لیدربورد

  1. Movyn

    Movyn

    مدیر کل سایت


    • امتیاز

      32

    • تعداد ارسال ها

      6,561


  2. Mohsen

    Mohsen

    کاربر فعال


    • امتیاز

      6

    • تعداد ارسال ها

      205


  3. Mehrshad_MB

    Mehrshad_MB

    کاربر سایت


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      57


  4. Meysam

    Meysam

    کاربر فعال


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      625



مطالب محبوب

در حال نمایش بیشترین مطالب پسند شده از زمان پنجشنبه, 3 خرداد 1397 در همه بخش ها

  1. 3 امتیاز
    Detroit: Become Human دیترویت: تبدیل شدن به انسان توسعه‌دهنده کوانتیک دریم ناشر سونی کارگردان دیوید کیج موسیقی متن فیلیپ شپرد نیما فخرآرا جان پیزانو نویسنده دیوید کیج پلتفرم پلی‌استیشن ۴ انتشار ۲۵ می ۲۰۱۸ (۴ خرداد ۱۳۹۷) سبک درام تعاملی، اکشن مادها تک‌نفره دیترویت: بیکام هیومن یا دیترویت: تبدیل شدن به انسان (انگلیسی: Detroit: Become Human) یک بازی ماجراجویی و تعاملی ساخته شده توسط استودیو کوانتیک دریم است که شرکت سونی، آن را در ۲۵ می ۲۰۱۸ (۴ خرداد ۱۳۹۷) برای پلتفرم پلی‌استیشن ۴ عرضه کرده است. داستان این بازی پیرامون سه اندروید به نام‌های کارا، کانر و مارکوس است؛ کارا در این بازی به عنوان یک اندروید خانگی، برای حفاظت از دختری به نام آلیس و البته برای دنبال کردن خلقیات و احساسات جدیدی که پیدا کرده، اقدام به فرار از خانه مالک خود می‌کند. کانر، یک پلیس اندرویدها است و وظیفه او شکار و دستگیری اندرویدهای منحرف شده از برنامه است. مارکوس نیز به عنوان یک اندروید که از برنامه‌های پیش‌فرض خود منحرف شده، ادامه زندگی خود را وقف آزاد کردن بقیه اندرویدها از خدمتگذاری می‌کند. این سه شخصیت اصلی بازی، براساس انتخاب‌ها و دیالوگ‌ها در بازی ممکن است زنده بمانند یا از بین بروند و این انتخاب‌ها، به طور کلی جزئیات ادامه داستان را به شکلی که بازیکن انتخاب کرده شکل می‌دهد. بازی دیترویت: بیکام هیومن، براساس «دموی فنی کارا» که در سال ۲۰۱۲ توسط کوانتیک دریم ساخته شده بود، توسط این استودیو خلق شده است و برای توسعه این بازی، بازیگر نقش کارا در آن دمو، یعنی والری کاری نیز مجددا به تیم سازندگان ملحق شد. سازندگان برای تحقیق پیرامون محیط‌ها، به شهر دیترویت، میشیگان نیز رفتند و برای بازی، یک موتور بازی‌سازی جدید نیز ساخته شد. همچنین صدها بازیگر از لوس آنجلس و لندن تا پاریس نیز از طریق این موتور بازی‌سازی مدل سازی و سپس پروسه فیلم‌برداری و انیمیشن‌سازی بازی شروع شد. نویسنده و کارگردان بازی یعنی دیوید کیج، برای نوشتن فیلمنامه چندهزار صفحه‌ای بازی نیز دو سال زمان صرف کرده بود. فیلیپ شپرد، نیما فخرآرا و جان پیزانو نیز به عنوان آهنگسازان موسیقی متن شخصیت‌های کارا، کانر و مارکوس (به همین ترتیب) با پروژه همکاری کردند. بازی دیترویت: بیکام هیومن در ۴ خرداد ۹۷ عرضه شد و در زمان عرضه، موفق به دریافت بازخوردهای عمدتا مثبت و تحسین‌برانگیز از جانب منتقدین و طرفداران شده است. منتقدین بازی را عمدتا به خاطر فضاسازی، جلوه‌های ویژه، لحظات کوتاه تر داستانی، شخصیت‌های اصلی و صداپیشگان آن‌ها، تاثیرگذاری انتخاب‌ها در شکل‌گیری داستان و ویژگی نمودار روندنمای داستانی، از جمله مواردی بوده که با تحسین مواجه شده است. موشن کنترل‌ها، سوءاستفاده از تمثیل‌های تاریخی و موضوعی و برخی جنبه‌ها پیرامون داستان و شخصیت‌ها نیز از جمله مواردی بوده که برخی منتقدان، دیدگاه‌های منفی وارد دانسته‌اند. محتویات گیم‌پلی داستان ساخت و توسعه بازتاب‌ها منابع گیم‌پلی دیترویت بیکام هیومن، یک بازی اکشن تعاملی و قابل بازی از طریق زاویه ددوربین سوم شخص است. در این بازی بازیکن کنترل چند شخصیت اصلی و قابل بازی را برعهده می‌گیرد که هر کدام مسیر و خط داستانی مختص به خودشان را دارند. در طول بازی ودنبال کردن داستا هر شخصیت، بازیکن به انتخاب‌ها و گزینش‌هایی مواجه می‌شود که در تعامل با شخص یا پدیده مقابل خواهد بود. این انتخاب‌ها، کاملا در شکل گیری بقیه داستان موثر هستند و بازی به جای دنبال کردن چند خط داستانی فیکس و ثابت، امکان داستان‌سازی را از طریق همین انتخاب‌ها می‌دهد. هر کدام از شخصیت‌ها بسته به داستان ساخته شده، ممکن است در هر قسمت از بازی بمیرند و این مرگ، باعث توقفداستان نمی شود. به این ترتیب بازی فاقد Game Over است و داستان بدون آن شخصیت پیش رفته و سرانجام پایان می‌یابد. همچون بازی ماوراء: دو روح، در این بازی نیز بازیکن برای تعامل با اشیا و اشخاص قابل تعامل، باید از آنالوگ راست کنترلر استفاده کند. آنالوگ چپ برای حرکت در محیط، دکمه R2 برای اسکن محیط و پیدا شدن موارد قابل تعامل، موشن کنترلر و تاچ‌پد کنترلر پلی‌استیشن ۴ نیز برای مواردی چون تعامل و توجه شخصیت در مواردی مثل quick time events و انتخاب دیالوگ به کار برده می‌شود. تصمیمات باعث شکل‌گیری داستان می شود با توجه به گیم‌پلی تعاملی بازیکن با فضاهای درون بازی، انتخاب‌ها و کشفیات محیطی در شکل‌گیری بخش بخش داستان بازی تاثیرگذار هستند. این انتخاب‌ها و مسیر طی شده درداستان نیز درنهایت در نمودار روندنمای مخصوص انتخاب‌ها (flowchart) نمایش داده می‌شود. از این طریق امکان بازگشت به نقاط مورد نظر داستانی و انتخاب گزینه دیگر برای خط داستانی دیگر فراهم است. برخی از انتخاب‌ها نیز البته دارای شمارش معکوس هستند و بازیکن باید در مدت زمانی کوتاه، گزینه‌ها را بررسی و انتخاب خود را قبل از پایان بازه زمانی صورت دهد. شخصیت‌های قابل بازی در دیترویت بیکام هیومن، اندرویدهای Life Model Decoy زیر هستند: کانر، یک اندروید آزمایشی و نمونه پلیسی، کارآگاهی که وظیفه او شکار کردن یا دستگیر کردن سایر اندرویدهایی است که از برنامه اولیه خود به کلی منحرف شده و طغیان‌گر شده‌اند. کارا،یک اندروید تازه ساخت و خانه‌دار است که از بدو ساخته شدن، آثار شکل‌گیری خودآگاهی و تفکر خارج از برنامه در وی شکل گرفته بود. مارکوس، یک اندروید پرستار است که پس از پیدا کردن خودآگاهی اولیه، خودش را در مسیری قرار می‌دهد که بقیه اندرویدها را از خدمت‌گذاری و بردگی انسان‌ها آزاد کند. کانر به عنوان یک اندروید پلیس-کارآگاه، قادر است تا با بررسی محیط و کشف سرنخ‌ها، اقدام به آنالیز و بازسازی وقایع مهمی کند که در محیط اتفاق افتاده بودند. با بررسی دقیق‌تر محیط، سرنخ‌های بیشتری پیدا می‌شود که به عنوان نتیجه، دیالوگ گزینه و مسیر داستانی جدید در لحظات انتخاب بعدی باز می‌شود. همچنین با پیدا کردن دیالوگ و گزینه‌های انتخابی بیشتر، شانس کانر برای حل و فصل پرونده‌ها بیشتر می‌شود. کانر همچنین دارای قدرت واگذاری «آزادی اختیار» به اندرویدها و محاسبه رفتارهای مشخصی از آن‌ها در آینده نیز هست. داستان مارکوس، اندروید پرستار کارل مانفرد است که همراه با صاحب خود به خانه برمی‌گردند و به خاطر وقوع سرقت، پلیس را در جریان می‌گذارند. مارکوس درنهایت با سارق مواجه می‌شود و در انتهای این برخورد، او از برنامه‌ریزی پیش فرض خود عبور کرده و از آن نقطه به بعد تبدیل به یک اندروید «منحرف» و کاملا خود مختار می‌شود. با توجه به این وضعیت، پلیس نیز وقتی از راه رسید به او تیراندازی می‌کند. پس از این مارکوس در یک گورستان زائدات از اندرویدهای خراب شده بیدار می‌شود و پس از فرار، موفق به پیدا کردن یک کشتی تخریب شده به نام جریکو می‌شود که حالا تبدیل به محلی امن، برای اندرویدهای منحرف شده است. در اینجا، مارکوس به تدریج در جلب نظر بقیه اندرویدها موفق عمل کرده و آن‌ها را برای مبارزه برای حقوق شان تهییج می‌کند. آن‌ها نیز در ادامه چندین عمل غیر قانونی انجام می‌دهند که رفته رفته توجه عمومی را به خودشان جلب و اندرویدهای منحرف دیگر را هم ترغیب به پیوستن به خودشان می‌کنند. این روند درنهایت باعث جلب توجه FBI شده و آن‌ها به جریکو حمله می کنند. اگر مارکوس زنده بماند، او و بقیه نقشه حمله نهایی را می‌کشند که این حرکت یا باعث مرگ همه اندرویدهای منحرف می‌شود، یا رئیس‌جمهور پیشنهاد مذاکرات صلح را مطرح کند. کانر، اندروید پلیس و کارآگاه است که توسط شرکت سایبرلایف، برای کمک به ستوان هنک هندرسون فرستاده می‌شود که او یک شخص الکلی بوده و از اندرویدها نیز نفرت دارد. این دو در بطن تحقیق و رمزگشایی از یک شورش اندرویدهای منحرف هستند که در جریان این تحقیقات، کانر و هنک ممکن است یکدیگر را به عنوان هم‌تیمی بپذیرند و یا جدا شوند که درنهایت ممکن است به خودکشی هنک منتهی شود. کانر در جریان ماموریت شکار اندرویدهای منحرف گروه مارکوس، او رفته رفته به اهداف از قبل برنامه‌ریزی شده خودش شک می‌کند و یا می‌تواند انتخاب کند که همچنان به خودش و برنامه‌ریزی پیش‌فرض خود وفادار بماند. کانر در نهایت موفق به کشف جریکو می شود و در اینجا، او بالاخره خودش هم می‌تواند انتخاب کند که به یک اندروید منحرف تبدیل شود یا خیر. اگر کانر به یک منحرف تبدیل شود، او به ساختمان سایبرلایف نفوذ می‌کند و در اینجا، همه اندرویدها را به حالت منحرف تبدیل می‌کند. در غیر این صورت، کانر در آخرین اعتراضات اندرویدهای منحرف، سعی می‌کند با اسلحه اسنایپر مارکوس را بکشد که توسط یک عضو تیم SWAT و یا توسط هنک متوقف می‌شود. در پایان کار، اگر صلح برقرار شود، کانر می‌تواند انتخاب کند که مارکوس را در جریان سخنرانی بکشد یا خیر. کارا، یک اندروید خانه‌دار برای یک راننده تاکسی سابق به نام تاد ویلیامز و دختر او یعنی آلیس است. پس از یک واقعه و دعوای داخل خانه، کارا همراه با دختر از خانه فرار می‌کنند و کارا تبدیل به یک اندروید منحرف می‌شود. این دو به بخش‌های مختلف شهر دیترویت سفر می‌کنند و سعی می‌کنند خودشان را به کانادا برسانند که هیچ قانون داخلی مرتبط با اندرویدها در آنجا وجود ندارد و کارا می‌توانست در آنجا در امنیت باشد. کارا و آلیس در طول این سفر با یک اندروید منحرف دیگر به نام لوتردوست می‌شوند و او هم با این دو در سفر همراه می‌شود. آن‌ها سپس محلی به نام جریکو را پیدا می‌کنند که تبدیل به یک محل سکونت امن برای اندرویدهای منحرف شده بود. کارا در اینجا می‌گوید که آن‌ها می توانند به فکر گرفتن پاسپورت باشند. در ادامه ولی آن‌ها در جریان یک حمله به دام می‌افتند که بسته به انتخاب‌ها و مسیرهای داستانی، ممکن است به مرگ لوتر، کارا و آلیس منتهی شود. کارا همچنین متوجه این حقیقت می‌شود که آلیس نیز درواقع یک اندروید است که تاد ویلیامز بعد از اینکه از همسرش جدا شد و دخترش توسط او برده شد، این اندروید را مشابه دخترش سفارش داده بود. این گروه درنهایت ممکن است با اتوبوس، یا هواپیما به کانادا برسند یا در حین تلاش برای این کار کشته شوند. ساخت و توسعه دیترویت بیکام هیومن، بازی است که با بودجه اولیه ۳۰ میلیون دلاری ساخته شده است. این بازی براساس یک دموی فنی به نام «کارا» است که کوانتیک دریم، در سال ۲۰۱۲ و برای نمایش مرزهای تکنولوژیک پلی‌استیشن ۳ ساخته بود. این دمو در آن زمان با نقدها و بازتاب‌های بسیار مثبتی مواجه شد و جایزه‌ای هم از طرف LA Shorts Fest دریافت کرده بود. در این دمو، اندروید انسانی به نام کارا، با بازی والری کاری به نمایش درآمد که چند سال بعد و با شروع ساخت بازی دیترویت، او مجددا به کوانتیک دریم ملحق شد تا همین نقش کارا را بازی کند. دیوید کیج کارگردان این بازی، در مصاحبه‌ای گفته بود که علیرغم اینکه هیچ وقت چنین چیزی در برنامه نبود، ولی او شدیدا مایل بود که این دموی فنی درنهایت به یک بازی کامل تبدیل شود. او برای این بازی از The Singularity Is Near اثر ری کورزویل نیز الهام گرفته است که پیرامون مقایسه سرعت توسعه و تکامل هوش انسانی و ماشینی است. از اینجا، کیج معتقد است که ماشین‌ها ممکن است روزی صاحب احساسات و خودآگاهی شوند. اندرویدها در بازی صاحب اندام‌ها و اورگان‌های مصنوعی هستند که روش مصرف انرژی خودشان را دارند و مثل انسان قدرت حرکت چشم نیز دارند. ویژگی‌های هر اندروید در بازی براساس نوع اندروید و حرفه مخصوصی که خط تولید اندروید برای آن حرفه ساخته شده تعیین می‌شود. برای موضوع هوش مصنوعی و خودآگاهی نیز سازندگان با متخصصان این مباحث به بحث، تبادل نظر و مشورت پرداختند. همچنین شهر دیترویت به این دلیل به عنوان لوکیشن اصلی انتخاب شده، چون شهری بوده که پس از یک دوره طولانی مشارکت فعال و پیشگام در صنعت آمریکا، مدت‌هاست که از ورشکستگی و بحران‌های اقتصادی مختلف رنج می‌برد. سازندگان همچنین به این شهر سفر، از برخی ساختمان‌های متروکه و لوکیشن‌های دیگر بازدید و عکس‌برداری و با برخی از شهروندان مصاحبه داشتند. دیوید کیج روند پیش ساخت بازی دیترویت: بیکام هیومن را از اواخر سال ۲۰۱۳ شروع کرد. فیلم‌نامه این فیلم درنهایت بین۲ تا ۳ هزار صفحه شد. یک موتور بازی‌سازی جدید نیز ساخته شد که شامل ارتقاهای مختلف فنی از نظر رندرینگ، نورپردازی پویا، سایه زنی، بوکه و دوربین‌های فیزیکی می شد. تیم فنی موتور بازی سازی، همچنین پس از آمدن رئیس بخش مهندسی سخت افزاری پلی استیشن ۴ یعنی مارک سرنی، موتور بازی خودشان را در زمینه‌های عمق محیطی نیز ارتقا دادند. فیلمنامه بازی نیز در نهایت در سال ۲۰۱۶ و پس از بیش از دو سال کار توسط دیوید کیج تکمیل شد. او در فیلمنامه خود از نمودار و دیاگرام هم در زمینه انتخاب‌های داخل بازی استفاده کرده بود تا دقیقا مشخص شود مسیرهای انتخابی به چه پایانی منتهی می‌شوند. در این زمینه کل دست‌نوشته‌های کیج بین ۵ تا ۶ هزار صفحه شده بود که از دید او داستان را به یک مکعب روبیک تبدیل می‌کرد. در طول ساخت، دو سکانس هم به کلی حذف شد چون در این مقطع مرز مشخصی برای نمایش خشونت وجود نداشت. تیم بازی سازان همچنین به دنبال بیش از ۲۵۰ بازیگر برای ایفای ۵۱۳ نقش مختلف بودند که این بازیگران از شهرهایی مثل لوس آنجلس، لندن و پاریس استخدام شدند. فیلم برداری شخصیت‌ها نیز ۳۲۴ روز طول کشید، و بازی در مجموع شامل ۳۵ هزار تصویر، ۷۴ هزار انیمیشن منحصر به فرد و ۵٫۱ میلیون خط کدنویسی نیز بوده است. غیر از والری کاری در نقش کارا، برایان دیچارت و جسی ویلیامز نیز ایفاگر نقش‌های کانر و مارکوس در بازی بودند. کلنسی براون، لنس هنریکسن و مینکا کلی نیز به عنوان ایفاگر نقش شخصیت‌های مکمل هنک اندرسون، کارل مانفرد و نورث حضور داشتند. برای این بازی سه آهنگساز مختلف برای هر کدام از سه شخصیت اصلی بازی استخدام شد که فیلیپ شپرد کار موسیقی متن برای خط داستانی کارا، نیما فخرآرا برای کانر و جان پیزانو نیز برای نقش مارکوس به ساخت موسیقی پرداختند. بازی درنهایت پس از ۴ سال توسعه در ۲۳ آوریل ۲۰۱۸ آماده تولید انبوه شد و در ۲۵ می ۲۰۱۸ (۴ خرداد ۱۳۹۷) نیز توسط سونی اینتراکتیو اینترتینمنت، به شکل انحصاری برای پلی‌استیشن 4 عرضه گردید. بازتاب‌ها امتیازات متاکریتیک ۷۹/۱۰۰ دستراکتوید ۷/۱۰ EGM ۸٫۵/۱۰ گیم رولوشن ۴/۵ گیم‌اسپات ۷/۱۰ گیم اینفورمر ۸/۱۰ IGN ۸/۱۰ VideoGamer ۴/۱۰ بازی دیترویت: بیکام هیومن از زمان عرضه خود، با نقدهای عمدتا مطلوبی مواجه شد و به استناد وب‌سایت متاکریتیک، این بازی متااسکور ۷۹ از ۱۰۰ را دریافت کرده است. دستراکتوید که به این بازی امتیاز ۷ از ۱۰ را داده، نوشته که گرچه منتقد از علاقه شدید کوانتیک دریم در بازی برای داستان‌های کارآگاهی خسته می‌شد، ولی او از تصمیمات و شخصیت آرام و اندرویدی کانر لذت برده است. منتقد همچنین به تحسین فضاسازی «قابل‌باور» و «فریبنده» بازی پرداخته و به این نکته اشاره کرده که برخی لحظات کوچک‌تر در داستان از نقاط قوت بازی محسوب می‌شده است. Electronic Gaming Monthly یا EGM نیز به بازی امتیاز ۸٫۵ از ۱۰ داده و منتقد پیرامون بازی نوشته است که این موضوع که قهرمانان داستان اندروید هستند لذت بخش است؛ چون بازیکن می‌تواند از دید «یک شهروند درجه دو» به دنیای پیرامون و چالش‌های پیرامون این افراد نگاه کند. در بازی همچنین ویژگی های کنترلی و quick-time event ها نیز از جمله موارد مورد بحث بوده است. منتقد درنهایت به این ویژگی فوق‌العاده رضایت‌بخش و گاهی دور از انتظار تاثیر تصمیمات جمعی در داستان سرایی نیز پرداخته و آن را بزرگ‌ترین دستاورد بازی قلمداد کرده است. وب‌سایت گیم اینفورمر نیز به بازی امتیاز ۸ از ۱۰ را داده است. از دید منتقد این وب‌سایت نیز «لحظات کوتاه و کوچک» موجود در بازی از جمله نقاط قوت آن محسوب می‌شود و دیدن تکامل و رشد تدریجی شخصیت‌ها بسیار عالی و جذاب است. این منتقد نیز داستان سرایی شاخه‌ای و قابل شکل گیری توسط بازیکن را چشمگیرترین دستاورد کوانتیک دریم در این بازی عنوان کرد. گیم رولوشن به بازی امتیاز ۴ از ۵ را داد و نوشت که دیترویت: بیکام هیومن از دنیایی به شدت باورپذیر و مجذوب‌کننده و غنی شده با نقش‌آفرینی شگفت‌انگیز و هنرمندانه بازیگران تشکیل شده است. او از نقش‌آفرینی فوق‌العاده کاری، ویلیامز و دیچارت به شدت استقبال کرده و خود بازی را از بهترین بازی‌های دوران در زمینه نقش‌آفرینی بازیگرانش دانسته است. این منتقد البته پیرامون این که انتخاب‌ها «به شدت» باعث تغییر داستان می‌شود نقد منفی به بازی وارد کرده است. گیم اسپات به این بازی امتیاز ۷ از ۱۰ را داد و نوشت که آن‌ها از تنوع شخصیت‌ها برای اطمینان از سرگرمی سازی بیشتر بازیکنان استقبال می‌کنند. منتقد همچنین به برخی «صحنه‌های دردناک و ترسناک» که در بازی وجود داشته اشاره کرده که اثر قابل توجهی روی منتقد به جای گذاشته بود که برخی از آن‌ها، «واقعا فراموش نشدنی» بودند. منتقد همچنین به دنیای پرجزئیات و با جلوه‌های بصری عالی بازی نیز به عنوان «یک دنیای به شدت مجذوب کننده» اشاره کرده است. IGN به بازی دیترویت امتیاز ۸ از ۱۰ را داد و نوشت که این بازی درنهایت موفق شد تا سبک ملودرام را قدمی به جلو برده و برای تصمیماتی که بازیکن در بازی می‌گیرد، نتایج معنی‌دار و خوب نشان دهد. این منتقد نیز به تحسین بازیگران اصلی، والری کاری، برایان دیچارت و جسی ویلیامز پرداخته است. داستان‌سرایی کلی بازی نیز از دید این منتقد «بزرگ و به شکل لذت‌بخشی جاه‌طلبانه» بوده است. همچنین این منتقد نیز از دنیای پرجزئیات و زیبای بازی تمجید کرده است. در نهایت IGN نیز مثل اکثر منتقدین دیگر، ویژگی نمودار روندنمای داستانی و داستان عمق‌دار شاخه‌ای بازی را از جمله نقاط قوت دیگر بازی به حساب آورده است. ضعیف تصویر شدن بیش از حد شخصیت کارا و گردش و کاوش در محیط بسیار سطحی که در بازی وجود دارد، از جمله نقدهای منفی دستراکتوید به بازی بوده است. EGM نیز به مشکلات آزاردهنده استفاده از موشن سنسور کنترلر و به طور کلی کنترل های بازی به عنوان نقاط ضعف بازی پرداخته است. گیم اینفورمر، بخش داستانی مارکوس را «ضعیف‌ترین در میان سه خط داستانی بازی» قلمداد کرده که در آن شاهد دیالوگ های قابل پیش‌بینی، و تصمیم‌گیری‌های سیاه و سفید به عنوان مشکلات اصلی بوده است. گیم رولوشن نیز act شروع بازی را کند و کسل‌کننده دیده است که تصمیم‌گیری‌ها و خط‌های داستانی نیز تا حد زیادی زیر سوال هستند. گیم‌اسپات نیز شخصیت مارکوس را کم‌عمق و اشارات تاریخی و فلسفی در خط داستانی را حواس پرت کن دیده است. این منتقد همچنین به انتقاد از ویژگی نمودار روندنما پرداخته چون دائم باعث زیر سوال رفتن تصمیمات و خط داستانی شکل گرفته می‌شود که درنهایت زیان‌آور است و منتقد معتقد است که بهتر بود به طور کلی حذف می‌شد. منابع Detroit: Become Human در ویکی‌پدیا Detroit: Become Human در DBH ویکیا
  2. 2 امتیاز
    تام کلنسیز رینبو سیکس سیج (انگلیسی: Tom Clancy's Rainbow Six Siege) سیزدهمین قسمت از سری بازی های تام کلنسی رینبو سیکس می‌باشد که توسط استدیو یوبی‌سافت مونترال ساخته و در تاریخ 1 دسامبر 2015 توسط یوبیسافت منتشر شد. در حال حاضر، رینبو سیکس سیج آخرین نسخه منتشر شده پس از رینبو سیکس وگاس 2 می‌باشد و همچنین این بازی به‌جای رینبو سیکس پاتریوتس (که ساخت آن متوقف شد) معرفی شد. این بازی با الهام از فعالیت های ضد تروریستی در سراسر جهان، تاکید زیادی بر تخریب محیط و همکاری بین بازیکنان دارد. بر خلاف قسمت‌های قبلی این مجموعه، بخش تک‌نفره در آن وجود ندارد و فقط دارای بخش چند‌نفره است. هر چند که این بازی اجازه‌ی آموزش و تمرین در حالت آفلاین و تک‌نفره که "Situations" نام دارد را به بازیباز میدهد. Rainbow Six Siege توسعه‌دهنده یوبی‌سافت مونترال ناشر یوبی‌سافت کارگردان خاویر مارکویس تهیه‌کننده سباستین لاب نویسنده لی کو پلتفرم‌ها رایانه‌های شخصی پلی‌استیشن 4 ایکس‌باکس وان تاریخ انتشار 1 دسامبر 2015 سبک تیراندازی تاکتیکی حالت بازی تک‌نفره ، چند‌نفره محتویات خلاصه داستان بررسی کلی نقشه ها حالت‌های بازی اوپراتور‌ها ساخت و توسعه محتوای قابل دانلود نقد و بررسی منابع خلاصه داستان با بوجود آمدن تعداد زیادی از تشکیلات تروریستی ،تیم رینبو برای سال‌های متمادی غیرفعال شد. یکی از این سازمان‌ها ، به‌نام ماسک سفیدها (انگلیسی: White Masks) هرج و مرج را در سراسر دنیا گسترش می‌دادند و هیچ تبعیضی در افرادی که ترور می کردند، قائل نمی‌شدند. آنها با هدف نامشخص، تهدید کافی برای دوباره بوجود آمدن تیم رینبو ایجاد کردند و این تیم با رهبری شش گروه، شروع به جمع آوری اوپراتورها از سراسر جهان کردند. White Masks | Bomber تیم رینبو بعد از موفقیت در متوقف کردن حمله شیمیایی به Bartlett University از کسانی که جان خود را از دست دادند تجلیل کرد و اعلام کرد که تیم برگشته و آماده نجات دنیا هستند. بررسی کلی تام کلنسیز رینبو سیکس سیج در حال حاضر ده واحد ضدتروریستی از سراسر جهان را ارائه می‌دهد؛ واحد یا سازمان های اصلی موجود در بازی، دارای چهار اوپراتور (دو اوپراتور هجومی و دو اوپراتور دفاعی) می‌باشد. همچنین سازمان‌هایی که در محتوای قابل دانلود (انگلیسی:Downloadable Content) یا DLC وجود دارند، متشکل از دو اوپراتور (یک اوپراتور هجومی و یک اوپراتور دفاعی) می‌باشد. بازیباز تنها حق انتخاب یک اوپراتور را که هر کدام دارای ویژگی‌های خاصی است، دارد و تا پایان هر راند نمی‌تواند آن را تغییر دهد. هر اوپراتور دارای مجموعه ای از سلاح ها، توانایی ها و تجهیزات مختلف است که باید با ‌دقت مورد استفاده قرار گیرد. پیوست‌های سلاح، طرح‌های روی سلاح و حتی خود اوپراتورها نیز با استفاده از Renown خریداری می‌شوند. کار‌ گروهی نقش مهمی را در بازی ایفا می‌کند. مسابقات در حالت 5 در مقابل 5 صورت می‌گیرد و هر بازیباز فقط یک‌بار فرصت بازی در هر راند دارد. همکاری و برقراری ارتباط بین بازیکنان تیم در بازی بسیار مهم است تا چگونگی حمله در راند اتک و چگونگی مدافعه در راند دفاع را برنامه‌ریزی کنند. در 60 ثانیه اول هر راند، مهاجمان فرصت دارند با استفاده از Drone به بررسی نقشه و یافتن دشمنان و علامت گذاری اهداف بپردازند. از طرف دیگر، مدافعان نیز قابلیت مستحکم سازی محل خود دارند و در این مدت آماده برای نبرد با مهاجمان می‌شوند. این کار از طریق مقاوم‌سازی دیوارها (انگلیسی: Reinforced Walls) و مسدود سازی درها (انگلیسی: Barricade) و یا توانایی های منحصر به فرد اوپراتورها برای جلوگیری از هجوم دشمنان از طریق دیوارها، مثل سیم های شوک Bandit یا مخرب سیگنال‌های Mute، امکان‌پذیر است. این بازی دارای سه ستون اصلی است: کار گروهی، تاکتیک‌ها، تنش. هر نقشه، دارای مکان‌های متعدد برای نفوذ برای هر دو طرف مهاجمین و مدافعین، اجرای نظارت بر روی حمله را به شدت افزایش می‌دهد. این نقشه‌ها به منظور جنگ تن به تن و تاکید بر روی تخریب پذیری طراحی شده‌اند. بازی از سیستم تخریب پذیری بالایی برخوردار است. بازیکنان می توانند سازه هایی مانند دیوارها را به منظور شناسایی اهداف خود نابود کنند. سیستم تخریب پذیری به بازیکنان اجازه می‌دهد تا با استفاده از نصب مواد منفجره بر روی سازه‌ها یا با ایجاد سوراخ توسط گلوله‌های شلیک شده، آنها را تخریب کنند. محیط بازی ها دارای یک سیستم مواد لایه لایه هستند که در آن اشیاء مواد مختلف محیط پاسخ های مختلفی به حمله بازیکن نشان می دهند. بازیکنان می توانند از طریق تخریب محیط مزایای تاکتیکی به دست آورند و هدف از این سیستم، تشویق بازیکنان به استفاده از خلاقیت و استراتژی است. به منظور ایجاد یک گیم پلی واقع گرایانه، بازی دارای سیستم نفوذ گلوله است، که در آن گلوله در هنگام برخورد با دشمنان از میان سازه ها، آسیب کمتری به آنان وارد می‌کند. این ،یک محیط دائما در حال تغییر بر روی نقشه ایجاد می کند و برای بازیکنان همکاری و شناخت از اطراف خود را حیاتی می کند. نقشه ها بازی اساساً دارای 10 نقشه می‌باشد که هر کدام از آنها دارای زمان‌های مختلف روز و شب هستند. همراه با محتوای قابل دانلود (DLC) بازی در کل دارای 18 نقشه می‌باشد که تمامی این نقشه‌ها برای بازیکنان بدون هزینه‌ قابل بازی است. حالت‌های بازی بازی دارای سه حالت بازی اصلی Situations، مولتی‌پلیر و Terrorist Hunt می‌باشد. حالت Situations دارای 10 مرحله‌ی آموزشی می‌باشد و به بازیکن اجازه میدهد تا شیوه کلی گیم پلی را در برابر ربات ها تمرین کنند و آشنایی بیشتری با بازی داشته باشند. حالت بازی مولتی‌پلیر به سه قسمت اصلی تقسیم می‌شود. گروگان‌گیری: این حالت از بازی چند نفره رقابتی است که مهاجمان باید از دست مدافعان، گروگان را تا محدوده‌ی مشخصی خارج کنند. در حالی که مدافعان باید از خارج شدن گروگان توسط تیم مهاجم جلوگیری کنند. روشی دیگر برای برنده شدن می تواند به این صورت باشد که تیم حمله کننده یا دفاع کننده به طور اتفاقی یا عمدی به گروگان آسیب برساند و باعث شود که گروگان زخمی شود؛ اگر تیم مقابل بتواند از احیای گروگان جلوگیری کند، باعث مرگ گروگان شده و راند به نفع تیم مقابل خواهد بود. مدافعان باید از گروگان در برابر مهاجمان حفاظت کنند. بمب: حالتی که در آن مهاجمان موظف به شناسایی کردن و غیرفعال کردن یکی از بمب ها هستند. مدافعان باید مهاجمان را با کشتن همه آنها و یا نابود کردن دیفیوزر (غیرفعال کننده بمب) متوقف کنند. در صورتی که همه مهاجمان بعد از جایگذاری دیفیوزر کشته شوند، مدافعان باید همچنان دیفیوزر را نابود کنند. حفظ منطقه: حالتی است که مدافعان باید از یک اتاق با مخزن حاوی مواد بیولوژیکی محافظت کنند. این مسابقه زمانی به پایان می رسد که همه بازیکنان از یک تیم کشته شده اند و یا مخزن حامل مواد بیولوژیک هنگامی که هیچ مدافعی داخل اتاق قرار ندارد، توسط مهاجمان حفظ شوند. حالت تروریست هانت دارای سه درجه سختی عادی، سخت و واقعی می باشد. تروریست هانت: یک حالت انفرادی یا چند نفره تا حداکثر پنج بازیکن در بازی است. بازیکنان نقش مهاجم یا مدافع را بازی می کنند و باید در برابر دشمنان که تحت کنترل هوش مصنوعی هستند، مبارزه کنند. اوپراتور‌ها بازی در حال حاضر دارای 28 اپراتور در دسترس که هر کدام سازمان ها و ملیت های مختلفی دارند، می‌باشد. هر کدام از مهاجمان و مدافعان، تعدادی از اوپراتورهای منحصر به فرد را شامل می شوند و هر اوپراتور تنها یک‌بار قادر به انتخاب شدن در هر راند است. Recruit یک استثناء از این قانون است زیرا او برای هر دو طرف دفاعی و هجومی، در دسترس است و هر تیم می تواند بیش از یک Recruit داشته باشد. توسعه دهندگان بازی نیز اظهار داشتند که آنها می خواهند چیزی بین 50 تا 100 اوپراتور در پایان چرخه‌ی بازی به دست بیاورند. اوپراتورهای تام کلنسی رینبو سیکس سیج دفاعی هجومی جایگاه \ سازمان اسموک-میوت تچر-اسلج اس ‌ای ‌اس پالس-کسل ترمایت-اش اف‌بی‌آی سوات داک-روک مونتین-توویچ جی‌آی‌جی‌ان کپکان-تاچانکا فیوز-گلز اسپتسناز یگر-بندیت آی‌کیو-بلیتز جی‌اس‌جی9 فراست باک جی‌تی‌اف2 والکیری بلک‌بییرد نیوی سیلس کاویرا کاپیتاو بی‌او‌‌پی‌ای اکو هیبانا اس‌ای‌تی میرا جکل جی‌ای‌او لیژن یینگ اس‌دی‌یو الا زوفیا جی‌ آر او ام ویجیل دوکابی اس‌ام‌بی707 - لیون-فینکا سی بی آر ان مایسترو-الیبای - جی آی اس ساخت و توسعه یوبیسافت این بازی را در کنفرانس مطبوعاتی خود در نمایشگاه Electronic Entertainment Expo 2014 معرفی کرد. در ماه اوت 2015، یوبیسافت اعلام کرد که انتشار بازی از 10 اکتبر به 1 دسامبر 2015 تأخیر خورد تا زمان بیشتری برای تیم به منظور تثبیت بازی فراهم شود . یک تست آلفا توسط یوبیسافت از تاریخ 7 الی 13 آوریل 2015 برگزار شد، که در آن بازیکنان می توانستند نسخه اولیه بازی را به منظور کمک به تیم توسعه تست سرورها و حلقه های اصلی گیم پلی و تهیه کردن بازخورد، تجربه کنند. یوبیسافت یک بتای را که از تاریخ 24 سپتامبر 2015 شروع شد، برای آزمایش بیشتر انجام داد. در ابتدا این شرکت خواستار برگزاری دور بعدی آزمایشی با انتشار بتای باز در 25 نوامبر 2015 بود، اما انتشار آن بدلیل مشکلات بازی به 26 نوامبر موکول شد. پیشگام بازی، رینبو سیکس پاتریوتس بود؛ یک شوتر تاکتیکی که در سال 2011 اعلام شد. این بازی بر روی روایت و داستان تمرکز داشت، و قرار بر این بود که داستان دارای بسیاری از کات سین و رویدادهای اسکریپت باشد. با این حال، ساخت این بازی پس از مدت کوتاهی بعد از معرفی شدن، لغو شد. موتور قدیمی بازی و تغییر مکرر مدیریت مانع از پیشرفت در توسعه و کیفیت بازی شد. علاوه بر این، بازی قرار بود در نسل هفتم کنسول های بازیهای ویدئویی منتشر شود که قادر به پردازش بعضی از مکانیک های خاص بازی نبودند. با رسیدن نسل هشتم از کنسول ها، تیم می خواست از این فرصت استفاده کند تا یک بازی پیشرفته تر ایجاد کند. در نتیجه، یوبیسافت تصمیم گرفت تا ساخت پاتریوتس را لغو کند و یک تیم جدید متشکل از 25 نفر را جمع آوری کرد تا ایده های خود را برای راه اندازی مجدد این مجموعه آماده کنند. محتوای قابل دانلود محتوای قابل دانلود برای بازی به چند فصل تقسیم شد. با یک پچ تقویت کننده نیم فصل که سلاح های جدیدی را اضافه کرد و تعدادی از ویژگی های اصلی اوپراتور را اصلاح کرد. این محتوای پس از انتشار توسط استودیو مونترال با همکاری بلو بایت در آلمان توسعه یافت. یوبیسافت اعلام کرد که آنها همچنان به پشتیبانی از بازی و اضافه کردن شخصیت های قابل بازی جدید برای 10 سال دیگر ادامه خواهند داد. اوپراتورهای سال اول از راست به چپ: اکو - کاویرا - هیبانا - کاپیتاو - بلک بییرد - والکیری - باک - فراست سال اول فصل 1 - آپریشن بلک آیس - 2 فوریه 2016 : نقشه جدید یات در کانادا به همراه دو اوپراتور کانادایی باک و فراست فصل 2 - آپریشن داست لاین - 10 می 2016 : نقشه جدید بوردر در خاورمیانه به همراه دو اوپراتور آمریکایی بلک بییرد و والکیری فصل 3 - آپریشن اسکال رین - 2 آگوست 2016 : نقشه جدید فاولا در برزیل به همراه دو اوپراتور برزیلی کاپیتاو و کاویرا فصل 4 - آپریشن رد کرو - 17 نوامبر 2016 : نقشه جدید اسکای اسکرپر در ژاپن به همراه دو اوپراتور ژاپنی هیبانا و اکو سال دوم فصل 1 - آپریشن ولوت شل - 8 فوریه 2017 : نقشه جدید کست لاین در اسپانیا به همراه دو اوپراتور اسپانیایی جکل و میرا فصل 2 - آپریشن هلث - 6 ژوئن 2017 : برطرف سازی مشکلات بازی (باگ‌ها ، صدا ها و...) فصل 3 - آپریشن بلاد اورکید - 5 سپتامبر 2017 : نقشه جدید تم پارک در هنگ کنگ به همراه سه اوپراتور یینگ و لیژن و الا فصل 4 - آپریشن وایت نویز - 5 دسامبر 2017 : نقشه جدید تاور در کره جنوبی به همراه سه اوپراتور دوکابی و ویجیل و زوفیا اوپراتورهای سال دوم از راست به چپ: ویجیل - میرا - زوفیا - لیژن - یینگ - جکل - دوکابی - الا سال سوم فصل 1 - آپریشن کایمرا - 6 مارس 2018 : دو اوپراتور جدید لیون از جی‌آی‌جی‌ان و فینکا از اسپتسناز فصل 2 - آپریشن پارا بلوم - 7 ژوئن 2018 : نقشه جدید ویلا در توسکانی (منطقه‌ای در ایتالیا) به همراه دو اوپراتور مایسترو و الیبای نقد و بررسی میانگین امتیازات متاکریتیک 79/100 (PC) 74/100 (XONE) 73/100 (PS4) نمرات نقد و بررسی دستراکتید 8/10 گیم اینفورمر 7/10 گیم رولیشن 4/5 گیم‌ اسپات 8/10 گیمز رادار+ 3.5/5 IGN 8.5/10 PC Gamer 9/10 پالی‌گان 6/10 پیش فروش این بازی بازخوردهای مثبتی داشت و منتقدان طراحی بازی و تنش های ایجاد شده در طول مسابقات را ستودند. در سال 2014، این بازی کاندیدای دریافت چهار جایزه از سوی Game Critics Award شد: بهترین نمایش، بهترین بازی رایانه ای، بهترین بازی اکشن و بهترین بازی چند نفره آنلاین. بازی در نهایت برنده بهترین بازی رایانه‌ای شد. بخش چند نفره‌ی بازی به طور گسترده ای توسط منتقدان مورد ستایش قرار گرفت. کریس کارتر از Destructoid، ماهیت بی انتهای بازی که سبب غیرقابل پیش بینی شدن هر بازی و تجربه‌ی تازه، حتی پس از مدت طولانی بازی، می‌شد را تحسین کرد. اسکات باترورث از GameSpot نیز عنوانی که به بازیکنان برای استفاده از خلاقیت خود برای انجام ماموریت را اجازه می‌داد، قدردانی کرد. جیمز داونپورت از PC Gamer این نظر را تکرار کرد و این بازی را به عنوان "مسابقه روانی" توصیف کرد که در آن بازیکنان دائما تلاش می کنند از حریفان خود جلو بیافتند. رایان مک‌کافری از IGN همچنین امکانات تاکتیکی بازی را تحسین کرد. وجود داشتن تعداد زیادی از اوپراتورها برای انتخاب، توسط کارتر و مت برتز از Game Informer ستود شد. آنها اظهار کردند که این امکان، عمق و تنوع زیادی را به بازی اضافه کرده است و بازیبازان می توانند آزمایش کنند که کدام جفت اوپراتورها مکمل یکدیگرند. با این حال مک‌کافری از عدم وجود تنوع حالت های بازی اظهار ناامیدی کرد و افزود که اکثر بازیکنان معمولا اهداف حالت را نادیده می گیرند و راه ساده ای برای کشتن دشمنان انتخاب میکنند. حالت تروریست هانت نظرات مختلفی از سوی منتقدان دریافت کرد. برتز از عدم وجود تنوع، هوش مصنوعی ضعیف در این حالت انتقاد کرد. مارتین رابینسون از Eurogamer همچنین اشاره کرد که حالت تنها 30 فریم در ثانیه اجرا می شود که از جذابیت آن می‌کاهد. تمرکز بازی بر روی تاکتیک ها ستودنی بود. برتز، ماهیت تاکتیکی بازی را که باعث تقویت ارتباطات بین بازیکنان می‌شود را تحسین کرد. با این حال، او خاطرنشان کرد که اگر بازیبازان هدفون و میکروفون نداشته باشد، کارگروهی امکان پذیر نیست. آرتور گیز از Polygon این نظرات را تکرار کرد و بیان کرد که وابستگی بیش از حد به کار گروهی بدین معناست که وقتی هم‌گروهان در تیم ارتباط برقرار نکنند، بازی سرگرم کننده نخواهد بود. سیستم "No Respawn" یا "برگردانده شدن بازیکن به بازی پس از کشته شدن" توسط باترورث مورد ستایش قرار گرفت، چرا که حتی بهترین بازیکن نیز باید به منظور برد تاکتیکی فکر کند. منابع Rainbow Six Siege در وب‌گاه ویکی‌پدیا Rainbow Six Siege در وب‌گاه ویکیا
  3. 2 امتیاز
    Tom Clancy's Ghost Recon Wildlands تام کلنسی گوست ریکون وایلدلندز توسعه‌دهنده یوبی‌سافت پاریس ناشر یوبی‌سافت کارگردان اریک کوزیان موسیقی متن آلن یوهاناس نویسنده سم استراچمن تهیه‌کننده نوردین ابود موتور بازی آنویل‌نکست ۲ پلتفرم‌ها پلی‌استیشن 4، ایکس‌باکس وان، ویندوز انتشار ۷ مارس ۲۰۱۷ (۱۷ اسفند ۱۳۹۵) سبک تاکتیکال شوتر، اکشن-ماجراجویی، جهان باز مادها تک‌نفره، چندنفره تام کلنسی گوست ریکون وایلدلندز (انگلیسی: Tom Clancy's Ghost Recon Wildlands) یک بازی ویدیویی شوتر تاکتیکی و اکشن است که توسط استودیو یوبی‌سافت پاریس ساخته و یوبی‌سافت نیز آن را در ۷ مارس ۲۰۱۷ (۱۷ اسفند ۱۳۹۵)، به شکل همزمان برای پلتفرم‌های پلی‌استیشن 4، ایکس باکس وان و ویندوز عرضه کرده است. این بازی، نهمین نسخه در سری تام کلنسی گوست ریکون، و اولین بازی از این سری است که به شکل جهان‌باز ساخته شده است. در این بازی، فضا از حالت آینده‌گرایانه که در تام کلنسی گوست ریکون: جنگاور پیشرفته وجود داشت خارج شده، و شرایطی مشابه با اولین بازی تام کلنسی گوست ریکون در بازی حاکم است. داستان این بازی در بولیوی جریان داشته و بازیکن/بازیکنان در قالب «تیم گوست» با نفوذ کارتل سانتا بلانکا در نواحی مختلف نقشه مبارزه می‌کنند. نقشه این بازی بسیار بزرگ بوده و به گفته یوبی‌سافت، یکی از بزرگ‌ترین نقشه‌های ساخته شده توسط این کمپانی است. همچنین تنوع زیست‌محیطی در نقشه بسیار بالا است که شامل جنگلزار، کوهستان، بیابان، صحرای نمک، جلگه‌ای و ... می‌شود. این بازی پس از عرضه، نقدهایی متنوع از مثبت تا منفی دریافت کرد و متاکریتیک امتیازات میانگین ۶۹ از ۱۰۰ برای ویندوز، ۷۰ از ۱۰۰ برای PS4 و ۷۶ از ۱۰۰ در XONE را برای بازی به ثبت رسانده است. محتویات گیم‌پلی داستان ساخت و توسعه بازتاب‌ها منابع گیم‌پلی گوست ریکون وایلدلندز یک بازی اکشن و تاکتیکال شوتر با دنیایی جهان‌باز است که از طریق زاویه دید سوم شخص، با قابلیت هدف‌گیری و تیراندازی «انتخابی» به شکل اول شخص دنبال می‌شود. بازیکنان در نقش اعضای تیم «دلتا کمپانی» از گردان اول نیروهای ویژه واحد پنجم هستند که بیشتر با نام تیم گوست ریکون، Ghosts یا اشباح شناخته می‌شوند. این یک تیم مدرن و امروزی از اعضای واحد ویژه با تجهیزات امروزی هستند. بازیکن می‌تواند در قالب رهبر تیم به شکل تک نفره، یا همراه با بازیکنان دیگر در قالب اعضای تیم بازی را تجربه کند. در این بازی سیستم گردش شبانه‌روز، آب و هوای پویا، وسایل نقلیه زمینی، آبی و هوایی بسیار متنوع، و تکنولوژی‌های نظامی زیادی وجود دارد. بازیکن در مواجهه با مراحل، پاسگاه‌های دشمن و ... دارای آزادی عمل بوده و می‌تواند به شکل مخفی‌کاری، حمله مستقیم، نفوذ تیمی از طریق بازی چندنفره، کمک گرفتنن از NPCهای هم تیم یا NPCهای متحد با تیم وارد عمل شود. غیر از مراحل اصلی، بازی دارای تعداد زیادی مراحل جانبی، آیتم‌های قابل جمع‌آوری مثل فایل، تعقیب و بازجویی است. برای آزاد شدن بیشتر مراحل، بازیکن نیاز به جستجو و گردش در محیط و تکمیل مراحل جانبی دارد. برخی مراحل، شامل کمک به بومیان در مقابله با کارتل و متحدانش است و هر نوع از مراحل جانبی، دارای خط پیشرفت مختص به خود می‌باشد. بازی همچنین از المان‌های نقش‌آفرینی مثل جمع‌آوری امتیاز تجربه و امتیاز مهارت، برای بالا رفتن سطح و همچنین آزاد کردن مهارت و اسکیل جدید نیز برخوردار است. وسایل نقلیه مثل هلی‌کوپتر و هواپیما، به دلیل نقشه بسیار بزرگ کاربرد زیادی دارند. در این بازی همچنین سلاح‌ها در قالب سلاح سنگین، نیمه نگین و سبک همواره قابل حمل و قابل تجهیز هستند. بازیکن امکان برداشتن سلاح‌ها و خشاب‌های دشمن و به دست آوردن سلاح‌های جدید را نیز دارد. بمب‌های مختلف انفجاری، دودی و چسبان، کوادکوپتر و دوربین دو چشمی نیز از دیگر آیتم‌های همراه بازیکن است. بازیکن از طریق پهپاد و دوربین دو چشمی، قادر به تگ زدن دشمنان و مشخص کردن موقعیت آن‌ها در مینی‌مپ بازی خواهد بود. داستان وقایع داستانی بازی در سال ۲۰۱۹ و در کشور بولیوی اتفاق می‌افتد. این کشور با قدرت گرفتن هر چه بیشتر یک کارتل مواد مخدر به نام سانتا بلانکا هر روز در وضعیت بدتر و ناپایدارتری قرار می‌گیرد. این کارتل در گذشته یک باند قاچاق کوچک در مکزیک بود که در ادامه به بولیوی آمدند و با کنترل ناحیه‌ای بزرگ در این کشور، حالا به بزرگ‌ترین تولید کننده کوکائین جهان تبدیل شدند. قدرت‌گیری هرچه بیشتر کارتل، همزمان با گسترش نفوذ آن‌ها در خارج از بولیوی و بمب‌گذاری در سفارت آمریکا در لا پاز شد. پس از این کارتل اقدام به ربودن، شکنجه و کشتن یک مامور مبارزه با مواد مخدر آمریکایی به نام ریکاردو ساندووال کرد. مجموعه این اقدامات باعث شد تا دولت آمریکا یک عملیات به نام Kingslayer یا شاه‌کش را اجرایی کند؛ عملیاتی مشترک که بین CIA، اداره مبارزه با مواد مخدر یا DEA و همچنین JSOC اجرا می‌شود و دولت گروه «گوست ریکون» را با دو هدف، یعنی از بین بردن سانتا بلانکا و همچنین پی بردن به ارتباطات احتمالی این کارتل با دولت محلی به بولیوی فرستاد. اعضای تیم گوست ریکون از رهبر این تیم یعنی Nomad، تفنگدار تاکتیکی Midas، مهندسی به نام Holt و تک‌تیراندازی با اسم رمز Weaver تشکیل شده است. این اعضا جداگانه وارد بولیوی شده و در یک خانه به هم ملحق می‌شوند، جایی که کارن بومن رابط CIA، اطلاعات اولیه را در اختیارشان می‌گذارد. آن‌ها همچنین در ایالت ایتاکوآ با پک کاتاری رهبر گروه کاتاریس ۲۶ که تنها گروه مقاومت مسلح در مقابل سانتا بلانکا است نیز صحبت کرده و اولین ماموریت را دریافت می‌کنند. پس از آزاد کردن گروگانی به نام آمارو، تیم گوست ریکون با آزادی عمل بیشتری می‌توانند عملیات علیه سانتا بلانکا را شروع، و رابط‌ها و حلقه‌های قدرت و نفوذ این کارتل را در هر ایالت از بین ببرند. این تیم به تدریج و ذره به ذره کارتل را در ایالت‌های مختلف نابود می‌کند. این روند تا جایی ادامه پیدا می‌کند که آن‌ها با گزینه دنبال کردن ال سونیو، رئیس کارتل سانتا بلانکا مواجه می‌شوند. با این حال پس از نفوذ به دژ کارتل، تیم با محوطه‌ای تخلیه شده مواجه می‌شوند. در این زمان آن‌ها، تماسی از ال سونیو دریافت کردند که به آن‌ها وعده رشوه و گرفتن مزایایی بسیار عظیم در قبال کار کردن برای کارتل را می‌دهد که تیم این پیشنهاد را رد می‌کند. پس از این، گوست ریکون به ادامه فعالیتش در تخریب منطقه به منطقه نفوذ کارتل ادامه می‌دهند. مدتی بعد، پک کاتاری از تیم خواست تا با هم ملاقات کنند. با این حال وقتی تیم به محل رسید، اثری از کاتاری نبود و در عوض آن‌ها با جسد آمارو مواجه شدند. آن‌ها که به شورشیان کاتاریس ۲۶ مشکوک بودند، از بومن خواستند تا ترتیب ملاقاتی با کاتاری بدهد. با این حال تیم گوست درنهایت متوجه شدند که کاتاری به آن‌ها خیانت کرده و بومن را گروگان گرفتند. پس از این، تیم به سمت لوکیشن ال سونیو رفتند تا او را دستگیر کنند. بعد از مبارزه با نیروهای کارتل و شورشیان در طول مسیر، تیم گوست و بومن ال سونیو را که کاتاری را تازه کشته بود پیدا و او را محاصره می‌کنند. ال سونیو در اینجا گرچه خودش را تسلیم کرده بود، ولی بومن تماسی از مافوقش داشت که خبر می‌داد ال سونیو، به تازگی با وزارت دادگستری آمریکا معامله‌ای کرده و قول داده تا سران دیگر کارتل‌ها را در ازای مصون ماندن و دستگیر نشدن را لو دهد. در اینجا داستان براساس اینکه آیا تیم گوست، به شکل کامل کارتل را در کشور نابود کرده یا خیر پایان می یابد. اگر هنوز نفوذ کارتل باقی مانده باشد، بومن ال سونیو را خواهد کشت. این باعث اخراج او از CIA و دستگیری‌اش به جرم کشتن ال سونیو خواهد شد. او گرچه هیچ پشیمانی از کشتن سونیو ندارد. اگر گوست به شکل کامل به نفوذ سانتا بلانکا پایان داده باشد، بومن ال سونیو را دستگیر می‌کند. او اطلاعات بیشتری درباره کارتل‌های مواد مخدر، گروه‌های تروریستی و قاچاقچیان اسلحه در اختیار خواهد گذاشت. بومن در این زمان پیش‌بینی می‌کند که وقتی اطلاعات مفید سونیو تمام شد، او به مکزیک مسترد می‌شود و احتمالا فراری و دوباره چرخه تولید مواد و تشکیل کارتل از سر گرفته می‌شود؛ اتفاقی که باعث می‌شود تا تیم گوست یک بار دیگر خودشان را آماده کنند. ساخت و توسعه روند ساخت Ghost Recon Wildlands از سال ۲۰۱۲ شروع شد و یوبی‌سافت اولین بار در رویداد E3 2015 آن را معرفی کرد. یوبی‌سافت در آن کنفرانس، اشاره کرد که نقشه بازی، بزرگ‌ترین نقشه جهان‌بازی بوده که توسط این کمپانی ساخته شده است. تیم توسعه همچنین برای هرچه واقع‌گرایانه‌تر شدن بازی، اقدام به سفر به بولیوی کرده و هفته‌ها نیز صرف بررسی اکوسیستم و مشاوره گرفتن از بومیان کرده بودند. یوبی‌سافت پاریس به عنوان استودیو اصلی توسعه‌دهنده بازی، از موتور AnvilNext ویرایش‌شده، برای قابلیت بالای آن در محیط‌سازی‌های بزرگ در ساخت بازی استفاده کردند. بازتاب‌ها امتیازات متاکریتیک ( PC) 69/100 (PS4) 70/100 (XONE) 76/100 گیمز رادار 4٫5/5 EGM 7/10 گیم رولوشن 4/5 گیم‌اسپات 7/10 گیم اینفورمر 8٫25/10 IGN 7٫9/10 ویدئوگیمر 6/10 تام کلنسی گوست ریکون وایلدلندز پس از عرضه، نقدهایی متنوع از مثبت تا منفی دریافت کرد و متاکریتیک امتیازات میانگین ۶۹ از ۱۰۰ برای ویندوز، ۷۰ از ۱۰۰ برای PS4 و ۷۶ از ۱۰۰ در XONE را برای بازی به ثبت رسانده است. بیشتر منتقدان بازی را به خاطر مکانیک‌های گان‌پلی و تیراندازی، مخفی‌کاری، جلوه‌های بصری و گرافیک و نقشه‌ای بزرگ با انبوهی از روش‌های پیشرفت و همچنین به خاطر طراحی جزئی‌نگرانه بولیوی ستوده و آن را به خاطر داستان، و روایت داستانی ضعیف، کنترل‌های بد وسایل نقلیه و مراحل عمدتا تکراری مورد نقد منفی قرار داده‌اند. منابع Tom Clancy's Ghost Recon Wildlands در ویکی‌پدیا Tom Clancy's Ghost Recon Wildlands در گوست ریکون ویکیا
  4. 2 امتیاز
    Leon S. Kennedy لیان در بازی Resident Evil 4 اطلاعات شخصی تولد ۱۹۷۷ ملیت آمریکایی فعالیت افسر R.P.D (۱۹۹۸) مامور دولت آمریکا (۲۰۱۱-۱۹۹۸) مامور D.S.O (تاکنون-۲۰۱۱) وضعیت زنده اطلاعات فیزیکی جنسیت مرد گروه خون A قد ۱۷۸ س.م وزن ۷۰.۲ ک.گ اطلاعات در بازی اولین حضور رزیدنت اویل ۲ آخرین حضور رزیدنت اویل ۶ صداگذارها پل حداد (RE2) پل مرسر (RE4، RED، RE:DC) کریستین لانز (RE:ORC) متیو مرسر (RE6، RE:D) لیان اسکات کندی (انگلیسی: Leon Scott Kennedy) یکی از شخصیت‌های اصلی سری بازی‌های رزیدنت اویل است. لیان اولین بار در بازی Resident Evil 2 به عنوان یک پلیس تازه کار وارد سری شد. او دارای شخصیتی مصمم و پرتلاش است و تا آخرین حد از توان خود به کمک به اطرافیانش می‌پردازد. او اینک یک مامور مخصوص است که مستقیما از رئیس جمهوری دستور می‌گیرد. محتویات معرفی تنها یک روز ... ماموریتی در آمریکای لاتین لوس ایلامینادوس بازگشت T جمهوری اسلاو شرقی تال اواک لانشیانگ چین معرفی لیان اسکات کندی در سال ۱۹۷۷ متولد شد. او در دانشکده افسری به تحصیل و آموزش مهارت‌های رزمی پرداخت تا اینکه در ۲۱ سالگی از طریف اداره پلیس شهر راکون دعوت به همکاری شد. لیان دارای شخصیتی سخت کوش و مصمم است؛ او همیشه و در سخت‌ترین شرایط نیز میل به کمک و محافظت از اطرافیانش را از دست نمی‌دهد. اولین روز کاری او به عنوان یک افسر پلیس در شهر راکون، مصادف شد با همه‌گیری ویروس T در شهر و تبدیل شهروندان به زامبی‌های خون‌آشام. تنها یک روز ... لیان اسکات کندی با ماشین پلیسی‌اش وارد شهر راکون می‌شود. جایی که قرار است اولین روز کاری‌اش را در اداره پلیس آغاز کند، اما اولین کسی که در شهر با او برخورد کرد، یک زامبی (خون‌آشام) بود که کف خیابان افتاده بود. لیان از ماشین پیاده شد و بالای سر جسد رفت تا آن را بررسی کند، اما به زودی در محاصره زامبی‌ها قرار می‌گیرد و حتا جسد روی زمین نیز زنده شده و به او حمله می‌کند. همین باعث شد تا او به مت یک کوچه باریک فرار کند که در همین حین او با کلر ردفیلد مواجه می‌شود. او نیز برای اولین بار بود که وارد شهر شده بود و یک دختر دانشجو بود که برای دیدن برادرش، کریس به شهر آمده بود. هر دو بدون آنکه دلیل تبدیل مردم شهر به خون‌آشام‌ها را بدانند تنها راه چاره را در فرار دیدند. پس سوار یک ماشین پلیس شدند و به سمت اداره پلیس شهر راکون رفتند. در میانه راه به دلیل اتفاقاتی، ماشین پلیس سرنگون و منفجر شد و کلر و لیان از یکدیگر جدا شدند. کلر و لیان هر دو مسیر خود را به سمت اداره پلیس شهر راکون طی کردند. در این مسیر آن‌ها مشاهده کردند که همه شهروندان خون‌آشام شده‌اند، حتا پس از رسیدن به اداره پلیس، ماموران پلیس نیز خون‌آشام شده بودند. لیان از مسیر پشتی وارد اداره پلیس شد و در همان اوایل ورودش به اداره پلیس متوجه عمق فاجعه شد. لیان و کلر یکدیگر را در اتاق گروه پلیسی استارز پیدا می‌کنند، جایی که کریس یک یادداشت برای کلر روی میزش نوشته بود ولی هیچ وقت فرصت پیدا نکرد تا آن را برای کلر بفرستد. کریس نوشته بود که از شهر راکون خارج شده و به پاریس، جایی که مقر مرکزی شرکت آمبرلا قرار دارد رفته است. او و جیل ولنتاین که از افسران استارز بودند، می‌دانستند که در پشت ماجرای ساخت ویروس T شرکت امبرلا قرار دارد ولی مدرکی علیه شرکت نداشتند. کلر و لیان نیز از منشا مشکلات آگاه شده بودند و از این پس تمام تلاش خود را به عبور از میان زامبی‌ها و فرار از شهر اختصاص دادند. لیان در میانه مسیر با زنی مرموز به نام ایدا وانگ مواجه شد، او به دنبال یک خبرنگار زندانی به نام بن بارتولوچی بود. رفتارهای ایدا تا حد زیادی عجیب بود، او سعی می‌کرد هویت واقعی خود را از لیان پنهان کند و در عین حال از حس انسان‌دوستی لیان، درجهت منافع خودش استفاده کند. با این حال ایدا نیز به لیان در هدفش که فرار از شهر بود کمک می‌کرد، یک بار لیان جان ایدا را نجات داد که در ادامه باعث ایجاد یک حس علاقه میان این دو شد. ایدا در حقیقت یک جاسوس بود که ماموریتش به دست آوردن نمونه ویروس G بود، اما او بسیار حرفه‌ای عمل کرد و تا پایان ماجرا لیان متوجه جاسوس بودن او نشد. درنهایت نیز او به لیان، طوری وانمود کرد که سقوط کرده و مرده است. لیان در نهایت و در زمان مبارزه با یک تایرانت به نام Mr.X حدس زد که که ایدا زنده است، چون یک زن ناشناس از تاریکی برای او یک پرتابگر راکت انداخت و با همان اسلحه نیز این تایرانت از پای درآمد. پس از این اتفاق، کلر، لیان و شری بیرکین دختربچه کوچکی که فرزند ویلیام بیرکین بود موفق شدند تا با قطار از شهر فرار کنند. لیان پس از فرار از شهر راکون، در دولت آمریکا و به عنوان یک مامور مشغول به همکاری شد. او که از ماهیت شرکت آمبرلا آگاهی پیدا کرده بود، دوستش کارآگاه آرک تامپسون را به جزیره شینا فرستاد. این جزیره نیز همچون جزیره راکفورت و شهر راکون دچار همه‌گیری ویروس T شده بود. ماموریتی در آمریکای لاتین مدتی قبل از نابودی شعیه روسی شرکت آمبرلا در سال ۲۰۰۲، لیان به همراه ماموری دیگر به نام جک کراوزر به یک کشور کوچک در آمریکای لاتین می‌روند تا پیرامون حملات بیولوژیکی جدیدی تحقیق کنند. تحقیقاتی که گمان می‌رفت در پشت آن باز هم انتشار ویروس مرگ‌بار T قرار دارد. لیان و کراوزر مردم دهکده را مشاهده کردند که به ویروس T آلوده شده‌اند و در قامت خون‌آشام‌هایی وحشی به آن‌ها حمله می‌کنند. لیان و کراوزر مدتی پس از جستجو در دهکده برای پیداکردن بازماندگان سالم، با دختری روبه‌رو شدند که در ادامه به کلید حل مشکلات تبدیل شد. او مانوئلا هیدالگو دختر بانی انتشار ویروس در دهکده یعنی خاویر هیدالگو بود. مانوئلا خودش مانند آلکسیا آشفورد پس از مبتلا شدن به ویروس T-Veronica به مدت ۱۵ سال در محفظه منجمد قرار داشت و ویروس به خوبی در بدن او جذب شده بود. با این حال مانوئلا طبیعت انتقام جوی آلکسیا را نداشت و در نابود کردن خون‌آشام‌ها و دشمنان لیان و کراوزر به آن‌ها کمک کرد. در نهایت نیز به لیان و کراوزر برای نابودی پدرش که بانی همه این اتفاقات بود کمک کرد. پدرش خود با تزریق ویروس به یک هیولای بسیار بزرگ و قدرتمند تبدیل شده بود. لوس ایلامینادوس درسال ۲۰۰۴ ماموریت بعدی لیان در دولت به عنوان مامور مخصوص رئیس جمهور، فرستاده شدن به اسپانیا بود. دختر رئیس جمهور گراهام، یعنی اشلی گراهام مدتی قبل ربوده شده بود و طبق اطلاعات به دست آمده توسط اینگرید هانیگان رابط اطلاعاتی او در دولت، موقعیت فعلی اشلی در جایی نزدیک یک دهکده اسپانیای بود. او به همراه دو مامور محلی پلیس وارد دهکده شد و در ابتدای ورود، مورد استقبال گرمی از طرف روستاییان واقع نشد! او در حقیقت تحت حمله روستاییان قرار گرفت.لیان در ادامه به جستجوی دهکده پرداخت و مشاهده کرد که مامور پلیسی که همراه او بود توسط روستاییان به آتش کشیده شده است، رفتار روستاییان بسیار عجیب بود و گویی اختیاری از خود نداشتند، با این حال آن‌ها زامبی و خون‌آشام نبودند. لیان با جستجو در محوطه دهکده متوجه شد که روستاییان از قبل می‌دانستند که او قرار است وارد دهکده شود و خود را برای کشتن او آماده کرده بودند. لیان با این وجود از میان آن‌ها گذشت و به تحقیق در مورد دلایل رفتار روستاییان و همچنین محل نگه‌داری اشلی گراهام، دختر رئیس جمهور پرداخت. لیان اس. کندی، متوجه شد که محل نگه‌داری اشلی در کلیسای دهکده است. مسیر رسیدن به او به هیچ وجه ساده نبود و او لیان مجبور شد با چند هیولای بزرگ جثه مبارزه کند. در هر صورت لیان موفق شد تا وارد کلیسا شود و اشلی را پیدا کند. اشلی در ابتدا باور می‌ترسید ولی لیان خود را به او معرفی کرد که از طرف پدرش برای نجات او فرستاده شده است. او و اشلی در حال خروج از کلیسا بودند که، اوسموند سادلر خود را به آنها معرفی کرد. سادلر رهبر کلیسای لوس ایلامینادوس و درحقیقت مردم دهکده بود. او توضیح داد که فرقه او از طریق شایع کردن یک انگل فراگیر شده است! این انگل که لاس پلاگاس نام داشت، وقتی در بدن فرد مبتلا بالغ می‌شد، کنترل مغز مبتلا را دراختیار می‌گرفت که خود انگل نیز از یک دارنده کنترل‌کننده پلاگا فرمان می‌گرفت. به نوعی مبتلا به لاس پلاگاس، تحت کنترل سادلر و معتمدان او در می‌آمد. اوسموند سادلر یک انگل را به بدن اشلی و در ادامه به بدن لیان وارد کرد و منتظر ماند تا انگل در بدن این دو بالغ شود. لیان و اشلی هر دو از آن کلیسا فرار کردند و راه خروج از دهکده را پیش گرفتند. پس از خروج از دهکده آن‌ها وارد یک قلعه شدند. این قلعه توسط شخصی به نام رامون سالازار کنترل می‌شد. او نیز همچون سادلر یک کنترل کننده لاس پلاگاس بود. لیان در قلعه یک بار با بی‌اعتمادی اشلی روبه‌رو شد، چون اشلی در سرفه‌هایش خون بالا می‌آورد. به گفته لوئیس سرا، مرد مرموزی که چند بار با لیان در فرار از دهکده همکاری کرد، وقتی انگل از تخم خارج شود سرفه‌ها همراه با خون خواهد بود. اشلی پس از فرار از لیان در دام افتاد و لیان مراحل دشواری را برای آزاد کردن او گذراند و درنهایت موفق شد تا دوباره او را آزاد کند. اما آزادی او دائمی نبود و یک بار دیگر نیز توسط هیولاهای تحت کنترل سالازار ربوده شد. لیان در این قلعه با ایدا وانگ نیز مواجه شد. ایدا همچون وقایع شهر راکون، هویت و ماموریت خود را از لیان پنهان می‌کرد و درعین حال به او در انجام ماموریتش کمک می‌کرد، لیان نیز درعوض چند بار به ایدا کمک کرد. پس از نابودی سالازار و قلعه، لیان به همراه ایدا به سمت یک جزیره که محل حضور سادلر و اشلی بود رفتند. لیان در این جزیره نیز مسیر سختی را برای رسیدن به اشلی پیمود. گانادوها (کشانی که مبتلا به انگل لاس پلاگاس هستند) در همه جا حضور داشتند. این افراد از هوش بسیار بالاتری نسبت به زامبی‌ها برخوردار بودند و از اسلحه‌های سرد و گرم نیز استفاده می‌کردند. لیان، اشلی را در یک اتاق زندانی پیدا کرد و او را آزاد کرد. او در ادامه متوجه شد که اشلی را، همکار و دوست قدیمی‌اش در دولت، یعنی جک کراوزر از آمریکا ربوده و برای سادلر آورده است. کراوزر که در ماموریت آمریکای لاتین با لیان همراه بود و برعلیه B.O.W ها مبارزه می‌کرد، اینک خودش در گسترش این موجودات با سادلر همراهی می‌کرد. به هرحال او نیز نتوانست مانعی در سد راه لیان باشد. لیان با کشتن او و سادلر مسیر فرارش از این جزیره را هموار کرد. غیرمنتظره‌ترین رویداد برای لیان، این بود که ایدا وانگ بر روی او اسلحه می‌کشد و نمونه انگل را از لیان طلب می‌کند. ایدا پس از گرفتن نمونه انگل سوار هلی‌کوپتر می‌شود و قبل از فرار، کلید یک جت‌اسکی را که در رودخانه قرار دارد به لیان می‌دهد. لیان و اشلی نیز با همین جت‌اسکی از جزیره خارج می‌شوند و به سمت کشور بازمی‌گردند. بازگشت T ماموریت بعدی لیان در سال ۲۰۰۵ در فرودگاه هارواردویل بود. جایی که علائم شیوع ویروس مرگ‌بار T دوباره دیده شده بود. ماموریت لیان کمک به بازماندگان و همچنین نیروهای S.R.T برای مقابله با زامبی‌ها بود. او همچنین ماموریت داشت تا ریشه و دلیل این حملات را کشف کند. او در این مسیر با کلر ردفیلد نیز همراه شد. کلر نیز در همان فرودگاه حضور داشت و به اندازه لیان کنجکاو بود تا به سرنخ‌های این حملات پی ببرد. لیان و کلر متوجه شدند که حملات توسط یک شرکت داروسازی به نام ویل‌فارما و رئیس آن یعنی فردریک دونینگ انجام شده. با دستگیر شدن فردریک، این کابوس نیز به پایان رسید. جمهوری اسلاو شرقی لیان در سال ۲۰۱۱ به جمهوری اسلاو شرقی فرستاده شد تا پیرامون حملات بیولوژیکی که درجریان شورش‌ها ایجاد شده بود تحقیق کند. دولت و شورشیان یکدیگر را متهم به استفاده از سلاح‌های بیولوژیکی می‌کردند. زمانی که وضعیت پیچیده د و شورشیان و دولت در وضعیت قدرتی برابری قرار گرفتند، دولت تصمیم گرفت تا ماموران خود، از جمله لیان را از آن کشور خارج کند. لیان اما از این دستور تمرد کرد و تصمیم گرفت تا به تحقیق در مورد این حملات ادامه دهد. او توسط شورشیان دستگیر شد و در همانجا فهمید که این حملات بیولوژیکی کار شورشیان بوده است. یکی از آن‌ها که بسیار پیر و فرتوت بود توانایی کنترل ذهن دیگر شورشیان را داشت اما از حالت انسانی تقریبا خارج شده بود. او در ادامه با شورشیان همراه شد و از دست آن‌ها فرار کرد. ایدا وانگ نیز به کاخ ریاست جمهوری این کشور رفت و خود را فرستاده سازمان ملل معرفی کرد. او توضیح داد که این حملات چقدر می‌تواند خطرناک باشد، اما هدف اصلی او هچون گذشته جاسوسی بود. رئیس جمهور اسلاو شرقی که این موضوع را متوجه شده بود ایدا را زندانی کرد ولی ایدا خود را از زندان نجات داد. او و لیان در زیرزمین کاخ ریاست جمهوری مجددا با همدیگر مواجه شدند. در اینجا بود که لیان متوجه شد در این حملات، دولت نیز نقش داشته است. در نهایت و با گسترش حملات بیولوژیکی از جانب هر دو طرف، آتش‌بس میان شورشیان و دولت زمانی برقرار شد که نیروهای روسیه و آمریکا مشترکا وارد این کشور شدند. تال اواک در ۲۹ ژوئن سال ۲۰۱۳، یعنی ۱۵ سال پس از بمباران هسته‌ای شهر راکون، رئیس جمهور آدام بنفورد تصمیم گرفت تا حقایقی را پیرامون این اتفاق در دانشگاه Ivy شهر تال اواک بیان کند. او از لیان به عنوان یکی از معدود بازماندگان شهر راکون که تحت امر او بود تقاضای پشتیبانی کرد. اما پیش از شروع مراسم، تراژدی قدیمی شروع شد، این بار نیز حملات بیولوژیکی به وقوع پیوست که در جریان آن، خود رئیس جمهور آمریکا به یک زامبی تبدیل شد. هلنا هارپر دیگر مامور مخصوص دولتی که در انجا بود تحت خطر قرار گرفت و لیان مجبور به کشتن رئیس جمهور شد. هلنا خود را مقصر می‌دانست ولی این لیان بود که برای نجات او، رئیس جمهور را که به زامبی تبدیل شده بود کشت. گزارش این واقعه به اینگرید هانیگان رسید، هانیگان که در ابتدا از حمله بیولوژیکی متعجب شده بود، این تعجب با شنیدن خبر مرگ رئیس جمهور که به زامبی تبدیل شده بود، کامل‌تر شد. هلنا که خود را هنوز مقصر می‌دانست، درحقیقت داشت موضوعی را از لیان مخفی می‌کرد و تنها از او می‌خواست که به دنبال او برود. این دو به زودی یکی از بازماندگان در دانشگاه را می‌یابند. او یک مرد میانسال است که به دنبال دختر خود می‌گردد. دخترش دانشجوی همان دانشگاه بوده و به گفته او هنوز زنده است. جستجوها برای پیداکردن او به نتیجه می‌رسد اما این دختر به ویروس مبتلا شده بود و در نهایت نیز باعث مرگ پدرش و حمله به لیان و هلنا شد. پس از کشتن این زامبی، لیان و هلنا از دانشگاه فرار کردند، آن‌ها قصد خروج از شهر را داشتند اما زامبی‌های زیادی در آن محوطه وجود داشتند. این زامبی‌ها بسیار هوشمند بودند. برخلاف زامبی‌های شهر راکون که با ویروس T آلوده شده بودند، توانایی پرش، دویدن، ضربه زدن و ... داشتند. هانیگان مجددا روی خط آمد و از لیان و هلنا خواست تا به صحبت‌های درک سی. سیمنز مشاور امنیت ملی آمریکا گوش دهند. سیمنز هلنا و لیان را در ماجرای قتل رئیس جمهور مقصر دانست ولی هلنا او را دروغگو خطاب کرد. هلنا همچنان خود را مقصر می‌دانست و از طرفی قصد داشت تا موضوع مهمی را به لیان بگوید. بنابراین لیان و هلنا به سمت مقصدی که تنها هلنا اطلاع داشت حرکت کردند. صومعه‌ای که یک راه مخفی و زیرزمینی داشت. هلنا دنبال دختری به نام "دبرا" می‌گشت که در ادامه مشخص می‌شود خواهر او بوده است. هلنا به لیان تعریف می‌کند که مدتی پیش خودش و خواهرش توسط سیمنز، مشاور امنیت ملی آمریکا تهدید شدند. سیمنز از هلنا خواست تا در زمان وقوع حملات پست خود را برای محافظت از رئیس جمهور ترک کند، درغیر این صورت خواهرش کشته خواهد شد. هلنا از این جهت خود را مقصر می‌دانست و تنها فکری که در ذهن داشت نجات خواهرش بود. در داخل این صومعه، پس از جستجوی فراوان لیان و هلنا، دبرا را پیدا کردند. دبرا که درمانده به نظر می‌رسید پیش از این که دستش را به سمت خواهرش دراز کند، ناگهان در پیله‌ای محبوس شد، این پیله پس از مدت کوتاهی ترک برداشت و خواهرش که اینک به شکل یک هیولا شده بود به آن‌ها حمله کرد. "ایدا وانگ" نیز که ظاهرا همچون گذشته ماموریتش در تداخل با ماموریت لیان قرار گرفته بود، این دو را در نابود کردن دبرا همراهی کرد و پس از نابودی این هیولا، این دو را ترک کرد. لیان و هلنا پس از مخاطرات فراوان و عبور از موانعی مانند زامبی‌ها و هیولاها، سرانجام خود را به محوطه‌ای امن تر رساندند. آن‌ها از دور شاهد حمله هوایی به شهر ویروسی شده تال اواک بودند که در این زمان، باز هم هانیگان روی خط آمد و به اطلاع آن‌ها رساند که "درک سی. سیمنز" اندکی پس از صحبت با لیان و هلنا به چین رفته است. بنابراین لیان و هلنا تصمیم گرفتند تا به چین بروند. لانشیانگ چین پرواز به سمت چین برای هلنا و لیان تا زمانی ساده و راحت بود که وارد چین شدند. در آسمان شهر لانشیانگ، یک هیولای وحشی که در هواپیما ظاهر شده بود، با ترشح سمی بنفش رنگ، قربانیان خود را بلافاصله به زامبی تبدیل می‌کرد. این هیولا پس از یک مبارزه نفس‌گیر از قسمت بارگیری هواپیما بیرون انداخته شد اما بازگشت لیان و هلنا به داخل کابین ساده نبود. خلبان‌ها و مسافران اینک به دلیل سم متصاعد شده هیولا به زامبی تبدیل شده بودند. لیان و هلنا با زحمت فراوان هواپیمای مسافربری را روی ساختمان‌های شهر فرود آوردند و پیش از انفجار از آن فرار کردند. جستجوی آن‌ها برای پیداکردن سیمنز، با کمک هانیگان همراه بود. او مختصات و اطلاعات لازم را برای این دو می‌فرستاد. ولی آن‌چه باعث شد تا این دو متوجه شوند که سیمنز در کجا قرار دارد، شری بیرکین بود. شری پس از وقایع شهر راکون به استخدام دولت درآمده بود و به عنوان مامور، ماموریت داشت تا جیک مولر را به سلامت به دولت تحویل دهد. شری، مافوق خود را سیمنز معرفی کرد. او در ابتدا مطلع نبود که مافوقش یک خائن است و از جیک برای مقاصد شخصی‌اش قصد استفاده دارد. جیک درواقع پسر آلبرت وسکر بود و خون او، برای تهیه واکسن علیه ویروس C مناسب تشخیص داده شده بود. لیان از شری خواست تا محل دقیق سیمنز را به آن‌ها بگوید، شری نیز در نهایت این کار را کرد. لیان و شری پس از این، به سمت ساختمان گفته شده حرکت کردند. اما لیان در این بین مجددا با "ایدا" برخورد کرد و او را تعقیب کرد. لیان و هلنا به دنبال ایدا می‌رفتند، او برخلاف انتظار از آن‌ها فرار می‌کرد و همین کنجکاوی لیان را بیشتر کرد. در جریان تعقیب و گریز، ایدا نهایتا به دام افتاد. او تحت محاصره لیان و هلنا از یک طرف و کریس و پیرس نیوانس از طرف دیگر قرار گرفت. کریس که قصد کشتن ایدا را داشت، مورد حمله لیان قرار گرفت و پس از اندکی درگیری، این دو یکدیگر را شناختند. لیان از کریس خواست تا او را نکشد چون او نقش یک شاهد را دارد. اما کریس از این توجیه متعجب شد و گفت او یک شاهد نیست بلکه تمام این حملات بیولوژیکی و ماجراهای بعد از آن توسط همین شاهد انجام شده، او به لیان گفت که به خاطر او تمام سربازانش را به شکلی تراژیک از دست داده است. با این وجود لیان به کریس گفت که عامل اصلی همه این مشکلات ایدا نیست بلکه سیمنز است، او عامل این حملا و کشته شدن شهروندان شهر تال اواک و همچنین خود رئیس جمهوری است و ... در میانه این صحبت‌ها ایدا با یک فلش بمب از مهلکه گریخت. کریس به دنبال ایدا رفت و لیان نیز از او خواست تا او را نکشد؛ خودش و هلنا نیز به سمت ساختمان محل سیمنز حرکت کردند. رسیدن لیان و هلنا به این ساختمان همزمان شد با رسیدن شری بیرکین و جیک مولر. شری از سیمنز در مورد این خیانت پرسید و سیمنز در جواب گفت ما برای قتل رئیس جمهور، مجرم را در اختیار داریم که همان هلنا است. سپس به افرادش دستور داد تا به آن‌ها شلیک کنند. این ۴ نفر به سرعت پناه گرفتند، شری که به خیانت سیمنز پی برده بود، مدارک و اسناد (در یک حافظه) مرتبط با جیک مولر را که قرار بود به سیمنز بدهد، به لیان داد.پس از یک بحث کوتاه قرار شد تا لیان و هلنا به مهاجمین تیراندازی کنند تا شری و جیک بتوانند فرار کنند، همین کار هم انجام شد ولی جیک و شری در حال فرار دستگیر شدند. در این بین افراد ناشناس دیگری به سیمنز حمله کردند و یک واکسن حاوی نوع خاصی از ویروس C را به او تزریق کردند. لیان و هلنا او را تا روی یک قطار تعقیب کردند و مجبور به مبارزه با او شدند. سیمنز که به یک هیولای بسیار پرقدرت تبدیل شده بود مانع بزرگی دربرابر لیان و هلنا بود اما با هر زحمت که بود، او را شکست دادند و خود از روی قطار به داخل یک رودخانه پریدند. درحالی که تصور می‌شد همه مشکلا حل شده است، شیوع ویروس در شهر تحت کنترل درآمده و سیمنز نیز کشته شده است، لیان و هلنا تازه وارد عمق مشکلات شدند! زمانی که لیان با کریس در مورد نجات جیک صحبت کرد، کریس نیز به لیان گفت که ایدا وانگ کشته شده است، او از آن‌دو خواست تا آن شهر را به سرعت ترک کنند. به زودی یک موشک حاوی ویروس C به شهر رسید و با انفجار بزرگی، این ویروس را در تمام این شهر پخش کرد. مردم هر چقدر هم فرار می‌کردند باز تحت تاثیر گاز قرار می‌گرفتند چون میزان غلظت گاز در اثر انفجار بالا بود. لیان و هلنا سوار یک خودروی زرهی شدند تا از تاثیر گاز مصون بمانند. ادامه مسیر برای فرار باعث شد تا این دو متوجه شوند که سیمنز هنوز زنده است. او این توانایی را داشت که جهش فیزیکی خود را کنترل کند. بنابراین در چند مرحله و در اشکال مختلفی مانند دایناسور، عقرب، مگس غول پیکر و ... به هیولا تبدیل می‌شد. لیان و هلنا در نهایت با کمکی از طرف ایدا وانگ موفق شدند تا سرانجام این هیولا را نابود کنند. لیان که از زنده بودن ایدا خوشحال بود، به سراغ او نرفت و هلنا را همراهی کرد. آن دو سوار برهلی کوپتری شدند که ایدا برای آن‌ها گذاشته بود، با مدارکی که در هواپیما بود، ان دو می‌توانستند بی‌گناهی خود را ثابت کنند.
  5. 1 امتیاز
    Mehrshad_MB

