریسویچ وولگین تحویل داد. ولگین نیز در ادامه پس از به دست آوردن متال گیر شوگوهاد یکی از موشک‌های اتمی نوع دیوی کراکت را که به عنوان هدیه از باس گرفته بود به اداره طراحی سوکولوف شلیک کرد. اسنیک که از حادثه پل جان سالم به در برده بود، پس از خوددرمانی و رفع مصدومیت‌ها با سرگرد زیرو تماس گرفت و اعلام کرد که ماموریت شکست خورده است. پس از این گروه فاکس او را نجات داد و در واحد مراقبت‌های ویژه بستری کرد. با به دست آوردن بهبودی نسبی، اسنیک مورد بازجویی در مورد علت پناهنده شدن باس قرار گرفت. یک هفته بعد، نیکیتا خروشچف رهبر شوروی با رئیس‌جمهور آمریکا یعنی لیندون ب. جانسون تماس گرفت و به او اطلاع داد که اداره طراحی سوکولوف هدف حمله اتمی قرار گرفته است در حالی که شوروی موفق شده بود تا یک هواپیمای نظامی آمریکایی را در محوطه ردیابی کند. رئیس جمهور آمریکا در پاسخ هرگونه دخالت دولت آمریکا در این واقعه را رد کرد و گفت آن‌ها دشمن مشترکی دارند که بانی اصلی این فاجعه بوده است. او در ادامه گفت این شخص کسی نیست جز "باس" که به تازگی از آمریکا فرار کرده، به نیروهای GRU شوروی پناهنده شده و موشک‌ها را به کلنل ولگین داده است. تحت چنین شرایط بحرانی بود که گروه فاکس یک بار دیگر اسنیک را به منطقه زلینویرسک فرستاد تا تحت عملیات مار خوار، علاوه بر نجات دوباره سوکولوف این بار باس را نیز به قتل برساند. او با یک هواپیمای D-21 مخفیانه بار دیگر وارد خاک شوروی شد تا ماموریت خود را به سرانجام برساند. اسنیک این بار بدون آنکه خود بداند توسط فرمانده گروه XOF یعنی اسکال فیس تعقیب می‌شد. اسکال فیس قرار بود تا اسنیک را دنبال کند، به او در صورت نیاز کمک کند وخرابکاری‌های احتمالی اسنیک را تا زمان ملاقاتش با آدام، به عنوان یک رابط در KGB پاکسازی کند. اسنیک اما پس از این به جای ملاقات با آدام با ایوا ملاقات و اطلاعاتی در مورد محل نگهداری سوکولوف دریافت کرد. در طول این ماموریت بود که اسنیک با نمونه‌های اولیه متال گیرهای الکساندر لئونویچ گرانین برخورد کرد. اسنیک ماموریت دشوار خود در زلینویرسک را درحالی پیش می‌برد که مجبور بود با نفرات واحد کبرا که یک واحد تحت فرماندهی باس بود مبارزه کند. از جمله او، اعضای ارشد این واحد یعنی رنج، ترس، پایان و درنهایت خشم را شکست داد. پس از این اسنیک خود را مبدل به یکی از اعضای GRU کرد تا بتواند به گروزنیج گراد نفوذ کند؛ اینجا محلی بود که سوکولف مجبور شده بود تا برای کلنل ولگین متال گیر بسازد. او در نهایت موفق شد با سوکولوف ملاقات کند را نجات دهد و راهی برای تخریب شاگوهاد پیدا کند. متاسفانه برای او در همین زمان، اسنیک توسط کلنل ولگین شناسایی و دستگیر شد. مدتی بعد، اسنیک با صدای فریاد مرگ ظاهری سوکولوف به هوش آمد، درحالی که خود را در اتاق بازجویی می‌دید. او پس از این توسط ولگین مورد شکنجه قرار گرفت تا اینکه باس نیز وارد اتاق شد. باس به ولگین گفت که او تحت شکنجه چیزی را فاش نمی‌کند چون توسط خودش تعلیم دیده است. با این حال ولگین به شکنجه ادامه داد چون تصور می‌کرد اسنیک به دنبال میراث فلاسفه است، تا اینکه براثر این شوک‌های برقی یک فرستنده از بدن اسنیک روی زمین افتاد. با شروع شکاکی‌های ولگین، باس گفت خودش این فرستنده را در بدن اسنیک قرار داده تا بتوانند او را ردیابی کنند. ولگین اما تردید کرد و گفت برای اثبات وفاداری، باس باید چشم‌های اسنیک را کور کند. باس پس از این مجبور شد تا چاقوی خود را خارج کرده و به سمت اسنیک برود. او به آرامی و با کم‌ترین رغبت نزدیک اسنیک رفت تا اینکه تاتیانا (همان ایوا که اینک در تشکیلات ولگین نفوذ کرده بود) مانع از کار باس شد. این اقدام باعث تعجب آسلات شد و او گفت مشخص شد که تاتیانا جاسوس است. درحالی که او بازی شانس را با اسلحه‌های Revolver خود روی تاتیانا انجام می‌داد، آخرین شلیک او که منجر به شلیک گلوله می‌شد توسط اسنیک تشخیص داده شد و همین باعث شد تا اسنیک مانع شلیک مستقیم او شود. در عوض گلوله آسلات به چشم راست اسنیک برخورد کرد. پس از این ولگین و آسلات اتاق را ترک کردند و در ادامه باس خودش به پای اسنیک شلیک کرد و به آرامی به او گفت تا فرار کند. ایوا نیز پس از این و تا قبل از رسیدن سربازان ولگین اطلاعات لازم در مورد چگونگی فرار را به اسنیک داد. پس از این اسنیک در سلولی در همان محل زندانی شد اما درنهایت موفق شد از سلول فرار کرده و پس از مبارزه در سخت‌ترین شرایط با نیروهای ولگین از گرونیج گراد فرار کند. او پس از این به سمت محلی که ایوا گفته بود رفت اما در این مسیر توسط نیروهای آسلات مورد تعقیب قرار گرفت تا اینکه بار دیگر به دام افتاد. او می‌توانست