    رینبو سیکس سیج

    در واقع بخش داستانی در بازی وجود نداره و کلا تمرکز رو بخش چند نفره هست که یا player vs player هست یا player vs environment. این ماسک سفیدها و کلا اون قسمت از مطالب در مورد قسمت Terrorist Hunt در بازی هست که اون بخشم کاملا آنلاینه. یعنی تیم شما از 5 نفر بصورت رندوم تشکیل میشه و باید نقشه ای که در اون قرار دارید رو از تروریست ها (که تعدادشون بستگی به درجه سختی که انتخاب میکنین دارن) پاکسازی کنید.
  6. 1 امتیاز
    در طی تریلر منتشر شده در E3 2018 از The Last of us part II که اعلام شد تاریخ انتشار آن زمانی دور است و زمانی اعلام خواهد شد که به تاریخ انتشار نزدیک شده باشیم. در طی مصاحبه ای نیل دراکمن با سخنی کنایه آمیز در مورد جوئل گفت که جوئل همین دور و بر هاست! اطلاعات جدید The Last of Us Part II در جریان پنل اختصاصی بازی در E3 2018 پس از نمایش بازی The Last of Us Part II در جریان کنفرانس سونی در نمایشگاه E3 2018، اطلاعات مختلفی از آن به اشتراک گذاشته شده است. پیش از این در زومجی، یک جمع‌بندی از این اطلاعات را که اکثرا توسط نیل دراکمن ارائه شده بودند مطالعه کردید و حال، بامداد امروز هم پنل اختصاصی این بازی برگزار شده است و در آن، کرت مارگانو و آنتونی نیومن، از اعضای استودیو ناتی‌داگ، اطلاعات بیش‌تری از بازی ارائه کردند. البته برخی از این اطلاعات، تقریبا مشابه همان‌هایی هستند که نیل دراکمن هم ارائه کرده بود و به همین دلیل، دیگر آن‌ها را تکرار نخواهیم کرد و در این مطلب، فقط سراغ اطلاعات جدید ارائه‌شده در پنل اختصاصی بازی می‌رویم. طبق اعلام سازندگان، الی در مقایسه با جوئل، از لحاظ جسمانی شخصیت ضعیف‌تری است و این مساله را در گیم‌پلی بازی به وضوح خواهیم دید. با این حال الی، مزایایی هم در مقایسه با جوئل دارد و مثلا، از چالاکی بیش‌تری برخوردار است. به همین سبب هم سبک مبارزه وی کاملا متفاوت از جوئل خواهد بود ولی کماکان آن حس خشونت و بی‌رحمی در مبارزات را در الی هم مشاهده خواهیم کرد. همچینن مبارزات بازی، در مقایسه با نسخه اول، کاملا استراتژیک‌تر شده‌اند و به لطف سیستم ساخت و ساز بازی و همچنین سیستم جدید جاخالی دادن، می‌توانید از شیوه‌های مختلفی برای مبارزات استفاده کنید. یکی از مسائلی که در این چند روز بحث پیرامون آن زیاد است، بیش از حد سینمایی بودن نمایش بازی در کنفرانس سونی بود و عده‌ای، اعتقاد داشتند که نمایش نهایی بازی ممکن است چنین شرایطی نداشته باشد. با این حال سازندگان بازی در پنل آن اعلام کردند که فرضا برای جاخالی دادن، انواع و اقسام انیمیشن‌ها طراحی شده است و به همین دلیل هم الی هر بار، بسته به شرایط و جهت ضربات، واکنش متفاوتی نشان می‌دهد و شاهد انیمیشن متفاوتی برای جاخالی دادن هستیم که این مورد، خود یکی از دلایلی است که حس و حال سینمایی‌تری به بازی و گیم‌پلی آن می‌دهد. توضیحات سازندگان The Last of Us 2 در پنل آن، بیش‌تر روی مبارزات متمرکز بود و به همین دلیل، آن‌ها کمی هم در مورد آزادی‌عمل در مبارزات توضیح دادند. بر این اساس، مبارزات بازی روند از پیش تعیین‌شده‌ای ندارند و ممکن است بسته به تصمیم‌های بازیکن، هر گیمر اتفاقات مختلفی را از حیث مبارزات تجربه کند. به عنوان مثال، ممکن است یک بازیکن از همان ابتدا با نهایت خشونت وارد عمل شود، یک بازیکن دشمن را به سبک مخفی‌کارانه از بین ببرد و حتی یک بازیکن کلا فرار و رد شدن از محیط را به ماندن و مبارزه ترجیح بدهد و بی‌خیال نبرد شود. همچنین در طول بازی، اصلا قرار نیست شاهد روندی خطی باشیم و فرضا، مرز‌هایی برای جدا کردن مواردی مثل مبارزه یا حرکت در محیط وجود داشته باشند. از این رو ممکن است وقتی که همه‌چیز خیلی آرام به نظر می‌رسد، ناگهان درگیری‌های شدیدی شکل بگیرد و به همین دلیل، بازی همیشه آن حس تنش را خواهد داشت و هرگز، احساس امنیت نخواهیم داشت. به عنوان آخرین نکته جدید در مورد بازی، سازندگان اشاره‌ای به سیستم ساخت و ساز غنی بازی داشتند که با استفاده از آن، می‌توان سلاح را ارتقا داد یا حتی مهمات مختلفی برای استفاده ساخت. به هر حال با توجه به توضیحات سازندگان و همچنین نمایش اخیر بازی، به نظر می‌رسد که ناتی‌داگ در مسیر ساخت یک بازی فوق‌العاده دیگر هم قرار دارد و حال، فقط باید منتظر ماند و دید که The Last of Us Part II، در نهایت چه زمانی منتشر خواهد شد. شخصیت هایی که در تریلر سوم به نمایش در آمدند بازیگر مربوطه"شنون وودوارد" می باشد، که به احتمال زیاد دوست الی است. و با او رابطه دارد. نام کاراکتر:DINA بازیگر مربوطه"استیون چنگ" می باشد و به نظر صاحب مکان کافی شاپ مانندی بود که Dina در آن کار می کرد زیرا بعد از رقص Dina او را رئیس خطاب کرد. نام کاراکتر:Jesse و در نهایت الی که با بازی اشلی جانسون شخصیت اصلی بازی می باشد. اطلاعات جدید The Last of Us Part II در E3 2018؛ از تایید بخش چندنفره تا جزییات گیم پلی نیل دراکمن، کارگردان بازی The Last of Us Part II، امروز با حضور در برنامه E3 Coliseum، اطلاعاتی از گیم‌پلی بازی ارائه کرده است. The Last of Us Part II بدون شک یکی از مورد انتظار‌ترین بازی‌های ویدیویی حال حاضر است که با وجود نداشتن تاریخ انتشار مشخص، خیلی‌ها بی‌صبرانه منتظر تجربه آن هستند. این بازی دیروز و در جریان کنفرانس سونی در E3 2018، نمایشی واقعا جذاب و شگفت‌انگیز داشت و مخصوصا صحنه‌های نمایش داده‌شده از گیم‌پلی بازی، تحسین علاقه‌مندان به بازی‌های ویدیویی را برانگیخته‌اند. البته در این بین افرادی مثل مدیر استودیو ایداس هم با انتشار توییتی اعلام کرده بودند که گیم‌پلی‌ای که سونی از بازی به نمایش گذاشت، واقعی نیست و بیش از حد سینمایی شده است. البته مدیر این استودیو خیلی زود توییت خود را پاک و از ناتی‌داگ هم بابت این موضوع عذرخواهی کرد و دلیل مساله پیش آمده را به تفاوت‌ها بین دو زبان فرانسوی و انگلیسی ربط داد. اما از این مسائل که بگذریم، امروز نیل دراکمن، کارگردان بازی The Last of Us Part II، در برنامه E3 Coliseum جف کیلی حاضر شد و در آن، اطلاعات بیش‌تری از گیم‌پلی بازی به اشتراک گذاشت. بر این اساس، هدف اصلی گیم‌پلی بازی The Last of Us Part II، ارائه دادن حس تنش به بازیکنان خواهد بود؛ به این صورت که در طول بازی، همواره یک نوع تنش و استرس دائمی بر فضا حاکم خواهد بود و بازیکن هم آن را حس خواهد کرد. همچنین به گفته دراکمن، در این نسخه از بازی شاهد ارتباط بیش‌تری بین الی و محیط خواهیم بود؛ بدین ترتیب که مثلا الی تعامل بیش‌تری با اشیا محیطی خواهد داشت و فرضا، می‌تواند از زیر موانع یا از روی آن‌ها به شکلی طبیعی‌تر رد شود یا حتی از اشیایی که در محیط هستند، برای زنده ماندن استفاده ببرد. از طرف دیگر، ناتی‌داگ تلاش زیادی کرده تا هوش مصنوعی دشمنان را بهبود ببخشد و این مساله، فقط به مبارزات خلاصه نمی‌شود؛ بلکه در طول بازی، با دشمنانی رو‌به‌رو خواهیم شد که رفتاری شبیه به یک انسان واقعی دارند. به عنوان مثال، اگر به صحبت‌های رد و بدل شده بین دشمنان گوش بدهید، آن‌ها همدیگر را با اسم صدا می‌زنند و هرکدام، هویت خودشان را دارند. به‌علاوه هوش مصنوعی در تمامی موقعیت‌ها سعی در ارائه رفتاری واقع‌گرایانه خواهد داشت. مثلا اگر آن‌ها جسد یکی از دوستان‌شان را در نقطه‌ای پیدا کنند، به شکل طبیعی دچار ترس خواهند شد و سعی خواهند کرد زودتر با افرادی که شاید در فاصله دورتری باشند، ارتباط برقرار کنند و آن‌ها هم خیلی زود خودشان را به محل حادثه خواهند رساند! همچنین با اینکه در نسخه Left Behind هم الی به عنوان یک شخصیت قابل‌بازی حضور داشت، ولی در این نسخه به مراتب کنترل این شخصیت و تجربه بازی با او، حس و حال متفاوتی خواهد داشت؛ چرا که اولا الی از لحاظ سنی بزرگ‌تر شده است و از طرف دیگر، گیم‌پلی بازی به مراتب گسترده‌تر از قبل است و فرضا، مواردی مثل مبارزات، مخفی‌کاری یا حتی ساخت و ساز کاملا وارد سطح جدیدی شده‌اند. نیل دراکمن در کل، گیم‌پلی بازی را «یک تجربه جدید» می‌داند که قرار است گزینه‌های متعددی را در تمام بخش‌ها در اختیار بازیکنان قرار بدهد و آزادی‌عمل بالایی را به آن‌ها ارائه کند. البته شخصیت‌پردازی بهتر، فقط در انحصار الی نیست و به گفته دراکمن، حتی آنتاگونیست‌های بازی هم شخصیت‌پردازی پیچیده‌ای خواهند داشت و اصلا، قرار نیست که با یک سری شخصیت صرفا بد طرف باشیم؛ بلکه آن‌ها هم خصوصیات اخلاقی و رفتاری پیچیده‌ای خواهند داشت. ویژگی‌های جدید گیم‌پلی بازی، به‌ویژه در زمینه مبارزات بیش‌تر به چشم خواهند آمد. برای مثال، یک ویژگی جدید اضافه‌شده به بازی، جاخالی دادن است که در مبارزات تن به تن و نزدیک نقش مهمی ایفا خواهد کرد. در مجموع، سیستم مبارزات بازی به شکلی خواهد بود که هر بازیکن، بسته به سلیقه خودش با دشمنان مبارزه کند و به همین دلیل هم سبک بازی کردن و پشت سر گذاشتن مراحل توسط یکی از بازیکنان، ممکن است با بازیکن دیگر تفاوت خیلی زیادی داشته باشد و هرکدام از آن‌ها، از یک شیوه مبارزه استفاده کنند. این مساله در رابطه با مخفی‌کاری هم صدق می‌کند و سازندگان سعی کرده‌اند مخفی‌کاری در بازی شکلی طبیعی داشته باشد. فرضا دیگر قرار نیست که صرفا با نشستن روی زمین وارد یک حالت «مخفی کاری» شوید؛ بلکه مواردی مثل ارتفاع گیاهانی که در لابه‌لای آن‌ها مخفی شده‌اید، روی میزان مخفی بودن شما در بازی تاثیر دارند. استودیو ناتی‌داگ در بازی Uncharted 4 یک سری المان‌های جهان‌باز به بازی اضافه کرد و با اینکه با یک داستان خطی طرف بودیم، اما برخی محیط‌های بازی به شکلی بودند که بازیکن می‌توانست در آن‌ها به گوشه و کنار منطقه هم سرک بکشد. حال چنین ویژگی‌هایی، در The Last of Us 2 حتی پررنگ‌تر از قبل حضور خواهند داشت و با اینکه با یک داستان خطی طرف هستیم، ولی دراکمن محیط بازی را «بسیار بزرگ» معرفی می‌کند و اعتقاد دارد که بازیکنان، در این محیط بزرگ به حد کافی برای حرکت کردن یا کار‌های دیگر، آزادی‌عمل خواهند داشت. همچنین در این محیط، تقریبا هیچ جای امنی وجود ندارد و همیشه باید منتظر حمله ناگهانی از طرف دشمنان باشید و با آن‌ها مبارزه کنید. با اینکه در تریلر پخش‌شده از بازی، فقط دشمنانی انسانی را مشاهده کردیم، ولی این بدین معنی نیست که در بازی، خبری از موجودات آلوده به بیماری نخواهد بود؛ بلکه چنین موجوداتی هم در بازی حضور خواهند داشت و حتی این بار، شاهد رفتار‌های جدیدی از جانب آن‌ها هستیم که البته این رفتار‌ها و تغییرات آن‌ها نسبت به نسخه اول بازی، کاملا توجیه داستانی خواهد داشت و علت آن در طول بازی شرح داده خواهد شد. همچنین این موجودات، نه فقط برای الی که حتی برای دشمنان انسانی وی هم یک تهدید محسوب می‌شوند و شاید همین مساله بتواند صحنه‌های جالبی را در گیم‌پلی بازی رقم بزند. دراکمن در بخش پایانی صحبت‌های خود همچنین اشاره کرد که نمایش ارائه‌شده در کنفرانس سونی، در منطقه جکسون کانتی جریان دارد؛ جایی که الی وظیفه محافظت از آن را بر عهده دارد ولی به مرور، شرایط بدتر و بدتر می‌شود و مشکلات مختلفی به‌وجود می‌آیند. همچنین صدای راوی تریلر، مربوط به جوئل است که به گفته دراکمن، جوئل «جایی در همان حوالی» حضور دارد! کارگردان بازی همچنین اعلام کرد که هنوز، زمان زیادی تا انتشار بازی باقی مانده است و تاریخ انتشار The Last of Us 2 هم فقط زمانی اعلام خواهد شد که به انتشار بازی نزدیک شده باشیم. به عنوان مورد پایانی هم امروز، آنتونی نیومن و کرت مارگنائو، از سازندگان بازی، تایید کرده‌اند که در نسخه دوم The Last of Us، شاهد بخش چندنفره هم خواهیم بود و حالت Faction هم در این نسخه برمی‌گردد. البته اطلاعات بیش‌تری در مورد بخش چندنفره بازی ارائه نشده و صرفا، حضور آن تایید شده است. و شما می توانید تریلر (کامل)بازی را در زیر ببینید منبع: زومجی تریلر با زیرنویس فارسی نکات تریلر در جریان صحبت حرف از Old Man می شود که می توان آن را به جوئل ربط داد(جسی به الی در لحظات آغازین گفت) و همچنین در لحظات آغازین تریلر دست بندی شبیه به پنجه ی خرس (یا...) در دست Dino قرار دارد که بعد از سکانس اول و در گیم پلی آن دستبند در دست الی است( در تریلر شاهد دادن دستبند به الی نیستیم و همچنین بنابر این این می تواند یادگاری باشد که یک تئوری بر مرگ بهترین دوست او یعنی Dino)
  7. 1 امتیاز
    اخیرا سازندگان و ناشران بازی Battlefield V دلیل عددگذاری رومی V به جای 5 را توضیح داده‌اند. همان‌طور که بیشتر طرفداران سری بتلفیلد آگاه هستند، سازندگان این سری تاکنون هیچ وقت از عددگذاری رومی در عناوین بازی‌هایشان استفاده نکردند. با این حال این روند برای بازی امسال این سری تغییر کرده، و اثر شوتر اول-شخص جدید این سری که در دوران جنگ جهانی دوم هم رخ می‌دهد، نام Battlefield V گرفته است. اینکه دلیل این تصمیم چه بوده است، مدتی برای طرفداران نامشخص بود ولی به تازگی و با توجه به پست ارسالی در حساب رسمی بازی در توییتر، طرفداران حالا به جوابی برای این سوال خود رسیده‌اند. پاسخی که توسط حساب رسمی بازی ارسال شده، حتی یک پاسخ به این سوال است که چرا این نام‌گذاری متناسب با جنگ جهانی دوم هم هست. حرف "V" در ارتباط با نماد V است که خودش نشان‌دهنده "V for Victory" یا "V برای پیروزی" است. مشهور است که این نماد توسط نخست‌وزیر وقت بریتانیا یعنی وینستون چرچیل که رهبری این کشور در جنگ جهانی دوم را برعهده داشت، به نماد عمومی برای «پیروزی» کسب شده توسط متفقین تبدیل شد. در این زمینه، در حساب رسمی بازی در توییتر می‌خوانیم: ✌️ نماد "V برای پیروزی" است. این عبارت و نماد توسط وینستون چرچیل به شهرت و استفاده عمومی رسید و در بین نیروهای متفق در جنگ جهانی دوم استفاده می‌شد. این نشان دهنده دلیل موضوع دیگری هم هست، اینکه چرا ما از عددگذاری رومی V به جای عدد 5 برای این بازی استفاده کردیم. به این ترتیب عددگذاری رومی به دلیل اینکه یک نماد به جا مانده از دوران جنگ جهانی دوم، یعنی "V برای پیروزی" وینستون چرچیل است، هم با فضای داستانی بازی یعنی جنگ جهانی دوم همسو است و هم نمایانگر ترتیب بازی یعنی به عنوان نسخه پنجم سری بتلفیلد است. در دیگر اخبار مرتبط با یک بازی شوتر با عددگذاری رومی، ذکر این نکته هم جالب است که نام رسمی بازی Call of Duty: Black Ops 4 نیز در اصل Call of Duty: Black Ops IIII است که این مورد نیز کمی عجیب است؛ چون عدد چهار در عددگذاری رومی به شکل IV است و حال اینکه عدد ترتیبی در نام این بازی، به شکل IIII ثبت شده است. در این مورد گرچه دلیل تصمیم تری‌آرک مشخص نیست، ولی اخیرا در یک پرسش و پاسخ با موزه بریتانیا، عددهای IIII و IV هر دو در رومی به یک معنا یعنی عدد 4 هستند. بازی Battlefield V قرار است در روز ۱۹ اکتبر (۲۷ مهر)، به شکل همزمان برای پلتفرم‌های پلی‌استیشن 4، ایکس‌باکس وان و PC از طریق سرویس Origin عرضه شود. این بازی هم در نسخه استاندارد و هم Deluxe editions در دسترس خواهد بود و خریداران نسخه Deluxe امکان تجربه زودتر بازی، سه روز قبل از عرضه را نیز خواهند داشت. درباره دسترسی پیش از موعد، دارندگان دسترسی EA/Origin بازی، قادر به تجربه آزمایشی بازی در روز ۱۱ اکتبر (۱۹ مهر) هم خواهند بود. این روز در واقع یک روز قبل از عرضه بازی Call of Duty: Black Ops 4 نیز هست که جالب به نظر می‌رسد. EA قصد دارد تا یک دوره تجربه بتای محدود و باز هم ایجاد کند. غیر از این‌ها نیز EA حتما پیرامون بازی در رویداد E3 2018 بیشتر صحبت خواهد کرد. رویداد EA Play در دوره برگزاری E3 امسال زودتر از آغاز به کار رسمی نمایشگاه و در ۱۹ خرداد برگزار می‌شود. منبع GameSpot
  8. 1 امتیاز
    باتوجه به مشخص شدن تاخیر در تاریخ انتشار بازی Grand Theft Auto V، سرانجام راک‌استار مشخصات حداقل سیستم موردنیاز و همچنین بهترین سیستم قابل استفاده را برای اجرای بازی خود معرفی کرد. حداقل سیستم مورد نیاز سیستم عامل ویندوز 8.1 (64 بیتی)، ویندوز 8 (64 بیتی)، ویندوز 7 (64 بیتی - سرویس پک 1)، ویندوز ویستا (64 بیتی - سرویس پک 2 - کارت گرافیک‌های Nvidida در صورت استفاده از ویندوز ویستا) پردازنده Intel Core 2 Quad CPU Q6600 @ 2.40GHz (4 CPUs) / AMD Phenom 9850 Quad-Core Processor (4 CPUs) @ 2.5GHz حافظه رم 4 گیگابایت کارت گرافیک NVIDIA 9800 GT 1GB / AMD HD 4870 1GB (DX 10, 10.1, 11) فضای هارد 65 گیگابایت سیستم توصیه شده سیستم عامل ویندوز 8.1 (64 بیتی)، ویندوز 8 (64 بیتی)، ویندوز 7 (64 بیتی - سرویس پک 1) پردازنده Intel Core i5 3470 @ 3.2GHZ (4 CPUs) / AMD X8 FX-8350 @ 4GHZ (8 CPUs) حافظه رم 8 گیگابایت کارت گرافیک NVIDIA GTX 660 2GB / AMD HD7870 2GB فضای هارد 65 گیگابایت نسخه PC شامل همه ویژگی‌های پلت‌فرم‌های PS4 و XBOX One خواهد بود که شامل امکان زاویه دید به صورت اول شخص و موسیقی متن کامل بازی است. به علاوه امکان جدیدی که تنها در نسخه PC از آن رونمایی می‌شود، امکان بازی در رزولوشن 4K و همچنین سیستم ضبط و ویرایش حرفه‌ای فیلم از بازی است.
  9. 1 امتیاز
    به مقاله راهنما و راهیاب قدم به قدم بازی آنچارتد 4 خوش آمدید! راهیاب پیش روی شما قرار است به همه ابعاد بازی Uncharted 4 از قبیل گیم‌پلی، مراحل، آیتم‌های قابل جمع‌آوری، گفتگوهای اختیاری و … که در بازی وجود دارد بپردازد. همچنین این راهنماها به صورت تصویری و ویدیویی خواهند بود تا کمک بیشتری به خواننده کرده باشد. این راهیاب شامل چه چیزهایی خواهد بود؟ راهیاب کامل متنی بازی آنچارتد 4 همراه با تصویر راهنمای تصویری و متنی برای به دست آوردن موارد Collectibles مثل گنجینه‌ها و … راهنمای کامل تروفی‌های بازی نکات تکمیلی و ترفندها محتویات داستان مراحل آنچارتد 4 قابل جمع کردنی ها کنترل بازی داستان وقایع بازی آنچارتد 4 چند سال بعد از بازی آنچارتد 3 اتفاق می‌افتد. نیتن دریک حالا یک زندگی عادی را همراه با همسرش النا فیشر تجربه می‌کند و هر دو از زندگی ماجراجویانه و جویندگی گنج‌ها و شهرهای گمشده دست کشیدند. با این حال، زمانی که مشخص می‌شود برادر بزرگ‌تر نیتن یعنی سم دریک در طول این سال‌ها هنوز زنده و در زندان بوده، همه چیز عوض می‌شود و نیتن مجبور می‌شود برای نجات جان برادرش، با او برای یک ماجراجویی دیگر همراه شود. مراحل آنچارتد 4 Prologue Chapter 01 - The Lure of Adventure Chapter 02 - Infernal Place Chapter 03 - The Malaysia Job Chapter 04 - A Normal Life Chapter 05 - Hector Alcazar Chapter 06 - Once a Thief... Chapter 07 - Lights Out Chapter 08 - The Grave of Henry Avery Chapter 09 - Those Who Prove Worthy Chapter 10 - The Twelve Towers Chapter 11 - Hidden in Plain Sight Chapter 12 - At Sea Chapter 13 - Marooned Chapter 14 - Join Me in Paradise Chapter 15 - The Thieves of Libertalia Chapter 16 - The Brothers Drake Chapter 17 - For Better or Worse Chapter 18 - New Devon Chapter 19 - Averys Descent Chapter 20 - No Escape Chapter 21 - Brothers Keeper Chapter 22 - A Thiefs End Epilogue قابل جمع کردنی ها آنچارتد 4 بیشتر از هر آنچارتد دیگری آیتم‌ها و موارد دیگری دارد که بازیکن در طول بازی می‌تواند به دست بیاورد. تقریبا همه این موارد هم غیر ضروری و اختیاری هستند و بازی می‌تواند بدون به دست آوردن همه آن‌ها هم به پایان برسد. این موارد شامل گنجینه‌ها، تصاویری که نیتن در ژورنالش رسم می‌کند، نکاتی که در ژورنال می‌نویسد، سنگ‌چین‌های مرحله ماداگاسکار، گفتگوهای اختیاریکه از به آنچارتد 4 رسیده و در نهایت تروفی‌های پلی‌استیشن بازی مواردی هستند که بازیکن می‌تواند در کنار داستان اصلی جمع‌آوری و به کلکسیون اضافه کند. کنترل بازی دکمه‌های کنترلی بازی در کمپین اصلی به شکل زیر هستند: آنالوگ چپ حرکت دادن بازیکن آنالوگ راست حرکت دادن دوربین پشت بازیکن دکمه‌های جهتی انتخاب اسلحه (چپ - راست) / پیدا کردن همسفر/ماشین (پایین) مربع مشت مثلث ری‌لود / تعامل X پرش / بالا رفتن / جابجا کردن شانه (در زمان هدف‌گیری) دایره غلط خوردن / کاور گرفتن L1 پرتاب طناب و قلاب (وقتی آیکون مربوطه ظاهر شود) R1 پرتاب آیتم انفجاری L2 هدف‌گیری / ترمز و دنده عقب (در زمان رانندگی) R2 تیراندازی / تیراندازی دقیق (در زمان هدف‌گیری) / گاز دادن (در زمان رانندگی) L3 مارک زدن دشمن (در زمان هدف‌گیری) / نکته و راهنما (بخش‌هایی که بازی اشاره می‌کند) R3 زوم کردن (در زمان استفاده از سلاح‌های دوربین‌دار) Photo Mode L3 + R3 (این گزینه ابتدا باید از منوی تنظیمات فعال شود) Options توقف و تنظیمات تاچ‌پد باز کردن ژورنال دکمه‌های کنترلی بازی در بخش چندنفره به شکل زیر هستند: آنالوگ چپ حرکت دادن بازیکن آنالوگ راست حرکت دادن دوربین پشت بازیکن دکمه‌های جهتی انتخاب اسلحه / پرت کردنی (چپ، راست، پایین) / Taunt (بالا) مربع مشت مثلث ری‌لود / تعامل X پرش / بالا رفتن دایره غلط خوردن / کاور گرفتن L1 خارج کردن طناب و قلاب / شارژ ضربه (نگه داشتن دکمه) R1 پرتاب آیتم L1 + R1 استفاده از Mystical L2 هدف‌گیری R2 تیراندازی / تیراندازی دقیق (در زمان هدف‌گیری) L3 مرکز دوربین R3 جابجا کردن شانه (در زمان هدف‌گیری) Options توقف و لیدربورد تاچ‌پد فروشگاه بازی راهیاب آنچارتد 4 راهیاب مراحل Prologue • Chapter 01 - The Lure of Adventure • Chapter 02 - Infernal Place • Chapter 03 - The Malaysia Job • Chapter 04 - A Normal Life • Chapter 05 - Hector Alcazar • Chapter 06 - Once a Thief... • Chapter 07 - Lights Out • Chapter 08 - The Grave of Henry Avery • Chapter 09 - Those Who Prove Worthy • Chapter 10 - The Twelve Towers • Chapter 11 - Hidden in Plain Sight • Chapter 12 - At Sea • Chapter 13 - Marooned • Chapter 14 - Join Me in Paradise • Chapter 15 - The Thieves of Libertalia • Chapter 16 - The Brothers Drake • Chapter 17 - For Better or Worse • Chapter 18 - New Devon • Chapter 19 - Averys Descent• Chapter 20 - No Escape • Chapter 21 - Brothers Keeper • Chapter 22 - A Thiefs End • Epilogue
  10. 1 امتیاز
    Assassin's Creed Origins توسعه‌دهنده یوبی‌سافت مونترال منتشرکننده Ubisoft کارگردان اشرف اسماعیل ژین گسدن تهیه‌کننده ژولین لافریر موتور ساخت بازی AnvilNext تاریخ انتشار ۲۷ اکتبر ۲۰۱۷ سبک اکشن ماجراجویی مخفی‌کاری دنیای آزاد پلت‌فرم‌ها Xbox One PlayStation 4 PC تعداد بازیکنان ۱ نفره اساسینز کرید اوریجینز (Assassin's Creed Origins) یا اساسینز کرید ریشه‌ها، دهمین بازی اصلی در مجموعه بازی‌های اساسینز کرید است. این بازی در سبک مخفی‌کاری، اکشن-ماجراجویی و در دنیایی جهان‌باز جریان دارد. این بازی در ۲۷ اکتبر ۲۰۱۷ (۵ آبان ۱۳۹۶) و برای سه پلتفرم ایکس‌باکس وان، پلی‌استیشن 4 و رایانه‌های شخصی عرضه شده است. بازی به شکل رسمی، برای اولین بار در نمایشگاه E3 2017 معرفی شد. داستان این بازی در سرزمین مصر باستان جریان داشته و بازیکن از طریق کنترل شخصیت بایک، در دنیای بزرگ بازی به گردش می‌پردازد. بایک، از اعضای اولین محفل اساسین‌ها بوده و در این عصر، شکل‌گیری و تولد اولین محفل رسمی اساسین‌ها به نمایش در آمده است. محفلی که با نام «پنهان‌شدگان»، تلاش می‌کند تا به بازوی قدرتمندی برای ضعیفان و ظلم‌دیدگان تبدیل شود. این بازی در مجموع موفق به دریافت بازخوردهای مثبتی از منتقدین و طرفداران شد. امتیازات متای بازی به 84 از 100، 81 از 100 و 85 از 100 برای پلتفرم‌های ویندوز، پلی‌استیشن 4 و ایکس‌باکس وان بوده است. عمده منتقدین بازی را به خاطر داستان و روایت داستانی، شخصیت‌ها، صداگذاری‌ها، بازسازی مکانیک‌های گیم‌پلی و دنیای وسیع و زیبای مصر مورد تمجید قرار داده و خصوصا به خاطر ضربآهنگ کلی و مشکلات فنی، به بازی نقدهای منفی نیز وارد کرده‌اند. محتویات گیم‌پلی مبارزات داستان ساخت و توسعه بازتاب‌ها منابع گیم‌پلی دنیای بازی اوریجینز به شکل یک محیط بسیار بزرگ و جهان‌باز است؛ به شکلی که ابعاد آن در اندازه‌های بازی اساسینز کرید ۴: پرچم سیاه، ولی روی خشکی خواهد بود. بازی پرچم سیاه، شامل یک نقشه بزرگ از دریای کارائیب بود که بیشتر حجم محیط را آب‌های آزاد و گیم‌پلی کشتی‌رانی تشکیل می‌داد. در بازی اوریجینز، بازیکن قادر به گردش و بازدید از شهرهایی چون جیزه، ممفیس و اسکندریه است که همگی در یک نقشه جهان‌باز به همراه بسیاری شهرهای کوچک و روستاهایی در دنیای بزرگ بازی قرار دارند. اوریجینز همچنین برخلاف بیشتر بازی‌های قبلی سری، فاقد قابلیت «مینی مپ» یا نقشه کوچک در کنار تصویر خواهد بود؛ به عنوان جایگزین، رابط کاربری بازی به گیمر اجازه دسترسی به یک سیستم کوچک قطب‌نما را در بالای صفحه می‌دهد که لوکیشن‌های مختلف از طریق آن، قابل ناوبری و شناسایی است. شخصیت اصلی بازی، بایِک، در قالب یک زاویه دید سوم شخص دنبال شده و یک عقاب همراه به نام سنو نیز دارد؛ در حالی که در بازی‌های قبلی سری، قابلیت دید عقابی برای مشخص شدن دشمنان و نقش آن‌ها کاربرد داشت، در بازی اوریجینز این عمل‌ها توسط سنو صورت می‌گیرد. گیمر با کمک سنو می‌تواند از ارتفاع بالا محیط را بررسی و آیتم‌ها، ماموریت‌ها و سایر مواردی که در محیط وجود دارند را شناسایی و علامت‌گذاری کند. سیستم ارتقاهای بازی شامل ارتقا این عقاب نیز می‌شود و در صورت آپگرید توانایی‌ها، سنو می‌تواند دشمنان را ترسانده یا به آن‌ها حمله کند. با توجه به گیم‌پلی سنو، اساسینز کرید اوریجینز برخلاف بیشتر بازی‌های قبلی گیم‌پلی متفاوتی را در قسمت نقاط دید دارد. این محل‌ها همچون گذشته قابل دسترسی و استفاده به عنوان نقطه fast travel خواهد بود اما در زمینه بررسی محیط و مشخص شدن کوئست‌ها در نقشه، این کارها توسط سنو انجام شده و در عوض این عقاب، روی نقاط دید قدرت بررسی بیشتری از محیط پیرامونش به دست می‌آورد. توانایی حس عقابی نیز در این بازی با بازی‌های قبلی سری متفاوت خواهد بود و دیگر شامل مشخص شدن نقش دشمنان، مسیرها و ... نخواهد بود. در عوض، این قابلیت در اصل برای پیدا کردن محل‌های مهم در محیط کاربرد دارد. بازی غیر از یک نقشه بزرگ روی خشکی، شامل ارائه گیم‌پلی دریایی و کشتی‌رانی و همچنین شنا روی آب و رفتن به اعماق دریا، در هر لحظه از گیم‌پلی دریایی نیز خواهد بود. بخش جستجو در اعماق دریا بسیار جزئی‌تر و گسترده‌تر از بازی پرچم سیاه بوده و این بخش شامل ساخت یک سیستم مبارزه جدید نیز خواهد بود. بایک روی خشکی نیز می‌تواند از اسب، شتر و ارابه برای گردش و سفر سریع‌تر در محیط استفاده کند. همچنین در اوریجینز، گیم‌پلی شامل فاکتورهای یک بازی نقش‌آفرینی یا RPG نیز خواهد بود. این بازی همچنین شامل بازگشت گیم‌پلی جستجو در مقبره‌ها و محیط‌ها از طریق حل پازل‌ها و ... نیز هست. به طور کلی ۲۰ مقبره در بازی وجود دارد که حل کردن پازل‌ها و درنهایت به دست آوردن جایزه اختیاری و غیر الزامی، برای پیشرفت در داستان اصلی بازی خواهند بود. بازی اساسینز کرید اوریجینز مانند بازی قبلی این سری یعنی اساسینز کرید: سندیکا، فاقد هرگونه بخش چندنفره است. مبارزات استودیو مونترال در بخش مبارزات بازی اوریجینز، سیستم کاملا جدیدی را پیاده‌سازی کرده است. در حالت جدید، موقعیت قرار گیری شخصیت، دقت ضربات، سرعت ضربات، کیفیت سلاح‌ها و ... در نحوه اثر و میزان خسارت وارد شده روی دشمن تاثیرگذار خواهد بود. بایک همچنین یک سپر نیز همراه دارد که بازیکن می‌تواند برای دفع ضربات از آن استفاده کند. در اثر ساخت سیستم جدید مبارزه، یک فاکتور جدید با نام «آدرنالین» نیز در حین مبارزه وجود خواهد داشت که بازیکن در صورت پر شدن این فاکتور، می‌تواند ضربات سهمگین‌تر و پایانی را به دشمن وارد کند. در سیستم مبارزات بازی اوریجینز، سلاح‌هایی نظیر شمشیر، سپر، تیر و کمان، سلاح‌های سنگین، سلاح‌های بلند و بمب قابل دسترسی هستند. به طور کلی این بازی از ۱۵۰ نوع سلاح مختلف با توانایی و فیزیک منحصر به فرد خود بهره خواهد برد. داستان در زمان حال لیلا حسن و دوستش دینا گری که عضو بخش تاریخی آبسترگو هستند مامور تحقیق و پیدا کردن شی قدیمی در مصر می شوند. با این وجود لیلا در جستجوی خودش قبر و مومیایی از دو اساسین به اسامی بایک و آیا را پیدا میکند. او امیدوار است که از این کشف استفاده کند و با پیدا کردن چیز مهمی جایگاه خودش در شرکت آبسترگو را تقویت کند. به همین منظور او DNA این مومیایی ها را استخراج میکند تا با آنیموس قابل حمل خودش خاطرات آنها را بررسی کند. او در این مورد هیچ چیز به آبسترگو نمیگوید و به دوستش دیانا هم همین را میگوید چون نمی خواست آبسترگو این تحقیق را از دستش خارج کند. در آنیموس او به سال 49 قبل از میلاد می رود و سرگذشت بایک آخرین مدجای و محافظ سیوا را نگاه میکند. بایک و پسرش خمو توسط پنج نفر نقاب دار دزدیده می شوند تا با کمک یک گوی طلا غار مخفی را برای آن ها باز کنند. بایک و خمو موفق به آزادسازی خود می شوند با این حال بایک در زمان نبرد با آدم ربایان اشتباهی پسر خود را می کشد. در سفر به یک سال بعد بایک خودش را از سیوا تبعید کرده تا آن 5 نفر نقاب دار را پیدا کند. بایک اولین نقاب دار یعنی رودجک را پیدا میکند و می کشد. او سپس به سیوا برمیگردد و یک کاهن ظالم یعنی مادونامون را میکشد که دائم در حال شکنجه مردم برای گرفتن اطلاعات باز کردن همان معبد بود. بعد از کشتن مادونامون بایک به اسکندریه می رود و با همسرش آیا تجدید دیدار میکند. آیا خودش رد یکی از نقاب دارها را گرفته است. او همچنین خودش هم آکتایون و کتیسوس را کشته است. به این صورت فقط تنها یکی از آدم ربایان با لقب مار باقی مانده است. آیا همچنین آشکار می کند که خواهر بطلمیوس یعنی کلئوپاترا به او در تمام این مدت کمک می کرده و دارد با او و آپولودوروس کار میکند تا هویت مار را بفهمد. آیا که شک دارد یودوروس احتمالا مار است به بایک اولین خنجر پنهان را میدهد. بایک به خاطر کشتن یودوروس یک انگشتش را هم به خاطر خنجر پنهان از دست میدهد. پس از شنیدن صحبتهای یودوروس بایک به مار بودن او شک می کند و به نزد کلئوپاترا و آپولودوروس می رود. کلئوپاترا فاش می کند که همان افراد نقاب دار او را از قدرت پایین انداختند و به بطلیموس قدرت دادند و این افراد خودشان را محفل باستانیان می نامند. کلئوپاترا فاش کرد که باستانیان میخواهند با استفاده از برادرش بطلمیوس سیزدهم کنترل کل مصر را در سایه دراختیار خودشان داشته باشند. مشخص میشود که باستانیان بیش از فقط 5 نفر هستند و مار هنوز زنده است. درواقع لقب یودوروس که کشتند اسب آبی بوده است و مار لقبی است که به همه اعضای باستانیان گفته میشود. بایک که این اطلاعات را گرفته حالا به مدجای کلئوپاترا تبدیل شده و شروع به کشتن تعدادی از اعضای مهم محفل باستانیان میکند. آیا هم از طرف دیگر به قدرت گرفتن کلئوپاترا کمک میکند و کمک میکند که پومپه کبیر با کلئوپاترا متحد شود. خیلی زود اعضای آبسترگو لیلا و دیانا را پیدا می کنند و دیانا را به نظر می کشند. با این حال لیلا جان سالم به سر می برد. لیلا کار خود را با کمک آنیموس ادامه می دهد و سرگذشت بایک را دنبال می کند. بایک نامه ای دریافت می کند مبنی بر این که هنوز دو نفر دیگر از باستانیان به اسامی رمز شغال و عقرب زنده هستند و اتفاقا اعضای گارد سلطنتی بطلمیوس هم بودند. بایک موفق به کشف هویت شغال یعنی لوسیوس سپتیمیوس میشود. او رد سپتیموس را دنبال میکند ولی دیر میرسد چون سپتیموس پومپه کبیر از متحدان قدرتمند کلئوپاترا را میکشد. کلئوپاترا که گزینه دیگری ندارد با کمک‌ بایک و آیا، با ژولیوس سزار دیدار می کند و از او می خواهد که از او حمایت کند. کلئوپاترا به خوبی سزار را متقائد میکند و پیشنهاد ازدواج میدهد. با شروع جنگ داخلی اسکندریه بایک پوتینوس یا عقرب را میکشد ولی سزار اجازه کشتن سپتیمیوس را به او نمیدهند. در سمت دیگر نیز آیا که بطلمیوس را که جنگ داخلی را برای پس گرفتن قدرت شروع کره بود تعقیب میکرد شاهد مرگش و خورده شدنش توسط کروکودیل ها می شود. بعد از اتمام جنگ داخلی کلئوپاترا رسما قدرت را به عنوان فرعون جدید مصر در اختیار میگیرد. سپتیموس هم که در واقع مشاور سزار بود حالا مشاور کلئوپاترا نیز میشود. کلئوپاترا که قدرت مطلق را گرفته حالا ارتباطاتش را با بایک و آیا قطع میکند. بایک و آیا که متوجه اشتباه بزرگ در پشتیبانی از کلئوپاترا میشوند متحدانشان را جمع میکنند. بایک اینجا میگوید که دشمن آن ها یعنی محفل باستانیان کسانی هستند که در سایه قدرت های پشت حاکمان هستند. و این نابرابر است و در این وضعیت پس چه قدرت در سایه ای برای پشتیبانی از مردم عادی وجود دارد؟ در اینجا بایک و آیا به همراه متحدانشان اولین پایه های محفل جدید پنهان شدگان را پایه میگذارند تا از مردم و آزادی آنها در مقابل باستانیان دفاع کنند. بایک و آیا سپس متوجه شدند که این گروه علاقه شدیدی برای تحقیق در آرامگاه اسکندر کبیر دارند پس به آن جا می روند ولی در آن جا آپولودوروس، از متحدین کلئوپاترا را پیدا می کنند که بعد از جنگ با فلاویوس به شدت مجروح شده است. او به بایک می‌گوید که رهبر محفل باستانیان در واقع افسر ارشد شخص سزار فلاویوس ملقب به شیر است. فلاویوس و سپتیموس نیز اکنون با گوی به همان غار در سیوا رفتند. در برگشت به سیوا آنها می فهمند که در غار مخفی باز شده است. بایک فلاویوس را دنبال و با او مبارزه میکند که سیب عدن را در دست دارد. بایک در این جنگ موفق میشود و فلاویوس را میکشد و سرانجام انتقام مرگ خمو پسرش را میگیرد. او سپس پیش آیا برمیگردد. آیا چند نفر دیگر را متقائد به عضویت در محفل مخفی شدگان کرده و تصمیمش برای رفتن به رم و کشتن سزار و سپتیموس را گفت. آیا و بایک دراین محل تصمیم به جدا شدن میگیرند و اینکه هر دو در ادامه زندگی شان را وقف رشد محفل کنند و دنیا را از داخل سایه ها مراقبت کنند. بایک قبل از رفتنش جمجمه عقاب که گردنبند خمو بود را روی زمین انداخت. و بعد از این وقتی آیا آن را از زمین برداشت شکل و آیکون محفل اساسین‌ های امروزی روی زمین درست شده بود. بعد از این لیلا از آنیموس بر می خیزد و با منتور اساسین ها ویلیام مایلز که آنجا بود دیدار میکند. مایلز مدتی بود در اینجا مراقب لیلا بود چون لیلا به هدف آبسترگو تبدیل شده بود. او به لیلا پیشنهاد عضو شدن در محفل اساسین ها را میدهد. و لیلا هم با تردید و عدم تمایل پیشنهاد را قبول میکند و میگوید که ظاهرا چاره ای ندارد. پس از این نیز این دو نفر به اسکندریه می روند. در برگشت به آنیموس آیا به رم می رود و سپتیمیوس را که عصای عدن را دارد می کشد. بعد از آن آیا به مجلس سنا نفوذ کرده و کار خود را با کشتن سزار تمام می کند. بعد ها آیا با کلئوپاترا دییدار می کند و او را تهدید می کند که اگر حاکمی عادل نباشد او را ترور می کند. بعد از آن بایک و آیا (که اسمش را به آمونت تغییر داده) شروع به گسترش محفل مخفی شدگان (اساسین ها) در مصر و روم می کنند. ساخت و توسعه مراحل ساخت و توسعه بازی اوریجینز از اوایل سال ۲۰۱۴، و پس از تکمیل بازی اساسینز کرید ۴: پرچم سیاه آغاز شد. بازی توسط استودیو یوبی‌سافت مونترال ساخته و بیشتر اعضای تیم سازنده، از جمله کارگردان آن یعنی اشرف اسماعیل نیز از تیم سازنده بازی پرچم سیاه هستند. تعدادی دیگر از شعبه‌های جهانی یوبی‌سافت از جمله یوبی‌سافت صوفیه، سنگاپور، شانگهای، چنگدو، بخارست، کیف و استودیو اسپراسافت نیز در مراحل ساخت با استودیو مونترال همکاری داشته‌اند. با توجه به روایت داستانی اصلی بازی که در مصر باستان جریان دارد، این بازی برخلاف دیگر نسخه‌های سری، تکیه بالایی روی حوادث واقعی و تاریخی ندارد. در عوض ماکسیم دوراند، محقق تاریخی و از تهیه‌کنندگان شعبه مونترال یوبی‌سافت با تعدادی از تاریخ‌نگاران و متخصصان عصر مصر باستان از نزدیک همکاری داشته، تا نقاط و وقایع مختلف ثبت نشده را با دقت در داستان بازی وارد کند. این بازی با موتور آنویل‌نکست ساخته شده و در قسمت هوش مصنوعی شخصیت‌ها، سازندگان دست به یک بازسازی کامل زده‌اند؛ این کار برای این هدف انجام شده که سازندگان قصد داشتند همه شخصیت‌های غیر قابل کنترل و همچنین حیوانات در داخل بازی، دستور کار و فعالیت‌های مخصوص به خودشان را داشته باشند. بازی همچنین شامل گردش شبانه روز نیز خواهد بود. این بازی برای نمایش رنگ‌ها و کنتراست آن، بررسی دقیقی از محیط واقعی مصر داشته و از تصاویر ماهواره نیز برای داشتن بازه‌های رنگی منحصر به فرد مصر استفاده کرده است. از دیگر جلوه‌های مهم بصری به نورپردازی و تاثیر ذرات معلق خاص مصر در محیط بازی است که یوبی‌سافت با کمک ناسا، تلاش کرده تا محیط تا بیشترین حد ممکن واقع‌گرایانه تصویر شود. بازتاب‌ها میانگین امتیازات متاکریتیک (PC) 84/100 (PS4) 81/100 (XONE) 85/100 امتیازات دستراکتوید 8/10 گیم‌اینفورمر 8.5/10 گیم‌اسپات 7/10 گیمزرادار 5/5 IGN 9/10 این بازی در مجموع موفق به دریافت بازخوردهای مثبتی از منتقدین و طرفداران شد. امتیازات متای بازی به 84 از 100، 81 از 100 و 85 از 100 برای پلتفرم‌های ویندوز، پلی‌استیشن 4 و ایکس‌باکس وان بوده است. عمده منتقدین بازی را به خاطر داستان و روایت داستانی، شخصیت‌ها، صداگذاری‌ها، بازسازی مکانیک‌های گیم‌پلی و دنیای وسیع و زیبای مصر مورد تمجید قرار داده و خصوصا به خاطر ضربآهنگ کلی و مشکلات فنی، به بازی نقدهای منفی نیز وارد کرده‌اند. منابع Assassin's Creed Origins در وب‌گاه ویکیا Assassin's Creed Origins در وب‌گاه ویکی‌پدیا
  11. 1 امتیاز
    خب ماسک سفید ها دقیقا هیچ سرباز های خاص و سازمان های مخصوصی برای خودشون ندارند؟؟
  12. 1 امتیاز
    ahmad mohseny

    نمسیس

    Nemesis اطلاعات درون بازی اولین حضور رزیدنت اویل ۳: نمسیس اطلاعات شخصی نوع تایرانت قد نزدیک ۷ فوت و ۰٫۳ اینچ (۲ متر و ۱۴ سانتی متر) ساخته شده از ویروس تی_NE-a کاربرد جایگزینی برای نیرو های نظامی وضعیت نابود شده نمسیس (به انگلیسی:Nemesis) یک نمونه آزمایشی از Tyrant هوشمند است که توسط یکی از آزمایشگاه های آمبرلا در فرانسه تحت مدیریت مستقیم ستاد آمبرلا ساخته شده است. هدف آن ها این بود که ثابت کنند که موجودی آلوده به ویروس تی می تواند بسیار هوشمند باشد و دستورات مافوقش را اجرا کند. این نام از نمسیس، الهه انتقام یونان باستان گرفته شده است. محتویات تاریخچه ساخت نمسیس حضور در شهر راکون به دنبال جیل گالری منابع تاریخچه ساخت نمسیس شاخه اروپایی آمبرلا در ابتدا نمسیس را به عنوان شاخه ای از پروژه Tyrant که توسط آمریکایی‌ها دنبال می‌شد و با تأکید بر افزایش هوشمندی میزبان و توانایی پیروی از دستورات بدون آسیب رساندن به قدرت ذاتی آن ساخت. این پیشرفت با ساخت انگل NE-α Type صورت گرفت. این انگل می تواند کنترل مغز میزبان خود را داشته باشد و به عنوان یک مغز دوم جایگزین مغز میزبان شود. حضور در شهر راکون شرکت آمبرلا نمسیس را به منظور پیدا کردن و کشتن اعضای باقی مانده از استارز به شهر راکون فرستاد. فرصتی برای مقابله با آنها در هرج و مرج شهر راکون پیش آمد. اولین قربانی نمسیس براد ویکرز، خلبان تیم بود. ویکرز در جلوی چشمان جیل ولنتاین کشته شد. به دنبال جیل نمسیس بعد از کشتن براد پس از کشتن براد، نمسیس به جیل حمله می کند. بسته به انتخاب بازیکن، جیل یا بلافاصله به ایستگاه پلیس می رود و یا تلاش می کند کارت شناسایی براد را از جسدش بازیابی کند و سپس به ایستگاه برود و یا برای نبرد با نمسیس در مقابل ایستگاه پلیس بماند. در داخل ایستگاه ، نمسیس جیل را تعقیب می کند. با این حال، پس از این جیل با کارلوس اولیویرا از طریق یک رادیو در دفتر S.T.A.R.S تماس می گیرد. پس از آن جیل از نمسیس فرار می کند. جیل چند بار با نمسیس روبه رو می شود ولی هر بار به سختی فرار کرد. پس از ملاقات با کارلوس و تیم او و تعمیر قطار، جیل با متحد جدید خود کارلوس، سفر خطرناک را از طریق شهرستان ادامه می دهد، اما بار دیگر نمسیس او را پیدا می کند. این قطار به راحتی می سوزد، جایی که میخائیل ویکتور مجروح می شود و برای فرار کارلوس و جیل با نمسیس فرار می کند و بعد از آن که از او شکست می خورد با نارنجک جان خود را برای نابودی نمسیس فدا می کند ولی با وجود مرگش و انفجار قطار نمسیس زنده می ماند. بعد از رسیدن به برج ساعت نمسیس خود را به جیل می رساند. بعد از آن در طی یک تعقیب و گریز این دو به بالای برج ساعت می رسند. با توجه به انتخاب بازیکن، جیل ممکن است با پرتاب سیم برق به گودال آب که در آن نمسیس ایستاده برای مدتی او او را متوقف کند یا جیل می تواند با چراغ روشن او را از برج به پایین بیندازد. بعد از آن جیل موفق می شود هلی کوپتر نجات را لاز وجود خودش مطلع کند با این حال اما نمسیس با یک راکت هلی کوپتر را منهدم می کند. بعد از آن جیل به کمک کارلوس موفق می شود که از دست نمسیس فرار کند با این حال اما جیل توسط نمسیس به ویروس آلوده شده بود. بعد از آن، در حالی که کارلوس برای پیدا کردن واکسنی برای درمان جیل از بیمارستان برگشته بود نمسیس جهش پیدا می کند. پس از این جیل باز هم با نمسیس روبه رو می شود و در آخر روی یک پل مجبور به پرش در آب برای نجات جان خود می شود. پس از آن جیل در تعقیب و گریز با نمسیس موفق می شود که او درون مواد شیمیایی بیندازد. در حالی که جیل قصد دارد تا از شهر فرار کند این بار نمسیس جهش بیشتری پیدا می کند و به دنبال جیل می گردد. جیل متوجه می شود که فقط با اسلحه ی لیزری می توان نمسیس را نابود کرد پس با اسلحه ی لیزری سرانجام نمسیس را شکست داده و در اینجا جیل می تواند که بدون توجه به نمسیس از آن جا دور شده یا با کلتش شلیک نهایی را به نمسیس وارد کند تا او کشته شود. اگر جیل نمسیس را نکشد به احتمال زیاد نمسیس در بمب باران شهر راکون نابود می شود. گالری منابع نمسیس در رزیدنت اویل ویکی
  13. 1 امتیاز
    Mohsen

    باستانیان

    The Order of the Ancients محفل باستانیان تاسیس 1334 قبل از میلاد توسط فرعون اسمنخ‌کارع لقب رهبر شیر حوزه مصر روم گروه مرتبط تمپلارها (شکل آینده) محفل باستانیان (انگلیسی: The Order of the Ancients) که عموما به نام مارها (The Snake) هم شناسایی می شوند. گروهی مخفی و مرموزی بودند که در دوره مصر باستان وجود داشتند و محدوده فعالیتشان هم حتی به فراتر از مصر می رسید. مشخصه معمول افراد گروه این بود که از اشیا مرموز منتسب به خدایگان باستانی که قدرت های عجیبی داشتند استفاده می کردند تا انسان ها و مردم عادی را در مسیری که می خواستند یعنی صلح و پیشرفت سوق بدهند. در عصر بطلمیوس سیزدهم این محفل نفوذ زیادی روی این فرعون پیدا کرد و در اصل گروهی بودند که در پشت پرده روی مصر باستان حاکم بودند.بعد از مردن بطلمیوس هم این محفل روی ژولیوس سزار دست گذاشت و از او حمایت کردند. این محفل در پشت پرده بسیاری از مراکز قدرت را در کنترل خودش داشت تا اینکه در جریان جنگ‌های صلیبی سوم از حالت خفا و پشت پرده در آمد و به نام محفل تمپلارها فعالیتش را ادامه داد. محتویات معرفی شکل گیری و اعضا اهداف و اعتقادات منابع معرفی بطلمیوس سیزدهم در سال ۵۱ قبل از میلاد تحت عنوان جانشین حاکم در کنار خواهرش کلئوپاترا به تاج و تخت مصر رسید. از طریق بطلمیوس که تحت نفوذ و اراده باستانیان بود، محفل با قدرت بالایی که کسب کرده بود نفوذش را گسترش می داد و در مصر سازماندهی می کرد تا نقشه های خودشان برای کشور را اجرایی بکنند. محفل وقتی دید که خواهر بطلمیوس مثل خودش راحت کنتل نمیشود، پشت پرده نقشه ای را اجرا کرد که باعث اخراج کلسوپاترا از مصر و در سال ۴۸ قبل از میلاد شد. البته این را می دانستند که کلئوپاترا زیرک تر و استراتژیست بهتری نسبت به برادر کوچک ترش است ولی چون بطلمیوس سیزدهم فردی سطحی بین تر و عاشق قدرت بود محفل می توانست به راحتی کنترل کند. در این بین یک مدجای که به ماهیت محفل مخفی باستانیان پی برده بود، ماموریتی را شروع کرد که رفته رفته مقاصد باستانیان برای او مشخص می شد. این مدجای که بایک نام داشت، مدتی بعد گروهی با هدف مقابله با باستانیان تشکیل داد. افراد این گروه که مخفی شدگان نام داشتند، در جنگ پنهان و زیرپوستی با باستانیان قرار گرفتند که در اصل از قرن ها قبل از آن ها نیز با همین مقاصد دنبال می شد. باستانیان قرن ها بعد به شکل گروه سازماندهی شده به نام شوالیه‌های تمپلار در آمد و از حالت مخفی فعالیتش را در حالت عمومی اجرا میکرد. تمپلارها در جنگ های صلیبی سوم درست مثل باستانیان در پی پیدا کردن اشیا مرموز و قدیمی با قدرت‌های عجیب بودند تا از آن برای کنترل مردم عادی استفاده کنند. شکل گیری و اعضا فعالیت سری محفل باستانیان از سال ۱۳۳۴ قبل از میلاد و توسط فرعون اسمنخ‌کارع شروع شد. این فرعون در دوره خودش یک نهانگاه باستانی متعلق به تمدن اولیه پیدا کرد و از قدرت هایی که اشیا به جا مانده داشتند شگفت زده شد. او گروه باسلتانیان را با هدف شناسایی و استفاده از قدرت های این اشیا شکل داد و پس از مرگش هم مقبره او مخفی شد که در اصل در نزدکی همین نهانگاه قرار داشت. بیش از هزار سال بعد که مصر حالا توسط سلسله بطلمیوسی اداره میشد، محفل از مردان و زنان عضوی تشکیل شده بود که از طبقه مرفه و نزدیک به حاکمان بودند.این اشخاص هر کدام در جای خود منصب مهمی داشتند یا صاحب منصب خاصی را تحت نفوذ قرار می دادند و در خفا عضو محفل بودند و کسی از وجود تشکیلات سری شان هنوز باخبر نبود. اعضا محفل در ملاقات های خودشان ماسک میزدند که به نشانه وفاداری است.هدف آن ها بیشتر مباحث سیاسی، دینی، اقتصاد و نظامی است تا با کنترل این ارکان بتوانند مردم را کنترل کنند و برنامه های خودشان را اجرا کنند. اهداف و اعتقادات باستانیان هم مثل شکل تکاملی خودشان در قرن های بعد که به تمپلار معرفو بودند به پدر دانایی ها معتقد بودند. هدف اصلی این محفل در مصر، برگرداندن یک سلسله سلطنتی قدرتمند به حکومت مصر بود که تحت نفوذشان هم باشد. بدین شکل محفل دنبال پیدا کردن قدرت کنترل از روش سیاسی، دینی، نظامی یا فرهنگی بود. آنها برای داشتن این کنترل به دنبال تکه‌های عدن بودند و از قدرت شان برای رسیدن به هدف های اشاره شده استفاده می کردند تا با داشتن این همه قدرت کنترل روی سرنوشت مردم آن ها را در همان مسیری که از دیدشان صحیح می بود قرار بدهند. منابع The Order of the Ancients در اساسینز کرید ویکیا
  14. 1 امتیاز
    ویکتور "سالی" سالیوان | Victor "Sully" Sullivan وضعیت زنده تولد 1951 ملیت آمریکا ارتباطات نیتن دریک ساموئل دریک النا فیشر کسی دریک کاترین مارلو کلویی فریزر شهرت شکارچی گنج، تاجر، عضو نیروی دریایی حضورها اقبال دریک 2: در میان دزدان 3: فریب دریک 4: پایان یک دزد آنچارتد: ژرفای طلایی آنچارتد: چشم ایندرا آنچارتد: هزارتوی چهارم صداگذار ریچارد مک‌گوناگل ویکتور "سالی" سالیوان (انگلیسی: Victor "Sully" Sullivan) یک شکارچی گنج و ثروت آمریکایی و تاجر است و همینطور دوست و استاد یک شکارچی گنج دیگر به نام نیتن دریک است. سالی در بازی های آنچارتد: اقبال دریک، آنچارتد 2: در میان دزدان، آنچارتد 3: فریب دریک و آنچارتد 4: پایان یک دزد حضور داشته و نقش شخصیت همراه و کمکی را در قسمت های مختلف ماجراجویی نیتن داشته است. سالی کلاً در سراسر سری آنچارتد به همراهی و کمک کردن به نیتن معروف است و اغلب در ماجراجویی های نیتن همراه او یا دوستانش میشود. نقش و صداگذاری سالیوان در تمامی بازی هایی که حضور داشته است را ریچارد مک‌گوناگل بازی کرده است. محتویات معرفی آنچارتد گلدن آبیس آنچارتد: اقبال دریک آنچارتد 2: در میان دزدان آنچارتد 3: فریب دریک آنچارتد 4: پایان یک دزد منابع معرفی ویکتور سالیوان در 1951 متولد شده و دوره کودکی خیلی بدی داشته و با پدر بدجنس مشکل داشت. رابطه خیلی بد با پدرش باعث شد که هیچ وقت علاقه به تشکیل خانواده برای خودش نداشته باشد.وقتی جوان بود به نیروی دریایی رفت هرچند کمی بعد به خاطر راه انداختن کارهای کلاه برداری از نیروی دریایی اخراج شد. بعد سالی وارد تجارت خلاف و غیرقانونی شد و درکارهای قاچاق و هم دزدی عملیات انجام داد.او از مشتری هایش پروژه دزدی یا قاچاق میگرفت و معروف بود که فقط کارش را انجام میداد و زیاد سوال نمی پرسید. سالیوان در کلاه گذاشتن بر سر بعضی از مشتریانش هم مهارت داشت.او حتی زمانی با قاچاقچی بدنام پانامایی هکتور آلکازار هم مراوداتی داشته است. او یک زمان یک سری اسناد قدیمی درباره جنگ افزارهای ژاپنی را به رئیس آلکازار فروخته و کمک کرد از ژاپن به خارج قاچاق کنند. یکی دیگر از مشتریان مهم او کاترین مارلو بود که به تدریج رابطه رمانتیکی هم بین دونفر بوجود آمد. در سال 91 سالی دزدی ترتیب داد که از یک موزه در کلمبیا حلقه فرانسیس دریک را به همراه یک اصطرلاب بدزدد. او در موزه مخفی عمل کرد تا کسی او را نبیند و توانست مشخصات قفل شیشه را بردارد.وقتی بیرون رفت و در راه رفتن به کلیدسازی بود، پسربچه‌ای او را تعقیب می کرد که سالی وانمود میکرد نفهمیده و اهمیتی نمیداد. پسربچه بعداً کلید و کیف پول سالی را جیب بری میکند و سالی هم مچش را میگیرد. پسربچه کیف را پس میدهد ولی کلید را نگه داشت.بعد با کلید داخل موزه رفت و او حلقه را می دزدد. بعد هم افراد مشتری سالیوان یعنی افراد مارلو دنبال پسربچه میکنند تا حلقه و اصطرلاب را پس بگیرند. در وضعیتی که پسربچه ممکن بود کشته شود، سالی وارد شد و جان پسربچه را نجات داد. این دو بعد از این به رستوران میروند و ناهار میخورند. پسربچه بالاخره خودش را نیتن دریک معرفی میکند و سالی به او میگوید که میتواند در این بیزنس به نیتن کمک کند و از اینجا هست که دوستی و شراکت این دو جوینده گنج شروع میشود. سالی بعداً میفهمد که نیتن یک برادر دیگر مثل خودش به اسم ساموئل دریک هم دارد که البته سالی هیچ وقت با ساموئل ملاقات نمیکند و ساموئل ماجراجویی خودش را دنبال میکرد. در چند سال بعدی هم سالی و نیتن شراکتشان را ادامه میدهند و اغلب به دردسر می افتند و زندانی هم میشدند. ولی سالی همچنان حامی نیتن بود و مثل پسرش دوستش داشت و بزرگش کرد.گاهی اوقات سالی جلوی کارهای بی خردانه نیتن را میگرفت. نیتن نیز سالی را به جای پدری که مدت ها قبل ترکش کرده بود دوست میداشت و او هم حامی سالی بود. آنچارتد گلدن آبیس در آنچارتد: گلدن آبیس سالی با نیتن تیم میشود تا ماریسا چیس را نجات بدهند که بوسیله ژنرال گورو در جنگل های پاناما اسیر است. سالی و نیتن با قایق از رودخانه پایین میروند تا بالاخره به شهر گمشده کویویرا میرسند.نیتن و سالی با تعدادی سرباز گورو درگیر میشوند و بعد بقیه راه را روی زمین جلو میروند و با سربازان بیشتری مثل مزدوران جیسون دانته مواجه شدند. این ماجراجویی جلوتر میرود و جایی است که به شکافی میرسند و نیتن روی سطح بعدی می پرد، ولی سالی نمیتواند. سالی سقوط میکند و پایش هم آسیب میبیند و به این ترتیب نیتن تنهایی راهش را به کویویرا ادامه میدهد. طبق نقشه سالی عقب برمیگردد تا یک هلی کوپتر از مزدوران دانته بدزدد و آماده سوار کردن نیتن و ماریسا باشد. او همین کار را هم کرد و بعدا با هلی کوپتری که دزدیده بود نیتن و ماریسا را نجات میدهد و قبل از اینکه غارها روی سرشان خراب شود از آنجا بیرون می آید. آنچارتد: اقبال دریک در بازی آنچارتد: اقبال دریک سالی و نیتن اوایل بازی با هم هستند. وقتی نیتن و النا تابوت فرانسیس دریک را پیدا کردند، بعد دزدان دریایی به آنها حمله میکنند و سالی با هواپیمای خودش از راه می رسد و این دو نفر را نجات میدهد. نیتن میگوید که در تابوت جسد دریک را پیدا نکرده و فقط یک دفترچه آنجا بود. این یادداشت از فرانسیس دریک سرنخی بود به شهر گمشده ال دورادو و سالی و نیتن دنبال این سرنخ میروند و النا را از قصد جا میگذارند. چون النا خبرنگار بود و آنها نمیخواستند ال دورادو خبری شود و برای پیدا کردن آن رقیب پیدا کنند. درادامه ماجراجویی وقتی متوجه شدند که ال دورادو یک مجسمه طلا است و از محلش هم بیرون برده شده سالی از کوره در میرود. او عصبانی است و روی این پول حساب کرده بود تا قرض هایش را بدهد ولی حالا که ال دو رادو نبود عصبی بود. بعد از این نیتن و سالی سرنخ های بعدی را دنبال میکنند و وسط جنگل در رودخانه یک زیردریایی نازی و به گل نشسته پیدا میکنند. سالی اینجا عقب میماند تا نیتن داخل زیردریایی را جستجو کند. بدهی سالی به شکارچی گنج انگلیسی گابریل رومن بود و سالی او را در جریان ال دورادو گذاشت و حالا به محل رسیده بودند. وقتی نیتن با سرنخ نقشه بیرون آمد گابریل نیتن را به کشتن سالی تهدید کرد و نقشه را از او گرفت. او بعد میخواهد نیتن را بکشد که سالی خودش را وسط میاورد و تیر به سینه میخورد. نیتن حالا متواری میشود ولی سالی هم نمیمیرد چون دفترچه فرانسیس دریک در جیبش بوده و جلوی تیر را گرفته بود. سالی مجبور به کمک به رومن گردید و نیتن هم فکر میکرد که سالی مرده. بعدا النا هم به دنبالشان رفت و فهمید که سالی زنده است و دارد با رومن کار میکند. او به نیتن این را میگوید ولی نیتن مطمئن است که قضیه چیز دیگری است و سالی مجبور شده همکاری کند. این دو رومن و سالی را تعقیب و پیدایش میکنند. سالی میگوید که کل این مدت داشته وقت تلف میکرده تا نیتن برای کمک بیاید. سالی بعد هم پیش النا میماند تا نیتن جلو برود و ال دورادو را پیدا کند.سالی سپس مزدوران رومن را به جهت دیگری از مقبره میفرستد و خودش دوباره به نیتن رسید که البته به خاطر یک تله این دو باز هم جدا می افتند. سالی بعد سعی میکند که با نیتن ارتباط بگیرد ولی خط قطع میشود و وقتی دوباره وصل شد سالی گفت که زیرحمله است و به کمک احتیاج دارد.بعد از نجات هم نیتن به سالی میگوید که ال دورادو آنطور که فکر میشد نیست و مجسمه طلسم شده است.سالی این حرفها را قبول نداشت و طلسم شدن و ... را منطقی نمی دید تا اینکه هر دو به ال دورادو رسیدند و دیدند که گابریل رومن چطور با گازی از داخل مجسمه به زامبی تبدیل شد.بعد هم که ناوارو مجمه را با هلی کوپتر می برد سالی به نیتن کمک کرد تا به هلی کوپتر برسد. آن طرف وقتی نیتن مجسمه و ناوارو را غرق کرد و النا فیشر را نجات داد، سالی در مقر دزدان دریایی مرده مقدار زیادی گنجینه و جواهر با خودش سوار قایق کرد و پیش النا و نیتن برگشت. این سه نفر عکس یادگاری با این گنجینه ها می گیرند و از جزیره خارج شدند. آنچارتد 2: در میان دزدان سالیوان در آنچارتد 2 نقش کمرنگ تری در مقایسه با آنچارتد 1 داشت. بعد از اینکه نیتن در ترکیه زندانی میشود، کلویی فریزر به سالی کمک کرد تا پیدایش کند و بعد هم وثیقه میگذارد و نیتن آزاد میشود.سالی به نیتن گفت که هری فلین کشتی گمشده مارکو پولو را در بورنئو پیدا کرده ولی هنوز سنگ چینتامانی پیدا نشده است.نیتن این راهم از سالی میشوند که مشتری که فلین برای او کار میکند زوران لازارویچ است و هری و لازارویچ دارند روی پبدا کردن چینتامانی کار میکنند.بعد از این سالی و نیتن با کلویی به بورنئو میروند. کلویی در کمپ ارتش لازارویچ نفوذ دارد و جاسوس دوجانبه برای نیتن است و او هم نمیخواهد لازارویچ به چینتامانی برسد. کلویی با نفوذش کمک میکند و نیتن و سالی پیشروی میکنند. بعد از اینکه کلویی تعدادی بمب در اطراف کمپ ارتش مخفی میکند سالی و نیتن هم از راه میرسند و بمب ها را فعال میکنند. بعد از منفجر شدن بمبها، لازارویچ و افرادش کمپ را ترک میکنند و حالا وقت این بود که سالی و نیتن داخل کمپ بروند. اینجا سالی نگهبانی داد و نیتن اسنادی پیدا میکند که معلوم میشود اصلا چینتامانی در بورنئو آورده نشده است چون ماکو پولو هیچ وقت چینتامانی را با خودش در کشتی ها نیاورده بود.پس لازارویچ الآن دنبال ردپای مارکو به جای اولی که چینتامانی را دیده یعنی شهر گمشده شامبالا است.بعد هم سالی و نیتن به کوهستان میروند تا با کلویی به جایی که اجساد افراد کشتی بودند بروند. نیتن و سالی با کلویی در مقبره مخفی در کوهستان یک فوربا و نقشه که راه مخفی به شامبالا است را پیدا کردند که فقط با همان فوربا قفل باز میشد.وقتی که از مقبره خارج میشدند، افراد لازارویچ و فلین از راه میرسند و کلویی برای حفظ پوشش مجبور میشود سریعا تغییر موضع بدهد.فلین درباره سرنخ جدید یعنی تپال میفهمد و به کلویی دستور داد که سالی و نیتن را پیش لازارویچ ببرد.در طول راه کلویی یک جا می ایستد و دو سرباز را میکشد و سالی و نیتن را فراری میدهد. بعد هم دوباره یک سری سربازان لازارویچ به دنبال آنها می افتند و سالی و نیتن در جلوی یک آبشار گیر می افتند. نیتن می خواهد بپرد ولی سالی تردید میکند و بعد میگوید که پریدن از این ارتفاع برای مردی با سن و سال او دیگر جواب نیست. پس سالی یک راه دیگر میرود و از نیتن تا ملاقات بعدی خداحافظی میکند و نیتن پایین میپرد و به نپال میرود. بقیه بازی سالی حضور ندارد و کلویی و النا در ماجراجویی نیتن در تبت شریک هستند.ولی در اواخر بازی سالی سر و کله اش پیدا میشود و در دهکده ای در تبت آنها را پیدا میکند. او از النا که مجروح بود مراقبت کرد و بعد هم بیرونش آورد.مثل همیشه نیتن دست خالی ماجراجویی را تمام کرد و سالی طعنه میزند که نیتن چینتامانی را خارج نکرده است.بعد از این هم سالی نیتن و النا را تنها گذاشت و خودش هم دنبال کلویی رفت. آنچارتد 3: فریب دریک در وقایع آنچارتد 3 سالی نقش پررنگ تری نسبت به آنچارتد 2 دارد و ضدقهرمان اصلی بازی که کاترین مارلو است همان مشتری قدیمی سالی است. سابقه آشنایی او و مارلو به سالها قبل میرسد و یک بار سالی سعی کرد حلقه فرانسیس دریک را برای مارلو بدزدد که دست آخر نیتن که نوجوانی ببیش نبود حلقه را از موزه می دزدد و بعد از آن هم سالی و نیتن شریک میشوند. نیتن و سالی به یک بار در لندن میروند تا با مشتری که میخواهد حلقه فرانسیس دریک را بخرد معامله کنند.آنها حلقه جعلی را به تالبوت میفروشند و بعد که معلوم میشود پول های خریدار هم تقلبی است یک دعوا در بار شروع میشود. سالی و نیتن با چند نفر درگیر میشوند و بعد از این بیرون می روند. در بیرون بار بالاخره خریدار اصلی یعنی مارلو همراه با تالبوت این دو نفر را نگه داشتند. مارلو اینجا حلقه را از نیتن میگیرد و بعد هم کاتر به سالی و نیتن شلیک میکند. بعد از رفتن مارلو و تالبوت سالی و نیتن بلند میشوند و معلوم میشود که کاتر در اصل با آنها همکاری میکرده است.کل نقشه هم این بوده که مارلو را از مخفیگاهش بیرون بکشند و در طرف دیگر هم "کلویی" مارلو را تعقیب میکند تا مخفیگاه او را پیدا کند. سالی، نیتن و کاتر خودشان را به کلویی رساندند و بعد هم این 4 نفر وارد ساختمان مخفیگاه شدند. این مخفیگاه گروه سری هرمسی است که ریشه تشکیل گروه به زمان ملکه الیزابت اول میرسید و زمانی فرانسیس دریک هم در این محفل بود. بعد از چند تیراندازی و جنگ بین هرمسی ها، گروه بالاخره به محلی میرسند که نیتن چند سرنخ پیدا میکند.از واقعه زمان نوجوانی،نیتن حلقه را دزدید ولی اصطرلاب یا سایفر دیسک فرانسیس دریک به دست مارلو افتاده بود.حالا نیتن با داشتن حلقه و استفاده روی اصطرلاب نقشه سفر فرانسیس دریک به شبه‌جزیره عرب، تحت ماموریتی مستقیم از طرف ملکه الیزابت اول بود تا شهر گمشده ارم را پیدا کند. نیتن اینجا به دو نتیجه میرسد که یکی رفتن به شیتو در فرانسه و یک مقصد هم سیتادل در سوریه است. پس هدف این میشود که کاتر و کلویی به سوریه میوند و نیتن و سالی به فرانسه. منتهی در فرانسه، سالی و نیتن به نتیجه ای نمیرسند و بعد از جنگیدن با مزدوران هرمسی مارلو به سختی زنده میمانند و حالا به سوریه می روند. در سوریه، نیتن و سالی درنهایت به کلویی و کاتر رسیدند. همان طور که نیتن و سالی حدس زده بودند، افراد مارلو در اینجا نیز حضور داشتند؛ آن‌ها در مبارزه و فرار به جلو موفق بودند اما در یک نقطه، تالبوت موفق شد با یک دارت سمی کاتر را شکار کند. این سم توهم‌زا این ابتکار عمل را به تالبوت داد تا کاتر را نسبت به نیتن بدبین کند. او به همین ترتیب دفترچه سرنخ را از کاتر گرفت و محل را به سرعت ترک کرد. این عمل باعث شد تا به زودی درگیری میان کاتر و نیتن رخ دهد که درنهایت با وساطت سالی و کلویی به پایان رسید. گروه در ادامه مسیر موفق شد نصف دیگر نشان را پیدا کند، که محل سرنخ بعدی یعنی یمن را فاش می‌کرد. در جریان فرار از افراد مارلو، کاتر بار دیگر به دام افتاد و در این بازه کاری از دست نیتن و دوستانش بر نمی‌آمد. کاتر در ادامه مجبور به پریدن شد که همین نیز باعث شکستن پایش شد. به این ترتیب کاتر و کلویی مجبور به متوقف شدن در این مرحله از سفر شدند تا نیتن و سالی بتوانند برای تکمیل کار به یمن بروند. در یمن سالی از یک آشنای قدیمی کمک گرفت تا در شهر مستقر شوند که همان النا فیشر است. النا و نیتن بعد از وقایع آنچارتد 2 ازدواج میکنند ولی به هر شکل مدتی بود جدا از هم زندگی می‌کردند. سالی بارها سعی کرد نیتن را سر عقل بیاورد که دیگر النا را از دست ندهد ولی نیتن میدانست که شکارچی گنج بودن باعث میشود النا همیشه در خطر قرار بگیرد پس نمیخواست هنوز به این شکل پیش برود و نصیحت سالی را نادیده میگرفت. این سه در ادامه سفر خود موفق به پیدا کردن مقبره زیرزمینی سرنخ های جدید فهمیدند که از جمله فرانسیس دریک از قصد ماموریت پیدا کردن شهر ارم را لغو کرد چون خطر بزرگتری از پیدا شدن شهر در انتظار می بود. در بیرون از مقبره هم نیتن بعد از یک دارت سمی ار حالت عای خارج شد و از تیم خارج شد و تالبوت و مارلو از او بازجویی کردند. پس از اینکه تالبوت موقعیت سالی را فهمید، نیتن نیز فرصت آزاد شدن را پیدا کردولی باز هم دستگیر شد. این بار رامیزس که یک دزد دریایی و همدست مارلو بود از او بازجویی کرد و تهدید کرد که سالی را گروگان گرفته است. بعد از آزادی و پیشروی در اینجا نیتن متوجه شد که رامیزس اصلا سالی را در اختیار نداشته و این گروگان‌گیری یک حقه بوده است سالی در اصل بوسیله مارلو و تالبوت اسیر شده بود.آن ها کاروانی تشکیل و وسط ربع الخالی میرفتند تا شهر ارم را پیدا کنند و از سالی هم به عنوان متخصص او را مجبور به همکاری کردند.النا بعدا این را به نیتن گفت و این دو برای نجات دادن سالی به ربع الخالی میخواهند بروند و نیتن به تنهایی با یکی از هواپیماها به این بیابان میرسد. این هواپیما هم سقوط میکند که گرچه نیتن زنده ماند ولی تا مدتها در بیابان بی انتها سرگردان بود. در کل این مدت او سراب ها و رویاهایی از سالی هم میدید. بالخره با کمک سلیم نیتن به کاروان میرسد و درگیر میشود. و در نهایت هم سالی را نجات میدهند.در ادامه و با توجه به طوفان شن، این دو مجدد یکدیگر را گم می‌کنند. با حرکت در همین شرایط هوایی، آن‌ها در نهایت به دروازه شهر گمشده ارم رسیدند. پس از عبور از دروازه داخلی، نیتن و سالی چشمه آب عجیبی را می‌بینند که به نظر نیتن می‌توانسته دلیل حیات این شهر در وسط بیابان بوده باشد. او جرعه‌ای از این آب می‌نوشد و مجددا وارد حالت توهمی می‌شود و در توهم فکر میکند که سالی مرده است. پس از مدتی، نیتن مجددا هوشیاری خودش را به دست آورد و سالی را پیدا کرد. همین نیز باعث فاش شدن چگونگی طلسم شدن شهر شده بود. به عقیده نیتن، آبی سمی که ناقل باعث متوهم شدن و طلسم شدن همه ساکنان شهر بود و فرانسیس دریک هم از این می ترسید که منبع مسموم شدن آب شهر به دست ملکه برسد و برای همین ماموریتش را ادامه نداد. با جستجوی بیشتر، نیتن و سالی، مارلو و تالبوت را دیدند که مشغول خارج کردن لوح برنجی بودند. به پیشنهاد سالی، این دو از هم جدا شدند و با یک نقشه گمراه کننده، لوح را مجددا به اعماق فرستادند. این کار با منفجر کردن صورت گرفت و این انفجار زنجیره‌ای باعث ناپایدار شدن شهر باستانی شد. در ادامه و زمانی که مارلو دیوانه‌وار قصد برگرداندن لوح را داشت، او به سرعت خود را در باتلاق ماسه‌ای دید. باوجود تلاش نیتن، مارلو درنهایت در ماسه غرق شد و او همراه با سالی به سرعت مسیر فرار را در پیش گرفتند. در نزدیکی دروازه اصلی، این بار تالبوت بود که این دو را متوقف کرد. او آخرین تلاشش را برای از بین بردن نیتن و سالی انجام داد و در مبارزه نهایی از نیتن شکست خورد. به این ترتیب این باز هم نیتن بود که همراه با سالی، از یک شهر باستانی و گمشده در حال نابودی زنده خارج شدند. پس از خروج از شهر، سلیم نیز به کمک آن‌ها آمد و درحالی که ارم در حال فرو رفتن در شنزار بود، این سه از منطقه خارج می‌شدند. در فرودگاه یمن، سالی با نیتن درباره اینکه چرا اینقدر به او اهمیت می‌دهد صحبت کرد. او سپس حلقه ازدواج نیتن را به او برگرداند و او را تشویق کرد که این مسیر خطرناک را رها کرده و عمرش را برای النا صرف کند. با رسیدن النا، این سه با هواپیمای شخصی سالی یمن را ترک کردند. آنچارتد 4: پایان یک دزد بازی آنچارتد 4: پایان یک دزد چندسال بعد از بازی آنچارتد 3 است و نیتن از وقتی که دزدی و جستجوی گنج را کنار گذاشته زندگی عادی با النا دارد.در این مدت هم نیتن و سالی با هم تماسی ندارند چون سالی هنوز در دنیای ماجراجویی بود و دوست نداشت نیتن را دوباره به آن راه بکشد. ولی وقتی که نیتن فهمید برادرش سم هنوز زنده است و حالا تنها راه برای نجاتش از هکتور آلکازار پیدا کردن گنج گمشده هنری ایوری است مجبور میشود تا دوباره به راه قبلی برگردد. این دفعه هدف نیتن نجات دادن سم است و طمع گنج را ندارد ولی باز هم تصمیم میگیرد به النا چیزی نگوید.او به دروغ به النا میگوید که برای کاری به مالزی رفته ولی اصل نقشه این بود که از سالی کمک بگیرد تا وارد مزایده ای شوند که قرار بود سرنخ مهمی حراجی شود.پس نیتن بعد از سالها دوباره با سالی تماس میگیرد و بازهم میخواهد برای بار آخر کمک کند. سالی کسانی که در عمارت روسی (در ایتالیا) بودند را میشناخت و تا رسیدن نیتن و سم صبرکرد. او برای آنها از پنجره چراغ زد و علامت داد تا مدتی بعد سر و کله هر دو پیدا میشود. سالی بعد از چندسال از دیدن نیتن خوشحال است و برای اولین بار هم رو در رو برادرش سم را دید. هدف این سه نفر دزدیدن صلیب سنت دیسمس بود و نقش سالی این بود که در مزایده شرکت کند و وقت بخرد.او با رقبای خودش یعنی ریف ادلر و نیدین راس هم صحبت کرد.نیتن داشت دنبال ژنراتور میگشت تا برق را قطع کند و سالی هم مدام قیمت بالاتری از ریف پیشنهاد میداد.این کار باعث شد وقت کافی ایجاد شود و نیتن برق را قطع کرد.به محض قطع شدن برق هم سم وارد عمل شد و صلیب را دزدید و سالی و سم قبل از وصل برق فرار میکنند.بعد از این هم وقتی سالی و نیتن درگیر نگهبانان بودند سالی از راه میرسد و هر سه با ماشین فرار میکنند.مدتی بعد در هتل سم صلیب را شکست و از داخلش سرنخ بعدی را پیدا کرد. و فهمیدند که باید به اسکاتلند بروند و قبرستان کلیسایی را جستجو کنند.نیتن میخواست به النا بگوید که کارش در مالزی طول میکشد. سالی مخالف بود و گفت نیتن باید بیشتر به النا اعتماد کند و حقیقت را بگوید.نیتن اما هنوز حاضر نبود و وقتی که سم هم گفت نیتن مجبور به این کار نشده سالی گفت که این درست نیست که بعد از خارج شدن از این راه النا را گمراه میکند. و او اینجاست تا مراقب نیتن باشد. سالی با هواپیمای خودش این دو برادر را به اسکاتلند برد و خودش در هواپیما ماند تا آنها جستجو را شروع کنند. درانتها، سربازان شورلاین که متحد ادلر بودند به این دو حمله میکنند و سم و نیتن هر طوری بود خودشان را به هواپیما روی آب رساندند.اینجا سالی فهمید که سرنخ بعدی که پیدا شده مادگاسکار و خلیج کینگز بی است و کل سرنخ اسکاتلند آنها را به این سرنخ بعدی رسانده است. پس سالی برادران را به ماداگاسکار برد و در یک متل مستقر شدند.جستجو باید اطراف یک آتشفشان خاموش انجام میشد و سالی و نیتن روی اجاره جیپ بحثشان شده بود. نیتن میخواست جیپ که اجاره میکنند کابل بوکسل داشته باشد ولی وقتی دید که صاحب ماشین پول بیشتری طلب میکرد گفت که اصلا نیازی به کابل بوکسل نیست. هرطور بود سالی و نیتن آخر جیپ بکسل دار اجاره کردند و به طبیعت ماداگاسکار زدند. سالی پس در ماجراجویی این دو برادر از نزدیک حضور داشت و در ماشین درباره مسائلی مثل گذشته و وضعیت سم صحبت میکرد. این گروه چندبار هم با سربازان شورلاین درگیر شدند که سالی هم به نیتن و سم کمک میکرد.جستجو بالاخره به یک برج بلند منتهی شد و سرنخ بعدی به دو برج اشاره میکرد. با پیشنهاد سم آنها از هم جدا شدند و نیتن و سالی به سمت یک برج و سم هم دنبال یک برج دیگر رفت. نیتن و سالی به برجی رفتند که وسط شهر بود و از قضا همان برج اصلی بود و نیتن اینجا با کمک سالی پازل حل میکند و سرنخ بدست می آورد. وقتی نیتن داشت سرنخ که همان لیبرتالیا است را تلفنی به سم میگفت، رقیبشان یعنی ریف ادلر هم که هکر استخدام کرده بود سرنخ را فهمید.بعد از این هم ادلر سربازان شورلاین را فرستاد تا نیتن و سم را بکشند.دراینجا سالی با نیتن بود و به او کمک میکرد.هر دو سپس سوار جیپ شدند و به برج سم رفتند. سم هم تحت حمله بود و از یک قسمت نیتن از سالی جدا شد و تنها به سراغ سم رفت.سالی چاره ای نداشت و به متل برگشت.نزدیک غروب دو برادر از راه رسیدند و در بیرون متل با سالی صحبت کردند.سرنخ بعدی آنها یعنی لیبرتالیا بود که نیتن گفت در یکی از چند جزیره نزدیک کینگز بی است.آنها سپس وارد متل شدند که النا را دیدند.النا دست نیتن را پیش خودش رو کرد و دروغ هایش برای رفتن به مالزی را فهمیده بود.او با عصبانیت متل را ترک کرد و گفت میخواهد به هواپیما برسد و از ماداگاسکار برود.سالی اینجا باز هم به نیت خرده میگیرد و میگوید باید سراغ النا برود و از دلش در بیاورد.او پیشنهاد سالی برای اینکه سم را مخفی کنند هم رد کرد. گفت که سم 15 سال زندان بوده و الآن نمیشود که او را مخفی کرد پس باید گنج ایوری را پیدا کنند.نیتن از سالی خواست که سراغ النا برود و مراغب او باشد و خودش هم با سم به لیبرتالیا رفتند. سالی وقتی به النا رسید تا جایی که میدانست حقیقت را به النا گفت و گفت که نیتن این بار واقعا طمعی به گنج ندارد و برای نجات برادرش مجبور است گنج ایوری را پیدا کند.او درباره گنج ایوری هم گفت و هر طور بود النا را قانع کرد که دست از نیتن نکشد.بعد از این النا سوار هواپیما سالی شد و این دو در آسمان دنبال رد سم و نیتن بودند تا اینکه یک برج بزرگ در جزیره منفجر شد.سالی اینجا فرود آمد و النا به محل رفت.النا اینجا منور شلیک کرد و جایش را به سالی گفت.او نیتن را که از برج افتاده بود نجات داد و سالی از این دو شنید که سم توسط ریف اسیر شده و باید او را حالا نجات بدهند.نیتن این را هم گفت که تازه فهمیده که کل قضیه آلکازار و تهدید مرگ سم دروغ خود سم بوده تا نیتن را مجبور کند.سالی بعد از این هم با هواپیما نیتن و النا را دنبال میکرد و این دو چندباری با شورلاین درگیر شدند تا به سم برسند. سالی هم گاهی بیسیمی به النا میگفت که شورلاین دارد کجا میرود.مدتی بعد وقتی سم نجات داده شد سالی هم هواپیمایش را نزدیک یک شهر مخروبه فرود آورد و خودش را نزدیک کرد.او به موقع رسید و نیتن که زیر حمله بود را نجات داد.سالی یک راکت به تانک شلیک کرد و بعد نیتن را بالا کشید. بعد از این سم و النا هم وارد شدند و این سه هر طور که بود سم را قانع کردند که دست از گنج ایوری بکشد. سم هم قبول کرد ولی جلوتربازهم نظرش برگشت و از بقیه خداحافظی کرد و این دفعه تنها ساغ سرنخ بعدی خودش یعنی کشتی ایوری رفت. سالی و النا کامل موافق بودند که باید سم را دوباره نجات بدهند و به نیتن کمک کردند. از یک نقطه به بعد هم نیتن تنها رفت و سالی و النا هم با هواپیما خودشان را نزدیک کوهی رساندند که کشتی ایوری زیرش بود.مدتی بعد هم سم و نیتن وقتی همه چیز داشت نابود میشد زنده بیرون آمدند و حالا هر 4 نفر با هواپیمای سالی از لیبرتالیا رفتند.در کینگز بی وقتی همه داشتند خداحافظی میکردند، سالی از النا و نیتن خداحافظی کرد و بعد با سم صحبت کرد.سالی اخطار داد که دیگر هیچ وقت از او "برای بار آخر" کمک نخواهد و یعنی دیگر دوباره قولش را نشکند.سالی نیتن را تشویق کرد که دیگر دل النا را نشکند که نیتن هم با همه سختی هایی که همه شان کشیده بودند موافق این نصیحت بود.بعد از رفتن نیتن و النا هم سم با سالی شریک میشود. سالی میگوید که قبل از کل این قضیه ایوری داشت کار دیگری انجام میداد که خطرناک هم بود.سم پیشنهاد داد که میتواند کمکش کند و سالی هم موافق بود.بعد این دو هم با هم از کینگز بی خارج میشوند. منابع Victor Sullivan در ویکیا
  15. 1 امتیاز
    Mohsen

    سزاریون

    بطلمیوس پانزدهم فیلوپاتور فیلومتور سزار ( Ptolemy XV Philopator Philometor Caesar ) که در تاریخ با نام سزاریون (Caesarion در لاتین: سزار کوچک) آخرین فرعون از سلسله بطلمیوسیان در مصر است. او پسر بزرگ تر کلئوپاترا و تنها فرزند شرعی ژولیوس سزار بود که اسم بچه نیز به اسم سزار گذاشته شد. او آخرین عضو سلسله بطلمیوسی در مصر بود و از سال 44 قبل از میلاد با کمک مادرش فرعون بود. بعد از مرگ کلئوپاترا هم او یک مدت کوتاهی از 12 آگوست تا 23 آگوست 30 قبل از میلاد فرعون مصر بود تا اینکه به دستور اوکتاوین کشته میشود. اوکتاوین برادرزاده بزرگ ژولیوس سزار بود که جانشین رسمی او هم شناخته میشد. اوکتاوین با اسم آگوستوس در رم خودش را امپراتور و جمهوری روم را به امپراتوری روم تبدیل کرد. محتویات منابع منابع Caesarion در اساسینز کرید ویکیا
  16. 1 امتیاز
    زوران لازارویچ (انگلیسی: Zoran Lazarević) آنتاگونیست اصلی بازی آنچارتد 2 است. او یک جنایتکار جنگی و بسیار بی رحم صربستانی و مدتها بود که ناتو و مردم فکر می کردند مرده است. او در اصل مرگ خودش را جعل کرده بود و مخفیانه زندگی میکرد. او که شیفته افسانه شامبالا و سنگ چینتامانی بود تبدیل به جستجوگر گنج میشود و سربازانش را برای پیداکردن این گنج بسیج میکند. محتویات خلاصه منابع خلاصه لازارویچ به عنوان شخصیت مهم و ضدقهرمان اصلی در آنچارتد 2 فعالیت می کند و رقیب اصلی نیتن دریک در مسابقه پیدا کردن شامبالا است. او یک ارتش مسلح را فرماندهی میکند ولی رقیبش نیتن با چند نفر از دوستانش در این ماجراجویی هستند. لازارویچ یک جوینده گنج انگلیسی به اسم هری فلین را استخدام کرد و فلین دوست نیتن بود. فلین نیتن و کلویی فریزر را ترغیب کرد تا سرنخی را از موزه استانبول بدزدند. این سه با همکاری موفق به نفوذ میشوند و یک فانوس دوران مغول را پیدا میکنند. فلین بعد از اینکه سرنخ کشف شده توسط نیتن را برداشت به او خیانت میکند و متواری میشود. لازارویچ بعد از آمدن فلین که سرنخ جدیدی داشت خوشحال بود ولی تا چند ماه بعد هم چیزی از همکاری اش با فلین عایدش نمیشود. بدون اینکه بداند هم کلویی فریزر جاسوس دوجانبه است و میخواهد به نیتن کمک کند. او طوی نقشش را بازی کرده که لازارویچ متوجه جاسوس بودنش نشود. لازارویچ هر مرحله عقب تر از نیتن است چون فلین ثابت میکند که چقدر جستجوگر بی استعدادی است. او اطرافش را پر از افراد بی کفایت می بیند و مرتب پرخاشگری میکند. او همچنین آگاه میشود که یک خبرنگار دنبالش است تا مدارکی برای اثبات زنده بودن لازارویچ برای دنیا پیدا کند. مسابقه پیدا کردن شامبالا بالخره به مرحله آخر میرسد و نیتن درحالی که اسیر لازارویچ است این گروه وارد شامبالا میشوند. پس از این هم لازارویچ به درخت حیات و ماده آبی چینتامانی میرسد و از آن می خورد. این کار باعث می شود که زخم های بدن لازارویچ محو بشوند و او بسیار قدرتمند شود. او در این وضعیت با نیتن میجنگد و دست آخر هم نیتن او را شکست میدهد. نیتن ولی او را نمیکشد و در عوض اجازه می دهد نگهبانان شامبالا او را بکشند. منابع لازارویچ در ویکیا
  17. 1 امتیاز
    Movyn

    کلویی فریزر

    Chloe Frazer کلویی فریزر ملیت هندی-استرالیایی جنسیت زن وضعیت زنده ارتباطات نیتن دریک هری فلین زوران لازارویچ چارلی کاتر نیدین راس ساموئل دریک قد ۱٫۷۰ سانتی‌متر رنگ مو مشکی رنگ چشم خاکستری شناخته شده برای جوینده گنج حضور در آنچارتد 2: درمیان دزدان آنچارتد 3: فریب دریک آنچارتد 4: پایان یک دزد (بخش چند نفره) آنچارتد: کامیک آنچارتد: میراث گمشده صداگذارها کلودیا بلک کلویی فریزر (انگلیسی: Chloe Frazer) یکی از شخصیت‌های سری آنچارتد است. او یک جوینده گنج هندی-استرالیایی و یک دزد حرفه‌ای برای استخدام است و به خاطر مهارت‌هایش از اعتبار زیادی در میان خلافکاران پشت پرده برخوردار است. کلویی همچنین در گذشته همکار، متحد و برای مدت کوتاهی معشوقه نیتن دریک، جوینده گنج حرفه‌ای دیگر در این سری نیز بوده است. او برای اولین بار در بازی آنچارتد 2: در میان دزدان دیده شد؛ جایی که به عنوان یکی از شخصیت‌های اصلی و معشوقه دوم نیتن نقش‌آفرینی می‌کرد و به عنوان یک شخصیت، قادر بود همزمان هم نقش مکمل قهرمان و هم نقش مکمل ضدقهرمان بازی را ایفا کند معرفی شد. کلویی در بازی آنچارتد 3: فریب دریک نیز برای مدتی به عنوان نقش مکمل در کنار نیتن بود. در بازی آنچارتد: میراث گمشده نیز کلویی به شخصیت اصلی و محوری بازی تبدیل شد و همراه با نیدین راس، ماموریت پیدا کردن عاج گانش را دنبال کردند. محتویات معرفی آنچارتد کامیک آنچارتد ۲: در میان دزدان آنچارتد ۳: فریب دریک آنچارتد: میراث گمشده منابع معرفی کلویی فریزر در تاریخی مشخص نشده در کشور هند به دنیا آمد. پدر او یک جوینده گنج بود و او را از همان کودکی همراه با مادرش به استرالیا فرستاد. چند هفته بعد پدرش یک مجسمه گانش، از خدایان هندو برای او فرستاد و مدتی بعد نیز خبر کشته شدن او در جریان اکتشاف عاج گانش به او رسید. کلویی خودش هم درنهایت به یک جوینده گنج تبدیل شد و به تدریج سبک کاری و دستاوردهای مختص خودش را بدست آورد و از این طریق، در سری آنچارتد به عنوان یک جوینده گنج بزرگ و حرفه‌ای شناخته می‌شود. کلویی در سری آنچارتد یک جوینده گنج ماهر و شناخته شده است. او هم در کار با اسلحه و هم در مبارزات تن به تن مهارت داشته و به خاطر ذکاوت ذاتی که دارد، می‌تواند در سخت‌ترین شرایط نیز ماموریت خود را به سرانجام برساند. او همچنین به خاطر توانایی‌اش در متحد شدن با هر کدام از طرف‌های درگیر در ماموریت نیز شناخته می‌شود و همزمان می‌تواند هویت واقعی‌اش را از طرف‌ها مخفی نگه دارد. او به طور کلی یک ذات پایبند به اخلاق، ارزش قائل شدن برای دوستان و متحدان داشته و از طرف دیگر، یک ذات پایبند بودن قوی به منفعت شخصی خودش دارد و برای اطرافیانش در شرایطی که کار سخت پیش برود، مشخص نیست او کدام ذاتش را بازی خواهد کرد. آنچارتد کامیک مقاله اصلی: آنچارتد کامیک قلعه ولکوف در قلعه ولکوف در کشور اوکراین مزایده‌ای در جریان بود که یکی از اشیا برای مزایده لوح آمبر بود. نیتن دریک و ویکتور سالیوان قصد ربودن این لوح را داشتند و شب‌هنگام وارد محوطه شدند. همین طور که آن‌ها مشغول بررسی وضع و چک کردن مسیر بودند، کلویی ناگهان نیتن را درحالی که اسلحه را به سمتش نشانه گرفته بود غافلگیر کرد. کلویی قصد شلیک به نیتن را داشت که نین به سرعت در صورت او خاک پاشید و از فرصت برای فرار استفاده کرد. در داخل سالن مزایده نیز نیتن به زودی توسط یک خلافکار روسی به نام میکولا راسناک به دام می‌افتد اما با رسیدن کلویی، او خواهد گفت که نیتن همراه او است و نیتن را از این شرایط خارج می‌کند. با این وجود، نیتن بدون هیچ تشکری همچنان پیگیر نقشه خودش برای ربودن لوح آمبر خواهد بود. کلویی نیز برای دزدیدن این شی وارد سالن مزایده شده بود و این دو به زودی مجددا به درگیری می‌خورند. پس از یک مبارزه بر سر لوح، کلویی ناخواسته آلارم را به صدا در آورد و به این ترتیب هر دو مجبور به فرار شدند. در ادامه نیز درحالی که نیتن لوح را به دست آورده بود، کلویی چاره‌ای جز فرار نداشت. شب بعد نیز کلویی درحالی که سالی و نیت بازهم توسط راسناک به دام افتاده بودند، آن‌ها را نجات داد. درحالی که کلویی رانندگی می‌کرد، این سه سوار بر جیپ از محل دور می‌شدند تا اینکه کلویی با مانوری بسیار خطرناک، تعقیب کنندگان را به پایین پرت کرد که باعث مرگ راسناک شد. سالی و نیت پس از مطمئن شدن کلویی، قبول کردند که او نیز همراهشان برای پیدا کردن اتاق آمبر بیاید. قطب شمال این سه با قطار به قطب شمال رسیدند، و کلویی متوجه هواپیمایی شد که «مایکل و رز داتی» قصد داشتند با آن پرواز کنند. این سه قصد ربودن هواپیما را داشتند ولی داتی‌ها آن‌ها را گیر انداخته و سالی را تهدید کردند که آن‌ها را به شهر گمشده آگارتا ببرند و در غیر این صورت کلویی را خواهند کشت. سالی مجبور به قبول کردن این کار شد و پرواز کرد ولی هواپیمای آن‌ها دچار سانحه شد و درنهایت در یک غار فرود آمد. درحالی که سالی مشغول تعمیر هواپیما بود، گروه به زودی اردوگاه سر ریچارد برد را کشف و کلویی نیز متوجه شد که اتاق آمبر به کلی از بین رفته است. پس از این نیز کلویی و نیتن از فرصت استفاده کرده و درحالی که مایکل و رز درحال بحث بودند از درب اصلی به سمت آگارتا فرار کردند. نیت و کلویی توسط داتی‌ها و مزدورانشان مورد تعقیب قرار گرفتند و در نقطه‌ای، برای گم کردن آن‌ها به پایین پریدند. مدتی بعد، آن‌دو به یک هواپیمای بازمانده از جنگ جهانی دوم رسیدند که روی رودخانه لاوا افتاده بود. در ادامه مسیر نیز کلوییناگهان در یک گودال افتاد و وقتی نیتن پایین رفت تا او را نجات دهد، متوجه شد که صدمه‌ای ندیده است. به هر شکل این دو اما به زودی متوجه رسیدن افراد داتی‌ها شده و خود را به دام افتاده می‌دیدند. خوشبختانه برای این دو، ناگهان خدایان دودی (موجوداتی که در آگارتا زندگی می‌کردند) از راه رسیده و مزدوران را کشتند. این موجودات نزدیک بود نیتن را هم بکشند که کلویی او را باز هم نجات داد. او در ادامه با یک شلیک راکت فضایی غار شکل را در صخره باز کرد که باعث عقب نگه داشتن خدایان دودی شد. با ادامه مسیر نیز این دو در انتهای تونل آگارتا را پیدا کردند. آگارتا در شهر گمشده آگارتا همین طور که این دو محو شگفتی‌های آن بودند، کلویی دوربینش را بیرون آورد و از ماشین معلقی برای مشتری‌اش عکس گرفت. با حضور مایکل و رز در محل، شرایط تغییر کرد و مایکل به سمت نیتن اسلحه کشید. کلویی گرچه سعی کرد با تهدید اسلحه مایکل را متوقف کند، ولی با دخالت رز شرایط تغییر کرد. حالا، در حالی که مایکل به سمت هر دوی آن‌ها هدف‌گیری کرده بود، رز الماسی را دید که به صخره‌ای چسبیده بود و به نظر مانع ورود آب رودخانه می‌شد. رز قصد خارج کردن الماس را داشت ولی مایکل مخالف بود؛ این دو مجددا با هم بحث‌شان شد که این بار رز مایکل را کشت و الماس را از درز خارج کرد. در این شرایط، نیتن و کلویی به موقع فرار کردند، در حالی که جریان شدید آب همان ابتدا باعث کشته شدن رز شده بود. همین طور در حین فرار که شهر درحال نابودی بود، خدایان دودی نیز این دو را دنبال می‌کردند. پس از این نیز نیتن داخل رودخانه سقوط کرد و کلویی نیز برگشت تا با سالی و هواپیمای او نیتن را نجات دهد. این سه درنهایت از طریق یک آتشفشان درحال فوران از این محدوده فرار کردند. نیتن و کلویی را شب بعد با هم گذرانده و صبح روز بعد کلویی از آنجا رفته بود. او یادداشتی برای نیتن گذاشت که به زودی او را می‌بیند، کابوی. بدون پشیمانی. او سپس در جیپ خود با مشتری‌اش تماس گرفت و گفت که از ماشین معلقی که قول داده بود عکس گرفته و منتظر پولش خواهد بود. آنچارتد ۲: در میان دزدان مقاله اصلی آنچارتد ۲: در میان دزدان بار ساحلی چند سال بعد، کلویی با پیشنهادی از طرف یک جوینده گنج به نام هری فلین مواجه شد که بایستی یک فانوس نفتی بسیار قدیمی را از موزه استانبول می‌دزدیدند. برای تکمیل تیم، این دو به فلوریدا و دیدن دوست مشترک‌شان «نیتن دریک» رفتند. نیتن دریک وقت استراحت خود را در یک بار ساحلی می‌گذراند که شاهد نزدیک شدن کلویی و هری فلین بود. کلویی وفلین پیشنهاد کاری به نیتن دادند که بایستی به موزه استانبول نفوذ کرده و شی فانوس نفتی مغول را می‌دزدیدند. نیتن گرچه ابتدا پیشنهاد را رد کرد ولی با مشخص شدن اینکه فانوس نفتی، به مارکو پولو و کشتی‌های گمشده او ارتباط دارد کار را قبول کرد. پیش از رفتن به ماموریت نیز کلویی به کابین نیتن رفت و با توجه به اتفاقی که چند سال قبل‌تر بین آن‌ها افتاده بود مجددا به مجادله پرداختند. به هر شکلی که بود، آن‌ها در نهایت به باور مشترک رسیده و تصمیم گرفتند ماموریت را همان‌طور که برنامه‌ریزی شده بود انجام داده و در پایان پس از گفتن سهم‌شان، هر کدام مسیر خودشان را بروند. استانبول در ماموریت استانبول، کلویی نقش پشتیبان تیم دو نفره نیتن و فلین را داشت و در حالی که این دو مسیر خود را به درون موزه باز می‌کردند، کلویی با قطع نور در برهه زمانی مشخص خط دید محافظین موزه را محدود می‌کرد. او همچنین راننده ماشین برای فرار تیم نیز بود. با این حال وقتی که این دو فانوس را به دست آورده و نیتن آن را رمزگشایی کرده بود، فلین به او خیانت کرد و او را با محافظین که در حال وارد شدن به سالن بودند تنها گذاشت. پس از این کلویی و فلین نقشه حاصله از فانوس را پیش کارفرمای اصلی فلین یعنی زوران لازارویچ در بورنئو بردند. سه ماه بعد و در حالی که لازارویچ و افرادش ردی از سنگ چینتامانی پیدا نکرده بودند، ویکتور سالیوان با کلویی ارباط برقرار کرد و درباره نیتن پرسید. نیتن درواقع پس از وقایع موزه دستگیر و برا سه ماه زندانی بود. سالیوان با کمک کلویی، نیتن را پیدا و او را آزاد کرد. این زمانی بود که کلویی نیز همراه با سالیوان به زندان رفته بود. در اینجا نیتن از کلویی عصبانی بود و او را همدست فلین و در ماجرای خیانت به او مقصر می‌دانست. با این حال سالی گفت که کلویی بوده که به او برای پیدا کردن نیت کمک کرده است. به هر شکل با توجه به به بن‌بست خوردن لازارویچ و افرادش، کلویی به عنوان مامور دوجانبه که در اردوگاه لازارویچ بود، به نیتن و سالی در پیدا کردن سنگ چینتامانی کمک می‌کرد. بورنئو کلویی همراه با نیتن و سالی به بورنو برگشت، جایی که لازارویچ همراه با فلین اردوگاهی برای پیدا کردن کشتی‌های گمشده دائر کرده بودند. کلویی در این اردوگاه نفوذ داشت و حالا هدف اصلی او کمک به نیتن و سالی برای پیدا کردن کشتی‌های گمشده و سنگ چینتامانی بود. لازرویچ، یک جنایتکار جنگی با ارتشی از مزدوران بود و حتی با وجود فلین و خود کلویی نتوانسته بود سرنخ جدیدی به دست بیاورد. کلویی در این مسیر سعی کرد با ایجاد حواس پرتی در میان افراد لازارویچ راه را برای نیتن و سالی باز کند. او مخفیانه در برخی اردوگاه‌ها بمب C4 کار گذاشته بود تا نیتن و سالی به موقع از آن علیه افراد لازارویچ استفاده کنند. با ادامه پیشروی نیتن و سالی، کلویی همچنان با مهارت خاص خودش نقش مامور دوجانبه را در اردوگاه لازرویچ بازی کرد و در حالی که به آن دو کمک می‌کرد، اجازه لو رفتن موقعیت خودش در اردوگاه لازارویچ را نیز نمی‌داد. این سه در نهایت هم موفق شدند محوطه‌ای مملو از اجساد هم‌سفران کشتی مارکو پولو را پیدا کنند. مهم‌ترین سرنخ‌های کشف شده یک چاقوی فوربا و نقشه‌ای با دست خط مارکو پولو بود که به یک معبد به خصوص در نپال اشاره می‌کرد. نیتن همچنین متوجه شد که مارکو پولو هیچ وقت سنگ چینتامانی را با کشتی‌هایش جابجا نکرد و آن باید هنوز در شامبالا باشد. این سه در حال خروج از محوطه مقبره بودند که کلویی با نزدیک شدن افراد فلین و لازارویچ چاره‌ای جز خیانت به نیتن نداشت. او با هدف گرفتن نیتن و سالی، صحنه‌ای درست کرد که موقعیتش در اردوگاه لازارویچ به خطر نیافتد. او سپس نقشه و فوربا را از نیتن گرفت و به فلین داد. حالا که فلین به سرنخ بعدی یعنی نپال رسیده بود، نیتن و سالی را به کلویی و دو سرباز دیگر سپرد تا خودش سرنخ را پیش لازارویچ ببرد. پس از این اما کلویی در فرصتی مناسب دو سرباز را کشت و به نیتن و سالی گفت فرار کرده و به نپال بروند. پس از این نیز نیتن و سالی پا به فرار گذاشته و درنهایت نیز سالی تصمیم گرفت ماموریت را ادامه ندهد. به این ترتیب، این فقط نیتن بود که به نپال رفت تا همراه با تنها متحدش کلویی، مانع لازارویچ و فلین شود. نپال کلویی در نپال نیز با مهارت هم نفوذ خود در اردوگاه لازارویچ را حفظ کرد و هم به نیتن در پیشبرد ماموریت کمک کرد. او به نیتن در پیدا کردن معبدی مخفی کمک کرد. در ادامه مسیر، این دو با النا فیشر و فیلمبردار او جف مواجه شدند. النا نیز در گذشته ماموریتی را در کنار نیتن انجام داده بود و این دو از دیدن یکدیگر سورپرایز شده بودند. النا، خبرنگار آزادی بود که در نپال بود به دنبال تهیه مدارک علیه لازرویچ بود و نیتن تمایل زیای به کمک به او و جف داشت. پس از پیدا شدن یک معبد مخفی، نیتن و کلویی چند پازل حل کردند و به عنوان نتیجه فهمیدند که شامبالا و سنگ چینتامانی در هیمالیا واقع شده است. پس از خروج از معبد، افراد لازارویچ که برایشان تله گذاشته بودند گروه را تعقیب کردند که در جریان حمله جف زخمی شد. نیتن جف را پشت سر نگذاشت و او را برای فرار مشایعت کرد. کلویی نیز در این زمان به سمت افراد لازارویچ تیراندازی و مسیر را برای نیتن، النا و جف باز می‌کرد. سرانجام در یک نقطه، دیگر نمی‌شد جف را مشایعت کرد و درحالی که کلویی مصرانه از نیتن خواست تا جف را رها کرده و همراه با او فرار کند، با این حال او تصمیم گرفت در کنار جف و النا بماند. اصرارهای بعدی کلویی نیز فایده نداشت تا اینکه لازارویچ و فلین شخصا وارد اتاق شدند؛ جایی که کلویی مجددا ناچار شد به سمت نیتن اسلحه بکشد. در اینجا لازرویچ، جف مرجوح را بدون درنگ کشت و سرنخ بعدی را گرفت. با این حال نیتن و النا در بهترین فرست موفق به فرار از دست آن‌ها شدند و کلویی نیز همچنان موقعیت خودش را در اردوگاه لازارویچ حفظ کرده بود. مدتی بعد نیتن به قطار حامل تجهیزات ارتش لازارویچ نفوذ کرده بود و در ادامه پیشروی به یکی از افسران اصلی آن‌ها یعنی درازا رسید. درازا خنجر فوربا را در اختیار داشت و نیتن باید او را شکست می‌داد. با این حال او کار راحتی نداشت و به سختی او را شکست داد. بدون توجه نیتن، درازا اما به هوش آمد و درست در لحظه‌ای که قصد شلیک به نیت را داشت، کلویی وارد شد و درازا را کشت. کلویی که هنوز به خاطر رها نکردن جف و النا از نیتن عصبانی بود، با او مشاجره کرد. در این زمان فلین وارد شد و نیتن را با شلیک تیر از ناحیه شکم مجروح کرد. کلویی در این زمان حواس فلین را پرت و به نیتن فرصت فرار داد. نیتن که هیچ گزینه دیگری نمی‌دید، به سمت مخازن پروپان تیراندازی و با منفجر کردن آن‌ها، افراد فلین را کشت. این انفجار البته باعث پرت شدن بخشی از قطار به پرتگاه نیز شد. در این واقعه کلویی و فلین که در واگن جلویی بودند از سقوط نجات پیدا کردند ولی نیتن راه سختی را برای فرار از شرایط سقوط در دره در پیش داشت. مدتی بعد و در همیالیا نیز کلویی شاهد مشاجره فلین و لازارویچ بود؛ لازارویچ از فلین عصبانی بود که تاکنون وجودش هیچ ثمری در این جستجو نداشته است. اندکی بعد و با رفتن این دو، نیتن از فرصت استفاده کرد و با کلویی صحبت کرد. او متوجه شده بود که محل ورود مخفی به شامبالا کجاست و فوربا نیز درواقع کلید ورود به آن محل بوده است. مدتی بعد، نیتن موفق به باز کردن دروازه ورود به شامبالا شد و این زمانی بود که افراد لازارویچ نیز وارد شدند. در اینجا با فعال شدن یک تله، افراد گروه از هم جدا شده و نیتن، کلویی و النا با هم همراه شدند. پس از مدتی پیشروی و مصدومیت شدید النا، نیتن او را به کلویی سپرد و خودش برای متوقف کردن لازارویچ به محل نصب سنگ چینتامانی رفت. در این مدت کلویی از النا مراقبت کرد تا اینکه نیتن ماموریتش را با موفقیت انجام داد و پس از خروج همراه با کلویی و النا از محل فرار کردند. در دهکده نزدیک به شامبالا، کلویی از نیتن پرسید که آیا عاشق النا است؟ و اگر این طور است بهتر است عجله کند و او را از دست ندهد. نیتن هم البته این سوال را رد نکرد. پس از این سالیوان نیز النا را که بهبود پیدا کرده بود تا نیتن همراهی و سپس به بدرقه کلویی رفت. آنچارتد ۳: فریب دریک مقاله اصلی: آنچارتد ۳: فریب دریک کلویی در سال ۲۰۱۱ و برای پیدا کردن شهر گمشده ارم نیز همراه با چارلی کاتر به کمک نیتن دریک و ویکتور سالیوان رفت. در حالی که کاتر به عنوان هامل نفوذی در کنار تالبوت و افرادش حضور داشت، کلوی بیرون و داخل ون منتظر کاترین مارلو بود. نیتن و سالیوان قصد داشتند تا با تالبوت و کارفرمای او یعنی مارلو وارد معامله شوند. در جریان این معامله، آن‌ها قرار بود حلقه فرانسیس دریک را در ازای پول بفروشند ولی نیتن به زود معامله را فسخ کرد. بیرون از بار، او و سالی به دام افتاده و سرانجام مارلو وارد شد. او حلقه را از گردن نیت خارج و از محل خارج شد. این زمانی بود که کلویی مخفیانه مارلو را تعقیب کرد تا محل اختفای او را پیدا کند؛ ماموریتی که کلویی به خوبی توانست به انجام برساند. پس از این، نیتن، سالی، کاتر و کلویی وارد مخفی‌گاه زیرزمینی لندن شده و در ادامه سرنخ‌های لازم را پیدا کردند. نیتن با استفاده از آیتم‌های پیدا شده، و همچنین حلقه و اصطرلاب فرانسیس دریک، محل‌هایی در دو شهر باستانی متعلق به عصر صلیبیون را پیدا کرد؛ شیتو در فرانسه و سیتادل در سوریه. به این ترتیب بود که نیتن و سالی به شرق فرانسه رفتند تا در شیتو به دنبال سرنخ بگردند و کلویی و کاتر نیز به سوریه رفتند. مدتی بعد نیز کلویی و کاتر پس از جستجو در قلعه سیتادل ناگهان با نیتن و سالی مواجه شدند که خودشان را از شیتو به آن‌ها رسانده بودند. کلویی و کاتر متوجه شده بودند که مارلو، رهبر محفل و سازمانی است که ریشه مستقیم آن به همان محفل می‌رسد که زمانی فرانسیس دریک نیز در آن بود. در مسیر جستجو، کاتر به خاطر شلیک دارت سمی دچار حالت متوهم شد و یک بار به نیتن هم حمله کرد که درنهایت با وساطت کلویی و سالی این درگیری متوقف شد. این سه در پایان جستجو نیز با حمله و تقیب و گریز افراد مارلو مجبور به فرار شدند. در یک نقطه، کلویی، سالی و نیتن از پرتگاه پریدند ولی کاتر توسط تالبوت به دام افتاد. در ادامه هم کاتر مجبور شد از پرتگاه پایین بپرد که همین کار هم باعث شکستن پایش شد. او گرچه زنده مانده بود ولی با این شرایط نمی‌توانست ماموریت را دنبال کند. به همین دلیل نیز کلویی تصمیم گرفت به کاتر کمک کند و به این ترتیب سالی و نیتن بدون او برای پیدا کردن ارم به یمن رفتند. آنچارتد: میراث گمشده مقاله اصلی: آنچارتد: میراث گمشده چند سال بعد کلویی و برادر نیتن، یعنی سم دریک همراه شد تا عاج گانش را به دست بیاورد. در ادامه اما سم مفقود شد و کلویی فرصت را در پیوستن به نیدین راس، فرمانده سابق گروه شبه‌نظامی شورلاین دید. این شی، همان چیزی بود که پدرش در راه پیدا کردنش کشته شده بود و این بهترین فرصت برای او و برای پیدا شدن این شی افسانه‌ای در هند بود. کلویی با کمک یک تاجر به نام مینو موفق به عبور از گروه‌های شورشی شده و درنهایت با نیدین ملاقات می‌کند. در ادامه این دو همراه با یکدیگر، به دفتر رهبر شورشیان یعنی آساو نفوذ می‌کنند؛ شخصی که خودش نیز به دنبال عاج بوده و رهبری شورشیان در جنگ داخلی هند را برعهده دارد. کلویی و نیدین در این محل یک لوح به عنوان کلید و همچنین نقشه‌ای پیدا می‌کنند که توسط شخص نامعلومی ترسیم شده و مسیر رسیدن به عاج را از وسط تمدن باستانی «هویسالا» نشان می‌داد. با استفاده از نقشه، کلویی و نیدین به گهات غربی در جنوب هند رفتند، جایی که در مسیر خود و عبور از چند برج باستانی، سلاح‌های هندی جالبی مثل نیزه گانش، کمان شیوا و تبر پاراشوراما را پیدا کردند. جستجوی آن‌ها، درنهایت باعث رسیدن به یکی از دو پایتخت هویسالا، یعنی شهر کوچک هالیبید شد؛ جایی که آخرین امپراتور آنجا در گذشته، بی‌دفاع رها شده بود تا توسط ارتش ایرانیان تسخیر شود. کلویی و نیدین در نهایت متوجه شدند که این یک حقه بوده و امپراور از عمد در آنجا مانده بود چون محل اصلی عاج در شهر بزرگ‌تر بعنی بلور قرار داشت. در مسیر رسیدن به این شهر، این دو هدف حمله نیروهای آساو قرار گرفتند و گرچه موفق شدند زنده از این درگیری بیرون بیایند، اما لوح را از دست داده بودند. کلویی در جریان حوادث قبلی مجروح شده بود اما آن‌ها به هر شکل مصمم بودند که لوح را مجددا به دست بیاورند. زمانی که آن‌ها حرکات افراد آساو را زیر نظر داشتند، کلویی سرانجام همکار قدیمی‌اش سم دریک را دید و مشخص شد شخص نامعلومی که نقشه را کشیده و در مسیر پیدا کردن عاج با آساو همکاری می‌کرد نیز او بوده است. نیدین گفت قصد دارد او را بکشد ولی کلویی مخالفت کرد و گفت که قبل از اینکه سم ربوده شود با او همکاری می‌کرد. این موضوع باعث اختلاف میان کلویی و نیدین شد و این دو مدتی جدا از هم ماموریت را دنبال کردند؛ ولی به هر شکل مجددا به هم ملحق شدند. پس از این، نیدین و کلویی به شهر بلور رسیدند و موفق به حل چند پازل و معما شدند، تا اینکه توسط افراد آساو به دام افتاده و دستگیر می‌شوند. آساو در ادامه این دو را به تالار اصلی برد، جایی که سم نیز حضور داشت و در اینجا کلویی را مجبور کرد که با استفاده از لوح موقعیت عاج را مشخص کند. این عاج افسانه‌ای، مزین به جواهرات بود و کلویی متوجه شد که گانش خودش به پاراشورما اجازه بریدن عاجش را داده بود. آساو با فعال کردن یک تله بزرگ، خودش همراه با عاج از محل رفت و کلویی، نیدین و سم را همانجا ترک کرد تا کشته شوند. به هر شکل کلویی قادر بود تا به سرعت چند پازل حل کند و هر سه نجات پیدا کنند. با وجود اختلاف میان سم و نیدین، این سه تعقیب آساو را همراه با هم شروع کردند. در حین مسیر، نیدین از اینکه شورلاین با آساو همکاری می‌کند عصبانی و شوک‌زده شده بود. نیدین در گذشته فرمانده شبه‌نظامیان شورلاین بود و امیدوار بود بعد از پیدا کردن عاج بتواند مجددا کنترل شورلاین را در اختیار بگیرد. با این حال، شورلاین اینک تحت فرماندهی دستیار نیدین یعنی اورکا بود که با آساو به توافقی رسیده بودند. آساو عاج را در قبال یک شی بسیار بزرگ با شورلاین معامله کرده بود که آن‌ها آن را با قطار انتقال می‌دادند. پس از مبارزه با اورکا، این سه هلی‌کوپتر او را ساقط می‌کنند. اورکا در حال مرگ فاش می‌کند که آساو بمب بسیار بزرگی را معامله کرده و قصد دارد آن را به سمت پایتخت پرتاب کند. اورکا پس از این شانس کشتن نیدین را داشت ولی سم او را متوقف کرد و فرصت برای نیدین فراهم شد تا اورکا را بکشد. در ادامه نیز کلویی بقیه را متقاعد کرد که ماموریت را تا خنثی کردن نقشه آساو دنبال کنند. سوار بر ماشین، کلویی نیدین و سم درنهایت به قطار می‌رسند. در اینجا سم باقی می‌ماند و نیدین و کلویی پس از رسیدن به واگن‌ها با افراد آساو درگیر می‌شوند. در ادامه، سوییچی دیده خواهد شد که با استفاده از آن می‌شد جهت حرکت قطار روی ریل را تغییر داد، مسیری که به یک پل منهدم شده هدایت می‌شد. در حالی که نیدین همچنان باقی مانده بود، کلویی از قطار پایین پرید و با کمک سم سوییچ ریل را چرخاند. این دو سپس برگشته و کلویی مجدد با نیدین همراه شد. آن دو سپس مسیر خود را تا واگن اصلی دنبال و با آساو مواجه شدند. پس از مدتی مبارزه، آن‌ها آساو را در همان واگن زمین‌گیر کردند، از قاطر زنده بیرون پریدند و تماشا کردند که قطار و آساو در دره سقوط کرده و منفجر می‌شود. کلویی و نیدین که عاج را به دست آورده بودند، تصمیم گرفتند همکاری با هم را ادامه دهند. سم نیز از اینکه آن‌ها می‌خواستند عاج را به وزارت فرهنگ هند تحویل دهند راضی نبود چون بعید بود پول زیادی به آن‌ها دهند. منابع Chloe Frazer در وب‌گاه آنچارتد ویکیا
  18. 1 امتیاز
    Movyn