شاهد یک بازی شانس دیگر توسط Revolverهای آسلات باشد یا اینکه از کانال آب ۶۰ متری پایین بپرد. اسنیک دومی را انتخاب و پس از سقوط در آب بی‌هوش شد. در بی‌هوشی او وضعیت شبه مرگ را با درگیر شدن با یکی از اعضای کشته شده واحد کبرا یعنی سارو تجربه کرد. او در ادامه هوشیاری خود را به دست آورد و از آب خارج شد تا تلاش برای پیوستن به ایوا را از سر بگیرد. پس از مدتی اسنیک با ایوا ملاقات کرد و تجهیزات خود را به دست آورد. با بازیابی آیتم‌ها و سلامتی، اسنیک بار دیگر به گروزنیج گراد برگشت و ماموریت دشوار نابود کردن آشیانه شاگوهاد را به سرانجام رساند. این اما پایان ماجرا نبود چون ولگین هنوززنده بود و کنترل شاگوهاد را در اختیار گرفته بود. اینک اسنیک باید با یک متال گیر مبارزه می‌کرد. در یک جنگ نفس‌گیر اسنیک درنهایت موفق شد با کمک ایوا ولگین را شکست داده و شاگوهاد را نابود کند. او و ایوا پس از این از محل فرار کردند و پس از گذراندن مسیری طولانی و مبارزه با چند دسته از نیروهای بازمانده ولگین، درنهایت موفق شدند خود را به هواپیمای برسانند. با این حال ماموریت هنوز برای اسنیک تمام نشده بود. او باید آخرین هدف خود،یعنی استاد سابقش باس را از بین می‌برد. اسنیک و باس در روکووج برگ و یک محوطه مملو از گل‌های رز سفید با یکدیگر مواجه شدند. باس به اسنیک گفت از زمانی که اسنیک متولد شد تا زمانی که آموزش او را در ارتش برعهده گرفت منتظر رسیدن چنین روزی و چنین نبردی بوده است. اسنیک در ادامه از او پرسید چرا این کار را با او و کشورش انجام داد؟ باس در پاسخ گفت او این کار را کرد تا جهان بار دیگر یکی شود و جنگ سرد و دو پاره شدن دنیا متوقف شود. او در ادامه توضیح داد پس از پایان جنگ جهانی دوم، گروه فلاسفه بر سر مالکیت میراث جمع‌آوری شده با خودشان درگیر شدند؛ دوستان دیروز به دشمنان امروز تبدیل شده و دنیا را تکه‌تکه کردند. اکنون نیز جنگ سرد در جریان است و معلوم نیست تا چه زمانی خصومت آمریکا با شوروی به پایان می‌رسد. او در ادامه گفت در جریان گذر زمان، دشمنان و دوستان یک ملت تغییر می‌کند و ما سربازان هستیم که مجبوریم تا در این بازی شرکت کنیم. باس پس از این به اسنیک گفت او را به خاطر این آموزش نداده تا با دوستانش مبارزه کند چون مهارت یک سرباز نباید علیه هم‌رزمش به کار رود؛ بلکه باید علیه دشمنش به کار رود... حال دشمن کیست؟ آیا چیزی به نام دشمنی ابدی وجود دارد؟ چنین چیزی هرگز نبود و نخواهد بود، چون دشمنان ما نیز مثل خود ما انسان هستند. آن‌ها فقط می‌توانند دشمنان مقطعی باشند و برای همین نیز باید دنیا یک بار دیگر با هم متحد شوند. برای همین نیز باید گروه فلاسفه یک بار دیگر با هم متحد شوند و برای تحقق چنین هدفی او تمام توانایی‌اش را به کار گرفته است و اینک با دراختیار داشتن میراث فلاسفه، می‌تواند به این هدف واقعیت ببخشد. باس پس از این گفت در سال ۱۹۵۱ در جریان تست یک موشک اتمی در نوادا حضور داشته و جان سالم به در برده است؛ همان‌طور که اسنیک ۳ سال بعد در جریان آزمایش آب‌سنگ بیکینی قرار گرفته بود و به این ترتیب آن‌ها از این نظر نیز شبیه به هم هستند. آن‌ها سربازانی هستند که نمی‌توانند به مرگی در آرامش و در کهنسالی فکر کنند چون باید همیشه تاوان کردار دیگران را بپردازند. در سال ۱۹۶۰، سه سال پس از آزمایش موفقیت‌آمیز فضاپیمای حامل انسان اسپاتنیک توسط شوروی، ایالات متحده که در مسابقه فضایی شدیدا عقب‌تر از شوروی بود و داشت راکت‌های حامل شامپانزه آزمایش می‌کرد در وضعیت سختی قرار داشت. آن‌ها نیاز داشتند تا یک انسان را به فضا بفرستند و درنهایت نیز او را برای این آزمایش استفاده کردند. چون ایالات متحده در آن زمان فناوری مقابله با پرتوهای کیهانی را نداشت و هرکسی که فرستاده می‌شد قطعا با پرتوهای شدید رادیواکتیو برخورد می‌کرد. از آنجایی که باس قبلا درمعرض رادیواکتیو قرار گرفته بود و زنده مانده بود، به تنها گزینه آن‌ها برای این کار تبدیل شد؛ او بدون اطلاع عمومی و مخفیانه به این ماموریت فرستاده شد و برای همین نیز هیچ کس نمی‌تواند ماجرا را در کتاب‌های تاریخ ببیند. باس ادامه داد که او در فضا یک کره آبی بزرگ را درحال گردش دید که هیچ مرزی در آن مشخص نبود؛ در اینجا بود که به این نتیجه رسید مسابقه فضایی نیز چیزی جز یک جنگ قدرت نیست. جنگ قدرتی که در اقتصاد، سیاست و نیروهای نظامی در جریان است تا به رقابتی بی‌معنی دامن بزند. طنز جنگ سرد در این است که ایالات متحده و شوروی بیلیون‌ها دلار برای برنامه‌های فضایی و موشکی خود خرج می‌کنند تا به نتیجه یکسانی برسند. در قرن ۲۱، همه مردم دنیا خواهند فهمید که همه آن‌ها ساکنان یک کره معلق در فضا به نام زمین هستند. دنیایی بدون کومونیزم یا کاپیتالیسم، این دنیایی است که من می‌خواهم آن را ببینم؛ اما آنچه رخ می‌دهد، ادامه خیانت "حقایق" به من است. در سال ۱۹۶۱، سیا من را برای عملیات بازگرداندن تبعیدی‌ها به کوبا فرستاد اما درنهایت دولت آمریکا به آن‌ها خیانت کرد. رئیس جمهور بی‌اراده ما از پشتیبانی هوایی جلوگیری کرد و تبعیدی‌های بدون دفاع توسط ارتش کوبا نابود شدند؛ درحالی که تمام کاری که می‌توانستم انجام دهم این بود که در سکوت و خفا این واقعه را تماشا کنم. گرچه نجات پیدا کردم اما آنجا من در تله کشوری به دام افتاده بودم که بارها خود را قربانی آن کرده بودم. تا اینکه دو سال قبل مجبور شدم با دوست قدیمی خود سارو مبارزه کنم. او دوست قدیمی من بود، هیچ دشمنی میان ما وجود نداشت اما یکی از ما باید کشته می‌شدیم. او درنهایت برای نجات من خود را قربانی کرد. کسانی که چنین ماموریتی را به من دادند گروه فلاسفه بودند. گروه فلاسفه، گروهی از ثروتمندترین و بانفوذترین افراد سه کشور ایالات متحده، چین و روسیه است که در اوایل قرن بیستم تشکیل شد. آن‌ها جلسه مخفیانه‌ای برگزار کردند که به کمیته متفکران مشهور شد. پیمان مخفیانه‌ای که آن‌ها بستند نقطه آغاز تشکیل گروه فلاسفه است. با این حال پس از فوت آخرین عضو بازمانده از اعضای بنیانگذار در دهه ۱۹۳۰، گروه فلاسفه از کنترل خارج شد. دیگر از اتحاد اعضای این گروه چیزی جز یک حفظ ظاهر باقی نمانده بود. اعضای کنونی فلاسقه هیچ حسی نسبت به خوبی یا شر ندارند و درحال گسترش نفوذ خود در کشورها و سازمان‌ها هستند. آن‌ها اکنون خود جنگ هستند. درحالی که در طول تاریخ، جنگ‌ها باعث تغییر تعادل قدرت‌ها می‌شد؛ جنگ‌های به راه افتاده توسط این‌ها باعث پیدایش پی در پی جنگ‌های جدید شده است. رقابت بی‌پایان در عرصه فضا، نظامیگری و جاسوسی. آیا متوجه شدی اسنیک؟ با مصرف کردن سربازانی مثل من یا تو، فلاسفه قصد دارند به این چرخه بی‌پایان ادامه دهند. آیا می‌دانید که این‌ها را چه کسی به او گفته بود؟ این اطلاعات را در گذشته پدرش به او داد؛ شخصی که خودش عضوی از گروه فلاسفه بود. به این ترتیب اینک منآخرین بازمانده از اعضای موسس گروه فلاسفه هستم. پس از فاش کردن این اطلاعات، فلاسفه پدرم را کشتند و این تنها چیزی نبود که آن‌ها از من گرفتند. در سال ۱۹۴۴ و در جریان نبرد نرماندی، من و تیم کبرا به این جنگ اعظام شدیم. ماموریت فوق سری ما، پیدا کردن و منهدم کردن سکوهای موشکی V2 نازی‌ها بود. در آن زمان من باردار بودم و پدر بچه سارو بود. من بچه را در میدان نبرد به دنیا آوردم؛ پسری زیبا که توسط فلاسفه از من گرفته شد. من جانم و فرزندم را به کشورم تسلیم کردم و اینک چیزی در من باقی نمانده است؛ نه تنفری و نه حتی هیچ‌گونه پشیمانی. با این حال گاهی اوقات هنوز حس می‌کنم زخم‌های روی بدنم درحال زنده شدن هستند و مانند مار در بدنم حرکت می‌کنند. از شما ممنون هستم که به حرف‌های من گوش دادید. تو کسی هستی که من بزرگت کردم، دوستت داشتم و به تو آموزش دادم؛ حال چیزی ندارم که به تو بدهم. حال تنها چیزی که برای تو باقی مانده این است که جان من را نیز بگیری. یکی باید زنده بماند و دیگری باید بمیرد؛ بدون پیروزی و بدون شکست. بازمانده، چرخه جنگ را ادامه می‌دهد و این سرنوشت ما است. پیروز چنین نبردی لقب "باس" را دریافت و در نبردی بی‌پایان قرار خواهد گرفت. من به شما ۱۰ دقیقه فرصت مبارزه می‌دهم. پس از این میگ‌ها به اینجا خواهند امد و محل را به جهنم تبدیل خواهند کرد. اگر شما قبل از این ۱۰ دقیقه من را بکشید، قادر هستید به موقع از محل فرار کنید. حال مبارزه را شروع کنیم و این ۱۰ دقیقه را به ارزشمندترین ۱۰ دقیقه عمرمان تبدیل کنیم. پس از این اسنیک رغبتی به آغاز مبارزه نشان نمی‌دهد. در واکنش، باس به او می‌گوید شما یک سرباز هستید و باید ماموریت خود را تکمیل و وفاداری خود را اثبات کنید. پس از این اسنیک مبارزه با باس را شروع کرد و درنهایت نیز او را شکست داد. باس پیش از مرگ، میکروفیلم حاوی میراث فلاسفه را به اسنیک داد و از او خواست آن را در جای امنی نگهداری کند چون تنها امید آن‌ها برای تحقق رویای جهان بدون جنگ سرد است. او در ادامه از اسنیک خواست تا زودتر او را بکشد؛ درخواستی که در عین بی‌رغبتی، با پذیرش اسنیک به پایان رسید. پس از مرگ باس، رزهای سفید درنظر اسنیک به رنگ سرخ در آمدند. اسنیک محل را به موقع ترک کرد و خود را به هواپیمای ایوا رساند. در جریان فرار اسنیک و ایوا با هواپیما، آسلات به آن‌ها حمله کرد و موفق به نفوذ به کابین شد. اسنیک با او درحالی مبارزه کرد که بهترین تکنیکی که به ذهنش رسید، به خاطر آوردن صدای باس و یادآوری