    النا فیشر

    Elena Fisher النا فیشر تولد ۱۹۸۱-۱۹۸۲ (فلوریدا) ملیت آمریکایی جنسیت زن وضعیت زنده ارتباطات نیتن دریک ساموئل دریک کسی دریک ویکتور سالیوان کاساندرا مورگان جف قد ۱٫۵۷ سانتی‌متر رنگ مو بلوند رنگ چشم قهوه‌ای شناخته شده برای خبرنگار، مجری تلویزیون، جوینده گنج حضور در آنچارتد 4: پایان یک دزد آنچارتد: میراث گمشده صداگذارها امیلی رز النا دریک (انگلیسی: Elena Drake) (پیش از ازدواج با نیتن: النا فیشر - Elena Fisher) یکی از شخصیت‌های سری آنچارتد است. النا ابتدا به عنوان یک ژورنالیست و خبرنگار حوزه تلویزیون و همچنین مستندساز در این سری مطرح و در کنار نیتن دریک قرار گرفت. او به عنوان سازنده یک شو تلویزیونی، قرار بود اسپانسر یکی از سفرهای اکتشافی نیتن دریک باشد ولی به تدریج و با خطراتی که این دو، همراه و درکنار هم در این مسیر مواجه شدند باعث نزدیکی بیشتر این دو شد. پس از وقایع آنچارتد ۲: در میان دزدان، نیتن و النا نامزد کردند ولی این ازدواج به خاطر ماجراجویی‌های نیتن چندان دوام نیاورد. با این حال در پایان بازی سوم نیتن درنهایت به خاطر النا دست از ماجراجویی کشید و زندگی عادی را با النا شروع کرد. محتویات معرفی آشنایی با نیتن دریک تعقیب یک جنایتکار جنگی ازدواج با نیتن دریک گذشته ناگفته نیتن ادامه زندگی منابع معرفی النا فیشر در سال ۱۹۸۱ یا ۸۲ متولد شده است. او یک مجری و تهیه‌کننده تلویزیونی و سازنده برنامه‌ای پرطرفدار درباره ماجراجویی‌های واقعی و بقا در شرایط سخت بوده است. این برنامه گرچه با بودجه‌ای محدود ساخته می‌شد، ولی از بیشتر شبکه‌های کابلی شناخته شده پخش می‌شد و مورد توجه زیادی نیز قرار داشت. با توجه به بودجه محدود، النا نه تنها مجری و سازنده، بلکه تهیه کننده برنامه نیز بوده است. آشنایی با نیتن دریک برای اولین بار در آنچارتد: چشم ایندرا بود که نیتن و ویکتور سالیوان برنامه تلویزیونی النا را تماشا کردند. پس از این، نیتن با سالی و تصمیمش برای صحبت با النا و تعیین بودجه برای جستجوی تاریخی‌اش و پیدا کردن تابوت سر فرانسیس دریک صحبت کرد. در آنچارتد: اقبال دریک، نیتن و النا برای اسپانسر شدن برنامه تلویزیونی او در جستجوی پیدا کردن تابوت فرانسیس دریک توسط نیتن به توافق رسیده بودند. این دو سوار بر کشتی کوچکی در نزدیکی آب‌های پانا بودند که نیتن تابوت را از اعماق اقیانوس به کشتی آورد. در این زمان النا مشغول فیلم‌برداری از نیتن و صحنه باز کردن تابوت بود. پس از این اما جسدی در تابوت نبود و نیتن دفترچه یادداشت‌های شخصی فرانسیس دریک را در آن پیدا کرد. این زمانی بود که دزدان دریایی به کشتی آن‌ها حمله کردند. النا در اینجا مثل نیتن قادر به استفاده از اسلحه و دفاع از خود بود. گروه نیز مدتی بعد توسط ویکتور سالیوان نجات پیدا کرد. در خشکی، النا با توجه به ادامه‌دار بودن کار، تلفنی مشغول صحبت با رئیسش و درخواست فیلم‌بردارهای بیشتر برای ماموریت بود که متوجه شد نیتن و سالی با جا گذاشتن او، به تنهایی ماموریت‌شان را در پیش گرفتند. او که شدیدا عصبانی شده بود، بلافاصله به تعقیب آن‌ها پرداخت و درنهایت، نیتن را در حال فرار از دست مزدوران دید. او همراه با نیتن پا به فرار گذاشت و درنهایت سوار جیپ شد. درحالی که النا رانندگی می‌کرد، نیتن به مزدورانی که در تعقیبش بودند تیراندازی می‌کرد. پس از این نیز این دو سوار هواپیما شده و در بالای یک جزیره مجبور به فرود با چتر نجات شدند. النا پس از فرود سالم روی زمین، با مزدوران درگیر شد و در زمان مناسب فرار کرد. درحالی که نیتن به دنبال پیدا کردن و نجات النا بود، خودش توسط دزدان دریایی دستگیر و زندانی می‌شود. با این حال طولی نکشید که النا دیوار زندان را با ماشین منهدم و نیتن را نجات می‌دهد. نیتن و النا جستجوی مرگباری را برای پیدا کردن ال دورادو دنبال می‌کنند و در این مسیر، النا در یک نقطه مجبور شد دوربینش را در دره رها کند تا زنده بماند. این دو مدتی بعد به سالی که توسط مزدوران دستگیر شده بود ملحق می‌شوند و در نهایت وارد یک تاسیسات بسیار قدیمی متعلق با نازی‌ها می‌شوند. در اینجا زمانی که نیتن برای وصل کردن برق رفته بود، مزدوران النا را دستگیر کردند. پس از پیدا شدن ال دورادو توسط مزدوران، فرمانده آن‌ها یعنی آتوق ناوارو که نیتن و سالی را دیده بود، قصد داشت همچنان النا را به عنوان گروگان استفاده کند و برای همین نیز او را به یک هلی‌کوپتر منتقل کرد. نیتن که قصد نجات النا را داشت، روی مجسمه ال دورادو، که درحال حمل با هلی‌کوپتر بود پرید. النا اما در هلی‌کوپتر از فرصت استفاده کرد و یکی از مزدوران را بیرون انداخت. همین نیز باعث تیراندازی و کشته شدن خلبان شد. هلی‌کوپتر در نهایت روی یک کشتی زمین خورد و النا از این ماجرا زنده خارج شد. پس از این نیز نیتن، ناوارو را همراه با ال دورادو به اعماق اقیانوس فرستاد. مدتی بعد و در بازگشت به پاناما، نیتن و النا شاهد رسیدن سالی با یک قایق پر از جواهرات، که متعلق به دزدان دریایی مرده بودند می‌شوند. النا، سالی و نیتن گرچه با جواهرات عکس خواهند گرفت ولی النا به نیتن گفته بود که او هنوز یک داستان برای برنامه‌اش به النا بدهکار است. تعقیب یک جنایتکار جنگی چند سال بعد، النا از یک خبرنگار معمولی به یک کارآگاه-ژورنالیست تبدیل شده است. او در یکی از سوژه‌های خودش، به دنبال زوران لازارویچ، جنایتکار جنگی صرب‌تبار بود که دنیا او را مرده می‌پنداشت ولی النا فهمیده بود که همچنان زنده است. او همراه با فیلمبردارش جف، به نپال رفت تا لازارویچ را تعقیب و برای اثبات ادعایش مدرک درست کند. در نپال، لازارویچ در جستجوی شهر و ثروت گمشده‌ای بود و با ارتشی از مردورانش، در این مسیر به هر جا که رسیده بود ویرانی به بار می‌آورد. النا و جف درحال تعقیب ارتش لازارویچ بودند که ناگهان با نیتن و کلویی فریزر مواجه شدند. النا در اینجا متوجه شد که نیتن نیز به دنبال همان گنجینه‌ای است که لازارویچ در پی آن است. کلویی همکار نیتن در این ماموریت بود و گرچه مخالفت کرد اما نیتن تصمیم گرفت النا و جف را با خودشان همراه کند. این گروه به زودی موقعیت شامبالا را به دست آوردند ولی در یک تعقیب و گریز که منجر به مجروح شدن جف شده بود به دام افتادند. در اینجا، کلویی اصرار کرد که نیتن جف مجروح و النا را تنها گذاشته و همراه او فرار کند. با این حال نیتن خواسه کلویی را رد کرد و به او گفت بهتر است خودش فرار کند. طولی نکشید که با نزدیک شدن لازارویچ و افرادش، کلویی جبهه خودش را عوض کرد و به سمت نیتن اسلحه کشید. لازارویچ در اینجا جف را بی‌درنگ کشت و به النا گفت که می‌داند که او «سایه» در حال تعقیبش است. او با تهدید نیتن به کشتن النا، نقشه شامبالا را به دست آورد و به فلین دستور داد تا النا و نیتن را بکشد. پس از رفتن لازارویچ، النا فلین را ضربه‌فنی کرد و فرصت برای فرار خودش و نیتن فراهم شد. پس از فرار، نیتن توضیح داد که کلویی گرچه در اردوگاه لازارویچ است ولی بدون اطلاع آن‌ها با او متحد است و نیتن باید او را نجات دهد و النا هم قبول کرد که در این مسیر به نیتن کمک کند. النا و نیت که مجددا هم‌مسیر شده بودند، چندین گروه از مزدوران را از پیش رو برداشته و در ادامه النا نیتن را با جیپ به قطار حامل تجهیزات لازارویچ می‌رساند. النا در یک نقطه دیگر قادر به تعقیب قطار نبود ولی درنهایت با ردگیری مسیر به هیمالیا و واگن‌های از ریل خارج شده رسید. او مسیرش را تا یک دهکده ادامه داد و متوجه شد که نیتن توسط اهالی آنجا پیدا شده و فعلا بی‌هوش است. او در ادامه با تنزین دخترش پما و کارل شفر آشنا شد. پس از به هوش آمدن نیتن، النا با او صحبت کرد و اینکه چطور پیدایش کرده است. او سپس نیتن را به ملاقات شفر برد؛ پیرمردی که سال‌ها قبل در همین مسیر پیدا کردن سنگ چینتامانی قرار داشت و درنهایت توسط اهالی دهکده نجات پیدا کرد. او توضیح داد که این سنگ قدرت خارج از تصوری به مالکش می‌دهد و او را تشویق به دنبال کردن جستجویش کرد. نیتن گرچه موافق نبود اما النا نظر دیگری داشت. فیشر برای نشان دادن مدارک بیشتر، از نیتن خواست تا همراه با تنزین برود. مدتی پس از رفتن نیتن و تنزین، لازارویچ به دهکده حمله کرد و النا سعی کرد بچه‌ها را به جای امنی منتقل کند. پس از برگشتن نیتن و تنزین، النا گفت که شفر و پما جلوتر و درست وسط منطقه جنگی هستند. او خودش و نیتن را در حمله لازارویچ به دهکده مقصر می‌دید. نیتن در ادامه به النا گفت همانجا بماند و خودش همراه با تنزین مسیر را ادامه داد. در پایان درگیری، مشخص شد که شفر اینک اسیر لازارویچ است و نیتن و النا به تعقیب افراد لازارویچ پرداختند. پس از چند مرحله تعقیب و گریز و درگیری، این دو سرانجام شفر را پیدا کردند که البته او به شدت مجروح شده بود. شفر پیش از مرگش از نیتن خواست ماموریت پیدا کردن سنگ را دنبال کرده و مانع لازارویچ از پیدا کردن آن شود. با ادامه مسیر و پیدا شدن ورودی شامبالا، النا و نیتن توسط لازارویچ و افرادش به دام افتادند ولی با فعال شدن یکی از تله‌ها، نیتن، النا و کلویی از مزدوران جدا افتادند. این سه در شهر گمشده شامبالا با «نگهبانان» شهر که ظاهری شبیه «یتی‌ها» داشتند مواجه و از آن‌ها نیز عبور کردند. پس از پیدا شدن چینتامانی، فلین که به شدت زخمی شده بود از راه رسید و گرچه النا به او پیشنهاد کمک داد، ولی او قبل از مرگ نارنجکی رها کرد که منفجر و باعث جراحت سنگین النا شد. با دیدن این شرایط، النا از نیتن و کلویی خواست او را رها کرده و لازارویچ را متوقف کنند. کلویی و نیتن که موافق این بودند، در نهایت او را تا نزدیکی ورودی شامبالا منتقل کردند. در اینجا نیتن از کلویی خواست تا همراه با النا فرار کند و سپس خودش برای پایان دادن به کار به سمت لازارویچ و چینتامانی رفت. پس از پایان کار نیز نیتن به النا و کلویی ملحق شد و این سه پیش از نابودن شدن همراه با شهر از محل فرار کردند. در بازگشت به دهکده، سالیوان از النا مراقبت کرد تا جراحاتش مداوا شود. مدتی پس از مداوا، نیتن که عشقش به النا را از کلویی مخفی نکرده بود النا را در آغوش گرفت و این دو به تماشای منظره هیمالیا ایستادند. ازدواج با نیتن دریک نیتن و النا پس از وقایع شامبالا با یکدیگر ازدواج کردند. با این حال ترس از تعهد که در نیتن وجود داشت و تمرکز و علاقه وافرش به زندگی ماجراجویانه و پر از ریسک مانع او النا شده بود. به این ترتیب بود که نیتن و النا به سرعت درک مشترک میان خود را از دست داده و جدا از هم زندگی می‌کردند. با این حال النا همچنان حلقه ازدواجش را همراه داشت و سالیوان نیز بدون اینکه نیتن بداند، به خاطر خودش و النا مراقب نیتن بود. او چند سال بعد به عنوان یک خبرنگار خبرگذاری بین‌المللی در یمن مستقر شد. زمانی که سالی و نیتن درگیر ماموریت دیگری در رابطه با فرانسیس دریک بودند، آن‌ها باید در توقف بعدی خود به یمن می‌آمدند. سالی که مطلع بود النا در یمن است، برای ورود بی سر و صدای خودش و نیتن به آن کشور از النا کمک خواست. این دو به زودی در یمن با النا ملاقات می‌کنند. نیتن و النا در اینجا بدون تمایل و با کمی سختی با هم صحبت کند. النا همچنان حلقه ازدواجش را نگه داشته بود، و سالی در این رابطه با کنایه‌ای نیتن را تشویق به زندگی مجدد با او کرد. به هر شکل النا مجوز ورود را به نیتن و سالی داده بود و آن‌ها را در قالب تور با شهر آشنا کرد. این سه مدتی بعد از یک ورودی مخفی وارد مقبره گمشده‌ای شدند تا نیتن سرنخ جدیدی از ماموریتش پیدا کند. در اینجا مشخص شد که فرانسیس دریک گرچه می‌دانسته چطور شهر گمشده ارم را پیدا کند، اما تصمیم به خاتمه دادن به ماموریتش گرفت و درباره شهر هشدارهایی نوشته بود. این موضوع البته باعث نگرانی النا نیز شد و نیتن نیز این نگرانی را تایید کرد. در بازگشت به بیرون، افراد کاترین مارلو که رقبای نیتن و سالی بودند به آن‌ها حمله کرده و النا نیز در اینجا با این افراد مبارزه کرد؛ با این حال اندکی بعد نیتن توسط تالبوت به دام افتاد. چند وقت بعد و در حالی که النا در یمن خبری از نیتن نداشت و تصور می‌کرد که او مرده است، مجددا او را دید. النا که از زنده بودن نیتن خوشحال بود، او را در جریان دستگیر شدن سالی توسط افراد مارلو و تالبوت قرار داد. برنامه آن‌ها نفوذ به فرودگاهی بود که هواپیمای حامل تجهیزات نیروهای مارلو قصد پرواز داشت. این دو صبح روز بعد به فرودگاه رفته و همراه با هم با نیروهای رقیب درگیر شدند. در یک نقطه، نیتن که قصد ورود به هواپیما را داشت از النا خواست تا دیگر همراهش نیاید و به محل امنی برود. النا گرچه رفت اما او برای برداشتن یک جیپ رفت و نیتن که در ادامه مسیرش برای رفتن به هواپیمای درحال تیک‌آف به مشکل خورده بود، النا با ماشین نیتن را سوار و او را به هواپیما رساند. پس از پایان ماموریت و درحالی که نیتن زنده از ارم خارج شده بود، سالی حلقه ازدواج نیت را به او داد و او را تشویق کرد که مجددا پیش النا برگردد. نیتن که مسیر طولانی را در همه این سال‌ها پشت سر گذاشته بود، با انداختن حلقه به انگشتش تصمیم گرفت نصیحت سالی را گوش کند. در بازگشت به النا، او که حلقه را در دست نیتن دیده بود حالا خوشحال بود و این یکدیگر را در آغوش گرفتند. پس از این نیز هر سه وارد هواپیمای سالی شده و یمن را ترک کردند. نیتن که برای برگشتن و همراه بودن با النا، تصمیم به ترک زندگی به عنوان جوینده گنج گرفته بود، همراه النا زندگی عادی را در نیواورلئان شروع کرد. تا سه سال آینده، این دو زندگی به دور از خطر، تیراندازی و قرار گرفتن دائم در شرایط مرگ و زندگی را تجربه می‌کردند. نیتن در این زمان به عنوان یک قواص در شرکتی کوچک و بومی متخصص بازیافت محموله‌های غرق شده در آب کار می‌کرد و پیشنهاد کاری خوبی از رئیسش جیمسون دریافت کرده بود. این کار، بازیافت محموله‌ای غرق شده در مالزی بود و از آنجایی که جیمسون مجوزی برای این کار نداشت، و نیتن هم قول داده بود تا دیگر درگیر کارهای غیرقانونی نشود آن را رد کرده بود. او دیگر با زندگی قبلی خود خداحافظی کرده بود و قصد داشت به تعهدش به خود و النا پایبند باشد. با این حال، النا پیشنهاد داد که اگر مشکل فقط در حد نداشتن مجوز است نیتن می‌تواند آن را قبول کند. مدتی بعد، نیتن از محل کارش با النا تماس گرفت و گفت که بالاخره مشکل مجوز ماموریت مالزی برطرف شده و قصد دارد به آنجا برود. النا که از این موضوع خوشحال شده بود برای او آرزوی موفقیت کرد. چند روز بعد نیز النا با تماس دیگری از نیتن متوجه شد که بنا به دلایلی ماموریت چند روز بیشتر طول خواهد کشید و نگرانی وجود ندارد. با این حال، چند روز بعد که نیتن مجددا تماس گرفت و گفت به خاطر شرایط بد هوا ماموریت مجددا با تاخیر مواجه شده، النا خواست تا در این فصل بیشتر مراقب خودش باشد. او همچنین گفت حالا که ماموریت تاخیر خورده، خودش هم می‌تواند به مالزی بیاید. او قصد رزرو سریع بلیط داشت که نیتن به سرعت گفت نیازی نیست و او به زودی به خانه بر خواهد گشت. گذشته ناگفته نیتن النا که در مورد سفر نیتن به مالزی مشکوک شده بود، پس از مدتی تحقیق متوجه شد که شوهرش اصلا به مالزی نرفته است. او برای دیدن نیتن درنهایت به ماداگاسکار و شهر کینگز بی رفت؛ جایی که نیروهای شورلاین با جنگ‌افروزی‌های خود شهر را به وحشت انداخته بودند. او که هتل محل اقامت نیتن را پیدا کرده بود، در آنجا مشغول بررسی یافته‌های شوهرش درباره گنج گمشده هنری ایوری شد. مدتی بعد بود که نیتن درحال صحبت درباره گنج وارد اتاق شد و از دیدن النا بهت زده شد. النا از نیتن درباره «ماموریت مالزی» پرسید و اینکه چرا برای چند هفته به او دروغ گفته، درحالی که در ماموریتی شرکت دارد که ممکن بود بدون دانستن النا در آن حتی کشته شود. نیتن که انتظار این شرایط را نداشت، گفت که برای حفاظت از النا مجبور شده دروغ بگوید و اینکه این بار قضیه فرق می‌کند. او برادرش سم را معرفی و گفت که این ماموریت را برای نجات دادن او قبول کرده است. النا که باور نمی‌کرد نیتن هیچ علاقه‌ای به پیدا کردن گنج ایوری ندارد و او این کار را تنها به خاطر نجات برادرش انجام می‌دهد، به نیتن گفت که اگر از دروغ گفتن به او دست بر نمی‌دارد، بهتر است حداقل از دروغ گفتن به خودش دست بردارد چون مشخص است که تا چه حد شیفته پیدا کردن گنج است و این از نگاهش در زمان ورود به اتاق مشخص بود. به این ترتیب او درحالی از محل خارج شد که به نیتن گفت او را درک نمی‌کند و بهتر است کار خود را ادامه دهد. النا گرچه محل را ترک و تصمیم به برگشتن به خانه داشت، ولی سالیوان او را تشویق به ماندن و درک شرایط نیتن کرد. اینکه نیتن برادری داشته که در جوانی او را از دست داده بود و حالا مشخص شده در تمام این سال‌ها، برادرش زنده بوده و حالا درگیر شرایطی خطرناک است. سم دریک در شرایطی توسط یک مافیای مواد مخدر از زندان فراری داده شده بود که گنج ایوری را برایش پیدا می‌کرد و در غیر این صورت با مرگ مواجه می‌شد. پس از مدتی فکر، النا نظرش تغییر کرد و تصمیم گفت همراه با سالیوان در ماداگاسکار بماند. این دو با هواپیما بر فراز محوطه عملیاتی شورلاین وارد آسمان جزیره‌ای شدند که النا قادر بود ویرانه‌های شهر گمشده لیبرتالیا را در آن ببیند. پس از فرود و مدتی جستجو و دنبال کردن صدای شلیک اسلحه‌ها، النا نیتن را بی‌هوش در گوشه‌ای از جنگل پیدا کرد. او درحال مداوای نیتن بود که به زودی به هوش آمد و تصمیم گرفت تمام حقایق پیرامون خودش، کودکی، برادرش، این که چطور وارد مسیر جویندگی گنج شده را برای النا شرح داد. النا گرچه تا حدودی می‌توانست این وضعیت نیتن را درک کند، ولی هنوز به خاطر دروغ‌گویی و پنهان‌کاری از نیتن ناراحت بود و اینکه باید به او اعتماد می‌کرد. النا درادامه در تماس تلفنی به سالیوان گفت که نیتن زنده است و حالا آن‌ها باید برادرش را نجات دهند. نیتن درادامه توضیح داد که فراری داده شدن سم از زندان توسط هکتور آلکازار دروغی توسط خود سم نبوده و آن‌ها پس از نجات سم که در اسارت نیروهای شورلاین است، بلافاصله و بدون گنج از ماداگاسکار خواهند رفت. پس از این، نیتن و النا مانند گذشته همراه با هم ماموریت ماجراجویانه دیگری را در پیش گرفتند. در این مسیر، آن‌ها با چند گروه از نیروهای تا دندان مسلح شورلاین مواجه و از میان آن‌ها با موفقیت عبور کردند. چند پازل با یکدیگر حل کرده و د رابطه با زندگی دزدان دریایی، ساخته شدن لیبرتالیا و ویران شدن آن، به خاطر طبع حریصانه دزدان دریایی صحبت کردند. نیتن در اینجا حقیقت دیگری را نیز گفت، اینکه او دروغ نگفت تا از النا حفاظت کند؛ او این کار را کرد تا از خودش محافظت کند. این که او تعهد و قولی براری خروج از زندگی قدیمی خود داده بود و با پذیرفتن مجدد ماموریتی دیگر و آگاهی النا، ممکن بود زندگی معمولی خودش را از دست بدهد. النا اما گفت که مهم نیست دلیل دروغ چه بوده، آن‌ها باید در شرایط سخت مثل یک تیم به همدیگر رجوع کنند و بهتر است در این باره بعد از نجات سم صحبت کنند. پس از ورود به نیو دوون، منطقه‌ای که ۱۲ ناخدای اصلی دزد دریایی در ان ساکن بودند، النا و نیتن شاهد گورستان سر باز بزرگی از اجساد دزدان دریایی بودند که توسط ناخداهای دزد دریایی، در مقابل ورودی محوطه برپا شده بود. مدتی بعد این دو در داخل محوطه، سم را دیدند که در اسارت شورلاین و هنوز زنده بود. پس از مدتی پیشروی و درگیری با نیروهای شورلاین، این دو وارد عمارت‌های ناخدایان شده و متوجه شدند که ناخداها پس از برداشتن ثروت همه ساکنین لیبرتالیا، آن‌ها را قتل عام کردند. در مرحله بعد، هنری ایوری و توماس تیو دیگر ناخداها را از بین برده و تمام ثروت را با خودشان از لیبرتالیا خارج کردند. نیتن، این تفسیر را با حسی از تاثر و پندآموزی بیان کرد و النا قادر بود تغییر نیتن نسبت به گذشته را در این صحبت متوجه شود. این دو در ادامه وارد غارهای مخفی زیر عمارت ایوری شده و پس از عبور از تله‌ها و نجات یکدیگر از مرگ، درنهایت به محل درگیری سم با نیروهای شورلاین رسیدند. پس از مواجهه با سم، نیتن و النا به او در مبارزه با نیروهای شورلاین کمک کردند. در یک نقطه که نیتن از گروه جدا افتاد، النا و سم با هم همراه شده و در نقطه‌ای سم جان النا را نجات داد. این دو نیز در ادامه به نیتن و سالیوان ملحق می‌شوند. در اینجا، سالی خواهد گفت که باید هرچه سریع‌تر ماداگاسکار را ترک کنند که سم مخالف بود. سم گفت که کشتی ایوری درست زیر یک کوه است و درحالی که آن‌ها مشغول مشاجره درباره ماندن و رفتن هستند، افراد شورلاین درحال رسیدن به آن هستند. نیتن در این زمان تلاش کرد فکر گنج را از ذهن سم خارج کند.او به سم گفت که آن‌ها دیگر آن دو پسر بچه نیستند و بزرگ شدند و حالا، دیگر به چیزی برای اثبات کردن خود نیاز ندارند. سم، با اکراه حرف نیتن را پذیرفت و همراه با او، النا و سالی به سمت هواپیما حرکت کردند. با این حال یک اتفاق ناگهانی باعث شد تا سم از گروه جدا شود. او درنهایت بدون توجه به هشدار نیتن، تصمیم گرفت تا محل را ترک کرده و به تنهایی به دنبال گنج برود. پس از رفتن سم، النا گفت که باید به دنبالش بروند چون او خودش را به کشتن می‌دهد. سم، سالی و نیتن به این ترتیب مجددا تعقیب سم را ادامه دادند تا اینکه یک اتفاق ناگهانی دیگر باعث جدا شدن نیتن از آن دو شد. النا گفت که این منصفانه نیست و نیتن حتما باید زنده برگردد. نیتن گفت که النا را دوست دارد و اینکه قول داد زنده بر خواهد گشت. مدتی بعد، النا به نزدیکی کوه رفته بود، شاهد نیتن و برادرش سم بود که از دریاچه زیر کوه به سمت خشکی در حال شنا بودند. النا در ادامه با منور به سالی محل دقیقشان را اطلاع داد و این سه به زودی همراه با سالیوان به کینگز بی برگشتند. در اسکله شهر، سم درحال صحبت با النا بود و خاطراتی از کودکی نیتن را تعریف کرد؛ او سپس النا را در آغوش گرفت و در همین زمان مخفیانه چند سکه طلا در کتش گذاشت. پس از این النا سوار تاکسی شد و منتظر پایان صحبت نیتن و برادرش شد. با آمدن نیتن، این دو به فرودگاه رفته و ماداگاسکار را ترک کردند. ادامه زندگی چند روز بعد و در نیواورلئان، النا تصمیم گرفت با سکه‌های باارزشی که سم در کتش انداخته بود، شرکت غواصی جیمسون را بخرد. او نیتن را در جریان این کار نگذاشته بود و او پس از شنیدن خبر از زبان جیمسون شوکه شده بود. پس از تحویل کلید شرکت به نیتن و رفتن جیمسون، النا گفت که با سکه‌های لیبرتالیا شرکت را خریده و مجوز ماموریت مالزی را هم بدون رشوه و با کمک آشنایانش گرفته است. او همچنین گفت که وقایع اخیر نشان داد که هر دوی آن‌ها، در مدتی که زندگی عادی را انتخاب کرده بودند، چیزی به نام زندگی ماجراجویی را گم کرده بودند؛ زندگی که تا قبل از آن همیشه در ذاتشان بوده است. با تصمیم النا، آن‌ها حالا به شکل قانونی و با گرفتن مجوز، می‌توانند به زندگی ماجراجویانه برگردند و با موافقت نیتن، اولین کار آن‌ها نیز همین «کار مالزی» خواهد بود. سال‌ها بعد، نیتن و النا اینک در یک جزیره گرمسیری همراه با دخترشان کسی زندگی می‌کنند؛ نامی که نیتن پس از نام مادرش کاساندرا به دخترش داده است. نیتن و النا در طول این سال‌ها گروه اکتشافی به نام «D&F Fortunes» تشکیل داده و برخلاف گذشته و به شکل قانونی و رسمی فعالیت می‌کردند. آن‌ها تعداد زیادی اکتشاف به نام خود ثبت کرده، پوشش رسانه‌ای برای اکتشافاتشان داشتند و برای برخی نیز جوایز و یادبودهایی دریافت کرده بودند. در روزی که نیتن و النا مدتی بیرون از خانه بودند، کسی کنجکاوانه محل را جستجو کرد و درنهایت در اتاق نیتن، کمد وسایل پدرش را باز کرد. او اما درنهایت در میان یادگاری‌ها، کتاب مادر نیتن را درباره گنج هنری ایوری پیدا کرد؛ مشغول خواندن دست‌نوشته‌های مادر نیتن شد و درنهایت عکسی از سالی، مادرش النا و پدرش نیتن را دید که روی چند صندوقچه گنج نشسته‌اند. همه این‌ها برای کسی سوال برانگیز و غافلگیر کننده بود چون او از زندگی ماجراجویانه و غیرقانونی قبلی والدینش اطلاع نداشت. به زودی نیتن و النا که اینک میانسال شده‌اند وارد اتاق شده و متوجه کنجکاوی کسی شدند؛ اینکه او درنهایت آیتم‌های کمد را دیده است. النا به نیتن خواهد گفت که دیگر وقتش رسیده تا به کسی توضیح دهند. به زودی نیتن با کسی، درحالی که وارد قایق تفریحی می‌شوند درباره خاطراتش از سال‌ها ماجراجویی‌های مختلف صحبت می‌کند. در همین حال، النا نیز یک بار دیگر به عکس سه نفره خودش همراه با سالی و نیتن روی صندوقچه‌های گنج خیره می‌شود و خاطرات اولین ماجراجویی‌اش در کنار نیتن را برای پیدا کردن گنج ال دورادو زنده می‌کند. منابع Elena Fisher در وب‌گاه آنچارتد ویکیا
  19. 1 امتیاز
    Meysam

    اورکا

    Orca | اورکا اطلاعات بیوگرافی وضعیت مرده تاریخ مرگ 2017 ملیت آفریقای جنوبی اطلاعات سیاسی ارتباطات شورلاین نیدین راس (گذشته) ریف ادلر آساو پیشه دستیار فرمانده (زمان نیدین) در شورلاین فرمانده شورلاین اطلاعات در بازی دیده شده آنچارتد 4: پایان یک دزد آنچارتد: میراث گمشده صداگذار گیدیون امری اورکا (انگلیسی: Orca) دستیار فرمانده شرکت نظامی شورلاین و یک آنتاگونیست در بازی آنچارتد 4: پایان یک دزد بود. او در بازی آنچارتد: میراث گمشده تبدیل به فرمانده شورلاین میشود و در این بازی آنتاگونیست ثانویه است. در بازی آنچارتد 4 و لاست لگیسی صداپیشگی اورکا را گیدیون امری انجام داده است. محتویات آنچارتد 4: پایان یک دزد (2016) آنچارتد: میراث گمشده (2017) منابع آنچارتد 4: پایان یک دزد (2016) اورکا و کنات هم وقتی که ریف ادلر شورلاین را استخدام کرد به کمک او رفتند تا گنج گمشده ناخدا هنری ایوری را پیدا کنند.این برای شورلاین با وجود تجهیزات و امکانات کامل هم سخت بود چون رقبای ریف نیتن دریک که یک جوینده گنج مشهور بود و برادرش ساموئل دریک بودند. شورلاین با همه توان سعی میکند این دو را کنار بزند ولی در هر مرحله یک قدم همیشه عقب تر بودند. اورکا وقتی سم نیدین را گرفته بود همراه با ریف از راه میرسد. بعد از این شورلاین سم را به عنوان راهیاب مجبور به همکاری کرد. بعد از این گنج ایوری موقعیت یابی شد و موقعیت کشتی ایوری را سم پیدا میکند. او بعد از این باز هم متواری میشود که شورلاین باز هم در کشتنش ناکام است. بعد از این وقتی به کشتی رسیدند و چند صندوقچه گنج برداشتند نیدین قانع شده بود و دید که کافی است. بعد از این سم قایقی می دزدد و وارد کشتی میشود که ریف عصبانی میشود. او میگوید که باید آنها هم به کشتی بروند ولی نیدین قبول نمیکند. بعد از این وقتی این دو با هم درگیر شدند، اورکا و کنات پشت ریف درآمدند و ریف گفت که خوبی مزدور این است که وفاداری آنها قابل خریدن است و او قبلا این کار را کرده. آنها بعد از این وارد کشتی میشوند و گنجینه هایی را خارج میکنند. و بدون ریف از محل خارج میشوند. آنچارتد: میراث گمشده (2017) در آنچارتد: میراث گمشده معلوم میشود که اختلافاتش با نیدین ادامه پیدا کرده و حالا او فرمانده شورلاین شده است. او در اواخر این بازی دیده میشود که عاج گانش را در قبال یک بمب بزرگ به آساو می فروشد. او آماده بود که با هلی کوپتر فرار کند ولی رئیس سابقش نیدین و کلویی فریزر متوقفش می کنند. ولی اورکا زنده ماند ولی قبل اینکه بتواند به تفنگش برسد نیدین او را متوقف میکند. اورکا در اینجا از اینکه نیدین با سم دریک تیم شده تعجب میکند. او سپس سعی میکند با عاج گانش حواس نیدین را پرت کند تا به نفنگ برسد ولی نیدین غافلگیرش میکند و او را با شلیک گلوله می کشد. منابع Orca در آنچارتد ویکی الگو:شخصیت های آنچارتد میراث گمشده
  20. 1 امتیاز
  21. 1 امتیاز
    Movyn

    فار کرای 3

    فار کرای 3 Far Cry 3 سازنده یوبی‌سافت مونترال ناشر یوبی‌سافت کارگردان پاتریک پلوردی پاتریک مثی نویسندگان جفری یوهالم لوسین سولبان لب کو موسیقی متن برایان تایلر پلتفرم‌ها پلی‌استیشن 3، ایکس‌باکس 360، ویندوز، پلی‌استیشن 4، ایکس‌باکس وان انتشار 4 دسامبر 2012 (آمریکای شمالی) سبک اکشن ماجراجویی، شوتر اول شخص، جهان‌باز حالت‌ها تک‌نفره، چندنفره فار کرای 3 (انگلیسی: Far Cry 3) یک بازی ویدیویی در سبک اکشن-ماجراجویی اول شخص و جهان-باز است که توسط استودیو یوبی‌سافت مونترال ساخته و یوبی‌سافت نیز آن را منتشر کرده است. یوبی‌سافت این بازی را در اواخر 2012 برای پلتفرم‌های ایکس‌باکس 360، ویندوز و پلی‌استیشن 3 منتشر کرد. داستان بازی فار کرای 3 در یک جزیره گرمسیری واقع در میان آب‌های اقیانوس هند و آرام رخ می‌دهد. شخصیت اصلی بازی جیسون برادی، همراه با دوستانش برای تعطیلات به این جزیره آمده‌اند ولی پس از ربوده شدنشان توسط دزدان دریایی، جیسون موفق به فرار شده و در ادامه همه تلاش او نجات دادن بقیه دوستانش است. سومین بازی اصلی از سری فار کرای پس از عرضه موفق به دریافت بازخوردهای بسیار مثبتی از جانب منتقدین و طرفداران گردید. منتقدین عمدتا طراحی دنیای بازی، گیم‌پلی و داستان باز و شخصیت‌پردازی به خصوص ضدقهرمان بازی یعنی واس را از نقاط جذاب بازی قلمداد کردند. با این حال این بازی به خاطر بخش چندنفره با نقدهای منفی نیز مواجه شد. با توجه به موفقیت جالب توجه این بازی، یوبی‌سافت انتشار بازی بعدی برای این سری یعنی فار کرای 4 را نیز تایید کرده بود. محتویات گیم‌پلی داستان ساخت و توسعه بازتاب‌ها نقد و بررسی‌ها فروش جوایز گالری منابع گیم‌پلی فار کرای 3 یک بازی اول شخص شوتر، با نقشه‌ای جهان‌باز و برخی المان‌های بازی‌های نقش‌آفرینی عمچون امتیاز تجربه، درخت مهارت و سیستم کرفتینگ است. به عنوان یک بازی شوتر، بازیکن قادر به کاورگیری پشت اجسام، هدف‌گیری و تیراندازی یا تیراندازی کورکورانه است. مبارزات شامل گیم‌پلی مخفی کاری و کشتن بی رو صدا، در حالتی است که دشمن متوجه حضور بازیکن نشده باشد. سلاح‌های سرد و گرم قابل استفاده، به راحتی قابل تجهیز و انتخاب هستند و بازیکن با داشتن امتیازات کافی می‌تواند سلاح‌های جدید خریداری کند. همچنین بخش کرفتینگ و ارتقا تجیزات به منابع مختلفی که از شکار حیوانات حاصل می‌شود نیازمند است. بازیکن از طریق بالا رفتن و خرابکاری تجهیزات در در برج رادیویی، می‌تواند مناطق کشف نشده نقشه را آزاد و به مراحل و فعالیت‌های قابل انجام این محوطه‌ها پی ببرد. بازیکن از طریق تکمیل مراحل اصلی، داستان بازی را پیش خواهد برد. با این حال تعداد زیادی ماموریت و فعالیت جانبی همچون حمله و آزاد کردن پاسگاه‌های دزدان، نجات اسرا، کمک به متحدان در مبارزه با دزدان، مراحل شکار و ... نیز در نقشه بازی مشخص خواهد شد. با انجام این مراحل، برای بازیکن امتیاز، پول و گاهی نیز وسیله جدیدی مثل سلاح باز خواهد شد. درخت مهارت‌ها شامل سه شاخه عنکبوت (مهارت‌های مخفی‌کاری)، حَواصیل یا مرغ ماهی‌خوار (مهارت‌های مبارزات از راه دور و جابجایی) و کوسه (مبارزات و استقامت) طبقه‌بندی می‌شوند. با کسب هر مهارت، جیسون یک تتو روی بدنش ظاهر خواهد شد. داستان جیسون برادی در تعطیلات همراه با گروهی از دوستانش در بانگکوک هستند و برای برادر کوچک‌تر جیسون یعنی رایلی که گواهی خلبانی گرفته جشن گرفته‌اند. این گروه در ادامه تعطیلات تصمیم به پرواز و سپس پرش از ارتفاع گرفتند. با این حال این گروه در جزیره غریبه‌ای فرود می‌آیند که دزدان دریایی از آن به عنوان مخفی‌گاه استفاده می‌کرده‌اند. گروه بدین ترتیب توسط دزدان دریایی اسیر گرفته می‌شوند. جیسون در قفسی همراه با برادرش گرنت برادی، به زودی شاهد واس، فرمانده دزدان دریایی است و او خواهد گفت که اول به عنوان بهای آزادی از پدر و مادرشان باج خواهد گرفت و بعد از این، آن‌ها را برای بردگی خواهد فروخت. جیسون با کمک برادرش گرنت از اسارت آزاد و این دو از قفس می‌گریزند. این دو سپس مخفیانه از کمپ دزدان خارج می‌شوند ولی به زودی با حمله دزدان مواجه و مجبور به فرار خواهند شد. در حین فرار، گرنت توسط واس شدیدا مجروح و با وجود تلاش جیسون، او مقابلش خواهد مرد و در ادامه نیز جیسون چاره‌ای جز فرار ندارد. او درنهایت توسط مردی به نام دنیس نجات پیدا کرد؛ یکی از اهالی قبیله راکیات که بومی این جزیره یعنی جزیره روک بود. به گفته دنیس، بومیان راکیات هم مدت‌ها است که از دزدان دریایی در رنج هستند. او در ادامه یک تتو از جنگجوی راکیات را به او خواهد داد چون روح جنگجویی را در جیسون می‌بیند. هنوز بقیه دوستان جیسون مفقود هستند و او باید آن‌ها را پیدا کند. به این ترتیب جیسون با بومیان راکیات متحد خواهد شد و به آن‌ها در افزایش نفوذشان در جزیره و مبارزه با دزدان دریایی کمک می‌کند. او به زودی یکی از دوستانش یعنی دیزی را در خانه دکتر ارن‌هارت پیدا می‌کند و مطمئن می‌شود که حالش خوب است. جیسون پس از این نیز مجددا به کمک راکیاتی‌ها می‌رود و دستاوردهای مختلفی را در مبارزه با دزدان دریایی به دست خواهد آورد. شجاعت و روح جنگجویی مخفی او که حالا بیش از هر زمان دیگری آزاد شده بود، اهالی راکیات را تحت تاثیر قرار داد و او به دومین خارجی و غیر بومی تبدیل شد، که اجازه وارد شدن به «معبد مقدس» بومیان را پیدا کرد. دنیس که متولد لیبریا بود درواقع اولین خارجی بود که چنین اجازه‌ای پیدا کرده بود. در این معبد، جیسون با رهبر قبیله یعنی سیترا ملاقات کرد و سیترا، بعد از اینکه جیسون موفق به پیدا کردن و برگرداندن «خنجر اژدهای نقره‌ای» شد، او را رسما به جمع راکیاتی‌ها پذیرفت. خنجر نقره‌ای یک شی مقدس و گمشده بود که جیسون قبلا در یکی از رویاهایش هم دیده بود. بعد از این، جیسون مجموعه زیادی از مراحل و ماموریت‌ها را نیز برای راکیاتی‌ها انجام داد و دیگر دوستانش همچون کیث، اولیور و دوست‌دختر خودش یعنی لیزا را هم از اسارت دزدان نجات داد. کارها و کمک‌های جیسون باعث شد تا راکیاتی‌ها رفته رفته جزیره را از نفوذ دزدان خارج کنند. او به دیگر چهره‌های جزیره مثل دکتر ارن‌هارت و همچنین یک عامل CIA به نام ویلیس هانتلی نیز در پیشبرد کارهایشان کمک کرد. واس جیسون چند تقابل با واس نیز خواهد داشت و متوجه این موضوع می‌شود که واس در واقع توسط تاجر دیگری به نام هویت ولکر استخدام شده است. هویت یک تاجر برده، و واس نیز به عنوان فرمانده دزدان دریایی، برادر سیترا بود. در طول ماموریت‌ها، جیسون رفته رفته از یک جوان معمولی به یک جنگجو و مبارز نترس تبدیل خواهد شد و مورد احترام اهالی راکیات قرار می‌گیرد. او هرچه بیشتر می‌کشد، بیشتر از دوستانی که مشغول نجات‌دادنشان است دور می‌شود. بعد از اینکه سیترا از جیسون می‌خواهد که در جزیره و با راکیاتی‌ها بماند، او به خانه دکتر ارن‌هارت رفت؛ جایی که بقیه دوستان نجات‌یافته مخفی شده و در حال تعمیر قایق برای فرار از جزیره بودند. او در این نقطه، به قدری از دوستانش دور شده بود که به آن‌ها گفت که قصد دارد در جزیره باقی بماند که باعث ناراحتی لیزا شده بود. جیسون دیگر احساسی نسبت به لیزا نداشت و از طرفی دیگر، سیترا نیز قبلا به او موادی داده بود و جیسون حالا به سیترا علاقه داشت. او پس از خداحافظی از دوستانش به مقر دزدان دریایی رفت. او در ادامه توسط واس اسیر می‌شود و به قصد کشتن او از دره پایین انداخته می‌شود. با این حال او زنده می‌ماند و مجددا به سمت واس خواهد رفت. پس از کشتن تعداد زیادی از دزدان دریایی، او درنهایت به انبار رسیده و با واس مبارزه می‌کند. در این محل، او وارد شرایط توهمی شده و تصور می‌کند با چند واس مبارزه می‌کند. او درنهایت به آخرین واس رسیده و پس از این مبارزه نهایی، جیسون خنجر اژدها را در سینه واس فرو خواهد کرد. پس از این، جیسون نیز درست کنار جسد واس می‌افتد. هویت ولکر جیسون مدتی بعد در معبد و کنار سیترا به هوش آمد و به او قول داد تا هویت را برای او بکشد. در ادامه، هانتلی به جیسون کمک می‌کند تا وارد جزیره هویت شود و او در اینجا، با کمک سم بکر در ارتش شخصی هویت نفوذ می‌کند. جیسون در اینجا پی می‌برد که برادرش رایلی که تصور می‌کرد مرده، هنوز زنده ولی زندانی هویت است. جیسون که در میان نیروهای هویت نفوذ کرده بود، موفق به جلب اعتماد هویت شده و توسط او به یک بازی پوکر دعوت می شود. جیسون و بکر نقشه کشتن هویت در زمان بازی را کشیده و در اتاق هویت پشت میز او می‌نشینند. با این حال، هویت که به این موضوع پی برده بود، ناگهان بکر را با یک ضربه چاقو می‌کشد. بعد از این، او و جیسون درگیر شده و در این درگیری نیز جیسون به بهای قطع شدن نصف انگشتش هویت را خواهد کشت. او سپس رایلی را نجات داده و صحبتی کوتاه هم از طریق رادیو با با لیزا خواهد داشت که این ارتباط ناگهان قطع می‌شود. جیسون و رایلی سپس به خانه دکتر ارن‌هارت رفته و آنجا را در حال سوختن می‌بینند. ارن‌هارت قبل از مرگش خواهد گفت که دوستان جیسون توسط راکیاتی‌ها مورد حمله قرار گرفته و ربوده شدند. جیسون سپس به معبد رفته و از سیترا خواهد پرسید که چرا دوستانش را دزدیده که سیترا او را مجددا با موادی وارد حالت متوهم می‌کند. سیترا به جیسون می‌گوید که عاشق او شده و باور دارد که جیسون یک جنگجوی شجاع و قدرتمند و یک اسطوره راکیاتی است. او سپس در عالم توهم، سعی داشت به جیسون این موضوع را منتقل کند که در مسیری که قرار گرفته، لیزا یک هیولا است و مانع جیسون در راکیات خواهد شد. پس از این، جیسون درحالی از توهم خارج می‌شود که خودش را در مقابل لیزا می‌بیند. لیزا همراه با دیگر دوستان جیسون بسته شده و جیسون نیز خنجری را زیر گلوی لیزا گذاشته است. در اینجا جیسون می‌تواند لیزا را بکشد یا اجازه دهد زنده بماند. او اگر لیزا را بکشد، با سیترا متحد می‌شود و اگر لیزا را نکشد، دوستانش آزاد خواهند شد. او اگر دوستانش را آزاد کند، سیترا به جیسون التماس خواهد کرد که در جزیره بماند. در ادامه دنیس که شدیدا عصبانی است قصد کشتن جیسون را دارد که با فداکاری سیترا و به بهای جان خودش، جیسون را نجات می‌دهد. جیسون و دوستانش پس از این از جزیره فرار می‌کنند. جیسون در اینجا خواهد گفت که با وجود کشتن تعداد زیادی از انسان‌ها و اینکه درواقع به یک هیولا تبدیل شده، او می‌داند که در اعماق وجودش می‌تواند شخص بهتری باشد. با این حال، جیسون اگر لیزا را بکشد، او در جزیره و پیش سیترا خواهد ماند. مدتی بعد، سیترا خنجری در سینه جیسون فرو می‌کند و خواهد گفت که بچه‌ این دو که در راه است، روزی رهبر راکیات خواهد شد. ساخت و توسعه اولین بار در آگوست 2010 بود که PC Gamer خبر از توسعه بازی فار کرای 3 توسط استودیو یوبی‌سافت مونترال داد. پس از این برخی خرده‌فروشی‌ها نیز به شکل اتفاقی خبر از عرضه بازی در سال 2010 دادند که البته این اتفاق هرگز رخ نداد. پس از این نیز یوبی‌سافت شایعات عرضه بازی در اکتبر 2011 را نیز نه تایید و نه تکذیب کرد. پس از این دیگر منابع مثل مجله رسمی پلی‌استیشن نیز خبر از عرضه فار کرای 3 در اواخر 2011 داد که پیش‌بینی نیز کرده بود بازی در E3 2011 معرفی شود. جفری یوهالم، نویسنده بازی این ادعا را مطرح کرد که داستان بازی قصد گفتن این موضوع را دارد که «شلیک و تیراندازی چیست و این کار با انسانیت چه می‌کند». جیسون برادی قهرمان بازی، یک سرباز آموزش دیده نیست بلکه یک مرد همه کاره است، یعنی انسانی عادی که در موقعیت‌های سخت قرار می‌گیرد و در راهی که پیش می‌رود، مجبور به کشتن و تبدیل شدن به یک قاتل می‌شود. به گفته یوهالم، این خط داستانی بررسی می‌کند که «چه اتفاقی خواهد افتاد، اگر شخصی در موقعیتی قرار بگیرد که باید دقیقه به دقیقه برای بقای خودش بجنگد و دوستانش را نجات دهد؟ آیا او یک اسلحه برمی‌دارد و این مسیر چه تاثیری در شخصیت و رح او خواهد گذاشت؟». بازتاب‌ها نقد و بررسی‌ها میانگین امتیازات متاکریتیک (X360) 91/100 (PS3) 90/100 (PC) 88/100 امتیازات منتقدین یوروگیمر 10/10 اج 8/10 گیم اینفورمر 9/10 گیم‌اسپات 9/10 IGN 9/10 گیم‌تریلرز 8٫6/10 گیمزرادار 4٫5/5 فار کرای 3 با دریافت امتیازهای متای 91 (ایکس‌باکس 360)، 90 (پلی‌استیشن 3) و 88 (PC) نقدهای بسیار مثبت و درخشانی را از جانب منتقدین صنعت گیم به خود جلب کرده است. این بازی به طور کلی از جمله ستایش‌شده‌ترین بازی‌های سال 2012 بوده و منتدقین و طرفداران را به خاطر فاکتورهای نظیر طراحی محیط، گرافیک، داستان، طراحی مراحل و شخصیت‌پردازی بازی خصوصا شخصیت ضدقهرمان یعنی واس این بازی را با امتیازات فوق‌العاده مواجه کردند. یوروگیمر به این بازی امتیاز کامل 10 را داد و ادعا کرد که فار کرای 3، شامل بهترین چیزهایی می‌شود که در یک بازی جهان-باز می‌تواند وجود داشته باشد. گیم‌اینفورمر به بازی امتیاز 9 از 10 را داد و آن را به خاطر داستان جذاب، گردش در دنیای جهان-باز بازی و گیم‌پلی تحسین کرد. گیم تریلرز نیز به بازی امتیاز 8٫6 داد و درحالی که بخش‌هایی نظیر داستان، شخصیت‌پردازی‌ها و تشابهاتش با اساسینز کرید 3 را شایسته تمجید دیده است، این نکته را ذکر کرده که با گذشت هر چه بیشتر بازی، محیط جزیره تکراری حس خواهد شد. IGN نیز به بازی امتیاز 9 را داد و صداگذاری و شخصیت‌پردازی عالی، دشمنان و مبارزات غیر قابل پیش‌بینی و طراحی محیطی و دنیای جهان-باز بازی را از نقاط مثبت بازی برشمرده است. برخی منتقدین البته داستان بازی را غیرواقع‌گرایانه، شخصیت‌ها را نه چندان دوست داشتنی و به یاد ماندنی و روایت داستانی را دارای تناقض دیده‌اند. فروش فار کرای 3 از حیث مالی با فروش بیش از 6 میلیون نسخه در سال اول، موفقیت بزرگی برای یوبی‌سافت بوده است. این شرکت تا اواخر 2014 بیش از 10 میلیون نسخه از این بازی را عرضه کرده است. جوایز فار کرای 3 از زمان معرفی تا عرضه توسط منابع مختلفی کاندیدای جوایز در رشته‌های مختلف شده که در برخی نیز موفق به کسب جایزه نهایی نیز گردیده است. بازی سال، بهترین داستان‌سرایی، بهترین گرافیک، بهترین تکنولوژی، بهترین دیالوگ‌ها، بهترین شخصیت‌پردازی، بهترین بازی اکشن ماجرایی، بهترین موسیقی، بهترین سکانس و لحظه و ... از جمله رشته‌هایی هستند که فار کرای 3 موفق به کسب نامزدی و حتی بردن جایزه نهایی در فاصله سال‌های 2012 و 2013 شده است. گالری منابع Far Cry 3 در وب‌گاه ویکی‌پدیا Far Cry 3 در وب‌گاه فار کرای ویکیا
  22. 1 امتیاز
    Movyn

    کلئوپاترا

    Cleopatra VII Thea Philopator تولد سال ۶۹ پیش از میلاد مرگ ۱۲ آگوست سال ۳۰ پیش از میلاد وابستگی‌ها دودمان بطلمیوسی باستانیان حضور اساسینز کرید اوریجینز کلئوپاترای هفتم فیلوپاتور (Cleopatra VII Thea Philopator) یکی از مشهورترین فراعنه مصر و آخرین فرعون دودمان یونانی بطلمیوسی در دوران مصر باستان بوده است. کلئوپاترا دختر بطلمیوس دوازدهم و خواهر بزرگ بطلمیوس سیزدهم بود که بعد از کنار زدن او از قدرت خودش به فرعون واحد مصر از سال های 51 تا 30 قبل از میلاد تبدیل شد. بعد از مرگ کلئوپاترا مصر به یکی از استان های امپراتوری روم تبدیل شد. محتویات معرفی قدرت در مصر منابع معرفی کلئوپاترا در اسکندریه متولد شد و از همان بچگی در محیطی اشرافی بزرگ شد. با آموزش هایی که دید کلئوپاترا به شخصی خردمند و زیرک تبدیل شد و با توجه به اینکه در 20 سالگی به 9 زبان قادر به حرف زدن بود او درواقع آموزش دیده ترین زن در زمانه خودش بود. بعد از مرگ پدر کلئوپاترا قدرت را به عنوان فرعون بعدی در دست میگیرد و همراه با برادرش بر مصر حکومت میکنند. قدرت در مصر در سال 49 قبل از میلاد بطلمیوس خواهرش را تبعید میکند. بطلمیوس پشتیبانی یک محفل قدرتمند به نام باستانیان را پشت سر داشت و باعث شدند کلئوپاترا از اسکندریه فرار کند.او در طول سالهای در تبعید با افرادی مثل بایک که یک مدجای بود و همینطور همسرش یعنی آیا متحد شد. و از آنها استفاده کرد تا بطلمیوس و پیشتبان او یعنی افراد محفل باستانیان را تحت فشار بگذارد. بعد از کشتن چند عضو باستانیان به دست بایک و آیا او با کمک همین دو با ژولیوس سزار ملاقات میکند. او موفق شد حمایت سزار را جلب کند که قبل از این از بطلمیوس حمایت میکرد. با این حمایت ها او برادرش را در جنگ داخلی اسکندریه شکست میدهد و به یگانه فرعون مصر تبدیل میشود. بعد از این او ارتباطاتش با بایک و آیا را قطع میکند و تحت حمایت سزار و محفل باستانیان قرار میگیرد. اتحاد او با باستانیان و قطع ارتباطش با بایک و آیا از دلایل تاسیس محفل پنهان شدگان توسط بایک و آیا است (که در آینده به اساسین‌ها تبدیل میشوند). او درنهایت در سال 30 قبل از میلاد و در کاخ خودش، به خاطر حمایتش از باستانیان توسط آیا (که اسمش را حالا به آمونت تغییر داده بود) کشته میشود. منابع Cleopatra در وب‌گاه اساسینز کرید ویکیا
  23. 1 امتیاز
    فلاویوس متالوس (Flavius Metellus) همین طور شناسایی شده با اسم "شیر" (The Lion) فرماندار استان کایرنیکا (کشور لیبی) در جمهوری روم بود. همچنین او رهبر محفل باستانیان در مدت حکومت کلئوپاترا نیز بود و با ژولیوس سزار نیز یک متحد نزدیک بود. محتویات اوایل زندگی جستجو برای معبد منابع اوایل زندگی فلاویوس در جمهوری رومی متولد شد و از یک خانواده قدیمی پاتریسی بود که بخش اعظم ثروتشان را از دست داده بودند.او بعدها با زنی ازدواج میکند و صاحب پسر میشود.او در آینده با زنی دیگر به نام پورشیا اورستیلا ازدواج کرد که با کمک او توانست دوباره ثروت خانوادگی ازدست رفته را برگرداند. فلاویوس به تدریج از درجات ارتش رومی نیز بالا رفت و تبدیل به دوست نزدیک و متحدی برای ژولیوس سزار شد. او به قدری در مناسب نظامی و سابقه ارتش سوابق برجسته کسب کرد که به فرمانداری کایرنیکا (کشور لیبی) منصوب شد و تا آخر عمرش هم این سمت را برعهده داشت. جستجو برای معبد در سال 49 قبل از میلاد،فلاویوس به محفل باستانیان ملحق میشود و به خاطر سوابق و درجه اجتماعی به سرعت تبدیل به یکی از رهبران میشود. او در این سال در کنار دیگر اضعی محفل به سیوا می رود و این افراد یک معبد قدیمی در اعماق معبد آمون پیدا میکنند.باستانیان امیدوار بودند که از این مکان بتوانند یک شئ باستانی و مخفی متعلق به ایسو پیدا کنند و از سیب عدن که داشتند هم استفاده کردند. با این حال وقتی که کاهنان معبد قبول نکردند که همکاری کنند، محفل تصمیم گرفت که یک مدجای (افراد ورزیده و محافظ از یک ناحیه در مصر باستان) را که آشنایی کاملی با سیوا داشت به اسم بایک را بیاورند و از او برای باز کردن معبد قدیمی استفاده کنند. برای اینکار آنها چنزیرا که دوست پسر بایک خمو بود را ربودند و این پسر و مادرش را قانع میکنند که هدفشان فقط این است که با مدجای صحبت کنند. چنزیرا هم سربازان را به محل میبرد و بایک اینجا در مبارزه شکست میخورد و بی هوش می شود. او در مقابل دروازه بسته معبد آورده شد.بعد از به هوش آمدن مدونامون سیب عدن را به بایک نشان میدهد و میپرسد که در را باز کند. ولی بایک حتی یک بار هم این معبد مخفی را قبلا ندیده بود و نمیدانست چطور دروازه باید باز شود.فلاویوس که عصبانی میشود اینجا بایک را به زمین میکوبد و بعد پوتینوس فلاویوس را آرام میکند. اینجا همه اعضای محفل نقاب به صورت داشتند و بایک غیر از اینکه هویت این افراد را نمیدنست حتی درباره چیزی به اسم محفل باستانیان هم اطلاعی نداشت. اعضا به خشونت بازجویی و تهدید بایک را ادامه میدادند که بطلمیوس سیزدهم یعنی فرعون مصر هم وارد این محل میشود و تحقیق میکند. وقتی که فلاویوس و بقیه اعضا پیش فرعون میروند، خمو پسر بایک موفق میشود خودش را آزادانه به یک چاقو برساند و با کمک او بایک هم خودش را آزاد میکند. فلاویوس بعد از این پسر بایک را میگیرد و با چاقو زیر گلوی خمو بایک را تهدید کرد که اگر همکاری نکند پسرش را میکشد. بایک که دستانش آزاد شده بود به سمت فلاویوس حمله میکند ولی در اثر حمله بایک او سحوا باعث مرگ پسرش خمو میشود. بعد از این هم فلاویوس از سیب عدن استفاده میکند و بایک بیهوش میشود. فلاویوس و دیگر نقابداران بدون نتیجه ای از معبد میروند و بایک و همسرش آیا سال های بعدی زندگی شان را صرف این میکنند که افراد نقابدار را پیدا کنند و انتقام خمو را بگیرند. آنها هویت اکثر نقابداران را پیدا و کشته بودند ولی هنوز موفق نشده بودند هویت رهبر محفل باستانیان را پیدا کنند.پس از اینکه کلئوپاترا به قدرت میرسد و با کمک بایک و سیوا مقبره اسکندر کبیر را کشف میکنند، باستانیان نیز به این معبد دسترسی پیدا میکنند. فلاویوس از اینجا عصای عدن متعلق به اسکندر را برمیدارد. او در جنگی با آپولودوروس پیروز میشود ولی هویتش برای او لو میرود. به هرحال او با عصا به سیوا برگشت و بالاخره دروازه معبد ایسو را باز کرد. بایک هم که از طرف آپولودوروس موضوع را میفهمد به سیوا رفت و با فلاویوس رو در رو شد. این دو در جنگی با هم قرار میگیرند که درنهایت بایک فلاویوس را می کشد. منابع Flavius Metellus در اساسینز کرید ویکیا
  24. 1 امتیاز
    Hos@in

    دایموند داگز

    دایموند داگز (Diamond Dogs) یک شرکت نظامی خصوصی بود که توسط ونوم اسنیک رهبری میشد و در دهه 1980 فعال بود. این شرکت در نتیجه نابود شدن سربازان بدون مرز و حمله به پایگاه مادر ساخته شد. در جریان دهه 80 دایموند داگز موفق میشود که پایگاه روی آب درست مثل پایگاه قبلی دریایی که در کارائیب داشتند را تاسیس کنند. این پایگاه بعد از این به دایموند داگز داده شد که گروه به دولت جزیره سیشل کمک میکند تا کودتایی که مزدورهای آفریقای جنوبی در کشورشان راه انداخته بودند را متوقف کنند. این نام (دایموند داگز = سگ های الماسی) به حرفه گروه به عنوان "سگ های جنگی"، که مایل به انجام کارهای نامطبوع برای مشتریان هستند اشاره میکند، در حالی که در عین حال به حفظ افتخار در کار خودشان هم اهمیت میدهند. به علاوه مزدوران دایموند داگز در ماموریتهایی که ارسال میشوند با خودشان الماس به نشانه هم رزمان از دست داده حمل میکنند و همچنین برای تامین مخارج پایگاه مادر الماس نیز جمع آوری میکنند. آنها همچنین غیر از قراردادهای جنگی انواعی از حیوانات را نیز جمع آوری میکنند تا به NGO محیط زیست بدهند. رویه بردن الماس به ماموریت بع از این شروع شد که تعداد زیادی از اعضای گروه به انگل تارهای صوتی مبتلا شدند و اسنیک چاره ای جز این نداشت که همه آنها را به قتل برساند (چون اگر نمی کشت بیماری به بقیه هم سرایت میکرد). بعد از این اجساد اینان سوزانده میشود و خاکستر آنها به الماس تبدیل میشود. هدف اولیه و اصلی دایموند داگز این بود تا کسانی که مسببان حمله به پایگاه قبلی در کارائیب بودند را پیدا کنند.بعد از تشکیل پایگاه جدید در نزدیک سیشل کازوهیرا میلر در ماموریتی در افغانستان به اسارت ارتش روسی در آمد و به سختی مجروح شد. او یک پا و یک دست خودش را از دست میدهد ولی مدتی بعد اسنیک او را نجات میدهد.با از راه رسیدن اسنیک دایموند داگز اهمیت بیشتری پیدا میکند و به سرعت بزرگتر میشود. آنها از همان اول به سایفر به خاطر نابود شدن سربازان بدون مرز شک داشتند و بعد هم فهمیدند که XOF که روزگاری توسط زیرو تاسیس شده بود به پایگاه قبلی حمله کرده بود. دایموند داگز گرچه موفق شد رهبر XOF یعنی اسکال فیس را بکشد و تقریبا کل XOF را نابود کند. ولی میلر از آسلات متوجه میشود که اسنیک واقعی پیششان نبوده و بیگ باس اصلی در آمریکا است. که این مووع باعث عصبانیت میلر میشود و دایموند داگز را ترک میکند. اسنیک قلابی که ونوم اسنیک نام داشت در گروه باقی مان ولی خود گروه نیز تا قبل از سال 1995 منحل شد و جای خودش را به کشور مزدوران یعنی بهشت بیرونی میدهد. محتویات منابع منابع Diamond Dogs در متال گیر ویکی
  25. 1 امتیاز
    Mohsen

    سیوا

    سیوا (Siwa) یک واحه و روستا در مصر است.در زمان های بسیار قدیم این محل به خاطر معبد آمون شناخته میشد که اسکندر مقدونی را به خاطر اینکه مصر را از حکومت ایران آزاد کرد لقب پسر زئوس را داد. سیوا همچنین محل تولد و زندگی بایک نیز بوده است که در عصر بطلمیوس سیزدهم و کلئوپاترا از آخرین مدجای ها بود. مهم ترین هدف این اساسین در این شهر مدونامون بود. سیوا به خاطر اینکه بسیار دور بود و در بیابان محصور بود به چشم پایین در فرهنگ یونانی سلسله بطلمیوسی دیده میشد که پایتخت آنها در اسکندریه قرار داشت. محتویات منابع منابع Siwa در اساسینز کرید ویکیا
  26. 1 امتیاز
    آپولودوروس سیسیلی (Apollodorus the Sicilian) دنباله رو وفادار و دوست کلئوپاترا هفتم یعنی آخرین فرعون سلسله بطلمیوسی بود.همچنین او متحد و دستیار بایک از سیوا که یک مدجای بود نیز هست. محتویات تاریخچه منابع تاریخچه بعدها مورخان یونانی نقل می کنند که چطور آپولودوروس کلئوپاترا را در فرش پیچاند تا مخفیانه او را در 48 قبل از میلاد به داخل قصر سلطنتی در اسکندریه نفوذ دهد تا کلئوپاترا، از جذابیت و زیبایی اش استفاده کند و نظر مثبت ژولیوس سزار را نسبت به برادرش بطلمیوس سیزدهم به خودش جلب کند. او بعد از این نیز با بایک از سیوا و آیا متحد میشود تا رمز و رازهای محفل باستانیان را بررسی کند و اعضایش را از بین ببرد. در حالی که کلئوپاترا به قدرت میرسد و دوستان قبلی خودش را فراموش میکند،آپولودورس هنوز به بایک و آیا کمک کرد و توسط فلاویوس متالوس در مقبره اسکندر کبیر مورد کمین قرار میگیرد. بایک و آیا خودشان را میرسانند ولی دیگر دیر بود و آپولودورس در جنگ با فلاویوس به سختی مجروح میشود.ولی قبل از اینکه بمیرد آپولودورس به بایک و آیا میگوید که فلاویوس رئیس محفل باستانیان است کره را با خودش برداشته و به سیوا رفته تا کار ناتمامش (باز کردن معبد مخفی) را تمام کند. منابع Apollodorus در اساسینز کرید ویکیا
  27. 1 امتیاز
    Sir Sonic