تکنیک‌های فن مبارزه CQC بود. او با همین روش در نبرد تن به تن به پیروزی رسید. پس از این، اسنیک و آسلات با هم دوئل کردند که این نبرد نیز با پیروزی اسنیک به پایان رسید؛ گرچه تیر شلیک شده متعلق به آسلات بود و خالی بود. پس از این آسلات گفت امیدوار است بار دیگر با هم ملاقات کنند و در ادامه از هواپیما به دریاچه پرید. اسنیک و ایوا درنهایت با موفقیت ماموریت را به پایان برده و به شکوربرگشتند. اسنیک پس از این با رئیس جمهور، لیندون ب. جانسون ملاقات کرد و از او مدال صلیب خدمت برجسته را دریافت کرد. او همچنین به خاطر کشتن باس لقب "بیگ باس (‌Big Boss)" یا رئیس بزرگ را دریافت نمود. پس از این اما بیگ باس شدیدا تحت تاثیر رویدادها و تجربیات خود در جریان این ماموریت قرار گرفت. اینکه مجبور شد استاد خودش را بکشد بعد متوجه شود که کل این عملیات (از جمله پناهنده شدن ظاهری باس) یک نیرنگ از سوی دولت ایالات متحده بود تا از آغاز یک نبرد اتمی جلوگیری شود. او باس را در نظر گرفت که همهآنچه داشته را برای کشورخود فدا کرده و درنهایت مجبور شد تا برای نجات کشورش به آن‌ها خیانت کند. اینک باس به‌عنوان یک خائن به آمریکا و جنگ‌افروز در شوروی کشته شد، درحالی که هرچه داشت برای کشورش داد و هدفش نیز پایان این جنگ‌افروزی‌ها بود. بیگ باس پس از مرور این خاطرات، دیدگاهش در مورد اینکه برای چه و که می‌جنگد و همچنین حس میهن‌پرستی برای کشورش تغییر کرد. تمام آنچه باقی مانده بود، سرزنش خودش برای این بود که اجازه داد این ماجرا اتفاق بافتد. او پس از این از گروه فاکس بازنشسته شد و زندگی را با دلسردی و تنهایی ادامه داد. در این زمان او نه تنها قهرمانی در آمریکا بود، بلکه به خاطر شکست کلنل ولگین به قهرمانی برای مردم شوروی نیز تبدیل شده بود. پس از ماموریت اسنیک ایتر دوره بازنشستگی اسنیک کوتاه بود و تلاشش برای تبدیل شدن به یک مربی یا راهنمای شکار نیز شکست خورده بود. در سال ۱۹۶۶ و درجریان جنگ استقلال موزامبیک،بیگ باس با نوجوان یتیمی به نام فرانک ییگر درگیر شد. پس از شکست دادن و پرستاری از او، درنهایت فرانک سلامتی خود را بار دیگر به دست آورد. بیگ باس پس از این فرانک را به یک مرکز توان‌بخشی برد تا بقیه مراحل درمان را آنجا بگذراند. پس از این اما، این مرکز ییگر را تحویل سازمان CIA داد تا از او در پروژه سرباز برتر استفاده شود. بیگ باس همچنین در این دوره تلاش کرد تا ایوا را پیدا کند اما تا چند سال آینده موفق به این کار نشد. رویداد سن هیرونیمو مقاله اصلی: رویداد سن هیرونیمو در بازی متال گیر سالید: پورتابل آپس اگرچه جک لقب "بیگ باس" را گرفته بود و به یک سرباز افسانه‌ای و شناخته شده در میان تمام نیروهای ویژه جهان تبدیل شده بود؛ با این حال او همچنان مایل بود تا از اسم رمز Naked Snake استفاده کند، چون خود را شایسته لقب "باس" نمی‌دید. در نوامبر ۱۹۷۰، واحد فاکس تبدیل به یک سازمان سرکش شد و پس از یک شورش سازمان‌یافته از CIA جدا گشت. آن‌ها در ادامه به یک پایگاه نظامی شوروی در آمریکای جنوبی واقع در شبه‌جزیره سن هیرونیمو حمله کرده و آنجا را به اشغال در آوردند. واحد فاکس همچنین بیگ باس را نیز دستگیر کردند و او را به زندانی در همین پایگاه انتقال داده و از او بازجویی کردند. با این وجود اما وزارت دفاع به اشتباه بیگ باس را به خیانت متهم کرد که از قرار معلوم خودش رهبری شورش واحد فاکس را برعهده داشته است. مامور اصلی که عامل شورش بود، در اصل کسی بود که حتما تخصص بالایی در ماموریت‌های انفرادی داشت و همه مامورانی که می‌توانستند علیه او اقدام کنند را کشته بود. در این زمان آن‌ها فقط اسنیک را دارای چنین مهارتی می‌دانستند. بیگ باس در زندان با روی کمپبل هم‌سلولی بود. او پس از این موفق شد اطلاعات بیشتری از بهیار آنجا به دست بیاورد. پزشک گفت که هم او و هم سرگرد زیرو توسط پنتاگون به خیانت متهم شدند و از نظر وزارت دفاع، مسوولیت شورش واحد فاکس با او و سرگرد زیرو است. پس از این، بیگ باس و کمپبل درنهایت موفق شدند از زندان فرار کنند، سربازان سرخورده واحد فاکس و همچنین سربازان سابق ارتش سرخ که به آن‌ها پیوسته بودند را با خود متحد ساختند تا به این ترتیب بتوانند این شورش را خنثی کنند. بهیار و همچنین سایجنت نیز در این کار به بیگ باس کمک کردند تا نام خود را نیز از فهرست شورشیان پاک کنند. پس از این، تلاش برای پایان دادن به این سرکشی از درون واحد فاکس آغاز شد. در طول این زمان، بیگ باس با فرانک ییگر مواجه شد؛ شخصی که در نوجوانی نجاتش داده بود اما در ادامه برای پروژه سرباز برتر دراختیار CIA قرار گرفت و اینک در میان شورشیان واحد فاکس بود. این دو چند بار با یکدیگر مبارزه کردند اما درنهایت این اسنیک بود که موفق شد براو غلبه کند. بیگ باس همچنین با پایتون نیز مواجه گردید و متوجه شد که او در جریان جنگ ویتنام کشته نشده و CIA او را زنده نگه داشته بود و به او برای تبدیل شن به یک "ضد اسنیک" آموزش داده بود. گرچه پایتون مهارت بالایی داشت اما باز هم بیگ باس بود که در مبارزه‌ای دیگر پیروز شد. اسنیک در ادامه متوجه شد ماموریت اصلی یکی از ماموران فاکس یعنی کانینگ‌هام از جانب وزارت دفاع است. ماموریت اصلی کانینگ‌هام مجبور کردن ژن، یعنی رهبر شورشیان، به پرتاب یک متال گیر است تا از این طریق وجهه CIA را مخدوش کند. بیگ باس درنهایت موفق شد کانینگ‌هام را بکشد و پس از این برای کشتن ژن حرکت کرد. پس از این بیگ باس متوجه حقیقت دیگری شد و اینکه برخلاف آنچه تاکنون به او گفته شده بود، مرگ استادش باس از همان ابتدا توسط یک استراتژیست حیله‌گر در CIA برنامه ریزی شده بود. بیگ باس پس از این با کمک سربازان سابق ارتش سرخ که باخود همراه کرده بود، موفق شد تا متال گیر بالستیک قاره‌پیما را نابود کند. پس از این درنهایت اسنیک موفق شد ژن را نیز از میان بردارد. آنچه از ژن و این پایگاه بزرگ باقی‌مانده بود، یک انبار بسیار بزرگ از سلاح، تجهیزات و پول بود. پس از این اسنیک رسما سازمان فاکس‌هاند را تشکیل داد تا راه و مسیر سابق واحد فاکس را دنبال کند. میهن‌پرستان و پروژه کودکان وحشتناک پس از آنکه سرگرد زیرو کنترل میراث فلاسفه را در دست گرفت، از بیگ باس دعوت کرد تا به سازمان جدید او بپیوندد. سازمان جدید متشکل از سایجنت، بهیار رویداد سن هیرونیمو، آسلات و خودش بود که میهن‌پرستان نام داشت. هدف این سازمان، رسیدن به وحدت فکری و نظری در جهان و متحد کردن دوباره آن بود تا به آخرین خواسته سرباز افسانه‌ای یعنی باس، استاد بیگ باس جامه عمل بپوشانند. زیرو قصد داشت تا بیگ باس به عنوان سمبل این سازمان شناخته شود، هرچند می‌دانست برای چنین هدفی خود "باس" بهترین گزینه بود. در این زمان و در سال ۱۹۷۱، بیگ باس در ماموریتی در هانوی حضور داشت تا ایوا را نجات دهد؛ کسی که بعدها خودش نیز به سازمان زیرو می‌پیوندد. داستان ماموریت‌های بیگ باس، توسط کلنل زیرو بسیار بااغراق و نادرست در میان توده‌های مردم منتشر می‌شد و زیرو از بیگ باس یک بت ساخته بود تا بتواند مردم را کنترل کند. با ادامه شرایط، عطش کسب قدرت در کلنل زیرو زیادتر شد و بیگ باس نیز به زودی دریافت که نقش او در این ماجرا فقط یک عروسک خیمه‌شب‌بازی است. ترس از دست دادن بیگ باس باعث شد تا زیرو به فکر اجرای یک پروژه به نام پروژه کودکان وحشتناک (Les Enfants Terribles) بیافتد. زیرو قصد داشت در جریان این پروژه فوق سری، از DNA بیگ باس برای ایجاد سربازان آزمایشگاهی استفاده کند. قصد او ساخت کولون و همزاد نبود و می‌خواست آن‌ها را به شکل جنین ایجاد کند تا رشدی طبیعی داشته باشند. به این ترتیب هشت سلول تخم حاوی DNA بیگ باس به عنوان رویان ایجاد و آن‌ها در رحم ایوا قرار گرفت. ۹ ماه پس از این، ۶ جنین سقط شدند و درنهایت فقط دو جنین زنده به دنیا آمدند. این دوقلو به ترتیب با اسم رمز سالید اسنیک (نام اصلی دیوید) و لیکوئید اسنیک (نام اصلی ایلای) شناسایی می‌شدند. از آنجایی که هیچ کدام از این دو از نظر ژنتیکی همسان بیگ باس نشدند، سازمان میهن‌پرستان ساخت یک رویان دیگر با DNA بیگ باس را این بار به روشی دیگر آغاز کرد که کودک متولد شده با اسم رمز سالیدوس اسنیک شناخته می‌شد. ۱۰ها رویان و جنین به غیر از ۶ نوزاد سقط شده در رحم ایوا از بین رفتند و درنهایت این سه نوزاد بودند که لقب "پسران بیگ باس" را دراختیار داشتند. بیگ باس مدتی پس از این متوجه چنین آزمایش‌های سری و مخفیانه‌ای می‌شود. با توجه به تغییر دیدگاه‌هایش نسبت به کلنل زیرو، آگاهی از این آزمایش‌ها درنهایت باعث شد تا او برای مقابله با برنامه‌های کلنل زیرو و سازمان میهنپرستان مصمم شود و این سازمان را ترک کند. بیگ باس ایالات متحده و سازمان خودش یعنی فاکس‌هاند را ترک کرد و به سان یک سرباز بی‌ارتش و تنها از کشوری به کشور دیگر می‌رفت. او درنهایت به ویتنام برگشت و به نیروهای عملیات گشت دوربرد این کشور پیوست. او پس از این درکنار ویتنامی‌های شمالی (کمونیست‌ها)، جنوبی (لیبرال‌ها) و حتی آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها در بیش از ۷۰ ماموریت شرکت کرد و جنگید. ملاقات با کازوهیرا میلر بیگ باس پس از این و در اواخر سال ۱۹۷۲ توسط دولت کلمبیا استخدام شد تا با ارتش این کشور همکاری کند. در یکی از ماموریت‌ها، نیروهای واحد بیگ باس برای نیروهای یک رهبر چریکی به نام کازوهیرا میلر کمین کردند. پس از