    مونوکوما

    هر آدمی یه سری پشیمونی ها و حسرت ها داره که میخواد برگرده و انجامشون بده. ولی من همچین حسرت هایی ندارم، چون من یه خرس ام! _دانگانرونپا: تریگر هپی هاوک_ مونوکوما | Monokuma القاب مدیر آکادمی امید مدیر ابر آکادمی جوانان مستعد استعداد(انگلیسی) Ultimate Despair استعداد(فارسی) ابر ناامیدی جنسیّت نامعلوم (دانگان 1) مذکّر (دانگان 2 و V3) قد 65 cm اوّلین حضور در بازی ها دانگانرونپا: تریگر هپی هاوک اوّلین حضور در انیمه ها دانگانرونپا: انیمیشن - قسمت 1 صداپیشه نوبویو اویاما تاراکو برایان بیکاک مونوکوما(انگلیسی: Monokuma یا در معنای اصلی مونوخرس) آنتاگونیست اصلی و شخصیّت منفی مجموعه دانگانرونپا است. او به عنوان نماد مجموعه شناخته می شود. محتویات ظاهر شخصیّت تاریخچه در آکادمی امید قبل از تراژدی مقدّمه دانگانرونپا 1: به ناامیدی خوش آمدید چپتر اوّل دانگانرونپا 1: برای بقا چپتر دوّم دانگانرونپا 1: زندگی پر از ناامیدی پسر چپتر سوّم دانگانرونپا 1: افسانه یک نسل بعد چپتر چهارم دانگانرونپا 1: آل استار معذرت خواهی چپتر پنجم دانگانرونپا 1: 100 مایل جهش، عذاب آشغال غذای آشغالی چپتر ششم دانگانرونپا 1: ابر درد، ابر عذاب، ابر ناامیدی، ابر مجازات، ابر مرگ مقدّمه دانگانرونپا 2: به جزیره دانگان خوش آمدید! ترس در اردوی مدرسه ای دل انگیز؟ چپتر اوّل دانگانرونپا 2: مقصد، ناامیدی چپتر دوّم دانگانرونپا 2: دریا و مجازات، نارگیل و گناهان چپتر سوّم دانگانرونپا 2: گیر افتاده توسّط عطر اقیانوس چپتر چهارم دانگانرونپا 2: آیا ابر ربات ها رویای ماشین ساعتی را می بینند؟ چپتر پنجم دانگانرونپا 2: خنده به امید به نام نا امیدی چپتر ششم دانگانرونپا 2: و اینک پایان، بدرود آکادمی ناامیدی تاریخچه در ابر آکادمی جوانان مستعد دانگانرونپای 52ـوم مقدّمه دانگانرونپا V3: ابر بازگشت چپتر اوّل دانگانرونپا V3: کلاس محاکمه من، کلاس محاکمه ما چپتر دوّم دانگانرونپا V3: خطّی باریک میان بهشت و جهنّم چپتر سوّم دانگانرونپا V3: دانش آموز انتقالی از آن سوی قبرها چپتر چهارم دانگانرونپا V3: زندگی کن و بذار این دنیای خسته هم زندگی بکنه چپتر پنجم دانگانرونپا V3: سفری بدون ذوق یا هدف چپتر ششم دانگانرونپا V3: بدرود دانگانرونپا اعدام موارد دیگر منابع ظاهر مطالب زیر شدیداً حاوی اسپویل از دنیای دانگانرونپا است و به کسانی که آن را بازی نکرده اند خواندن اش پیشنهاد نمی شود. مونوکوما عروسک خرسی است که در ظاهر از وسط به دو نیمه سیاه و سفید تقسیم شده که می تواند نمایانگر نماد یین و یانگ باشد. او گاهی اوقات چهره خوبی از خود نشان می دهد و با بقیه مهربان است در حالی که می تواند در عین همان لحظه حالت شیطانی خود را در صورت عصبانیت بروز داده و موجب وحشت دیگران شود. سمت خوب او سمت سفید اش است که حالتی شبیه به خرس های تدی دارد در حالی که سمت دیگر او، سمت سیاه اش، حالت خصمانه تر و شیطانی تری به واسطه چشم ها افقی و خنده ی کشیده و شیطانی آن دارد. هر چند مونوکوما کاملاً به دو بخش تقسیم نشده و شکم اش کاملاً سفید است و بر روی ناف او به سبک کارتونی ای یک ضربدر و ایکس نقش بسته. درون او نیز پر از سیم و دم و دستگاه است، بدین علّت که او در عین این که یک روبات است، یک بمب نیز برای مواقع بحرانی است. مونوکومای بازی دیستراست که حالتی انسانی تر و وحشتناک تر داشت. در دانگانرونپا 3: پایان دبیرستان امید و دانگانرونپا V3: هارمونی مرگبار تغییرات بسیار جزئی ای در طرّاحی کلّی مونوکما صورت گرفت تا او جمع و جور تر به نظر برسد. همچنین در نسخه بتای بازی، یا بازی دیستراست، مونوکوما به جای حالت عروسک خرسی اش، حالتی مرگبار تر و نیمه انسانی تر داشت. او شبیه به یک انسان که نیمی از ان پوست داشت و نیمی از آن نمایانگر اندام داخلی اش بود به نمایش در آمده بود. این ایده در همان ابتدا رد شد و بعدها مونوکومای عروسکی جای آن را گرفت. مونوکوما در پوشیدن لباس تنوّع زیادی به خرج می دهد. او را می توان در تئاترهای مونوکما در لباس های مختلفی که هر کدام ارجاع به یکی از فیلم های هالیوود هست دید. همچنین او پوشش او در مونوکوماهایی که باید در میانه چپتر ها جمع آوری شوند بسته به فضای هر چپتر متفاوت است. جدا از این مورد او در روند بازی تنها یک بار در دانگانرونپا 2 یک کت با کروات آبی به تن کرده و با آن مونومی را اذیّت کرده است. شخصیّت مونوکوما همواره در ظاهر شخصیّتی خندان و آسان گیر به نظر می آید ولی در باطن او شخصیّتی شیطانی دارد. در هر حال، او همیشه در نمایان کردن طینت های کثیف و هیولاوار اش صبر نکرده و بالافاصله آن ها را نشان می دهد و از بازی مرگ و کشتن و خواسته هایش صحبت می کند که همه را به لرزه می اندازد. افراد او را بسیار به خاطر این که او هر حرفی و هر کاری را که دلش می خواهد را انجام می دهد، می شناسند. او همچنین یک خنده شیطانی مخصوص به خودش (اوپوپوپوپو...) نیز دارد و یک خنده دیگر نیز برای تمسخر بقیه (آهاهاهاها) به کار می برد. مونوکوما همان گونه که ظاهر اش نشان می دهد دو شخصیّت خوب و بد را از خود نشان می دهد. او می تواند گاهی اوقات خوشحال، بذله گو و مهربان باشد و یا حتی شما را در مورد برخی موارد راهنمایی و نصیحت کند. امّا در لحظه حسّاس او می تواند به موجودی مریض، روانی و شکنجه دهنده تبدیل شود که هر کاری برای پخش کردن نا امیدی انجام می دهد و همه او را به این شخصیّت اش می شناسند و برای او تغییر کردن بین این دو شخصیّت خوب و بد در چشمی بر هم زدن اتّفاق می افتد. که این کار باعث غیر قابل پیش بینی شدن او در نظر دانش آموزان می شود. او همواره برای کلاس محاکمه هیجان دارد و هر کاری می کند تا این محاکمه را جذّاب تر کند. او از شکنجه شدن و عذاب کشیدن بقیه لذّت می برد و از طرف دیگر اگر روند اتّفاقات به گونه ای صلح آمیز و یک طرفه پیش برود او بلافاصله خسته شده و از این که ناامیدی کافی در جمع نیست نا امید می شود. مونوکوما با وجود خشونت بیش از حد اش، شخصیّتی بچّه گانه و نابالغ دارد. او دانش آموزان را مسخره می کند. بی مقدّمه شروع به جک ساختن می کند، دیوار چهارم را می شکند و به دانش آموزان توجّهی جدّی ندارد و کافی است تا کسی اندکی به او بپرد تا او قیافه ای مظلوم به خود بگیرد و ادّعای به حق بودن کند. او منتظر هر فرصتی است تا دانش اموزان را تحقیر کند و هر اتّفاقی که می افتد بر گردن خود آن ها بیندازد. او دانش آموزان را جدّی نمی گیرد و به اصطلاح هر وقت دانش آموزان حدسی درست راجع به موضوعی می زنند خود را به کوچه علی چپ می زند و اعلام بی اطّلاعی می کند. روحیه قلدربازی و آزاررسانی او در مورد مونومی بسیار بهتر به چشم می آید. کافی است اندکی آرامش او به هم بریزد تا او شروع به کتک زدن مونومی تا سر حدّ مرگ کند. او نسبت به بچّه هایش هم همین موضع را دارد و کافی است آن ها اندکی او را اذیّت کنند تا او به خدمت آن ها نیز برسد. بچّه های او نیز از این موضوع به شدّت ناراحت اند و در جای از نسخه V3 بازی، می گویند که مونوکوما، در گذشته آن ها را بسیار بیشتر دوست داشته است. مونوکوما همچنین علاقه شدیدی به مسخره کردن کی1-بی0 به خاطر روبات بودن اش دارد هر چند خود او نیز یک روبات است. در مورد دیگر دانش آموزان، او به طور کلّی از هر کس که از او اطاعت نکند یا هوش شان به قدری باشد که نتوان آن ها را به راحتی کنترل کرد، بد اش می آید و از آن ها با عبارت "اعصاب خورد کن" نام می برد. مونوکوما از لحاظ ادبی نیز موجود خیلی جالب توجّهی نیست و اکثراً بدون هیچ احترامی با بقیه برخورد می کند و تنها کسی که از او با احترام یاد می کند انوشیما جونکو است و از او با نام "بانو حونکو" یاد می کند. او همیشه چندین داستان سر هم بندی شده برای گذشته اش دارد که اکثر آن ها غیر قابل باور کردن هستند. او همچنین از این که کسی او را خرس تدی صدا کند (نوعی عروسک) به شدّت عصبانی می شود. خود پرستی و علاقه او به خودش در دانگانرونپا V3 بیشتر نمایان می شود. او در این بازی صرفاً به این علّت که بچّه هاش قیافه خوش تیپ او را به ارث برده اند علاقه دارد و آن ها را صرفاً به خاطر ظاهر ناز شان ستایش می کند. او تا جایی پیش می رود که صرفاً به این علّت مونوکابز ها را "بچّه های ناز" اش صدا می زند و در مقطعی از بازی از شدّت این ناز بودن بچّه ها کچل می شود. آن طور که در دانگانرونپا: انیمیشن دیده شده، او مانند یک خرس معمولی به عسل و ماهی علاقه دارد و آن گونه که خودش در دانگانرونپا 2 می گوید از غذاهای قرمز بد اش می آید. او همچنین در حال خوردن گوشت های طبخ شده به دست تروترو هانامارو نیز در بازی دیده شده. هنوز مشخّص نیست او با این که یک روبات است چگونه و چطور از عهده غذا خوردن بر می آید. هر چند بیشتر به نظر می آید این نیز جزئی از نقش بازی کردن کمیکال اوست و مانند خوابیدن او صرفاً جنبه نمایشی دارد. در دانگانرونپا: انیمیشن حالت کارتونی و کمیکال مونوکوما بیشتر مورد مبالغه قرار گرفته و او را می توان گاهی اوقات با یک ظرف عسل یا ماهی نیز دید. او همچنین در این انیمه با نوعی عبارت دیگر "yer" دیگران را مخاطب خود قرار می دهد که حالتی غیر متشخّصانه در زبان انگلیسی برای صدا کردن فردی به شمار می آید. در نهایت شخصیّت مونوکوما نیز یکی از چندین شخصیّت جونکو انوشیما به حساب می آید که او در اوّلین بازی مرگ اش از آن استفاده می کرد. هر چند شخصیبت او در بازی های دیگر که او آواتار شخصی دیگر بود نیز حفظ شد و همان گونه که در بازی اوّل بود باقی ماند. کوداکا، سازنده بازی، در مصاحبه ای می گوید که راحت ترین بخش نوشتن داستان بازی، بخش های مربوط به مونوکوما بوده چرا که شخصیّت او به گونه ای است که هر کاری می خواهد انجام می دهد. تاریخچه در آکادمی امید قبل از تراژدی هنگام آماده سازی برای زندگی مرگبار مدرسه ای، جونکو انوشیما که به دنبال نمادی برای اجرای این نمایش می گشت، تصمیم به خلق مونوکوما گرفت. او اوّلین بار، نسخه عروسکی (غیر روباتی) آن را در اعدام آزمایشی ای که برای چیاکی نانامی ترتیب داده بود روبروی اعضای کلاس 77-ب که در حال دیدن این نمایش مرگبار بودند قرار داد و آن را افتتاح کرد. در همین زمان ها بود که او در طی تماس با موناکا، رییس واحد کارخانجات روبات سازی تووا، کلید ساخت روبات های مونوکوما را برای شروع زندگی مرگبار مدرسه ای، به همراه عدّه زیادی دیگر از این روبات ها برای تکمیل ارتش جونکو، می زند. برای مخفی کردن ذات اصلی این روبات ها، موناکا در برابر بقیه اذعان می کند که این روبات ها برای انجام عملیّات هایی که برای انسان ها خطرناک بوده طرّاحی شده اند. و این گونه راه مونوکوما ها به تمام شاخه های سازمان ابر ناامیدی انوشیما باز می شود و خود جونکو برای اجرای نمایش اش در بازی مرگبار اش بخشی از شخصیّت و رفتار خود را به مونوکوما می دهد و آن را کنترل می کند. مقدّمه دانگانرونپا 1: به ناامیدی خوش آمدید اوّلین بار مونوکوما را در حالی می توان دید که قبل از شروع بازی در کنار مردی که چشم هایش بسته است و به صندلی بسته شده، نشسته و به او نگاه می کند. مونوکوما با زدن دکمه ای مرد را درون سفینه ای قرار داده و آن را بعد از پرتاب کردن به آسمان مستقیم به زمین برخورد می دهد و شاهد ذوب شدن آن مرد و تبدیل شدن آن به اسکلت، در اثر حرارت برخورد می شود. در همین حین با سیاه شدن صفحه می توان لبخند شیطانی ای که بر لب مونوکوما نقش می بندد را دید. اوّلین بار در بازی او را می توان در مانیتور های مدرسه مشاهده کرد که در آن او دانش آموزان را برای جشن ورودی آکادمی امید به سالن ژیمناستیک دعوت می کند. او اوّلین حضور فیزیکی اش را در سالن ژیمناستیک و روبروی دانش آموزان به تله افتاده نمایان می کند. او در آن جا خود را مدیر آکادمی امید معرّفی کرده و بلافاصله به دانش آموزان موقعیّتی که در آن قرار گفته اند، قوانین بازی مرگ، قوانین مدرسه و همچنین راهنمای استفاده از کتابچه الکترونیکی( به اختصار e-handbook) را می گوید. او در همین حین ساکورا اوگامی را تهدید به کشتن اعضای دوجو اش کرده و او را به زور تهدید همکار خود و جاسوس میان دانش آموزان قرار می دهد. ساکورا نیز قبول کرده و قرار بر این می شود که اگر کسی از دانش اموزان حرکتی در راستای شروع بازی مرگ نزد، او اقدام به کشتن یکی از دانش اموزان کند. چپتر اوّل دانگانرونپا 1: برای بقا بلافصله بعد از توضیح مقدّمات، مونوکوما دانش اموزان را به اتاق هایشان راهنمایی می کند. در همین حین ماکوتو با در خود به مشکل بر میخورد و مونوکوما به او می گوید که در او استثناءً خراب بود و کمی گیر دارد. بعد از دادن مدّتی زمان به دانش آموزان برای درک موقعیّت و وفق دادن خود با اوضاع، مونوکوما اوّلین "انگیزه" برای کشتن دانش آموزان به وسیله همدیگر را به آن ها می دهد، نوار ویدیویی. با نشان دادن این که خانواده افراد مورد صدمه واقع شده و وضعیّت زندگی یا مرگ شان مشخّص نیست مونوکوما سعی در روشن کردن شعله دانش آموزان در کشتن همدیگر می شود. با این که کسی از ویدیو و واکنش دیگری مطلّع نمی شود امّا این میان نوار ویدیویی باعث ناامیدی و سقوط روانی شدید سایاکا مایزونو می شود و کم کم کلید اوّلین قتل را رقم می زند. جونکو انوشیما در حال مقابله با مونوکوما مدّتی نمیگذرد که مونوکوما اوّلین مرگ این بازی را اعلام می کند، سایاکا مایزونو مرده و جنازه اش در حمّام اتاق نائگی ماکوتو پیدا شده است. مونوکوما دانش آموزان را جمع می کند و به آن ها می گوید که حال به بعد باید چه کنند. او می گوید که برای قتلی که در پی یکی از دوستان آن ها اتّفاق افتاده، همگی شان باید در کلاس خاصّی به نام کلاس محاکمه شرکت کنند و در آن جا قاتل را پیدا کنند. اگر حدس شان درست باشد قاتل مجازات شده و بقیه به ادامه زندگی مرگبار مدرسه ای می پردازند و اگر اشتباه حدس بزنند همگی آن ها مجازات شده و قاتل اصلی آزاد می شود. مجازات ها نیز مشخّصاً فقط یک چیز می تواند باشد، اعدام به بدترین وجه ممکن! بعد از اتمام توضیحات، جونکو انوشیما از میان دانش آموزان بلند شده و به مخالفت با وی می پردازد. مونوکوما در ابتدا سعی می کند او را متقاعد کند امّا با ادامه خشم جونکو و کشیدن کار به جدل فیزیکی و پا گذاشتن جونکو بر روی وی و زیر پا له کردن او، چاره ای برای مونوکوما به غیر از فعّال کردن نیزه های گانگیر باقی نمی ماند و در کسری از ثانیه سینه جونکو پر از نیزه های خونی ای می شود که از بدن او عبور کرده است. بعد از مرگ ناگهانی جونکو در اثر نیزه هایی که به سینه اش اصابت کرده است، دانش آموزان متوجّه می شوند که هیچ راهی برای مقابله و رویارویی با مدیر مدرسه ندارند و هیچ شانسی در مقابل قدرت او ندارند. مونوکوما بعد از این دانش آموزان را به دنبال انجام تحقیقات برای یافتن این که چه کسی سایاکا را به قتل رسانده است در مدرسه پخش می کند. مونوکوما بعد از اتمام تحقیقات دانش آموزان را به اتاقی که در آن کلاس محاکمه برگزار می شود هدایت می کند. او در آن جا به چندین سوال دانش آموزان حواب می دهد که مهم ترین این سوالات، سوال کیوکو در این مورد که چرا با وجود آن که آن ها 15 نفر هستند، 16 جایگاه در اتاق محاکمه وجود دارد و مونوکوما جواب می دهد که این کلاس ها صرفاً برای حدّاکثر 16 نفر طرّاحی شده اند و کمبود دانش آموزان کلاس باعث نمی شود تا از تعداد جایگاه ها کم شود. کیوکو در ادامه می پرسد که چرا تابلوی تصویر افراد مرده را در جایگاهشان در کلاس گذاشته است. مونوکوما نیز جواب می دهد که برای این که می خواهد دانش اموزان مرده نیز در کلاس محاکمه شرکت داشته باشند. در نهایت ماکوتو نائگی موفّق به پیدا کردن متهّم، لئون کوواتا می شود. که باعث می شود مونوکوما اعدام اش را بر روی وی عملی سازد. بعد از شوکه شدن دانش اموزان از شدّت خشونت اعدام ها مونوکوما با لبخند و تمسخر آن ها را اتاق شان بر میگرداند و این موضوع را به آن ها یادآوری می کند که آن ها هرگز نمی توانند در سوگواری دوستان مرده شان زیاد بایستند. چپتر دوّم دانگانرونپا 1: زندگی پر از ناامیدی پسر روز بعد از اوّلین محاکمه، مونوکوما دانش آموزان را جمع کرده و به آن ها اطّلاع می دهد که حال همگی آن ها می توانند وارد طبقه دوّم ساختمان مدرسه بشوند. دانش آموزان با رفتن به طبقه دوّم و گشتن آن جا متوجّه بسته بودن مدرسه برای چندین سال می شوند و این که رختکن سالن ورزشی بانوان و آقایان هر کدام برای دسترسی احتیاج به کتابچه الکترونیک شخص هم جنس دارند. در این مقطع مونوکوما قانون جدیدی مبنی بر ممنوعیّت اکید تبادل و قرض دادن کتابچه های الکترونیک می گذارد. در جلسه روزانه بین خود دانش آموزان در کافه تریا، بچّه ها این تئوری را مطرح می کنند که به احتمال زیاد با توجّه به رفتار مونوکوما و شرایط بازی آن ها، شخص کنترل کننده پشت او باید یک قاتل روانی معروف باشد. آن ها گمان شان را بر قاتل معروف رسانه ها. جنوساید جک می گذارند. با این حال آن ها در جلسه نمی توانند توضیحی برای عملکرد بی نقص و پیچیده اعدام قبلی مطرح کنند حتّی اگر شخص کنترل کننده به مقدار میلیونی پول دسترسی داشته باشد باز این قضیه برای آن ها بو دار به نظر می رسید. روز بعد، مونوکوما دوّمین انگیزه قتل اش را بین دانش آموزان پخش میکند؛ او نامه ای را شخصاً به هر کدام دانش آموزان داده و به آن ها اخطار می دهد که راز درون نامه هر شخص در صورت رخ ندادن هر گونه قتلی تا 24 ساعت آینده برای همگان برملا خواهد شد. ماکوتو شخصاً باور نمی کند کسی برای همچین دلیلی شخص دیگری را بکشد. روز بعد مونوکوما شخصاً در اتاق ماکوتو ظاهر شده و به او به صورت رو در رو دوّمین قتل این بازی مرگ را اعلام می کند. فوجیساکی چیهیرو در رختکن بانوان به قتل رسیده و جسد او با طناب هایی آویزان و پشت او با خون، عبارت "عطش خون" روی دیوار نقش بسته. مونوکوما بلافاصله دوّمین زنگ تحقیقات را برای پیدا کردن قاتل فوجیساکی چیهیرو آغاز می کند. بعد از اتمام تحقیقات و آغاز کلاس محاکمه، بیاکویا توگامی اذعان می کند که با توجّه به روش قتل و عناصر پیرامون صحنه قتل، قاتل باید جنوساید جک باشد. هر چند با ظاهر شدن جنوساید جک در میان دانش آموزان و اثبات حق خود این نظریه رد می شود. در نهایت با خطایی که از خود قاتل در میانه جدل های محاکمه رخ می دهد، ماکوتو و کیوکو متوجّه می شوند که قاتل کسی جز موندو اوادا نیست. شخصی که بعد از فهمیدن راز شخصی فوجیساکی چیهیرو مبنی بر پسر بودن او و این که او صرفاً به خاطر ضعف بدنی اش لباس دخترها را می پوشید، کنترل خود را سر مقایسه این قضیه با دلایل شخصی خودش از دست داده و از سر حسادت او را کشته. قبل از اعدام موندو، مونوکوما گذشته تلخ هر دو نفر قاتل و مقتول را بیان می کند و پرده از راز ترسناک نامه ی آن ها بر می دارد. با غرق کردن دانش آموزان در نا امیدی، مونوکوما اعدام موندو را، در نهایت بی توجّهی به زجّه ها و ناله ها و خواهش های کیوتاکو ایشیمارو، برگزار می کند و در انتهای اعدام، موندو را تبدیل به کَره خوراکی می کند. چپتر سوّم دانگانرونپا 1: افسانه یک نسل بعد بعد از دوّمین محاکمه، مونوکوما به دانش آموزان اجازه دسترسی به طبقه سوّم را می دهد. در آن جا ماکوتو و ایشیمارو با ماشین تهویه و پاکسازی هوا روبرو می شوند. در همین زمان مونوکوما امده و با شوخی تلخی مبنی بر این که این وسیله یک ماشین زمان بوده که فقط می توانسته همه چیز را به یک دقیقه پیش برگرداند شروع به پاشیدن نمک بر زخم ایشیمارو به خاطر مرگ وحشتناک موندو می کند. بعد از این، ماکوتو عکسی را پیدا می کند که در آن چیهیرو، موندو و لئون را کنار هم نشان می دهد. مونوکوما بلافاصله عکس را از ماکوتو گرفته و پاره پاره می کند. در ادامه، مونوکوما با وعده دادن پول بسیار زیاد به هر کس که بتواند یک قتل موفّق داشته باشد، کلید سوّمین قتل را رقم می زند. با وجود اصرار ساکورا مبنی بر این که زندگی انسان ها را نمی توان با پول خرید، صبح روز فردا، جسد هیفومی یامادا و کیوتاکا ایشیمارو در کمال ناباوری کشف می شود. بعد از انجام تحقیقات و جدل های بسیار در کلاس محاکمه، ماکوتو نائگی به این نتیجه می رسد که قاتل کسی نیست جز سلستیا لودنبرگ، کسی که با فریب دادن هیفومی یامادا برای کشتن کیوکاتا ایشیمارو اقدام می کند و در نهایت هردوی آن ها را با ضربه به سر می کشد. سلستیا که در نهایت خودش را گیر افتاده می بیند کنترل روانی اش را از دست می دهد و می گوید که عمیقاً از این بازی مرگ متنفّر بوده و از اوّل دلش میخواسته زندگی ای تجمّلی در یک قصر باشکوه را داشته باشد. و این که با وجود وعده مونوکوما رسیدن او به هدف هایش از هر چه فکرش را می کرد می توانست سریعتر اتّفاق بیفتد. بعد از اعدام سلستیا، کیوکو به ماکوتو در مورد اتاق مخفی ای می گوید که در بخش از آکادمی پیدا کرده است. ماکوتو برای تحقیقات به آن جا سر زده و در حین انجام بررسی، توسّط شخصی نامعلوم از پشت ضربه خورده و بیهوش می شود. وقتی بیدار می شود، ماکوتو به دنبال صداها سر از سالن ورزش در می آورد. جایی که ساکورا اوگامی و مونوکوما در حال نبردی سرسام آور هستند. چپتر چهارم دانگانرونپا 1: آل استار معذرت خواهی ساکورا اوگامی در برابر مونوکوما ساکورا به مونوکوما اعلام می کند که دیگر نمی خواهد خفّت جاسوس بودن او را به تن بکشد. او حتّی می گوید که حاضر است برای مطمئن شدن از نابود شدن نقشه های مغز متفکّر این داستان با او مبارزه نیز بکند. صبح روز بعد مونوکوما رسماً بین دانش آموزان اعلام می کند که ساکورا اوگامی، جاسوس او بین دانش آموزان بوده و با این کار با یک تیر دو نشانه را میزند. اوّل این که ساکورا را بابت ایستادن جلوی او مجازات کرده و او را رسوا کرده و از طرف دیگر با فشار روانی این قضیه بر دانش آموزان بر سر این که به ساکورا که حالا از جاسوسی کنار کشیده اعتماد کنند یا نه، آن ها به دو دسته تقسیم می کند و به نوعی چهارمین انگیزه قتل را در مدرسه بین دانش آموزان می اندازد. ساکورا برای آرام کردن این آشوب میان دانش آموزان تصمیم به خودکشی می گیرد امّا قبل این کار در وصیّت نامه ی خود انگیزه ها و هدف ها و مشاهدات خود را در این مدّت می نویسد و سعی می کند کاری کند که این نامه بعد از مرگ اش به دوست صمیمی اش در این مدرسه به آئوی آساهینا برسد. امّا مونوکوما نامه را جابجا کرده و نامه ای دیگر با دستخط خودش را به آساهینا می دهد. در این نامه تقلّبی، ساکورا اذعان می کند که به خاطر ناامیدی و فضای ناآرامی که آکادمی را فرا گرفته تصمیم به خودکشی گرفته است. همان گونه که مونوکما انتظار دارد، نامه باعث آشفتگی آساهینا شده و سبب می شود او خود و دیگر دانش آموزان را مقصّر خودکشی ساکورا بداند. بنابراین او تصمیم می گیرد در حرکتی انتحاری، تمام دانش اموزان را به نتیجه اشتباه که خود او قاتل است برساند تا در نتیجه آن همگی بمیرند. برخلاف آن چه مونوکوما انتظار داشت بقیه دانش آموزان موفّق به پیدا کردن راز واقعی پشت پرده این قتل می شوند و به خود ساکورا به عنوان قاتل رای می دهند. بعد از این، مونوکوما نامه اصلی ساکورا را نمایان می کند و آن را می خواند. بعد از خواندن انگیزه های واقعی ساکورا برای خودکشی اش، مونوکوما به طرز وحشیانه ای شروع به مسخره کردن آساهینا، که فریب نامه تقلّبی را خورده بود و حالا در آشفتگی شدید قرار داشت، می کند. مونوکوما که انتظار داشت همه به خاطر حماقت او در مورد کشتن همگی آن ها او را سرزنش کنند و علیه او در آیند در لحظه ی آخر با اشاره نائگی به خود وی نقشه هایش نقشه بر آب می شود. ماکوتو می گوید که علّت اصلی درگیری ها بین دانش آموزان خود مونوکوما بوده و بار گناه را از دوش آساهینا بر می دارد. با این کار دانش آموزان باقیمانده نیز در مقابل مونوکوما در آمده و در مقابل او و مغز متفکّر موضع می گیرند. وقتی در نهایت بیاکویا توگامی و توکو فوکاوا نیز در مقابل مونوکوما و دسیسه هایش قد علم می کنند، مونوکومای خشمگین که به نظر می رسد در نهایت شکست خورده و نمی تواند کسی را اعدام کند در نهایت ناباوری دست به اعدام هوش مصنوعی کمک کننده دانش آموزان یعنی آلتر اگو، به علّت اقدام وی جهت هک کردن سیستم امنیّتی مرکزی آکادمی، می زند. با این کار او نشان می دهد که از همان ابتدا از وجود این هوش مصنوعی اطّلاع داشته و خود او بوده که اجازه میداده آلتر اگو به اطّلاعات آکادمی دسترسی داشته باشد و صرفاً منتظر موقعیّت مناسب می گشته تا از شرّ او خلاص شود. در نهایت قبل از خروج دانش آموزان، مونوکوما شروع به خواندن بخش آخر وصیّت نامه ساکورا می کند و به نقطه ای می رسد که طی آن ساکورا می گوید که مغز متفکّر پشت این داستان در حال انجام "کارهایی" با بدن دانش آموزان مرده است... و مونوکوما بلافاصله از خواندن ادامه نامه صرف نظر می کند و جزییات بیشتری به دانش آموزان نمی دهد. چپتر پنجم دانگانرونپا 1: 100 مایل جهش، عذاب آشغال غذای آشغالی یاسوهیرو هاگاکوره به همراه دیگران در حال کالبد شکافی مونوکوما با متحّد شدن تمام شش دانش آموز باقی مانده علیه مونوکوما و مشخّص شدن این که ضربه نهایی ساکورا اوگامی، شکستن قفل اتاق کنترل مغز متفکّر بوده، او متوجّه می شود که دیگر باید کار این بچّه ها را سریعاً یکسره کرد. برای همین او دست به رو کردن ستاره خودش، یعنی موکورو ایکوسابا می زند. در اواسط شب ماکوتو، بیاکویا و یاسوهیرو هاگاکوره و دیگر دانش آموزان را در حال کالبد شکافی مونوکوما می یابند. بیاکویا اذعان می کند که او این عروسک را استثناء غیر فعّال بر روی زمین پیدا کرده و تصمیم بر باز کردن اش گرفته است. بعد از صحبت ها همگی شروع به باز و بسته کردن مونوکوما برای سر در آوردن از کار اش می کنند. مونوکوما بعد از مدّتی، گروه دانش آموزان که دور هم جمع شده بودند (به غیر از کیوکو کیریگیری) را غافلگیر می کند و آن ها را با خود با اتاق کنترل خود می برد. در آن جا او به دانش آموزان نشان می دهد که همگی آن ها تا کنون در حال ضبط و پخش شدن برای کلّ دنیا بوده اند. بعد از این مونوکوما به بقیه دانش آموزان می گوید که باید تحقیقات خود را برای پیدا کردن قاتل ایکوسابا موکورو شروع کنند. بعد از اتمام تحقیقات و شروع محاکمه، مونوکوما از قصد تلاش می کند تا اتّهامات را بر گردن کیوکو بیندازد و دانش آموزان را به شک کردن به او سوق دهد. تنها برای این که او این اتّهامات را از خود دور کند و بر گردن ماکوتو بیندازد. در هیاهوی محاکمه، ماکوتو نائگی، ابر خوش شانس ترین دانش آموز دبیرستانی، هنگامی که برای تبرئه خود و اثبات بی گناهی اش تلاش می کند ناگهان با فریاد "وقت تمومه" مونوکوما روبرو می شود. مونوکوما در نتیجه محاکمه او را قاتل دانسته و اقدام به اعدام او می کند. امّا از روی شانس یا هر چیز دیگر، آلتر اگو که هنوز بر روی سیستم فعّال بود اقدام به دخالت در اعدام او می کند و او از اعدام زنده می ماند و به درون گودال آشغال دانی مدرسه می افتد. مونوکوما که از شکست اعدام عصبانی است کنترل خود را حفظ کرده و با خنده ای از حرص می گوید که ماکوتو به درون گودال آشغال دانی افتاده و هیچ راهی برای خروج ندارد و خود به خود در همان جا خواهد مرد. امّا این نقشه مونوکوما نیز نقشه بر آب می شود و کیوکو موفّق به نجات دادن نائگی از آن جا می شود. چپتر ششم دانگانرونپا 1: ابر درد، ابر عذاب، ابر ناامیدی، ابر مجازات، ابر مرگ با برگشتن کیوکو و ماکوتو نائگی و به زیر پا رفتن قوانین بازی توسّط خود مونوکوما، از از لحاظ منطق حاکم بر بازی مرگ اش به گوشه کشانده شده و کیوکو از همین ضعف استفاده کرده و از او درخواست یک باز-محاکمه عادلانه می کند. مونوکوما این چالش را قبول کرده و شرایط محاکمه را به گونه ای تنظیم می کند که اگر دانش آموزان بتوانند تمامی رازهای این مدرسه (اعم از مرگ ایکوسابا موکورو و هویّت مغز متفکّر) را پیدا، کشف و حل کنند او اجازه می دهد آن ها مدرسه را ترک کنند. امّا اگر شکست بخورند، او همه ی آن ها را از زیر تیغه ی اعدام خواهد گذراند. بعد از این اعلام مونوکوما تلاش اش را می کند تا در چندین برهه مدارک و شواهد مهمّی که در آکادمی پیدا می شود را نیز از بین ببرد. طی باز-محاکمه، مونوکوما از تخت همیشگی خود در اتاق محاکمه بلند شده و در جایگاه شانزدهمین دانش آموز می نشیند. او در نتیجه گیری ها صحبت های دانش آموزان دخالت می کند و سعی می کند آن ها را از موضوع خاطرات از بین رفته و پاک شده منحرف کرده و بیشتر به سمت قتل موکورو معطوف کند. امّا مونوکوما کم کم خونسردی خود را با نزدیک شدن افکار دانش آموزان به این که ایکوسابا موکورو در اصل مرگ اش به مدّت ها پیش بر می گشته و تنها مربوط به شب قبل نبوده از دست می دهد. آن ها در طی محاکمه متوجّه نیت های مغز متفکّر داستان در پنهان کردن مرگ موکورو ایکوسابا می شوند و می فهمند که هدف این قضایا تنها پوشاندن هویّت جونکو انوشیما با مرگ تقلّبی وی بوده است. مونوکوما که دیگر راهی برای فرار خود از منطق دانش آموزان نمی بیند. به جای تسلیم شدن، خود را برگردانده و جونکو انوشیما را نمایان می کند. با آمدن مغز متفکّر بر روی صحنه، محاکمه وارد سطح دیگری از نبرد روانی بین دانش آموزان می شود. در نهایت بعد از گناهکار شناخته شدن جونکو در قتل خواهرش موکورو، او و مونوکوما با هم در ابر مجازات کشته شده و پرونده اوّلین دانگانرونپا بسته می شود. در نهایت، بعد از ختامه داستان می بینیم که عروسک مونوکوما در سالن محاکمه زنده است و بعد از این که بقیه دانش آموزان موفّق به فرار از مدرسه شده اند به تنهایی در آکادمی، ادّعای سلطه به همه چیز را می کند و با خنده ای می گوید: من مونوکوما ام.... من مدیر شما... مدیر کلّ این مدرسه ام. مقدّمه دانگانرونپا 2: به جزیره دانگان خوش آمدید! ترس در اردوی مدرسه ای دل انگیز؟ مونوکوما با هک کردن نرم افزار Neo World وارد بازی مرگ جدیدی می شود. او اوّلین حضور اش را بعد از این که اوسامی، دانش آموزان را برای شنا به دریا می فرستد ظاهر می شود. دقیقاً بعد از وقتی که هاجیمه هیناتا خجالت اش را کنار می گذارد و سعی می کند به بقیه در دریا ملحق شود، او با تغییر تنظیمات دوربین ها در نمایشگر ساحل ظاهر شده و به دانش آموزان می گوید که در پارک جابرواک حاضر شوند. وقت همگی خود را به پارک جابرواک می رسانند او از پشت مجسّمه بیرون پریده و در معرّفی ای پرهیاهو خود را مدیر مدرسه معرّفی می کند. بعد از معرّفی خود به عنوان مدیر آکادمی امید و مدیر اردوی مرگبار مدرسه ای. مونوکوما بعد از این، طی دعوا و جنگ و جدلی با اوسامی، او را شکست داده و عصای جادویی اش را می شکند. او بعد از این طی زد و خوردی، چهره اوسامی را به میل خود تغییر داده و او نام او را مونومی می گذارد و بعد از این ادّعا می کند که او برادرش است. بعد از این وقتی مونومی بر روی اعصاب مونوکوما راه می رود. او تا می خورد مونومی را می زند و بعد از این که ایستادگی مونومی کاملاً اعصاب مونوکوما را به هم میریزد، او به مونوبیست ها دستور میدهد تا او را اعدام کنند. بعد از تیرباران شدن مونومی به دست مونوکوما، اردوی مرگبار مدرسه ای به طور رسمی آغاز می شود. چپتر اوّل دانگانرونپا 2: مقصد، ناامیدی مونوکوما، بر خلاف بار اوّل در این بازی مرگ در دفعه ی اوّل هیچ انگیزه ای را به دانش آموزان نمی دهد. چرا که یکی از دانش آموزان از قبل خودش برنامه قتل را چیده و دیگری نیز آن را اجرا کرده است. چپتر دوّم دانگانرونپا 2: دریا و مجازات، نارگیل و گناهان چند وقت بعد از محاکمه اوّل، مونوکوما شروع به جمع کردن دانش آموزان در جزیره مرکزی می کند و به آن ها انگیزه قتل دوّم شان را می دهد، یک بازی ویدیویی! یک بازی ویدیویی که در حقیقت رازهای مربوط به دو شخصیّت را در خود داراست. بعد از قتل و تحقیقات و محاکمه، فویوهیکو کوزوریو در اعدام دخالت کرده و به شدّت مصدوم و زخمی می شود. مونوکوما ناچاراً برای زنده ماندن وی دست به کار می شود و سعی می کند او را نجات دهد. چپتر سوّم دانگانرونپا 2: گیر افتاده توسّط عطر اقیانوس مونوکوما بعد از مدّتی توسّط آکانه اواری به مبارزه طلبیده می شود. مونوکوما به او اخطار می دهد که این خلاف قوانین است که با او مخالفت کنند، امّا وقتی می بیند آکانه از حرکت خود دست نمی کشد وارد مبارزه شده و او را به سختی شکست می دهد. در نهایت او سعی می کند با اسلحه پلاسمای خود آکانه را از بین ببرد که ناگهان نیدای به میان پریده و از آکانه محافظت می کند و در عوض به شدّت زخمی می شود. نیدای که در مرز مرگ قرار دارد توسّط مونوکوما برداشته شده و تحت مراقبت وی قرار می گیرد تا احیاء شود. مونوکوما بعد از این، انگیزه سوّمین قتل را رو می کند، بیماری ناامیدی. او سه نفر از دانش آموزان را به این بیماری مبتلا کرده و در ادامه به علّت واگیر دار بودن بیماری، شخص چهارمی نیز به این بیماری مبتلا شده و در اثر آن تصمیم به قتل دو نفر از دوستانش می گیرد. چپتر چهارم دانگانرونپا 2: آیا ابر ربات ها رویای ماشین ساعتی را می بینند؟ این بار مونوکوما با فریب دادن دانش آموزان، آن ها وارد برج های انگور و توت فرنگی می کند و به عنوان انگیزه قتل به آن ها تا سر حدّ مرگ در برج کاملاً بسته، گرسنگی می دهد. این حقّه جواب می دهد و یک دانش آموز تصمیم به قتل نکومارو نیدای گرفته و موفّق می شود او را به قتل برساند. چپتر پنجم دانگانرونپا 2: خنده به امید به نام نا امیدی در انتهای این چپتر مونوکوما با پیدا شدن قاتل، با مقاومت مونومی روبرو می شود و او نمی گذارد که مونوکوما، بهترین یارش، چیاکی را بکشد. مونوکوما بعد از درگیری اساسی ای که با می کند در نهایت لو می دهد که او میلیون ها بلکه میلیارد و تیریلیارد ها جایگزین برای خود دارد در حال که مونومی در نهایت چیزی بیشتر از ده ها عدد از خود برای مقاومت نداشته باشد. مونومی تسلیم شده و مونوکوما در نهایت تمامی مونومی ها و چیاکی را در اعدامی خون بار، متناسب با مهارت ابر گیمر دبیرستانی، به نام لطفاً سکّه را وارد کنید، به قتل می رساند. چپتر ششم دانگانرونپا 2: و اینک پایان، بدرود آکادمی ناامیدی در نهایت تمام رازهای پروژه Neo World و به همراه ذات اصلی دنیا و نقش مونوکوما در آن کاملاً لو رفته. در نهایت در کلاس محاکمه، بعد از لو رفتن هویّت مونوکوما او هویّت اصلی اش، یعنی جونکو انوشیما (AI) را نمایان می کند. تاریخچه در ابر آکادمی جوانان مستعد مونوکوما این بار به همراه بچّه هایش، بار دیگر در دانگانرونپا V3 ظاهر می شود. او تنها شخصیّتی است که از نسخه های قبلی مجموعه به این نسخه نیز آمده و هیچ تشابهی بین خطوط زمانی این نسخه و خط زمانی دانگانرونپا 1 و 2 شاهد نیستیم. به این علّت که مونوکوما به تنهایی می تواند اختیار خود را داشته باشد، نیاز به مغز متفکّری که او را از پشت کنترل کند وجود ندارد، برای همین منظور سومیگی شیروگانه به راحتی می تواند میان دانش آموزان به نقش پرداختن در ترم مرگبار مدرسه ای بپردازد. مونوکوما در داستان این نسخه توسّط تیم دانگانرونپا برای مجری گری و هدایت برنامه برای سرگرم کردن اهالی دنیای سرگرمی ساخته شد. سابقه او از اوّلین نسخه دانگانرونپا برای هدایت زندگی مرگبار مدرسه ای و دوّمین حضور اش در جزیره جابرواک به عنوان مجری و دوباره هدایت کننده اردوی مرگبار مدرسه ای، باعث محبوبیت او و مطرح شدن اش به عنوان نماد مجموعه شد. برای همین سران تیم دانگانرونپا نه تنها او را در تمامی این مدّت در مجموعه نگه داشته بلکه به او هویّت و داستان بیشتری دادند و برای پشتیبانی او مونوکوما کابز ها را نیز خلق کردند. دانگانرونپای 52ـوم هر چند در بازی دقیقاً اشاره نشده ولی مونوکوما به احتمال بالایی در دانگانرونپای پنجاه و دوّم به همراه سومیگی و رانتارو شرکت داشته و در ان جا نیز نقش مجری را داشته. مونوکوما همچنین شخص مسئول، بابت مجازات تعیین شده برای رانتارو که او را محکوم به شرکت در 53 مین بازی مرگ می کرد نیز هست. مقدّمه دانگانرونپا V3: ابر بازگشت مونوکوما اوّلین حضور اش را در میان دعوای مونوکابز ها نشان می دهد. او بچّه های خود را با حضوری ناگهانی اش غافلگیر می کند. بچّه های او که از نبود پدر شان دلخور بودند با دیدن مونوکوما که از پشت تریبون سالن ژیمناستیک با بال ظاهر می شود بسیار خوشحال شده و مقدّمات حضور قدتمند پدرشان را فراهم می کنند. بعد از ورود مونوکوما، او شروع به تعریف از بچّه هایش می کند امّا زیادی حرف زدن آن ها باعث عصبانی شدن مونوکوما شده و او شروع به کتک زدن مونوکابز ها می کند. بعد از این دعوا، مونوکوما رو به دانش آموزان کرده و خود را مدیر آکادمی و طرّاح اصلی بازی مرگی که آن ها با آن روبرو هستند معرّفی می کند. بعد از توضیحات پیرامون بازی مرگ و قوانین اش، او سالن را ترک کرده و دانش آموزان را تنها در بهت شان باقی می گذارد. چپتر اوّل دانگانرونپا V3: کلاس محاکمه من، کلاس محاکمه ما بعد از معرّفی و آغاز رسمی بازی مرگ، دانش آموزان موفّق به پیدا کردن راه مرگبار ناامیدی می شوند. بعد از تلاش های پیاپی و شکست خوردن ها متعدّد، وقتی همگی از ناامیدی بر روی زمین افتاده اند، مونوکوما و فرزندانش ظاهر شده و شروع به تمسخر و تحریک آن ها می کنند، مونوکوما در این حین به آن ها می گوید که مهم نیست چقدر تلاش کنند، دست آن ها هرگز به دنیای بیرون نخواهد رسید. بعد از این که کایتو موموتا دست به اعمال خشونت بر علیه مونوکوما می زند، مونوکابز ها با اکسیسال ها ظاهر شده و سعی می کنند تا با نمونه کردن کایتو از بقیه زهر چشم بگیرند، امّا اشتباهاً آن ها خود مونوکوما را منفجر کرده و باعث "مرگ" وی می شوند. دانش اموزان که غم و غصّه فرزندان مونوکوما رو می بینند، باور می کنند که او مرده و بازی مرگ دیگر تمام شده. روز بعد مونوکوما در کمال ناباوری ظاهر شده و اعلام می کند که او باید در عمل مرده باشد امّا به خاطر دستگاه مرموزی، زنده مانده و دوباره به حیات برگشته. مونوکوما بعد از این اوّلین انگیزه قتل را برای دانش آموزان فراهم می کند. مونوکوما برای انگیزه دادن برای قتل می گوید که اوّلین شخصی که موفّق به قتل کسی بشود شامل پرک مخصوص قتل اوّل شده و می تواند بدون محاکمه از این آکادمی بیرون برود ولی اگر کسی تا 24 ساعت آینده دست به هیچ قتلی نزند، او همگی دانش آموزان را با مونوکوما های متعدّد، دانه به دانه به قتل خواهد رساند. یک ساعت قبل از موعد مقرّر، مونوکوما در مانیتور های آکادمی ویدیویی عجیب با آهنگی پر تنش پخش می کند. طولی نمی کشد که در این هیاهو اوّلین قتل اتّفاق افتاده و مونوکوما با دادن مونوکوما فایل به دانش آموزان آن ها را راهی اوّلین تحقیقات شان می کند. بعد از اتمام تحقیقات، مونوکوما دانش آموزان را به حیاط آکادمی فرا می خواند و در آن جا دانش آموزان وراد سالن کلاس محاکمه می شوند و در آن جا مونوکوما و مونوکابز ها را بر روی تختی که بر آن نشسته اند می بینند. بعد از این که شوئیچی سایهارا موفّق به پیدا کردن متهّم می شود، مونوکوما و مونوکابز ها بلافاصله وارد عمل می شوند تا اعدام را شروع کنند، امّا کایتو، تنکو و گونتا جلو پریده و از کائده با وجود حضور اکسیسال ها در مقابل شان دفاع می کنند. کائده که وضعیّت موجود را می بیند، فریاد زده و از آن ها می خواهد که این کار را تمام کند و می گوید که او دیگر آماده مرگ شده است. بعد از اعدام مرگبار کائده آکاماتسو به وسیله طناب دار و پیانو، مونوکوما که از خیانت مونودام از پشت به مونوکید و کشتن او بسیار غافلگیر شده، ابتدا کنترل خود را برای لحظه ای از دست می دهد ولی در نهایت به خود مسلّط شده و موضوع را به کنار می گذارد. در نهایت بعد یک اعدام و محاکمه مرگبار، او دانش آموزان را با مونوکایز ها تنها می گذارد و از سالن محاکمه خارج می شود. چپتر دوّم دانگانرونپا V3: خطّی باریک میان بهشت و جهنّم در اوایل چپتر مونوکوما را می توان به همراه کایتو در کازینو دید. بعد از این که مونوکوما او را به سراغ سخت ترین بازی موجود در کازینو می فرستد و کایتو همه پول اش را از دست می دهد، مونوکوما به او حسابی خندیده و او را مسخره می کند. بعد از این مونوکوما دوّمین انگیزه قتل را به دانش آموزان می دهد، مونوپدهایی که هر کدام افراد مهم هر شخص را به او نشان می دهد و سرنوشت شان را نامعلوم نشان می دهد. مونوکابزها اشتباهاً مونوپد ها را جابجا پخش می کنند و مونوپد هر شخص به شخص دیگری می رسد به غیر از مونوپد کیرومی توجو که به خودش رسیده و زمینه ساز قتل دوّم می شود. بعد از به قتل رسیدن ریوما هوشی، مونوکوما دانش آموزان را برای دوّمین کلاس محاکمه فرا می خواند. بعد از این که طی محاکمه، شوییچی قاتل را پیدا می کند مونوکوما اعلام می کند که متهّم را بلافاصله مجازات خواهد کرد، کیرومی که از از سرنوشت خود مطلّع بود شروع به فرار کردن می کند تا بتواند به کشور اش برگردد، امّا او توسّط مونوکوما تعقیب شده و به فجیع ترین وجه ممکن اعدام می شود. مونوکوما نیز که از عمل مونودام در نابود کردن مونوسکه به شدّت شوکّه شده نیز از شدّت تعجّب منفجر می شود و یکی دیگر از عروسک های خود را از بین می برد. چپتر سوّم دانگانرونپا V3: دانش آموز انتقالی از آن سوی قبرها بعد از این که مونودام با کمک بقیه مونوکابز ها کنترل کلّ آکادمی را به وسیله اکسیسال ها می گیرد، مونوکوما از شوک وارده کچل می شود و کار به جایی می رسد که او به صورت کچل و بهت زده تا مدّت زیادی باقی می ماند و باعث نگرانی مونوفانی و مونوتارو می شود. بعد از اصرار و خواهش دو مونوکابز پشیمان از بلایی که سر پدرشان آوردند، ناگهان مونوکومای دیگری ظاهر می شود و می گوید که تا به حال او در سفر بوده و عروسکی که کچل شده در اصل اصلاً او نبوده است و به عنوان جایگزین گماشته شده بوده. همچنین روح یکی از مونوکوما ها را می توان در یکی از سه اتاق تاریک پیدا کرد. احتمالاً این روح مربوط به همان مونوکومایی که توسّط اکسیسال ها از بین رفته است، باشد. چپتر چهارم دانگانرونپا V3: زندگی کن و بذار این دنیای خسته هم زندگی بکنه مونوکوما که هنوز از هدر شدن انگیزه قتل قبلی بسیار ناراحت است در اتاق بازی تنها و مخفیانه هنگام نیمه شب، با کوکیچی ملاقات می کند. کوکیچی از مونوکوما درخواست می کند برای هیجان انگیز تر شدن این بازی، دوباره از یک انگیزه قتل جدید استفاده کند و ایده ی جدیدی را به مونوکوما می دهد. مونوکوما قبول می کند و از چراغ فلش بک جدیدی به عنوان انگیزه چهارمین قتل استفاده می کند. چپتر پنجم دانگانرونپا V3: سفری بدون ذوق یا هدف بعد از مرگ همه ی مونوکوما ها در طی اعدام ها، مونوکوما را می بینیم که در غم و اندوه آن ها نشسته است و تابلوی ترحیم آن ها را بر دیوار نصب کرده است. وقتی دانش آموزان باقی مانده در کافه تریا جمع می شوند، مونوکوما به آن ها سعی می کند جایزه زنده ماندنشان از چهارمین کلاس محاکمه را بدهد، امّا آن ها که تجربه خوبی از این هدایا ندارند آن را قبول نکرده امّا مونوکوما به زور موفّق به دادن هدایایش می شود. هنگامی که کی-بو و شوییچی در حال بررسی مکان های باز شده جدید هستند با دری فوق امنیّتی روبرو می شوند و با نزدیک شدن به آن آژیری بزرگ به صدا در می آید. مونوکوما با عصبانیت خود را به آن جا رسانده و آژیر را غیر فعّال می کند. دانش آموزان در مورد مکان پشت در از او می پرسند. او نیز تصمیم می گیرد به آن ها اججازه بدهد وارد آن جا شوند، از آن جا که دیگر مونوکایز ها مرده بودند دور کردن دانش آموزان از این اتاق فایده خاصّی برای او نداشت. او دکمه آژیر را به شوییچی می دهد. بعد از دادن آژیر، او به شوییچی می گوید که رمز اتاق را فقط او و مونوکابز ها می دانند ولی حالا که این اتاق اهمیّتی ندارد او رمز را خواهد زد تا دانش آموزان هر وقت خواستند وارد اتاق شوند. بعد از زدن رمز، شوییچی و کی-بو وارد اتاق می شوند و با اکسیسال های غیر فعّال روبرو می شوند. مونوکوما نیز بیان می کند که حالا که مونوکایز ها مرده اند و کسی برای هدایت اکسیسال ها وجود ندارد، ورود و خروج به این اتاق هم برای او چندان دردسر ایجاد نمی کند. در ادامه ی بررسی مکان های جدید، شوییچی به آزمایشگاه رانتارو می رسد امّا متوجّه می شود که در آن جا بسته است. مونوکوما در همین لحظه ظاهر می شود و به شوییچی می گوید که طبق قوانین مدرسه اگر شخصی قبل از کشف آزمایشگاهش مرده باشد، در ان آزمایشگاه تا ابد بسته مانده و کسی نمی تواند وارد آن شود. روز بعد دانش آموزان برای چیدن نقشه ای برای از بین بردن مونوکوما دور هم جمع می شوند و سعی می کنند با نابود کردن او این بازی مرگبار را یک بار برای همیشه تمام کنند. امّا مونوکوما برای یک روز کامل ظاهر نمی شود و انتظار آن ها در سالن ژیمناستیک بی نتیجه می ماند تا این که کوکیچی ظاهر شده و با دادن الکتروهمر هایی که میو ساخته به آن ها، شانسی جدید برای رد کردن "مسیر مرگبار ناامیدی" به آن ها می دهد. بعد از موفّقیت دانش آموزان در عبور از راه مرگبار ناامیدی، آن ها ناگهان در انتهای مسیر با کوکیچی روبرو می شوند و او نیز در کنار درب خروجی اظهار می کند که او مغز متفکّر این برنامه و کنترل کننده مونوکوما بوده است و همچنین کسی که سردسته گروه از بین برنده پروژه گوفر بوده خود او بوده است. او بعد از این به دروغ می گوید، شخصی که باعث وارد شدن مونوکوما به درون سفینه شده خود او بوده است و باعث و بانی حضور اجباری تمام دانش آموزان در ترم مرگبار مدرسه ای تمام و کمال خود او بوده است. در نهایت نیز با مقاومت کایتو، کوکیچی ناچاراً او را گروگان گرفته و با خود می برد. بعد از به گروگان گرفته شدن کایتو، می توان مونوکوما را دید که توسّط چهار اکسیسال محاصره شده است. روز بعد از این اتّفاقات، با وارد شدن دانش آموزان به اتاق اکسیسال ها، آن ها با بدنی له شده زیر دستگاه پرس روبرو می شوند و با غیب شدن کایتو و کوکیچی به صورت همزمان، همه چیز طبق نقشه کوکیچی پیش می رود و مونوکوما نمی تواند حدس بزند که قتل چگونه اتّفاق افتاده و به همین علّت در حکمیّت اش در کلاس محاکمه دچار مشکلات عدیده می شود. بعد از فراخوان مونوکوما و حضور تمامی دانش آموزان در کلاس محاکمه، مونوکوما این بار بدون مونوکابز های دوست داشتنی اش کلاس را شروع می کند. بعد از درخواست دانش آموزان برای نمایان کردن قاتل، مونوکومای سردرگم با ناامیدی از "کوکیچی" می خواهد که وارد صحنه شود. بلافاصله بعد از این دعوت اکسیسالی وارد صحنه می شود و با نشستن همزمان در دو جای کایتو و کوکیچی، حسابی تمام دانش آموزان و مخصوصاً مونوکوما را گیج می کند. بعد از این که شوییچی موّفق به کشف هویّت قاتل که همان کایتو بود، می شود. مونوکوما بلافاصله تصمیم به اعدام او می گیرد امّا ماکی اجازه نداده و جلوی مونوکوما می ایستد و نمی گذارد تا او کایتو را حتّی اگر به خاطر مریضی اش در حال مرگ باشد، بکشد. مونوکوما که ماکی را آماده ی کشتن او می بیند، در حرکتی غافلگیر کننده از نسخه جدید مونوکابز ها رونمایی می کند و ناگهان هر پنج مونوکابز مرده دوباره در صحنه ظاهر می شوند. تنها معنی این حرکت را می توان این طور دریافت کرد که اکسیسال ها برای دفاع از مونوکوما دوباره می توانند فعّال شوند. کایتو که می بیند هیچ چیزی حتّی اکسیسال ها هم جلوی خشم و اندوه ماکی را نمی گیرد در نهایت خودش جلو او را گرفته و به او می گوید که بهتر است به جای نگرانی در مورد او نگران خود و بقیه باشد. بعد از این او رو به مونوکوما می کند و می گوید خودش شخصاً نمی گذارد که در اعدام او کشته شود. در نهایت مونوکوما اعدام او را اجرا می کند امّا در میانه اعدام، کایتو به علّت بیماری اش جان داده و به خاطر اعدام نمی میرد. به همین علّت اعدام شکست خورده و مونوکوما از این بابت بسیار خشمگین می شود. بعد از اتمام کلاس محاکمه، مونوکوما به مونوکایز ها دستور می دهد که از آن جا خارج شوند و خودش شخصاً به چراغ فلش بکی به سراغ دانش آموزان رفته و باعث می شود که آن ها خاطرات جدیدی از گذشته شان به یاد بیاورند. چپتر ششم دانگانرونپا V3: بدرود دانگانرونپا با خشمگین شدن کی-بو و تصمیم به نابودی آکادمی و بازی مرگ با هم، نبرد سنگینی بین او و مونوکوما و مونوکابز ها صورت می گیرد. در همین حین بقیه دانش آموزان به کمک هم سعی در پیدا کردن اسرار مدرسه و بازی مرگ می کنند و با وجود سرگرم بودن مونوکوما به کی-بو کسی مزاحم آن ها نمی شود. بعد از پیدا کردن تمام رازهای آکادمی و در نهایت استعداد اصلی رانتارو، شوییچی که به شدّت از مونوکوما بابت اعدام اشتباه کائده عصبانی است و او را به خاطر زیرپا گذاشتن قوانین اش مقصّر می داند درخواست یک کلاس محاکمه دیگر برای روشن کردن همه چیز، از جمله قاتل اصلی رانتارو و پایان دادن این بازی مرگ، می دهد. مونوکوما قبول کرده و کلاس محاکمه ی آخر با حضور مونوکابز ها برگزار می شود و مونوکوما آن ها را مجبور می کند که در کنار بقیه دانش آموزان در محاکمه و بحث ها شرکت کنند، هر چند با نزدیک تر شدن شوییچی سایهارا به حقیقت، و خراب کردن ها متمادی مونوکابز ها در بحث ها، مونوکوما دست به منفجر کردن تک تک شان به نوبت می شود و با دکمه ای در اواسط محاکمه هر پنج تای آنان را از بین می برد. بعد از این که سومیگی شیروگانه به عنوان مغز متفکّر این بازی مرگبار لو می رود، مونوکوما بدون اتّکا به کنترل او به فعّالیت اش در محاکمه ادامه می دهد. با ادامه دادن بحث و مقابله با منطق و استدلال ها مونوکوما و سومیگی، در نهایت چهار فرد باقیمانده متوجّه می شوند که آن ها به نوعی "شخصیّت ساختگی" هستند. افرادی که خاطرات، شخصیّت، احساسات و به نوعی زندگی قبلی شان به طور کاملاً دستی پاک شده و با جایگزین کردن شخصیّتی ساختگی و استعدادهای تصنّعی و جدید در آن ها، شرایط شان را برای شرکت در بازی مرگ و سرگرم کردن این بازی بیشتر می کند. مونوکوما و سومیگی در ادامه فاش می کنند که آن ها افراد پشت پرده این بازی مرگ ساختگی هستند و بعد از این در مورد تیم دانگانرونپا به آن ها می گویند. این که مونوکوما ساخته این تیم است تا به عنوان نماد برنامه تلویزیونی "دانگانرونپا" حضور داشته باشد و هر فصل این برنامه را مجری گری کند. مونوکوما همچنین به دانش آموزان ویژگی جدید این فصل که دیدن و تجربه بازی از طریق دید کی-بو برای همگی در پشت تلویزیون را نشان می دهد و دلیل و فلسفه پشت خضور کی-بو در این برنامه را فاش می کند. با داغ شدن بحث در کلاس محاکمه و ادامه روند ناامید شدن چهار نفر باقیمانده، سومیگی سعی می کند با فشار آوردن به دانش اموزان آن ها را مجبور کند تا با اعدام کی-بو و یک نفر دیگر، دو نفر دیگر را نجات دهند و دو نفری که محکوم به اعدام شده اند، مجازات شان شرکت در یک بازی مرگ دیگر در خطّ زمانی دانگانرونپا باشد. با اتمام رای گیری، سومیگی و مونوکوما از دین نتایج شوکه می شوند. هیچ کس رای ـی نداده و طرفداران و بیننده های برنامه از ادامه این وضعیّت ناامید شده اند. مونوکوما که از دین وضعیّت به شدّت بغرنج برنامه ناامید شده، می گوید که این راه تمام شدن برنامه ای واقع گرایانه به این طول و قدمت نیست. سومیگی که می بیند کار برنامه دانگانرونپا تمام است، از زندگی بدون هیجان این برنامه ناامید شده امّا چون اعدامی برای خود حاضر نکرده بود، این موضوع را به کی-بو می سپارد تا او را یکبار برای همیشه از دنیایی که در ان دانگانرونپا وجود ندارد حذف کند. کی1-بی0 (کی-بو) نیز تردید نکرده و با قدرت تمام همه چیز و همه کس را معدوم می کند تا برای همیشه فلسفه دانگانرونپا و وجودش ریشه کن شود. در نهایت بعد از له شدن و مرگ مونوکوما و سومیگی به همراه یکدیگر در حالی که با نگاهی غم بار و افسرده به پایان همه چیز نگاه می کنند، کی-بو با تمام قدرت همه چیز را تمام می کند. اعدام مقاله اصلی: ابر مجازات مقاله اصلی: ابر انهدام موارد دیگر صداپیشه اصلی مونوکوما، نوبویو اویاما، به خاطر صداپیشگی شخصیّت کارتونی معروف ژاپنی، دورائمون معروف است، که شرکت اسپایک چونسافت از قصد برای ایجاد شباهت بین این دو شخصیّت، خانم اویاما را برای صداپیشگی این شخصیّت انتخاب کرد. نوبویو اویاما سال 2015 در اثر نبرد با بیماری دامنتیا، از صداپیشگی بازنشست شده و انصراف داده و آخرین اجرای خود در بازی را در بازی سایبر دانگانرونپا VR به سرانجام رساند. مونوکوما برخی شباهت ها نیز با زیرو III از بازی زیرو اسکیپ داراست. شباهت هایی مثل این که هر دوی آن ها ربات هایی پیرشفته هستند که بر پایه یک حیوان درست شده اند. دیگر شخصیّت مشابه به مونوکوما، در دنیای سرگرمی، بیلی عروسکه از مجموعه ارّه است. هر دو به عنوان نماد و آواتار مغز متفکّر پشت صحنه به کار برده می شوند و رنگ تشکیل دهنده هر دوی ان ها سیاه و سفید و قرمز است. هر دوی آن ها به قربانیان خود فرصت محدودی برای زنده ماندن می دهند و هر دوی آن ها از تله های مرگبار برای به قتل رساندن قربانیان شان استفاده می کنند در چپتر چهارم دانگانرونپا 2 فاش می شود که هم مونوکوما و هم اوسامی از موش ها نفرت دارند و از آن ها می ترسند که این خود اشاره ای دیگر به دورائمون است که او نیز از موش ها می ترسید. در یکی از تئاترهای مونوکوما بین هر روز بازی، او یک جمله به کد مورس می گوید که ترجمه ان می شود که"مطمئن باشید که کوماتین خود را بنوشید" که اشاره مستقیمی به فیلم کلاسیک "یک داستانی کریسمسی" است. چشم شیطانی مونوکوما شباهت زیادی با بخشی از لوگو و علامت آکادمی امید دارد. در جایی از انیمه دانگانرونپا 3 می بینیم که جونکو، هنگام طرّاحی مونوکوما نیم نگاهی به لوگوی آکادمی داشته و از ان برای طرّاحی چشم های مونوکوما الهام می گیرد. صداپیشه مونوکوما در نسخه انگلیسی، برایان بیکوک، صداگذارای مونوسکه را نیز بر عهده داشته مونوکوما، شخصیّت محبوب خالق مجموعه، کازوتاکا کوداکا است. چرا که او به راحتی می تواند هر حرفی را که می خواهد بزند و عملی کند و نوشتن داستان پیرامون او بسیار ساده است. در بخشی از دانگانرونپا V3: هارمونی مرگبار، مونوکوما بیان می کند که از سونیک(جوجه تیغی) متنفّر است. بیشتر دلیل اش نیز به خاطر شهرت اوست. در تاریخ سوّم نوامبر 2017، در توییتر رسمی سونیک، سگا در کلیپی جالب که سه شخصیّت دکتر اگمن، خود سونیک و شدو در آن حرف می زنند جواب خود را به اسپایک چونسافت می دهد. اگمن در کلیپ مذکور با مونوکوما موافقت می کند در حالی که سونیک با عبارت معرف مجموعه دانگانرونپا "تو داری اشتباه می کنی" به مخالفت می پردازد. منابع مونوکوما از وبگاه دانگانرونپا ویکی
  28. 1 امتیاز
  29. 1 امتیاز
    Movyn