این نیز همه چریکی‌ها به غیر از میلر کشته شدند. پس از این رویداد، بیگ باس تصمیم گرفت یک گروه مزدوران (سربازی که در قبال دستمزد بجنگد) به فرماندهی خودش را تاسیس و از میلر به عنوان معاون اول خود استفاده کند. نام این گروه سربازان بدون مرز یا Militaires Sans Frontières نام داشت که به اختصار MSF نامیده شد. رویداد رهرو صلح مقاله اصلی: رویداد رهرو صلح در بازی متال گیر سالید: رهرو صلح در ۴ نوامبر ۱۹۷۴، بیگ باس سازمان جدید MSF را در سواحل Barranquilla کلمبیا تاسیس کرد؛ جایی که او به زودی با رامون گالوز منا و پاز اورتگا آندراده که از کشور بدون ارتش کاستاریکا آمده بودند ملاقات کرد. از آنجایی که بحران موشکی کوبا باعث شده بود تا آمریکای لاتین به کلید تغییر یا حفظ تعادل شرق و غرب در جنگ سرد تبدیل شود، کاستاریکا در وضعیت خطرناکی قرار گرفته بود. در این کشور، یک گروه شبه‌نظامی ناشناس قدرت گرفته بود و درحال پخش کردن نیروهای خود در مناطق مختلف این کشور بود. آن‌ها خود را یک گروه بین‌المللی با نام نگهبان صلح معرفی می‌کردند که توسط آژانس توسعه کاستاریکا (CODESA) استخدام شده بودند. با این حال گالوز در باره حقیقت ماجرا شک داشت و معتقد بود آن‌ها در حقیقت توسط CIA استخدام شده‌اند. این دو به این ترتیب از بیگ باس و MSF درخواست کمک کردند. بیگ باس ابتدا این خواسته را رد کرد چون قصد نداشت نیروهای سازمان او به "سگ‌های جنگی" تبدیل شوند. با این حال زمانی که گالوز یک نوار صوتی از دوست گمشده خود را برای بیگ باس پخش کرد، او قادر بود تا صدای "باس" را نیز بشنود.پس از این بود که بیگ باس درنهایت خواسته آن‌ها را برای کمک پذیرفت. به عنوان هدیه، گالوز یک پایگاه دریایی در کارائیب را در اختیار بیگ باس قرار داد تا او بتواند از یک پایگاه مادر جدید برای سازمان MSF یا سربازان بدون مرز استفاده کند. ۶ روز بعد برای حفظ صلح منطقه، MSF وارد عمل شد. بیگ باس و میلر پس از این به سرعت متوجه شدند که سازمان CIA در حال انتقال سلاح‌های هسته‌ای به کاستاریکا است. در راه رسیدن به نیکاراگوئه، بیگ باس برای کسب اطلاعات بیشتر، از حمایت و کمک نیروهای جبه آزادی‌بخش ملی ساندینیستا به رهبری آماندا والنسیانو لیبر برخوردار شد. او در این زمان در پوشش یک پرنده‌شناس کلمبیایی فعالیت می‌کرد ولی در ادامه مجبور شد آماندا را به پایگاه مادر ببرد. آماندا زمانی که تلاش می‌کرد تا برادرش چیکو را نجات دهد دچار جراحت سنگین شده بود. بیگ باس پس از این خودش برای نجات چیکو رفت وپس از موفقیت به سمت کوهستان ایرازو حرکت کرد؛ جایی که سلاح‌های هسته‌ای در آن نگه‌داری می‌شد. در این محل، بیگ باس پس از شنود بحث میان هوی امریش و هات کولدمن با یک متال گیر دیگر به نام پوپا مواجه می‌شود. پس از این مبارزه، بیگ باس اطلاعاتی در مورد "پروژه رهرو صلح" و همچنین یک مرکز تحقیقاتی واقع در یک هرم مایایی به دست می‌آورد. او در ادامه موفق می‌شود امریش را در MSF جذب کند. پس از این بیگ باس موفق شد دوست گم‌شده پاز اورتگا یعنی سسیله کوزیما کامینادس را پیدا کرده و به او کمک کند. پس از این بود که بیگ باس فهمید صدایی که در نوار از باس شنیده بود، صدایی بوده که توسط یک هوش مصنوعی به نام Mammal Pod ایجاد شده بود. بیگ باس در ادامه با استرنج‌لاو برخورد خواهد کرد که یک سازنده متال گیرهای مبتنی بر هوش مصنوعی بوده و از بیگ باس به خاطر کشتن باس متنفر است. دو متال گیر مبتنی بر هوش مصنوعی یعنی کریسلیس و شفیره هماوردان بعدی بیگ باس هستند. پس از پایان این ماجرا، بیگ باس تلاش می‌کند تا از رسیدن یک متال گیر دیگر یعنی رهرو صلح به نیکاراگوئه جلوگیری کند اما درنهایت شکست خواهد خورد. او در ادامه پاز را که توسط کولدمن دستگیر شده تعقیب می‌کند و درنهایت متال گیر رهرو صلح را پیدا می‌کند. در اینجا است که بیگ باس بار دیگر متوجه می‌شود بازیچه فلاسفه شده است. گالوز (که در اصل نامش ولادیمیر زادورنوف) است به بیگ باس نشان می‌دهد که این ماجرا از ابتدا برنامه‌ریزی شده بود تا شوروی با این کمک بیگ باس بتواند بدون دردسر بزرگی کنترل آمریکای لاتین را دراختیار بگیرد. پس از این بیگ باس مجبور شد تا هرچه سریع‌تر رهرو صلح را متوقف کند، چون سازوکار راه‌اندازی این متال گیر توسط کولدمن فعال شده بود. پس از موفقیت در این ماموریت، اسنیک تصمیم می‌گیرد خود را رسما "بیگ باس" بنامد. او به کاز گفت ۹ سال پیش، باس به من خیانت کرد چون تصمیم گرفت سلاحش را پایین بیاورد؛ همان‌طور که هوش مصنوعی مبتنی بر او نیز تصمیم گرفت خود را به آب بیاندازد تا خطری برای کشورش محسوب نشود. در پاسخ کاز از او پرسید آیا شما نام این کار را خیانت می‌گذارید؟ بیگ باس گفت من چنین آینده‌ای را نمی‌خواهم. از این پس ما سربازان بدون مرز هستیم؛ سربازانی بدون پرچم که برای منافع خودشان می‌جنگند. او پس از این پیشانی‌بند باس را از سرش جدا کرد. پس از این بیگ باس با پیشنهاد استرنج‌لاو و کمک میلر و امریش دستور تولید متال گیر زکه را برپایه سلاح‌های هوش مصنوعی باقی مانده می‌دهد. در همین دوره، بیگ باس با پیشنهاد کاز میلر برای نصب یک سونا در پایگاه مادر موافقت کرد ولی درنهایت از این کار منصرف شد. دلیل این کار نیز اتفاقی بود که برای یکی از اعضای MSF یعنی آرمادیلو افتاده بود. او پس از این تحقیقاتی در این زمینه انجام داد که درنهایت مشخص شد بی دقتی خود کاز میلر بوده که به آن اتفاق منجر شده بود. به عنوان نتیجه، بیگ باس میلر را به یک سال نظافت و پاکسازی اجباری در پایگاه مادر محکوم کرد. این واقعه توسط پاز در دفتر خاطراتش ثبت شد. پس از این و زمانی که متال گیر زکه در مراحل پایانی تولید خود بود، بیگ باس به این باور رسید که ر میان نیروهایش یک نفوذی و جاسوس وجود دارد. زمانی که زکه تکمیل شد، زادورنوف چندبار موفق به فرار شد تا اینکه توسط بیگ باس به دام افتاد و در ادامه بیگ باس نیز برای دفاع از خود مجبور به شلیک و کشتنش شد. پس از این اما زادورنوف گفت قصد داشته تا رباینده را دستگیر کند چون دیگر این متال گیر دزدیده شده است. در شوک این خبر، MSF متوجه شد که رباینده پاز بوده است؛ کسی که در اصل و از همان ابتدا عامل سایفر بوده است. ماموریت اولیه پاز از جانب سایفر، ترغیب بیگ باس برای پیوستن به سایفر بود ولی زمانی که مطمئن شد این کار شدنی نیست، MSF را تهدید به شلیک بمب هسته‌ای به سواحل شرقی آمریکا کرد. بیگ باس پس از این مجبور به متوقف کردن متال گیر زکه شد و در پایان این ماموریت را نیز با موفقیت به پایان رساند. در انتها، پاز به ظاهر کشته شد اما او در اصل زنده بود و موفق به فرار گردید. پس از این، کاز میلر نیز اعتراف کرد که او نیز مدتی با سایفر ارتباط تجاری داشته است؛ هرچند بیگ باس او را بخشید. در این زمان، بیگ باس و میلر به عنوان موسسان بهشت بیرونی شناخته شدند. اسنیک و میلر پس از این درنهایت دفتر خاطرات و نوار صوتی پاز را که در پایگاه مادر به جا مانده بود پیدا کردند. آن‌ها متوجه شدند که تعهد پاز به سایفر با تردید همراه بود اما آنچه مشخص بود، وقایع اخیر و درنهایت ناپدید شدن او، مسیری که انتخاب کرد را روشن می‌ساخت. در همین دوره بیگ باس از کاز میلر خواست تا به عنوان نمونه D به تیم R&D برود چون دیگر داوطلبی برای آن بخش وجود ندارد. کمپ اومگا عملیات‌های جانبی نکته: این بخش شامل عملیات‌های جانبی در بازی متال گیر سالید ۵: گراند زیروز است. پس از این بیگ باس و گروه سربازان بدون مرز یا MSF بردایره ماموریت‌ها و عملیات‌های خود افرودند. آن‌ها در این زمان چندین ماموریت در یک پایگاه نیروی دریایی ایالات متحده در کوبا انجام دادند. در ۳ دسامبر، یکی از رابط‌های میلر در KGB از MSF خواست تا ماموریتی را برای آن‌ها به انجام برسانند. بیگ باس پس از این به این پایگاه آمریکایی در کوبا نفوذ کرد تا دو تک‌تیرانداز بدنام از دوران جنگ داخلی لائوس، یعنی گلاز و پالیتز را پیدا کرده و به قتل برساند. بیگ باس در جریان ماموریتی دشوار وبا این ویژگی که باید بدون شناسایی شدن خود را به اهداف برساند، درنهایت موفق شد هر دو هدف را خلع سلاح کرده و آن‌ها را به پایگاه مادر انتقال دهد. پس از این آن‌ها بیش از پیش نسبت به فعالیت‌های پایگاه آن‌ها در کوبا مشکوک شدند. در ۷ دسامبر، بیگ باس به ماموریتی دیگر رفت تا در طی آن یکی از ماموران تیم اینتل یعنی هیدئو را نجات دهد. او برای این کار به زندانی در کوبا نفوذ کرد ودرنهایت با موفقیت او را نجات داد. در ماموریتی دیگر در ۲۱ دسامبر، MSF توسط ستاد مشترک ارتش ایالات متحده برای انجام یک ماموریت در مورد به دست آوردن اطلاعاتی طبقه‌بندی شده استخدام شده بود. ماموریت بیگ باس نفوذ به پایگاه و پیدا کردن هامل نفوذی ستاد مشترک بود تا با کمک او این اطلاعات را به دست بیاورد. بیگ باس پس از این با مخفی شدن در پشت یک کامیون درنهایت به پایگاه نفوذ و مامور را پیدا کرد. پس از بازجویی از این مامور و آگاهی از محل نوار و اطلاعات، بیگ باس درنهایت موفق شد این اطلاعات را به دست آورده و از پایگاه فرار کند. با کمک این اطلاعات، MSF از وجود مردی به نام اسکال فیس مطلع شد. از طرفی دیگر آن‌ها قادر بودند بدگمانی ستاد مشترک نسبت به آن پایگاه را نیز تایید کنند. در ۹ ژانویه ۱۹۷۵، بیگ باس بار دیگر به پایگاه نفوذ کرد و این بار همه مواضع ضدهوایی آنجا را با بمب‌های C4 منهدم کرد تا نیروهای MAGTF ستاد مشترک بتوانند به پایگاه حمله کنند. با این حال تا قبل از رسیدن نیروهای ستاد مشترک، نیروهای دفاعی پایگاه از نفوذ مطلع شده و در وضعیت آماده باش قرار گرفتند. بیگ باس در شرایط آماده باش کامل ماموریت خود در مورد نابود کردن ضدهوایی‌ها و همچنین نجات اسیران را به انجام رساند. از جمله یکی از اسیران از اعضای MSF و تیم اینتل بود. پس از این میلر خبر از دیده شدن دو هواپیمای ناشناس در رادار را به اسنیک داد و از او خواست هرچه سریع‌تر عقب‌نشینی کند. بیگ‌باس که دیگر اهداف خود در ماموریت را به پایان رسانده بود همراه با اسیران آزاد شده با هلی‌کوپتر به موقع از محل فرار کرد. در حین رفتن او شاهد بمباران هواپیماها بود و همین موضوع باعث شد تا MSF به دست داشتن سایفر در این ماجرا شک کند. رویداد گراند زیروز مقاله اصلی: رویداد گراند زیروز در بازی متال گیر سالید ۵: گراند زیروز در فوریه ۱۹۷۵، آژانس بین‌المللی انرژی هسته‌ای (IAEA) از MSF درخواست کرد تا پایگاه مادر را بازرسی کنند. گرچه آن‌ها دلیل این کار را به خاطر خرید سوخت هسته‌ای از ازبکستان اعلام کرده بودند، اما بیگ باس میلر هر دو می‌دانستند که آژانس تحت نفوذ "سایفر" و احتمالا به قصد انتقام از وقایع اخیر چنین درخواستی را مطرح کرده است. به همین منظور، بیگ باس نامه‌ای به آژانس فرستاد و در آن این درخواست را رد کرد چون MSF یک سازمان خصوصی است؛ نه یک کشور امضاکننده پیمان NPT. در این زمان هوی امریش تنها عضو MSF بود که موافق بازرسی‌ها بود و برای همین نامه دیگری برای آژانس فرستاد که در آن ذکر شده بود MSF نظرش را تغییر داده است. این کار باعث شد تا بیگ باس درعمل انجام شده قرار گیرد و اجازه دهد بازرسی انجام شود چون رد دوباره باعث بیشتر شدن سوءظن‌ها می‌شد. پس از این و برای آماده‌سازی، AFVهای مورد استفاده برای ساخت متال گیر زکه به ساحل منتقل شد و برخی از اعضای دردسرساز MSF نیز به اجبار به بخش R&R منتقل شدند. آن‌ها همچنین غیرنظامیان شاغل را نیز به خانه‌هایشان فرستادند. بیگ باس همچنین پس از این متوجه شد که استرنج‌لاو نیز از سازمان سربازان بدونمرز استعفا اده و پایگاه را ترک کرده است. ده روز بعد، سوءظن اسنیک درباره زنده بودن پاز تایید شد. او در حقیقت متوجه شد که پاز درحالی که در اقیانوس بی‌انتها به دام افتاده بود توسط ماهیگیران بلیزی نجات پیدا کرده است. با این حال سایفر به پاز به عنوان یک مامور دوجانبه مشکوک شده بود و از او بازجویی به عمل آورده بود. به این ترتیب بیگ باس از موقعیت کنونی پاز به عنوان یکزندانی در کمپ اومگا مطلع گردید. اسنیک معتقد بود باید پاز را کشت ولی ملر معتقد بود پاز تنها پیوند آن‌ها با سایفر است و باید زنده دستگیر شود. در حالی که تصمیم بر نفوذ دوباره به پایگاه امگا و نجات پاز شد، خبر بد دیگری نیز به گوش MSF رسید و آن هم دستگیر شدن چیکو در هاوانا بود. مجموعه این رخدادهای پیش‌بینی نشده باعث شد تا بیگ باس و کاز در تصمیم و اولویت‌های خود تجدیدنظر کنند. با توجه به اینکه چیکو موقعیت خود را از طریق فرستنده به پایگاه اعلام کرده بود، بیگ باس شخصا داوطلب شد تا عملیات نجات را انجام دهد. در ۱۶ مارس یعنی ۴۰ ساعت پس از آخرین تماس چیکو، بیگ باس به محل رسید و به آن نفوذ کرد. در همین زمان در پایگاه مادر ماموران بازرسی سازمان ملل در حال ترک پایگاه مادر بودند. درنهایت زمانی که بیگباس به نزدیکی سلول چیکو رسید، میلر با او تماس گرفت و گفت آن‌ها در مورد آماندا نیز اطلاعات جدیدی یافتند از جمله یک پیغام عجیب که به خاطر برادرش "آماده برای بدترین است". بیگ باس پس از این سرانجام چیکو را پیدا کرد، هرچند مجبور شد او را در حالت بی‌هوشی به خارج از زندان منتقل کند و تمام مسیر را با حمل کردن او به عقب و به سمت هلی‌کوپتر نجات برگردد. پس از این بیگ باس از چیکو در مورد وضعیت پاز پرسید. چیکو نوار کاستی در این باره به او داد که شامل اثبات شکنجه شدید پاز بود و چیکو نیز معتقد بود تاکنون دیگر پاز مرده است. با بررسی نوار، بیگ باس استنباط کرد که به نظرش پاز همچنان زنده است. او با اطلاعات نوار به موقعیت پاز رفت و عملیات نجات او را نیز با موفقیت به پایان رساند. همان‌طور که حدس میزد، پاز همچنان زنده اما بی‌هوش بود. در زمان بازگشت با هلی‌کوپتر، تیم پزشکی متوجه کارگذاشته شدن یک بمب در شکم پاز شد؛ آن‌ها به سرعت بمب را از شکم او خارج کرده و بیگ باس نیز بلافاصله آن را به بیرون انداخت. بیگ باس اینک زمانی به پناهگاه مادر رسید که ناباورانه شاهد یک حمله همه‌جانبه از گروه XOF بود. نیروهای XOF در طول مدتی که بیگ باس خارج از پایگاه مادر بود حملات خود را آغاز کرده بود