    ایلوی

    Aloy اِیلوی نام اصلی ایلوی گونه انسان قبیله نورا تولد ۴ آوریل ۳۰۲۱ وضعیت زنده ارتباطات الیزابت سوبک (مادر ژنتیکی) راست (پدرخوانده) گایا (خالق) شناخته شده برای شجاع نورا، سیکر، شکارچی ماشین دیده شده هورایزن زیرو دان فروزن وایلدز صداگذار اشلی برچ اِیلوی (انگلیسی: Aloy) شخصیت اصلی و تنها کاراکتر قابل بازی در هورایزن زیرو دان است. ایلوی در دنیای پساآخرالزمانی و تحت کنترل ماشین‌ها به دنیا آمد و در بدو تولد از قبیله نورا تبعید شد. به همین منظور، او به عنوان نوزاد به یک مطرود دیگر به نام راست سپرده شد و توسط او بزرگ شد. سفر ایلوی برای کشف این حقیقت که مادرش چه کسی بوده و چرا به عنوان یک تبعیدی متولد شده، شالوده و پایه داستان بازی هورایزن زیرو دان است. محتویات پیش‌زمینه و سال‌های اولیه در جستجوی حقیقت نکات منابع پیش‌زمینه و سال‌های اولیه حدود ۱۰۰۰ سال از انقراض حیات در زمین به واسطه طاعون فارو گذشته است. در طول این ۱۰۰۰ سال، حیات مجددا با پروژه زیرو دان به زمین برگشته است ولی انسان‌ها دیگر گونه غالب در زمین نیستند و ماشین‌ها تبدیل به گونه مسلط در زمین شده‌اند. در آگوست سال ۳۰۲۰، هوش مصنوعی گایا که پروژه را کنترل می‌کند، سیگنال منحصر به فردی از مرجعی نامشخص دریافت می‌کند که سبب می‌شود تا یکی از زیرمجموعه‌های سیستمی این هوش مصنوعی با نام HADES فعال شود. HADES تنها در زمانی فعال می‌شد که نتایج پروژه از دید گایا رضایت بخش نمی‌بود و با فعال شدنش، یک انقراض کنترل شده دیگر ترتیب می‌داد. با این حال گایا که قصد مانع شدن HADES را از طریق فعال کردن پروتکل خود-تخریبی داشت، از طریق دستگاه‌های کلون‌سازی، اقدام به کلون کردن از DNA دکتر سوبک کرد تا این کلون درنهایت مانع HADES شده و گایا را مجددا راه‌اندازی کند. پس از تولد این کلون، او به بیرون از درب مقر کلون‌سازی منتقل شد؛ دربی که از دید افراد قبیله نورا، تجسمی از خدایگان قبیله‌شان یعنی خدای مادر-همه بود. در این زمان، مادران بزرگ قبیله نورا این نوزاد دختر را پیدا کردند که نقش رهبری قبیله را برعهده داشتند. در حالی که یکی از مادران قبیله یعنی تیرسا، باور داشت دختر در واقع هدیه‌ای از طرف خود خدای مادر-همه بوده است، دو مادر قبیله دیگر یعنی لانسرا و جیزا مخالف بودند و باور داشتند که این نوزاد یک بچه نفرین شده است که توسط شیاطین آهنی در کوه مقدس‌شان جا گذاری شده است. به هر حال، با توجه به اینکه دختر مادری نداشت، از دید قبیله نورا یک مطرود بود و بایستی خارج از اجتماع آن‌ها زندگی می‌کرد. مادران بزرگ قبیله در ادامه دختر را به راست، یک تبعیدی دیگر که همچنان با سنت‌های نورا زندگی می‌کرد دادند و با کمک تیرسا گه همچنان به دختر باور داشت، راست براساس سنت‌های نام‌گذاری قبیله نورا روی دختر اسم گذاشت و او را «ایلوی» صدا زد. ایلوی درحالی توسط راست و خارج از قبیله نورا بزرگ شد، که خیلی زود متوجه هویتش به عنوان یک تبعیدی شد. او حق نداشت با هیچ بچه‌ای از قبیله نورا حرف بزند یا بازی کند و همه افراد قبیله نورا، حتی از دیده شدن در کنار او (به عنوان یک تبعیدی) اجتناب می‌کردند. او در همین سن کم و در جریان جستجو در محوطه، به گودالی سقوط کرد که فن‌آوری‌های به جا مانده از «پیشنیان قدیمی» انسان‌ها وجود داشت و او در این محل سخت‌افزاری به نام فوکوس پیدا کرد. فوکوس یک سخت‌افزار مدرن و قابل نصب روی گوش بود و در یک رابط کاربری سه بعدی، اطلاعات کوتاهی از آیتم‌ها و گونه‌های مختلف در اختیار شخص می‌گذاشت. ایلوی در ادامه از راست پرسید که چرا باید به عنوان یک تبعیدی متولد می‌شده و اینکه آیا مادرش هنوز زنده است؟ راست در پاسخ گفت که اجتناب دیگران از او طبیعی است و ایلوی هم باید از صحبت کردن با آن‌ها اجتناب کند. گرچه ایلوی می‌خواست بداند که مادرش کیست و چرا باید با داغ تبعیدی بودن بزرگ شود، ولی راست نیز در این باره چیزی نمی‌دانست. او فقط یک راهکار برای ایلوی داشت، اینکه باید به ۱۸ سالگی برسد و در رقابت اثبات قبیله نورا شرکت کند. اگر او در آن رقابت پیروز می‌شد، عنوان شجاع نورا را به دست می‌آورد و تنها از این طریق می‌توانست به جواب سوالاتش از زبان مادران بزرگ قبیله نورا برسد. ایلوی که کاملا مشتاق این رقابت بود، به سرعت تمریناتش در کنار راست را شروع کرد و رفته رفته در بسیاری از رشته‌ها، مانند تیراندازی و شکار، دویدن استقامت، بالا و پایین رفتن از موانع و کوه‌ها و ... با تجربه شد و وقتی به سن ۱۸ سالگی رسیده بود، کاملا آماده رقابت بود. در جستجوی حقیقت هرچه به روز موعود رقابت نزدیک‌تر می‌شدند، راست غمگین‌تر و ایلوی خوشحال‌تر بودند. راست گرچه قصد پنهان کردن این موضوع را داشت ولی او در اصل به این دلیل ناراحت بود که ایلوی به شجاع قبیله نورا تبدیل می‌شد؛ و همین موضوع نیز کافی بود تا به عنوان یک عضو قبیله نورا، دیگر هرگز فرصت دیدن یا صحبت با ایلوی را نداشته باشد. به هر شکل، ایلوی گرچه اطمینان داد که پس از آن هم به ملاقاتش خواهد آمد اما راست گفت این کار درستی نیست چون راست یک تبعیدی است و ایلوی باید به قوانین نورا احترام گذاشته و او را برای همیشه فراموش کند. ایلیو در این رقابت شرکت و در پایان نیز به پیروزی رسید؛ با این حال نورا به زودی مورد حمله ناگهانی کالتیست‌ها قرار گرفتند. در جریان این حمله، ایلوی و سایر شجاعان نورا به مقابله با مهاجمان پرداختند اما درحالی که ایلوی نزدیک بود توسط رهبر کالتیست‌ها هلیس کشته شود، راست در آخرین لحظات از راه رسید و با فداکاری و گذشتن از جان خودش ایلوی را نجات داد. ایلوی پس از مدتی در درون کوه مادر به هوش آمد و با تیرسا، یکی از مادران بزرگ نورا صحبت کرد و متوجه شد که کالتیست‌ها، اکنون این قابلیت را پیدا کرده‌اند که ماشین‌های فاسد شده را تحت کنترل در بیاورند. ایلوی همچنین متوجه شد که هیچ کس مادر او را ندیده و او به عنوان نوزاد در مقابل یک درب مهر و موم شده در دل کوه مادر پیدا شده است. این درب هیچ گاه باز نشده و از دید نورا و بزرگان قبیله، محل ارتباط خدای «مادر-همه» با انسان‌ها است. به عنوان نتیجه، تیرسا به ایلوی گفت که برخلاف باور دیگر بزرگان نورا، او در واقع هدیه‌ای از طرف «مادر-همه» است و باید خودش اسرار ناگفه را کشف کند. ایلوی در مقابل این درب توسط یک سیستم پروژکتوری اسکن شد که این رویداد از دید تیرسا صحبت مادر-همه با ایلوی بود. به هر شکل، ایلوی گرچه از نظر ظاهر و ژنتیک، شباهت بسیار زیادی به یک دانشمند داشت اما دسترسی او برای عبور از در تایید نشد و او به عنوان یک شجاع و همچنین سیکر از قبیله نورا، جستجو در دنیای بیرون را برای پیدا کردن حقایق شروع کرد. او در ادامه با الین مواجه شد که مدتی قبل و در مسابقه نیز او را دیده بود. الین نیز مثل ایلوی یک فوکوس داشت و فاش کرد که کالتیست‌ها بخشی از گروهی هستند که خودشان را «the Eclipse» نامیدند. او همچنین فاش کرد که دلیل اینکه کالتیست‌ها، ایلوی را هدف قرار داده بودند شباهت او با دانشمندی از تمدن قدیم به نام دکتر الیزابت سوبک بوده است؛ زنی که ایلوی پیش‌تر در چشم‌انداز مقابل درب دیده و تصور می‌کرد مادرش است. او به زودی ویرانه و بقایای شرکت فارو را به عنوان یک شرکت و تولید کننده ماشین‌های رباتیک در تمدن قدیم پیدا کرد و فهمید که تمدن قدیم، نزدیک به هزار سال قبل و زمانی نابود شد که فارو کنترل ربات‌های نوع «صلح‌بان» خودش را از دست داد. این ربات‌ها که با کارکرد نظامی طراحی شده بودند، توانایی تکثیر از خود و استفاده از زیست‌توده را به عنوان سوخت داشتند. در حقیقت تکثیر در مقیاس گسترده و مصرف عظیم زیست‌توده به سرعت باعث از بین رفتن حیات در کره زمین شد. ایلوی در ادامه متوجه حقیقت دیگری شد؛ اینکه دکتر الیزابت سوبک هدایت پروژه زیرو دان را برعهده داشته است؛ پروژه فوق محرمانه‌ای که هدفش بازتولید حیات در دنیای پساآخرالزمان، با کمک یک سیستم خودکار و هوشمند بوده است. ایلوی در ادامه جستجوی خود، از طریق فوکوس با شخص مرموزی به نام سیلنس آشنا شد که همچون ایلوی شدیدا مایل به کشف حقایق درباره آنچه بر سر تمدن قدیم آمده بود است. ایلوی با ادامه مسیر خود، فهمید که دکتر سوبک در دوران خود و برای تکمیل پروژه زیرو دان، به پایگاهی فرستاده شده که به گفته سیلنس، اینک در زیر سیتادل، مرکز قدرت کالتیست‌ها قرار داشت. به ان ترتیب او به محل نفوذ و دریافت که پروژه زیرو دان، درواقع یک مجموعه عظیمی از پایاگاه‌های داده، کارخانجات تولید و محفظه‌های کلون کردن موجودات زنده زیرزمینی بوده که همه این بخش‌ها توسط یک سیستم هوش مصنوعی فوق پیشرفته به نام گایا کنترل و همگام‌سازی می‌شده است. زمانی که با مصرف شدید بیومس توسط ربات‌های صلح‌بان و تخریب بایوسفر، حیات روی زمین نابود شد، گایا در پاسخ شروع به توسعه و راه‌اندازی سیستمی کرد که همه ربات‌های فارو را غیرفعال و خط ربات‌های جدیدی ایجاد کرد که بایوسفر از دست رفته زمین را بازتولید کند. پس از گذشت سال‌ها و زمانی که میزان بایوسفر زمین به حد نیاز برای شروع حیات رسید، گایا از طریق دیتابیس‌های ذخیره DNA شروع به بازتولید حیات (انسان و سایر موجودات) در محفظه‌های کلون کرد و با سیستم دیگری به اولین نسل انسان‌های کلون شده آموخت که اشتباه پیشینیانشان را تکرار نکنند. ایلوی سپس با روش کار گایا و ۹ زیرمجموعه سیستمی این هوش مصنوعی آشنا شد. یکی از این ۹ زیرمجموعه با اسم رمز هی‌دیس وظیفه به خصوصی داشت و آن هم اجرای یک برنامه انقراض کنترل شده بود؛ برای زمانی که نتیجه پروژه زیرو دان برای حیات بشر مضر تشخیص داده می‌شد. پس از این، ایلوی وارد دفتر دکتر سوبک شد و با برداشتن یک رجیستری دسترسی، اینک می‌توانست وارد درب مهر و موم شده درون کوه مادر-همه شود. به هر شکل اما ایلوی توسط کالتیست‌ها دستگیر و هلیس او را به مرگ محکوم می‌کند. او در یک فضای گلادیاتوری با ربات‌های فاسد شده مبارزه می‌کرد که در نهایت سیلنس او را نجات و از محل فراری داد. کالتیست‌ها که در پاسخ به قبیله نورا حمله کرده بودند، در معرض نابودی کامل بودند که ایلوی به کمک‌شان رفت و در نهایت با کمک دیگر اعضای قبیله نورا این خطر را دفع کرد. او که به عنوان یک تبعیدی سابق، اینک مورد احترام بیشتر افراد نورا قرار داشت در میان بهت همگان وارد درب مهر و موم کوه مادر-همه شد. در این محل، ایلوی فایل صوتی را از گایا پیدا کرد که از ثبت شدن سیگنالی با هویت نامشخص، در حدود یک سال قبل خبر داده بود که سبب فعال شدن زیرمجموعه سیستمی هی‌دیس شده است. گایا با سیستم خود-تخریبی قصد داشت هی‌دیس را از کار بیاندازد ولی با نابود شدن گایا، در واقع کل سیستم و پروژه زیرو دان متوقف شده بود. گایا پیش از این کار، کلونی از دکتر سوبک ایجاد کرد و امیدوار بود این کلون بتواند هی‌دیس را متوقف و عملکردهای گایا را مجددا فعال‌سازی کند. این کلون، ایلوی بود و او فهمید که دکتر سوبک در نقطه‌ای مجبور به فدا کردن جانش شد تا ربات‌های اولیه صلح‌بان فارو، هرگز گایا را پیدا نکنند. ایلوی سپس سیستم لازم برای نابود کردن هی‌دیس را به دست آورد و در خروج از درب همچون قدیس توسط افراد نورا مورد احترام قرار گرفت. او که می‌دانست خدای مادر-همه در واقع چیزی جز یک هوش مصنوعی نیست، افراد نورا را از تعظیم کردن به خودش منع و سفرش را ادامه داد. پس از این، سیلنس اعتراف کرد که خودش درواقع پایه‌گذار گروه کالتیست‌ها بوده و از هی‌دیس وعده دریافت تمامی اطلاعات را گرفته بود. با کمک سیلنس، ایلوی با این پیش بینی که هی‌دیس قرار است مجددا ماشین‌های فارو را فعال و از این طریق واقعه انقراض قبلی ا تکرار کند، شروع به آگاه کردن مردم کرد. او هلیس را کشت، به مردم در دفع حملات روبات‌های فاسد شده فارو کمک و درنهایت با ضربه نیزه متعلق به سیلنس، هی‌دیس را متوقف کرد. پس از این، ایلوی به محل خانه قدیمی دکتر سوبک رفت و جسد او را در زره‌اش پیدا کرد. در ادامه، مشخص شد که هی‌دیس همچنان زنده و اینک تحت کنترل سیلنس در آمده است؛ سیلنس حالا قصد دارد از هی‌دیس بپرسد که ماهیت سیگنال فرستاده شده که منجر به خود-تخریبی گایا شد چه بوده است. نکات اشلی برچ صداگذاری و فیس‌کپچر شخصیت ایلوی را در استودیو لوس آنجلس انجام داد و گوریلا گیمز در هلند، این فرآیند را از طریق اسکایپ دنبال می‌کرد. حرکات و موشن کپچر این شخصیت نیز توسط آماندا پیری انجام شده است. چهره ایلوی از بازیگر هلندی هانا هاکسترا الهام گرفته شده است. منابع Aloy در وب‌گاه هورازیزن زیرو دان ویکیا
  30. 1 امتیاز
    Movyn

    قبیله

    قبیله (انگلیسی: Tribe) اصطلاحی برای توصیف اجتماعی از انسان‌ها است که در کنار هم زندگی و کار می‌کنند؛ به شکلی که هر قبیله فرهنگ، باورها و عقاید متفاوتی از قبایل دیگر دارد. افراد هر قبیله معمولا در هماهنگی و همسویی قرار داشته و نیاکان مشترکی دارند. در دنیای هورایزن زیرو دان، جوامع انسان‌ها در قالب قبیله شکل گرفته است. محتویات تاریخچه منابع تاریخچه پس از فاجعه طاعون فارو در قرن ۲۱، انسان‌ها نیز در کنار سایر موجودات زنده منقرض شدند. در طول هزار سال بعدی که پروژه زیرون دان حیات را به زمین بازگرداند، انسان‌های کلون شده نسل اول دیگر به دانش و فناوری‌های مدرن که تمدن قدیم دراختیار داشت دسترسی نداشتند. این انسان‌ها در غالبی بدوی و قبیله‌ای جوامع خود را تشکیل دادند تا با نظم جدیدی که در جهان مسلط توسط ماشین‌ها شکل گرفته بود وفق پیدا کنند. قبایل سنت‌ها و باورهای خودشان را داشتند و افراد آن اغلب، به شکار، جمع‌آوری غذا و سایر مایحتاج از طبیعت یا ماشین‌ها می‌پرداختند. برخی از قبایل به تدریج بزرگ تر شده و دهکده و شهر ساختند. منابع Tribe در وب‌گاه هورازیزن زیرو دان ویکیا
  31. 1 امتیاز
    Movyn

    مارگاریت بیکر

    Marguerite Baker اطلاعات شخصی وضعیت مرده مرگ ۲۰ جولای 2017 جنسیت زن اطلاعات در بازی دیده شده در رزیدنت اویل ۷: بایوهازارد رزیدنت اویل ۷: ساعت شروع صداگذار سارا کوتس مارگاریت بیکر (انگلیسی: Marguerite Baker) همسر جک بیکر و یکی از ساکنن عمارت بزرگ بیکرها در دولوی، لوئیزیانا بود. او و جک همچنین صاحب یک دختر به نام زویی و یک پسر به نام لوکاس بیکر نیز بودند. محتویات معرفی تحت کنترل اولین ورود اتن وینترز مواجهه با ایتن منابع معرفی مارگاریت به عنوان مادر خانواده بیکر، همراه با جک و دو فرزندشان در عمارت و مرتعی بزرگ در دولوی، لوئیزیانا زندگی می‌کردند. در این مرتع، تعدادی خانه بسیار قدیمی و فرسوده، گلخانه بزرگ و یک اسکله نیز در نزدیکی آنجا وجود داشت. پس از به گل نشستن یک کشتی بزرگ در اثر طوفان، جک و لوکاس برای کمک به بازماندگان به محل رفتند و جز دو نفر، میا وینترز و دختری نوجوان کسی را زنده پیدا نکردند. آن‌ها این دو را که بی‌هوش بودند به عمارت بردند. بیکرها هیچ اطلاعی از اینکه دختر نوجوان، یک B.O.W است نداشتند و پیش از به هوش آمدن میا، دختر بچه به هوش آمده و به سرعت شروع به استفاده از قدرت‌های خودش کرد. این دختر که «اولین» نام داشت، قدرت کنترل ذهن افرادی را داشت که به ماده باکتریایی مولد مبتلا بودند؛ اولین در واقع قدرت ترشح نامحدود این ماده را داشت. این دختر که به شکل آزمایشگاهی متولد شده بود، همیشه در آرزوی داشتن خانواده در کنار خودش بود و با قدرت کنترل ذهن خود، بیکرها را مجبور به برآورده کردن خواسته‌های خود کرد. اولین، به آرامی نفوذش را از طریق ماده مولد در ذهن بیکرها و همچنین «میا وینتر»، که تصور می‌کرد مادرش است بیشتر کرد. مارگریت اولین عضو خانواده بود که نشانه‌های ابتلا را در او ظاهر شد و او شروع به حرکات توهمی و زمزمه با خود کرده بود. او در مراجعه به پزشک و معاینات بعدی، متوجه شد که ماده‌ای در مغزش وجود دارد. با این حال پیش از اینکه به مراجعه بعدی پزشک برود، اولین او را منصرف کرد تا اینکه درنهایت مارگاریت این ماده در مغزش را به عنوان یک «هدیه» می‌دید. این «هدیه» که حلا در مغز جک بیکر نیز وجود داشت، باعث شد تا این خانواده آرام به زودی به افرادی پرخاشجو و منزوی تبدیل شوند. بیکرها مخفیانه برای برآورده کردن خواسته‌های اولین، افراد و توریست‌های زیادی را ربودند. مارگاریت یک دست نوع D در اتاق اولین مخفی کرده بود تا به عنوان یک آیتم، که می‌توان برای ساخت درمان این هدیه از آن استفاده کرد را از دسترس دیگران دور نگه دارد. از تاثیرات ثانویه وجود مولد در بدن مارگاریت، این بود که او را قادر به کنترل حشرات مبتلا به مولد نیز می‌کرد. تحت کنترل اولین مارگاریت و خانواده‌اش (به جز زویی)، به زودی عقل خود را کاملا از دست داده و به کلی از دنیا و جامعه پیرامون خود جدا شدند. همین هم باعث شد تا محلی‌ها فکر کنند که این خانواده به نوعی گم شده‌اند. به تدریج اما دیده شدن گاه و بی‌گاه آن‌ها توسط دیگران، باعث شد تا مردم به این نظریه برسند که اعضای این خانواده «جن زده» شده‌اند. اولین که هیچ هدفی جز داشتن خانواده بزرگ نداشت، بیکرها مجبور بودند این نیاز را از طریق ربودن توریست‌ها و بی‌خانمان‌ها برطرف کنند. سرنوشت این افراد مبتلا شدن به ماده مولد یا همان «هدیه» از دید مارگاریت و جک بود. این افراد به خواست اولین به خانواده اضافه می‌شدند و بیکرها همیشه فهرستی از افراد ربوده شده، تبدیل شده و کشته شده را یادداشت می‌‌کردند. آن‌ها همچنین روزنامه‌های محلی و اخبار مفقود شدن افراد زیاد در ناحیه را نیز در خانه داشتند. این خانواده به تدریج به خوردن اعضای بدن این قربانیان روی آوردند و مارگاریت از اعضای بدن قربانیان برای تهیه غذا استفاده می‌کرد! دختر آن‌ها زویی که با مخفی شدن و دوری کردن از اولین خود را تا حد زیادی مصون نگه داشته بود نیز تلاش بیهوده‌ای را برای ارتباط با دنیای خارج یا کمک کردن به قربانیان انجام می‌داد. مارگاریت و جک که متوجه «سرکشی و خیانت» زویی بودند، شروع به دنبال کردن او برای منطبق کردنش با شرایط جدید بودند. سه سال پس از ورود اولین و در ژوئن ۲۰۱۷ بود که آندره استریکلند همراه با اعضای تیم تلویزیونی سور گیتورز به عمارت این خانواده آمدند. این تیم مستندساز به خاطر ساخت فیلم‌هایی از خانه‌ها و عمارت‌های جن‌زده و متروکه شهرت داشت. با این حال اعضای این تیم به تدریج توسط جک و لوکاس بیکر شکار شدند. البته یکی از این افراد، کلنسی جارویس به دام افتاد و در اتاقی به صندلی بسته شد. در ادامه مارگاریت به استقبال او رفت و از غذای خودشان به او تعارف کرد. جارویس در ادامه تلاش ناموفقی برای فرار داشت وی تا پیش از متوجه شدن مارگاریت به تخت خودش برگشت. مارگاریت که قصد داشت جارویس ا به یکی از اعضای خانواده تبدیل کند، سعی کرد خوش‌رفتاری نشان دهد و مجدد غذا تعارف کرد. با این حال جارویس درنهایت موفق به فرار شد و در زمان مواجهه با مارگاریت نیز او را با چاقو زد. مارگاریت گرچه نمرد و فریاد می‌زد ولی فرصت برای فرار جارویس مهیا شد. ورود اتن وینترز یک ماه پس از حوادث سور گیتورز، شوهر میا یعنی ایتن وینترز وارد عمارت بیکرها شد. ایتن تلاش ناموفقی را برای فراری دادن میا داشت و درنهایت توسط جک بیکر به دام افتاد. اولین که خودش بانی ورود ایتن شده بود و می‌خواست او را به یکی از اعضای خانواده تبدیل کند، بیکرها را مجبور به اطاعت کرده بود. مدتی بعد، میا نیز از اسارت مارگاریت در خانه‌های قدیمی فرار کرد که البته درنهایت توسط مارگاریت به دام افتاد. بیکرها درادامه ایتن را در میز نهارخوری خود مهمان کرده بودند. با این حال تعارف غذاهای ساخته شده با اعضای بدن انسان، باعث شد تا ایتن لب به غذاها نزند. اصرار بیشتر نیز جوابگو نبود و باعث عصبانیت شدید مارگاریت شد. ضیافت نیز درنهایت با حضور یک افسر پلیس در پشت در خانه آن‌ها ناتمام ماند. مدتی بعد و زمانی که ایتن در جستجوی «دست نوع D» به خانه‌های قدیمی مرتع رفته بود، متوجه حضور مارگاریت شد. او با حشرات تحت کنترل و فانوسی که در دست داشت به ایتن حمله می‌کرد. او در سراسر راهروهای باریک این خانه قدیمی ایتن را سرگردان کرده بود تا اینکه درنهایت، در مقابل درب اتاق مهمی مانع ایتن شد. اتاقی که او دست نوع D را مخفی کرده بود. او ایتن را به سمتی پرتاب و باعث صقوطش در یک گودال شد. او درادامه حشرات را در گودال به سراغ ایتن فرستاد که ایتن، موفق شد با سلاح آتش افکن مارگاری و حشراتش را شکست دهد. درحالی که مارگاریت به گودال افتاده و ایتن درنهایت وارد اتاق شد بود، متوجه شد که برای ورود به اتاق بعدی نیاز به فانوس مارگاریت دارد. در بازگشت به گودال، مارگاریت به یک هیولا تبدیل و راه خود را به محل دیگری باز کرده بود. مواجهه با ایتن ایتن برای دسترسی به طبقه دوم خانه و به دست آوردن دست نوع D، حتما باید فانوس مارگاریت را به دست می‌آورد. مارگاریت مسیر دیگری در گودال باز کرده بود و با تعقیب بیشتر، ایتن به گلخانه بزرگ نیزدیک خانه رسید. او که به یک هیولای سخت‌جان جهش پیدا کرده بود، به ایتن حمله کرد ولی درنهایت ایتن بود که او را کشت. مارگاریت پس از مرگ به توده پیله‌ای سخت تبدیل و کاملا خرد شد. ایتن نیز در ادامه به فانوس دست پیدا کرد. منابع رزیدنت اویل 7 Marguerite Baker در رزیدنت اویل ویکیا
  32. 1 امتیاز
    Ali

    Samsung Galaxy Note 3

    گوشی هوشمند سامسونگ گلکسی نوت 3 سومین نسل از گوشی-تبلت‌های هوشمند (فبلت) شرکت Samsung است که در 25 سپتامبر 2013 برای نخستین بار وارد بازار شد. این فبلت در مقایسه با نسخه‌های قبلی این سری و حتی رقیبان خود از قدرت بالا و عملکرد بی نظیری برخوردار است و توانایی‌های بالای آن، آزادی عمل بسیار بالایی را به کاربران خود می‌دهد. سامسونگ گلکسی نوت ۳ Samsung Galaxy Note 3 شبکه GSM, CDMA, 3G, HSDPA, LTE ابعاد 151.2 × 79.2 × 8.3 میلی‌متر وزن 168 گرم سیستم عامل Android 4.3 حافظه داخلی 32 / 64 گیگابایت باطری 3200 میلی‌آمپر نمایشگر 5٫7 اینچ سوپر آمولد، لمسی خازنی، 16 میلیون رنگ، 1080×1920 پیکسل، محافظ گوریلا گلس نسل سوم دوربین جلو 2 مگاپیکسل دوربین پشت 13 مگاپیکسل - فلش LED، فوکوس خودکار، تشخیص چهره و لبخند، فیلمبرداری با وضوح 4K یا 1080p در 60 فریم بر ثانیه CPU Octa-core 1.9 GHz (HSPA+ version) 2.3 GHz quad-core Snapdragon 800 (LTE version) GPU ARM Mali T628MP6 GPU (HSPA+ version) Adreno 330 (LTE version) Chip Samsung Exynos 5 Octa 5420 (HSPA+ version) Qualcomm Snapdragon 800 (LTE version) رنگ‌ها سفید - مشکی - صورتی (و رنگ‌های دیگر) محتویات مقدمه آیا خریدن گلکسی نوت 3 ارزش دارد؟ طراحی و کیفیت ساخت صفحه نمایش اندروید 4.3 جلی‌بین (آبنبات پاستیلی) نرم‌افزارهای سامسونگ S Pen پردازنده و عمکلرد دوربین باتری سخن پایانی گالری مقدمه جذاب و پیچیده صفحه نمایش بزرگ و با کیفیت بسیار قدرتمند استفاده از قلم Stylus برای نوشتن یادداشت‌ها طراحی زیبا دوربین خوب شاید اندازه 5.7 اینچی نوت 3 به مذاق خیلی خوش نیایید ولی از صفحه بزرگ آن که بگذریم باید بگوییم با یک گوشی فوق‌العاده قدرتمند روبرو هستیم که می‌توانید به کمک هر وسیله‌ای یا انگشتانتان و Stylus، یادداشت‌ها خود را وارد کنید و در این زمینه نوت 3 یکی از بهترین‌ گوشی‌هاست. اندازه صفحه نمایش واقعا مهم است و به اعتقاد سامسونگ صفحه نمایش بزرگتر یعنی بهتر بودن. چرا وقتی که دستگاهی به نام گلکسی نوت 3 وجود دارد که مرز بین گوشی و تبلت را از بین برده، باید به سراغ صفحه نمایش‌ها کوچکتر برویم؟ پس بیایید به این گوشی سلام کنیم. این گوشی 5.7 اینچی مجهز به یک پردازنده چهار هسته‌ای با فرکانس کاری 2.3 GHz و 3 GB رم مجهز است. همچنین گلکسی نوت 3 دارای قلم استایلوس و یک دوربین 13 مگاپیکسلی است که توانایی ضبط تصاویر با کیفیت 4K را داراست. روی کاغذ نیز این گوشی از امکانات بی‌نظیر و پیشرفته‌ای بهره می‌برد که می‌تواند از پس کارهای سنگین به راحتی برآید. قیمت گلکسی نوت 3 نیز واقعا اغوا کننده است و این گوشی به صورت آنلاک و بدون قرارداد اپراتوری با قیمت 600 پوند و با قیمت ماهیانه 33 پوند طی دو سال به فروش می‌رسد. آیا خریدن گلکسی نوت 3 ارزش دارد؟ اندازه بزرگ کیفیت دوربین در شرایط نور کم خوب نیست تنظیمات و آپشن‌های بسیار زیاد باید بگوییم اگر واقعا به دنبال محصولی هستید که سر و سامانی به زندگی شلوغ و آشفته شما بدهد، باید به نوت 3 به عنوان یکی از نامزدها نگاه کنید. صفحه نمایش بزرگ این گوشی باعث می‌‌شود به راحتی صفحات نمایش و اسناد را بخوانید و آنقدر قدرت دارد که هرچیزی کنار دستتان بود را روی آن پرتاب کنید! به کمک قلم استایلوس نیز می‌توانید به راحتی یادداشت‌برداری کنید. اگر از طرفداران سرسخت تماشای فیلم هستید، اپلیکیشن Netflix به کمک شما می‌آید تا به لطف صفحه نمایش بزرگ نوت 3 از دیدن آخرین فیلم‌های روز لذت ببرید. اگر چه صفحه نمایش بزرگ این گوشی شاید به درد همه نخورد. کاربران معمولی اندروید ترجیح می‌دهند با همان صفحه نمایش 5 اینچی گلکسی S4 یا 4.7 اینچی اچ‌تی‌سی One کار کنند. طرفداران نوت هم از صفحه نمایش FullHD لذت می‌برند هم از قدرت پردازشگر آن و نیازی هم به استفاده از انگشت شست برای تایپ کردن ندارند. اگر علاقه به صفحه نمایش بزرگ دارید و نمی‌خواهید قیمت‌های نجومی بپردازید نسل قبلی نوت یعنی گلکسی نوت 2 نیز یکی از بهترین انتخاب‌های شما خواهد بود. مشخصات این گوشی خیلی به نوت 3 شباهت دارد ولی نوت 3 بدون هر مشکلی می‌تواند از عهده وظایف خود برآید و خیلی سریع می‌توانید کارهای خود را انجام دهید. طراحی و کیفیت ساخت طراحی این گوشی هوشمند از جذابیت بالایی برخوردار است در گلکسی نوت 2 با صفحه نمایش 5.5 اینچی واقعا سامسونگ از حد و مرزهای یک گوشی پا را فراتر گذاشت. با اینکه نوت 3 دارای صفحه نمایش بزرگتر است ولی نه تنها بدنه آن پهن‌تر نشده که حتی کمی سبک‌تر و باریک‌تر نیز شده است. این قابلیت به لطف قاب دور گوشی به دست آمده و نیازی نیست برای رسیدن به صفحه بزرگ تغییری در بدنه و قالب آن داده شود. طول 151 میلی‌متری و عرض 79 میلی‌متری نوت 3 باعث می‌شود نگه داشتن این گوشی در یک دست کار مشکلی باشد. تایپ کردن به کمک انگشت شست یک دست نیز کار سختی است و حتما برای کار با نوت 3 باید از دو دست خود کمک بگیرید. البته در خارج کردن یا گذاشتن گوشی در جیبتان مشکلی نخواهید داشت ولی اگر از شلوارهای جین یا تنگ استفاده کنید کاملا گوشی داخل جیب شما به چشم خواهد آمد. این گوشی یکی از بهترین ها در نوع خود برای پخش فایل‌های تصویری است و اگر یکی از طرفداران و علاقمندان سرسخت یوتیوب یا Netflix باشید، می‌توانیم بگوییم نوت 3 واقعا برای شما ساخته شده است. این فبلت برای انجام وظایف کاری، ارسال ایمیل و ثبت و مشاهده وقایع در تقویم نیز مناسب است و فضای کافی برای وارد کردن دست‌نوشته‌ها با Stylus وجود دارد که در ادامه به آن می‌پردازیم. طراحی امکانات جلوی نوت از گلکسی S4 برداشت شده است که شامل شبکه کرومی اسپیکر و دکمه Home با لبه‌های نقره‌ای است. در لبه‌های گلکسی نوت 3 از نوار پلاستیکی نقره‌ای براق استفاده شده است که کاملا ملایم به نظر می‌رسد ولی باعث شده است نسبت به لبه‌های آلومینیومی به کار رفته در سونی ایکسپریا Z1 ارزانتر و کم تجمل‌تر به نظر بیایید. در کنار گوشی شاهد کلیدهای کنترل صدا، کلید پاور، جک صوتی 3.5 میلی‌متری و یک خروجی برای اتصال کابل USB 3.0 به منظور انتقال داده‌ها هستیم. شما می‌توانید از کابل میکرو USB معمولی نیز در این خروجی استفاده کنید. طراحی پشت گوشی حالت چرمی دارد پشت نوت 2 سفید براق بود ولی در گلکسی نوت 3 یک کاور چرمی مشکی جایگزین شده است که همچنان از جنس پلاستیک بوده و می‌توانید اطراف آن طرح دوخت را ببینید. اولین باری که تصاویر نوت 3 را دیدیم تصور ما این بود که این حالت چرمی ارزان و بی‌کیفیت باشد، ولی از نزدیک زیباتر از تصور ما بود. اگرچه کاملا حس چرم اصل به شما منتقل نمی‌شود ولی بافت نرم آن و حالت دوختی که به آن داده‌اند برای فریب دادن چشمان دیگران کافیست. به هر حال فرقی نمی‌کند طرح چرمی آن به چشم بیاید یا نه، مهم این است که ظاهر این گوشی کاملا هوشمندانه و حرفه‌ای‌تر از طراحی‌های زیباشناختی ساده فعلی است. هر چه باشد طرح نوت 3 نسبت به طرح براق نسل قبلی خود پخته‌تر شده است. کاوری که روی گوشی کشیده شده است کاملا محکم به نظر می‌اید ولی مشکل پوست پوست شدن دارد و نسبت به کاور گلکسی S4 کمتر قابلیت خم شدن دارد و نازک‌تر است. اینکه قاب پشت نوت 3 قابلیت جدا شدن دارد حداقل این امتیاز را به شما می‌دهد که بتوانید باتری آن را عوض کرده یا حافظه خارجی را داخل دستگاه گذاشته یا از آن خارج کنید که در بدنه فلزی اچ‌تی‌سی One و آیفون این امکان وجود ندارد. صفحه نمایش نمای مقابل Galaxy Note 3 صفحه نمایش 5.7 اینچی نوت 3 دارای کیفیت 1080*1920 است که فقط در دستگاه‌های رده بالایی مانند این گوشی می‌توانیم آن را ببینیم. این کیفیت در گلکسی S4 نیز وجود داشت که در نوت 3 اندازه صفحه نمایش بزرگتر شده و همین مسئله نشان می‌دهد رنگ‌ها در S4 شاداب‌تر و تیزتر بوده و پیکسل‌های نزدیک به هم کیفیت صفحه نمایش بهتری را فراهم می‌آورد. کیفیت پیکسل‌ها نوت 3 برابر 386 پیکسل در اینچ (ppi) است که با اختلاف کمی بعد از کیفیت ppi440 گلکسی S4 قرار دارد. این اختلاف کم باعث می‌شود که این موضوع خیلی هم جدی نباشد. حتی اگر بینی خود را نزدیک صفحه کنید، باز نمی‌توانید خیلی تفاوت کیفیت صفحه را تشخیص دهید و همچنان متن‌های خیلی کوچک هم روی گلکسی نوت 3 به خوبی نمایش داده می‌شود. تصاویر HD به خوبی دیده می‌شوند و فیلم‌های Full HD نیز به راحتی پخش خواهند شد که این قابلیت به لطف رنگ‌های زیبا و عمق رنگ مشکی صفحه نمایش Super AMOLED سامسونگ است. این صفحه نمایش واقعا روشن و پر حرارت است و برخی از فیلم‌ها به خصوص کارتون‌هایی که براساس رنگ‌های روشن اصلی تولید شده‌اند، ممکن است کمی زیادی اشباع شده به نظر آیند. این امکان وجود دارد که از بین حالت‌های مختلف صفحه یکی را انتخاب کنید یا در قسمت تنظیمات تناژ رنگ را تغییر دهید اما برای در اکثر مواقع کیفیت اصلی خود صفحه نمایش کاملا لذت بخش است. اندروید 4.3 جلی‌بین (آبنبات پاستیلی) آخرین نسخه اندروید یعنی 4.3 موسوم به جلی‌بین روی نوت 3 اجرا می‌شود. ولی همچنان باید منتظر به‌روزرسانی S4 به این نسخه باشید. در حالی که طرفداران سرسخت فناوری از دیدن برنامه‌های جدید هیجان زده می‌شوند باید بگوییم تفاوت چندانی نسبت به نسخه قبلی وجود ندارد. سامسونگ از همان پوسته S4 بدون هیچ‌گونه قابلیت اضافی در اندروید آبنبات پاستیلی استفاده کرده است که جای صحبت خاصی را باقی نمی‌گذارد. کماکان امکان انتخاب صفحه خانگی از بین چند صفحه وجود دارد که در قسمت اپلیکیشن‌ها و ویجت‌ها استفاده می‌شود. یکی از اصلی‌ترین تفاوت‌هایی که می‌توانید ببینید اضافه شدن اپلیکیشن Play Games است. این اپلیکیشن دقیقا همان کاربرد Game Center اپل را دارد که مرکزی را فراهم می‌کند تا بازی‌ها، لیدربردها و ماموریت‌ها و اهداف به پایان رسیده در انجا نمایش داده شود. در نوت 3 این اپلیکیشن به خوبی با اکانت گوگل همگام‌سازی می‌شود تا به شما اجازه دهد که میزان پیشرفت خود در بازی‌های را روی سرویس‌های ابری ذخیره کرده و آن را به دستگاه اندرویدی دیگر منتقل کنید تا بتوانید هر زمان که خواستید ادامه بازی را انجام دهید. امکانات دیگری زیر پوسته اندروید جلی‌بین وجود دارد که می‌توان به پشتیبانی از Open GL ES 3.0 اشاره کرد. این قابلیت بستری است که به شما اجازه می‌دهد هنگام بازی گرافیک بهتری را تجربه کنید. نسل بعدی بازی‌های بزرگ می‌توانند به کمک این فناوری عناوین با کیفیت‌تری را تولید کنند. نرم‌افزارهای سامسونگ سامسونگ مشابه تمامی کیت‌های قبلی تعداد زیادی برنامه اضافی نسبت به اپلیکیشن‌های پیشفرض اندروید را روی محصولات خود ارائه می‌کند. این اپلیکیشن‌ها شامل S Health، ابزار ترجمه S Translate، راهنمای Watch On TV و به اشتراک‌گذاری صفحه نمایش Group Play است که برای اولین در S4 شاهد عرضه آن بودیم. اپلیکیشن‌های اصلی ایمیل و تقویم سامسونگ نیز در کنار سرویس‌های Samsung Hub و Samsung Apps نیز وجود دارند که هر دو مورد مستقیما مشابه فروشگاه Google Play شما را به قسمت اپلیکیشن‌ها، موزیک‌ها، فیلم‌ها و کتاب‌های الکترونیکی هدایت می‌کند. ژست‌های حرکتی رو هوا نیز به شما اجازه می‌دهد تا بدون لمس صفحه نمایش در بین تصاویر به جستجو بپردازید. این قابلیت مشابه همان تشخیص حرکت چشم است که در گلکسی S4 از آن استفاده شده بود و به شما اجازه می‌داد بدون استفاده ازا نگشتان خود صفحات را حرکت داده یا با نگاه کردن به صفحه، پخش فیلم‌ها را متوقف کنید. به نظر قابلیت‌های جالبی هستند ولی به نظر ما خیلی در S4 یا Note 3 مفید نخواهند بود. شاید بحث در مورد حرکت با ارزش سامسونگ برای دسترسی به تعداد زیادی از سرویس‌ها و قابلیت‌های متفاوت آسان باشد ولی در عوض کار با این امکانات اضافی و عادت کردن به آنها مخصوصا در نوت کمی دشوار است. اگر تازه پا به دنیای اندروید گذاشته باشید، اضافه کردن چند حساب ایمیل که باید به صورت دستی آنها را وارد کنید چیز خاصی را ساده تر نمی‌کند. برای هر کار کوچکی نیاز به تنظیمات زیادی وجود دارد که باعث شده است منوی تنظیمات به 4 تب جداگانه و طولانی تقسیم شود. اگر دوست دارید از تمام جنبه‌های فناوری زندگی خود سر در بیاورید، شاید در اختیار داشتن گزینه‌های متعدد را دوست داشته باشید ولی باید بدانید فهم آنها به این سادگی هم نیست. S Pen قلم S Pen استفاده از این گوشی هوشمند را آسان‌تر و جذاب‌تر کرده است در قسمت پایین نوت 3 قلم استایلوس یا همان S Pen برای وارد کردن یادداشت‌ها وجود دارد. طول این قلم 110 میلی‌متر است و کاملا سبک به نظر می‌آید، و باید حواستان باشد کار با S Pen به اندازه کار با قلم و خودکارهای معمولی راحت نیست، اما برای وارد کردن سریع نوشته‌ها کاملا مناسب است. نوک این قلم خیلی کوچک است و به همین دلیل دقت آن نسبت به قلم‌های دستگاه‌های دیگر بیشتر است. سامسونگ برای کار با S Pen تعداد زیادی برنامه منتشر کرده است که سوپرایز بزرگی به حساب می‌آید. اکثر آنها کاربردی هستند و اپلیکیشن S Note نیز به روز شده است که به شما اجازه می‌دهد، به راحتی هر چیزی را ترسیم کرده، تایپ کنید و یادداشت‌هایتان را به کمک کتابچه‌های جذاب کوچک توضیح دهید. در این قسمت نیز به اندازه کافی دکمه و تنظیمات وجود دارد که شما را سردرگم کند ولی استفاده از این امکانات به خصوص در یک قرار ملاقات به کارتان می‌آید. همچنین نسخه بهینه شده اپلیکیشن Autodesk SketchBook برای نوت 3 وجود دارد که به شما کمک می‌کند تا به کمک S Pen طرح های خلاقانه و هنری را خلق کنید. به لطف طرح‌ها، رنگ‌ها و لایه‌های موجود هر کاری می‌توانید انجام دهید مگر اینکه ذوق هنری نداشته باشید. زمانی که قلم را از گوشی خارج می‌کنید یک پنجره محاوره‌ای باز می‌شود و امکان دسترسی سریع به ابزار کار با S Pen را به شما نشان می‌دهد. به کمک Action Memo می‌توانید شماره تلفن‌ها، آدرس‌های ایمیل یا حتی‌ کلمات معمولی را یادداشت کرده، سپس انتخاب کنید که می‌خواهید با آنها تماس بگیرید، برایشان ایمیل یا پیام بفرستید یا حتی عبارت یادداشت شده را در اینترنت جستجو کنید. Screen Write مانند یک اسکرین‌شات از نوشته شما روی صفحه تصویر تهیه می‌کند و می‌توانید حتی به سریع‌ترین و بدخط‌ترین شکل ممکن مطالب را بنویسید. Pen Window نیز به شما اجازه می‌دهد تا کادری را روی صفحه نمایش ترسیم کرده و اپلیکیشن مورد نظر را انتخاب کنید. برای مثال اگر YouTube را انتخاب کنید این برنامه داخل آن کادر اجرا می‌شود و بالای اپلیکیشن‌های دیگر قرار می‌گیرد. می‌توانید با نگه‌داشتن دکمه کوچک روی قلم می‌توانید هر قسمتی از صفحه نمایش را که خواستید انتخاب کنید تا بتوانید بعدا آن را به عنوان یک اسکرین‌شات داخل S Note وارد کرده یا به صورت تصویر آن را ایمیل کنید. البته ترفندهایی برای کار با S Pen وجود دارد. این ترفندها به نظر قابلیت‌های اضافی خوبی هستند ولی هیچکدام از آنها خیلی مهم نیست. مهمترین موضوع این است که گزینه‌های زیادی برای انجام یک وظیف پیش روی شماست و به خاطر سپردن تمامی روش‌ها متفاوت انجام کارها کمی سخت است. باید وقت بگذارید تا بتوانید بهترین راه کار کردن با نوت را یاد بگیرید. پردازنده و عمکلرد گلکسی نوت 3 به یک پردازنده چهارهسته‌ای با فرکانس کاری 2.3 GHz در کنار یک حافظه رم 3 GB مجهز شده است. این سخت‌افزار قوی اصلی‌ترین مشخصات فنی نوت 3 است و از دیدن رکوردهای این گوشی در تست‌های بنچمارک شگفت‌زده نخواهید شد. در تست بنچمارک Geekbench 2 نوت 3 توانست به امتیاز 4139 برسد و از ایکسپریا Z1 با امتیاز 3706 به عنوان صدرنشین قبلی پیشی بگیرد. جالب است بدانید امتیاز نسل قبلی نوت برابر 1998 بوده است. در تست Quadrant نیز توانست امتیاز 22487 را کسب کند مه باز هم بهترین دستگاه موبایل شناخته شد. این امتیازات فوق‌العادست، اما نکته مهم اینجاست که معمولا موقع اعلام نتایج کمی تفاوت با عمکلرد واقعی احساس می‌شود و تست‌های بنچمارک همیشه دقیق نیستند. ولی باید بگوییم هنگام کار با نوت 3 هیچ گونه لگی دیده نشد چه در هنگام کار با صفحه home، قرار دادن اپلیکیشن‌ها روی این صفحه و پایین کشیدن نوار هشدارها چه زمانی که با منوها کار کردیم. ویرایش تصاویر و پخش فیلم‌های Full HD نیز خیلی سریع و روان انجام می‌گیرد. بازی کردن در نوت 3 واقعا لذت بخش است. بازی مسابقه‌ای Riptide GP 2 روی آب کاملا روان و بدون افت نرخ فریم اجرا می‌شد و ین شرایط برای نسخه جدید Asphalt 8 و N.O.V.a 3 نیز به همین شکل بود. به‌روزرسانی‌های صورت گرفته در اندروید جلی‌بین نیز باعث می‌شود نوت 3 نه تنها یکی از بهترین گزینه‌ها برای بازی باشد که الگویی برای نسل بعدی بازی‌های موبایل خواهد شد. دوربین دوربین پشت نوت 3 یک دوربین 13 مگاپیکسلی است که همان روزلوشن S4 را دارد و رقاب سرسختی چون Xperia Z1 با دوربین 20.7 مگاپیسکل و نوکیا لومیا 1020 را با دوربین 41 مگاپیکسلی پیش روی خود می‌بیند. با اینکه اعداد مگاپیسکل همه چیز نیست و نمی‌توان به آنها خیلی اعتماد کرد بیایید خودمان دوربین نوت 3 را تست کنیم. در اولین عکاسی ما از St Paul Cathedral لندن، همان عملکردی را مشاهده کردیم که از هر گوشی رده بالایی انتظار می‌رود. کیفیت تصاویر عالی، دقیق، آسمان آبی و جزئیات کاملا واضح بودند و حتی سایه‌ها در فضاهای تاریک دیده می‌شوند. زمانی که در حالت تمام صفحه تصاویر را مشاهده می‌کنید جزئیات کاملا مشخص و رنگ‌ها دقیق است. تصویر دوم از سبد میو‌ه‌ها و سبزیجات گرفته شده است که باز هم جزئیات و کیفیت تصویر خوب است. رنگ تمامی محتوای تصویر مانند گوجه‌ها کاملا جذاب است. با اینکه به خوبی دوربین S4 نیست ولی رقیبی جدی برای آن به شمار می‌رود. ولی مشکل دوربین نوت 3 در شرایط نور کم است که عمکلرد قابل قبولی ندارد. در این تصاویر شاهد تناژ رنگ غیر طبیعی، وضوح پایین و نویز تصاویر هستیم. نوت 3 مانند گلکسی S4 دارای تعداد زیادی حالت عکاسی خلاقانه است که می‌توان به پانوراما، HDR، تصاویر متحرک و قابلیت شات دوگانه اشاره کرد. این قابلیت به شما اجازه می‌دهد تا بتوانید به کمک دوربین جلو از صورت خود عکس بگیرید و آن را در تصویری که با دوربین پشت گرفته‌اید کپی کنید. یکی دیگر از قابلیت‌های جذاب این دوربین Surround Shot است که با تصویر برداری از اطراف و تبدیل آن به یک عکس امکان ثبت تصاویر 360 درجه را فراهم می‌کند. این قابلیت اولین بار روی گوگل نکسوس 4 دیده شد و خیلی مشتاق کار با آن بودیم بنابراین این قابلیت در نوت 3 خیلی هم جدید نیست. یکی از مهمترین دلایل این عدم جذابیت این است که تصویربرداری 360 درجه به خوبی روی نوت 3 انجام نمی شود. چندین بار از رودخانه Thames عکسبرداری کردم و هر بار با تصاویر ضعیفی روبرو شدم. تصویر ثبت شده از برج را ببینید که چه وضعی دارد. این دروبین نمی‌تواند حتی کمی از قابلیت دوربین نکسوس 4 را در ثبت تصاویر 360 انجام دهد. اما شاید بهترین قابلیت دروبین نوت فیلمبرداری با کیفیت 4K یا همان اولترا HD باشد. این قابلیت فوق‌العاده است ولی نمی‌تواند دلیلی برای خریدن نوت 3 باشد. برای دیدن کلیپ‌های 4K نیاز به تجهیزات مخصوص آن مانند تلویزیونهای 4K دارید که همچنان قیمت گزافی دارند. فایل‌های ویدئویی 4K دارای حجم زیادی هستند که فضای زیادی از حافظه گوشی را اشغال خواهند کرد. یک کلیپ دو دقیقه‌ای حدود 1 GB حجم دارد که فضای زیادی محسوب می‌شود. حتی اگر بخواهید این فایل را جایی اپلود کنید نیز زمان زیادی باید منتظر باشید و اصلا فیلمبرداری با کیفیتی بیش از 1080p را به شما توصیه نمی‌کنیم. باتری نوت 3 به یک باتری 3200 میلی‌آمپرساعتی مجهز است که به نظر خیلی بزرگتر از نمونه‌های گوشی‌های هوشمند استاندارد است. شاید باتری بزرگ باشد ولی کیفیت پخش تصاویر قدرت پردازشی بالای پردازنده از مواردی است که زیاد شارژ مصرف می‌کند. به همین دلیل نوت 3 نمی‌تواند انتظارات ما را از باتری برآورده کند. اگر بتوانید با تنظیمات مختلف و دقت از باتری کار بکشید شاید بتواند یک روز دوام بیاورد. باید روشنایی صفحه نمایش را کاهش داده، از GPS استفاده نکنید، به طور مداوم بازی نکنید و اگر ضروری نیست سراغ تصویربرداری 4K هم نروید. اگر در راه کار تمام حواستان به تماشای Netflix است و می‌خواهید موقع ناهار از اخبار و برنامه‌ها با خبر شوید باید تمام حواستان به صفحه نمایش باشد که به اندازه کافی شارژ داشته باشید. به عنوان یک قانون کلی در تمامی گوشی‌های هوشمند، باید هر شب گوشی خود را شارژ کنید. سخن پایانی برجسته‌ترین امکانات گلکسی نوت 3 صفحه نمایش Full HD،پردازنده قدرتمند، S Pen با عمکلرد خوب است که باعث می‌شود نوت 3 یک محصول قوی باشد که جای هیچ حرف و حدیثی را باقی نمی‌گذارد. اندازه بزرگ بدون در نظر گرفتن قیمت به معنای این است که برای طرفداران این گوشی موضوع حساسی نیست. گالری
  33. 1 امتیاز
    Movyn

    اولین

    Eveline اطلاعات شخصی تولد ۲۰۱۴ وضعیت مرده تاریخ مرگ ۲۰ جولای ۲۰۱۷ اطلاعات فیزیکی جنسیت زن اطلاعات در بازی حضور در رزیدنت اویل 7: بایوهازارد صداگذارها پاتریشیا مک‌نیلی (پیر) پاولا رودز (نوجوان) اِوِلین (انگلیسی: Eveline) یا به اختصار ایوی (Eve) یک انسان «دستکاری ژنتیکی شده» از دوره تشکیل جنین در بدن مادر بوده است. این جنین دختر، از نظر ژنیکی و به عنوان بخشی از برنامه توسعه سلاح‌های بیولوژیکی تغییراتی را در DNA خود تجربه کرده تا پس از تولد به عنوان یک اسلحه مرگبار مورد بهره‌برداری قرار گیرد. در جریان این آزمایش‌ها که توسط «یک شرکت مرموز» و شناسایی نشده صورت گرفته، به خاطر ترکیب نوعی باکتری ناهنجار در رشته‌های ژنوم، دختر بچه قادر بود تا «ذهن افرادی که با او در تماس قرار می‌گرفتند را کنترل کند». اِوِلین درواقع اولین نمونه موفق از سلاح‌های بیولوژیکی تایپ E بوده و یکی از ضد قهرمان‌های اصلی و نهایی بازی رزیدنت اویل 7: بایوهازارد است. محتویات معرفی حادثه دولوی ورود ایتن وینترز منابع معرفی اِوِلین در سال ۲۰۱۴ و با روش دستکاری ژنتیکی در دوره پیش از تشکیل جنین متولد شد. این دختر در کنار دیگر جنین‌هایی ساخته شده بود که به عنوان «سلاح‌های بیولوژیکی نوع E» شناخته می‌شدند. ایوی در حقیقت اولین و تنها نمونه موفق از نمونه‌های سری E بود که توسط «شرکتی با هویت نامشخص» (به احتمال زیاد شرکت تنتسو) ساخته می‌شد. هدف از ساخت این دختر به عنوان سلاح بیو ارگانیک، نابود کردن دشمن از راه دور بود و جنین پس از تولد، «با روش‌های مصنوعی» بزرگ شد تا به سن یک دختر عادی ۱۰ ساله برسد. تولد او، این موضوع را ثابت کرد که سلاح‌های سنتی بیو ارگانیک نظیر «ویروس‌ها» و «انگل‌ها»، که با هزینه‌های زیاد و درنهایت آسیب رسانی خارج از کنترل همراه بوده‌اند به سلاح‌های منسوخ تبدیل شدند. اینک با استفاده از سلاح‌های بیو ارگانیک «نوع E»، دارنده قادر بود تا با روش کنترل ذهن نیروهای دشمن جنگ را خاتمه دهد. با این حال برخی گروه‌های مزدور مانند «آمبرلا کورپس» در تدارک پیدا کردن موقعیت آزمایشگاه‌ها خط تولید سلاح‌های E و نابود کردن آن‌ها بودند. با توجه به شرایط، شرکت تصمیم گرفت تا ایوی را مخفی کند و آن‌ها در اکتبر ۲۰۱۴، دختربچه را همراه با دو مامور میدانی خود به نام میا وینترز و آلن به یک کشتی باری به مقصد آمریکای مرکزی فرستادند. میا و آلن، در حقیقت نقش والدین دختربچه را به عنوان یک خانواده سه نفره در این کشتی بازی می‌کردند تا پس از رسیدن به مقصد، اولین را به آزمایشگاه دوم منتقل کنند. گرچه اولین در محیط آزمایشگاهی نیز به سرپرست قبلی خود «مادر» می‌گفت اما حقیقت این بود که او بدون پدر و مادر متولد شده بود و بدون آنکه بداند، درگیر نوعی بی هویتی بود. همراهی میا و آلن در این کشتی با او، «به عنوان پدر و مادر»، باعث شد تا دختربچه به سرعت میا وینترز را به عنوان مادر حقیقی‌اش بشناسد. در ۵ اکتبر، کشتی که در حال عبور از رودخانه (به احتمال زیاد رودخانه می‌سی‌سی‌پی) گرفتار طوفانی شدید شده و متوقف شد. این طوفان و توقف ناگهانی، به سرعت ایوی را دچار وضعیتی ناپایدار کرد و با شروع «استفراغ»، آلن به باکتری خارج شده مبتلا شد. این استفراغ غیر عادی ادامه داشت و به زودی بسیاری از خدمه کشتی را به خودش آلوده کرد. ایوی که خود را آزاد می‌دید و دیگر به هیچ وجه تمایلی نداشت تا به محیط آزمایشگاهی برگردد، تصمیم به فرار گرفته بود. ایوی به همین ترتیب و در حین فرار، قربانیان بیشتری را در اطراف خود ایجاد می‌کرد و تلاش میا وینترز برای رسیدن و دستگیر کردن او نیز از چشم ایوی، «مانند یک بازی کودکانه» بود. ایوی در ادامه آلن را پس از اینکه او را «یک عوضی» خطاب کرد مجازات و از طریق کنترل ذهنی که بواسطه باکتری ایجاد کرده بود کشت. او میا را نیز به باکتری مبتلا کرد ولی از آنجایی که او را مانند مادرش می‌دید نکشت. مدتی بعد و با منفجر شدن کشتی، میا و ایوی هر دو به رودخانه افتاده و چند روز بعد توسط خانواده بیکر نجات پیدا کردند. با توجه به بی‌هوش بودن میا، خانواده بیکر هیچ راهی برای فهمیدن خطر بزرگی که دختربچه قادر به ایجادش بود نداشتند. آن‌ها اتاق قدیمی لوکاس، پسرشان را به ایوی داده و دخترشان زویی نیز برای ایوی لباس فراهم کرد. با این حال، دختر که شدیدا پریشان بود ابتدا فرار و درنهایت جک و مارگاریت، پدر و مادر لوکاس و زویی را به باکتری آلوده کرد. او در ادامه نیز با قدر کنترل ذهنی که داشت، خانواده بیکر را قربانی آرزوی خود «برای داشتن یک خانواده» کرد. حادثه دولوی در طول سه سال بعدی، ایوی با قدرت کنترل ذهنی خود از بکیرزها استفاده کرد. او لوکاس را مجبور به ربودن بچه‌های بی‌سرپرست و یا توریست‌های منطقه دولوی لوئیزیانا می‌کرد تا وارد خانواده شوند. با این حال آنچه اولین از آن بی‌اطلاع بود، این بود که لوکاس نسبت به باکتری ترشح شده توسط ایوی مصون بود. لوکاس درواقع با کمک «نوعی سرم» که توسط «شرکت با هویت نامشخص» دراختیار او گذاشته شده بود نسبت به قدرت‌های کنترل ذهن ایوی مصون بود. با این حال، او مجبور بود تا وانمود کند که همچنان تحت کنترل ایوی است. جک و مارگاریت اما تا پایان عمرشان تحت کنترل ایوی باقی ماندند و او آن‌ها را مجبور به کشتن همه بچه‌ها و توریست‌هایی می‌کرد که از نظر ایوی، لایق دوستی و حضور به عنوان عضوی از خانواده او را نداشتند. تا سال ۲۰۱۶، طولی نکشید که اکثر مهمانان کشته و وسواس سیری ناپذیر ایوی برای داشتن یک خانواده باعث شد تا جک و مارگاریت تعداد بیشتری از انسان‌ها را بدزدند. با توجه به ربوده شدن تعداد زیادی از توریست‌ها و افراد عادی دیگر، به زودی توجه‌های زیادی به این منطقه جلب گردید. در نیمه دوم سال ۲۰۱۶ بود که تأثیرات روش‌های رشد سریع، باعث شد تا اولین تبدیل به یک پیرزن ۸۰ ساله و «ویلچیر نشین» شود. بیکرها نیز همچنان تحت کنترل ذهنی ایوی، بی‌رحمانه‌تر و گرسنه‌تر از همیشه برای دزدیدن و کشتن افراد بی‌گناه بودند. آن‌ها گرچه بدون به جا گذاشت اثری از خود ربایش‌ها را انجام می‌دادند ولی رفتارهای خارج از کنترل آن‌ها در آن منطقه روستایی و ییلاقی باعث شده بود تا اعتبارشان مخدوش شود. عمارت-خانه آن‌ها، به خانه شبح زده معروف شده بود و بیکرها نسبت به هرکسی که بدون اجازه وارد محوطه آن‌ها می‌شدند با تندی برخورد می‌کردند. یکی از قربانیان شناخته شده‌ای که به این خانه رفتند و هرگز برنگشتند، گروه فیلمسازی سور گیتورز بودند. ورود ایتن وینترز اولین مانند یک پیرزن ۸۰ ساله شده است اولین به هیولا تبدیل می‌شود پس از چند سال تلاش ناموفق برای ایجاد یک خانواده ایده‌آل، اولین که کاملا پیر و رو به مرگ شده بود تصمیم گرفت تا از طریق میا (که همچنان او را به عنوان مادر زنده نگاه داشته بود)، شوهرش ایتن وینترز را به خانه بیکرها بکشاند. ایوی قصد داشت همان طور که میا را به عنوان مادر انتخاب کرده بود، شوهر میا را نیز به عنوان پدرش انتخاب کند. با این حال پس از ورود ایتن، او که پس از سه سال بی خبری از میا درنهایت او را پیدا کرده بود، تصمیم گرفت تا همراه با میا از خانه خاک گرفته و تباه شده بیکرها فرار کند. این نقشه، به هیچ وجه توسط ایوی تحمل نمی‌شد و او تصمیم گرفت میا را مجبور به کشتن ایتن کند. میا که کاملا از خود بی‌خود شده و به سمت ایتن حمله ور شده بود، درنهایت توسط ایتن متوقف و کشته شد. ایتن نیز در ادامه توسط جک بیکر بی‌هوش و همراه با جسد میا به داخل عمارت منتقل شدند. مدتی بعد، ایتن پس از به هوش آمدن خود را در برابر خانواده بیکر دید و بدون آنکه در جریان هیچ کدام از ماجراها باشد، اولین نیز «به عنوان یک پیرزن» روی صندلی چرخدار و در کنار او نشسته بود. پس از خروج بیکرها از اتاق غذاخوری و تلاش ایتن برای فرار از عمارت تو در توی بیکرها، اولین با صندلی چرخدار خود به آرامی ایتن را دنبال می‌کرد. بدون آگاهی اولین، ایتن با راهنمایی زویی موفق به ساخت یک سرم شد و متوجه شد که میا همچنان [توسط اولین] زنده نگه داشته شده است. با جستجو در عمارت بیکر و راهنمایی زویی، ایتن متوجه حقایق پشت پرده شد و درنهایت سرم را برای درمان همسرش استفاده کرد. در حین فرار از عمارت، ایتن و میا بار دیگر مورد حمله قرار گرفته و این بار ایتن به اسارت گرفته شد. اولین از طریق قدرت کنترل ذهنی، تلاش کرد تا وقایع منجر به منهدم شدن کشتی را به میا یادآوری و او را متقاعد کند که بار دیگر «مادرش باشد». با این حال میا به او گفت که او هرگز مادرش نبوده و او عضوی از خانواده‌اش نبوده است. به هر شکل، میا ایتن را از اسارت نجات داد و یک بطری حاوی نمونه بافت اولین را به او داد. پس از خروج ایتن از کشتی، میا در کشتی باقی ماند و با توجه به اینکه ایتن او را نجات داده بود، موفق شد تا بر قدرت کنترل ذهن اولین پیروز شود. اولین پس از این همه تمرکز خود را روی ایتن گذاشت اما ایتن نیز درنهایت با کمک بطری نمونه اولین و ساخت ماده E-Necrotoxin، مجددا وارد عمارت بیکرها شد تا اولین را پیدا کند. حتی با ایجاد توهم‌های شدید از حمله‌های مجدد میا، ایتن بر این بازی‌های کنترل ذهنی پیروز و به اولین رسید. او درنهایت E-Necrotoxin را به دختر تزریق کرد و در اینجا بود که توهم‌ها کنار رفته و او متوجه شد که اولین درواقع همان پیرزن روی ویلچر بوده است. با توجه به از دست رفتن قدرت‌های کنترل ذهنی، اولین درنهایت با خود واقعی خود مواجه شد و شروع به گریستن کرد؛ اینکه «چرا هیچ کس او را دوست ندارد». پس از این، بدن او منهدم و ترشحات او با تمامی مواد ترشح شده قبلی در عمارت ترکیب شد. به این ترتیب، ایوی به هیولای غول‌پیکری تبپیل شد که از عمارت بیکرها بیرون زد و ایتن را به مبارزه مجبور کرد. با این حال تلاش او از طریق مبارزه نیز ناکام بود و ایتن درنهایت با کمک نیروهای «آمبرلا کورپس» این هیولا را از بین برد. پس از مرگ، توده باکترایی عظیم تشکیل دهنده بدن ایوی به آهک تبدیل و خیلی زود نیز متلاشی شد. منابع Eveline در وب‌گاه رزیدنت اویل ویکیا
  34. 1 امتیاز
    واحد عملیات‌های امنیتی (انگلیسی: Division of Security Operations) که به اختصار DSO خوانده می‌شد، یک سازمان مبارزه با حوادث بیوتروریستی بود و تحت نظر دیوان عالی آمریکا قرار داشت. لیان اسکات کندی از سال ۲۰۱۱ به بعد در این سازمان دولتی کار می‌کرد. ایجاد یک واحد عملیات امنیتی (DSO) علیه حوادث بیوتروریستی و B.O.W ها در سال ۲۰۱۱ و توسط رئیس جمهور، آدام بنفورد عملیاتی شد. ایده اصلی از تاسیس چنین سازمانی، موازی کاری با سازمان‌های دیگری چون B.S.A.A نبود؛ در حقیقت DSO از مامورانی با مهارت و تجربه بسیار بالا و برای عملیات‌های مهم و محدود تشکیل می‌شد. این ماموران ممکن بود از دیگر سازمان‌های وبسته دولتی یا با کارکردی مشابه باشند. در حقیقت تشکیل یک تیم الیت از با مهارت‌ترین افراد آشنا به حوادث بیوتروریستی که عملیات‌های مهم و راهبردی را در مقیاسی محدود و ضربتی انجام داده و گزارش آن را مستقیما به رئیس جمهور می‌دادند. این سازمان همچنین جانشینی برای FBC محسوب می‌شد که با مدیریت مورگان لنس‌دیل مسیر فساد را پیمود و درنهایت پس از پیوستن افراد مورد اعتمادش به bSAA، منحل شد. لیان اسکات کندی یکی از اعضای موسس این سازمان در زمان ریاست جمهوری بنفورد بود. این سازمان همچنین از پشتیبانی سازمان FOS نیز بهره‌مند است. اینگرید هانیگان از اعضای FOS محسوب می‌شود که ماموران DSO را پشتیبانی عملیاتی می‌کند.
  35. 1 امتیاز
    Movyn

    براد ویکرز

    Brad Vickers براد پس از کشته شدن توسط نمسیس به زامبی تبدیل شد و توسط کلر ردفیلد کشته شد اطلاعات شخصی تولد 1963 ملیت آمریکایی فعالیت خلبان تیم آلفای گروه استارز وضعیت مرده تاریخ مرگ 28 سپتامبر 1998 اطلاعات فیزیکی جنسیت مرده گروه خون O قد 174 س.م قد 60.8 ک.گ اطلاعات در بازی اولین حضور رزیدنت اویل صداگذارها Evan Sabba (RE3) Adam Paul (REmake) Johnny Yong Bosch (UC) براد ویکرز (انگلیسی: Brad Vickers) یکی از شخصیت‌های سری بازی‌های رزیدنت اویل است. او عضو تیم آلفای گروه استارز است و به عنوان خلبان هلی‌کوپتر این تیم فعالیت می‌کند. براد بهترین خلبان هلی‌کوپتر نیروی پلیس شهر راکون بود ولی بااین وجود از درگیری و مبارزه واهمه داشت و خود را از این اتفاقات دور نگه می‌داشت. محتویات معرفی تاریخچه معرفی براد ویکرز در سال 1963 متولد شد. او به عنوان یک خلبان زبده به پلیس شهر راکون پیوست و در زمان تشکیل گروه استارز، توانست با گذراندن آزمون‌های مختلف حائز بهترین امتیازات شده و در تیم اول این گروه یعنی تیم آلفا قرار بگیرد. تاریخچه در 24 جولای 1998، تیم آلفا به کوهستان آرکلی فرستاده شد تا پیرامون مفقود شدن تیم براوو تحقیق کند. تیم براوو، به عنوان تیم دوم گروه استارز شب قبل‌تر به همین منطقه اعزام شده بود اما ارتباط رادیویی آن‌ها با مرکز قطع شد و همین باعث شد تا تیم آلفا، راسا به منطقه برود. براد به عنوان خلبان این تیم، افسران را با هلی‌کوپتر به کوهستان آرکلی آورد و آن‌ها را به سلامت روی زمین نشاند. او خود علاقه‌ای نداشت تا در این محوطه تاریک به جستجو بپردازد و تنها در هلی‌کوپتر ماند تا در زمان خطر در حالت آماده‌باش باشد. بقیه اعضای تیم، وسکر، بری، کریس، جوزف و جیل جستجوها را برای پیدا کردن هرگونه نشانه‌ای از تیم براو شروع کردند. نخستین کسی که به سرنخ دست یافت جوزف فراست بود. او هلی‌کوپتر سقوط کرده تیم براوو را پیدا کرد و در داخل آن، که جسد کوین دولی قرار داشت. درحالی که جوزف به دیگران اطلاع داد که سرنخی پیدا کرده است، زمانی که مشغول بررسی جسد بود مورد حمله سگ‌های خون‌آشام قرار گرفت و به شکل فجیعی کشته شد. با تیراندازی بقیه اعضای تیم آلفا، براد خیلی سریع به همراه هلی‌کوپتر پا به فرار گذاشتو هم‌تیمی‌های خود را برای حفظ جانش ترک کرد. پس از این اتفاق اعضای تیم آلفا به سمت یک عمارت مخوف فرار کردند و در آن پناه گرفتند. براد پس از فرار با هلی‌کوپتر بارها سعی کرد تا با تیم ارتباط رادیویی برقرار کند اما موفق نبود. بیسیم‌های کریس و جیل باتری تمام کرده بودند و برای همین نیز امکان برقراری ارتباط با بیرون را نداشتند. به هرحال کریس موفق می‌شود در این عمارت، یکی از اعضای تیم براوو را پیدا کند. ریچارد آیکن گرچه به شدت زخمی بود ولی کریس سعی کرد به او کمک کند، هرچند موفق نشد. ریچارد قبل از مرگش رادیوی خود را به کریس داد تا بتواند نیروی پتیبانی خبر کند ولی این رادیو نیز نقص داشت و تنها صدا را دریافت می‌کرد و امکان ارسال صدا را نداشت. براد با همین رادیو توانست پیغام خود را به کریس برساند. گرچه کریس نتوانست با براد صحبت کند ولی متوجه شد که براد در اطراف عمارت درحال گشت زدن است و با نشان دادن علمتی می‌تواند او را خبر کند. کریس در نهایت پس از نجات جیل، ربکا و بری با یک منور به براد علامت می‌دهد. پس از این کریس خودش تحت حمله تایرانت T-002 قرار می‌گیرد که در این زمان، براد بای کریس یک راکت لانچر می‌اندازد. کریس پس از نابود کردن تایرانت به همراه دیگر بازماندگان سوار هلی‌کوپتر شدند و از عمارت فرار کردند. اعضای گروه استارز پس از ورود به شهر، ماجرای جنایات شرکت آمبرلا را برای برایان آیرونز، رئیس پلیس شهر تعریف کردند اما او این صحبت‌ها را رد کرد و با توجه به نابودی کامل عمارت اسپنسر، مدرکی نیز در دست کریس و جیل نبود. آن‌ها تصمیم گرفتند از پلیس خارج شوند. آیرونز نیز به سرعت دستور تعطیل شدن گروه استارز را صادر کرد. در این زمان براد که نمی‌خواست شغلش را از دست بدهد جانب آیرونز را گرفت و در اداره پلیس باقی ماند. چند ماه بعد از این حوادث، ویروس T در داخل شهر راکون نیز شیوع پیدا کرد. زمانی که بیشتر شهروندان به زامبی تبدیل شده بودند، شرکت آمبرلا با فرستادن تایرنتی هوشمند به نام نمسیس اعضای گروه استارز را هدف قرار داد. این هیولا تنها هدفی که داشت کشتن اعضای گروه استارز بود چون آمبرلا، اعضای این گروه را بانی اصلی رسوایی خود می‌دانست. یکی از هدف‌های نمسیس نیز براد ویکرز بود. براد به هر سمت که فرار می‌کرد تحت تعقیب این هیولای هوشمند قرار می‌گرفت. او به جیل ولنتاین که در شهر بود نیز هشدار داد که این هیولا فقط در پی نابود کردن اعضای گروه استارز است. سرانجام نیز براد توسط همین هیولا در محوطه اداره پلیس شهر کشته شد. او پس از مدتی به دلیل انتقال ویروس تی از نمسیس به خودش، به شکل یک زامبی از جا برخواست و در محوطه اداره پلیس می‌گشت. تا اینکه در پلکان پشتی درب ورودی اداره پلیس توسط کلر ردفیلد کشته شد.
  36. 1 امتیاز
    Movyn

    درک سی. سیمنز

    Derek Clifford Simmons اطلاعات شخصی تولد 1967 ملیت آمریکایی فعالیت مشاور امنیت ملی رئیس‌جمهور آمریکا رئیس خانواده وضعیت مرده تاریخ مرگ 30 ژوئن 2013 اطلاعات فیزیکی جنسیت مرد اطلاعات در بازی اولین حضور رزیدنت اویل ۶ صداگذارها دیوید لودج (RE6) درک کلیفورد سیمنز (انگلیسی: Derek Clifford Simmons) یکی از شخصیت‌های سری بازی‌های رزیدنت اویل است. سیمنز مشاور امنیت ملی ریاست جمهوری آمریکا، آدام بنفورد است که در گذشته، رئیس تشکیلات پنهانی تحقیقاتی موسوم به "خانواده" بوده است. سیمنز همچنین یکی از مسببان حمله هسته‌ای دولت به شهر راکون بوده است. محتویات معرفی کارلا رادامز شری برکین خیانت در ادونیا قتل آدام بنفورد پایان راه معرفی درک سی. سیمنز در خانواده مهم و قدرتمند "سیمنز" متولد شد. این خانواده در طول قرن‌ها، به یک خانواده پرنفوذ و قدرتمند تبدیل شده بود. یکی از اجداد درک، موسس سازمانی مخفی و سری بود که به آن "خانواده" گفته می‌شد. این سازمان که تمامی فعالیت‌های آن به شکلی مخفیانه و سری بود، از طریق فشار یا اقناع دولت‌ها در پشت پرده، بر حوادث و رویدادهای جهان تاثیر می‌گذاشت. این فشارها در راستای توسعه شاخص‌های انسانی و ایجاد تعادل قدرت بود. درک سی. سیمنز به عنوان وارث این خاندان، وارث این سازمان نیز شد، دوران تصدی او بر "خانواده" مصادف بود با بی‌حیثیتی پی در پی شرکت آمبرلا در جریان انتشار ویروس T در شهر راکون و حوادث بعد از آن. در همین دوران، درک با جاسوس بسیار ماهر و حرفه‌ای به نام ایدا وانگ آشنا شد. سیمنز چندین ماموریت را به او سپرد که نتیجه آن کاملا رضایت بخش بود. هوش سرشار و توانایی‌های فراوان ایدا در به ثمر رساندن هر ماموریت، باعث شیفتگی بیشتر سیمنز به ایدا شد اما با این وجود، از آنجا که یکی از اصلی‌ترین بانیان نابودسازی شهر راکون توسط بمب هسته‌ای، سیمنز بود، پس از این اتفاق ایدا سیمنز و سازمان او را رها کرد. این واقعه برای سیمنز ابدا خوشایند نبود و باعث آشفتگی او شد. ترک ایدا، باعث شد تا سیمنز به این فکر بیفتد که ایدا وانگ خودش را برای اهداف خودش خلق کند. کارلا رادامز کارلا در نوجوانی هوش بالایی از خود نشان داد و توانست در سن 15 سالگی، دکترای خود را در این رشته دریافت کند. هوش بالا و تخصص او مورد استفاده سیمنز قرار گرفت. او از کارلا در سازمان "خانواده" استفاده کرد و در سال 2001، او را برای پژوهش روی ویروس جدیدی که توسط وسکر رسیده بود انتخاب کرد. این ویروس، t-Veronica نام داشت و بسیار قدرتمند بود. این ویروس، تحت شرایط خاصی، هوش و ذکاوت را از مبتلای خود نمی‌گرفت و درحقیقت، برخلاف ویروس‌های پیشین خود تحت کنترل میزبان قرار می‌گرفت. سیمنز می‌خواست تا این وضعیت را به شکلی پایدار برساند. به همین منظور خودش، کارلا و تیمی تحقیقاتی مشغول تحقیق روی ویروس شدند و درنهایت پس از سال‌ها تلاش و به دست اوردن منابع و ویروس‌های مختلف، تحقیق و بررسی بر روی آن‌ها، ویروس C ساخته شد. نحوه عمل این ویروس، بازتولد مبتلا، از طریق تناسخ در "شفیره یا پیله" بود. پس از چندین آزمون و خطا برای کلون کردن یک‌باره ایدا وانگ، آن‌ها به این نتیجه رسیدند که بهترین شخص برای کلون کردن ایدا وانگ، خود کارلا است. این از طریق نوع خاص DNA کارلا مشخص شده بود؛ در ساخت ویروس C نیز اصولا بر همین قاعده تکیه شده بود که مبتلا به ویروس، به شکلی دچار تناسخ ژنتیکی خواهد شد. پس از آزمایش‌های مختلف و درنظر گرفتن همه شرایط ممکن، در سال 2009 نوع مخصوصی از ویروس C به کارلا تزریق شد و او پس از فرورفتن در "پیله" به شکل ایدا وانگ از آن خارج شد. هدف سیمنز از خلق دوباره ایدا، نه فقط خلق یک انسان شبیه به ایدا، بلکه خود ایدا بود. توانایی‌ها، هوش و مهارت‌های او در استفاده از همه منابع درگیر در ماموریت‌ها باعث می‌شد که او یک جاسوس خاص باشد. سیمنز از طریق دستکاری در مغز ایدا وانگ جدید تاحدودی این کار را انجام داد و بقیه مسیر از طریق آزمون و خطا و تمرین‌های مختلف برای او میسر می‌شد. بنابراین کارلا پس از تولد دوباره، خود را ایدا وانگ می‌دانست، اما در اعماق ذهن خود، تفکری وجود داشت که به سیمنز بی‌اعتماد بود. با این وجود او در ابتدا تفکرات منفی علیه سیمنز را در درون خود پس میزد و با او همکاری می‌کرد. سیمنز یک زیردریایی به همراه خدمه را در اعماق اقیانوس به ایدا وانگ جدید سپرد و او را مسوول آن کرد. شری برکین پس از فرار موفقیت‌آمیز کلر ردفیلد و لیان اس. کندی به همراه شری برکین از شهر راکون دولت، شری را به دلیل ابتلایش به ویروس G در قرنطینه نگه داشت. در این زمان، سیمنز به عنوان مسوول تحقیقات، خود شخصا شری را زیر نظر گرفت. او شری را پس از تحقیقات نیز با این استدلال که آلبرت وسکر ممکن است برای به دست آوردن ویروس G از طریق شری اقدام کند، همچنان او را در قرنطینه نگه داشت. در سال 2009 و زمانی که "پروژه ایدا" در مراحل پایانی بود، وسکر نیز توسط BSAA کشته شد و شری از حالت قرنطینه خارج شد. در این زمان سیمنز، پیشنهاد کاری مناسبی به شری داد و با اعلام پذیرش شری، او رسما به استخدام دولت در آمده و زیرنظر خود سیمنز فعالیت خود را به عنوان مامور آغاز کرد. خیانت در ادونیا در سال 2012، سیمنز متوجه شد فرزند وسکر، یعنی جیک مولر در ادونیا حضور دارد و به عنوان یک مزدور در کنار شورشیان است، او این موضوع را از محل تولد مادر جیک متوجه شده بود. از آنجای که DNA وسکر یک نوع ویژه و بکری بود و نسبت به بیشتر ویروس‌ها مقاومت نشان می‌داد، سیمنز اعتقاد داشت که پسر او نیز باید همین ویژگی‌ها را داشته باشد. در صورت مقاومت بدن جیک مولر به ویروس C این امید وجود داشت تا واکسن ضد این ویروس نیز برهمین مبنا تهیه شود. به همین منظور، سیمنز، شری را به ادونیا فرستاد تا جیک مولر را متقاعد کند تا برای ساخت واکسن علیه ویروس C همکاری کند. از طرف دیگر، سیمنز از کارلا رادامز (که مسوول زیردریایی نظامی بود و اینک خود را ایدا وانگ می‌دانست) ماموریت داد تا به ادونیا رفته و به این دو نفر در عملیات خروج از ادونیا کمک کند. اما این ماموریت درنهایت به شکست و بی‌خبری انجامید. کارلا رادامز که از چگونگی تبدیل شدن خود به ایدا وانگ آگاهی پیدا کرده بود، اهداف سیمنز در مقابل او به شکل خیانت تفسیر شد و باعث شد تا اهداف خودش را دنبال کرده و راه خود را از سیمنز جدا کند؛ به همین منظور، کارلا به جای اینکه به شری و جیک در خروج از ادونیا به سمت سیمنز کمک کند، آن‌ها را به چین، جایی که تشکیلات خودش را راه‌اندازی کرده بود انتقال داد. از آنجایی که سیمنز تصور می‌کرد که این خیانت توسط ایدا وانگ حقیقی نسبت به او انجام شده، کارلا با کشاندن پای ایدا وانگ حقیقی به همان زیردریایی، او را نیز وارد ماجرا کرد تا با حضور او، نقشه‌های خود را به عنوان ایدا وانگ دوم پیش ببرد. قتل آدام بنفورد 6 ماه پس از شکست ماموریت ادونیا، سیمنز تصمیم گرفت تا اقدامی علیه آدام بنفورد، رئیس جمهور آمریکا انجام دهد. بنفورد قصد داشت تا حقایقی را پیرامون پشت پرده حمله هسته‌ای به شهر راکون برملا کند و برای همین، سیمنز موقعیت خود را در خطر می‌دید. از همین رو سیمنز به عنوان مشاور امنیت ملی، چندین بار و به تناوب تلاش کرد تا رئیس جمهور را متقاعد کند تا از گفتن این حقایق اجتناب کند، اینکه گفتن این حقایق هیچ چز را تغییر نمی‌دهد غیر از اینکه حیثیت کشور و آن افراد را از بین می‌برد. با این وجود رئیس جمهور مصمم بود تا این حقایق را با مردم در میان بگذارد. سیمنز که موقعیت خود را در خطر می‌دید به فکر اجرای نقشه‌ای بود تا در آن رئیس جمهور کشته شود. به همین منظور، او با تهدید یکی از ماموران امنیت داخلی رئیس جمهور، یعنی هلنا هارپر مبنی بر کشتن خواهرش، از او خواست تا در زمان خطر، پست خود را در حفاظت از رئیس جمهوری ترک کند. او از قبل دبرا، خواهر هلنا را ربوده بود و در وضعیتی خردکننده، هلنا را متقاعد کرد که در زمان معین شده پست حفاظت از رئیس جمهور را ترک کند. از آنجا که آدام بنفورد قصد داشت تا در دانشگاه Ivy در شهر تال اواک این سخنرانی را برگزار کند، شیوع ویروس نیز درهمین شهر برنامه ریزی شد. او از هیولایی به نام Lepotitsa برای شیوع ویروس C استفاده کرد. این هیولا ویروس را در قالب گاز در هوا پخش می‌کرد و استنشاق از آن هوا کافی بود تا هر جانداری از جمله انسان به زامبی تبدیل شود. زامبی‌های مبتلا به ویروس C بسیار هوشمندتر از نوع ویروس T بودند. طولی نکشید که دانشگاه مورد هجوم زامبی‌ها قرار گرفت و با توجه به ترک پست هلنا، رئیس جمهور خودش مورد حمله زامبی‌ها قرار گرفت و به خون‌آشام تبدیل شد. لیان نیز در این سخنرانی با رئیس جمهور همراه شده بود و در زمانی که اوضاع پس از حملات زامبی‌ها آرام شده بود، مشاهده کرد رئیس جمهور که به زامبی تبدیل شده است به سمت او و هلنا هجوم می‌برد. لیان درنهایت خودش رئیس جمهور را کشت. سیمنز در ادامه از طریق اینگرید هانیگان، با لیان و هلنا ارتباط برقرار کرد و هلنا را به خاطر ترک پست مورد شماتت قرار داد. او درادامه دستور پاک‌سازی شهر تال اواک را با استفاده از سلاح هسته‌ای صادر کرد و سپس آمریکا را به مقصد چین ترک کرد. پایان راه سیمنز درحالی که هنوز براین عقیده بود که ایدا وانگ اصلی به او خیانت کرده و کارلا رادامز طوری کلون نشده بود که به او خیانت کند، وارد چین شد و در ساختمانی که به شری برکین معرفی کرده بود، منتظر ماند تا او جیک مولر را نزد او بیاورد. قبل از رسیدن شری و جیک، لیان و هلنا خود را به این ساختمان رساندند و به فاصله کوتاهی شری و جیک نیز از راه رسیدند. سیمنز به شری دستور داد تا هلنا و لیان را دستگیر کند، اما او که از قبل توسط همین دو نفر از خیانت سیمنز مطلع شده بود از دستور تمرد کرد. سیمنز نیز دستور داد تا او را همراه با سایرین بکشند. آنها در جریان تیراندازی پناه گرفتند و هرکدام به شکلی فرار کردند. در این زمان خود سیمنز توسط J'avo ها مورد حمله قرار گرفت، سربازان سیمنز این موجودات را کشتند ولی تنها یک شلیک به سیمنز اصابت کرد. این شلیک در حقیقت یک سرنگ حاوی نوع جدیدی از ویروس C بود که توسط کارلا کشف شده بود. به این ترتیب سیمنز نیز به ویروس آلوده شد و رفته رفته به یک هیولا جهش پیدا کرد. کارلا از طریق موبایل به او گفت که این تزریق ویروس از جانب او بوده و او همان کاری را کرده که درگذشته سیمنز با او کرده بود. سیمنز که تحت تعقیب لیان و هلنا بود خود را به هیولا تبدیل کرد تا آن دو را نابود کند، سیمنز در حقیقت کنترل جهش خود را به هیولا، خودش برعهده داشت و گاهی به هیولا و گاهی به شکلی انسانی تبدیل می‌شد. با این وجود او نتوانست جلوی اراده لیان و هلنا بایستد و در چند مرحله از آن‌ها شکست خورد. سیمنز نیز آلوده به نوع خاصی از ویروس C بود که بیشتر تحت تاثیر ویروس G قرار داشت. جهش‌های او بسیار افسار گسیخته و متنوع بود. او چندین و چند مرتبه با حالت‌های مختلف به لیان و هلنا حمله کرد و دردسر زیادی را برای آن‌ها آفرید. در این زمان ایدا وانگ حقیقی از راه رسید تا به لیان در نابودی سیمنز کمک کند. کریس قبل‌تر به لیان گفته بود که ایدا مرده است؛ ولی کریس درواقع مرگ کارلا را دیده بود. از طرفی سیمنز نیز فکر کرد که ایدا وانگ حاضر در آنجا، کارلا رادامز است که به او خیانت کرده است. با این وجود لیان تاحدودی پی برد که ایدا وانگ حقیقی همین ایدا است که با هلی‌کوپتر به کمک او آمده است. سیمنز پس از هر شکست نیز نمی‌مرد، زیرا او آلوده به ویروسی بود که میراث‌دار ویروس مادر بود و او را نامیرا کرده بود. ایدا و لیان بازهم به سیمنز حمله کردند و درنهایت او را به پایین برج انداختند ولی این نیز پایان کار سیمنز نبود. درحالی که ایدا، لیان و هلنا فکر می‌کردند که او دیگر مرده است، ایدا هلی‌کوپتر خود را دراختیار لیان و هلنا گذاشت تا با آن فرار کنند، اما سیمنز بازهم به شکل هیولایی عظیم‌الجثه جهش پیدا کرد اما این بار پیش از هر اقدامی با شلیک دو راکت توسط هلنا و لیان از بین رفت.
  37. 1 امتیاز
    Movyn

    کارلا رادامز

    Carla Radames کارلا به صورت همزاد ایدا وانگ به تناسخ درآمده است اطلاعات شخصی ملیت آمریکایی فعالیت محقق نئو آمبرلا وضعیت مرده تاریخ مرگ 30 ژوئن 2013 اطلاعات فیزیکی جنسیت زن اطلاعات در بازی اولین حضور رزیدنت اویل ۶ صداگذارها کورتنی تیلور کارلا رادامز (انگلیسی: Carla Radames) یکی از شخصیت‌های سری بازی‌های رزیدنت اویل است. او یک محقق نابغه در زمینه ژنتیک بود که برای درک سی. سیمنز کار می‌کرد. کارلا یکی از اصلی‌ترین کاشفان ویروس C بود. کارلا در جریان طرح نقشه‌های خودش برای فریب سیمنز، زمانی که به شکل همزاد ایدا وانگ درآمده بود، با استفاده از هویت او نقشه‌های خودش را به شکلی پیاده کرد که از جانب سیمنز شناسایی نشود. او احتمالا بنیانگذار نئو آمبرلا نیز هست. محتویات معرفی پروژه ایدا تغییر مسیر مرگ معرفی کارلا در دوره نوجوانی هوش بالایی از خود نشان داد و توانست در سن 15 سالگی، دکترای خود را در این رشته دریافت کند. هوش بالا و تخصص او مورد استفاده درک سی. سیمنز قرار گرفت. سیمنز یک محقق ژنتیک بود که برای دولت امریکا و به شکلی قانونی کار می‌کرد. با این حال، سیمنز تحقیقات مخفی و پنهان نیز داشت و آن را در قالب سازمانی به نام "خانواده" انجام می‌داد. او از کارلا در همین بخش استفاده کرد و در سال 2001، او را برای پژوهش روی ویروس جدیدی که توسط وسکر رسیده بود انتخاب کرد. این ویروس، t-Veronica نام داشت و بسیار قدرتمند بود. این ویروس، تحت شرایط خاصی، هوش و ذکاوت را از مبتلای خود نمی‌گرفت و درحقیقت، برخلاف ویروس‌های پیشین خود تحت کنترل میزبان قرار می‌گرفت. سیمنز می‌خواست تا این وضعیت را به شکلی پایدار برساند. به همین منظور خودش، کارلا و تیمی تحقیقاتی مشغول تحقیق روی ویروس شدند و درنهایت با توالی یابی ژنتیکی، موفق شدند تا کدون‌های نامناسب را از خروجی ویروس جدا کنند. سپس آن‌ها همین عمل را روی ویروس مرگبار Progenitor انجام دادند و بخش‌های از توالی ویروس را جدا کردند؛ در نهایت نیز این دو ویروس نوترکیب را به یکدیگر ادغام کردند که سبب ساخته شدن ویروسی بسیار پرقدرت به نام "T-02" شد. این پایان داستان نبود، زیرا با توجه به اینکه سیمنز از طریق دولت، به شری برکین نیز دسترسی داشت، موفق شد تا نمونه خنثی شده‌ای از ویروس G را از خون او استخراج کند. در ادامه، کارلا با ترکیب این ویروس با ویروس T-02 موفق به کشف نهایی ویروس C شد. این ویروس جدید بسیار بسیار قدرتمند و انعطاف پذیر بود. پروژه ایدا پس از وقایع نابودی شهر راکون در سال 1998، ایدا وانگ سازمان مخفی سیمنز را رها کرد و همین باعث عصبانیت سیمنز شد. سیمنز تصمیم گرفت تا پروژه‌ای به نام "Project Ada" را طرح‌ریزی کند. اساس این پروژه کلون کردن یک انسان به شکل ایدا وانگ بود. این پروژه با اینکه یک پروژه فرعی برای سیمنز محسوب می‌شد ولی با این وجود او کارلا رادامز را مسوول پروژه قرار داد. کارلا محقق کلیدی سیمنز در این پروژه محسوب می‌شد و پس از چندین آزمون و خطا برای کلون کردن یک‌باره ایدا وانگ، آن‌ها به این نتیجه رسیدند که بهترین شخص برای کلون کردن ایدا وانگ، خود کارلا است. این از طریق نوع خاص DNA کارلا مشخص شده بود؛ در ساخت ویروس C نیز اصولا بر همین قاعده تکیه شده بود که مبتلا به ویروس، به شکلی دچار تناسخ ژنتیکی خواهد شد. پس از آزمایش‌های مختلف و درنظر گرفتن همه شرایط ممکن، در سال 2009 نوع مخصوصی از ویروس C به کارلا تزریق شد و او پس از فرورفتن در "پیله" به شکل ایدا وانگ از آن خارج شد. این آزمایش موفقیت‌آمیز جنبه‌های دیگری نیز داشت که مهم‌ترین آن این بود که سیمنز ذهن این کلون را به شکلی دستکاری کرده بود که او خود را ایدا وانگ می‌دانست و به خودش علاقمند بود. بنابراین کارلا پس از تولد دوباره، خود را ایدا وانگ می‌دانست، اما در اعماق ذهن خود، تفکری وجود داشت که به سیمنز بی‌اعتماد بود. با این وجود او در ابتدا تفکرات منفی علیه سیمنز را در درون خود پس میزد و با او همکاری می‌کرد. سیمنز نیز همچنان به درمان و مطالعه روی او ادامه می‌داد تا او را به شکل کاملی مشابه ایدا وانگ حقیقی در آورد. تغییر مسیر درمجموع کارلا نتوانست این افکار منفی نسبت به سیمنز را نادیده بگیرد و سرانجام تسلیم این افکار شد. او شروع به جمع‌آوری اطلاعات بیشتر کرد و تصمیم گرفت تا به شکلی مخفیانه راه خود را از سیمنز جدا کند. او همه تحقیقات و دستاوردهای امیدوارکننده سیمنز را که به خودش مربوط می‌شد از بین برد و با قرار دادن پایگاه تحقیقاتی خود در چین، در قالب شرکت نئو آمبرلا فعالیت خود را ادامه داد. او در این مدت از هویت واقعی ایدا وانگ استفاده می‌کرد تا سیمنز و بقیه افرادی را که به دنبال او بودند گمراه کند. در شرکت تازه تاسیس نئو آمبرلا، کارلا مخلوقات جدید و هوشمندی را با کمک ویروس C خلق کرد، از جمله مهم‌ترین این موجودات هیولای بسیار هوشمند و قادر به تفکری به نام Ustanak بود. این مخلوق درشت هیکل بسیار وفادار به کارلا بود. ویروس C و مخلوقات آن به زودی توسط افراد مختلفی درجهان مورد توجه قرار گرفت، از جمله آن، شورشیان ادونیا در اروپا بودند، جایی که تصور می‌شد جیک مولر پسر آلبرت وسکر در آنجا حضور داشته باشد. کارلا این ویروس را در قالب داروهای نیروزا به این افراد فروخت. این افراد پس از تزریق ویروس به خودشان به شکل موجوداتی به نام J'avo تبدیل شدند. به زودی BSAA وارد درگیری شد و تحقیقات در مورد سرمنشا شیوع ویروس آغاز شد. کریس ردفیلد به عنوان فرمانده این تیم به بررسی حوادث پرداخت و سرانجام با کارلا روبه رو شد. کارلا خود را به نام ایدا وانگ به او معرفی کرد و در ابتدا با آن‌ها همراه شد ولی پس از مدتی به کریس و تیمش خیانت کرد و آن‌ها را به ویروس C مبتلا کرد. البته کریس و پیرس، دیگر عضو این تیم از این حمله زنده بیرون آمدند و پس از مدتی تعقیب کارلا را از سر گرفتند. مرگ کارلا موفق شده بود تا از وقایع ادونیا، جیک مولر و شری برکین را دستگیر کرده و به چین، جایی که تشکیلات نئو آمبرلا در آن بود منتقل کند. شری برکین از طرف سیمنز مامور شده بود تا جیک مولر را به آمریکا و نزد سیمنز ببرد تا از خون او برای ساخت پادزهر علیه ویروس جدید استفاده شود ولی این ماموریت با حضور کارلا شکست خورد. کارلا قصد داشت تا اتفاقات ادونیا را در سرتاسر جهان تکرار کند و برای همین منظور شیوع ویروس را از مناطق پرجمعیت چین آغاز کرد. ساخت یک بمب حاوی ویروس C نیز در همین راستا بود. گرچه نقشه‌ها به خوبی پیش رفت و یکی از موشک‌های حاوی ویروس نیز در شهر منفجر شد ولی سرانجام کارلا توسط کریس و تیمش به دام افتاد. در این هنگام او توسط افرادی ناشناس هدف شلیک قرار گرفت و به پایین سقوط کرد. در این قسمت، او که از قبل به ویروس مبتلا شده بود به شکلی غیرعادی دچار جهش شد، جایی که تنها کسی که حضور داشت، ایدا وانگ حقیقی بود. او با اینکه به هیولا تبدیل شده بود ولی نتوانست ایدا را شکست دهد و درنهایت توسط ایدا کشته شد.
  38. 1 امتیاز
    Movyn

    جیل ولنتاین

    Jill Valentine جیل در بازی رزیدنت اویل و لباس S.T.A.R.S اطلاعات شخصی تولد 1974 ملیت آمریکایی فعالیت افسر ارتش آمریکا (1996-؟) عضو تیم آلفای گروه استارز (1998-1996) عضو سرویس مخفی ضد سلاح‌های بیولوژیکی (2003) مامور BSAA (-2005) وضعیت زنده اطلاعات فیزیکی جنسیت زن گروه خون B قد 172 س.م وزن 56 ک.گ اطلاعات در بازی اولین حضور رزیدنت اویل آخرین حضور رزیدنت اویل: مکاشفات صداگذارها کاترین دیشر (RE3) هایدی اندرسون (RE:Remake) پاتریشیا جا لی (RE5، RE:UC) میشل راف (RE:ORC، RE:REV، RE:REV2) متیو مرسر (RE6، RE:D) جیل ولنتاین (انگلیسی: Jill Valentine) یکی از شخصیت‌های اصلی و مهم در سری بازی‌های رزیدنت اویل است. جیل برای اولین بار در بازی Resident Evil و به عنوان یکی از شخصیت‌های اصلی و قابل انتخاب دیده شد. او شخصیت اصلی در بازی رزیدنت اویل 3، یکی از شخصیت‌های مهم در رزیدنت اویل مکاشفات و رزیدنت اویل 5 بود. جیل از پدری فرانسوی و مادری ژاپنی در سال 1974 در آمریکا متولد شد. محتویات پیش زمینه اتفاقات کوهستان آرکلی گیم‌پلی رزیدنت اویل 1 تباهی یک شهر پیوستن به BSAA بخشی از مشکل اوروبوروس منابع پیش زمینه جیل ولنتاین تا پیش از سال 1996 در ارتش آمریکا خدمت می‌کرد تا اینکه از آنجا بیرون آمد و در اداره پلیس شهر راکون استخدام شد. مهارت بالای او در کارهای امنیتی و پشتیبانی تیمی باعث شد تا به گروه S.T.A.R.S بپیوندد. گروه استارز مجموعه‌ای از زبده‌ترین افسران پلیس شهر راکون بود که توسط آلبرت وسکر در قالب یک گروه فعالیت می‌کردند. این گروه خود به دو تیم کوچک تقسیم می‌شد. جیل در تیم اول این گروه یعنی تیم آلفا قرار گرفت. آلبرت وسکر که ریاست کل گروه استارز را برعهده داشت شخصا فرماندهی تیم آلفا را نیز برعهده داشت. کریس ردفیلد، بری بارتون، براد ویکرز و جوزف فراست از دیگر اعضای این تیم بودند. این گروه پلیسی نقشی مهم در تامین امنیت شهر راکون داشت و در میان مردم محبوب بود تا اینکه ... اتفاقات کوهستان آرکلی در کوهستان‌های اطراف شهر راکون چندین مورد قتل و کشتار وحشیانه گزارش شده است. تحقیقات در این زمینه بی ثمر بود تا اینکه آلبرت وسکر تیم دوم استارز یعنی تیم براوو را در 23 جولای 1998 به محل حادثه فرستاد ولی بعد از رسیدن این گروه به آرکلی، ارتباطشان با مرکز قطع شد. پس از اینکه تلاش‌ها برای برقراری ارتباط نتیجه‌ای نداشت، یک روز بعد و در 24 جولای وسکر و تیم اول استارز یعنی آلفا به محل رفتند. پس از فرود هلی‌کوپتر اعضای تیم آلفا مشغول جستجو شدند تا اینکه جوزف فراست جسد یکی از افسران اعزامی تیم براوو را پیدا کرد، او بلافاصله مورد حمله سگ‌های خون‌آشام قرار گرفت. پس از این اتفاق، براد ویکرز از ترس با هلی کوپتر فرار کرد و بقیه اعضای تیم کاری جز فرار از دستشان برنمی‌آمد. کریس، جیل، وسکر و بری بارتون مسیر فرار خود را تا یک عمارت تاریک و قدیمی دویدند و در آن پناه گرفتند. کریس، جیل و وسکر موفق شدند خود را به داخل عمارت برسانند ولی از بری خبری نبود تا اینکه در داخل عمارت صدای شلیک گلوله به گوش رسید. وسکر به کریس دستور داد تا اتاق‌های دیگر را برای شناسایی صدا شلیک جستجو کند. کریس درنهایت به جنازه کنث جی. سالیوان، یکی از اعضای تیم براوو رسید که توسط یک مرد خون‌آشام در حال خورده شدن بود. کریس سراسیمه از این اتفاق وحشتناک به سمت وسکر و جیل رفت ولی آن‌ها دیگر آن‌جا نبودند. در حقیقت آلبرت وسکر فرمانده گروه خود در متن این اتفاقات قرار داشت و قصد داشت تا قدرت خون‌آشام‌ها را در مقابل بهترین افراد پلیس شهر محک بزند. او دانشمند شرکت آمبرلا بود. بنابراین جیل را در سلولی در آزمایشگاه زیرزمینی این عمارت مخفی کرد و بدون اینکه وانمود کند، کریس را برای ادامه مسیر همراهی می‌کرد. در نهایت کریس متوجه این خیانت وسکر شد و جیل را نجات داد و به همراه بری بارتون و ربکا چمبرز از عمارت گریختند. جیل و کریس بعد از این اتفافات به عمق فاجعه پی بردند و مصمم شدند تا آمبرلا را نابود کنند. گیم‌پلی رزیدنت اویل 1 داستان اتفاقات کوهستان آرکلی به شکلی است که در آن کریس موفق می‌شود تا جیل را از سلول خارج کرده و از عمارت فرار کنند ولی در رزیدنت اویل 1 گیم‌پلی به دو شکل روایت می‌شود. در نوع دوم این جیل است که باید در عمارت به جستجو بپردازد و درنهایت کریس را از سلول آزاد و از عمارت فرار کنند. در این حالت، برخلاف کریس که توسط ربکا چمبرز حمایت می‌شد، جیل توسط بری بارتون پشتیانی می‌شود. تباهی یک شهر جیل و کریس پس از فرار از عمارت ماجراها و پشت‌پرده‌های این اتفاقات که مرتبط با آمبرلا و آلبرت وسکر بود را توضیح دادند ولی برایان آیرونز رئیس پلیس شهر این مدعاها را نپذیرفت. در حقیقت عمارت و تمام شواهد اثبات کنده به کلی نابود شده بود. کریس از پلیس خارج شد و خود به مقر مرکزی آمبرلا در پاریس رفت. جیل و بری نیز قرار شد تا بعدا به او ملحق شوند اما فاجعه‌ای بزرگ‌تر در پیش بود. این بار ویروس T در شهر راکون شیوع پیدا کرده و شهروندان عادی به خون‌آشام تبدیل شده‌اند. جیل باید ابتدا زنده از این شهر تباه شده خارج شود. در سر راه او برای خروج موانع بی‌شماری وجود دارند که مهم‌ترین آن‌ها نمسیس است. نمسیس یک هیولای بزرگ است که دارای هوش و ذکاوتی بیش از هم نوعانش است. او آموزش دیده تا تنها به کشتن اعضای پلیس گروه استارز بپردازد. آمبرلا این هیولا را برای انتقام از گروه استارز ساخته بود زیرا آن‌ها را باعث رسوایی خود می‌دانست و قصد نابودی شان را داشت. از طرفی آمبرلا با فرستادن نیروهای نظامی‌اش به شهر قصد داشت تا حد ممکن جلوی فاجعه را بگیرد ولی فاجعه خیلی عمیق تر از حد تصور بود. جیل به هر زحمت ممکن با کمک همین نظامیان، از جمله کارلوس اولیویرا موفق می‌شود تا با یک هلی‌کوپتر، بعد از نابود کردن نمسیس از شهر فرار کند. جیل پس از فرار از شهر تباه شده راکون به کریس پیوست. این دو در قالب تیم ضد آمبرلا به مراکز و مقرهای مختلف این شرکت رفتند و سرانجام توانستند افراد رده بالای این شرکت را از جمله سرگئی ولادیمیر نابود کنند. نابودی آمبرلا با سقوط سهام این شرکت تکمیل شد و کریس و جیل اینک تنها یک هدف داشتند و آن نابودی آلبرت وسکر بود. پیوستن به BSAA کریس و جیل پس از نابودی آمبرلا به سازمانی غیرانتفاعی و نظامی به نام bSAA پیوستند. این سازمان وظیفه خود را در نابودی سلاح‌های بیولوژکی در سطح جان می‌دانست و بعدها زیرمجموعه سازمان ملل شد. در سال 2005، جیل و پارکر لوسیانی از طرف BSAA برای بررسی وضعیت یک کشتی تفریحی به نام "ملکه زنوبیا (Queen Zenobia)" به دریای مدیترانه می‌روند. این دو از طرف اوبرایان، رئیس BSAA ماموریت داشتند تا کریس و جسیکا را پیدا کنند؛ این دو در ماموریتی به همین کشتی مفقود شده بودند. با رسیدن جیل و پارکر به این کشتی، B.O.Wهای جدیدی نیز مشاهده شد، پس مدت‌ها جستجو و بررسی جیل و پارکر متوجه شدند که کریس و جسیکا در کشتی نیستند و این موجودات نیز به ویروسی جدید به نام t-Abyss virus مبتلا شدند. کریس و جسیکا به زودی موقعیت خود را به اوبرایان گزارش می‌دهند، اما این بار جیل و پارکر ارتباطشان با مرکز قطع شده بود. بنابراین کریس و جسیکا برای نجات این دو، خود را به کشتی می‌رسانند. موقعیت برای هر دو تیم پیچیده شده بود؛ کریس و جسیکا پس از مدت‌ها جستجو در کشتی به دنبال تیم مفقود شده، درنهایت متوجه شدند که کشتی که در آن هستند، کشتی دوقلوی Queen Zenobia است! جیل و پارکر نیز با ناپایدار شدن اوضاع خودشان در خطر مرگ قرار داشتند. این دو گروه سرانجام همدیگر را پیدا می‌کنند. اوبرایان متوجه می‌شود که همه این نقشه‌ها توسط مورگان لنس‌دیل، رئیس کمیسیون فدرال بیوتروریسم برنامه‌ریزی شده بود. حتی واقعه ترگریژیا نیز که توسط گروه تروریستی Veltro انجام شده بود نیز جزو نقشه‌های مورگان بود. مورگان از واقعه ترگریژیا برای افزایش قدرت خود استفاده می‌کرد و در پشت پرده نیز با Veltro هماهنگ بود. واقعه Queen Zenobia نیز توسط Veltro و به تحریک مورگان در پشت پرده انجام شده بود. مورگان از آنجایی که موقعیت خود را در خطر می‌دید، سعی کرد تا BSAA را از بین ببرد. او به عنوان رئیس یک سازمان فدرال از اختیارات خود استفاده کرد و قصد بازداشت اوبرایان و تعطیل کردن BSAA را داشت. کریس و جیل در این مقطع تنها امید باقی مانده BSAA بودند. آن‌ها برای پیداکردن مدرکی علیه مورگان، باید خود را به Veltro می‌رساندند که موفق هم شدند. پس از کشتن Veltro، آن‌ها به فیلم مخفیانه ضبط شده ای از Veltro دست پیدا کردند که در آن، مورگان درحال مذاکره با Veltro تروریست بود. این فیلم، هویت واقعی مورگان را افشا و کمیسیون فدرال او را منحل کرد. BSAA نجات پیدا کرد و افراد و نیروهای کمیسیون فدرال به آن پیوستند. پس از این اتفاقات، اوبرایان از سمت خود استعفا کرد ولی سازمان BSAA تازه قدرتی دوچندان پیدا کرده بود. بخشی از مشکل در همان سال 2005، جیل و کریس متوجه شدند که وسکر در عمارت قدیمی اوزول ای. اسپنسر رئیس کل شرکت نابود شده آمبرلا در اروپا است. پس از روبه‌رو شدن با وسکر، او دیگر یک انسان معمولی نبود و به دلیل استفاده از ویروس‌های مختلف و البته ژنتیک خاص خود، به یک فرا انسان تبدیل شده بود. وسکر توانست هر دوی آن‌ها را شکست دهد ولی در آخرین لحظه جیل جان کریس را نجات داد و وسکر را با خود به یک پرتگاه انداخت. کریس که از این اتفاق جان سالم به در برده بود هیچ وقت جنازه جیل و وسکر را پیدا نکرد. از جانب BSAA مراسم یادبود درگذشت جیل برگزار شد ولی کریس هرگز فکر نمی‌کرد که جیل مرده باشد. وسکر و جیل هر دو از این سقوط زنده بیرون آمدند. او جیل را به اسارت گرفت و از او برای پیشبرد مقاصدش استفاده کرد. در حقیقت وسکر از خون جیل برای ساخت ویروس جدیدی استفاده کرده بود. جیل قبل از فرار از شهر راکون به ویروس T مبتلا شده بود ولی با تزریق واکسن پادزهر از خطر خون‌آشام شدن رها شده بود. خون او اینک به ویروس T مقاوم شده بود و وسکر از آن برای قابل استفاده کردن ویروس مادر استفاده کرد. نتیجه ساخته شدن ویروسی مرگبار به نام اوروبوروس بود. اوروبوروس به جیل دستگاهی وصل شد که P30 نام داشت. این دستگاه در فواصل زمانی معین ماده‌ای را به جیل تزریق می‌کرد و همین باعث تحت فرمان در آمدن او توسط وسکر می‌شد. وسکر که با کمک خون جیل ویروس اوروبوروس را ساخته بود، درنهایت قصد داشت تا شیوه پیدایش حیات در زمین را تغییر دهد و خود در راس این جهان قرار گیرد. آلبرت وسکر از جیل، اکزلا گیونه و ریکاردو ایروینگ در جهت رسیدن به مقاصدش استفاده کرد و مرحله اول شروع کار را در آفریقا پی گرفت. به زودی شهر آفریقایی کیجوجو هدف حملات بیوارگانیک قرار گرفت و BSAA نیز وارد عمل شد. کریس ردفیلد از طرف این سازمان به آفریقا فرستاده شد درحالی که همچنان تمام فکرش مفقود شدن جیل بود. او هرگز فکر نمی‌کرد که همکار قدیمی‌اش بخشی از مشکل کنونی باشد اما به زودی این را دریافت. او درنهایت باز هم جیل را نجات داد و دستگاه را از بدن جیل خارج کرد. جیل پس از آزادی تلاش کرد تا راه نابود کردن وسکر را بفهمد و موفق هم شد. او به کریس گفت که با تزریق واکسن PG67-AW به وسکر می‌تواند او را متوقف کند. از همین واکسن نیز کریس و شوا برای ضربه زدن به وسکر استفاده کردند و در نهایت او را از بین بردند. منابع Jill Valentine در وب‌گاه رزیدنت اویل ویکیا
  39. 1 امتیاز
    Movyn

    اسکال فیس

    Skull Face اطلاعات شخصی نام اصلی نامشخص نام‌های مستعار اسکال فیس ملیت مجارستان تولد نامشخص مرگ ۱۹۸۴ کابل، افغانستان شناخته شده برای شبحی بدون گذشته، فرمانده واحد XOF اطلاعات فیزیکی رنگ چشم آبی رنگ مو ندارد وابستگی S.A.S XOF میهن‌پرستان اطلاعات در بازی دیده شده در متال گیر سالید ۵: گراند زیروز متال گیر سالید ۵: فانتوم پین صداگذارها جیمز هوران خلق شده توسط هیدئو کوجیما اسکال فیس (انگلیسی: Skull Face) فرمانده سابق گروه نظامی XOF با چهره‌ای شدیدا آسیب دیده بود. او از دهه ۱۹۶۰، مخفیانه این گروه نظامی را که ابتدا وظیفه پشتیبانی از گروه فاکس را برعهده داشت تا زمان مرگش در سال ۱۹۸۴ فرماندهی می‌کرد. XOF یک واحد نظامی حرفه‌ای و مخفی بود که توسط سرگرد زیرو و با هدف پشتیبانی از گروه فاکس تشکیل شده بود؛ با این حال ماهیت XOF شدیدا سری بود وهرگونه اطلاعات از وجود چنین گروهی شدیدا طبقه‌بندی شده بود، به شکلی که حتی اعضای واحد فاکس و سران ارشد CIA نیز از آن بی‌اطلاع بودند. نخستین ماموریت اسکال فیس و گروه او در عملیات نیکد اسنیک صورت گرفت که در آن، اسکال فیس و XOF وظیفه پاکسازی و پشتیبانی ماموریت اسنیک را برعهده داشتند؛ بدون آنکه حتی خود اسنیک درجریان آن باشد. پس از این، اسکال فیس و گروهش به عنوان نیروی ضربت نخبه سایفر به فعالیت ادامه داد. اسکال فیس همچنین در دوران فعالیتش اقدام به تاسیس یک واحد رزمی جدید به نام واحد انگلی کرد که نیروهای آن تشکیل شده از افرادی بود که با کمک انگل‌های آزمایشگاهی به شدت تقویت شده بودند. به دلیل صدمات گسترده‌ای که در دوره جوانی به او وارد شد، چهره‌اش شدیدا سوخته و آسیب دیده شده بود و روی صورت او یک لبخند گلاسکو وجود داشت. محتویات معرفی رویداد گراند زیروز به قدرت رسیدن خصمانه رویداد فانتوم پین منابع معرفی اسکال فیس (Skull Face) (نام اصلی نامشخص) در یک روستای کوچک در مجارستان و از پدر و مادری کارگر کارخانه‌ای متولد شد. این روستا که در ترانسیلوانیا (امروزه در رومانی) واقع شده بود، در دوران جنگ جهانی دوم توسط مجارها بازسازی شده بود. از زمان تولد، او مجبور شد زبان‌های مختلفی را بیاموزد؛ ابتدا مجاری، پس از حمله نازی‌ها آلمانی ودر دوره جنگ سرد وتسخیر کشور توسط شوروی نیز مجبور شد روسی یاد بگیرد. او همچنین مجبور بود سایر زبان‌ها مانند انگلیسی را نیز فرا بگیرد. دوره کودکی او با توجه به بمباران کارخانه محل کار والدینش توسط متفقین (به دلیل سوءظن آن‌ها نسبت به اینکه کارخانه تولید سلاح است) به تراژدی تبدیل شد. در جریان فرار غیرنظامیان و روستاییان در اثر حملات هوایی، کودک زیر دست و پا افتاد و صدمات قابل توجهی در جریان این هرج و مرج دید که از جمله مهم‌ترین آن‌ها، ریخته شدن روغن جوشان کارخانه روی او و سوختن شدید پوستش بود. شدت جراحات و تغییرات ظاهری چهره‌اش به حدی بود که پرستار درمانگاه ابتدا گفت او باید اوتانازی شود. با این حال کودک را نکشتند و او مجبور شد از آن پس با تغییر شکل ظاهری بنیادی و عدم حس درد به خاطر آسیب‌های عصبی کنار بیاید. این دو ویژگی در ادامه به خاطر حضور سربازان خارجی و شکنجه‌هایی که در ادامه متحمل شد، تشدید نیز شد. در جوانی، او به عنوان یک جاسوس و قاتل حرفه‌ای در شوروی فعالیت می‌کرد. او با روش‌هایی بسیار حرفه‌ای و خاص اهداف خود را به قتل می‌رساند و بیشتر اهداف او، کسانی بودند، که در کودکی او را از صحبت به زبان مادری منع می‌کردند یا در این کار نقش داشتند. یکی از اهداف مهم او، رهبر اتحاد جماهیر شوروی یعنی جوزف استالین بود که اسکال فیس با یکی از وسایل انتشاردهنده امواج مغناطیسی، باعث سکته مغزی و مرگ وی شد. او در حالی این کار را انجام داد که بدون جلب هرگونه توجهی و از پشت درب، از مرگ او مطمئن شد. او بعدها به غرب پناهنده شد و پس از آشنایی با سرگرد زیرو به واحد SAS نیروی هوایی بریتانیا پیوست. مهارت‌های او به عنوان یک قاتل و همچنین فنون جنگی و تاکتیک‌های نظامی او، باعث شده بود تا زیرو تحت تاثیر قرار بگیرد. پس از استخدام او در SAS، زیرو اسکال فیس را به سرعت به درجه XO ارتقا داد. پس از اینکه سرگرد زیرو از SAS استعفا داد تا به CIA بپیوندد، اسکال فیس همچنان به عنوان یک نیروی عملیاتی نخبه به همکاری با زیرو ادامه داد تا اینکه در اوایل دهه ۱۹۶۰، زیرو با او تماس گرفت و از او خواست تا به عنوان فرمانده تیم پشتیبانی سری XOF به زیرو کمک کند. تیم XOF، یک واحد پشتیبانی غیرمتعارف و مخفی برای واحد اصلی یعنی فاکس بود؛ XOF مسؤلیت تامین منابع، پشتیبانی تاکتیکی و ارائه اطلاعات به اعضای واحد فاکس را به شیوه‌ای پنهان برعهده داشت. هدف کلی زیرو از تاسیس چنین واحدی که حتی اعضای فاکس و سران CIA نیز از آن بی‌اطلاع بودند، اطمینان از بقای عملیاتی نیروهای واحد فاکس در جریان ماموریت‌ها بود. اسکال فیس این پیشنهاد را پذیرفت و هدایت نیروهای زبده این واحد را برعهده گرفت. نخستین ماموریت او و گروهش، ماموریت بافضیلت (Virtuous Mission) بود که در جریان آن، یکی از برترین نیروهای واحد فاکس یعنی نیکد اسنیک باید به خاک شوروی نفوذ می‌کرد و به یکی از مهندسان سلاح‌های متال گیر شوروی کمک می‌کرد تا از آن کشور فرار کند. اسکال فیس و واحد XOF مخفیانه و بدون اطلاع اسنیک قرار بود تا او را دنبال کند، به او در صورت نیاز کمک کند و خرابکاری‌های احتمالی اسنیک را نیز پاکسازی کند. با این حال این ماموریت درپایان به دلیل دخالت باس به شکست منتهی شد. و زیرو در ادامه دستور اجرای ماموریت دوم یعنی ماموریت اسنیک ایتر را داد. در ماموریت دوم نیز زیرو از اسکال فیس خواست با دقت و هوشیاری بیشتری وظایف خود را در قبال ماموریت اسنیک انجام دهد. با توجه به اینکه ماموریت اسنیک ایتر با موفقیت به پایان رسید، واحد XOF به فرماندهی اسکال فیس همچون گذشته به پشتیبانی مخفیانه ماموریت‌های نیروهای فاکس تا سال ۱۹۷۰ ادامه داد، تا اینکه در این سال واحد فاکس منحل گردید. پس از این، سرگرد زیرو اقدام به تاسیس سازمان میهن‌پرستان یا سایفر کرد و از اسکال فیس و تیمش خواست بار دیگر در کنار او و این بار به عنوان واحد پشتیبانی اعضای سازمان جدید به همکاری ادامه دهد. باتوجه به پذیرش پیشنهاد، زیرو قصد داشت این بار از اسکال فیس و مهارت‌های مخفی‌کاری فوق‌العاده او در از میان برداشتن دشمنان خودش استفاده کند. اینک که اسکال فیس به یکی از قابل اعتمادترین نیروهای زیرو تبدیل شده بود، او به اسکال فیس دایره عمل و آزادی گسترده‌ای داد و به او اجازه داد مستقل از زیرو به فرماندهی XOF ادامه داده و خودش به ردگیری و از اجرای ماموریت‌هایی که مورد علاقه‌اش بود بپردازد، البته با این شرط که ابتدا زیرو را در جریان ماموریت بگذارد. درحالی که بسیاری از نیروهای عملیاتی زیرو از طریق پراکسی ماموریت خود را دریافت می‌کردند، زیرو یک خط ارتباطی برای ارتباط مستقیم با اسکال فیس درنظر گرفته بود. البته این خط ارتباطی به شکل رمزگذاری شده و خصوصی بود اما به هرشکل زیرو قادر بود در یک اقدام احتیاطی او را ردیابی کند. اسکال فیس گرچه از هر دو، زیرو و اسنیک متنفر بود اما موقعیتی فوق‌العاده در XOF داشت و قصد داشت موضع و موقعیت خود را حفظ کند. در زمانی نامشخص در همین دوره، اسکال فیس با یک زیست‌شناس ناواهاویی به نام کد تاکر آشنا شد که مشغول مطالعه پیرامون سوخت و ساز اورانیومی رشته‌های آرکیایی (باستانیان) بود و برای ادامه کارش نیاز زیادی به بودجه و پول داشت. اسکال فیس باتوجه به دسترسی زیادی که از زیرو گرفته بود مبلغ بسیار زیادی پول فراهم کرد تا در تحقیقات، کد تاکر راتحت حمایت قرار دهد. اسکال فیس البته در ادامه کد تاکر را مجبور کرد تا روی بخش تولید سلاح‌های هسته‌ای از روی باستانیان تمرکز کند و درغیر این صورت او قبیله ناواهو را به شکل کامل از بین می‌برد. اسکال فیس درادامه به برخی تحقیقات قدیمی‌تر کد تاکر برخورد که در خصوص ساخت انگل تارهای صوتی بود و امکان این را داشت تا میزبان خود را درصورت صحبت به زبانی خاص از بین ببرد. این بار اسکال فیس، زیرو را در جریان این تحقیق گذاشت ولی سرگرد زیرو این پروژه را چندان جدی نگرفت و تنها برای آزمایش‌هایی محدود درمورد تکامل معکوس از آن استفاده کرد. اسکال فیس پس از این تصمیم گرفت خودش روی توسعه این پروژه کار کند تا از آن برای اهداف خود بهره گیرد. رویداد گراند زیروز مقاله اصلی: رویداد گراند زیروز در بازی متال گیر سالید ۵: گراند زیروز مدتی پس از رویداد رهرو صلح در سال ۱۹۷۴، اسکال فیس و XOF با استفاده از اعتبارنامه جعلی CIA کنترل یک زندان امنتی متعلق به نیروی دریایی آمریکا در کوبا به نام کمپ اومگا را دراختیار گرفت و از آن برای ادامه عملیات‌های یاغیانه گروهش استفاده کرد. او در این زمان ادعا می‌کرد که XOF یک واحد نظامی زیرنظر CIA است. در جریان استخدام نیرو از میان زندانیان، او یک بار تلاش کرد تا با گفتن تاریخچه زندگی خود، زندانی را متقاعد به پیوستن به نیروهایش کند ولی درنهایت آن زندانی به خاطر شکنجه‌هایی که او تحمیل کرد کشته شد. گرچه در جریان بازجویی از یکی از اعضای تیم اینتل MSF، زندانی هیچ اطلاعاتی را فاش نکرد ولی شگردهای تخلیه اطلاعاتی او باعث شد تا بیش از هر بازجوی دیگری به اطلاعات مرتبط با بیگ باس پی ببرد. در اواخرفوریه ۱۹۷۵، اسکال فیس متوجه شد که در جریان مواجهه اخیر میان پاز اورتگا آندراده و بیگ باس، پاز زنده مانده بود و توسط یک ماهیگیر نجات پیدا کرده بود. با آگاهی از اینکه پاز از معدود افرادی بود که از موقعیت زیرو باخبر بود، اسکال فیس دستور دستگیری پاز را داد تا از طریق او بتواند به زیرو که پس از پروژه کودکان وحشتناک در انزوا زندگی می‌کرد، دست پیدا کند. پس از دستگیری، او می‌دانست که تنها راه برای گرفتن اطلاعات بازجویی و شکنجه پاز است و از همین رو به عنوان جاسوس سایفر او را در کمپ زندانی کرد. پس از این، اسکال فیس پاز را به طرز وحشیانه‌ای مورد شکنجه جسمی و روحی قرار داد،؛ گرچه پاز در این زمان مقاومت حیرت‌انگیزی دربرابر شکنجه‌ها از خود نشان داد. پس از این، XOF یک سرباز نوجوان یعنی چیکو را که قصد داشت پاز را از کمپ نجات دهد دستگیر کرد. با آگاهی از اینکه این پسر جوان با سربازان بدون مرز و بیگ باس درارتباط است، اسکال فیس او را بهترین موقعیت برای از میان برداشتن بیگ باس و زیرو می‌دید. با آگاهی از اینکه شکنجه نمی‌تواند چیکو را به حرف وادار کند، اسکال فیس از روش کثیف دیگری استفاده کرد؛ او چیکو را مجبور کرد تا شاهد صحنه تجاوز به پاز باشد و حتی در ادامه از اونیز خواست تا به دیگر سربازان در این کار بپیوندد. پسر جوان پس از این در نهایت شکست و اطلاعات و جزییات کلیدی از پایگاه مادر MSF و متال گیر ZEKE را فاش کرد. اسکال فیس همچنین در ادامه با توضیح انگیزه‌های خود و همچنین دلایل کمک به بیگ باس برای تحقق اهدافش درنهایت او را مجبور به فاش کردن محل اختفای سرگرد زیرو کرد. با پیش بینی اینکه بیگ باس قطعا برای نجات پاز و چیکو به پایگاه نفوذ خواهد کرد، اسکال فیس دستورداد تا دو بمب در پاز، یکی در شکم و دیگری "درجایی که آن‌ها هیچ وقت دنبالش نمی‌گردند" جاسازی کنند. پس از انجام این کار، او همچنین به نیروهایش دستور داد تا یک کپی از نوار صوتی شکنجه‌های پاز و چیکو تهیه کنند تا مطمئن شود که این نوار به دست بیگ باس خواهد رسید. در ۱۵ مارس، اسکال فیس برای بازدید از چیکو به سلولش در زندان کمپ اومگا رفت وبه او گفت هرانچه نیاز داشته را از زبان پاز بیرون کشیده است و البته به او قول داده است تا یک "مرگ خوب" به او هدیه دهد. پس از به دست آوردن اطلاعات لازم جهت حمله به MSF، اسکال فیس دستور داد تا کمپ اومگا را به یک پایگاه عملیاتی جهت حمله به پایگاه مادر MSF تبدیل کنند. پس از این و زانی که او وارد کمپ شد، سگ‌های نگهبان حالت تهاجمی گرفتند چون او را به عنوان یک خطر و تهدید حس می‌کردند. او سپس به چیکو گفت که سلام اورا به بیگ باس برساند و به او بگوید که چه احساسی دارد وقتی "به عنوان یک خائن بازی می‌کند". پس از این اسکال فیس به همراه نیروهایش به فرودگاه هلیکوپتر رفت و دستور داد تا لوگوی XOF را از آن پاک کنند چون قرار است ماند "اسب تروا" عمل کرده وبه دزدان دریایی حمله کنند. پس از سوار شدن در هلیکوپتر نیز اوبه نیروهایش دستور داد تا اتیکت‌های XOF را از روی یونیفرم خود نیز دربیاورند و آن‌ها را به یکی از سربازان بدهند تا پس از فرود آن‌ها را بیرون بیاندازد. پس از حرکن نیروهای XOF به پایگاه مادر سازمان سربازان بدون مرز، اسکال فیس ابتدا بمب‌های مخفیانه کارگذاشته شده C4 را منفجر می‌کند تا هرج و مرجدر پایگاه رخ دهد. هلی‌کوپترهای XOF پس از این به عنوان اسب‌های تروا ماموریت حمله به MSF را آغاز می‌کنند. هلی‌کوپتر اودر ادامه در برج کنترل فرود می‌آید و اسکال فیس در این محل، یک مهندس و طراح متال گیر به نام هوی امریش را می‌بیند. به عنوان یک راه فرار، اسکال فیس به او پیشنهاد کرد تا به او ملحق شود و در غیر این صورت چیزی جز مرگ در انتظار او نخواهد بود. او و امریش پس از این سوار هلی‌کوپتر شده به سمت افغانستان حرکت کردند. در طول این مدت، درست همانطور که اسکال فیس پیش بینی کرده بود، بیگ باس به کمپ اومگا نفوذ کرده بود تا پاز و چیکو را نجات دهد اما درنهایت و در زمان بازگشت به پایگاه مادر، علاوه بر اینکه او متوجه حمله به آنجا شده بود، متوجه بمب دوم داخل بدن پاز نیز شد. پاز پس از این خود را از هلی‌کوپتر بیرون انداخت ولی موج حاصل از انفجار بمب داخل بدن او، باعث ناپایداری هلی‌کوپتر حامل بیگ باس شد و درنهایت پس از سقوط، بیگ باس به کما رفت. به قدرت رسیدن خصمانه اسکال فیس در ادامه به آفریقا تبعید شد و به خاطر حوادث اخیر از قدرت و نفوذ سیاسی خود محروم شد؛ با این حال او همچنان فرمانده واحد XOF و همچنین معتمد زیرو محسوب می‌شد. او این زمان را بهترین فرصت برای حذف زیرو از قدرت می‌دید و درنهایت با کمک اطلاعات کسب شده از پاز، متوجه شد که زیرو اکنون در آپارتمانی در منهتن نیویورک زندگی می‌کند. تحقیقات بعدی نشان داد که ساختمان مورد نظر شدیدا توسط نیروهای سایفر تحت کنترل بود و آن‌ها شبانه روز ماموریت مقابله با تهدیدهای جانی مرتبط با زیرو را به هر قیمت ممکن داشتند. زیرو همچنین خودش در پنت‌هاوس آپارتمان و واحدی بدون هیچ پنجره‌ای اقامت داشت و رفت و آمد او نیز از طریق یک آسانسور مخفی صورت می‌گرفت. اسکال فیس درحالی که می‌دید شانس‌های او برای دسترسی به زیرو محدود است، بهترین راه برای حذف رئیس قدیمی خود را در غافلگیر کردن او پیدا کرد. اسکال فیس در پایان ماموریت اسنیک ایتر، سنجاق سینه باس را به دست آورده بود و از آنجایی که آن سنجاق، هدیه‌ای از زیرو به باس بود، می‌توانست تنها راه رسیدن اسکال فیس به زیرو باشد. او یک کپی از انگل تارهای صوتی را در سنجاق قرار داد و آن را به نشانه حسن نیت برای زیرو فرستاد. در سال ۱۹۷۶، اسکال فیس از طریقخط تلفن امن خود با زیرو ارتباط برقرارکرد و او را ترغیب کرد تا از پروژه توسعه انگل تارهای صوتی پشتیبانی کند. زیرو اما این درخواست را رد کرد و گفت سایفر درحال حاضر روی پروژه فاکس‌دای متمرکز است. پس از این، اسکال فیس او را تشویق کرد که هدیه‌ای که برایش فرستاده را باز و آن را بررسی کند.به محض باز کردن، سنجاق خراش کوجکی در دست زیرو ایجاد کرد و همین نیز کافی بود تا انگل وارد بدن او شود. انگل به کندی و به صورت تدریجی زیرو را ضعیف می‌کرد و این نشانه تنفر عمیق اسکال فیس از رئیس سابقش بود چون نمی‌خواست مرگ او به سرعت اتفاق بیافتد. درحالی که زیرو شدیدا درد می‌کشید و به دور خود می‌پیچید، اسکال فیس قادر به شنیدن صدای او و لذت بردن از آن بود. اسکال فیس در طول این مدت خودش نیز به برخی از این انگل‌ها آلوده شده بود و همین باعث شده بود تا دستور پیدا کردن روش درمانی برای آن را بدهد. او در ادامه توسط کد تاکر مجبور شد تا به روش پرتودرمانی تحت مداوا قرار گیرد؛ کد تاکر در این زمان یک روش درمان ساده‌تر از طریق باکتری‌ها را از اسکال فیس مخفی کرده بود. با توجه به شرایط زیرو و اینکه او پس از قرار گرفتن در محیط درمانی، کنترل سایفر را به عهده دونالد اندرسون گذاشته بود، اسکال فیس در تدارک اجرای نقشه خود برای تصاحب منابع باقی‌مانده سایفر و انتقال آن به XOF بود. از طرفی دیگر، اندرسون نیز منابع باقی‌مانده را برای توسعه هوش مصنوعی میهن‌پرستان اختصاص داده که در آینده بتواند کنترل سازمان را برعهده گیرد. رویداد فانتوم پین مقاله اصلی: فرار از بیمارستان و رویداد فانتوم پین در بازی متال گیر سالید ۵: فانتوم پین در سال ۱۹۸۴، اسکال فیس متوجه شد که بیگ باس در پایان عملیات اسب تروا زنده مانده بود و چند ماه پس ازآن رویداد، توسط زیرو به یک بیمارستان نظامی بریتانیایی در قبرس منتقل شده بود. او پس از این دستور حمله نیروهای XOF به این بیمارستان را صادر کرد. نیروهای XOF این بار همراه با کوایت، برترین قاتل خود به قبرس رفتند و دستور داشتند تا بیمارستان را به شکل کامل پاکسازی کنند؛ این علاوه بر کشتن بیگ باس، شامل کشتن بیماران، پرستاران، پزشکان و همه افراد زنده بیمارستان می‌شد. ماموریت ابتدا بانفوذ کوایت آغاز شد ولی او درنهایت شکست خورد و نیروهای XOF حملات همه جانبه به بیمارستان را آغاز کردند. در این میان اما بیگ باس با همراهی ایشمائیل به هر شکل ممکن خود را از تهاجم نجات دادند. گرچه اسکال فیس و نیروهایش در کشتن هدف خود شکست خوردند اما اسکال فیس موفق شد Tretij Rebenok و مرد در آتش را متقاعد به همکاری با خود و گروهش کند. این دو نیز همچون اسکال فیس به قصد انتقام از بیگ باس به بیمارستان حمله کرده بودند. او به همراه نیروهایش پس از این به سمت افغانستان رفتند. مدتی بعد در افغانستان، هنگامی که ونوم اسنیک از خرابه‌های داسماسی لامان خارج شد، پیش از اینکه نیروهای شوروی او را پیدا کنند توسط اسکال فیس و متال گیر ساحل‌آنتروپوس اسیر شد. اسکال فیس که همچون همگان تصور می‌کرد او بیگ باس است، با لحنی تمسخرآمیز وقایع ۹ سال پیش را یادآوری کرد و پس از این همراه با نیروهایش و همچنین متال گیر ساحل‌آنتروپوس او را رها کرد و در طوفان شن ناپدید شد. او در حقیقت یک واحد از نیروهای انگلی خود را برای کشتن بیگ باس در آنجا مستقر کرد. با این حال، ونوم اسنیک درنهایت موفق شد از میان آن‌ها فرار کرده و به پایگاه مادر بازگردد. مدتی بعد اسکال فیس شخصا به نیروگاه برق سراک رفت تا از نزدیک شاهد پیشرفت روند توسعه متال گیر ساحل‌آنتروپوس باشد، جایی که گروه متخصصان به رهبری هوی امریش روی این پروژه کار می‌کردند. او اسرار داشت که کار را سریع‌تر به پایان برساند اما امریش معتقد بود تا زمان آماده شدن هوش مصنوعی باید صبرکرد. اسکال فیس درادامه عصبانی شد و گفت این دقیقا همان اشتباهی بود که ۱۰ سال پیش هات کلدمن مرتکب آن شد. پس از این یکی از سربازان به اسکال فیس گزارش ارتباط امریش با بیگ باس را داد که باعث خشمگین شدن او شد و در ادامه با یک تنه، امریش را از پلکان پایین انداخت. او در ادامه به امریش گفت باید این را درمحاسباتش درنظر بگیرد که به پاهایش نیاز دارد. او سپس استنباط کرد که دایموند داگز و بیگ باس قصد دارند امریش را نجات دهند اما دراصل قصد دارند از او به خاطر کمک به XOF در جریان عملیات اسب تروا انتقام بگیرند. به این ترتیب، گرچه ابتدا قصد داشت امریش را بکشد ولی درادامه تصمیم گرفت او را زنده نگه داشته و اجازه دهد تا توسط بیگ باس نجات پیدا کند. پیش بینی اسکال فیس در این زمینه درست بود چون بیگ باس در نزدیکی محل حضور داشت و برای نجات امریش منتظر فرصت بود. اسکال فیس در این زمان پس از گفتن اینکه ساحل‌آنتروپوس آماده عملیات است، به سمت هلی‌کوپتر خود رفت تا این متال گیر و Tretij Rebenok را برای کشتن بیگ باس و امریش تنها بگذارد. مدتی بعد در آفریقا و در منطقه صنعتی نگومبا؛ جایی که اسکال فیس و نیروهایش از آن برای آزمایش انگل تارهای صوتی استفاده می‌کردند، او بار دیگر با بیگ باس که درتلاش برای نجات یک کودک سرباز به نام شابانی بود مواجه شد. پس از کشتن یکی از نمونه‌های آزمایشی، اسکال فیس تصمیم گرفت تا این تاسیسات را همراه با بیگ باس بسوزاند. به این ترتیب او به Tretij Rebenok و مرد در آتش دستور اجرای فرمان را داد و پیش از شروع کار از آنجا خارج شد. بیگ باس اما پس از این بار دیگر موفق شد از این تهاجم نجات پیدا کند ولی شابانی و دیگر نمونه‌های آزمایشی انگل تارهای صوتی خوش شانس نبودند و در آتش سوختند. با توجه به روند موفقیت‌آمیز آماده سازی انگل تارهای صوتی، اسکال فیس دیگر سودی در زنده نگه داشتن کد تاکر نمی‌دید و تصمیم گرفت او را بکشد. با این حال دایموند داگز و بیگ باس در عملیات نجات کد تاکر موفق عمل کردند و او را پس از گذراندن از خط دفاعی XOF به پایگاه مادر انتقال دادند. پس از این، اسکال فیس همان طور که پیش بینی کرده بود، دایموند داگز موفق به پیدا کردن موقعیت ساحل‌آنتروپوس و خودش شده بود؛ بنابراین او و نیروهایش منتظر رسیدن بیگ باس شدند تا اینکه درنهایت او به محل رسید و در محل فرود هلی‌کوپتر با اسکال فیس و نیروهایش مواجه شد. در اینجا، اسکال فیس به افرادش دستورداد سلاحشان را پایین بیاورند تا با او صحبت کند. پس از صحبت درباره اینکه چرا هردوی آن‌ها شرور هستند، از بیگ باس خواست تا او را برای رفتن به آشیانه ساحل‌آنتروپوس همراهی کند. پس از این، اسکال فیس و بیگ باس درکنار هم سوار یک جیپ شدند و با همراهی نیروهای XOF به سمت محل نگهداری متال گیر ساحل‌آنتروپوس رفتند. در طول مسیر، اسکال فیس درباره تاریخچه خود و ارتباطاتش با او و زیرو صحبت کرد و همچنین از انگیزه‌هایش برای رسیدن به اهدافی که اکنون برایش تلاش می‌کند. او سپس ادعا کرد "ساکت کردن دنیا" درواقع هدف نهایی "باس" بود و نقشه زیرو برای ساخت هوش‌مصنوعی برای کنترل میهن‌پرستان نیز درنهایت به همین هدف منتهی می‌شود. او در ادامه گفت هدف او درست برخلاف زیرو است و قصد دارد با گسترش انگل تارهای صوتی و نابود کردن صحبت‌کنندگان به زبان انگلیسی، جهان را وارد هرج و مرج کند. پس از رسیدن کاروان به محل نگه‌داری متال گیر ساحل‌آنتروپوس، او از "مرد در آتش" خواست تا با بیگ باس مبارزه کند. در طول این زمان، اسکال فیس هویت اصلی مرد در آتش یعنی کلنل ولگین را فاش کرد و به بیگ باس یادآوری کرد که چه ارتباطی میان این دو وجود دارد. با این حال درست در زمانی که اسکال فیس می‌توانست نزدیک بودن ثمره نقشه‌هایش را ببیند، ناگهان متل گیر ساحل‌آنتروپوس توسط Tretij Rebenok فعال شد و به نیروهای XOF، اسکال فیس و بیگ باس حمله کرد. درحالی که Tretij به خاطر اتحاد مخفیانه‌اش با ایلای بیش از هرکس دیگری قصد انتقام‌جویی از XOF را داشت، اسکال فیس به نیروهایش دستور داد تا آن متال گیر عظیم را به هر شکل ممکن متوقف کنند. درحالی که XOF شانس بسیار کمی برای متوقف کردن ساحل‌آنتروپوس داشت و این متال گیر همه داشته‌های او را از بین برد، اسکال فیس می‌توانست ببیند که درنهایت زیرو در برنامه‌هایش به موفقیت رسیده است. گرچه او هنوز امیدوار بود بتواند در آینده نزدیک اهدافش را احیا کند. درحین فرار، اسکال فیس توسط متال گیر مورد حمله قرار گرفت و درنهایت باعث افتادن یک داربست روی پایش شد به شکلی که دیگر نمی‌توانست حرکت کند. پس از شکست دادن متال گیر توسط بیگ باس، او و میلر به سمت اسکال فیس رفتند تا انتقام همه جنایاتش را از او بگیرند. در حالی که اسکال فیس از آن‌ها خواست زودتر وی را بکشند، بیگ باس و میلر شروع به تیراندازی به دست‌ها وپاهایش کردند. میلر به تلافی پا و دست قطع شده‌اش، آن‌قدر به پای چپ اسکال فیس تیراندازی کرد تا اینکه آن را از بدنش جدا کرد. بیگ باس نیز به دست راستش تیراندازی کرد تا انتقام دست قطع شده‌اش را با جدا کردن دستش از او بگیرد. پس از وارد کردن صدمات بسیار شدید به اسکال فیس، این دو تصمیم گرفتند او را به حال خودش رها کنند تا سرنوشت برای او تصمیم بگیرد. با این حال در زمان رفتن میلر و بیگ باس به سمت هلی‌کوپتر، هوی امریش به بالای پیکر اسکال فیس رفت و به قصد انتقام با شلیک یک تیر به سر، او را به قتل رساند. پس از این و زمانی که دایموند داگز ساحل‌آنتروپوس را به پایگاه مادر انتقال داد، بیگ باس یا ونوم اسنیک شبحی از اسکال فیس در مقابلش ظاهر شد و به او گفت حتی با کشتن او نیز دایموند داگز همچنان درد این شبح (Phantom Pain) را حس خواهد کرد. منابع Skull Face در وب‌گاه متال گیر ویکیا
  40. 1 امتیاز
    Movyn

    S.T.A.R.S

    گروه پلیس استارز (انگلیسی: Special Tactics and Rescue Service - S.T.A.R.S) یک گروه پلیسی خیالی در سری بازی‌های رزیدنت اویل است. این گروه پلیس برای اولین بار در بازی رزیدنت اویل 1 نمایش داده شد. گروه استارز تحت نظر اداره پلیس شهر راکون فعالیت می‌کرد و تاریخچه شکل‌گیری آن به سال 1996 برمی‌گشت. این گروه، شامل زبده‌ترین و بهترین ماموران پلیس شهر راکون می‌شد که ماموریت‌های ویژه پلیسی را در شهر انجام می‌دادند. محتویات تاریخچه تیم آلفا تیم براوو وقایع کوهستان آرکلی انحلال تاریخچه ایده تشکیل گروه پلیسی ویژه‌ای در شهر راکون که با استفاده از افسران نخبه برای ماموریت‌های ضد تروریستی و همچنین ضد جرم و جنایت استفاده شود، اولین بار توسط شهردار شهر راکون مایکل ورن مطرح شد. او در یک طرح بزرگ برای شکوفایی شهر راکون به ویژگی‌ها و خدماتی اشاره کرد تا کیفیت خدمات اجتماعی شهری افزایش پیدا کند. یکی از این ایده‌ها تشکیل یک گروه پلیسی ویژه در داخل اداره پلیس شهر بود. این طرح با استقبال همگانی مواجه بود و شرکت آمبرلا نیز به عنوان شرکت خصوصی از آن حمایت مالی کرد. با تشکیل شدن این گروه، به درستی مشخص شد که ایده‌های شهردار شهر موثر بوده است. این گروه با جدیت تمام ماموریت‌های گوناگونی را درجهت حفظ آرامش و امنیت شهر انجام داد به طوری که رضایت مردمی را به خود جلب کرد. این افسران در داخل اداره پلیس نیز مورد تمجید واقع می‌شدند و حضور آن‌ها الهام‌بخش دیگر افسران پلیس بود. گروه استارز در مجموع از تعداد 12 افسر زبده و متخصص در آن تشکیل می‌شد؛ این 12 افسر نیز خود به دو تیم "آلفا" و "براوو" تقسیم شدند. تیم آلفا که از افسران با مهارت‌تری تشکیل می‌شد تحت فرماندهی آلبرت وسکر و تیم براوو نیز تحت فرماندهی انریکو مارینی قرار گرفت. تیم آلفا اعضای تیم آلفا، از میان افسران نخبه‌ای تشکیل می‌شد که نسبت به سایرین عملکرد بهتری داشتند. این تیم به فرماندهی آلبرت وسکر بود و از نفراتی چون بری بارتون، کریس ردفیلد، جیل ولنتاین، جوزف فراست و براد ویکرز تشکیل می‌شد. هر یک از این نفرات در زمینه‌ای دارای تخصص بودند و نسبت به تیم براوو امتیازات بیشتری در آزمون‌های عملی به دست آورده بودند. تیم براوو تیم براوو به عنوان تیم دوم گروه استارز شناخته می‌شد. اعضای این گروه نیز همچون تیم آلفا از افسران گزینش شده و نخبه تشکیل شده بود ولی با این تفاوت که اعضایش نسبت به تیم آلفا امتیازات کمتری داشتند. این تیم از ریچارد آیکن، ربکا چمبرز، ادوارد دیوی، فورست اسپایر و کنث جی. سالیوان تشکیل شده بود که تحت فرماندهی انریکو مارینی قرار داشتند. وقایع کوهستان آرکلی در جولای سال 1998، در کوهستان‌های اطراف شهر راکون (کوهستان آرکلی) چندین مورد قتل و کشتار وحشیانه گزارش شده است. تحقیقات در این زمینه بی ثمر بود تا اینکه آلبرت وسکر تیم دوم استارز یعنی تیم براوو را در 23 جولای 1998به محل حادثه فرستاد ولی بعد از رسیدن این گروه به آرکلی، ارتباطشان با مرکز قطع شد. هلی‌کوپتر تیم به دلیل نقص فنی سقوط کرده بود و همین باعث قطع ارتباط بود. به هرحال تیم مشغول تحقیق و بررسی محوطه کوهستان شدند. یک خودرو نظامی منهدم شده با چند جنازه در آن اطراف دیده شدند. ربکا در کنار اجساد پرونده‌ای پیدا کرد، این خودرو نظامی در حال انتقال یک مرد نظامی به نام بیلی کوئن بود که به جرم قتل 23 نفر غیر نظامی محکوم به زندان بود ولی در میان جنازه‌ها اثری از بیلی نبود. تیم به جستجوی خود ادامه داد. ربکا به یک قطار متوقف شده رسید و وارد آن شد. در این قطار او برای اولین بار با زامبی‌ها مواجه شد. موجودات خون‌آشامی که توسط ویروس T به این شکل در آمده بودند. ربکا به بررسی خود برای پیداکردن منشا این ویروس ادامه داد که در همین میان با بیلی کوئن مواجه شد. ربکا در ابتدا قصد داشت تا او را دستگیر کند ولی در ادامه با هجوم زامبی‌ها، این دو چاره‌ای جز همکاری نداشتند. ربکا و بیلی قطار را به حرکت انداختند و به همراه قطار سرانجام به آزمایشگاه آموزشی آمبرلا رسیدند. ربکا و بیلی متوجه شدند که این جیمز مارکوس است که این ویروس را در کوهستان منتشر کرده و زمینه تبدیل موجودات زنده به زامبی شده است. مارکوس یکی از موسسان شرکت آمبرلا و کاشف ویروس T است که به دلیل خیانتی که از جانب آمبرلا به او شده بود، تصمیم گرفت تا با انتشار ویروس T ماهیت اصلی شرکت آمبرلا را افشا کند. او در نهایت به یک هیولا تبدیل شد و توسط بیلی و ربکا کشته شد. ربکا در ادامه بیلی را دستگیر نمی‌کند چون فهمید که ماجرای قتل 23 نفر توسط او یک توطئه از جانب مافوقان او بود. ربکا پس از خروج از آزمایشگاه آموزشی آمبرلا، وارد عمارت اسپنسر شد. یک روز بعد و در 24 جولای وسکر و تیم اول استارز یعنی آلفا به محل رفتند. پس از فرود هلی‌کوپتر اعضای تیم آلفا مشغول جستجو شدند تا اینکه جوزف فراست جسد یکی از افسران اعزامی تیم براوو را پیدا کرد، او بلافاصله مورد حمله سگ‌های خون‌آشام قرار گرفت. پس از این اتفاق، براد ویکرز از ترس با هلی کوپتر فرار کرد و بقیه اعضای تیم کاری جز فرار از دستشان برنمی‌آمد. کریس، جیل، وسکر و بری بارتون مسیر فرار خود را تا یک عمارت تاریک و قدیمی دویدند و در آن پناه گرفتند. کریس، جیل و وسکر موفق شدند خود را به داخل عمارت برسانند ولی از بری خبری نبود تا اینکه در داخل عمارت صدای شلیک گلوله به گوش رسید. وسکر به کریس دستور داد تا اتاق‌های دیگر را برای شناسایی صدا شلیک جستجو کند. کریس درنهایت به جنازه کنث جی. سالیوان، یکی از اعضای تیم براوو رسید که توسط یک مرد خون‌آشام در حال خورده شدن بود. کریس سراسیمه از این اتفاق وحشتناک به سمت وسکر و جیل رفت ولی آن‌ها دیگر آن‌جا نبودند. کریس نه می‌توانست از عمارت خارج شود و نه به آسودگی به جستجوی وسکر و جیل بپردازد. این محل مملو از سگ‌ها و انسان‌های خون‌آشام بود. این عمارت علاوه بر خون‌آشام‌ها، دارای انواع تله‌ها، دام‌ها و پازل‌های مرگبار نیز بود. کریس در نهایت موفق می‌شود از این تله‌ها و پازل‌ها و خون‌آشام‌ها به سلامت عبور کند و خود را در این عمارت پیدا کند. او رفته رفته متوجه شد که این شرکت آمبرلا است که مسؤول تبدیل شدن انسان‌ها و حیوانات بی‌گناه به خون‌آشام‌هایی وحشی و خطرناک است. این شرکت توسط دکتر مارکوس موفق شده بود تا ویروسی به نام ویروس T را کشف کند. این ویروس مبتلایان به خود را به خون‌آشام تبدیل می‌کرد. کریس همچنین پی برد که رئیس گروه استارز یعنی آلبرت وسکر نیز جزئی از دانشمندان شرکت آمبرلا بوده است. او پس از نجات جیل، ربکا چمبرز و بری بارتون موفق می‌شود تا با براد ویکرز خلبان گروه ارتباط برقرار کرده و از عمارت خارج شود. انحلال در پایان این واقعه، تنها یک عضو از تیم آلفا، یعنی جوزف فراست کشته شد؛ وسکر در ادامه داستان مشخص می‌شود که زنده است و با برنامه‌ریزی از پیش تعیین شده خود را مرده نشان داد. از اعضای تیم براوو نیز فقط یک نفر، یعنی ربکا چمبرز زنده ماند. بازماندگان گروه استارز پس از ورود به اداره پلیس همه وقایع و نقشه‌های پشت پرده شرکت آمبرلا را به برایان آیرونز، رئیس پلیس شهر گفتند اما با توجه به انهدام کامل عمارت اسپنسر، مدرکی درجهت اثبات وجود نداشت. کریس که از این وضع عصبانی بود استارز را ترک کرد و شخصا به پاریس، جایی که شعبه مرکزی آمبرلا در آن بود رفت. جیل و بری نیز قصد پیوستن به او را داشتند که با جدا شدن این افراد، عملا گروه پلیسی استارز از هم فرو پاشید.
  41. 1 امتیاز
    Movyn

    عمارت اسپنسر

    عمارت اسپنسر (انگلیسی: Spencer Mansion) یک عمارت بزرگ و مخوف در سری بازی‌های رزیدنت اویل است. این عمارت متعلق به اوزول اسپنسر مدیرکل شرکت آمبرلا و محل رخ دادن حوادث و داستان‌های اولین بازی این سری بود. سازنده این بنا جورج تریور، معمار مشهور نیویورکی بود که به درخواست اسپنسر، این بنا را بسیار بزرگ، با اتاق‌ها و راهروهای فراوان و مملو از تله و پازل طراحی کرده بود. این عمارت بدنام درحقیقت، پوششی برای آزمایشگاه‌های تحقیقاتی و غیرقانونی بود که در اعماق این عمارت ساخته شده بود. از این آزمایشگاه برای کار روی ویروس مادر و ساخت اولین نمونه‌های B.O.W ها استفاده می‌شد. محتویات تاریخچه شیوع ویروس تی در آرکلی گالری تاریخچه عمارت اسپنسر، یک بنای مسکونی بسیار بزرگ و باشکوه بود که به سفارش اوزول اسپنسر در محوطه جنگلی کوهستان آرکلی ساخته شد. اسپنسر، ادوارد آشفورد و جیمز مارکوس به تازگی موفق به کشف ویروس مادر شده بودند. این ویروس از گل‌های نامیرا در آفریقا استخراج شده بود و تصور بر این بود که با این ویروس می‌توان عمری ابدی پیدا کرد، زیرا وجود عصاره همین ویروس در گل‌ها باعث نامیرا شدن گل‌ها حتی بدون آب و نور خورشید در اعماق زمین شده بود. اما این ویروس به قدری قوی بود که مبتلا به خودش را می‌کشت. اسپنسر، مارکوس و ادوارد آشفورد پس از کشف این ویروس، فعالیت‌های خود را توسعه دادند. آن‌ها از خانواده‌های ثروتمند و اشرافی در اروپا بودند و با دراختیار داشتن منابع سرشار، قصد تاسیس شرکتی داروسازی را داشتند تا در پوشش آن، به تحقیق پیرامون ویروس مادر بپردازند. یکی از اولین آزمایشگاه‌های تحقیقاتی روی ویروس مادر، آزمایشگاه آرکلی بود. سفارش ساخت یک عمارت باشکوه نیز برای ایجاد پوششی بر این آزمایشگاه بود؛ اما اسپنسر در این موارد صحبتی با جورج تریور معمار بنا نکرد. در سال 1961، عمارتی در جنگل‌های آرکلی ساخته شد که طبق سافرش داده شده، بزرگ، با شکوه، دارای اتاق‌ها و راهروهای زیاد و قرار دادن تله‌ها و پازل‌هایی قابل کنترل در گوشه گوشه آن بود. در پایان این فقط یک عمارت و بنای ساده نبود و باغ، محوطه تفریحی، انبارها و دالانهای مرتبط با آن نیز در مساحتی بزرگ ساخته شده بود. اسپنسر از جورج خواست تا خانواد خود را برای مشاهده این عمارت دعوت کند. جورج نیز همین کار را کرد و از همسرش جسیکا و دخترش لیسا تریور دعوت کرد. پس از مدتی اسپنسر به جورج پیشنهاد ساخت یک عمارت دیگر، این بار در قطب جنوب را می‌دهد و جورج باز هم می‌پذیرد. در این زمان جسیکا و لیسا در همان عمارت به عنوان مهمان باقی می‌مانند. پس از رفتن جورج، لیسا و جسیکا تریور از اولین قربانیان آزمایشگاه آرکلی می‌شوند زیرا از آن‌ها به عنوان نمونه‌های ویروس مادر استفاده می‌شود. جسیکا نمی‌تواند مقاومت نشان دهد ولی لیسا در مقابل ویروس از خود پایداری نشان داد؛ هرچند به شدت جهش فیزیکی پیدا کرد و از حالت انسانی خارج شد. دانشمندان لیسا را در یک اتاق زندانی کردند تا آزمایش‌های بیشتری رو او انجام گیرد. جورج تریور نیز پس از مدتی به عمارت اسپنسر بازگشت و او نیز طی توطئه اسپنسر در داخل تله‌ها و پازل‌هایی که خودش طراحی کرده بود درگذشت. شیوع ویروس تی در آرکلی در سال 1998، دکتر مارکوس که از همکاران اسپنسر و از بنیانگذارن آمبرلا بود، به قصد انتقام گیری از اسپنسر ویروس T را در محوطه کوهستان آرکلی پخش کرد. او ده سال قبل‌تر با دستور مستقیم اسپنسر به قتل رسید؛ اما این پایان ماجرا نبود زیرا زالوهای آزمایشگاهی دکتر مارکوس، که از آن‌ها برای کشف ویروس تی استفاده شده بود وارد بدن مارکوس شدند و در طول 10 سال سلول‌های او توسط آن‌ها بازسازی شد. مارکوس پس از بازگشت از مرگ به قصد رسوا کردن آمبرلا و برملا کردن تحقیقات غیرقانونی این شرکت، ویروس تی را در محوطه وسیع کوهستان آرکلی منتشر می‌کند. پس از انتشار ویروس تی، همه جانوران و انسان‌ها به مرور به زامبی تبدیل شدند، هر زامبی نیز با گزیدن فرد سالم، باعث انتقال ویروس و ساخته شدن زامبی جدید می‌شد. در طی این شیوع گسترده، عمارت اسپنسر و آزمایشگاه آرکلی نیز مورد هجوم زامبی‌ها قرار گرفت. به زودی همه مستخدمان و دانشمندان حاضر در مجموعه عمارت اسپنسر به زامبی تبدیل شدند و این فاجعه، با گذشت هر لحظه و هر روز قربانیان بیشتری می‌گرفت. با شدت گرفتن فجایع، اداره پلیس شهر راکون از گروه s.T.A.R.S خواست تا به موضوع رسیدگی کند. گروه استارز متشکل از کارآزموده‌ترین افسران پلیس شهر بود و فرماندهی آن‌را آلبرت وسکر برعهده داشت. پس از یک تلاش ناموفق در جریان فرستاده شدن تیم براوو، وسکر در مرحله دوم خودش و تیم اصلی به کوهستان آرکلی رفتند. آن‌ها پس از رسیدن به منطقه تحت حمله همه‌جانبه سگ‌های زامبی درامدند و پا به فرار گذاشتند، در این زمان تنها محل برای پناه گرفتن عمارت اسپنسر بود. بنایی بزرگ و باشکوه و درعین حال مرموز و پر پیچ و خم. وسکر درحالی فرمانده گروه پلیسی استارز بود که پنهانی محقق شرکت آمبرلا نیز بود. او قصد داشت تا از انتقام مارکوس و حضور گروه استارز برای رسیدن به اهداف خودش استفاده کند؛ بنابراین کریس ردفیلد را برای جستجو به اتاق‌های دیگر عمارت فرستاد و خودش با گمراه کردن و درنهایت ربودن جیل ولنتاین، دیگر افسر پلیس استارز از محدوده کریس خارج شد. کریس از این پس برای پیدا کردن وسکر و جیل، مجبور بود تا همه اتاق‌ها و راهروهای این عمارت را جستجو کند. او بارها تا نزدیکی مرگ رفت زیرا بسیاری از تله‌ها کشنده و مرگ‌بار بودند. به همین منظور باید با پیدا کردن پازل‌هایی مخصوص از گوشه گوشه این عمارت، این تله‌ها را خنثی می‌کرد. البته مشکل کریس فقط به تله‌ها محدود نمی‌شد زیرا زامبی‌های مختلف نیز در همه جای عمارت حضور داشتند. با این حال اراده کریس برای زنده ماندن و پیدا کردن بقیه اعضای تیم بیشتر از قدرت تله‌های عمارت اسپنسر بود. او یکی پس از دیگری این موانع را از سر راه برمی‌دارد و علاوه بر پی بردن به ریشه‌های ماجرا، موفق به نجات جیل و همچنین دیگر اعضای گروه استارز، مانند ربکا چمبرز و بری بارتون نیز شد. او متوجه شد که این عمارت اهریمنی پوششی برای آزمایش‌های غیرقانونی شرکتی است که تا پیش از آن، نماد همه پیشرفت‌های شهر راکون بود. کریس و جیل همچنین متوجه شدند که آلبرت وسکر فرمانده گروه استارز، درحقیقت دانشمند شرکت آمبرلا بوده است و از همه تحقیقات غیرقانونی شرکت اطلاع داشت. اما به هرحال در پایان به شکلی اقدام کرد تا همگان او را مرده بپندارند. ربکا، پس از فعال کردن سیستم انهدام خودکار عمارت به همراه دیگر بازماندگان موفق به فرار از عمارت می‌شوند. گرچه این عمارت نابود شد و کریس، جیل و بقیه اعضای گروه استارز مدرکی برای اعلام جرم علیه آمبرلا نداشتند، اما آن‌ها به همه چیزهایی که دیده بودند باور داشتند و ماموریت خود را تا نابود کردن کامل آمبرلا ادامه دادند. گالری
  42. 1 امتیاز
    Movyn

    شرکت آمبرلا

    Umbrella Corporation تاسیس 1968 بنیانگذاران اوزول اسپنسر، ادوارد آشفورد، جیمز مارکوس نوع فعالیت داروسازی، فناوری اطلاعات، دانش‌های نوین، اسلحه سازی و ... افراد مشهور اوزول ای. اسپنسر جیمز مارکوس ادوارد آشفورد ویلیام بیرکین آلبرت وسکر سرگئی ولادیمیر نوع شرکت خصوصی وضعیت منحل شده شرکت آمبرلا (انگلیسی: Umbrella Corporation) یک شرکت خیالی بزرگ در سری بازی‌های رزیدنت اویل است. این شرکت به عنوان شرکتی بسیار بزرگ در زمینه‌های داروسازی، فناوری، رایانه و ... در سری معرفی می‌شود که عمده دلیل تداخل آن با داستان بازی، فعالیت‌های مخفیانه و سربسته این شرکت است. این شرکت درواقع در پشت پرده فعالیت‌های قانونی و پرطرفدار خود، تحقیقات غیرقانونی در زمینه ساخت سلاح‌های بیولوژیکی و ویروسی انجام می‌داد که درنهایت با برملا شدن این تحقیقات و روند سقوط سهام، شرکت نابود می‌شود؛ اما میراث خود که همان کار و تحقیق روی این گونه سلاح‌ها است توسط شرکت‌های دیگر ادامه می‌یابد. محتویات معرفی از ویروس مادر تا ویروس T دومینوی اشتباهات نابودی شهر راکون معرفی شرکت آمبرلا توسط لورد اوزول ای. اسپنسر، لورد ادوارد آشفورد و دکتر جیمز مارکوس در سال 1968 و پس از کشف ویروس مادر تاسیس شد. این شرکت به عنوان یک شرکت داروسازی با سرمایه عظیمی شروع به کار نمود که به سرعت باعث گسترش فعالیت‌ها و محبوبیت عمومی برای آن شد. این شرکت اولین شعبه خود را در آفریقا تاسیس کرد. جایی که گل‌های جاویدان در اعماق زمین و شهر باستانی Ndypaia قرار داشت. اشاره به این گل‌ها در کتابی به نام "Stairway of the Sun" شده بود که توسط اسپنسر مطالعه شده بود. اسپنسر از دوستان زیست شناس خود نیز دعوت کرد تا برای تحقیقات و جستجو به او بپیوندند. اسپنسر قصد داشت تا از گل‌های نامیرا و جاودان، عصاره جاودانگی را استخراج کند که سرانجام تیم زیست شناسی موفق شدند و این عصاره به عنوان ویروس مادر کشف شد. از ویروس مادر تا ویروس T ویروس مادر از قدرت بسیار بالایی برخوردار بود و نمی‌شد از آن به عنوان عصاره جاودانگی استفاده کرد. این ویروس اغلب مبتلایان به خود را می‌کشت. مهم‌ترین هدف اسپنسر، قابل استفاده کردن ویروس مادر به عنوان عصاره جاودانگی بود. تحقیقات روی این ویروس گسترش یافت؛ دکتر آشفورد و یکی از شاگردان دکتر مارکوس در آفریقا ماندند و تحقیقات را در مقر آفریقایی آمبرلا ادامه دادند. این تحقیقات باعث مرگ آشفورد و بی‌نتیجه ماندن تحقیقات وی شد. دکتر مارکوس به شهر راکون بازگشت و تحقیقات را در آنجا پیگیری کرد. او به زودی دریافت که باید مسیر پروژه ویروس مادر را با زالوها ادامه دهد. او تحقیقات خود را گسترش داد و این بار ویروس مادر را به DNA زالو در تخم زالو تزریق کرد و پایداری بیشتری را مشاهده کرد. ویروس استخراج شده از این زالوها، دیگر ویروس مادر نبود بلکه صورتی خنثی تر و قابل استفاده تر از آن بود. ویروس جدید، ویروس T یا ویروس Tyrant نامیده شد. این ویروس سرانجام توانست جاودانگی ببخشد، این ویروس حتا مرده‌ها را هم زنده می‌‌کرد ولی بهای این زندگی، تبدیل شدن مبتلا به یک خون‌آشام بود. در واقع این ویروس مبتلای زنده یا مرده خود را ابتدا می‌کشت و بعد با برقراری جریان ضعیف الکتریکی در میان سلول‌ها، حیات ضعیفی را در او ایجاد می‌کرد. این باعث می‌شد تا موجود تنها زنده باشد و بهره‌ای از هوش و ذکاوت نداشت، تنها بایستی نیاز اولیه یعنی خوردن را برآورده می‌کرد که ساده ترین راه نیز برای او خوردن گوشت و خون اولین جاندار اطرافش بود. نامگذاری ویروس بیشتر به این دلیل بود که مبتلا به ویروس تی، به یک هیولا (Tyrant) یا زامبی تبدیل می‌‌شد. دومینوی اشتباهات ویروس T خواست اصلی مارکوس و شرکت آمبرلا، یعنی بخشیدن زندگی جاودانه را برآورده کرد ولی مسیر زیادی تا تکامل این ویروس وجود داشت. با این حال و بدون توجه به این موضوع، اسپنسر، در سال 1988 با فرستادن تیمی مسلح برای کشتن مارکوس، ویروس‌ها را تصاحب کرد و مارکوس را کشت، او تصور می‌کرد که مارکوس دیگر برای شرکت استفاده‌ای ندارد بنابراین شاگردانش یعنی وسکر و بیرکین راه او را ادامه دادند. مرگ دکتر مارکوس قطعی بود ولی به هر حال، تعدادی از زالوهای آلوده به ویروس T وارد جسد او شدند و در طول 10 سال (1998) باعث شدند تا او مجددا زنده شود. جیمز مارکوس که از آمبرلا و اسپنسر عصبانی بود، تصمیم گرفت تا از این شرکت انتقام بگیرد. او با شایع کردن ویروس T در محوطه اطراف آزمایشگاه رفته رفته باعث شد تا کوهستان آرکلی و انسان‌ها و موجوداتش به خون‌آشام تبدیل شوند. اتفاقی که باعث شد تا اداره پلیس شهر راکون و در راس آن، گروه S.T.A.R.S وارد ماجرا شود. ورود استارز به کوهستان آرکلی باعث شد تا شخصیت‌هایی مانند کریس ردفیلد و جیل ولنتاین پروژه نابودی آمبرلا را با جدیت ادامه دهند چون ماهیت اصلی این شرکت برای‌شان روشن شده بود. نابودی شهر راکون ویلیام برکین، دیگر شاگرد دکتر مارکوس نیز توانست در آزمایشگاه‌های زیرزمینی آمبرلا در شهر راکون، از طریق استحراج ویروس از ژنوم لیسا تریور، صورت دیگری از ویروس مادر را کشف کند. البته این ویروس که به نام ویروس G نام‌گذاری شد نیز در مرحله ابتدایی بود و جاودانگی را همراه با انسانیت به ارمغان نمی‌آورد. این ویروس در حقیقت بسیار قدرتمند تر از ویروس T بود و هوش و ذکاوت را در مبتلا تا حدودی حفظ می‌کرد ولی مبتلا را به یک هیولا جهش می‌داد. هیولایی که دائما درحال جهش و تغییر شکل بود. اسپنسر پیش از هر اتفاقی، تصمیم گرفت تا بیرکین را نیز از سر راه برداشته و ویروس را تصاحب کند. در حمله "هانک" به آزمایشگاه، بیرکین به قتل رسید و ویروس‌ها ضبط شد ولی مرگ بیرکین نیز از جنس مرگ جیمز مارکوس بود. بیرکین پیش از مرگ ویروس G را به خودش تزریق کرد و به یک هیولا تبدیل شد. او درای هوش بود و تصمیم گرفت تا به هاک حمله کند. در این حمله، سرنگ‌های ویروس T شکسته شد و پس از مدتی موش‌ها را آلوده کرد. آلودگی موش‌ها به ویروس تی باعث شد تا ابتدا فاضلاب شهر و رفته رفته تمام شهر راکون به این ویروس مبتلا شوند و چهره حقیقی آمبرلا بر همه آشکار شود. پس از نابودی شهر راکون، فعالیت‌های گروه‌های مختلف علیه شرکت آمبرلا گسترش یافت و چهره منفوری به خود گرفت. کریس، جیل و دیگر افراد نیز با تشکیل گروهی مسلح به مقرهای مختلف این شرکت در سرتاسر جهان حمله کردند و به تدریج آن‌ها را نابود ساختند. اسپنسر نیز پس از این واقعه زندگی مخفیانه خود را در عمارت اروپایی خود تا زمان مرگش به دست آلبرت وسکر ادامه داد.
  43. 1 امتیاز
    Movyn

    ایدا وانگ

    Ada Wong ایدا در بازی Resident Evil 6 اطلاعات شخصی تولد 1974 ملیت چینی-آمریکایی فعالیت جاسوس وضعیت زنده اطلاعات فیزیکی جنسیت زن گروه خون AB قد 173 س.م اطلاعات در بازی اولین حضور رزیدنت اویل (در یک فایل) آخرین حضور رزیدنت اویل ۶ صداگذارها سالی کیهیل (RE2، RE4، RE:DC) مگان هالینگزهد (RE:UC) کورتنی تیلور (RE:ORC، RE6، RE:DA) ایدا وانگ (انگلیسی: Ada Wong) یکی از شخصیت‌های مهم در سری بازی‌های رزیدنت اویل است. ایدا در این سری نقش یک جاسوس حرفه‌ای و باهوش را دارد، شخصیتی استراتژیک و مهم که ماموریت‌های خود را با استفاده از همه عوامل موجود به موفقیت می‌رساند. او برای نخستین بار در بازی Resident Evil 2 ظاهر شد، اما پیش زمینه حضور او در این سری به بازی اول این سری، یعنی Resident Evil بازمی‌گردد. محتویات معرفی آزمایشگاه عمارت اسپنسر خارج کردن ویروس G لوس ایلامینادوس یک ماموریت حاشیه‌ای نئو آمبرلا منابع معرفی ایدا وانگ یک چینی-آمریکایی بود که در سال 1974 متولد شد. تا پیش از سال 1998، اطلاعات چندانی از او وجود ندارد، جز اینکه در یک شرکت داروسازی نامعلوم که رقیب شرکت آمبرلا محسوب می‌شد استخدام شد. او در این شرکت به عنوان یک جاسوس آموزش دید. او پس از مدتی به دلایل شخصی به یک "سازمان (the 3rd Organization)" رقیب آمبرلا پیوست. سازمانی که در راس آن، درک سی. سیمنز قرار داشت. آزمایشگاه عمارت اسپنسر "سازمان" که رقیب کمپانی آمبرلا محسوب می‌شد، همواره این شرکت را زیر نظر داشت. آن‌ها متوجه شده بودند که آمبرلا در عمارت اسپنسر، بنیانگزار شرکت آزمایشگاهی فوق پیشرفته، با داشنمندانی مجرب ایجاد کرده است. در مرحله اول سازمان درتلاش بود تا از ماهیت فعالیت‌های این آزمایشگاه مخفی و زیرزمینی اطلاعات جمع‌آوری کند؛ به همین منظور، ایدا به عنوان یک جاسوس اولین تجربه کاری خود را دریافت کرد. او باید به یکی از دانشمندان آن آزمایشگاه نزدیک می‌شد و با جلب اعتماد وی، به آزمایشگاه دسترسی پیدا می‌کرد. ایدا به شکلی حرفه‌ای و هوشمندانه توانست تا اعتماد "جان کلمنز (John clemens)"، مدیر بخش آزمایشگاه عمارت را جلب کند، او در این کار به قدری حرفه‌ای عمل کرد که جان، تمام گذرواژه‌های مرتبط با خودش را در آزمایشگاه، به نام Ada قرار داد. این برای ایدا یک موفقیت بزرگ بود، او توانست متوجه شود که آمبرلا با کار بر روی ویروس مادر به ساخت و کشف ویروس T رسیده است. او نام و تحقیقات دانشمندان را نیز متوجه شد به علاوه اینکه جدیدترین پروژه آن‌ها، کار بر روی ویروس G است. به هر ترتیب، جان و سایر دانشمندان آزمایشگاه، به همرله خود آزمایشگاه و عمارت اسپنسر در جریان انتقام دکتر مارکوس به از بین رفتند. ایدا در این زمان در شهر راکون حضور نداشت و از این انتقام مصون مانده بود. خارج کردن ویروس G نابودی عمارت اسپنسر، آزمایشگاه مخفی آن و دانشمندانی چون John، باعث شد تا روند جاسوسی ایدا در مورد به دتس آوردن اطلاعات جدید از ویروس G با تاخیر بیافتد. سازمان خوشبخت بود که آلبرت وسکر به شکلی مخفیانه به آن پیوست. او نیز قصد نداشت تا به شکل عمومی فعالیت کند و البته قصد فعالیت علیه آمبرلا را نیز داشت. وسکر دوست صمیمی ویلیام برکین بود، دانشمندی که شخصا مسؤلیت کشف ویروس G را برعهده گرفته بود. وسکر می‌دانست که بیرکین موفق ده است، با این همه مرگ بیرکین که به دلیل دستور اوزول ای. اسپنسر بود باعث فاجعه بزرگی شد. بیرکین پیش از آن‌که بمیرد و در اخرین لحظه‌ها، یکی از نمونه‌های ویروس G را به خود تزریق کرد. این ویروس فوق‌العاده قدرتمند تر از ویروس T بود. بیرکین بلافاصله به یک هیولا تبدیل شد و به تعقیب Hunk و تیمش پرداخت. او تمام افراد تیم را به جز خود Hunk از بین برد ولی اتفاق مهم‌تر، شکسته شدن سرنگ‌های ویروس T روی زمین بود. این ویروس بلافاصله توسط موش‌ها خورده شد و آن‌ها را به صورت خون‌آشام در آورد. پس از این اتفاق، موش‌ها ویروس را به ماموران فاضلاب شهر راکون انتقال دادند. مامورین خود به خون‌آشام تبدیل شدند و رفته رفته و با هر گزشی از طرف این خون‌آشام‌ها، ویروس T به دیگران منتقل می‌شد. به زودی تمام شهر مملو از زامبی شد. ایدا در چنین شرایطی ماموریت پیدا کرد تا ویروس G را از شهر راکون خارج کند. ایدا برای پیدا کردن سرنخ اولیه برای ماموریتش، ابتدا وارد اداره پلیس شهر راکون شد. در زندان این اداره پلیس، خبرنگاری بازداشت بود که در مورد شرکت آمبرلا اطلاعاتی دراختیار داشت. در جریان جستجوی اداره پلیس، ایدا با لیان اس. کندی برخورد کرد. لیان نیز اولین مقصدش در این شهر اداره پلیس بود زیرا او به عنوان یک افسر پلیس جوان، به تازگی به اداره پلیس این شهر فرستاده شده بود. او با مشاهده وضعیت شهر و اداره پلیس، که همه کارکنانش به زامبی تبدیل شده بودند، تصمیم گرفته بود تا از شهر فرار کند ولی درحقیقت میان انبوهی از خون‌آشام‌ها به دام افتاده بود. با این وجود او یک افسر پلیس بسیار مصمم و سخت کوش بود، ویژگی بارزی که ایدا به آن پی برده بود و قصد داشت تا از این ویژگی برای رسیدن به اهدافش استفاده کند. ایدا به همراه لیان به زندان اداره پلیس رفتند تا خبرنگار را که "بن بارتولوچی" نام داشت ملاقات کنند. "بن" درحقیقت خود را برای محافظت در برابر زامبی‌ها در آن سلول زندانی کرده بود. این خبرنگار هیچ اطلاعاتی به این دو نداد ولی به آن‌ها گفت که برای فرار از شهر باید از طریق فاضلاب اقدام کنند. لیان و ایدا مسیر فاضلاب را در پیش گرفتند تا اینکه به یک بن‌بست برخورد کردند. البته این دیوار بن‌بست یک کانال کوچک در بال داشت و با کمکی از طرف لیان، ایدا توانست به ان سمت دیوار برود. ایدا در سمت دیگر به شری بیرکین برخورد کرد. او دختر ویلیام بیرکین بود و در اولین مواجهه با ایدا از او فرار کرد؛ ایدا در ادامه از طریق گردنبند همین دختربچه، که نمونه‌ای از ویروس G در ان قرار داشت موفق شد تا به این ویروس دست پیدا کند. مدتی بعد، بن باتولوچی از طریق دو دست‌نوشته، اطلاعاتی در مورد واکسن ویروس G و ارتباط بین ویلیام بیرکین، سازنده ویروس جی با "برایان آیرونز" رئیس پلیس شهر راکون برملا کرد. برایان ایرونز و بن بارتولوچی، هر دو توسط ویلیام بیرکین کشته شدند. ایدا و لیان نیز مسیر فاضلاب را ادامه دادند تا اینکه توسط "آنت بیرکین" دیگر دانشمند آمبرلا و همسر ویلیام بیرکین شناسایی شدند. آنت درحال تهدید ایدا بود که لیان جان او را از شلیک مستقیم آنت نجات داد. لیان خودش تحت اصابت گلوله قرار گرفت. ایدا به دنبال آنت رفت تا در مورد ویروس G تحقیق کند، او سرانجام آنت را پیدا کرد. او همه چیز را به ایدا گفت، اینکه به چه دلیل شهر راکون دچار این وضعیت شده است، ویروس G و همچنین اینکه دوست ایدا، یعنی "جان" مرده است. در یک درگیری میان این دو، ایدا ضربه‌ای به آنت زد که باعث شد او به پایین پل سقوط کند. ایدا نتوانست او را از سقوط نجات دهد پس به سمت لیان برگشت و پس از پانسمان لیان، با یکدیگر به سمت زیرزمین آزمایشگاه حرکت کردند. این دو در این قسمت مورد حمله یک "هیولای تایرانت" قرار گرفتند. حمله‌ای که منجر به صدمه شدید ایدا شد، از انجایی که آن محوطه ناپایدار شده بود و درحال نابودی بود، ایدا از لیان خواست تا او را رها کند و به سرعت جان خود را نجات دهد. ایدا با هر سختی خود را از آنجا نجات داد و یک بار دیگر نیز با لیان ملاقات کرد. این بار او درحال سقوط از پل بود و لیان بازهم نتوانست او را نجات دهد. درحالی که لیان این بار دیگر مطمئن شده بود که ایدا مرده است، اما او باز هم از مرگ نجات پیدا کرده بود و با دراختیار گذاشتن یک پرتابگر راکت به لیان، به او در نابود کردن یک تایرانت کمک کرد. ایدا سپس مسیر خود را برای خروج از آزمایشگاه هموار کرد. او باید به یک مسافرخانه به نام "Apple Inn" می‌رفت، جایی که یکی از کارمندان سابق شرکت آمبرلا و کنونی "سازمان" که نقش رابط را داشت حضور دارد. ایدا پس از رسیدن به این مسافرخانه، مشاهده کرد که این رابط مرده است. آلبرت و سکر از طریق مانیتور مقابل این کارمند با ایدا ارتباط تصویری برقرار کرد و از او در مورد پیشرفت کار گزارش خواست. ایدا با نشان دادن نمونه ویروس G وسکر را مجاب کرد تا به او در فرار از شهر راکون کمک کند. وسکر یک سلاح مخصوص به نام "Hookshot" دراختیار ایدا گذاشت. کاربرد این سلاح که شلیک یک کابل قلاب دار بود به ایدا در فرار از میان زامبی‌ها کمک می‌کرد. وسکر همچنین گفت که آخرین هلی‌کوپتر شرکت آمبرلا به زودی از شهر خارج می‌شود و باید خود را به سرعت آن برساند، در صورت نرسیدن به موقع، شانس فرار از شهری که به زودی با بمب هسته‌ای نابود می‌شود، از بین می‌رود. در نهایت ایدا با کمک همین سلاح جدید خود را به هلی‌کوپتر می‌رساند و از شهر خارج می‌شود. لوس ایلامینادوس در سال 2004، شش سال بعد از اتفاقات شهر راکون، ایدا که سابقه موفقی در شهر راکون داشت توسط وسکر، مجددا در سازمان استخدام شد تا ماموریت دیگری را انجام دهد. این ماموریت، فرستاده شدن به دهکده‌ای در اسپانیا برای به دست آوردن یک نمونه از "انگل لاس پلاگاس" بود. وسکر پیش از این از طریق سازمان، جک کراوزر را به این ماموریت فرستاده بود ولی پس از گذشت مدتی، اطلاعی از او نشد. بنابراین وسکر تصمیم گرفت تا این بار ایدا را بفرستد. زمانی که ایدا به دهکده رسیده بود، روستاییان به دلیل ابتلا به این انگل، کنترل خود را از دست داده بودند و تحت فرمان اسموند سادلر قرار گرفته بودند. آن‌ها حالتی تهاجمی نسبت به خارجی‌ها داشتند و همین موضوع کار ایدا را سخت می‌کرد. این انگل توسط محققانی که برای سادلر کار می‌کردند کشف شده بود. سادلر رئيس کلیسای فرقه لوس ایلامینادوس بود و برای یافتن پیروان جدید اقدام به ساخت این انگل کرده بود. قابلیت اصلی این انگل پس از تزریق آن به اسنان، این بود که پس از بالغ شدن انگل و خروج از تخم، رفته رفته کنترل بدن و مغز مبتلا را در اختیار می‌گرفت؛ خود انگل نیز تحت فرمان انگل مافوق خود قرار داشت. سادلر که خود را مبتلا به نوع دوم این انگل (موسوم به Control Plaga) کرده بود، در حقیقت کنترل همه موجودات مبتلا به انگل نوع اول را در اختیار داشت. ایدا در دهکده متوجه حضور لیان نیز شد. او نیز به دلیل یک ماموریت دیگر مجبور بود تا به اسپانیا برود. ماموریت او، پیدا کردن دختر رئیس جمهور بود که توسط همین گروه ربوده شده بود. ایدا در این فکر بود که باز هم می‌تواند از لیان برای ماموریت خودش استفاده کند، بنابراین در چند مرحله لیان را از مشکلات نجات داد. او به تحقیق در مورد این انگل نیز ادامه داد، روش تزریق انگل، به صورت مستقیم بود و انگل پس از حضور در بدن میزبان، مدتی طول می‌کشد تا از تخم خارج شود، همچنین مدتی نیز طول می‌کشد تا کنترل بدن میزبان را به عهده بگیرد. ایدا توانست با لوئیس سرا ملاقات کند. او یکی از محققان سادلر بود که در جریان ساخت انگل نقشی محوری داشت. با این وجود لوئیس اطلاعات چندانی دراختیار ایدا نگذاشت. ایدا به کمک کردن به لیان ادامه داد. لیان به خوبی دشمنان و مهاجمان مشترک خود با ایدا را از سر راه بر می‌داشت و به شکلی ناخواسته به ایدا نیز کمک می‌کرد. ایدا در نهایت در قلعه رامون سالازار که در خارج از دهکده بود خود را به لیان نشان داد. با این حال او دوباره لیان را ترک کرد، حتا با دستور مستقیم وسکر مبنی بر کشتن لیان، ایدا طوری عمل می‌کرد که دیگر با لیان برخورد مستقیمی نداشته باد تا مجبور به کشتن او شود. ایدا در جریان ماموریت خود با کراوزر نیز ملاقات کرد. او متوجه شد که کراوزر به سازمان و وسکر پشت کرده و قصد دارد تا مسیر خود را در گروه تحت فرمان سادلر دنبال کند. در حقیقت این کراوزر بود که دختر رئیس جمهور را ربوده بود و از این جهت در مقابل لیان قرار می‌گرفت. تقابلی که در نهایت به ضرر خودش تمام شد و از او شکست خورد. این شکست پایان کار کراوزر نبود زیرا او در دد انتقام از ایدا بود. کراوزر از این تقابل نیز سربلند بیرون نیامد و این بار توسط ایدا کشته شد. لیان نیز با ادامه مسیر و نابود کردن نهایی سادلر، به نمونه انگل دست پیدا کرد. او به این انگل نیازی نداشت و ماموریت او نجات اشلی گراهام، دختر رئیس جمهور بود. ایدا در این لحظه این نمونه از انگل را از لیان با تهدید اسلحه طلب کرد. لیان نیز انگل را به او داد و ایدا پس از این، با یک هلی کوپتر از آن منطقه خارج شد. یک ماموریت حاشیه‌ای در سال 2011، ایدا تحت عنوان فرستاده B.S.A.A از سازمان ملل، به جمهوری اسلاو شرقی رفته بود. جایی که جدایی طلبان، شهر را به هرج و مرج کشانده بودند. نکته بارز در این میان، استفاده از سلاح‌های بیولوژیکی بود. ویروس‌های نظیر ویروس T و ... از انجایی که قادر به تخریب کامل زیرساخت‌های طبیعی و انسانی هستند، به عنوان سلاح‌های بیولوژیکی شناخته می‌شوند. ایدا با عنوان فرستاده BSAA که تحت نظارت سازمان ملل است، به کاخ ریاست جمهوری رفت تا با رئیس جمهور۷ اسوتلانا بلیکوا ملاقات کند. او به رئیس جمهور و اطرافیانش درخصوص خطرات این نوع سلاح‌ها هشدار داد و اینکه عواقب استفاده از آن، غیر قابل کنترل است. با این همه او قصد دیگری داشت و در تلاش بود تا متوجه شود که دقیقا این حملات با کدام ویروس انجام شده است. اسوتلانا، رئیس جمهور سپس از هویت واقعی ایدا مطلع شد و او را به دام انداخت و سپس زندانی کرد. ایدا با مهارت‌های خاص خودش از این موقعیت نیز نجات پیدا کرد و در زیرزمین کاخ ریاست جمهوری متوجه شد که خود رئیس جمهور، همچون شورشیان از استفاده کنندگان این نوع ویروس‌ها است. ایدا در این ماموریت نیز با لیان ملاقات کرد. لیان نیز برای همین موضوع، تحقیق در مورد ویروس‌های جدید به این کشور فرستاده شده بود. جهش‌زای جدید، نوع تکامل‌یافته تری از انگل لاس پلاگاس بود که مبتلایان به خودش را همانند زنبور، مطیع ملکه می‌کرد. ایدا از این ماموریت نیز زنده بیرون آمد. نئو آمبرلا در 27 ژوئن 2013، ایدا با همزاد خود، کارلا رادامز که در استخدام دوست و همکار قدیمی‌اش سیمنز بود صحبت کرد. کارلا به او گفت که خود را به زیردریایی واقع در دریای شمالی برساند تا در یکی از این اتاق‌ها، به اطلاعاتی دست پیدا کند که ممکن است برایش جالب باشد. ایدا نیز همین کار را کرد و به سمت اقیانوس اطلس شمالی حرکت کرد. او در اعماق دریا، زیردریایی را پیدا کرد و وارد آن شد، حوادثی که پس از این برای او پیش آمد، برایش تازگی نداشت. مهاجمانی که به یک نوع ویروس آلوده شده‌اند و به او حمله می‌کنند! ایدا مسیر خود را تا رسیدن به اتاقی با مشخصاتی که کارلا به او گفته بود دنبال کرد. او در این اتاق متوجه شد که سیمنز ماموریتی را چندماه قبل به او سپرده است، ایدا با توجه به اینکه خودش به تازگی در جریان این ماموریت قرار گرفته بود، متوجه شد که کارلا به جای او، این ماموریت را به انجام رسانده است. سیمنز نیز فکر می‌کرد که این ایدا وانگ است که مشغول انجام آن ماموریت بود. به زودی زیردریایی ناپایدار می‌شود و ایدا راهی جز فرار ندارد. کارلا مسیر خروج از زیردریایی را به نحوی ساخته است که تنها با اثر انگشت و صدای خودش و ایدا هماهنگ است. ایدا با همین جزئیات از زیردریایی خارج شد و وارد بازی شد که قبل از حضورش، کس دیگری در نقشش بازی می‌کرد. او در حین خروجش متوجه شد که هدف سیمنز، پخش ویروس C در آمریکا، چین و سایر شهرهای بزرگ جهان است. اولین هدف، شهر تال اواک است که رئیس جمهور قصد داشت تا حقایقی را در مورد شهر راکون برملا کند. ایدا زمانی که به تال اواک رسید، این شهر به ویروس آلوده شده بود. او لیان و هلنا هارپر را نیز در آن محوطه مشاهده کرد که در حال پیدا کردن راهی برای فرار از این شهر بودند. مسیر ایدا و لیان بار دیگر در یک خط قرار گرفته بود، ایدا قصد ورود به زیرزمین صومعه‌ای را داشت که لیان نیز می‌خواست به همانجا برود. در زیرزمین این صومعه، آزمایشگاه‌های مخفی سیمنز قرار داشت، او با تهدید هلنا به کشتن خواهرش دبرا، او را وادار کرد تا در زمان حمله بیولوژیکی، پست حفاظت از رئیس جمهور را ترک کند. هلنا نیز همین‌کار را کرد ولی با این وجود، سیمنز دبرا، خواهر هلنا را به ویروس C مبتلا کرده بود. هلنا در یک پیله بزرگ احاطه شد و در مدت کوتاهی به شکل یک هیولای قدرتمند از داخل آن بیرون آمد. ایدا در کشتن این هیولا به لیان و هلنا کمک کرد و سپس آنجا را به مقصد چین ترک کرد. در چین وضعیت بسیار بدتر شده بود. کارلا رادامز، همزاد ایدا تمام نقشه‌های خود را با نام ایدا وانگ انجام می‌داد. کارلا، تحت تعقیب BSAA و در راس آن، کریس ردفیلد قرار داشت. کریس بانی تمام این مشکلات و از دست دادن سربازانش را ایدا می‌دانست، زیرا کارلا با این عنوان دست به جنایات خود می‌زد. ورود ایدا همزمان با ورود پرمخاطره لیان و هلنا به چین نیز بود. این دو نیز در تعقیب سیمنز، به عنوان بانی اصلی حملات، از جمله مرگ رئیس جمهور بودند. ایدا مجبور بود خود را از اعضای BSAA مخفی کند زیرا هویت او به عنوان یک تروریست بیولوژیکی، از قبل شناسایی و تحت تعقیب بود. ایدا به لیان و هلنا و همچنین کریس و BSAA کمک می‌کرد تا به اهدافشان برسند؛ زیرا با نابودی کارلا و سیمنز، بی‌گتهی خودش نیز ثابت می‌شد. او علاوه بر این به شکلی مخفیانه به جیک مولر و شری نیز کمک کرد. جیک مولر، فرزند وسکر بود و طبق آزمایش، تنها کسی بود که خونش برای ساخت پادزهر علیه ویروس C مفید ارزیابی شده بود. ایدا در نهایت خودش کارلا رادامز را که پس از تزریق ویروس C، به هیولا تبدیل شده بود نابود کرد. او همچنین به لیان و هلنا در نابود کردن سیمنز کمک کرد. سیمنز و کارلا، هر دو توسط افرادی مرموز مورد خیانت قرار گرفته و ترک شده بودند. ایدا در پایان با در اختیار گزاردن یک هلی‌کوپتر به لیان و هلنا، به علاوه مدارکی مهم علیه سیمنز به عنوان بانی حملات، بار دیگر لیان را از مشکلی بزرگ نجات داد و خود نیز از ماموریت زنده بیرون آمد. ایدا در پایان، از شخصی نامشخص پیشنهاد کاری جدید را قبول کرد و وارد ماموریت جدیدی شد. منابع Ada Wong در وب‌گاه رزیدنت اویل ویکیا
  44. 1 امتیاز
    Assassin's Creed III: Liberation کیش یک آدم‌کش ۳: آزادسازی توسعه‌دهنده یوبی‌سافت صوفیه منتشرکننده یوبی‌سافت کارگردان جولیان گولاپ نویسنده ریچارد فریس جیل مورای موسیقی وینیفرد فیلیپس موتور ساخت بازی AnvilNext تاریخ انتشار ۳۰ اکتبر ۲۰۱۲ (ویتا) ۱۴ ژانویه ۲۰۱۴ (PSN) ۱۵ ژانویه ۲۰۱۴ (Xlive/Windows) سبک اکشن ماجراجویی مخفی‌کاری دنیای آزاد پلت‌فرم‌ها PlayStation Vita PlayStation 3 Microsoft Windows Xbox 360 تعداد بازیکنان ۱ نفره چندنفره رده‌بندی سنی ESRB: M PEGI: 18 اساسینز کرید ۳: آزادسازی یا کیش یک آدم‌کش ۳: آزادسازی (انگلیسی: Assassin's Creed 3: Liberation) یک بازی از مجموعه اساسینز کرید است که نخستین بار در ۳۰ اکتبر ۲۰۱۲ و برای کنسول دستی پلی‌استیشن ویتا منتشر شد. این بازی همراه با اساسینز کرید ۳ عرضه و توسط یوبی‌سافت صوفیه ساخته شده بود و همچون دیگر بازی‌های سری در سبک مخفی‌کاری، اکشن ماجراجویی و دنیای آزاد است. همچنین نسخه HD این بازی با عنوان Assassin's Creed: Liberation HD در ۱۴ ژانویه سال ۲۰۱۴ برای دو کنسول ایکس‌باکس ۳۶۰ و پلی‌استیشن ۳ و در ۱۵ ژانویه همان سال برای پلتفرم مایکروسافت ویندوز نیز منتشر گردید. بازیکن در این بازی کنترل شخصیتی به نام اولین دو گرندپری را در دوره شورش لوئیزیانا و حوادث منتهی به انقلاب آمریکا در منطقه نیواورلئان را در اختیار می‌گیرد. این بازی در دوره حال شامل شخصیت قابل بازی نیست و حوادث دوره تاریخی با استفاده از آنیموس توسط شخص نامعلومی مشاهده می‌شود. در واقع، وقایع کلی این بازی در درون دنیای سری اساسینز کرید در قالب یک محصول به نام بازی آزادسازی است که توسط دو شرکت سرگرمی‌های آبسترگو و یوبی‌سافت به عنوان یک ابزار تبلیغاتی برای ترمیم نقاط خاکستری نبرد تمپلار - اساسین ساخته شده است. این کار نیز از طریق سانسور اعمال منفی تمپلارها و به تصویر کشیدن فقط نقاط مثبت آن‌ها انجام شد. تمپلارها از ساخت این بازی مبتنی بر آنیموس، جدای از تلاش‌شان برای بهبود وجهه خود قصد تخریب محفل اساسین‌ها را نیز داشته‌اند. با این وجود بازی در اوایل جریان پیشرفت خود توسط یک هکر به نام ارودیتو هک شد تا بازیکن زمان حال، بتواند سکانس‌های سانسور شده را نیز بازی کند. وقایع بازی در بازه زمانی سال‌های ۱۷۶۵ تا ۱۷۷۷ در اواخر جنگ فرانسوی‌ها و سرخ‌پوستان رخ می‌دهد. قهرمان اصلی بازی نیز یک اساسین فرانسوی-آفریقایی به نام اولین دو گرندپری است. از نظر مکانی، لوکیشن‌های اصلی بازی در شهر نیواورلئان و همچنین بایو، لوئیزیانا قرار دارد و بازیکن در طول پیشبرد بازی به محوطه‌های تاریخی چیچن ایتزا در مکزیک نیز خواهد رفت. محتویات گیم‌پلی داستان نقد و بررسی‌ها منابع گیم‌پلی اساسینز کرید ۳: آزادسازی (Assassin's Creed 3: Liberation) برای ساخت خود از موتور یکسانی با بازی اساسینز کرید ۳ یعنی موتور AnvilNext بهره برده و به همین دلل نیز مشابهات زیادی از نظر گیم‌پلی، به خصوص دویدن، مبارزه و بالا رفتن از ساختمان‌ها میان این دو وجود دارد. قابلیت‌های جدیدی که در بازی سوم اضافه شد مانند انیمیشن‌های کشتن همزمان دو نفر و یا دویدن از میان درختان نیز در بازی آزادسازی در دسترس است. بازی از نظر تنوع سلاح‌ها نیز وام‌دار نسخه سوم است و سلاح‌های سنتی سری مانند سلاح‌های سرد گرم، شمشیر، چاقو، خنجر پنهان، سلاح گرم در آن قابل استفاده است؛ به علاوه در بازی آزادسازی دو سلاح اختصاصی یعنی شلاق و بلوپایپ (نوعی لوله دارت سمی که به شکل چتر زنانه ساخته شده است) نیز در بازی آزادسازی معرفی شده است و در پیشبرد بازی نقش مهمی ایفا می‌کنند. به طور کلی روند گیم‌پلی همچون نسخه‌های قبلی متمرکز بر دویدن، بالا رفتن و عبور از موانع، مبارزه‌های تن به تن و روش‌های مخفی کاری است. قهرمان اصلی بازی اولین دو گرندپری، نخستین شخصیت اصلی قابل بازی زن در این سری است. همین موضوع باعث طراحی انیمیشن‌های حرکتی و مبارزاتی جدیدی شده که البته پایه کار باز هم از روی انیمیشن‌های شخصیت اصلی بازی سوم یعنی کانر کن‌وی بوده است. بازی ابتدا برای کنسول دستی پلی‌استیشن ویتا ساخته شد و شامل بخش چندنفره اختصاصی که "که به طور خاص برای تجربه با ویتا در نظر گرفته شده" است. همچنین این بازی به صورت متقابل با بازی اساسینز کرید ۳، در پلتفرم پلی‌استیشن ۳ قابل بازی است؛ بازیکن می‌تواند از طریق هماهنگ‌سازی بازی روی دو دستگاه ویتا و پلی‌استیشن ۳ از قابلیت‌های اشتراکی مثل استفاده اولین از تاماهاک کانر و یا در ماموریت نیویورک، امکان انجام بازی از دید کانر استفاده کند. امکان قایق‌سواری با پارو که درنسخه‌های اولیه بازی سوم نمایش ولی در نسخه نهایی حذف شده بود، در بازی آزادسازی گنجانده شده است. همچنین کیش یک آدم‌کش ۳: آزادسازی مکانیک جدید "کشتن با زنجیر" را معرفی کرد که بر پایه صفحه لمسی کنسول ویتا عمل می‌کند و به بازیکن امکان کشیدن مهاجم و حرکت آن را با استفاده از صفحه لمسی می‌دهد. از دیگر قابلیت‌های جدید تغییر کلی کارکرد انتخاب لباس است و بازیکن در نقش اولین قادر است سه نوع پوشش اساسین، برده و یا دوشیزه را انتخاب کند که هر کدام عملکرد و نتایج مختلفی در جریان گیم‌پلی ایجاد می‌کند. هر کدام از این سه نوع پوشش نیز دارای امکانات انتخابی متنوعی است که بیشتر شامل طرح‌های لباس و قابل خرید است. داستان از نظر داستانی، بازی اساسینز کرید ۳: آزادسازی همچون بازی‌های قبلی دارای دو بازه زمانی یعنی زمان حال و یک دوره تاریخی است که این دوره، توسط شخصیت زمان حال از طریق ماشین آنیموس قابل مشاهده است. با این وجود بازی مستقیما از دوره تاریخی آغاز شده و نمایشی از دوره حال در آن وجود ندارد. نمایش دوره تاریخی در غالب یک بازی خیالی به نام آزادسازی است که محصول مشترک دو شرکت سرگرمی‌های آبسترگو و یوبی‌سافت (متفاوت از یوبی‌سافت در دنیای حقیقی) است. این بازی روی پلتفرم آنیموس قابل بازی است و دو هدف آبسترگو از ساخت این بازی بهبود وجهه تاریخی تمپلارها و تخریب محفل اساسین‌ها از طریق سانسور سکانس‌های برداشت شده از حافظه ژنتیکی دوره تاریخی است. آغاز بازی مستقیما در دوره تاریخی روی می‌دهد، جایی که کاربری ناشناس مشغول انجام بازی آزادسازی روی پلتفرم آنیموس می‌شود؛ با این حال پس از گذشت اندکی از بازی، هکری به نام ارودیتو سکانس‌های سانسورشده بازی را باز می‌کند و به بازیکن اجازه مشاهده همه وقایع تاریخی بازی را می‌دهد. شخصیت اصلی بازی یک اساسین زن جوان فرانسوی-آفریقایی به نام اولین دو گرندپری است که در لوئیزیانا زندگی می‌کند؛ منطقه‌ای که در آن دوره تاریخی جزو سرزمین‌های فرانسوی‌ها در آمریکای شمالی بود. اولین دو گرنپدری دختر یک تاجر فرانسوی به نام فیلیپ و یک برده سابق به نام ژین است که البته در کودکی مادرش مفقود شد. اولین به خاطر شرایط فیزیکی و نژادی خاص خود خیلی زود متوجه تفاوت نگاه‌ها و تبعیض‌های مردم شد و با توجه به موقعیت اجتماعی مناسب تصمیم گرفت به بردگان رنگین پوست شهر کمک کند. او و پیشکار پدرش ژرالد بلانک در همین مسیر وارد محفل اساسین‌ها شد و با گذراندن تمرین‌های مختلف زیر نظر منتور آگاته به یک اساسین کامل تبدیل شد. او در شهر نیواورلئان و در عمارت پدری خود همراه با نامادری‌اش مادلین دولیل زندگی می‌کرد. در سن ۱۸ سالگی، او طی یک تحقیق و بررسی دامنه‌دار متوجه شد که یک شرکت تجارت برده بزرگ به رهبری یک تمپلار در نیواورلئان وجود دارد که هویت رهبر آن فقط با نام "مرد شرکت" شناسایی شده است. با کمک ژرالد، اولین متوجه ربوده شدن برخی بردگان شهر به مقصد نامعلوم را دریافت و در ادامه پس از ردگیری و کشتن چند نفر از زیردستان "مرد شرکت"، درنهایت فهمید که تمپلارها در چیچن ایتزا اردوگاه کار برای بردگان خود قرار داده‌اند. در چیچن ایتزا، اساسین بردگانی را دید که با خوشحالی مشغول کار روی معادن و غارهای مختلف هستند. او در اینجا پس از سال‌ها مادر خود را نیز پیدا کرد که البته پس از فهمیدن اینکه اولین یک اساسین است از او دوری کرد. پس از اینکه او موفق شد در چیچن ایتزا بردگان اردوگاه را از مالکیت تمپلارها آزاد کند، به یک میراث باارزش از دوران تمدن اولیه، یعنی دیسک پیش‌گویی دست پیدا کرد. پس از این، او به نیواورلئان بازگشت تا ماموریت خود را با کشتن "مرد شرکت" تکمیل کند. چند سال بعد، اولین برای پی بردن بیشتر به هویت و ارزش‌های تمپلارها به نیویورک رفت تا سرنخ‌های خود را دنبال کند. او در اینجا از حمایت اساسین کانر کن‌وی استفاده کرد. با کمک کانر، اولین متوجه شد که "مرد شرکت" در تمام این مدت نامادری خودش بوده است. در نیواورلئان و پس از یک مواجهه کوتاه با نامادری‌اش در عمارت گرندپری، اولین به بایو لوئیزیانا رفت تا به آگاته بگوید که رهبر محفل تمپلارها درواقع نامادری او بوده است. با این حال در آن محل، از آنجایی که آگاته تصور داشت که اولین به اساسین‌ها خیانت کرده به سمت او حمله کرد. شاگردان او گرچه تلاش خود را کردند ولی در ادامه آگاته تصمیم گرفت خود را از طرق پرش ایمان بکشد. اولین پس از این به نیواورلئان و نزد نامادری‌اش برگشت و تظاهر کرد که به عنوان تمپلار با آن‌ها متحد شده است. او اما در ادامه همه تمپلارهای حاضر در محل از جمله نامادری‌اش را به قتل رساند و به این ترتیب نیواورلئان را از نفوذ محفل تمپلارها آزاد کرد. با استفاده از دیسک پیش‌گویی، او درنهایت موفق به ورود نهانگاه تمدن اولیه شد، جایی که او تصاویر کوتاهی از افراد تمدن اولیه را دید؛ زمانی که انسان‌ها حوا را به عنوان رهبر خود در جریان شورش علیه خالقانشان انتخاب کردند. نقد و بررسی‌ها نقد و بررسی‌های اولیه بازی اساسینز کرید ۳: آزادسازی ترکیبی از نقدهای پثبت و منفی بودند. متاکریتیک امتیاز بازی را ۷۰ از ۱۰۰ برمبنای ۶۰ نقد و بررسی مختلف محاسبه کرد. گیم‌رنکینگز نیز به بازی ۷۱.۷۴٪ از ۴۸ نقد و بررسی داد. شان مک‌کنیس از گیم‌اسپات به بازی امتیاز ۶.۵ از ۱۰ داد و انتخاب قهرمان زن را ستودنی دانست. در ادامه نقد و بررسی، اولین دختری است که از عشق بین یک تاجر ثروتمند و برده‌ای آفریقایی متولد شده ولی باوجود امکان زندگی راحت و مرفه تصمیم به پا گذاشتن در مسیر نجات بردگان و ستمدیدگان می‌گیرد و از همین رو توسط محفل اساسین‌ها تعلیم دیده است. مک‌کنیس همچنین بازسازی لوکیشن اصلی بازی یعنی نیواورلئان قرن ۱۸ را درخشان توصیف کرد که به خوبی توانسته تفاوت‌های فرهنگی اجتماعی را در این بندر فرانسوی به نمایش بگذارد. با این وجود گیم‌اسپات بازی را از لحاظ پیشبرد داستانی با وجود این ایده‌های ناب خیلی باعجله و بی‌هدف ذکر می‌کند. گرگ میلر از آی‌جی‌ان به بازی امتیاز ۷.۲ از ۱۰ را داد و نوشت: حرکت‌ها و کشتن‌ها طبق انتظار در بازی وجود دارند ولی از نظر پیشبرد، داستان پرش‌های زیادی دارد. به گفته میلر این پرش‌ها و قطع‌های داستانی تا حدود زیادی شور و هیجان را در بازی می‌کشد. گیم‌اینفورمر نیز در سال ۲۰۱۵، این بازی را در رتبه دهم بهترین‌های این سری قرار داد. امتیازات گیم‌رنکیگنز (Vita) ۷۱٫۷۴٪ (PC) ۶۵٫۶۰٪ (PS3) ۶۱٫۹۴٪ (X360) ۶۱٫۵۰٪ متاکریتیک (Vita) ۷۰/۱۰۰ (PC) ۶۴/۱۰۰ (PS3) ۶۴/۱۰۰ (X360) ۶۲/۱۰۰ گیم‌اسپات (Vita) ۶.۵/۱۰ (X360/PS3) ۶/۱۰ IGN ۷.۲/۱۰ گیم اینفورمر ۷.۷۵/۱۰ منابع Assassin's Creed 3: Liberation در اساسینز کرید ویکیا Assassin's Creed 3: Liberation در ویکی‌پدیا Assassin's Creed III: Liberation Review در گیم‌اسپات
  45. 1 امتیاز

    نگارش v1.03 [HoG]

    1,891 دانلود

    ترینر بازی Assassin's Creed: Brotherhood (اساسینز کرید: برادری - ورژن 1.0.3) با 14 آپشن
  46. 1 امتیاز

    نگارش v1.1 [FLiNG]

    2,059 دانلود

    دانلود ترینر بازی Resident Evil 5 - Golden Edition با 16 آپشن
این صفحه از لیدربورد بر اساس منطقه زمانی تهران/GMT+04:30 می باشد